روایتی از دیدار با «عطا احمدی» پدر مدرسه سازی کرمان؛ مردی با آستین های بالا زده

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 397

روایتی از دیدار با «عطا احمدی» پدر مدرسه سازی کرمان؛ مردی با آستین های بالا زده

۱
کلاس چهارم دبستان- کلاس درس
(۱۰ سالگی)
معلم مان بیمار بود. این سومین باری است که بستری می شود. ناراحتی قلبی دارد. معلم شیفت عصر را برای تدریس به کلاس مان آورده اند. خانم شیخ بهایی!
خانم شیخ بهایی در حین صحبت هایش می پرسد:«بچه ها می دانید مدرسه شما را چه کسی ساخته است؟» هیچ کس نمی داند. معلم می گوید:«آقای عطا احمدی!» و از ساده زیستی اش می گوید. از پیراهنی که آستین هایش روی مچ هایش تا خورده و دوچرخه ای که عطا را از این ور شهر به آن طرف می برد. من اما مخالفت می کنم:«خانم! عطا احمدی که این مدرسه را نساخته! روی کتیبه ای که که بالای سالن نصب کرده اند اسم یک نفر دیگر است. نوشته سازنده این بنا:…» و بچه های لوس کلاس زیرچشمی به من نگاه می کنند که:«یعنی تو از خانم معلم بهتر می فهمی؟» بر خلاف انتظارم و انتظارشان خانم شیخ بهایی می گوید:«یک کف مرتب برایش بزنید!» و همان بچه های لوس برای خود شیرینی جلوی معلم کف مرتبی برایم می زنند.
خانم معلم دست هایش را در جیب مانتویش فرو می کند و چند قدمی به طرف پنجره برمی دارد و می گوید:«این کف را برای این زدید که دوست تان دقت زیادی دارد.» و توضیح می دهد که:«نام بناها را بر سردر سالن مدرسه نوشته اند اما مدیر ناظر همه این مدرسه ها عطا احمدی است.»
۲
کلاس اول دبیرستان- کلاس درس
داخلی (۱۵ سالگی)
دبیر عربی اهل نصیحت کردن است. از آدم ها خوب می گوید تا می رسد به عطا احمدی. از این می گوید که عطا در حضور رییس جمهور وقت با نهایت سادگی حاضر شده است. او هم از این گفت که عطا دوچرخه ای دارد و لباسی ساده و زندگی ساده و…
همان روزها عکس عطا را در روزنامه حدیث کرمان می بینم که در مقابل رییس جمهور وقت ایستاده و رییس جمهور هم با لبخند «نشان خدمت» را جلوی پیراهن عطا نصب می کند. آستین های عطا روی مچ هایش تا خورده است.
۳
داخلی- خانه- (۳۴ سالگی)
تلفن همراهم زنگ می خورد. محمد علی علومی نویسنده و پژوهشگر پشت خط است. چند روزی است که به کرمان آمده است. برای امشب قرار می گذارد و اضافه می کند که در حال نوشتن یک رمان درباره عطا احمدی است. یک ماهی برای انجام این پروژه در کرمان می ماند و سپس به تهران می رود.
دو ماه بعد تماس تلفنی بعدی و باز هم علومی است که می گوید:«رمان عطا چاپ شده. اسمش عطای پهلوان است.»چند روز بعد رونمایی از کتاب است که همه روزنامه ها و خبرگزاری ها و شبکه های اجتماعی پر است از مراسم رونمایی عطای پهلوان.
مراسمی که نه علومی در آن حاضر است و نه عطا.
چند شب بعد طی یک تماس تلفنی یک ساعته با علومی گفت و گو می کنم که ماحصلش یک مصاحبه مفصل است درباره «عطای پهلوان!»
۴
خارجی- خیابان معلم- سازمان آموزش و پرورش- (۳۴سالگی)
تا حالا عطا را از نزدیک ندیده ام. اما از او بسیار شنیده ام. بهانه ای لازم است تا به دیدارش بروم. همان روزنامه ای را که مصاحبه علومی در آن چاپ شده به دست می گیرم و به اتاقش می روم. پشت میز کوچولویی نشسته است. از جای بر می خیزد. لبخند می زند. دکمه بالای پیراهنش باز است. آستین هایش هم بالا زده مثل همیشه. همیشه ای که شنیده بودم. اتاقی در گوشه ای از اداره آموزش و پرورش کرمان جسم تنومند او را در بر گرفته است. عطا پشت میزنشین نیست. نگاهم را به میز محقرش می دوزم. سعی می کنم ذهنی، وجبش کنم. عرض دو وجب و طول سه وجب. با یک صندلی ساده که مردی بزرگ آن اتاق را مرکز ثقل تمام آن اداره عریض و طویل کرده است. خودم را معرفی می کنم و روزنامه را به دستش می دهم. نگاهی به روزنامه می اندازد و با لهجه شیرین کرمانی می گوید:«چرا شما این قدر مِنِه شرمنده می کنِن؟» روزنامه را باز کرد و انگشت روی عکس علومی می گذارد و می گوید:«آقای علومی همینه؟» می گویم:«بله! مگه نمی شناسِن؟» پلک هایش را محکم روی هم فشار می دهد. خنده ای نمکین می کند و می گوید:«نه!» می گویم:«ایشون که رمان زندگی شما رو نوشته!» می گوید:«من همِش می گریختم! اینا رَم بنده خدا از این از اون پرسیده تونسته کارش انجام بده.» یاد حرف علومی می افتم که می گفت:«درباره عطا نوشتن خیلی سخت بود. عطا مرد فروتنی است که تمایلی به مطرح شدن ندارد.»
چشم عطا به همان عکسی می افتد که در حال گرفتن مدال خدمت از دست رییس جمهور وقت بود. دوباره انگشت روی عکس می گذارد و می گوید:«یک روز به من گفتند بیا بریم تهران، مشکلات آموزش و پرورش کرمان را به رییس جمهور بگو. من هم یک لیست تهیه کردم و رفتم تهران. اکبر هاشمی؛ رییس جمهور بود. لیست را در دست داشتم و به حساب خودم رفته بودم مشکلات را به رییس جمهور بگویم. فهمیدم حرف از نشان و یه همچین چیزاییه! سر من کلاه گذاشته بودن(با خنده) می دونستن اگه کرمون به من بگن مدال پدال و اینجور چیزاست من نمی رم. خلاصه اکبر هاشمی مدال رو زد وَر پیش سینه ما. گفتم آقای هاشمی! اینا به من گفتن باید مشکلات استان بگم. اینم کاغذ درخواست های من. آقای هاشمی گفت طوری نیست. مشکلات استان رو هم بگو.»
عطا حرف می زد و من محو صدای بم و مردانه اش شده بودم. چه قدر راحت است این مرد! چه آرامشی دارد. خودش می گوید:«چون دنبال مال دنیا نبودم این قدر راحتم. یه دوچرخه ای داشتم، اونم ازم گرفتن گذاشتن توی موزه!»
عطا دوباره برگشت به قضیه نشان خدمت
از دست رییس جمهور وقت و ادامه داد:
«نشان و سکه های طلا را دادم به یکی از
دوستان که همراهمان بود. وقتی خواستیم وارد فرودگاه شویم. من به راحتی عبور کردم و
داخل رفتم اما دوستم که سکه های طلا توی جیبش بود — چون فلز بیش از اندازه همراهش بود- دستگاه به صدا در آمد و رفیق ما در محل بازرسی متوقف شد. از او پرسیدند که این سکه های طلا مال کیست؟ جواب داد مال این آقایی که رد شد و رفت. من را برگرداندند و گفتند این سکه ها را از کجا آورده ای؟ گفتم رییس جمهور داد؟ خیال کردند دارم مسخره شان می کنم. دوستم گفت این آقا همان عطا احمدی است که دیشب رییس جمهور نشان خدمت به او داد و اخبار تلویزیون هم پخش کرد!

وقتی وارد هواپیما شدیم به دوستم گفتم: فلانی پل صراط همین جور جایی است. کسی که طلا زیاد داشته باشه معطلش می کنن و کسی که بی طلا باشه زود رد میشه. کرمان که رسیدیم به همان دوستم که همکارم هم بود گفتم این سکه ها را هم بده به دانش آموزان بی بضاعت. خدا حافظ!»
عین همین خاطره را از زبان معلم عربی مان هم شنیده بودم؛ اما شنیدن از زبان عطا چیز دیگری بود. خاطره کلاس چهارم وخانم شیخ بهایی و کتیبه های مدرسه را برایش تعریف کردم. گفت:«بله! می خواستن اسم مِنِه بنویسَن بالای سردر مدرسه ها. گفتم اگر اسم مِنِه بنویسِن می تُنبونِمِش. اسم اوساها رو بنویسِن…»
هنوز مشتاق شنیدن خاطرات عطا بودم و او هم مایل به سخن گفتن بود؛ اما ارباب رجوع ها از راه رسیدند و عطا بود و مردمی که باید کارشان راه می افتاد.
من هم به راه افتادم تا در ذهنم خاطرات امروز را روی کاغذ بریزم و به روزنامه بسپارم تا نوشتن از عطا و مرام او در پرونده افتخارات روزنامه نگاریم قرار گیرد.

46

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :