حافظ از این راه رفت و مفلس شد | پیام ما
۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۳۸
سالها پیش، در جغرافیای فراموششدهٔ زیرزمینهای دانشگاه خوارزمی، میان غبارها قدم میزدم؛ جایی که زمان نه به شکل خطی، که در قالب لایههای رسوبی روی هم انباشته شده بود. در جستوجوی چیزی بودم که شاید بتوان آن را «روحِ دانشسرای عالی» نامید، برای تأسیس موزه دانشگاه. اما در عوض، در تاریکی نمور آن اعماق، با کاغذهایی روبهرو شدم که از آیندهای تاریک خودم خبر میداد.
در میانه زبالههای ساختمانی، همان ضایعاتی که دانشگاه آنها را بازماندهٔ فیزیکی و بیارزش خود
میپنداشت، پوشهای پیدا کردم که لبههایش را جوندگان و زمان با هم جویده بودند. درون آن، فرمهای خوداظهاری مالی کارمندان و استادان گذشته قرار داشت؛ تلاشی از سوی بوروکراسی زمانه برای کنترلِ داراییهای استادان. نظام اداری همواره مشکوک است و میخواهد بداند آیا ذهنهای متفکر، در خفا به انباشت سرمایه مشغولاند یا نه. اما آن فرمها، در سکوتی معنادار، عمدتاً خالی بودند. آنها سندی بر یک «نداشتنِ» جمعی به شمار میرفتند. بیشکلی و یکدستی بیشتر فرمها مرا به این یقین رساند که چیزی از گذشته در این فرمها نشت نکرده است. در آن گرمای خفه و هوای سنگین زیرزمین، جایی که گردوغبار معلق با هر نفس روی مژهها مینشست، داشتم برگهها را سرسری ورق میزدم تا زودتر از دلِ تاریک آن نهنگ، که بیش از چند دهه لوازم اداری معیوب، کاغذپارهها و تکههای پراکندهای از گذشته را با اشتهای سیریناپذیری بلعیده بود، به بیرون بجهم که ناگهان دستخطی لرزان در حاشیهٔ یکی از فرمها، چشمم را گرفت. انگار کسی در میانه یک فرم اداری بیروح، پنجرهای رو به تاریکخانهٔ دلش باز کرده بود و با خط لرزانی نوشته بود:
«من در تمام عمر به تجارت نپرداختهام و در این کار دستی ندارم، در کارخانهها هم سهمی ندارم. کار من فقط تحقیق و تدریس است. جز به راه علم، به راه دیگر نرفتهام و به شما توصیه میکنم که از این راه نروید، چراکه حافظ از این راه رفت و مفلس شد! ۵/۱۰/۵۱»
دقیقتر که شدم، نام دکتر محمدجواد مشکور را بالای فرم دیدم. در آن حاشیه، نه یک نام، که «منِ» رنجوری دیدم که تمامِ جان و جوانیاش را در کلاسها و کتابخانهها جا گذاشته بود. او را میشناختم؛ نامش در کتابهای تاریخ، احترامی قدیمی و اصیل را بیدار میکرد.
تماشای آن چند خط، حس غریبی به همراه داشت؛ حسِ شگفتِ اینکه مردی از پنجاه سال قبل، از میان برگهای که قرار بود بایگانی و فراموش شود، داشت مستقیماً با من حرف میزد. با من، که تازه چند سالی بود عضو هیئتعلمی آن دانشگاه شده بودم و آینده را درخشانتر از این حرفها تصور میکردم.
ده سال گذشت. حالا که به عقب مینگرم، میبینم چگونه زندگی آکادمیک، همچون پیادهروی در یک هزارتوی بیپایان، تمام فضاهای شخصیام را بلعیده است. فشار کار، تدریسهای طولانی، کمبود امکانات و مسئولیتهای اداری، نه فقط وقت که «امکانِ بودن» را از من گرفتند و بعدتر، در پاییز ۱۴۰۱، لحظهای که سکوت دیگر جایز نبود. اخراج و تعلیق، پاداشِ ایستادن در کنار دانشجویانم بود؛ تجربهای که به من آموخت قدرت چگونه با کسانی که از او تمکین نمیکنند، سخن میگوید.
سال گذشته وقتی به دانشگاه بازگشتم، دیگر آن آدم سابق نبودم. جهان تغییر کرده بود یا شاید من حقیقتِ جهان را تازه کشف میکردم. حقوق و مزایای من از تمامِ دوستان و آدمهایی که میشناختم کمتر و ناچیزتر بود. حتی وقتی در اعتراض به لولهکشی که شیر خراب ماشین لباسشویی را در چند دقیقه بسته بود و از من هزینه زیادی میخواست، میزان حقوقم را بهعنوان استاد دانشگاه گفته بودم، خندید و گفت: «شما حقوقتان کم است، ما چهکار کنیم؟» و یا در یک مهمانی دوستانه، وقتی گفتوگوها به سمت هزینهها، تورم و چرخاندن چرخ زندگی رفت و من آرام به میزان حقوقم اشاره کردم، سکوتِ سنگینی حاکم شد. نگاهها تغییر کرد؛ آمیزهای از تعجب و دلسوزیِ پنهان. بعد، یکی از دوستان سؤالی را پرسید که مدتها بود از خودم پنهانش میکردم: «خب، با این وضع اصلاً برای چه در دانشگاه ماندهای؟» آن نگاههای دلسوزانه برای دریافت ۲۸ میلیون تومان در ماه، در واقع مرثیهای برای منزلتِ ازدسترفتهٔ «دانشورزی» بود.
حال، من و بسیاری از استادان دانشگاه در لبهٔ یک پرتگاه ایستادهایم؛ و اگر متولیان امر، وزارت علوم و سازمان برنامهوبودجه، همچنان به پیشبردن چرخدندههای بوروکراسیِ بیرحم و وعدههای توخالی ادامه دهند، ناچار خواهیم شد ردای آکادمی را برای همیشه از تنمان درآوریم و در میانسالی، به دنبال شغل دیگری بگردیم.
این روزها، گاه در سکوتِ خانه به فرسودگیِ اشیای پیرامونم خیره میشوم، با خودم فکر میکنم شاید آن مفلسشدنی که استاد مشکور میگفت، مدتهاست برای ما اتفاق افتاده است؛ اما غرورمان اجازه نمیدهد این حقیقت را در آینه تماشا کنیم. ما اکنون در حال نقشهبرداری از سرزمینی هستیم که مدتهاست زیر پایمان خالی شده است.
*ز راهِ میکده یاران عِنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
جامعه شبکهای و آینده میراث ایران
قدرت، ثروت و سرنوشت شوراهای روستایی
اکوسیستم رودخانه «قرهسو» در معرض تهدید
روددرهها، ستونهای زیستپذیری تهران
«هایلند شرقی» تلاقی صخره و جنگلهای کهن
سرد رؤیایـــــــــــــی
از گسست دیالوگ تا ضرورت تاریخی
پارادوکس خشونت و سیاست
نگاهی فراتر از حرفه به شهرسازی
زنگ هشدار تغییر اقلیم برای جهان
گفتوگو با «محمدرضا معمارصادقی» درباره پویش جمعآوری کتاب برای زندانها
رهایــــــی از بند با کتاب
وب گردی
- درخواست توقف پروژه باملند برای حفاظت از درختان و طبیعت شهر لاهیجان
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405
- جنس سیم چه تأثیری در کیفیت برق رسانی دارد؟
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس بیشتر
بیشترین نظر کاربران
نرمافزاری برای شناسایی پرندگان
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید