آشفتگی ظاهری یا محاسبه پنهان؟

خوانشی مبتنی بر نظریه بازی‌ها از جنگ ایران، تنگه هرمز و بازآرایی نظم جهانی





آشفتگی ظاهری یا محاسبه پنهان؟

۲۳ فروردین ۱۴۰۵، ۲۱:۱۴

برای فهم رفتار اخیر دونالد ترامپ در قبال ایران، تنگه هرمز، ناتو و نقش آمریکا در جهان، بدترین کار این است که به ساده‌ترین توضیح‌ها پناه ببریم. اینکه او را صرفاً سیاست‌مداری بی‌ثبات، خشمگین و فاقد برنامه بدانیم، فقط بخشی از واقعیت را می‌بیند. در سوی دیگر، این فرض که همه چیز از پیش در قالب یک طرح کلان، منسجم و بی‌نقص طراحی شده نیز بیش از حد مطمئن است. چارچوبی که بهتر از این دو افراط می‌تواند رفتار او را توضیح دهد، نظریه بازی‌هاست؛ چارچوبی که در آن پرسش اصلی این نیست که بازیگر «عاقل» است یا «دیوانه»، بلکه این است که تابع مطلوبیت او چیست، چه هزینه‌هایی را می‌پذیرد، چه سیگنال‌هایی می‌فرستد و آیا می‌خواهد در قواعد موجود بازی کند یا کل قواعد را تغییر دهد.

از این منظر، می‌توان گفت ترامپ در نقشه اول خود در رسیدن به بخشی از اهداف استراتژیکش ناکام مانده، اما این ناکامی لزوماً به معنای پایان بازی نیست. شکست در نقشه اول می‌تواند مقدمه بازآرایی صفحه نبرد باشد. پرسش کلیدی اینجاست: آیا تشدید تنش علیه ایران را باید صرفاً نشانه‌ای از بن‌بست و شکست دانست، یا می‌توان آن را تلاشی برای تغییر میدان، بازتوزیع هزینه‌ها و بازنویسی قواعد بازی در سطحی بزرگ‌تر تلقی کرد؟

آخرین مواضع ترامپ این پرسش را از سطح نظری به سطح عملی آورده است. او در سخنان اول آوریل ۲۰۲۶ گفت کارزار آمریکا علیه ایران «به تکمیل نزدیک شده»، اما هم‌زمان هشدار داد ایران در «دو تا سه هفته آینده» با فشار بسیار شدیدتری روبه‌رو خواهد شد و حتی حمله به زیرساخت‌های نفتی و انرژی ایران را نیز منتفی ندانست. این ترکیب سه‌گانه ــ ادعای پیشرفت، تهدید به تشدید، و هم‌زمان انتقال بار مسئولیت به کشورهایی که به انرژی خلیج‌فارس وابسته‌اند ــ دقیقاً همان‌جایی است که تحلیل را از سطح لفاظی سیاسی به سطح بازی راهبردی منتقل می‌کند.

ترامپ از یک‌سو می‌گوید آمریکا در مسیر پیروزی است، اما از سوی دیگر تصریح می‌کند اگر دیگران وارد میدان نشوند، این وضع نمی‌تواند به همین شکل ادامه پیدا کند. در ظاهر، این دو پیام با هم تناقض دارند. اما اگر هدف اصلی نه یک پیروزی نظامی کلاسیک، بلکه بازتوزیع بار امنیتی و اقتصادی باشد، این تناقض ظاهری به بخشی از منطق بازی تبدیل می‌شود. در این خوانش، مسئله فقط ایران نیست؛ مسئله این است که چه کسی باید هزینه امنیت انرژی، امنیت مسیرهای دریایی و ثبات نظم جهانی را بپردازد.

در همین چارچوب باید سخنان پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، را نیز خواند؛ آنجا که گفت باز کردن تنگه هرمز «فقط کار نیروی دریایی آمریکا نیست» و دیگر کشورهایی که از این آبراه استفاده می‌کنند نیز باید سهم خود را بپردازند. این حرف فقط یک موضع دیپلماتیک نیست، بلکه نشانه تغییری نهادی در منطق امنیت جهانی است. وقتی این موضع در کنار فشار دوباره ترامپ بر ناتو قرار می‌گیرد، یک خط داستانی روشن‌تر می‌شود: واشنگتن می‌خواهد این پرسش را پیش بکشد که چرا آمریکا باید تقریباً به‌تنهایی ضامن امنیت جهانی باشد.

اینجا سه مفهوم از نظریه بازی‌ها به فهم وضعیت کمک می‌کند. نخست، بازی با اطلاعات ناقص. وقتی دیگران دقیق نمی‌دانند هدف نهایی واشنگتن چیست، همین ابهام به ابزار قدرت تبدیل می‌شود. دوم، استراتژی لبه پرتگاه؛ یعنی راندن بحران تا نزدیکی نقطه فاجعه، با این امید که دیگران پیش از برخورد عقب‌نشینی کنند یا امتیاز بدهند. سوم، تغییر تابع پرداخت؛ یعنی وضعیتی که در آن بازیگر اصلی بیش از آنکه در پی پیروزی در یک جنگ مشخص باشد، در پی آن است که محاسبه هزینه و فایده را برای همه بازیگران دیگر تغییر دهد.

اگر این چارچوب را بپذیریم، تنگه هرمز فقط یک نقطه جغرافیایی یا یک میدان تنش منطقه‌ای نیست. هرمز یک «چوک‌پوینت» کلاسیک جهانی است؛ گره‌ای که می‌تواند ساختار کل بازی را تغییر دهد. بیش از یک‌چهارم تجارت دریابرد نفت جهان، حدود یک‌پنجم مصرف جهانی نفت و فرآورده‌های نفتی، و حدود یک‌پنجم تجارت جهانی LNG از این مسیر عبور می‌کند. معنای این ارقام روشن است: بحران هرمز فقط مسئله ایران و آمریکا نیست؛ ضربه‌ای بالقوه به امنیت انرژی آسیا و اروپا و در نتیجه به کل نظم اقتصادی جهانی است.

به همین دلیل واکنش متحدان غربی هم یکدست نبوده است. فرانسه باز کردن هرمز با زور را «غیرواقع‌بینانه» خوانده و بر راه‌حل دیپلماتیک تأکید کرده است. بریتانیا نیز به‌جای پیوستن مستقیم به الگوی تشدید مطلوب واشنگتن، در حال گفت‌وگو با ده‌ها کشور درباره راه‌های بازگشایی هرمز است. این تفاوت مواضع را نباید فقط ضعف ائتلاف یا امتناع متحدان از همراهی دانست. در سطحی عمیق‌تر، اینها نشانه واگرایی درون ائتلاف غرب بر سر تعریف بحران و شیوه مواجهه با آن است. همین واگرایی برای ایران نیز اهمیت دارد، زیرا نشان می‌دهد شکاف منافع میان واشنگتن و دیگر قدرت‌های صنعتی، واقعی و قابل برجسته‌کردن است.

در اینجا پرسش محوری متن شکل می‌گیرد: آیا هدف واقعی آمریکا شکست نظامی ایران است، یا استفاده از ایران به‌عنوان ماشه‌ای برای یک جابه‌جایی بزرگ‌تر در نظم جهانی؟ پاسخ قطعی به این پرسش ممکن نیست، اما داده‌ها اجازه می‌دهند این فرضیه را جدی بگیریم. در میانه همین بحران، صادرات فرآورده‌های نفتی آمریکا در مارس ۲۰۲۶ به رکورد ۳.۱۱ میلیون بشکه در روز رسیده؛ صادراتش به اروپا ۲۷ درصد افزایش یافته، به آسیا بیش از دوبرابر شده و به آفریقا ۱۶۹ درصد جهش کرده است. این ارقام ثابت نمی‌کنند واشنگتن طراح همه روندها بوده، اما نشان می‌دهند آمریکا از تغییر مسیرهای وابستگی انرژی سود نسبی می‌برد.

 

همین‌جا منطق «بازی دومرحله‌ای» روشن می‌شود. در مرحله اول، بحران آن‌قدر تشدید می‌شود که هزینه تداوم وضع موجود برای همه بالا برود. واردکنندگان انرژی به دنبال جایگزین می‌روند، زنجیره‌های تأمین تغییر می‌کند، دولت‌ها به سمت مسیرها و عرضه‌کنندگان امن‌تر می‌روند، و متحدان آمریکا زیر فشار قرار می‌گیرند که سهم بیشتری از هزینه امنیت را بپردازند. در مرحله دوم، وقتی این ترجیحات و محاسبات تغییر کرد، ساختار کل بازی عوض شده است؛ حتی اگر هیچ پیروزی نظامی قاطعی در میدان رخ نداده باشد.

در این میان، شرق آسیا جایگاه ویژه‌ای دارد. ژاپن و هند از آسیب‌پذیرترین بازیگران این بحران‌اند. ژاپن حدود ۹۵ درصد نفت خود را از خاورمیانه تأمین می‌کند و بخش بزرگی از آن از هرمز عبور می‌کند. هند اگرچه بخشی از واردات نفت خام خود را از مسیرهای دیگر تأمین می‌کند، اما در حوزه LPG همچنان به هرمز وابسته است. به همین دلیل، هر شوک در هرمز فقط مسئله قیمت نفت نیست؛ بر زندگی روزمره، تورم، حمل‌ونقل، صنایع و آرامش اجتماعی در آسیا اثر می‌گذارد. اینجاست که تضاد منافع میان اروپا و آسیا از یک‌سو و واشنگتن از سوی دیگر، برای ایران به یک امکان راهبردی تبدیل می‌شود.

اگر جنگ ایران برای اروپا و آسیا به معنای تورم، رکود، بحران عرضه و وابستگی بیشتر به تصمیمات واشنگتن باشد، آن‌گاه مسئله فقط رابطه تهران و واشنگتن نخواهد بود. پرسش این خواهد شد که آیا این قدرت‌ها می‌خواهند در بازی مطلوب آمریکا حرکت کنند یا نه. برای ایران، بینش مهم همین‌جاست: اگر بتوان این تضاد منافع را برای دیگران قابل‌دیدن کرد، می‌توان از انزوای کامل فاصله گرفت و میدان را از یک تقابل صرفاً دوجانبه خارج کرد.

روسیه نیز در این تصویر جای مهمی دارد. هرچه خاورمیانه بی‌ثبات‌تر و مسیرهای انرژی آن پرهزینه‌تر شود، صادرکنندگانی که بیرون از کانون مستقیم بحران‌اند و توان عرضه جایگزین دارند، مزیت نسبی پیدا می‌کنند. این وضعیت هم به آمریکا فضا می‌دهد و هم به روسیه. از این زاویه، روایت «نجات آمریکا» الزاماً به معنای نجات نظم جهانی نیست؛ بلکه به معنای نجات موقعیت نسبی خود آمریکا است: کوچک‌تر کردن حوزه تعهدات، انتقال بار امنیتی به دیگران، تقویت نقش صادرات انرژی، و تکیه بر مزیت‌های ژئوپلیتیک نیمکره غربی.

اما همین‌جا نقطه‌ضعف این راهبرد هم آشکار می‌شود. نظریه بازی‌ها فقط درباره فرصت نیست؛ درباره خطای محاسباتی هم هست. بازیگری که بحران را برای تغییر قواعد بالا می‌برد، ممکن است گمان کند بحران کنترل‌پذیر است، اما بحران می‌تواند از کنترل خارج شود. داده‌های داخلی آمریکا این خطر را نشان می‌دهد: عبور قیمت بنزین از ۴ دلار در هر گالن، افزایش قیمت دیزل، و رسیدن بدهی ملی آمریکا به ۳۹.۰۶۵ تریلیون دلار. اینها نشان می‌دهد حتی اگر فرض کنیم واشنگتن در حال یک قمار راهبردی آگاهانه است، این قمار برای خودش هم بی‌هزینه نیست.

این همان خط باریکی است که متن بر آن تأکید دارد: تفاوت میان «نابغه» و «احمق» نه در نیت، بلکه در نتیجه است. اگر بحران به بازتوزیع وابستگی‌ها، انتقال بار امنیتی، تقویت موقعیت صادراتی آمریکا و عبور بدون جنگ فرسایشی منتهی شود، می‌توان از نوعی موفقیت راهبردی سخن گفت. اما اگر همین بحران به جنگی فرسایشی‌تر، شکافی پایدارتر با اروپا، فشار بیشتر بر مصرف‌کننده آمریکایی و تقویت هم‌زمان روسیه و شبکه‌های غیرغربی بینجامد، آن‌گاه همان رفتارها به خطای محاسبه تعبیر خواهد شد.

در این میان، ایران فقط موضوع حمله نیست؛ یک متغیر تعیین‌کننده است. نحوه واکنش ایران می‌تواند کل ساختار بازی را تغییر دهد. خطر اصلی این است که ایران واکنشی نشان دهد که بیشترین آسیب را به اروپا و آسیا وارد کند و ناخواسته دقیقاً در همان قالبی بازی کند که به سود آمریکا تمام می‌شود؛ یعنی ایفای نقش «چاشنی انفجار» برای بی‌ثبات‌سازی نظمی که در نهایت دیگران را به واشنگتن وابسته‌تر می‌کند. فرصت، اما در جهت معکوس قرار دارد: اگر ایران بتواند بحران را طوری مدیریت کند که تضاد منافع میان آمریکا و دیگر مصرف‌کنندگان بزرگ انرژی برجسته‌تر شود، از موقعیت صرفاً تدافعی فاصله می‌گیرد.

از دل همین تحلیل، چند پیشنهاد راهبردی بیرون می‌آید: پرهیز از تشدید بی‌تمایز و تمرکز بر مدیریت سیاسی ادراک بحران؛ دیپلماسی هدفمند با مخاطبان واقعی مانند پکن، توکیو، دهلی‌نو، سئول و بروکسل؛ تقویت پیوندهای زمینی و منطقه‌ای برای کاهش وابستگی به مسیرهای پرخطر دریایی؛ افزایش تاب‌آوری زیرساختی؛ بازتعریف اقتصاد بر محور بقا در جهانی پرنوسان؛ و در نهایت صبر راهبردی. در بازی‌هایی از این جنس، همیشه پاسخ مؤثر، پاسخ سریع و پرهزینه نیست. گاهی بهترین واکنش به بازیگری که روی شوک سریع حساب کرده، کند کردن بازی است.

جمع‌بندی نهایی متن را می‌توان در یک جمله فشرده کرد: اگر طرف مقابل می‌خواهد میز بازی را واژگون کند تا خودش در گوشه‌ای امن‌تر پناه بگیرد، بهترین پاسخ این نیست که ما سریع‌تر همان میز را واژگون کنیم. پاسخ بهتر آن است که اجازه ندهیم دیگران تصور کنند منافعشان با واشنگتن یکی است. هرچه بیشتر بتوان اروپا و آسیا را متوجه هزینه‌های واقعی این بحران کرد، هرچه بیشتر در داخل به سمت تاب‌آوری رفت، و هرچه بیشتر در بیرون شبکه‌سازی منطقه‌ای را پیش برد، شانس بیشتری وجود خواهد داشت که ایران نه فقط از آسیب‌ها بکاهد، بلکه در جهانی پرآشوب، به یکی از بازماندگان بازی تبدیل شود، نه یکی از قربانیان اصلی.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زمـانی بـرای نـزیستـن

زمـانی بـرای نـزیستـن