شهر من رقص کوچههایش را باز مییابد…
۱۶ اسفند ۱۴۰۴، ۱۸:۵۲
شنبه، نهم اسفندماه، است. از خواب بیدار میشوم. صبحانه میخورم. خانهام را مرتب میکنم تا با خیال راحت بنشینم و درس بخوانم…
راستش را بخواهید چند سالی است کار ثابتی ندارم و منبع درآمدم روزنامهنگاری نیست. درستتر اینکه منبع درآمدی نیست. این سالها، بیشتر دانشجو هستم و کمتر روزنامهنگار. هر روز درس میخوانم. زمستان که از راه رسید، آسمان خاکستری شد و زمین، پوشیده از خون؛ به همینخاطر نه تمرکز داشتم و نه حوصله که حتی صفحهای بخوانم. اما آن روز، تصمیم گرفتم ذهنم را متمرکز و شروع به خواندن کنم. حداقل پابهپای کارگاهی که در آن ثبتنام کرده بودم، جلو بیایم.
جزوهام را در دست گرفتم و ورق زدم؛ تربیت رواندرمانگر؛ فصل اول؛ نشانهشناسی… هنوز یک صفحه هم نخوانده بودم که چیزی منفجر شد و تنم لرزید. از پنجره به خیابان نگاه کردم. مردم، سراسیمه به اینسو و آنسو میدویدند. به یاد جنگ دوازدهروزه افتادم. همان زمانکه خانهای را در خیابان سعدی، جایی که من در آن زندگی میکنم، منفجر کردند. آن روز هم مردم، اینگونه میدویدند. ترسیده. هراسان…
کولهام را که از چند روز پیش بسته بودم، بر دوش انداختم. دو دست لباس، دستمال کاغذی، باند، چسب زخم، ژلوفن و پوکساید۵ در آن جا داده بودم. کارت ملی و شناسنامه و پاسپورت را هم. طبیعی است که از سند خانه و ماشین هم خبری نبود.
درها را قفل کردم. خانهام را به خدا سپردم و نمیدانم چگونه و با چه شتابی خود را به خیابان رساندم تا به خانه پدر و مادرم که فقط چند خیابان آنسوتر بود، بروم و جنگ نامعلوم را در کنار آنها بگذرانم؛ شاید از ترس و اضطرابم کم شود.
من همیشه آدمها را دوست داشتهام و حس و حالشان برایم مهم بوده است. به همین خاطر، وقتی در کوچه و خیابان از کنارشان میگذرم، دلم میخواهد به چشمهایشان نگاه کنم. آخر، چشمها آینه رواناند. آن روز هم به چشمها نگاه کردم. خسته بودند و مضطرب. ساعت ۱۰ و نیم صبح بود. مدرسهها را تعطیل کرده بودند. بعضی بچهها، تنها بهسمت خانه خود میرفتند و بعضی دیگر با پدر یا مادرشان.
سوپرمارکتها و فروشگاههای زنجیرهای، شلوغتر از همیشه بود و مردم تا جایی که جیبشان اجازه میداد، روغن و ماکارونی و غذاهای کنسروشده و آب معدنی میخریدند.
انگار سالها از آن روز گذشته؛ نهم اسفندماه را میگویم. خیابانها قفل و تلفنها قطع شده بود. آدمها نمیتوانستند با عزایزانشان تماس بگیرند و از زنده بودنشان باخبر شوند…
نمیدانم چرا به خانه مادرم نمیرسیدم. در حالت عادی فاصله خانههامان، فقط ۲۰ دقیقه است و من همیشه این مسیر را پیاده گز میکنم، اما آن روز زمان کش میآمد. کش میآمد. کش میآمد.
سرانجام به مقصد رسیدم. نزدیک به یک ساعت بعد، تلفنها وصل شد و توانستم از خواهر و برادر و دوستانم، سراغی بگیرم. حالا کمی آرامتر شده بودم و میتوانستم اخبار را دنبال کنم.
چقدر جبر جغرافیایی بد است و زندگی در این گوشه جهان دشوار. کاش در جایی از جهان به دنیا میآمدم و بزرگ میشدم که سیاست با همهچیز زندگی یکی نشده بود. کاش میتوانستم فقط و فقط به آمدن بهار و آخرین روزهای زمستان فکر کنم…..
امروز هفدهم اسفند است. این روزها با هر صدای انفجار از جا پریدهام. به هر منطقه که حمله کردهاند، عزیزی از ذهنم گذشته و ذهن و دلم هزارپاره شده است. این روزها، حس و حال غریبی دارم. هم با ترس از جنگ و نابودی دستوپنجه نرم میکنم، هم به بهاری چشم میدوزم که آرامآرام از گرد راه میرسد و مرز و محدوده نمیشناسد و بهاری میکند. به شمشادها و درختانی نگاه میکنم که جوانه زدهاند. صدای شاملو در گوشم میپیچد:
«شهر من
رقص کوچههایش را باز مییابد
هیچکجا
هیچزمان
فریاد زندگی بیجواب نمانده است»
نظر کاربران
دیدگاهتان را بنویسید
مطالب مرتبط
هوش مصنوعی چگونه میتواند به حفاظت از حیاتوحش کمک کند؟
روایت «دیوید اتنبرو» از هفت آواز شگفتانگیز جهان جانوران
طبیعت آواز میخواند تا زنده بماند
نگاهی به بحرانهای انباشته نظام آموزشی و جایگاه مدرسه در حکمرانی
آقای رئیسجمهور، نبض مدرسه نمیزند!
نقدی بر تصمیم ضدمیراثی وزیر میراث
یکی بر سر شاخ، بُن میبرید!
«پیام ما» اهمیت سلامت مادران باردار را در پی مرگ مادر باردار چابهاری بررسی میکند
تکرار کابوس تولد مرگبار
انتقاد نقدعلی از قالیباف
برای تمرکز بر امور مجلس، از مسئولیتهای مذاکراتی کنارهگیری کنید
مرگ یک نفر در کارخانه تولید فندک
آتشسوزی گسترده در شهرک صنعتی نصیرآباد + ویدیو
تأملی بر ممنوعیت آفرود در طبیعت ایران
قانون یا فرهنگ؟ یک دوگانه نادرست
تأملی درباره کودکان، رسانه و جهانِ در حال تغییر
بچههایمان، بچه امروزند، نه گذشته
گفتوگو با دختر مکانیکی که سعی در تغییر کلیشههای جنسیتی دارد
حرفهها جنسیت ندارند
وب گردی
- قیمت بلیط اتوبوس به مرزهای غربی کشور مشخص شد
- کمک به تأمین مالی یا واردات داروی ELAHERE برای بیماران مقاوم به شیمیدرمانی در سرطان تخمدان
- آیا با کپی مدارک می توان سوار قطار شد؟
- درخواست لغو بسته شدن فرودگاه پیام
- مطالبه شفافیت در دانشگاه علوم پزشکی ایران
- خطاهای پنهان در ترجمه مدرک تحصیلی که پرونده اپلای را با تاخیر مواجه میکند
- درخواست توقف پروژه باملند برای حفاظت از درختان و طبیعت شهر لاهیجان
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405 بیشتر
بیشترین نظر کاربران
ژئوتوریسم؛ ثروتی که هنوز جدی نگرفتهایم
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




علیرضا
بسیار عالی و ملموس