ما مردم همدیگر را داریم و بس





ما مردم همدیگر را داریم و بس

۱۲ اسفند ۱۴۰۴، ۱۸:۳۸

«بلیت نداریم. بلیت به هیچ‌جا نداریم.» مرد پشت باجه برای چندمین بار متوالی این جمله را تکرار می‌کند و برای چندمین بار نفر بعدی می‌آید و همان پرسش و همان پاسخ. ادا کردن این جملات برای فروشنده بلیت یکی از شرکت‌های مسافربری در مقابل مسافران سرگردان و نگران به‌قدری راحت است که فکر می‌کنم قبح جنگ و مصیبت‌هایش چقدر زود می‌ریزد.
مرد شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید سرانجام بلیت‌های فروخته‌شده را هم نمی‌داند و مشخص نیست راننده‌ای می‌آید یا نه. آنقدر جمعیت گوشه‌به‌گوشه سالن انتظار، در راهروها و محوطه نشسته‌اند که انگار نصف جمعیت تهران حالا در ترمینال جنوب‌اند. پنج ساعت. پنج ساعت کافی بود تا شهر زیر و رو شود و چنین جمعیتی خود را به اینجا برسانند.
از روزها پیش از حمله اسرائیل و آمریکا به ایران، تصاویر نحوه جمع‌کردن کوله اضطراری در فضای مجازی برای این روزها منتشر می‌شد؛ کوله‌هایی که هیچ مقام مسئولی پشت هیچ تریبونی نیامد بگوید چرا و چگونه مردم باید آماده کنند و چطور زیر بمب و در لحظه انفجار پناه بگیرند.
هیچ‌کس فکر نکرد با تجربه جنگ دوازده‌روزه، مردم احتیاج به پناهگاه و آژیر خطری دارند که بتوانند از جانشان محافظت کنند. همه می‌دانستند، اما هیچ‌چیز آماده نبود و این خود مردم بودند که آب معدنی و کنسرو می‌خریدند و کوله‌های اضطراری احتمالی می‌بستند.
از لحظه وقوع اولین انفجار در تهران مردمی که توان خارج‌شدن از پایتخت را داشتند، به تجربه جنگ گذشته و نبود وسیله‌ای برای رفتن، به سایت‌های بلیت‌فروشی هجوم آوردند. بلیت بود، اما قطعی اینترنت بین‌الملل و نوسانات اینترنت ملی اجازه‌ خرید آنلاین بلیت را نمی‌داد. اما چند دقیقه نشد که همان اتوبوس‌های خالی نهم اسفندماه پر شدند و حالا این شانس بود که تعیین می‌کرد چه کسی می‌تواند از موشک و بمب فرار کند. دقایقی بعدتر هم ترمینال‌های تهران بار دیگر هجوم بی‌موقع آدم‌ها را به خودشان دیدند.
در همان ترمینال جنوب، پشت باجه بلیت‌فروشی شرکتی دیگر که مرد فروشنده پیش‌تر به چند نفری گفته بود بلیت ندارد، دیدم زنی ایستاده. پرسیدم «به فلان‌جا چطور؟ بلیت هست؟» که مرد با دستش اشاره کرد: «بمان». قبل‌تر هم به همان زن گفته بود صبور باشد. چند ثانیه‌ای ایستادم تا ببینم به چه کسانی بلیت می‌فروشد.
دو ساعت بعد اتوبوس آمد. در اتوبوس جز دو سه مرد، بقیه زن و کودک بودند. گمان نمی‌کنم مرد پشت باجه بلیت‌فروشی تحصیلات عالیه خاصی داشته باشد. نمی‌دانم سوادش از سیاست چقدر بود. حتی مطمئن نیستم از قبل برای چنین شرایطی خودش را آماده کرده بوده یا نه. اما شاید آن مرد به سهم خودش فکر می‌کرد در این لحظات باید زنان و کودکان را نجات دهد و آنها را از این شهر زیر بمب و موشک خارج کند.
فکر می‌کنم نجات‌دهنده، خودِ ما مردم‌ایم؛ ما که در لحظات هراس‌انگیز آغاز جنگ به همدیگر برای بالا بردن چمدان‌هایمان از پله‌های مترو کمک کرده‌ایم، ما که به‌ غریبه‌ای زیر آسمانی سیاه از انفجارها گفته‌ایم «مراقب خودت باش» و آن مرد و آدم‌های شبیه به او که گاهی دیدگاه متفاوت‌تری دارند. ما مردم همدیگر را داریم و بس.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *