جامعه بی‌تاب و کنشگر صبور





جامعه بی‌تاب و کنشگر صبور

۶ اسفند ۱۴۰۴، ۱۶:۵۱

کنش اجتماعی می‌تواند طیفی گسترده از اعتراض نمادین تا مداخله‌گری و حتی تقابل با مراکز تصمیم‌گیر و قدرت را در بر گیرد. بااین‌حال، کنشگران مدنی عموماً در دایره‌ای از اقدامات خشونت‌پرهیز و غیررادیکال فعالیت می‌کنند و بیش از هر چیز به رویکردهای نرم و تدریجی متکی‌اند. این مسیر، مستلزم نوعی صبوری و طمأنینه است؛ صبری که گاه حوصله‌سربر می‌شود و چه‌بسا در بسیاری موارد به نتیجه ملموس نرسد یا حتی هزینه‌زا باشد. با این‌همه، کنشگر مدنی اگر از این رویکرد عدول کند، به‌طور اجتناب‌ناپذیر از دایره کنش مدنی خارج می‌شود و به عرصه‌های دیگری قدم می‌گذارد.

کنشگران مدنی در فضای میانی‌ای حرکت می‌کنند که نه با بی‌تفاوتی قشر خاکستری یکی است و نه با رادیکالیسم بنیان‌براندازانه. در این نوشتار، فعال مدنی به‌طور مشخص فردی است مستقل از بدنه قدرت مسلط سیاسی. به بیان دیگر، نمی‌توان هم در ساختار قدرت مسلط نقش اجرایی و تعیین‌کننده داشت و هم در مقام کنشگر مدنی ایفای نقش کرد. شاید اگر فعالیتی از درون قدرت صورت گیرد، بتوان آن را نوعی «زیست مخل» یا «حرکت رادیکال درون‌ساختاری» دانست، نه کنشگری مدنی به‌معنای دقیق آن؛ حداقل با معیارهایی که این جستار در نظر گرفته است.

با وجود همه دشواری‌های فعالیت مدنی، در شرایط آرامش نسبی اجتماعی، تکلیف کنشگران تا حدی روشن است. اما در وضعیتی که جامعه در کلیت خود در وضعیت اعتراضی شدید قرار می‌گیرد، مسئله به‌مراتب پیچیده‌تر و تصمیم‌ناپذیرتر می‌شود.


نسبت کنشگران مدنی با اجتماع

برای روشن‌تر شدن این وضعیت، می‌توان نسبت کنشگران مدنی را با چند طیف اجتماعی بررسی کرد:

۱- مردم ناراضی و معترض خیابانی

این گروه که سطحی شتاب‌دار و هیجانی‌تر از کنش را برگزیده‌اند، انتظار همراهی در همین سطح یا حتی فراتر را از کنشگران دارند. جامعه‌ای که هزینه داده، نه صبر لازم برای فعالیت مدنی را دارد و نه مطالبات حداقلی پیشین را کافی می‌داند. چنین جامعه‌ای خواهان حل‌وفصل فوری بسته‌ای بزرگ از مطالبات است. در این شرایط، کنشگران مدنی از سوی نیروهای رادیکال که چه‌بسا دیروز در زمره قشر خاکستری بوده‌اند، به محافظه‌کاری و وسط‌بازی متهم می‌شوند.

۲- حکومت

حکومت در این وضعیت، برخوردی دوگانه با کنشگران مدنی دارد. گاه با سوءظن به آنان می‌نگرد و حتی پیش‌دستانه به کنترلشان اقدام می‌کند و گاه آنان را به همکاری فرامی‌خواند. در بهترین حالت، از کنشگران انتظار ایفای نقش میانجی را دارد و در بدترین حالت، مطالبه محکوم‌سازی حرکات رادیکال را، به‌ویژه اگر خشونت‌آمیز شده باشند. این همکاری‌ها اغلب اختیاری نیست و امتناع از آنها می‌تواند هزینه‌زا باشد.

۳-جامعه مدنی

جامعه مدنی نیز درون خود دچار شکاف و آشفتگی می‌شود. همراهان دیروز، امروز در موقعیت‌های متفاوتی قرار می‌گیرند؛ برخی انتظار پیوستن کامل به بدنه رادیکال جامعه را دارند و برخی بر روشن نگه‌داشتن چراغ کنش مدنی در حداقل ممکن اصرار می‌ورزند. در شرایط پلاریزه، حتی می‌توان شاهد گرایش برخی به‌سوی قدرت مسلط و عقب‌نشینی کامل برخی دیگر از فعالیت اجتماعی بود.

این موقعیت‌ها نشان می‌دهد شرایط بحرانی تا چه اندازه عرصه را برای کنشگران آهسته و پیوسته جامعه مدنی تنگ، معماگونه و پرمخاطره می‌کند. هر اقدام یا عدم اقدامی می‌تواند افزون‌بر خطرات همیشگی، اعتبار اجتماعی آنان را نیز مخدوش کند؛ انتظاری که حتی از سوی خود کنشگر نسبت به خویشتن نیز وجود دارد.

در چنین بستری، می‌توان به چند گزاره مهم درباره تغییر وضعیت اشاره کرد:

۱. مشروعیت آسیب‌دیده، امکان وفاق اجتماعی و همگرایی برای حل بحران را دشوارتر از پیش و هرگونه ارتباط با حاکمیت را به‌ویژه از منظر جامعه خشمگین بسیار پرهزینه می‌کند.

۲.  سطح مطالبات جامعه دگرگون و مطالبات تدریجی و محافظه‌کارانه، گاه به‌مثابه عقب‌گرد تعبیر می‌شود.

۳. اختلاف فاز زمانی میان کنش مدنی تدریجی و انتظارات فوریتی، تنشی ساختاری میان این دو ایجاد می‌کند.

۴. ناهمخوانی در گستره مطالبات موجب شکاف جدی میان «نقشه خواسته‌های جامعه» و «توپولوژی کنش مدنی» می‌شود؛ شکافی که خود یکی از کانون‌های اصلی مناقشه است.


پیدایش و تعمیق شکاف‌ها

در اینجا به حداقل به هشت شکاف مهم که بعضاً همپوشانی و یا حتی آمیختگی‌هایی دارند، اشاره می‌شود:

۱- تعمیق شکاف مشروعیت: مشروعیت با درجه آسیب‌خوردگی بیشتر که فضای امکان وفاق اجتماعی و همگرایی در حل بحران را دشوارتر از پیش می‌کند.

2- شکاف مطالبات: سطوح مطالباتی جامعه و فضای اجتماعی تحول‌ می‌یابد و گاه مطالبات مدنی محافظه‌کارانه و رو به عقب تعبیر می‌شود و این خود کار مدنی را سخت‌تر خواهد کرد.

۳- ناهم‌زمانی: اختلاف فاز در زمان بین فعالیت‌های مدنی و انتظارات فوریتی نوعی هم‌زمانی اختلاف‌برانگیز بین این دو را موجب می‌شود.

۴- اختلاف در گستردگی مطالبات: اختلاف در گستره مطالبات باعث می‌شود در توپولوژی درخواست نیز بین جامعه و فضای کنشگری، اختلاف مساحت جدی و تعیین‌کننده‌ای رخ دهد. همین موضوع یکی از محل‌های اختلاف و‌ مناقشه است.

۵- شکاف زبان و بیان: جامعه معترض با زبان خشم، فوریت و حداکثرخواهی حرف می‌زند و کنشگر مدنی با زبان تحلیل، حد و امکان. این دو زبان اغلب همدیگر را ترجمه نمی‌کنند. درنتیجه، حتی هم‌سویی در هدف به سوءتفاهم در معنا منجر می‌شود.

۶- شکاف ریسک و هزینه: هزینه‌ای که جامعه خیابانی می‌دهد (بدن، جان، معیشت) با هزینه‌ای که کنشگر مدنی می‌دهد (اعتبار، سرمایه اجتماعی، امنیت شخصی) از یک جنس نیست. همین ناهمگونی مبنای بسیاری از قضاوت‌های اخلاقی متقابل می‌شود.

۷- شکاف انتظار از «کارکرد»: بخشی از جامعه از کنشگر انتظار رهبری دارد، درحالی‌که کنشگری مدنی اساساً بر بی‌مرکز بودن و شبکه‌ای بودن استوار است. این سوءتفاهم باعث می‌شود کنشگر همواره «کم‌تر از انتظار» دیده شود.

۸- شکاف حافظه تاریخی: کنشگران مدنی اغلب با حافظه شکست‌ها و عقب‌نشینی‌های گذشته عمل می‌کنند؛ نسل‌های تازه‌وارد اعتراض با حافظه‌ای کوتاه‌تر اما پرانرژی‌تر. یکی محتاط است چون «دیده»، دیگری بی‌تاب است چون «امتحان نکرده» است.


مطالبات ممکن و ناممکن

این بخش را به‌صورت موارد خلاصه و تیتروار ارائه می‌دهم، با این توضیح ضروری که هر کدام از این موارد می‌تواند خود بحثی مجزا و مفصل به خود اختصاص دهد.

مطالبات ناممکن شامل تبدیل کنشگر مدنی به رهبر حرکت‌های رادیکال، انتظار بی‌هزینه‌بودن موضع‌گیری‌ها، انتظار نمایندگی کل جامعه از یک فرد یا گروه است. در چنین وضعیتی کنشگر همیشه «ناکافی» جلوه می‌کند.

مطالبات ممکن و موجه اما حفظ خطوط اخلاقی (خشونت‌پرهیزی، پرهیز از دروغ و حذف)، تولید روایت دقیق و غیرتحریف‌شده از مطالبات، ثبت و مستندسازی کنش‌ها و هزینه‌ها و جلوگیری از تقلیل مطالبات به دوگانه‌های ساده‌ساز هستند.

کنشگر شاید نتواند تغییر فوری ایجاد کند، اما می‌تواند مانع نابودی معنا شود. شاید در لحظه بحران نتواند تغییر فوری و عینی ایجاد کند؛ زیرا منطق کنش او با منطق فوریت رادیکال هم‌زمان نیست. اما کارویژه‌ اساسی او در چنین وضعیتی، جلوگیری از نابودی معناست. معنا زمانی فرومی‌پاشد که مطالبات تقلیل می‌یابند، خشونت توجیه‌پذیر می‌شود و تمایز میان هدف و روش از میان می‌رود. کنشگر مدنی با حفظ زبان اخلاقی، ثبت روایت‌ها و جلوگیری از تحریف خواسته‌ها، امکان بازاندیشی، تداوم و حتی بازسازی آینده را زنده نگه می‌دارد؛ حتی اگر در اکنون، ناکارآمد یا کم‌اثر به نظر برسد.

در بحران، حتی کنش‌هایی چون اعتصاب نیز ممکن است از ابزار مطالبه به معیار وفاداری بدل شوند. در چنین وضعیتی، کنشگر مدنی اگرچه قادر به تحقق فوری خواسته‌ها نیست، اما با تفکیک هدف از تاکتیک و ثبت مسیر طی‌شده، مانع از آن می‌شود که شکست یا فرسایش، اصل مطالبه را بی‌اعتبار کند.


اقدامات راهبردی برای وضعیت پیچیده برای کنشگران مدنی

لازم است تأکید شود این بخش از بحث، به‌خودی‌خود در فضایی از عدم قطعیت و حساسیت قرار دارد. وضعیت‌های بحرانی به‌سرعت تغییر می‌کنند و آنچه در یک مقطع کارآمد است، ممکن است در مقطع دیگر بی‌اثر یا حتی مخرب باشد. بنابراین، راهبردهای ارائه‌شده نه نسخه‌ای قطعی و واحد، بلکه پیشنهادی برای آغاز گفت‌وگو و بازاندیشی است؛ گفت‌وگویی که باید متناسب با شرایط، فرصت‌ها و محدودیت‌های هر وضعیت، بازنویسی و به‌روزرسانی شود.

براساس توصیفی که تاکنون این نوشتار ارائه داد، مسئله اصلی کنشگر مدنی نه «کم‌کاری» است و نه «انتخاب اشتباه فردی»، بلکه ناهم‌زمانی ساختاری میان منطق کنش مدنی و منطق وضعیت بحرانی است. بنابراین راه‌حل، شاید در نه پیوستن کامل به نیروهای دیگر و نه عقب‌نشینی به بی‌تفاوتی، بلکه در بازتعریف نقش کنشگر مدنی متناسب با وضعیت بحران باشد. به‌عبارتی، کنشگر مدنی باید تغییر وضعیت اجتماعی را به رسمیت بشناسد و سعی کند در این شرایط با واقعیت مواجه شود.

در همین راستا چندین اقدام راهبردی از منظر کسی که خود بخشی از عمر خود را در کنش مدنی گذرانده است، به اشتراک می‌گذارم:

۱- بازتعریف نقش کنشگر مدنی از «پل» به «لولا». کنشگر مدنی در وضعیت بحران نمی‌تواند پل باشد؛ پل یعنی دو سوی نسبتاً پایدار که امکان عبور دوطرفه دارند، اما بحران یعنی یکی از دو سوی شکسته یا در حال انفجار است. در این وضعیت به نظر می‌رسد نقش واقع‌بینانه‌تر نقشی چون لولا باشد. برای توضیح بهتر این استعاره لازم است گفته شود که لولا نه دو طرف را آشتی می‌دهد، نه انتقال را ممکن می‌کند؛ فقط اجازه می‌دهد «در» کاملاً از جا کنده نشود.

کارکرد لولا حفظ امکان باز و بسته شدن سیاست در آینده، جلوگیری از قفل‌شدن کامل وضعیت در منطق «یایا» و نگهداشتن حداقلی از حرکت، حتی اگر جهت آن فعلاً معلوم نباشد،‌ است. این یعنی کنشگر نه میانجی و نه سخنگو یا رهبر، بلکه حافظ امکان چرخش آینده از وضعیت صلب و قفل‌شده است.

۲- تغییر مقیاس کنش: از «جامعه» به «حافظه». در وضعیت بحرانی، جامعه از دست کنشگر خارج شده است؛ اما حافظه هنوز می‌تواند میدان کنش باشد. کنشگر در این وضعیت برای «اکنون» عمل نکرده، بلکه برای «زمانی که هیجان فروکش کرد» سرمایه‌گذاری می‌کند. این یک تغییر بنیادین بیشتر در افق کنش و موقعیت است، نه صرفاً صبر بیشتر.

۳- ایفای نقش «ضدشتاب» به‌جای موتور حرکت. گاه تحولات با شتاب پیش می‌روند؛ اما هر سیستم شتاب‌دار به ترمز نیاز دارد؛ نه برای توقف، بلکه برای فرونپاشیدن. کنشگر مدنی در این شرایط می‌تواند شتاب را کم کند، بدون اینکه جهت را عوض کند؛ هزینه را یادآوری کند، بدون اینکه مطالبه را نفی کند و خطرات را بگوید، بدون اینکه مردم را بترساند. این نقش، ذاتاً منفور است، اما اگر هیچ‌کس آن را بازی نکند، حرکت به خودویرانگری می‌رسد.

۴- مدیریت «سوءتفاهم ساختاری» به‌جای حل تعارض. یکی از خطاها این است که فکر کنیم تعارض میان جامعه بی‌تاب و کنشگر صبور قابل‌حل است. کنشگر تلاش نمی‌کند شکاف را ببندد، بلکه آن را قابل‌فهم و قابل‌تحمل می‌کند. او توضیح می‌دهد چرا این سوءتفاهم طبیعی است، آن را شخصی، اخلاقی یا خیانتی جلوه نمی‌دهد؛ زبان تحلیل را به زبان تجربه ترجمه می‌کند، نه برعکس. کنشگر در اینجا «مفسر وضعیت» است، نه بازیگر اصلی آن.

 ۵- امتناع فعال به‌جای کنش نمایشی. در بحران، فشار برای موضع‌گیری دائمی وجود دارد. یکی از راهبردهای پیشرفته‌تر کنش مدنی امتناع فعال یعنی آگاهانه کاری را نکردن و توضیح‌دادن چرایی این نکردن است. او شرح می‌‌دهد که چرا رهبری را نمی‌پذیرد، چرا فراخوان نمی‌دهد و چرا وارد خشونت کلامی نمی‌شود. این امتناع اگر توضیح داده نشود، به ترس تعبیر می‌شود؛ درحالی‌که اگر تبیین شود، به کنش آگاهانه بدل می‌شود.

۶- تبدیل شکست به منبع یادگیری، نه منبع شرم. جامعه در مواقع بحران با منطق پیروزی/شکست فکر می‌کند؛ کنشگر مدنی می‌تواند منطق سومی بسازد؛ شکست = داده،‌ هزینه = تجربه و عقب‌نشینی = ماده خام تحلیل. این کار، آینده را از تکرار کور نجات می‌دهد.

مسئله کنشگر مدنی در وضعیت بحران، نه فقدان شجاعت است و نه خطای تحلیلی، بلکه قرارگرفتن در شکافی ساختاری میان منطق کنش مدنی و منطق جامعه بی‌تاب. جامعه‌ای که در وضعیت فوریت، خشم و حداکثرخواهی به سر می‌برد، از کنشگر انتظار سرعت، رهبری و نتیجه فوری دارد؛ درحالی‌که کنش مدنی ذاتاً تدریجی، غیرمتمرکز و متکی بر صبر، اخلاق و حافظه تاریخی است. این ناهم‌زمانی، کنشگر را هم‌زمان در معرض سوءظن حکومت، خشم جامعه معترض و انشقاق درون جامعه مدنی قرار می‌دهد.

به‌علاوه، بخش مهمی از تعارض‌ها ناشی از انتظارات ناممکن است؛ تبدیل کنشگر به رهبر یا انتظار نمایندگی کل جامعه از یک فرد یا گروه. در مقابل، کارکرد واقعی و ممکن کنشگر مدنی در چنین وضعیتی نه تغییر فوری، بلکه صیانت از معناست؛ حفظ تمایز میان هدف و روش، جلوگیری از طبیعی‌شدن خشونت، ثبت دقیق روایت‌ها و نگهداشتن امکان بازاندیشی برای آینده.

در این معنا، کنشگر مدنی نه پل میان جامعه و قدرت، بلکه لولای وضعیت بحران است؛ عاملی که مانع قفل‌شدن کامل سیاست در دوگانه‌های ساده‌ساز می‌شود و اجازه می‌دهد پس از فروکش‌کردن هیجان، امکان چرخش، یادگیری و بازسازی مطالبات باقی بماند. کنشگر شاید در لحظه بحران ناکافی و کم‌اثر به نظر برسد، اما حذف او به‌معنای حذف حافظه، اخلاق و امکان تداوم سیاست ورای منطق شتاب و فرسایش است.

کنشگر مدنی ممکن است  با این نقد تیز  روبه‌رو شود که «در میانه یک حرکت اجتماعی، بخش نرم‌تر را انتخاب کرده‌ای و بهتر است خود را تافته‌ جدابافته ندانی»، ناگزیر است پیش از هر چیز نسبت خود را با خودِ حرکت اجتماعی روشن کند. او نه از بیرون جامعه سخن می‌گوید و نه مدعی موقعیتی برتر است. تفاوت او با دیگران، تفاوت درخواست یا رنج نیست، بلکه تفاوت در کارویژه‌ای است که آگاهانه برعهده گرفته است.

کنشگر مدنی بخش نرم‌تر را نه از سر احتیاط شخصی یا میل به امنیت، بلکه از سر ضرورت ساختاری انتخاب می‌کند. حرکت‌های اجتماعی برای تداوم خود به تنوع نقش‌ها نیاز دارند؛ همان‌گونه‌که به نیروی پیش‌برنده و هزینه‌دهنده محتاج‌اند، به صداهایی نیز نیاز دارند که از فرسایش معنا، طبیعی‌شدن خشونت و فروکاستن مطالبات به دوگانه‌های ساده جلوگیری کنند. اگر همه نیروها در یک سطح، با یک منطق و با یک زبان عمل کنند، حرکت نه رادیکال‌تر که‌ خردورزانه‌تر می‌شود و امکان ترمیم، بازاندیشی و ادامه از میان می‌رود.

کنشگر مدنی با پیوستن کامل به نیروهای رادیکال‌تر، چیزی را از دست می‌دهد که جایگزین‌پذیر نیست؛ امکان نگهداشتن تمایز میان هدف و روش و ثبت تجربه‌ای که پس از فروکش‌کردن هیجان بتواند مبنای یادگیری جمعی قرار گیرد. او می‌داند این انتخاب ممکن است در لحظه به محافظه‌کاری یا کم‌کاری تعبیر شود، اما حذف این نقش به‌معنای حذف حافظه، اخلاق و افق آینده از دل حرکت اجتماعی است.

ازاین‌رو، کنشگر نه خود را بیرون از حرکت می‌بیند و نه بالاتر از آن می‌ایستد. او در جای دیگری از همان حرکت ایستاده است؛ جایی که شاید کمتر دیده شود و کمتر تشویق شود، اما نبودنش هزینه‌ای دارد که معمولاً دیر فهمیده می‌شود. پیوستن او به نیروی رادیکال، نه نشانه‌ همبستگی بیشتر، بلکه به‌معنای رهاکردن وظیفه‌ای است که اگر انجام نشود، کسی دیگر لزوماً جای آن را پر نخواهد کرد.

کنشگری در اینجا یک تقسیم کار و یک جایگاه ساختاری است که دیر یا زود باید پر شود؛ یا توسط من کنشگر، یا توسط هر فرد دیگری که مسئولیت حفظ معنا و حافظه را برعهده می‌گیرد. بنابراین، مسئله شخصی نیست؛ این یک ضرورت ساختاری نه انتخاب یک فرد است.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *