چگاسفلا؛ آزمونِ «سواد میراثی» ما





چگاسفلا؛ آزمونِ «سواد میراثی» ما

۲ آبان ۱۴۰۴، ۱۸:۰۰

این روزها در گفتار برخی مدیران میراث‌فرهنگی، واژه‌ای تازه زیاد شنیده می‌شود: «سواد میراثی». واژه‌ای پرطمطراق اما بی‌تعریف. هیچ‌کدام از گویندگانش تاکنون نگفته‌اند دقیقاً یعنی چه، شاید چون خودشان هم نمی‌دانند. برای من اما رفتار همان مدیران با یکی از مهم‌ترین محوطه‌های پیشاتاریخی ایران، چگاسفلا، معنای تازه‌ای از این واژه ساخته است.

«سواد میراثی» یعنی بی‌اعتنایی به ارزش‌های باستان‌شناختی مهم‌ترین سند ما از دیرینگی تمدن در کرانه‌های دریای پارس؛ یعنی بی‌توجهی به اصول و ضوابطی که پیش از ما تصویب شده تا چنین اثری برای نسل‌های آینده بماند؛ یعنی حذف تجربه مفید، کنار زدن نیروی انسانی دلسوز و اتکای بیش‌ازحد به تصمیم‌هایی که بیشتر بر ندانستن استوارند تا بر آگاهی.

سال‌ها پیش، از اواسط دهه ۸۰ بارها هشدار داده بودم که در نزدیکی دریای پارس، در دشتی که زیدون نام دارد، محوطه‌هایی نهفته است که می‌تواند بخشی از پازل پیش‌ازتاریخ تا دوران عیلام را در جنوب ایران تکمیل کند. از همان زمان، وسعت چشمگیر یکی از این محوطه‌ها، چگاسفلا، ذهنم را درگیر کرد. هر باستان‌شناسی می‌داند گستردگی یک محوطه شش‌هزارساله، فقط انباشت آثار نیست؛ نشانه‌ای است از تمرکز، پیچیدگی فرهنگی و تداوم زیست.

وقتی کاوش‌ها را در چگاسفلا آغاز کردیم، آشکار شد که این گستردگی، تصادفی نیست. پژوهش‌های میدانی ما، به‌ویژه در گورستان و نیایشگاه، نشان داد چگاسفلا جایگاهی منحصربه‌فرد در باستان‌شناسی ایران دارد. این محوطه نه‌فقط وسیع‌ترین گورستان پیشاتاریخی کشور را در خود جای داده، بلکه گنجینه‌ای از داده‌های زیستی، ژنتیکی، آیینی و هنری انسان‌هایی است که شش هزار سال پیش در این سرزمین می‌زیستند. از دل هر فصل کاوش، شواهدی بیرون آمد که می‌تواند روایت ما از آغاز جوامع پیچیده در جنوب و جنوب‌غرب ایران را بازنویسی کند.

از سال ۱۳۹۴ تاکنون، با همکاری باستان‌شناسان و همراهی روزنامه‌نگاران دغدغه‌مند، کوشیده‌ام مسئولان را متوجه اهمیت چگاسفلا کنم. بارها گفته‌ام این محوطه فقط یک سایت نیست؛ آزمونی است برای سنجش میزان مسئولیت‌پذیری ما در برابر گذشته خود. تلاش‌هایم سرانجام به ثبت موقت چگاسفلا در فهرست یونسکو انجامید؛ اما درست از همان زمان، زنجیره بی‌توجهی‌ها آغاز شد. هر تغییر مدیریتی، به‌معنای بازگشت به نقطه صفر بود. هر مدیر تازه‌وارد، به‌جای ادامه مسیر، همه‌چیز را از نو می‌دید. گویی نظام مدیریتی در میراث‌فرهنگی ایران، حافظه ندارد و فراموشیِ در آن سازمان‌یافته است.

در آغاز وزارت جدید نیز طبق عادت، نامه‌ای برای وزیر محترم نوشتم و گزارشی از ارزش‌های جهانی چگاسفلا ارائه دادم. در یک جلسه عمومی در شهر بهبهان از قول وزیر گفته شد چگاسفلا شایسته ثبت جهانی است؛ اما هیچ اقدام عملی در پی نداشت. حتی دستور ایشان برای تشکیل جلسه بررسی مسائل چگاسفلا برای از سرگیری کاوش‌های باستان‌شناختی، تاکنون نادیده گرفته شد. درعوض، مجوز ساخت جدول فاضلاب در عرصه مصوب و ابلاغ‌شده چگاسفلا صادر شد.

چنین رفتارهایی استثنا نیست و به قاعده‌ای تکراری بدل شده است؛ وعده‌های بی‌سرانجام، تصمیم‌های عجولانه و گاه مجوزهایی که مستقیماً به تخریب می‌انجامند. پرسش ساده است: چرا نهادی که مأمور پاسداری از میراث‌فرهنگی است، در برابر روشن‌ترین شواهد علمی چنین بی‌حس عمل می‌کند؟ آیا مسئله در ساختار معیوب تصمیم‌گیری است؟ در ناآگاهی مدیران؟ یا در نوعی بی‌میلی فرهنگی نسبت به آنچه ریشه در خاک ایران دارد؟

شاید اگر چگاسفلا را باستان‌شناسی خارجی، مانند رومن گیرشمن، کاوش کرده بود، امروز در مجامع میراثی، آن را با شور و افتخار تحسین می‌کردند. اما چون از دل پژوهش و لیاقت باستان‌شناسان ایرانی برخاسته، گویا هنوز در چشم ساختار رسمی «جدی» گرفته نمی‌شود. اگر چنین باشد، نشانه‌ای است از کسانی که بر شاخه نشسته‌اند و بن می‌برند.

چگاسفلا امروز ساکت است؛ اما این سکوت، خاموشی نیست، فریادی بی‌صداست؛ یادآور حقیقت تلخی که بزرگ‌ترین تهدید برای میراث‌فرهنگی ما نه دشمن بیرونی است و نه کمبود بودجه، بلکه فراموشی و بی‌اعتنایی درونی. همان بی‌اعتنایی‌ای که نه‌تنها محوطه‌ها را به ویرانی می‌کشاند و دست غارتگران را بازتر می‌گذارد، بلکه اعتمادبه‌نفس ملی ما را هم می‌فرساید.

اگر روزی بپرسند چرا میراثمان از میان رفت، پاسخ ساده خواهد بود: چون در زمانی که باید، چشم بر حقیقت بستیم و تبلیغ مفهومی تعریف‌نشده به‌نام «سواد میراثی» را جایگزینِ مسئولیت واقعی کردیم. حقیقت درباره چگاسفلا این است که تاکنون ده‌ها مقاله و کتاب علمی بین‌المللی درباره‌اش نوشته و منتشر شده؛ حاصل پژوهش‌های فرزندان همین سرزمین. با این‌همه، آیندگان بی‌تردید خواهند پرسید: چه بر سر آن پیشینه درخشان تمدنی دریای پارس آمد؟ چرا آن گنجینه باشکوه خلاقیت، هنر و زندگی  شش‌هزارساله، به‌تدریج نادیده گرفته شد و ویران شد؟

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *