طبیعت زیبا و بی‌رحم میازاکی





طبیعت زیبا و بی‌رحم میازاکی

۲۶ مهر ۱۴۰۴، ۱۹:۰۱

«طبیعت زیبا و شگفت‌انگیز است، اما درعین‌حال بسیار خشن و ترسناک است. فکر می‌کنم طبیعت بی‌رحم است. یک موجود چگونه زنده می‌ماند؟ شاید به‌طور اتفاقی توسط چیزی خورده شود، یا درختی رویش بیفتد و او را بکشد. این بی‌رحمانه نیست؟ ما صفت‌هایی مثل «بی‌رحم» یا «وحشی» ساخته‌ایم تا چنین چیزهای پوچ و بی‌معنا یا چیزهایی که ناگهان و بی‌دلیل دیگری را نابود می‌کنند، توصیف کنیم؛ حتی با اینکه در ژاپن جانوران عظیم و خطرناک وجود ندارند. ما از صفت «به‌اندازه‌ انسان‌ها بی‌رحم» استفاده نمی‌کنیم، درحالی‌که انسان‌ها درواقع بی‌رحم‌تر هستند. انسان‌ها چیزهای زیادی مثل انسان‌گرایی و قوانین ساخته‌اند تا امید داشته باشند خشونت و بی‌رحمی را از دنیای خود حذف کنند، اما حقیقت این است که خود طبیعت بی‌رحم است.»

این گفته‌های «هایائو میازاکی» نابغه‌ انیمیشن ژاپن در مصاحبه‌ای درباره انیمیشن «شاهزاده مونونوکه» است. فیلمی که شاید یکی از صادقانه‌ترین و عمیق‌ترین فریاد او در دفاع از طبیعت باشد.

میازاکی، خالق آثاری چون «شهر اشباح» و «قلعه‌ متحرک هاول»، بیش از آنکه صرفاً داستان‌گو باشد، شاعری است که میان رؤیا و واقعیت، پل می‌سازد. او هشدارهای محیط‌زیستی را در دل افسانه می‌نشاند تا یادآوری کند زمین خانه‌ای است زنده و انسان تنها ساکن آن نیست.

«شاهزاده مونونوکه» (Princess Mononoke)، دهمین اثر بلند میازاکی و محصول «استودیو جیبلی»، در سال ۱۹۹۷ اکران شد. فیلم با انیمیشنی خیره‌کننده، موسیقی حماسی اثر «جو هیسایشی» و داستانی عمیق، مرز میان اسطوره و واقعیت را درنوردید و به یکی از ماندگارترین آثار تاریخ سینما بدل شد.

داستان در دوره‌ موروماتشی (قرن ۱۴ تا ۱۶ ژاپن) می‌گذرد. «آشیتاکا»، شاهزاده‌ای از قبیله‌ای باستانی، پس از نبردی با خدایی که به دیو بدل شده، دچار نفرینی مرگبار می‌شود. او برای یافتن درمان راهی غرب و در میانه‌ نبردی میان انسان‌ها و خدایان جنگل گرفتار می‌شود. در یک‌سو «شهر آهنی» به رهبری «بانو اِبوشی»، با استخراج معادن و ساخت سلاح، جنگل را می‌بلعد و در سوی دیگر، «سان» یا «دختر گرگی»، انسانی که در دامان گرگ‌ها بزرگ شده و برای نجات طبیعت می‌جنگد. میان این دو، آشیتاکا می‌کوشد راهی برای هم‌زیستی بیابد.

میازاکی در روایتش، هیچ شخصیتی را مطلقاً خوب یا بد نمی‌داند. بانو اِبوشی، با وجود تخریب جنگل، پناهگاهی برای روسپیان و جذامیان فراهم کرده و به زنان استقلال بخشیده است. سان از انسانیت می‌گریزد تا از حیات دفاع کند. این نگاه چندوجهی، فیلم را از مرز خیر و شر فراتر می‌برد و به تأملی در باب انتخاب‌های دشوار انسانی بدل می‌کند.

در بطن «شاهزاده مونونوکه»، نبردی دیرینه میان طبیعت و تمدن جریان دارد، اما میازاکی آن را به تضادی سیاه و سفید فرو نمی‌کاهد. جنگل سرو، با درختان کهن و روحی به‌نام «شیشی‌گامی» که سرچشمه‌ حیات است، در برابر شهری قرار دارد که حرص انسان برای صنعت، ریشه‌هایش را می‌سوزاند. نابودی شیشی‌گامی، مرگ توازن جهان است؛ اما بازگشت او در پایان، یادآور تولد دوباره‌ امید است.

میازاکی با نگاهی شاعرانه و هشداردهنده می‌گوید: طبیعت و تمدن دشمنان ذاتی نیستند؛ این طمع، ترس و میل به سلطه است که پیوندشان را می‌گسلد. پرسش نهایی او ساده اما تکان‌دهنده است: آیا پیشرفت، اگر به‌بهای نابودی زمین تمام شود، هنوز ارزشمند است؟ 

«شاهزاده مونونوکه» فقط یک انیمیشن ماجراجویانه نیست؛ بیانیه‌ای شاعرانه درباره‌ زمین، حیات و مسئولیتی انسانی است. سه دهه پس از ساخت، هنوز زنده و اثرگذار است؛ یادآور اینکه آینده‌ زمین، در گرو هم‌زیستی ما با طبیعت است.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *