مروری بر فیلم «بانل و آداما»

زمین، زن و سکوت





زمین، زن و سکوت

۲۶ مهر ۱۴۰۴، ۱۷:۲۹

فیلم «بانل و آداما» (Banel & Adama) نخستین اثر بلند «راماتا تولایه سی»، کارگردان سنگالی-فرانسوی است که در جشنواره کن ۲۰۲۳ به نمایش درآمد. این فیلم با ترکیبی از رئالیسم شاعرانه و فضایی آیینی، روایتگر عشقی ممنوعه در روستایی خشک و فراموش‌شده در شمال سنگال است. در دل این قصه، کارگردان به دو محور بنیادین می‌پردازد: بحران محیط‌زیستی و هویت زن در جامعه‌ای سنت‌زده که میان فروپاشی طبیعت و فروبستگی انسان در نوسان است.

در این فیلم، عشق نه رهایی است و نه پناه؛ بلکه صحنه‌ای‌ست برای برخورد نیروهایی بزرگ‌تر از انسان: سنت، طبیعت و سرنوشت. فیلم در جغرافیایی خشک و خاموش می‌گذرد، جایی که زمین ترک‌خورده و هوا غبارگرفته، نه صرفاً پس‌زمینه‌ داستان، بلکه درونمایه‌ای از فروپاشی و زوال است. در همین بستر، عشق میان بانل و آداما به‌شکلی شاعرانه و تراژیک شکوفا و سپس پژمرده می‌شود. کارگردان جهانی را می‌سازد که در آن زن و زمین هر دو قربانی ساختارهای مردسالارانه و بی‌توجهی انسان‌اند؛ هر دو خشک می‌شوند، هر دو بی‌صدا فریاد می‌زنند.

«بانل»، قهرمان زن فیلم، برخاسته از دل خاک و سنت است. او برخلاف زن‌های اطرافش، از قالب همسر مطیع و مادر آینده سر باز می‌زند. او زنی است که می‌خواهد انتخاب کند، نه اینکه انتخاب شود، اما جامعه همچون زمینی بی‌بار، پذیرای این بذر متفاوت نیست. میل او به زندگی در خانه‌ای جدا از دهکده، رؤیایی است که در دل شن و باد شکل می‌گیرد؛ استعاره‌ای از تمنای استقلال زن آفریقایی که میان گذشته‌ سنگین و آینده‌ نامعلوم در جست‌وجوی جایی برای نفس کشیدن است.

«راماتا سی» با دوربینی نرم و تأمل‌گر، جهان بانل را چون رؤیایی در گرمای بی‌پایان تصویر می‌کند. قاب‌های بسته و نگاه‌های ساکت، نشان از انزوا و سرکشی هم‌زمان او دارند. در این فضا هر حرکت ساده، از کندن خاک تا شستن لباس‌ها در آب راکد، به کنشی نمادین بدل می‌شود. بانل با دستانش زمین را لمس می‌کند، گویی می‌خواهد آن را بیدار کند؛ اما زمین نیز مثل جامعه، خشک و بی‌جان است. در تضاد میان زن و خاک، فیلم مفهوم تازه‌ای از هویت زنانه می‌سازد: زنی که نه در مقابل طبیعت، بلکه در کنار آن ایستاده و درعین‌حال قربانی بی‌توجهی انسان به زمین و به خودش است. خشکسالی در فیلم استعاره‌ای چندلایه است؛ نخست به‌مثابه فاجعه‌ای محیط‌زیستی که زندگی روستا را تهدید می‌کند، اما در عمق‌تر، تصویری از خشکی روح و روابط انسانی است. در جهانی که آب نایاب شده، احساس نیز از جریان باز ایستاده است. مردمان ده، در پی گناهکار می‌گردند و زن، طبق سنت، نخستین مظنون است. بانل، چون زمین، متهم می‌شود به نافرمانی از قوانین طبیعی و اجتماعی. گویی همان‌طورکه طبیعت با خشم پاسخ بی‌توجهی انسان را می‌دهد، جامعه نیز با خشونت پاسخ استقلال زن را می‌دهد.

سی با هوشمندی از روایت خطی فاصله می‌گیرد و به‌سمت نوعی سینمای شاعرانه و آیینی حرکت می‌کند. او نه قهرمان می‌سازد و نه ضدقهرمان؛ بلکه لحظه‌هایی خلق می‌کند که در آن عشق و نابودی در هم تنیده‌اند. عشق بانل و آداما مانند نوری کوتاه در دل تاریکی است، اما همین نور، بی‌توجه به قانون دهکده، نظم جهان بسته را بر هم می‌زند. در پایان، عشق به‌جای آنکه نجات‌بخش باشد، به نیرویی ویرانگر بدل می‌شود؛ چراکه در سرزمینی بی‌آب، حتی محبت هم نمی‌تواند بروید.

از منظر محیط‌زیستی، فیلم پاسخی شاعرانه به بحران اقلیمی معاصر آفریقاست؛ جایی که تغییرات آب‌وهوایی نه پدیده‌ای انتزاعی بلکه واقعیتی عینی است که زندگی روستایی را متلاشی می‌کند. اما کارگردان بحران را به سطح طبیعت محدود نمی‌کند؛ او میان خشکی زمین و خشکی درون انسان پیوند می‌زند. مردان روستا که به‌جای مقابله با خشکسالی، در پی گناه و خرافه می‌گردند، نمادی از نظامی هستند که ناتوانی خود را پشت سنت پنهان می‌کند. در مقابل، بانل نماینده‌ نسلی است که به‌دنبال بازتعریف رابطه‌ انسان و زمین است؛ رابطه‌ای نه مبتنی‌بر سلطه، بلکه بر درک و همزیستی.

فیلم از لحاظ زیبایی‌شناختی نیز بر این پیوند تأکید دارد. نور طلایی، غبار آویزان در هوا و سکوت‌های ممتد، نه‌تنها حس گرما را منتقل می‌کنند، بلکه مرزی میان رؤیا و واقعیت می‌سازند. گویی فیلم در فضایی معلق میان زمین و افسانه می‌گذرد. موسیقی بومی و صداهای محیطی -باد، خاک، زوزه‌ حیوانات- به صدای زمین بدل می‌شوند، صدایی که آرام و ممتد هشدار می‌دهد: ما را فراموش کرده‌اید. اما شاید بزرگ‌ترین جسارت فیلم نگاه بی‌پیرایه‌اش به زن باشد. بانل نه قربانی مطلق است و نه قهرمان مقدس؛ انسانی است با ضعف، میل و گناه. در لحظاتی از فیلم، رفتارهایش مخاطب را دچار تردید می‌کند، اما همین پیچیدگی است که او را از تیپ‌های رایج سینمای آفریقایی جدا می‌کند. بانل تصویری از زنی است که می‌خواهد در جهانی بی‌رحم برای خود معنایی تازه از زن بودن بیابد. او همچون زمین می‌خواهد دوباره زنده شود، حتی اگر باید برای آن همه‌چیز را از دست بدهد.

این فیلم فراتر از یک تراژدی عاشقانه، مرثیه‌ای است برای زمین و زن. فیلم از ما می‌خواهد به رابطه‌ میان این دو بیندیشیم: هرگاه طبیعت فراموش می‌شود، زن نیز خاموش می‌شود و هرگاه صدای زن نادیده گرفته می‌شود، زمین نیز می‌میرد. راماتا سی در نخستین فیلمش نه‌فقط درباره‌ عشق سخن می‌گوید، بلکه درباره‌ جهانی بی‌تعادل هشدار می‌دهد؛ جهانی که اگر گوش نسپارد، هم بانل را از دست خواهد داد، هم زمین را.

 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *