فرزندان ایران در آتش بی‌تدبیری می‌سوزند





فرزندان ایران در آتش بی‌تدبیری می‌سوزند

۴ مرداد ۱۴۰۴، ۱۹:۰۷

حمید مرادی مظلومانه جان باخت تا سریال بی‌توجهی به جان داوطلبان همچنان قربانی بگیرد. چه قربانی‌هایی، از بهترین‌های وطن که برای حفظ میراث ملی کشور به دل آتش زدند؛ همان میراثی که برای برخی مسئولان تنها عدد و ارقامی هستند روی کاغذ. وضعیت دیگر آسیب‌دیدگان آتش‌سوزی منطقه آبیدر سنندج هم خوب نیست و آنها در بیمارستان برای زندگی تلاش می‌کنند. این اتفاقات غم‌نامه‌ای است برای زاگرس که هم درختانش می‌سوزند، هم منابعی که پایداری سرزمین به آن وابسته است و هم نیروی انسانی‌اش از دست می‌روند، جوانانی که دل در گرو این وطن دارند. آدم‌هایی که عاشق‌اند، داوطلب‌اند، بی‌هیچ چشم‌داشتی برای زندگی، برای وطن، برای پایداری سرزمین تلاش می‌کنند. 

آنها می‌دانند آتش خطر دارد. می‌دانند آتش‌سوزی تجهیزات حرفه‌ای می‌خواهد، ولی وقتی وطن می‌سوزد، منتظر نمی‌نشینند، به جنگ آتش می‌روند. با هر چیزی که بشود؛ گاهی با شاخه درخت و گاهی با دمنده، ولی آتش رفتارش قابل پیش‌بینی نیست. ممکن است در یک دره یا یک تپه، بادی شدید تمام معادلات را به‌هم بریزد. در این شرایط آن چیزی که به نیروها کمک می‌کند، تجربه، آموزش، تجهیزات انفرادی و پشتیبانی است. همان لباس و تجهیزات انفرادی که دولتی‌ها از مردم دریغ می‌کنند؛ چون هزینه دارد! گاهی هم هزینه می‌کنند، اما به دست نیروها نمی‌رسد. مهارکنندگان را خودی و غیرخودی می‌کنند. تجهیزات بدون آموزش به چه درد می‌خورد؟ اصلاً مردم چرا باید در همه آتش‌سوزی‌ها حضور داشته باشند؟ نباید مردم مقصر قلمداد شوند. چه کنند؟ مردم پای‌ کارند، نمی‌خواهد سرزمین‌شان خاکستر شود. دست روی دست بگذارند؟ با دستانی خالی به دل آتش می‌زنند. مقصر مسئولانی هستند که می‌خواهند با شور و سرمایه انسانی آتش را مهار کنند. نتیجه می‌شود این قصه تلخ در کردستان، فارس، لرستان، کهگیلویه‌وبویراحمد و هر گوشه این خاک مقدس که ادامه دارد. قصه فرزندان زاگرس که در آتش بی‌تدبیری می‌سوزند و خانواده‌هایی که داغ فرزندانشان چنان سنگین است که همچون پدر حمید در غم فرزندش سکته می‌کند یا در خانواده بهزادی مادر سکته می‌کند. غم‌نامه به اینجا ختم نمی‌شود. شهدایی که ما می‌گوییم شهید، دولتی‌ها می‌گویند فداکار خدمت، تازه اگر شرایط اداری را داشته باشد. بله، اگر تشخیص دهند! شهدایی که نان‌آور خانواده بودند یا سرپرست خانواده، بعد از آنها خانواده‌ها با مشکلات عدیده‌ای مواجه می‌شوند. مشکلات مالی بخشی از ماجرا است. جای فرزند، شوهر، پدری که به‌ آسانی پر نمی‌شود. نباید رها شوند، حمایت نیاز دارند.

با حمید، آمار شهدای زاگرس از بیست نفر گذشت. این تعداد در آتش‌سوزی‌های زاگرس فقط طی سال‌های اخیر جان‌ باخته‌اند. البته آمارها در تعداد کمی متغیر هستند، اینکه آقایان چه کسی را داوطلب تشخیص دهند و چه کسی را نه، خودش اول ماجرا است؛ آن‌هم برای کسانی که جان خود را فدای جنگل‌ها کردند. جای خالی آنها هیچ‌وقت پر نمی‌شود؛ با هیچ‌چیز و هیچ‌کس…

در زاگرس، تنها درختان نیستند که می‌سوزند. درخت می‌سوزد، خاک می‌سوزد، فقط شعله‌های آتش نیست که جان می‌گیرد، اینجا شعله‌های بی‌برنامگی، شعله‌های بی‌تدبیری و شعله‌های بی‌مسئولیتی هم هستند که هر روز می‌سوزانند و کسی پاسخ نمی‌دهد. آتش که رحم ندارد. می‌سوزاند هر آنچه جلویش باشد. آتش رحم ندارد، ما چرا بی‌رحم شده‌ایم؟ ما چرا برنامه نداریم؟ حادثه در هر عملیاتی ممکن است رخ دهد، ولی نه در عملیاتی که نیروی آموزش‌دیده و تجهیزات داشته باشد و در یک سیستم مشخص کار عملیاتی انجام دهد. این نوع تلفات در هیچ برنامه‌ای عادی نیست؛ چون برنامه‌ای نیست. وقتی از برنامه حرف می‌زنیم، مدیران گلو صاف می‌کنند، ما را متهم به نداشتن برنامه می‌کنند، در جلسه‌ها از مشارکت می‌گویند و از برنامه. راست می‌گویند برنامه لازم است، ولی چرا اجرا نمی‌شود!؟ کافی است یک سؤال ساده بپرسیم: کو نتیجه این‌همه برنامه و مشارکت؟ کدام مشارکت؟

نه در برنامه‌های پیشگیری، نه کاهش تعداد آتش‌سوزی‌ها، نه در کاهش وسعت حریق‌ها، نه در کاهش تلفات انسانی و نه در بهبود زیرساخت‌های پیشگیری، نتیجه ملموسی دیده نمی‌شود. کار هم شده باشد، به نسبت وسعت و تعداد آتش‌سوزی‌های زاگرس دیده نمی‌شود.

کدام مشارکت؟ داوطلب با یک دمنده در دست قرار است معجزه کند؟ یا مشارکتی که با یک جلسه صوری و عکس یادگاری در گزارش سالانه ختم می‌شود؟ یا مشارکت دستوری در ادارات کل شما، که همان قطره اعتبار، خرج گروه‌های بی‌تجربه و اقدامات نمایشی می‌شود یا دورهمی برخی دفاتر مشارکت با گروه‌های آتش‌ندیده برای خرج‌کردن اعتبار برگزار می‌شود. همان مشارکتی که گروه‌های میدانی و تشکل‌ها به‌دلیل انتقاد، حذف و جایگزین می‌شوند.

می‌گوییم کدام مشارکت؟ نمی‌شود نیروی انسانی را فدای مشارکت اسمی کرد. این کار هر چه باشد، قطعاً اسمش مشارکت حفاظتی نیست، بلکه بیشتر سوءاستفاده از سرمایه انسانی است. انگشت اتهام فقط سمت دولت نیست. افرادی و گروه‌هایی که ناآگاهانه و بدون برنامه ورود می‌کنند هم مقصرند. آنها مروج رفتارهای احساسی هستند. مشارکت شیوه و فرایند دارد. دلسوزی‌هایی از‌این‌دست می‌تواند بلای مناطق باشد. 


مدیریت جزیره‌ای آتش

این درحالی‌است که کارهای خوب سازمان‌ها هم دیده نمی‌شود؛ چون فعالیت‌ها به‌صورت جزیره‌ای است و سیستمی دیده نمی‌شود. سیستم یعنی مجموعه‌ای از اجزای به‌هم‌پیوسته، با هدفی مشخص، نقش‌های روشن، رابطه‌های تعریف‌شده و سازوکاری هماهنگ. سیستم یعنی قبل از آتش، مناطق شناسایی‌ شوند، اطلاعات پایش و  آموزش‌ها داده‌ شود. همچنین، تجهیزات مشخص و تأمین‌ شود و نقش هر نهاد و هر فرد معلوم باشد. سیستم یعنی وقتی آتش شروع می‌شود، بدانیم چه کسی گزارش را دریافت می‌کند، چه کسی دستور اعزام می‌دهد، چه تیمی اعزام می‌شود، چه کسی فرمانده میدان است، چه سازوکاری برای ارتباط، پشتیبانی و ارزیابی وجود دارد و در پایان، چه نهاد یا شخصی پاسخگو خواهد بود. سیستم یعنی ساختاری مبتنی‌بر چهار رکن هماهنگ، فرماندهی، عملیات، برنامه‌ریزی و پشتیبانی.

فرماندهی یعنی مسئولیت مشخص. عملیات یعنی واکنش میدانی هماهنگ. برنامه‌ریزی یعنی تحلیل داده‌ها، نقشه‌برداری و تصمیم‌سازی. پشتیبانی یعنی تأمین منابع انسانی، لجستیکی، مالی و فنی بموقع. بدون این ارکان، آنچه هست، فقط آشوبی واکنشی است، نه مدیریتی مدبرانه. برنامه بدون این ساختار، فقط یک سند اداری است. مشارکت بدون نقش واقعی مردم، فقط واژه‌ای زیبا در گزارش‌ها است. ما از مدیران نمی‌خواهیم معجزه کنند، اما انتظار داریم سیستم داشته باشند؛ یعنی فکر کرده باشند، پیش‌بینی کرده باشند، وظایف را شفاف کرده باشند و پاسخگو باشند.

وقتی سیستم نباشد، هر سال دوباره باید عزادار شویم. دوباره باید خاکستر جمع کنیم، تابوت ببریم، شهید خاک کنیم و همه‌چیز فراموش شود تا فصل گرمای بعدی و آتش‌سوزی بعدی. این شیوه مدیریت نیست!

اما ما دیگر فقط برنامه نمی‌خواهیم، ما یک سیستم می‌خواهیم. سیستمی که زاگرس را از مرگ تدریجی نجات دهد. سیستمی که کشورهای بسیاری، با توجه به شرایط بوم‌شناختی خود، مدل‌های متنوعی برای مدیریت آتش‌سوزی جنگل‌ها ایجاد کرده‌اند؛ از سیستم‌های متمرکز دولتی گرفته تا ساختارهای مشارکتی، خصوصی یا محلی. در مقابل، ایران فاقد هرگونه مدل منسجم و عملیاتی در این زمینه است. وظایف پراکنده، سازمان‌های متعدد، نبود ساختار هماهنگ، کمبود تجهیزات، فقدان آموزش و نبود برنامه پایدار، چالش‌های جدی این حوزه‌اند. در عمل، اطفای حریق در جنگل‌های ایران به‌صورت اضطراری، محلی و عمدتاً داوطلبانه و با ابزارهای ابتدایی مانند دمنده، بیل و شاخه درخت انجام می‌شود. یگان‌های منابع‌طبیعی و محیط‌زیست فاقد نیروی متخصص، آموزش کافی و تجهیزات مناسب هستند. حتی بالگردها، درصورت حضور، گاه آب را در نقطه یا ارتفاع نادرست رها می‌کنند یا فاقد ناوبری دقیق‌اند.

نگویید که نمی‌دانید. صدها بار نوشته‌ایم، برنامه ارائه دادیم، نمونه اجرایی دادیم، در جلسه‌ها داد زدیم، مطالبه کردیم، ولی صدای زاگرس در صورت‌جلسه ادارات گم می‌شود؛ همان‌گونه که نام شهدا و خانواده‌هایشان گم می‌شوند. می‌گوییم این شیوه مدیریت بحران نیست! اولویت نیست! اگر اولویت بود، بیمه داوطلبان، بیمه و دیه شهدا در پیچ‌وخم ادارات گم نمی‌شد.

آنچه در آبیدر رخ داد، صرفاً یک حادثه نبود، نمونه‌ای از فقدان یک سیستم ملی اطفای حریق ساختاریافته بود؛ سیستمی که شامل پایگاه‌های محلی، یگان‌های آموزش‌دیده، تجهیزات حرفه‌ای، سامانه‌های هشدار سریع و تقسیم وظایف شفاف باشد. در بسیاری از کشورهای موفق مانند فنلاند و هند، ساختارهایی ترکیبی و مشارکتی شکل گرفته‌اند. در هند، صدها پایگاه محلی داوطلبانه و دیده‌بانی روستایی تأسیس‌ شده‌اند. در فنلاند، از سامانه‌های هوشمند و پایش دقیق برای پیشگیری استفاده می‌شود. اما در ایران، آتش هنوز با بیل خاموش می‌شود. مشارکت در حد نام در برنامه‌های دولتی وجود دارد. مشارکت اصول دارد، ابزار نیاز دارد. شیوه ورود به آتش فرایند دارد. نمی‌توان با اقدامات نمایشی برنامه مشارکتی تدوین کرد. برنامه‌ریزی پیشگیرانه و سالانه، نه واکنش فصلی و پس‌ازحادثه، ساختار ملی یکپارچه و منسجم برای مدیریت آتش، تجهیز نیروهای دولتی و آموزش گروه‌های داوطلب محلی درصورت لزوم و نیاز با یک ساماندهی مشخص، استفاده از فناوری‌های مدرن نظیر پهپادهای پایشی، بالگردهای تخصصی و سامانه‌های هشدار سریع، بررسی دلایل، برنامه‌های اقدام و برخورد شفاف با عوامل انسانی آتش‌افروز و تدوین یک مدل بومی متناسب با شرایط اقلیمی و اجتماعی ایران، گام‌های ضروری برای خروج از وضعیت فعلی‌اند.

ما امروز نه‌فقط در برابر یک بحران طبیعی، که در برابر یک تراژدی مدیریتی مداوم ایستاده‌ایم. تراژدی‌ای که سال‌به‌سال تکرار می‌شود، اما گویی هیچ‌کس قصد اصلاح آن را ندارد. آتش‌سوزی در زاگرس، با مختصات خاص جغرافیایی‌اش از شیب‌های تند، کوه‌های خشن هرگز یک حادثه ساده یا قابل پیش‌بینی نبوده است.

در زاگرس حتی کوچک‌ترین آتش‌سوزی، می‌تواند ظرف چند ساعت، به بحرانی غیرقابل‌کنترل تبدیل شود. آتش در این منطقه، تابع مساحت نیست، بلکه تابع توپوگرافی خشن، باد، پوشش، دما و سرعت واکنش است. چه نهادی پاسخگوی آتشی است که هر سال هزاران هکتار از جنگل‌ها و مراتع ارزشمند را طعمه حریق قرار می‌دهد و از بین می‌برد؟  پاسخگوی جان مردمی که هرسال در این خلأ مدیریت می‌سوزند، کیست؟

اگر قرار است آتش در زاگرس مهار شود، باید آن را علمی، دقیق و ساختاریافته دید. باید مانع فراخوان‌های عمومی شد. باید بحث اطلاع‌رسانی جدی دیده شود. بحث‌های پیشگیری باید جدی دیده شود. دلایل آتش‌سوزی‌ها باید به‌دقت شناسایی و باصراحت پیگیری شود. بخشی از این آتش‌سوزی‌ها آگاهانه و عامدانه رخ می‌دهند؛ افرادی که به سرمایه ملی ایران آتش می‌زنند و برخورد قانونی قاطعی با آنان صورت نمی‌گیرد.

آتش‌سوزی ذی‌نفعانی پیداکرده است؛ ذی‌نفعانی که در سایه آتش، منافع خود را پیش می‌برند. برخی از این حریق‌ها از دل اختلافات محلی، تعارض‌های کاربری یا پروژه‌هایی درمی‌آیند که با خاکستر زاگرس، راحت‌تر پیش می‌روند.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *