آب تویی، سبو منم





آب تویی، سبو منم

۱۶ آبان ۱۴۰۳، ۱۷:۱۰

در میان آب‌های آرام و ساکت هورالعظیم، جایی که نی‌های سبز با نسیم می‌رقصیدند و آسمان آبی جولانگاه پرندگان مهاجر بود، ماهی کوچکی به نام سبو زندگی می‌کرد. سبو با فلس‌های نقره‌ای و باله‌های ظریفش، در کنار خانواده و دوستانش در این تالاب زیبا روزگار خوشی داشت. او هر روز با دیگر ماهی­ها به دنبال خوراکی‌های کوچک و رنگارنگ می‌گشت و با هم در مسیرهای لابه‌لای نیزارها بازی می‌کردند. در آن روزها زندگی برای سبو چیزی جز آرامش و زیبایی نبود.

سبو و دوستانش گاهی در گوش‌ه­ای از هور، شب شعر برگزار می­‌کردند. یکبار هم او شعری برای محله زیبا و همیشه خیس خود خواند: «باده تویی سبو منم، آب تویی و جو منم/ مست میان کو منم، ساقی من سقای من»

اما آن روزها به زودی به پایان رسیدند. چند هفته‌­ای می‌شد که صدای زمخت و خشن ماشین‌های غول‌پیکر حفاری از دور به گوش می‌رسید. سبو و دیگر ماهی‌ها ابتدا توجهی به آن نمی‌کردند تا این که آبِ تالاب به تدریج آلوده شد و از هر گوش‌ه­اش، بوی تند نفت و مواد شیمیایی به مشام می­‌رسید. مهندسانی چینی با لباس‌های زرد و کلاه‌های ایمنی، با قایق‌­های­شان در میان تالاب رفت‌وآمد می‌کردند. از وقتی پای چشم­‌بادامی­‌ها به هور باز شده‌­بود، هر روز که می‌گذشت سطح آب کمتر می‌شد و نیزارها نیز زردتر و بی‌جان‌تر به نظر می‌رسیدند.

 

روز تلخ و ترسناک فرا رسید؛ ته­‌مانده آب تالاب با صدای وحشتناک و شدید پمپ­های غول­آسا خشک و بی‌رمق شد و لجن‌های روی سطح آن، لایه‌ای سیاه از خود بر جای گذاشتند. سبو با ترس و وحشت دید که دوستانش یکی پس از دیگری ناپدید می‌شوند. خانواده‌اش در میان گل و لای گیر کرده‌­بودند و او ناتوان از کمک به آنها، با دلی شکسته و ناامید، فقط توانست خودش را از مهلکه نجات دهد. با تمام توان از میان شاخه‌های افسرده نی شنا کرد و خود را به منطقه‌ای امن‌تر و بسیار دورتر از ماشین‌­های حفاری رساند. اما او حالا ساکن محله‌­ای غریب بود. یک ماهی تنها و بدون خانواده، بدون دوستان.

 

سبو روزهای زیادی را به سوگواری گذراند. در گوش‌ه­ای دنج و باقیمانده از تالاب بزرگی که روزی بهشتش بود و حالا بوی مرگ می‌داد. کم­کم داشت به شرایط جدید عادت می‌­کرد. اما یک روز صبح همان‌طور که در گوشه‌ای پنهان شده بود و به صدای پرندگان مهاجر گوش می‌داد، ناگهان سایه‌ای بالای سرش افتاد. وقتی بالا را نگاه کرد، پرنده‌ای بزرگ با بال‌های صورتی و پاهای بلند را دید که به آرامی بر سطح آب فرود آمده بود. این پرنده فلامینگویی به نام پادراز بود که هر سال به این تالاب سفر می‌کرد. پادراز که اوضاع را وخیم می‌دید، به سمت سبو آمد و در حال گفت‌وگو از گذشته‌­های زیبا و مرور خاطرات سبز، در خصوص اوضاع تلخ تالاب هم با او حرف زد.

پادراز روزنامه‌ای در منقار داشت که خبر ناگواری در آن نوشته شده بود: «آخرین مناطق هورالعظیم هم در حال خشک شدن است». سبو از خواندن این خبر دلش شکست. هرچند می‌دانست که شرایط سخت شده؛ اما حالا باخبر شده بود که باقیمانده‌های این تالاب هم به زودی از بین خواهد رفت. سبو که تا این لحظه امید خود را حفظ کرده‌ ­بود، ناگهان احساس کرد که همه چیز را از دست داده‌­است: خاطراتش، خانه‌اش و تمام دنیایی که می‌شناخت.

 

پادراز با نگاه دلسوزانه به او گفت: «سبو، من هر سال سفرهای زیادی به مناطق مختلف انجام می‌دهم. شاید بتوانی با من همراه شوی و به جایی بروی که آب و گیاهان هنوز زنده‌اند و نفس کشیدن در آنجا آسان است.» سبو با چشمانی غم‌­آلود و دلی پر از ترس و امید، به پیشنهاد پادراز فکر کرد. او می‌دانست که راه سختی در پیش دارد. اما انتخاب دیگری نداشت. برای زنده ماندن و به یاد آوردن خاطرات دوستان و خانواده‌اش باید دل به دریا می‌زد.

صبح روز بعد، سبو با پادراز همراه شد. فلامینگو سبو را بر بال‌هایش نشاند و او را از روی سطح آب بلند کرد. سبو با جثه‌­ای کوچک و دلی پر از امید و درد، در جستجوی مکانی جدید و امن پرواز می‌­کرد. او با برگ­‌های نی، کوله­‌پشتی کوچکی برای خود ساخته­‌ بود که در آن، چند جرعه آب برای سفرش را جا داده بود. 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق