نمی‌توانم ضدِجنگ نباشم





نمی‌توانم ضدِجنگ نباشم

۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۰۰

«جنگ» برای من یک مفهوم انتزاعی نیست. واژه‌ای در کتاب‌های تاریخ یا تیتر خبرها نیست. من از نسلی هستم که سایه جنگ را روی زندگی‌اش دیده و تا هنوز با آن زندگی می‌کند، نسلی که آثار جنگ هشت‌ساله را نه فقط در کتاب‌ها و فیلم‌ها که در واقعیت دیده است.
سال‌هاست که با پیامدهای جنگ زندگی می‌کنیم. با خانواده‌هایی که عزیزی را ازدست‌داده‌اند، با کسانی که جسم و روانشان هنوز میدان نبرد را ترک نکرده، با مادرانی که بعد از چند دهه همچنان منتظر خبری از فرزندشان هستند… برای همین هر بار که کسی جنگ را به‌عنوان راه‌حل مشکلات سیاسی و اجتماعی پیشنهاد می‌کند، حیرت می‌کنم. انگار درباره چیزی حرف می‌زند که هرگز از نزدیک ندیده است. من نمی‌توانم ضدجنگ نباشم.
این موضع البته به معنای تأیید وضع موجود نیست. اتفاقاً بخشی از مسئله همین‌جاست؛ در فضای قطبی‌شده‌ای که این روزها تجربه می‌کنیم، اغلب از افراد انتظار می‌رود یکی از دو سوی یک دوگانه را انتخاب کنند؛ یا باید در کنار کسانی بایستی که جنگ و مداخله نظامی را راه نجات می‌دانند، یا در کنار کسانی که هر نقدی را به بهانه شرایط بحرانی، سرکوب کرده و به تعویق می‌اندازند.
من نه با اولی همراه بوده‌ام و نه با دومی؛ نمی‌توانم از کسانی دفاع کنم که از دوردست‌ها برای جنگ هورا می‌کشند و ویرانی را هزینه‌ای قابل‌قبول برای رسیدن به اهداف سیاسی خود می‌دانند. همان‌طور که نمی‌توانم نسبت به رنج این مردم و کاستی‌هایی که در شرایط جنگی بی‌دفاع و بی‌پناهشان می‌گذارد، سکوت کنم. وقتی کشوری هدف حمله قرار می‌گیرد، پرسیدن درباره آژیر خطر، پناهگاه، اطلاع‌رسانی عمومی واقعی و به هنگام و امنیت شهروندان یک مطالبه بدیهی است. این پرسش‌ها نه نشانه خیانت است و نه وطن‌فروشی؛ بلکه دقیقاً از دل دغدغه برای جان مردم بیرون می‌آید. اما اتفاقی که در روزهای جنگ افتاد این بود، هر دو سوی این دوگانه تلاش می‌کردند صداهایی شبیه صدای من را حذف کنند.
اگر درباره رنج مردم، ترس کودکان و ویرانی ناشی از جنگ می‌گفتی و می‌نوشتی، از سوی برخی متهم می‌شدی که سمت نظم حاکم ایستاده‌ای و می‌خواهی افکار عمومی را از مسائل دیگر منحرف کنی. اگر هم از حق مردم برای برخورداری از حداقل امکانات ایمنی و امنیتی حرف می‌زدی، از سوی گروهی دیگر می‌شنیدی که «الان وقت این حرف‌ها نیست»، «الان باید سکوت کرد» و… نتیجه این بود که جایی برای روایت تجربه واقعی مردم باقی نمی‌ماند.
در همان روزها گروهی از ما مردم تجربه‌های روزمره‌مان را در شبکه‌های اجتماعی می‌نوشتیم. نه تحلیل سیاسی بود و نه بیانیه. فقط روایت زندگی زیر سایه جنگ بود. من مادری که نگران فرزندش است، معلمی که به نوجوانان فکر می‌کند و زنی که مثل میلیون‌ها نفر دیگر با ترس، نگرانی و بلاتکلیفی روز را به شب می‌رساند را روایت می‌کردم و برخی، این نوشته‌ها را برای مخاطبان غیرایرانی ترجمه می‌کردند. این اتفاق مهمی بود. گمان می‌کردم صدایی در حال شکل‌گرفتن است که نه صدای رسانه‌های رسمی است و نه صدای رسانه‌هایی که از بیرون ایران، جنگ درون ایران را روایت می‌کنند. صدایی بود از دل‌زندگی روزمره مردم زیر سایه جنگ. این صدا درباره سیاست خارجی یا موازنه قدرت حرف نمی‌زد. درباره زندگی حرف می‌زد. درباره کودکی که از صدای انفجار می‌ترسد و لکنت‌زبان می‌گیرد. درباره خانواده‌ای که شب را با اضطراب می‌گذراند. درباره آدم‌هایی که نمی‌دانند فردا چه اتفاقی قرار است بیفت و…. اما این صدا خیلی زود خاموش شد. اینترنت قطع شد! زندگی ما مختل شد و برای بسیاری از ما، قطع‌شدنِ امکان روایت‌کردن بود. ناگهان دیگر نه می‌توانستی صدای دیگران را بشنوی و نه می‌توانستی تجربه خودت را با دیگران در میان بگذاری. من اوایل جنگ با زحمت به اینترنت جهانی دسترسی داشتم، اما از جایی به بعد تقریباً همه راه‌ها بسته شد. آن لحظه بود که فهمیدم اینترنت در شرایط بحرانی فقط بستر و ابزار ارتباطی نیست؛ حقی است برای روایت.
وقتی اینترنت قطع شد، صدای مردم خاموش شد و این خاموشی نه فقط یک مسئله فردی که یک مسئله و حتی بحران اجتماعی بود.
در هر جنگی روایت اهمیت دارد. همه طرف‌های درگیر تلاش می‌کنند روایت خودشان را به روایت غالب تبدیل کنند. اما میان این روایت‌های رسمی، چیزی وجود دارد که معمولاً کمتر دیده می‌شود؛ تجربه واقعی مردمی که نه تصمیم‌گیرنده‌اند، نه فرمانده‌اند و نه در شکل‌دادن به جنگ نقشی داشته‌اند، اما بیشترین هزینه را می‌پردازند. اگر این تجربه‌ها ثبت نشوند، حافظه جمعی ناقص خواهد شد.
آنچه از این جنگ باید برای نسل‌های بعد باقی بماند فقط تاریخ سیاسی آن نیست. خاطرات مردم نیز بخش مهمی از آن است. ترس‌ها، امیدها، خشم‌ها، سوگواری‌ها و تجربه‌های روزمره مردم، بخشی از حقیقت هر جنگ را تشکیل می‌دهد. برای همین فکر می‌کنم ما بیش از هر زمان دیگری به روایت نیاز داریم. نه روایت‌های قهرمانانه‌ای که همه چیز را پیروزی مطلق نشان می‌دهند و نه روایت‌های اغراق‌آمیزی که همه چیز را به ویرانی کامل فرومی‌کاهند. ما به روایت زندگی نیاز داریم. به روایت آدم‌های معمولی. روایت‌هایی که شاید در نگاه اول روایت‌های کوچکی به نظر برسند، اما در واقع مصالح اصلی حافظه جمعی‌اند. به روایت افرادی که بعد از چندین شبانه‌روز شنیدن صدای انفجار با کوچک‌ترین صدایی از جا می‌پرند. به روایت نوجوانی که هم‌زمان جنگ و قطع اینترنت را تجربه کرده است و دو بحران را با هم از سر می‌گذراند. به روایت خانواده‌ای که خانه‌اش را ازدست‌داده یا آدمی که هنوز بعد از پایان حملات با اضطراب زندگی می‌کند…
بعد از خاموش‌شدن روایت‌های مردمی، آنچه باقی ماند عمدتاً روایت دو سوی درگیری بود. در چنین شرایطی طبیعی است که بسیاری از مردم به روایت رسمی اعتماد نکنند و از سوی دیگر در غیاب روایت‌های مستقل و مردمی، روایت‌های اغراق‌آمیز و غیرواقعی نیز بیشتر و راحت‌تر پذیرفته می‌شوند. حذف صدای سوم، میدان را برای افراط باز می‌کند و شاید مهم‌ترین چیزی که در این میان از دست می‌رود، خود مردم باشند. مردمی که نه جنگ را آغاز کرده‌اند و نه خواهان ادامه آن هستند. مردمی که منتقدند، ناراضی‌اند، خواهان تغییرند، اما درعین‌حال نمی‌خواهند کشورشان به میدان جنگ تبدیل شود.
من هنوز معتقدم مخالفت با جنگ یک موضع سیاسی نیست؛ یک موضع انسانی است. همان‌طور که معتقدم روایت‌کردن نیز یک انتخاب لوکس یا فرعی نیست. ما باید روایت کنیم، اما و اگر ندارد. باید ثبت کنیم. باید درباره آنچه بر ما گذشت حرف بزنیم. اگر این کار را نکنیم، سال‌ها بعد ممکن است تنها چیزی که از این روزها باقی بماند روایت‌هایی باشد که دیگران برای ما نوشته‌اند؛ روایت‌هایی که مردم در آنها حضور ندارند یا فقط در حاشیه قرار گرفته‌اند.
ما به صدای سومی نیاز داریم؛ صدایی که نه در خدمت جنگ باشد و نه در خدمت انکار رنج. صدایی که واقعیت را با همه پیچیدگی‌هایش روایت کند. روایتی که بگوید بسیاری از ما آسیب دیدیم. بسیاری از ما چیزهایی را از دست دادیم. بسیاری از ما هنوز با صداهای ناگهانی می‌ترسیم و هنوز آثار آن روزها را با خود حمل می‌کنیم، اما نابود نشده‌ایم، زنده‌ایم و به زندگی‌کردن اصرار داریم.
روایت‌هایی در میان روایت‌هایی که از پیروزی مطلق می‌گویند و روایت‌هایی که از نابودی کامل حرف می‌زنند، از زندگی واقعی مردم بگوید؛ زندگی‌ای که درد دارد، زخم دارد، اما همچنان ادامه پیدا می‌کند. اگر این زندگی روایت نشود، بخشی از حقیقت مغفول می‌ماند و نیز از حافظه جمعی ما حذف خواهد شد.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

شهــرکُــشــــــی

شهــرکُــشــــــی