سینمای بی‌خط جامعه بی‌صدا





سینمای بی‌خط جامعه بی‌صدا

۲۲ مهر ۱۴۰۴، ۱۹:۲۶

«هیچ‌کس صدای مرا نمی‌شنود. خانه؟ من خودم دارم نابود می‌شوم. به چه چیز اعتراض کنم؟» «ناصر تقوایی» وقتی اینها را می‌گفت که سال‌ها پیش در تالار وحدت دیدمش و به‌جد اصرار داشتم برای نجات خانه دایی‌جان ناپلئون (لوکیشن سریال ماندگارش) واکنش نشان دهد. پس از آن گفت‌وگو، او را دیدم که دارد برآشفته و اندوهگین از سالن پرهیاهو خارج می‌شود، درحالی‌که مرگ در بدنش چون جنینی تازه نفس می‌کشد. مرگی که روی پیچیده زندگی‌اش بود. او از آن‌دست آدم‌هایی بود که وقتی می‌میرند، آغازگر و پرچم‌دار مفاهیم و اندیشه‌هایی می‌شوند که در زندگی به آن ایمان داشتند و برایش مبارزه کرده‌اند. حالا تقوایی سینمای ایران مرده است، مرگی که هم‌زمان شده با سالگرد داریوش مهرجویی که با چاقو تکه‌تکه‌اش کردند؛ کارگردانی که هیچ‌گاه در زندگی‌اش ساکت نشد. مرگ این دو کارگردان، سینمای ایران را به عزا نشاند. اما این عزا سال‌هاست آغاز شده و هنوز ادامه دارد، کارگردان وقتی فیلمنامه‌‌اش رد می‌شود، می‌میرد.

وقتی که سانسور می‌شود، می‌میرد. وقتی حرف‌هایش بی‌خط می‌شود، می‌میرد. طردشدگی گاهی با فریاد همراه می‌شود و  گاهی با سکوت و انزوا. هر کسی در زندگی‌اش یک جور می‌جنگد. گاهی مرگ یک انسان، ناخواسته چنان شوکی ایجاد می‌کند که آغازگر یک تحول اجتماعی بزرگ می‌شود. هر مرگی حرفی برای گفتن دارد. دیروز «زهرا قائمی» را کشتند. کشتن زنی که در فضای آکادمی با مفاهیم زن و زندگی فعالیت می‌کرد، شوک بزرگی در جامعه ایجاد کرد. همچون «منصوره قدیری» خبرنگار و پژوهشگری که همسرش او را به دردناک‌ترین شکل ممکن کشت و همه را حیرت‌زده کرد. مرگ زنانی که هر کدام به نوعی یادآور «رؤیای» فیلم «کاغذ بی‌خط» تقوایی‌اند. زنانی که وارد جامعه شده‌‌اند و می‌خواهند تأثیرگذار باشند، اما ساختارهای مردسالارانه چون زنجیر بر دست‌وپایشان بسته است. شوهران علیه زنان شده‌اند؛ زنانی که می‌خواهند خطی بکشند بر چهره زندگی اجتماعی‌شان فراتر از خانواده. اگر می‌گذاشتند مهرجویی‌ها و تقوایی‌ها با درکی که از اجتماع دارند فیلم ‌بسازند، شاید قرار نبود هر بار مسائل و دردهای جامعه بازتولید شوند. کارکرد هنر گویا هنوز از سوی متولیانش درک نشده است. اگر درک می‌شد، شاید امکانی فراهم می‌شد که صدای زنان از پشت دیوارهای نامرئی شنیده‌ شود. بی‌شک فیلم‌ها می‌توانستند تا حدودی زنجیره زن‌کشی را کم کنند و مردی جرئت پیدا نمی‌کرد به آسانی دستان زن قهرمان مچ‌اندازی وطن را از مچ قطع کند و در کمال خونسردی او را بکشد. اگر می‌گذاشتند سازوکار هنر و فرهنگ و رسانه دست به دست هم دهند، شاید در سه ماه نخست امسال ۴۰ زن از سوی خانواده‌هایشان به قتل نمی‌رسیدند.

شاید «فاطمه برخورداری» هنوز داشت در مدرسه‌های سبزوار به کودکان ایران درس می‌داد و شوهرش او را به‌خاطر جدایی نمی‌کشت. شاید «فاطمه سلطانی» ۱۹ساله که به دست پدرش به قتل رسید، می‌توانست در خیابان‌های تهران با صدای بلند بخندد و آینده بهتری برای ایران رقم بزند. واقعیت خیلی شفاف و روشن است. سانسور یک فیلمنامه، کتاب، مقاله و یک یادداشت روزنامه‌ای گاهی می‌تواند تبعات خونینی برای جامعه داشته باشد. اکنون مرگ تقوایی در بزنگاه تاریخی ایران پیام مهمی دارد. ما سرمایه‌ای را از دست دادیم که می‌توانست با اندیشه‌اش مسیر سبزی برای جامعه ایران رقم بزند. او با اینکه قربانی دشمن‌پنداری شد، همچنان در ایران ماند و اگرچه کار نکرد، اما با انزوای خودخواسته‌اش فریاد زد. ایستادگی او‌ در برابر ابتذال سینمای ایران که امروز به دریوزگی افتاده و بازگشت حقیرانه‌ای به فیلم‌فارسی کرده، هشداری است برای گوش‌هایی که نمی‌خواهند بشنوند. مقاومت او برای ماندن در ایران و تن ندادن به هر پیشنهادی، بار دیگر هنرمندانی را یادآوری کرد که خواستار اصلاح‌اند، اما منزوی شدند. اکنون دیگر مجالی نیست که بگذاریم آنها هم در انزوا بمیرند. تقوایی با آثاری که به‌جای گذاشت، تبدیل به درختی شد که نماد مقاومت است، با سایه‌ای مستدام برای پیروان اندیشه‌اش. او «ناخدا خورشید»ی است که همواره از طرف درست حقیقت طلوع می‌کند. سؤال اینجاست که هنوز هم  نمی‌خواهید صدای او را بشنوید؟

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *