بازخوانی خطابه اردبیل در آینه مهاجرت

غرور ملی یا سرزنش نسلی؟





غرور ملی یا سرزنش نسلی؟

۴ مهر ۱۴۰۴، ۱۸:۲۸

آقای رئیس‌جمهور، من هم ایران را دوست دارم. اما چطور می‌شود در کشوری که دانشگاه‌ها از کمبود بودجه رنج می‌برند، پژوهشگران در تنگنای امکانات گرفتارند و نوجوانان و جوانان در افق زندگی خود چیزی جز بی‌ثباتی نمی‌بینند، شما در اردبیل در مقابل ملت بنشینید و گلایه‌مند بگویید: «بعضی مدارس به‌جای نخبه‌پروری، آدم‌های تک‌بُعدی و مغرور تربیت می‌کنند که خیال می‌کنند کسی شده‌اند و باید بروند خارج کسی شوند؟» چنین جمله‌ای، به‌جای آنکه چشم‌اندازی برای گفت‌وگوی ملی و وفاق مد نظرتان بگشاید، طعم تلخی در دهان شنونده می‌گذارد. زیرا بار مسئولیت از دوش ساختارهایی برداشته می‌شود که سال‌ها مسیرهای «چندبعدی شدن» را بسته‌اند و بر دوش نوجوانان و جوانانی گذاشته می‌شود که خود قربانی همان ساختارند.

انتظار می‌رفت عالی‌ترین مقام اجرایی کشور، پیش از بیان سخنانی چنین یک‌سویه، بر تجربه نهادهای تخصصی تکیه کند که مستقیماً زیر نظر او فعالیت می‌کنند؛ مجموعه‌هایی چون سازمان توسعه همکاری‌های علمی و فناورانه بین‌المللی، بنیاد ملی نخبگان و مرکز همکاری‌های تحول و پیشرفت که سال‌هاست درباره مهاجرت نخبگان، رصد دیاسپورا و الگوهای جهانی پژوهش کرده‌اند و انباشتی از داده و تجربه در اختیار دارند. بازتاب آن‌همه پژوهش و مطالعه می‌بایست در کلامتان جاری می‌شد، نه آنکه اجتهاد در لحظه، جایگزین خرد جمعی شود.

اما مهاجرت پدیده‌ای ایرانی نیست. در همه‌جای جهان جریان دارد و بخشی طبیعی از تحولات اجتماعی و اقتصادی است. هیچ کشوری نیست که با رفت‌وآمد نیروی انسانی روبه‌رو نباشد. استرالیا، که امروز یکی از جوامع مهاجرپذیر پیشرفته به‌شمار می‌آید، خود نمونه روشنی است. براساس داده‌های اداره آمار استرالیا (ABS)، بیش از ۳۰ درصد جمعیت این کشور در خارج از استرالیا متولد شده‌اند و نزدیک به نیمی از شهروندان دست‌کم یک والد متولد خارج دارند. جامعه استرالیا با همین مهاجرت‌ها ساخته شده و همین تنوع فرهنگی و تخصصی به موتور رشد اقتصادی آن بدل شده است. از سوی دیگر، خود استرالیایی‌ها نیز مهاجرت می‌کنند، هزاران نفر هر سال برای تحصیل و کار راهی بریتانیا، ایالات متحده یا نیوزیلند می‌شوند. مهاجرت در اینجا نه به‌عنوان «درد» یا «بیماری»، بلکه به‌عنوان واقعیتی طبیعی مدیریت می‌شود. این تجربه به ما یادآوری می‌کند خروج نیروی انسانی را نباید با زبان سرزنش تحلیل کرد، بلکه باید دید چگونه می‌توان آن را به منبعی برای تبادل دانش و تجربه بدل ساخت.

موضوع مهاجرت در ایران هم دقیقاً همین است. مسئله‌ای چندلایه و فراتر از یک خطابه یا یک گلایه. ریشه‌های آن را باید در اعماق نظام‌های علمی، اقتصادی، آموزشی و فرهنگی جست‌وجو کرد. سال‌هاست مدرسه و دانشگاه در کشور ما تنها یک صراط را تجویز کرده‌اند، یک روایت را پسندیده‌اند، یک حقیقت را پذیرفته‌اند و یک شکل از انسان مطلوب را الگو قرار دااده‌اند، آن‌هم با پرهیز از مواجهه با «دیگری». بنیان‌های آموزشی‌مان صرفاً بر ریاضیات و مهندسی و علوم تجربی متمرکز بوده، با این توجیه که علم را باید با «ابزار خنثی» عرضه کرد. مجموعه‌ای از فرمول و محاسبه بی‌ آنکه نشان دهیم این علوم چگونه در دل تاریخ بالیده، چه مبانی فلسفی و اجتماعی داشته و چه کشاکش‌هایی از آزادی اندیشه و تجربه زیسته را در جامعه ما و دیگر جوامع در پشت سر گذاشته است.

نتیجه آن است که نسلی پرورش یافته که ناخودآگاه با زبان خنثی و بی‌ریشه «علم» آشناتر است تا با روایت‌های تطوری و تکوینی آن. برای او علم صرفاً ابزاری است که باید به کار بست، نه بازتاب یک جهان‌بینی و روایت تاریخی. طبیعی است اگر در خانه خود جز یک روایت خشک و تحکم‌آمیز نشنود و در مدرسه و دانشگاه هم تنها به اطاعت از فرمول‌ها خو کند، روزی برای رهایی از این تک‌بعدی بودن راهی دیگر را بجوید. مهاجرت، در چنین بستری، نه صرفاً انتخاب اقتصادی که واکنشی به همین تک‌ساحتی بودن است. اتفاقاً نوجوان و جوان به امید چندبعدی شدن، به امید مواجهه با اندیشه‌های تازه و زندگی جدید در فضایی بازتر، چمدان می‌بندد.

بنابراین، باید پرسید مشکل از کجاست؟ از دانش‌آموزی که «می‌خواهد کسی شود»، یا از ساختاری که تنها یک شکل از بودن را به رسمیت می‌شناسد؟ ساختاری که آزادی آکادمیک را محدود کرده، مسیرهای ارتقای علمی را مبهم گذاشته و رقابت سالم را با انحصار و سهمیه‌های متنوع جایگزین کرده است. طبیعی است چنین ساختاری پیوند نسل جدید با وطن را روزبه‌روز سست‌تر کند.

متأسفانه گزارش‌ها، اظهارنظرها و آمارهای داخلی و جهانی هم این واقعیت را تأیید می‌کنند. گزارش Open Doors نشان می‌دهد بیش از ۱۲ هزار دانشجوی ایرانی در سال تحصیلی ۲۰۲۳-۲۰۲۴ در ایالات متحده مشغول تحصیل بوده‌اند، رقمی که در دهه اخیر روندی افزایشی داشته است. گزارش‌های OECD سازمان همکاری‌های اقتصادی و توسعه، نیز مهاجرت دانشجویان و نیروی کار ماهر را در سطح جهانی به رکورد تاریخی رسانده‌اند. ایران در این نقشه تنها نیست، اما ترکیب فشارهای اقتصادی، محدودیت‌های سیاسی، بسته بودن فضای آکادمیک و مبهم بودن آینده باعث شده است میل به رفتن در ایران شدیدتر باشد.

پس بیاییم پرسش را از نو آغاز کنیم: عرق ملی چیست؟ از نظر من غرور ملی در قرن بیست‌ویکم یعنی فراهم‌کردن فضایی که جوان ایرانی احساس کند در همین خاک هم می‌تواند چندبعدی باشد. یعنی پژوهشگری که در پروژه‌های بین‌المللی مشارکت می‌کند، در وطنش نیز به رسمیت شناخته شود و در بازی سیاستگذاری و تعیین سرنوشتش ایفای نقش کند؛ یعنی کار علمی و حرفه‌ای محدود به مرزها نباشد. غرور ملی یعنی شناخت دقیق از سرمایه‌های تاریخی، انسانی و طبیعی خود، یعنی آگاهی و توانمندکردن نوجوانان به داشتن تعاریف غنی و چندبعدی از «هویت ملی» در مواجهه با افراد، رویدادها و روایت‌های دیگرگون و متفاوت.

کشورهای دیگر نشان داده‌اند که چنین تغییری ممکن است. هند با برنامه «Pravasi Bharatiya» شبکه‌های دیاسپورای خود را به سرمایه‌ای علمی و اقتصادی بدل کرد. تایوان با سرمایه‌گذاری پایدار در تحقیق و توسعه، فرصت‌های پژوهشی را گسترش داد و چرخه بازگشت نخبگان را فعال ساخت. کره جنوبی با ترکیب آزادی آکادمیک و سیاست‌های جذب استعداد، هم مهاجرت را مدیریت کرد و هم بازگشت‌های افتخاری را افزایش داد. در همه این تجربه‌ها یک اصل مشترک بود: مهاجر به چشم سرمایه دیده شد، نه تهدید.

ایران نیز می‌تواند چنین راهی را بپیماید، به شرط آنکه سیاست‌ها از منطق سلبی به منطق مشارکتی تغییر کنند. نخست، پایش دقیق داده‌ها ضروری است؛ بدون آمار روشن، سیاست درست ممکن نیست. دوم، توقف خطابه درمانی و سرزنش نسل‌های جدید؛ سوم، تأمین حداقلی ثبات اقتصادی و زیرساخت‌های توسعه و رشد؛ چهارم، تضمین آزادی تحقیقات آکادمیک؛ پنجم، ساماندهی نظام ارتقای دانشگاهی مبتنی‌بر توسعه فناوری‌های فراگیر و اجتماعی و همچنین رعایت عدالت آموزشی و نظام رقابتی؛ به‌طوری‌که یک نوجوان احساس کند در وطن هم می‌تواند به اوج برسد.

به‌نظرم از دل چنین اصلاحاتی می‌توان توقع عرق ملی داشت و طلب ارادت و انقیاد کرد. غروری که ماندن را انتخابی معنادار می‌کند، نه اجبار. غروری که مهاجرت را به بریدن و فرار بدل نمی‌سازد، بلکه به پلی برای گردش دانش و تجربه‌اندوزی بدل می‌کند. غروری که جوان بداند اگر به خارج از مرزهای سرزمینی‌اش برود، همچنان بخشی از پیکره ملی است و اگر بازگردد، به چشم فرزند میهن و فردی مؤثر دیده می‌شود.

سخن اردبیل، اگر در این بستر خوانده شود، نه راه‌حل، بلکه هشداری است. اینکه تحلیل رسمی در سطح عالی کشور هنوز موضوع مهاجرت را به ترجیحات و منافع شخصی تقلیل می‌دهد و آن را تنها نشانه‌ غرور و تک‌بعدی بودن دانش‌آموز می‌داند.

 اینگونه سخن گفتن نشان می‌دهد حلقه مشورت کارشناسی غایب است. باید کسی بر شانه‌های دکتر بزند و بگوید: دکترجان! مریض ما خیلی بدحال است، لطفاً به‌جای اجتهادهای آنی، از خرد جمعی و تجربه خوب نهادهای علمی و پژوهشی زیرمجموعه‌تان بیشتر بهره بگیرید. این حرف همان است که خودتان در روز نخست گفتید: «که باید با کارشناسی سخن گفت». خاطرتان است؟

 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زمـانی بـرای نـزیستـن

زمـانی بـرای نـزیستـن