جنگ، بی‌فیلتر برای نسل Z

برای دهه‌هشتادی‌ها، جنگ نه خاطره‌ای تاریخی که تجربه‌ای زیسته شد؛ تجربه‌ای بدون تمرین، اما ماندگار





جنگ، بی‌فیلتر برای نسل Z

۲۵ تیر ۱۴۰۴، ۱۶:۱۶

«خانواده‌ام با ناراحتی و به اصرار من در تهران ماندند. تهران جنگ‌زده آدرنالین خاصی داشت که می‌خواستم حسش کنم.» این‌ها بخشی از تجربه زیسته «سالار» ۱۹ساله در هنگامه جنگ ایران و اسرائیل است. جنگ برای سه نسل از جوانان ایران، زندگی نزیسته‌ای بود که در بیست‌وسوم خرداد ۱۴۰۴ طعم تلخ واقعیت گرفت. متولدین هر دهه به فراخور جهان‌بینی مشترکشان، واکنش مشابهی نسبت به جنگ بروز می‌دهند؛ اما دهه‌هشتادی‌ها یا نسل Z به‌واسطه زندگی در عصر اینترنت و شبکه‌های مجازی روایت متفاوتی از حضور و مواجهه با جنگ دوازده‌روزه‌ داشتند.

جنگ با چاشنی آدرنالین

سالار جوان ۱۹ساله‌ای است که ماندنش در تهران جنگ‌زده، خانواده را هم ناگزیر به ماندن کرد. او دانشجوی زمین‌شناسی و شاغل در یکی از کافه‌های زنجیره‌ای شهر است. این جوان ۱۹ساله زندگی و کار کردن در هنگامه آشوب را نوعی جنگیدن می‌داند. سالار در طول جنگ، به ادامه‌ شیفت‌های کاری‌اش و امتناع از خانه‌نشینی پافشاری می‌کرد. «اگر در خانه می‌ماندم و از جریان زندگی روزمره دور می‌شدم، چیزی درونم فرو می‌ریخت.» او معتقد است: «تهرانِ درگیر جنگ، شکل متفاوتی از آدرنالین داشت. زیستن در چنین فضایی برایم هیجان‌انگیز بود.» او در آن روزها شاهد رابطه جدیدی با مشتریان کافه بود؛ معاشرتی از جنس همدلی. در دوازده روز جنگ، برای سالار و مشتریان کافه نه صرفاً محلی برای نوشیدن قهوه که پناهگاه بود؛ پناهگاهی متفاوت که در آن زندگی جریان داشت و سالار یکی از گردانندگان این زندگی محصور و محدود بود. این جوان ۱۹ساله ره‌آورد متفاوتی از جنگ ایران و اسرائیل به ارمغان برده‌ است؛ «حضور در کافه، وقتی‌که اکثر کارکنان غایب بودند، شجاعت آمیخته به خاص‌بودن برایم به‌همراه داشت.»

روایت دهه‌هشتادی‌ها به‌میزان قابل‌توجهی به نوع نگرش آنها نسبت به زندگی برمی‌گردد. «امیرعلی» ۲۲ساله سابقه کار داوطلبانه در بحران کرونا را دارد و نگاه متفاوتش به زندگی، او را در هنگامه جنگ در تهران نگه‌‌داشت. امیرعلی معتقد است: «زندگی در عین جذابیتش، آنقدر ارزش ندارد که برای حفظ آن بخواهی فرار کنی» و این نگاه روایی و ساده به زندگی، امیرعلی را در خط مقدم امدادرسانی قرار داد.


تعهد یک نسل

بی‌مسئولیتی و عدم تعهد دو مؤلفه‌ پربسامد در توصیف نسل z هستند. مؤلفه‌هایی که پرستار، «مهران دهقانی»، آن را رد می‌کند. دهقانی اصالت بوشهری دارد و به‌واسطه تحصیل، ساکن در تهران و شاغل در یکی از بیمارستان‌های شهر است. این جوان ۲۳ساله که آینده را در کشور دیگری برای خود ترسیم کرده‌، از حضور در هنگامه جنگ می‌گوید: «در زمان کرونا به‌عنوان واکسیناتور کار می‌کردم و جنگ دومین بحرانی بود که با آن مواجه شدم. در این دوره نیز به‌خاطر تعهد شغلی که به بیمارستان داشتم، تصمیم گرفتم بمانم و در جبران شیفت همکاران غایب، کمک کنم.» دهقانی تماس‌های مکرر خانواده مبنی‌بر بازگشت به خانه را چالش بزرگ این دوازده روز می‌داند و معتقد است: «طی گفت‌وگوهای تلفنی مداوم با خانواده، سعی داشتم ضمن آرام‌کردن اهالی خانه، به آنها تفهیم کنم که من برای کمک به مردم آموزش دیده‌ام.» دهقانی در مورد حضور در تهران جنگی می‌گوید: «تصمیم به ماندن و تجربه‌کردن شرایط جنگ عزت‌نفسم را تقویت کرد؛ چون کاری را انجام دادم که خیلی‌ها از عهده‌اش برنمی‌آمدند.»


حس غریب وطن‌دوستی

صدای زنگ تلفن در بامداد ۲۳ خرداد «مهران» را از خواب بیدار‌ کرد. به‌واسطه تعطیلات آخر هفته، خوابگاه خلوت بود. دوست امدادگری از پشت تلفن با صدای مضطربی گفت: «اسرائیل ایران را زد. بیایید جمعیت.» مهران دقایق کشدار و کوتاهی مکث کرد تا دریابد کجاست و چه اتفاقی افتاده‌ است. وقتی به خود آمد، در میدان نوبنیاد، مقابل ساختمان مخروبه‌ای حضور داشت. این جوان دهه‌هشتادی از لحظه آمدن به میدان نوبنیاد تا سه روز پس از آتش‌بس به‌عنوان امدادگر در تهران حضور داشت. مهران روایت نویی از نسلی را بیان می‌کند که اولین بحران جدی زندگی‌شان، با مفهوم تلخی به‌نام جنگ گره خورده‌ است. این دانشجوی ۲۲ساله، از نوجوانی با حضور در جمعیت هلال‌احمر کار داوطلبانه را تجربه کرده و امدادگری مادر و رزمنده بودن پدر در جنگ تحمیلی نیز در شکل‌گیری روحیه نوع‌دوستی به او کمک‌ کرده‌‌ است. مهران با ماندن در تهرانی آشوبناک حس متفاوتی را تجربه کرده که آن را وطن‌دوستی می‌داند: «در محدوده خیابان فاطمی با ساختمانی مواجه شدیم که در اثر اصابت کلاهک موشک منهدم شده‌ بود. حس‌های مختلفی از غم، خشم و ترس را تجربه کردم. مادامی که در حال جست‌وجوی تکه‌های بدن مادر و دختر ساکن در خانه ویران بودم، دریافتم که جمع‌کردن پیکر هم‌وطنانم از لابلای آوار، حس غریبی را در من زنده می‌کند. حسی که تابه‌حال نداشتم و شاید نامش وطن‌دوستی باشد؛ پس در تهران ماندم تا کاری را که بلد بودم انجام دهم‌.»


جنگ یک بازی است

تحلیل، آینده‌نگری و ظرف چندضلعی اندیشه جوانان دهه هشتاد در واکنششان به جنگ، نقطه پررنگ و غیرقابل‌انکاری است. «امیرمحمد» جوانی ۲۲ساله با خالکوبی‌های متنوع است و گوشواره در گوشش دارد. خانواده این جوان آذری تهران را ترک کردند، اما او در تهران ماند و وقتی متوجه‌ شد هلال‌احمر منطقه ۹ به نیرو احتیاج دارد، به آنجا رفت و در چندین مأموریت شرکت کرد. او تحلیل جالبی از جنگ دارد: «جنگ بازی کثیف حاکمان است؛ تجاوز به خاک صرفاً بازاری برای به جریان درآمدن سرمایه است.»

نگرش امیرمحمد به جنگ، آن‌چنان آرامشی برایش فراهم کرد که توانست در تنهایی، دوازده روز جنگ را در تهران تاب بیاورد.


رابطه مردم با کشور

خاک، میهن و کشور مفاهیم بعضاً ایدئولوژیک و قطعاً ریشه‌داری در گفتمان تاریخی ایرانیان به‌حساب می‌آیند. ایران بیش از کشوری با مرزهای سیاسی اس و گذشته فرهنگی و تاریخی. اهمیت این گذشته سترگ برای هر نسل به‌شکل متفاوتی نمود پیدا می‌کند. نظیر «علیرضا» که نگاهی جدید به وطن دارد. او دانشجوی مکانیک است و در حال آمادگی برای امتحانات پایان‌ترم بود که جنگ شد. علیرضا مردم و وطن را دو جزء مجزا نمی‌شمارد و کمک به مردم را عین کمک به کشور می‌داند. او معتقد است: «اگر مردم نباشند، کشوری هم نیست» و این گزاره، مهمترین دلیل او برای حضور در تهران درگیر جنگ بود.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

شکاف دستمزدها در دانشگاه

شکاف دستمزدها در دانشگاه