بایگانی
جوشش شهر در رگ ادبیات داستانی
«میشل دوسرتو» در کتاب «قدمزدن در شهر» تأکید میکند راهرفتن در شهر نوعی نوشتن است؛ شهر همچون متنی است که با حرکت بدنها نوشته و بازخوانی میشود. ازاینرو، خواننده هنگامی که در متن غوطهور میشود، همان حرکت بدن در خیابان را تجربه میکند؛ تجربهای حسی و بدنمند. از سوی دیگر، فضاها نیز حامل حافظه جمعیاند و این حافظه بیش از آنکه شناختی باشد، احساسی و تداعیگر است. میدانها، خیابانها و بناها واکنشهای عاطفی را در مخاطب برمیانگیزند و خاطراتی را بیدار میکنند که پیش از تفکر عقلانی، بر حواس او اثر میگذارند.
در نقد ادبی، فضا و شهر نیروهایی فعال در شکلگیری داستان و تجربه خواننده به شمار میآیند. از نیمه دوم قرن بیستم نظریهپردازانی چون «هانری لوفبور»، «میشل دوسرتو» و «ادوارد سوجا» نشان دادند فضا هم تولید میشود و هم در فرایند مصرف، تولیدکننده روابط اجتماعی و فرهنگی است. بر همین اساس، میتوان از اصطلاح «شهرواژه» برای نامیدن موقعیتهایی فضایی بهره برد که افزونبر نقش بستری و زمینهمند خود، زبان و دلالتی ویژه دارند؛ همانگونهکه واژه در متن معنا میسازد، شهرواژه نیز در پدیدار ادبی معنا میآفریند. اصطلاح شهرواژه معادل مفهوم مکان در داستان نیست. بهاعتقاد «میشل بوتور»، محیط پیرامون ما هنگام خواندن داستان مستحیل میشود و جای خود را به مکانی میدهد که رخدادهای داستان در آن جریان دارند. درواقع، ما در فرایند خوانش، با انسانواژهها، شیءواژهها، زمانواژهها و مکانواژهها روبهرو میشویم؛ یا به تعبیری دیگر، ما در داستانها شخصیت، اشیا، زمان، مکان و سایر عناصر دیگر را به آن معنا که در جهان واقع درک میکنیم؛ نمیبینیم و تجربه نمیکنیم.
ارتباط مخاطب با متن، تنها از راه تفسیر عقلانی صورت نمیگیرد؛ بافت فضایی و شهرواژهای داستان، در سطحی ناخودآگاه و غیرزبانی مخاطب را درگیر میکند. پرسش اصلی، نسبت میان شهرواژه و تجربههایی است که خواننده پیش از سطح تحلیلی و از مسیر حس، عاطفه، حافظه و بدن دریافت میکند. از این منظر، شهرواژه مکانی است که هم دلالتی زبانی دارد و هم از طریق ریتم، صدا، بو، حس زمان و حافظه در سطحی پیشاشناختی بر مخاطب اثر میگذارد. داستان در ذات خود واجد این ارزش است؛ اما در اینجا برای مثال چند نمونه درخشان از ادبیات داستانی جهان ذکر میشود.
رمان «خانم دالووی» نمونهای برجسته از ادبیات مدرنیستی است که در آن شهر، شخصیت و زبان داستان محسوب میشود. «ویرجینیا وولف»، روایت را در یک روز تابستانی در لندنِ پس از جنگ جهانی اول میگستراند و این بستر عادی را به عنصری معناآفرین بدل میکند. لندن در این رمان واژهای زنده است که روایت حول آن شکل میگیرد. صدای ساعت یکی از عناصر برجسته است که بارها تکرار میشود؛ هر ضربه ساعت، جریان سیال ذهن شخصیتها را پاره میکند یا پیوند میدهد و در ناخودآگاه خواننده، ضرباهنگی از گذر زمان و اضطراب لندنِ پساجنگ ایجاد میکند. این تجربه، نمونهای روشن از رابطه پیشاشناختی است؛ حسی که بیش از درک عقلانی، در بدن رسوب میکند.
حرکت شخصیتها در خیابانهای لندن، از «کلاریسا» تا «سپتیموس»، نوعی نوشتن شهر بر بدنها و بدنها بر شهر است. خواننده نیز از خلال بوها، صداها و نشانههای شهری، تجربهای مشترک را از سر میگذراند. در تعبیر دوسرتو، شهر «خوانده» نمیشود، بلکه «زیسته» میشود و تکنیک جریان سیال ذهن وولف، این زیست را به خواننده منتقل میکند.
رمان «یولیسس» از «جیمز جویس» یکی از کاملترین صورتبندی شهرواژهها در ادبیات مدرنیستی است. دوبلین در این اثر شخصیت اصلی به شمار میآید؛ جویس گفته بود اگر دوبلین نابود شود، میتوان آن را از روی یولیسس بازسازی کرد. در فصل دهم، حرکت همزمان شخصیتها در گوشهوکنار شهر، نوعی ریتم و موسیقی فضایی میآفریند که پیش از فهم عقلانی، در حواس خواننده جاری میشود. در فصل پانزدهم، فضای کابوسوار محله فاحشهخانهها و هذیان ذهنی شخصیتها، درهم میآمیزد و دوبلین به صحنهای تئاتری بدل میشود که فشار حسی و ذهنی بر مخاطب میآورد؛ رابطهای که در سطح پیشاشناختی شکل میگیرد.
در ادبیات ویکتوریایی، آثار «چارلز دیکنز» نشان دادهاند شهر میتواند نیرویی روایی باشد. در رمان «خانه متروک» لندن مهآلود به یکی از نیرومندترین شهرواژههای قرن نوزدهم تبدیل میشود. مه در آغاز داستان، استعارهای از فساد و پیچیدگی قضائی است. تکرار واژه «مه» با فاصلههای نزدیک، حس خفگی و فشار را به خواننده منتقل میکند؛ تجربهای که هم نشانهای شناختی از نظام قضایی تیره است و هم تجربهای بدنی از اضطراب و بیافقی.
در رمان «طاعون»، شهر «اوران» به شهرواژهای فلسفی-حسی بدل میشود. با شروع بیماری و بستهشدن دروازهها، شهر محصور میشود و خواننده همراه با شخصیتها در قرنطینه گرفتار میشود. پیش از هر تفسیر فلسفی، فشار روانی و بدنی این وضعیت احساس میشود. خیابانهای یکنواخت، نبود درخت، و صدای امواج، یکنواختی و کسالت زندگی را بازتاب میدهند و حس زندانی بودن را در خواننده تقویت میکنند. اوران در اینجا شهرواژهای است که رابطه مخاطب با اضطراب، مرگ و امید را سامان میدهد.
در «نویز سفید» اثر «دان دلیلو» شهرواژه، فضایی اشباع از مصرف و رسانه است. فروشگاهها، صدای تلویزیون و تبلیغات در هم میآمیزند و تجربهای از چندپارگی ذهن را میسازند. خواننده با «نویز» دائمی درگیر میشود؛ انبوهی از کلمات و تصاویر که سرگیجه به ارمغان میآورند. صحنههای فروشگاه با رنگها و صداهای تکراری، همزمان حس اغوا و اضطراب را القا میکنند. دلیلو نشان میدهد در جهان مدرن، شهرواژهها بیشتر تجربهای رسانهای و مصرفیاند تا مکانی فیزیکی.
وجه مشترک همه این نمونهها در آن است که مخاطب پیش از تحلیل عقلانی، از راه بدن، حافظه و عاطفه وارد متن میشود. شهرواژهها همان گرهگاههاییاند که این ورود را ممکن میسازند. لوفبور در تولید فضا بیان میکند فضا بیجان و بیطرف نیست؛ هم محصول کنشهای اجتماعی است و هم بستر شکلگیری آنها. او سه لایه برای فضا قائل است: فضای ادراکشده (مادی و ملموس)، فضای تصورشده (نقشهها و بازنماییها) و فضای زیسته (تجربه بدنی و حسی).
لایه نخست به رابطه شناختی مخاطب با متن مربوط است. در این سطح مخاطب تصور میکند شناختش از متن، حین خواندن یا پس از آن حاصل میشود. یک رمان یا داستان کوتاه، حتی اگر برگرفته از واقعیت و تاریخ هم باشد، فاقد انسانها، زمان، مکان، اشیا و… است. درواقع لایه اول مواجهه ما با متن، برخلاف آنچه آشنا و شناختی بهنظر میرسد، واقعیت ندارد. لایه دوم، خوانش و رمزگشایی معناست؛ جایی که خواننده در هر مواجهه، به دالانهای تازهای از معنا هدایت میشود. گادامر این موقعیت را مواجه افق متن و افق خواننده میداند، اما این همپوشانی هم ناپایدار است و مدام از ساحتی به ساحت دیگر میلغزد. اساساً متن، همزمان که مخاطب را فرامیخواند، آن را پس میزند. این لایه، سراب پیوستگی با متن و فریب آن است. لایه سوم، مستقیماً با رابطه پیشاشناختی پیوند دارد؛ همان تجربهای است که در آن مخاطب، پیش از آغاز خواندن، بهگونهای متن را میشناسد.
این موقعیت پارادوکسیکال و این شناخت حسی که ما پیش از آنکه متن را شروع به خواندن کنیم میشناسیم، اساس همذاتپنداری با شخصیتها و موقعیتهاست. درواقع، لذت خواندن از شکلگیری شبکهای است که از توازی و تداخل لایههای دوم و سوم پدید میآید؛ درصورتیکه مخاطب بهاشتباه گمان میکند در لایه و سطح اول است که متن را در مییابد.
اهمیت این رابطه در آن است که تجربه ادبیات شهری را به چیزی فراتر از رمزگشایی معنایی تبدیل میکند. خواننده متن را حس میکند، بدنمندی خود را درگیر میسازد و ناخودآگاه با حافظه جمعی و اضطرابهای زمانه پیوند میخورد. نقد ادبی اگر در سطح شناختی باقی بماند، بخش بزرگی از تجربه ادبیات شهری و غیرشهری را از دست میدهد. درک شهرواژهها بهعنوان گرهگاههای روایی و حسی، ما را به خوانشی عمیقتر از ادبیات مدرن و معاصر میرساند؛ تجربهای که پیوندی زنده میان متن، بدن و حافظه برقرار میسازد.
مناطق خشک جهان هر سال بهاندازه دو برابر ایالت کالیفرنیا گسترش یافتهاند. کاهش گسترده ذخایر آب زیرزمینی که مسئول حدود ۶۸ درصد از «تغییرات ذخایر آبهای زمینی» است، ذوب یخ و یخچالهای شمال کانادا و روسیه و خشکسالیهای شدید در آمریکای مرکزی و اروپا، مهمترین عوامل پشت این بحراناند. نقشههای این مطالعه نشان میدهند خاورمیانه و شمال آفریقا با کاهش شدید ذخایر آبهای زمینی و افزایش خشکی مواجهاند، این وضعیت دسترسی به آب آشامیدنی و همچنین کشاورزی و امنیت غذایی را تهدید میکند و همزمان به افزایش سریع سطح آب دریاها دامن میزند. پژوهشگران هشدار میدهند اگر اقدامات جدی برای مدیریت منابع آب و کاهش برداشت بیرویه آب زیرزمینی انجام نشود، این روند ممکن است در دهههای آینده شدت یابد و پیامدهای جهانی، منطقهای و بیننسلی گستردهای بهجا بگذارد.
یافتههای مطالعه «خشکی بیسابقه قارهای، کاهش دسترسی به آبهای شیرین و افزایش نقش سرزمینها در بالا آمدن سطح دریاها» که در ماه ژوییه در Science Advances منتشر شده است، نشان میدهد قارهها از سال ۲۰۰۲ تاکنون کاهش بیسابقهای در ذخیره آبهای زمینی (TWS) تجربه کردهاند. این ذخایر درواقع شامل تمام آب موجود درون و روی زمین است و شاخصی حیاتی برای سنجش دسترسی به آبهای شیرین به شمار میآید.
هشت نویسنده این پژوهش در پی پاسخ به این سؤال که از سال ۲۰۰۲ تاکنون ذخیره آبهای زمینی چگونه و چرا تغییر کرده است؟ آوردهاند: «درحالیکه بیشتر مناطق خشک و مرطوب جهان همچنان خشکتر یا مرطوبتر میشوند، مناطق خشک سریعتر از آنچه مناطق مرطوب مرطوب میشوند، در حال خشکیدناند. «خشکی قارهای» بیشتر کشورهای جهان را تحتتأثیر قرار میدهد. از سال ۲۰۰۲، ۷۵ درصد جمعیت جهان در ۱۰۱ کشوری زندگی میکنند که کاهش منابع آب شیرین را تجربه کردهاند. افزونبراین، قارهها اکنون بیش از کلاهکهای یخی به دریاها آب شیرین وارد میکنند و از همین رو، نقش مناطق خشک در افزایش سطح آب دریاها پررنگتر شده است.» پژوهشگران هشدار میدهند درصورت بیتوجهی به اقدام فوری، این روند بهطور پیوسته تشدید میشود و به ناامنی آبی و افزایش سرعت بالاآمدن سطح دریاها دامن میزند.
تغییراقلیم و تحولات عمیق زمین
تغییراقلیم، تحولات بزرگی در چرخه آب ایجاد کرده است. در سالهای اخیر کشورهای مختلف رکوردهای بیسابقه دمایی را تجربه کردهاند و ۲۰۲۴ گرمترین سال در ۱۷۵ سال گذشته لقب گرفته است. این پژوهش میگوید با شدت گرفتن خشکسالیها و سیلابها، ذوب گسترده یخچالها و کلاهکهای یخی و افزایش سطح دریاها و همچنین، با افزایش خطر آتشسوزیها و کاهش تنوعزیستی روبهروست. از سوی دیگر، با تغییر الگوهای جهانی بارش، تبخیر و جریان آبهای سطحی، ذخیره آبهای زمینی نیز بهسرعت دستخوش تغییر شده است. تغییر الگوهای TWS دسترسی به آب و مدیریت پایدار منابع آبی برای انسان و محیطزیست را تهدید میکند، معیشت و امنیت غذایی را به خطر میاندازد و همزمان میتواند محرکی برای مهاجرت ناشی از تغییراقلیم و تنشهای فرامرزی، در سطح داخلی و بینالمللی، باشد.
در همین حال، با خشکتر شدن مناطق خشک جهان و کاهش ذخایر آبهای سطحی در رودخانهها و دریاچهها، جوامع بیشازپیش به آبهای زیرزمینی متکی میشوند. نویسندگان مقاله میگویند این فشار فزاینده باعث کاهش بلندمدت منابع زیرزمینی شده است؛ پدیدهای که با ضعفهای جهانی مدیریت آبهای زیرزمینی تشدید میشود و از طریق «اثر بازخورد مثبت»، چرخهای ایجاد میکند که سرعت کاهش ذخیره کل آبهای زمینی (TWS) را افزایش میدهد. پیامدهای کاهش منابع زیرزمینی جهانی شامل کاهش تأمین آب برای آبیاری و تهدید بهرهوری کشاورزی، کاهش ظرفیت سازگاری با تغییراقلیم و تابآوری در برابر خشکسالی و رشد شهرهای بیابانی، کاهش تنوعزیستی و آسیب به اکوسیستمهای وابسته به آب زیرزمینی، کاهش دسترسی به آب با افت سفرههای آب زیرزمینی و بسیاری اثرات دیگر است.
یافتههای این پژوهش نشان میدهد در طول این دو دهه، درحالیکه بیشتر مناطق خشک جهان همچنان خشکتر و مناطق مرطوب همچنان مرطوبتر میشوند، نرخ خشکی در مناطق خشک از سرعت مرطوبشدن مناطق مرطوب بیشتر است. همزمان، وسعت مناطقی که دچار خشکی میشوند، افزایش و در مقابل وسعت مناطقی که دچار مرطوب شدن هستند، کاهش یافته است.
چهار منطقه ابرخشک در جهان
این مطالعه بررسی کرده که چگونه تغییرات اخیر در الگوهای TWS در مقیاس منطقهای و قارهای، به افزایش نرخ خشکی قارهای دامن زده است. برپایه یافتهها اتصال چند الگوی منطقهای خشکی و نقاط گرم به شکلگیری چهار منطقهی «ابرخشک» در مقیاس قارهای انجامیده که همه در نیمکره شمالی قرار گرفتهاند: بخشهای وسیعی از شمال کانادا، شمال روسیه (جایی که مناطق مرطوب در عرضهای جغرافیایی بالا اکنون به خشکی تبدیل شدهاند)، منطقه پیوسته جنوبغربی آمریکای شمالی و آمریکای مرکزی، (که روند خشکی و کاهش منابع آب زیرزمینی در آن شدت گرفته یا ادامه دارد) و در آخر منطقه عظیم سهقارهای که از شمال آفریقا تا اروپا، از طریق خاورمیانه و آسیای مرکزی، تا شمال چین و جنوب و جنوبشرق آسیا امتداد دارد و گسترش آن ناشی از خشکسالی اخیر اروپا است.
این تغییرات، همراه با مرطوبتر شدن چشمگیر اخیر شرق آفریقا و غرب آفریقای جنوب صحرای بزرگ، زمینهساز «گسترش مناطق خشک قارهای و کاهش مناطق مرطوب» است. بهجز مناطق استوایی در محدوده ۱۰ درجه جنوب و ۲۰ درجه شمال، اکنون همه عرضهای جغرافیایی، حتی با حذف یخچالها و کلاهکهای یخی زمینی، روند خالص منفی شاخص ذخایر آب زمینی را نشان میدهند.
در یافتههای این پژوهش درباره وضعیت «خاورمیانه/شمال آفریقا-فرا اوراسیا» آمده است: «خشک شدن چشمگیر در سراسر خاورمیانه، ناشی از الگوی «خشکتر شدن مناطق خشک» (DD) و کاهش منابع آب زیرزمینی است و یکی از شدیدترین خشکیهای جهان به شمار میرود. سامانه آکوایفر عربستان با نرخ ۰٫۶۴ ± ۰٫۰۱ سانتیمتر در سال در حال کاهش TWS است. آسیای مرکزی نیز از طریق DD و کاهش منابع آب زیرزمینی بهسرعت در حال ازدستدادن TWS است، بهویژه در اطراف دریای خزر و دریای آرال، جایی که کشاورزی و تولید پنبه شدیداً به آب زیرزمینی وابستهاند. میزان کاهش TWS در مجموع دریای خزر و دریای آرال برابر −۳٫۰ ± ۰٫۱۲ سانتیمتر در سال است.» آکوایفر در این بخش بهمعنای مخزن آب زیرزمینی است؛ لایهای از خاک یا سنگ که آب را در خود نگه میدارد و منبع اصلی تأمین آب آشامیدنی و کشاورزی به شمار میرود.
این مطالعه میگوید کاهش شدید آبهای زمینی را در بخشهای وسیعی از اروپا نشان میدهد، که با خشکسالیهای فاجعهبار اخیر همخوانی دارد: «این خشکسالیها تحتتأثیر تغییراقلیم هستند و از بدترین خشکسالیهای ۲۰۰۰ سال اخیر محسوب میشوند. اکنون خشکی جزایر بریتانیا و همه کشورهای اروپای غربی و شرقی را نیز در بر میگیرد. شمال آفریقا تقریباً بهطور کامل کاهش TWS را نشان میدهد که ناشی از DD و همچنین کاهش قابلتوجه منابع آب زیرزمینی در سامانه آکوایفر شمالغربی صحرای بزرگ مشترک میان الجزایر، لیبی و تونس است.»
ایران و جبران سخت کسری ذخایر آب
نقشهای که این مطالعه از روند بلندمدت متوسط ذخایر آب به تفکیک کشورها به ما نشان میدهد ایران را حوضهای با رنگ قرمز از همسایههایش تفکیک کرده است. درواقع این رنگ نشاندهنده مناطقی است که در آنها مصرف و کاهش منابع آب بیشتر از میزان تجدیدپذیر طبیعی است و بنابراین جبران کسری ذخایر آب دشوارتر شده است.
در بیشتر حوضهها، تغییرات بلندمدت TWS فقط حدود سه درصد از آب سالانه قابلتجدید را تشکیل میدهد. این نسبت در حوضههای خشکشونده به پنج درصد و در حوضههای مرطوبشونده به دو درصد میرسد. اهمیت این روندها در حوضههای خشک بیشتر است (هشت درصد) و در حوضههای خشک و در حال خشکشدن به ۱۰ درصد افزایش مییابد.
این مطالعه هشدارهایی جدی پیش روی ما میگذارد:
- تا ۸۳ درصد یخچالهای جهان احتمالاً در طول ۸۰ سال آینده ذوب میشوند.
- شدت خشکسالیها در پنج سال گذشته تشدید شده است.
- ذخیره آب سطحی در رودخانهها، دریاچهها و سدها کاهش یافته است.
- و نیمی از سفرههای بزرگ زیرزمینی جهان بهسرعت در حال کاهش هستند.
با توجه به روندهای کنونی، نرخ خشکی قارهای احتمالاً در دهههای آینده ادامه یا افزایش خواهد یافت و درنتیجه، دسترسی به آب شیرین نیز به همان روند فعلی یا حتی سریعتر کاهش مییابد.
سهم خشکیها در افزایش سطح دریاها
دادههای ماهواره GRACE/FO نشان میدهد افزایش سطح دریاها طی ۲۲ سال گذشته عمدتاً به کاهش ذخایر آب قارهها مربوط بوده است، نهفقط به ذوب یخچالها و کلاهکهای یخی گرینلند و قطب جنوب.
درواقع، جرم اقیانوسها با نرخ ۱.۹۹ میلیمتر در سال افزایش یافته است، سهم کاهش آب قارهها از این افزایش، ۰.۸۹ میلیمتر در سال است و درنهایت سهم گرینلند ۰.۷۳ میلیمتر و سهم قطب جنوب ۰.۳۷ میلیمتر در سال است. بهاینترتیب، قارهها اکنون بزرگترین عامل افزایش سطح دریاها (۴۴درصد) هستند، درحالیکه گرینلند و قطب جنوب بهترتیب حدود ۳۷ درصد و ۱۹ درصد سهم دارند.
این تحلیل نشان میدهد خشکی قارهای و کاهش ذخایر آب زیرزمینی و سطحی در قارهها، سهم عمدهای در روند بلندمدت افزایش سطح دریاها دارد و با ادامه روندهای کنونی، دسترسی به آب شیرین و مدیریت منابع آب جهانی با چالشهای جدی روبهرو خواهد شد.
اکنون زمان اقدام است
نویسندگان مطالعه میگویند گسترش خشکی در سطح قارهها، افزایش رخدادهای خشکسالی شدید و پیامدهای آن بر کاهش منابع آب شیرین و بالا آمدن سطح دریاها باید از دغدغههای اصلی افکار عمومی، مدیران منابعطبیعی و تصمیمگیران در سراسر جهان باشد. پایداری روندهایی که در این پژوهش گزارش شدهاند، همراه با تغییر چشمگیر در رفتار ذخیره آب زمینی (TWS) و الگوی خشکی قارهای پس از رویداد النینوی بزرگ سال ۲۰۱۴، احتمال بازگشتناپذیر بودن این روندها را تقویت میکند. آنها میگویند: «این یافتهها شاید هشدارآمیزترین پیامی باشد که تا امروز درباره اثرات تغییراقلیم آمده: قارهها در حال خشکیدناند، منابع آب شیرین رو به کاهش است و سرعت افزایش سطح دریاها رو به شتاب گرفتن دارد.»
این پژوهش تأکید میکند اقدامات برای مهار روند خشکی قارهها، نباید به کندی و بیثباتی تلاشهای مقابله با تغییراقلیم پیش برود. «تصمیمهای مدیریتی درست و سیاستهای تازه بهویژه در زمینه پایداری منابع آب زیرزمینی در سطح ملی و منطقهای و نیز همکاریهای بینالمللی برای حفظ پایداری جهانی آبخوانها، میتواند به نگهداشت این منبع حیاتی برای نسلهای آینده کمک کند.»
این مطالعه از یک سو درباره منابع آب شیرین هشدار میدهد و برداشت بیرویه از منابع آب زیرزمینی را بزرگترین عامل کاهش ذخایر کلی آب در مناطق خشکشونده میداند. این روند تأثیرات ناشی از افزایش دما، گسترش خشکی اقلیم و رویدادهای خشکسالی شدید را بهشدت تشدید میکند. بااینحال، کاهش آب زیرزمینی بیش از هر عامل دیگری وابسته به تصمیمات مدیریتی در حوزه آب است و درصورت اعمال سیاستهای درست، میتوان جلوی آن را گرفت یا متوقف کرد. اما درحالیکه استفاده بیشازحد از آبهای زیرزمینی، امنیت آبی و غذایی مناطق مختلف جهان را تهدید میکند؛ این خطر هنوز در سطح جهانی بهاندازه کافی جدی گرفته نشده است.
«در بسیاری از مناطقی که منابع آب زیرزمینی رو به کاهشاند، این آبها در مقیاس زمانی عمر انسان دیگر قابلتجدید نیستند. نابودی تدریجی آب در سفرههای زیرزمینی جهان، تهدیدی فزاینده و حیاتی برای بشریت است؛ خطری که پیامدهای زنجیرهای آن بهندرت در سیاستگذاریهای محیطزیستی، مدیریت منابع یا نظامهای حکمرانی لحاظ میشود. آب زیرزمینی منبعی میاننسلی است که نسل کنونی یا بهدرستی آن را مدیریت نمیکند یا اساساً مدیریتی بر آن ندارد و این سهلانگاری، هزینهای سنگین و نادیدهانگاشته را بر دوش نسلهای آینده میگذارد.» نویسندگان میگویند در جهانی که هر روز گرمتر و خشکتر میشود، حفاظت از ذخایر آب زیرزمینی جهان باید در اولویت مطلق قرار گیرد.
از طرف دیگر، برای مقابله با روند افزایش سطح آب دریاها، سیاستهای گستردهتری در زمینه کاهش آسیب و سازگاری لازم است: «میتوان بخشی از آب را در خشکیها ذخیره کرد یا اجازه داد آبهای سطحی و زیرزمینی بیشتر در محل خود باقی بمانند؛ چراکه افزایش ذخیرهی کل آب در خشکی به کاهش آهنگ بالا رفتن سطح دریا کمک میکند.» این پژوهش میگوید ازآنجاکه کاهش سریع آبهای زیرزمینی، بهتنهایی، تقریباً بهاندازه ذوب یخچالها در بالا رفتن سطح دریا سهم دارد، کند کردن این روند و تسهیل تغذیه دوباره آبخوانها باید اولویتی جهانی باشد؛ هم برای حفظ منابع آب نسلهای آینده و هم برای برقراری تعادل در چرخه آب زمین و جلوگیری از ورود بیشتر آب شیرین از خشکیها به اقیانوسها.

بازپخش سریال «نون خ» انگیزهبخش مشاهده فرهنگ کردی در خانه ما شد. بنابراین، سفر کوتاه تابستانی به شهر زیبای کرمانشاه را برنامهریزی کردیم. راستش تا به اینجا پازل صحیحی به نظر میرسید. یک سریال موفق توانسته انگیزه سفر یک خانواده به استانی را که با داشتن ثروت فراوان محروم محسوب میشود، فراهم کند. البته پیش از سفر به دخترکم یادآوری کردم بسیاری از تصاویر این فیلم هلیشات و برخی دیگر مکانهایی است که ممکن است نتوانیم به آنجاها برویم یا در صحنهسازی سریالی طراحی شدهاند و ممکن است در واقع اینگونه نباشند.
اما آنچه در استان سحرآلود کرمانشاه با آن مواجه شدیم، حکایت دیگری بود.
غیر از «طاق بستان» که مسئولانش امکان بازدید تا ساعت ۹ شب را فراهم کردهاند (که دیدنش در شب صدبرابر روز، زیبایی به جان آدمی میریزد)، دیگر اماکن دیدنی کرمانشاه، با تاریخی که به دوران اشکانیان و ساسانیان میرسد، قافیه را باختهاند. زمان دیدن محوطه تاریخی «بیستون» از ابهت آثاری که با بیتوجهی بسیار و زیر عنوان حفاظت رها شدهاند، حیرت میکنیم.
مسیر پیادهروی طولانی و زیر آفتاب داغ بدون حتی یک آبخوری ساده، بدون یک سایبان، بدون حتی کیوسکی برای خرید آب یا آذوقه و…
سنگ عظیمی که هیبت پادشاه اشکانی روی آن حک شده، زیر آفتاب سوزان تابستان و بعدتر زیر گزند باد و باران و برف زمستان، فقط زیر طاقی فلزی قرار دارد و به معرفت بازدیدکننده است که روی آن نمینشیند یا تکیه نمیدهد یا خوراکی رنگیاش را به آن نمیمالد.
قراردادن این سنگنگاره تاریخی درون محفظه شیشهای یا حفظ آن بههر شکل علمی دیگر چقدر هزینه دارد؟ آیا یکی از بانکها که عناوین زیبای پاسارگاد و پارسیان و بانک گردشگری و… را به یدک میکشند و حتی نامشان را وامدار تاریخ ایران هستند، نمیتوانند اعتباری برای چنین کاری اختصاص دهند؟ آیا آنها تنها میتوانند حامی مالی برنامههای طنز و کمدیهایی با تاریخمصرفهای کوتاه در پلتفرمها شوند؟
مسیری حدوداً پانصدمتری که حتی یک سایبان برای در امانماندن گردشگر از آفتاب طراحی نشده است. مردی میپرسد چطور در مسیر اماکن زیارتی سایبان و مهپاشهای زیادی طراحی میشود و اینجا نه؟
فارغ از اینکه شاید مقایسه دو مقصد برای برخی چندان مطلوب بهنظر نیاید، اما این سؤال میتواند نشانگر چالش و مسئلهای جدی باشد؛ مسئلهای که به همین ترتیب در طوس و مقبره فردوسی بزرگ، در مرودشت و بازدید از تختجمشید باشکوه ازدسترفته بهشدت بازدیدکننده را آزار میدهد. اما میتوان بهسادگی با نصب سایبان در مسیرهای پیادهروی یک بازدید جذاب با خستگی و گرمازدگی کمتر برای مردم رقم زد.
برگردیم به مصائب اماکن گردشگری کرمانشاه؛ مکان تاریخی بعدی در همان محوطه بیستون، «غار شکارچیان» است که بهدلیل بیتوجهی و رهاشدگی بهجای تأمل در زندگی غارنشینان، درنهایت میتواند لبخندی بر لب بازدیدکنندگان بنشاند.
اما شاهبیت بازدید از بیستون، «کتیبه داریوش» است که با اندوه باید گفت قابل دیدن نیست. فکرش را بکنید از تهران برنامهریزی کردهای تا به بیستون بروی و کهنترین کتیبه جهان را در دل کوه به تماشا بنشینی، اما فقط میتوانی آن را از دور ببینی و تصویر نزدیک آن در عکسی است که روی تابلویی پای کوه نصب شده. ارتفاع بلند کتیبه در حال تعمیر است و داربستها اجازه نمیدهد با چشم غیرمسلح بهجز تصاویر مبهم چیز دیگری را زیر ستیغ نور آفتاب ببینی. چه طنز تلخی است که داریوش اصرار داشت با نوشتن متن کتیبه و ارسال آن به تمام سرزمین ایران همگان را از محتوای آن مطلع کند، ولی اکنون حتی حاضران در بیستون هم امکان دیدن کتیبه را ندارند. در پاییندست کتیبه داربستهایی برای مرمت نصب کردهاند که متصدی محوطه میگوید از ۱۰ سال پیش در آنجا برقرارند و هر از گاهی مهندسی میآید و سری میزند و کاری انجام میشود و میرود. چه زمانی قرار است این تعمیرات به پایان برسد؟ یکی از نگهبانان بیستون میگوید اطلاعی ندارد. احتمالاً اتمام این داربستبندی و تعمیرات هم میرود کنار داربستبندیها و ساختوسازهایی که گویی پایانی ندارند؛ همچون مصلای تهران.
با خودم میاندیشم برای بازدید از کتیبه داریوش در بیستون، خرید تعدادی دوربین و امانتدادن آنها به بازدیدکننده راحتترین راه است؛ نه خطر طراحی مسیر پیادهروی و آسیب به اثر تاریخی وجود دارد و نه بودجه هنگفتی میطلبد. اما آیا وزارت میراثفرهنگی چنین همتی دارد؟
اثر تاریخی دیگری هم در دامنه کوه بیستون است که گویا به مذاق «شیخ علیخان زنگنه»، وزیر شاه سلیمان صفوی، خوش نیامده و تصمیم گرفته وقفنامهاش را بر میانه نقشبرجسته مهرداد و گودرز اشکانی بکوبد و چنان شود که راهنمای صوتی مجموعه بهصراحت بگوید: در بیستون تاریخ به هم رسیده، اما نه در گفتوگویی آرام که در تداخلی تلخ.
جالب اینجاست که همه این آثار در یک محوطه و بدون مسیر دسترسی پیاده بهسازیشده قرار دارند و باید مسیر سرگین بزها را دنبال کنی تا بدون سُرخوردن و پیچخوردن و کشیدگی تاندون پا بتوانی به مقصد برسی. در نظر داشته باشید مسیر پیاده بهسازیشده در پاییندست کوه است و آثار در لابهلای کوه.
اثر تاریخی دیدنی بعدی معبد آناهیتا در شهر کنگاور است؛ محوطهای بزرگ که تنها چیزی که نصیب گردشگر میشود، دیدن سنگهای بزرگ و کوچک رهاشده است. مسئولان میراث فرهنگی حتی به خود زحمت ندادهاند که بهغیر مجموعهای از راهنماهای کلی در ابتدای در ورودی و با فاصله زیاد از آثار قرار دارند، توضیحات کاملی در کنار هر بخش این معبد بنویسند که تعریفی از معبد به دست بازدیدکننده بدهد. تازه پس از اتمام بازدید باید سری به اینترنت زد و از گوگل پرسید اینجا که من دیدهام، چه بوده و چه سرگذشتی داشته است. تمامی آثار در معرض هوای آزاد و باد و باران رها شدهاند. بازدید از اماکن دیدنی واقع در داخل شهر کرمانشاه هم حکایت تلخ دیگری دارد.
مسجد شافعیها که یکی از جاذبههای تاریخی این شهر است، درهایش را به دستور مقامات شهر به روی بازدیدکنندگان بسته است. یکی از کسبه که دکانش کنار مسجد قرار دارد، میگوید گویا زنهایی بدون حجاب در آنجا عکس گرفتهاند و پسازآن، درها به روی گردشگران بسته شدهاند. فقط بخش غیرگردشگری مسجد برای بهجاآوردن نماز اهالی بازار باز است و جمعهها که مسجد پایین شلوغ میشود، مسجد شافعیها باز میشود؛ آنهم فقط برای اقامه نماز مردان. در انتهای این بازار مسجدی با چند قرن تاریخ و معماری مسحورکننده تعطیل است و در کشور همسایه، ترکیه، مساجدی با همین نوع معماری، سالانه صدها هزار گردشگر را بهسوی خود میکشانند. سؤال بیجایی است اگر بپرسیم درآمد گردشگری ایران در مقایسه با ترکیه چگونه است و چرا؟
بخش زیادی از اماکن دیدنی داخل شهر کرمانشاه اطراف بازار شهر واقع شده، اما دسترسی به آنها سخت است و دریغ از حتی چند تابلوی راهنما. طبیعتاً بازار هر شهر ترافیک روزمره خود را دارد که حتی پارکینگهای اطراف کفاف مراجعان عادی را هم نمیدهد، چه رسد به گردشگران. مسیریابها در اواسط بازار قطع میشوند و اگر آشنا نباشی، اغلب کوچههای بنبست و مسیرهای پیاده طولانی را باید بروی و برگردی.
مشخص نیست که چرا برای مناطق گردشگری داخل بازار چند تابلو وجود ندارد که تاریکهبازار یا مسجد شافعیها یا حمام و… را نشان دهد؟ چنین کاری برای اداره وزین میراثفرهنگی کرمانشاه چقدر هزینه دارد؟
اگر در اینترنت جستوجو کنید، درمییابید شهر کرمانشاه آثار تاریخی دیدنی بسیاری دارد، اما بسیاری از آنها یا در حال تعمیر هستند که مشخص نیست چه زمانی تمام میشود یا اینکه تعطیل شدهاند.
در یک کلام، آثار تاریخی چه در کرمانشاه و چه شهرهای دیگر، در برابر اقامتگاهها و اماکن تاریخی که به کافه و رستوران و هتل تبدیل شدهاند و خدمات ویژهای ارائه میکنند، عرصه را باختهاند.
وقتی بهسختی از ترافیک بازار عبور میکنی و خود را در پاییندست بازار از کوچهپسکوچهها به موزه پارینهسنگی و تکیه بیگلربیگی و موزه آیینه میرسانی و میبینی کل موزه پارینهسنگی یک اتاق است با دو-سه استخوان جمجمه و مابقی دندان و دنده شیر و گراز و یک مجسمه مرد غارنشین که بیشتر شبیه تنپوش ترسناک تونلهای وحشت شهربازیها است، واقعاً جا میخوری. آنطرفتر قرآنهای دستنویس بهخاطر مرمت جمعآوری شده و فقط میزهای خاکگرفته باقی ماندهاند.
تکیه بیگلربیگی یا همان موزه آیینه هم که آنقدر چیزهای اضافه از انواع ساعت و لوستر و چراغانی دارد که نمیدانی کدامش متعلق به چه دورهای است. راهنما هم که هیچ! ما با راهنمایی کارگر جلوی در که در حال سیمانکاری بود، وارد ساختمان شدیم. مسئول فروش بلیط هم جوری یله داده بود که از اینکه مزاحم اوقات شریفش شوم، خجل شدم.
این سؤال هنوز برایم مطرح است که چرا زمان ارسال پیامک حجاب از هر نقطهای عبور میکردی، شناسایی میشدی و برایت پیامک میآمد، اما نمیتوانند همان مکانیزم را در مورد نقاط گردشگری اجرایی کنند؟
چرا میراثفرهنگی از گزینههای پیامکهای گردشگری استفاده نمیکند؟ وقتی اولین نقطهای که از خودپردازهای «تفریحاتی» بلیط تهیه میکنی و شماره موبایل را وارد میکنی، میتواند گزینههایی برای گردشگر پیامک شود که آیا اطلاعاتی در مورد اماکن گردشگری شهر لازم دارد یا خیر؟ درصورت مثبتبودن جواب مخاطب میتوان وضعیت هر مکان تفریحی و حتی ساعت بازدید و آدرس و موقعیت آن را پیامک کرد؛ همانطورکه کاهلی میراثفرهنگی در این سالها موجب شده هزاران سایت و درگاه دیگر با دادن اطلاعات غیر روزآمد، برای خود مخاطب جذب کنند.
جالب اینجاست که کرمانشاه یکی از مسیرهای عبوری کاروانهای زیارتی اربعین است و با طراحی برنامههایی برای گردشگری داخلی و بهاندازه توقفی کوتاه و رفع خستگی زائران اربعین میتواند فرصتی عالی برای رونق گردشگری شهر فراهم شود. اگر بازدید از بیستون و اماکن تاریخی شهر برای گردشگری که میخواهد زمینی سفر کند، با خستگی کمتری همراه باشد، حتماً از آن استقبال خواهد کرد؛ در غیر اینصورت فقط از کنار آن عبور میکند. از کرمانشاه که بیرون میآییم، صدای زن و مردی در گوشم میپیچد که منصرف از بازدید محوطه بیستون بهدلیل قیمت بلیط ۶۰هزار تومانی به نگهبان میگفتند، «مگه چی اینجا هست؟»
کرمانشاه نمونهای است از آنچه در میراثفرهنگی ایران رخ میدهد؛ چرخهای از کاهلی و بیاعتنایی و بروکراسی بیمارِ نهاد دولت و بیاعتنایی شهروندان به تاریخ بلند سرزمین بزرگ ایران.
غنیسازی غذا؛ اغوای دروغین یا اغراق؟
قفسه موادغذایی سوپرمارکتها در بازارهای سنتی و سبدهای پیشنهادی در مارکتهای مجازی سرشار از کالاهایی هستند که یک عنوان در آن بسیار برجسته است؛ «غنیشده از انواع ویتامین». بسیاری از موادغذایی، بهویژه مواد پرمصرفی مانند انواع نان، روغن و لبنیات، از جمله این کالاها هستند که در شبکههای مجازی نیز تبلیغات بسیاری از آنها به چشم میخورد. بسیاری از محصولات غذایی دارای جدولی با عنوان چراغ راهنمای تغذیه هستند که میزان مواد مفید و غیرمفید در آن درج شده است، اما برخی از شرکتهای تولید موادغذایی پا را فراتر گذاشته و در تبلیغات خود عناوین پرطمطراق دیگری را اضافه میکنند.
کشف ویتامینها؛ آغاز غنیسازی محصولات غذایی
بسیاری از موادغذایی خود حاوی انواع مواد مغذی هستند و ویتامینها نیز بخشی از آنها را تشکیل میدهند. بااینحال، در آغاز قرن بیستم و همزمان با کشف انواع ویتامینها و نقش آنها در پیشگیری از بیماریهای ناشی از سوءتغذیه، توجه دانشمندان و سیاستگذاران به موضوع غنیسازی موادغذایی جلب شد.
در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ ایالات متحده و بریتانیا برای مقابله با کمبود مواد مغذی، غنیسازی آرد با ویتامینهای گروه B و آهن را آغاز کردند و بهتدریج درج اطلاعات تغذیهای بر روی محصولات غذایی در این کشورها رواج یافت. در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ تولیدکنندگان موادغذایی با هدف تبلیغ و بازاریابی، میزان ویتامینها و مواد مغذی را بر روی بستهبندی درج کردند تا به مصرفکنندگان القا کنند محصولاتشان سالمتر است. با گسترش این روند، در دهه ۱۹۹۰ قوانین رسمی برچسبگذاری تغذیهای در کشورهای توسعهیافته به تصویب رسید.
قانون «برچسبگذاری و آموزش تغذیهای» در آمریکا در سال ۱۹۹۰ نقطهعطفی در الزام تولیدکنندگان به اعلام میزان ویتامینها، مواد معدنی و سایر ترکیبات غذایی بود و اتحادیه اروپا نیز در همین دهه مقررات مشابهی را اجرایی کرد. در ایران از اوایل دهه ۱۳۸۰ خورشیدی، درج جدول ارزش تغذیهای و غنیسازی برخی موادغذایی تحت نظارت سازمان غذا و دارو الزامی شد و امروزه اغلب محصولات غذایی صنعتی این جداول را که میزان ویتامینها، چربیهای مفید و غیرمفید، کالری و قند موجود در محصول را مشخص میکند، روی بستهبندی درج میکنند.
در اوایل دهه ۹۰ خورشیدی، وزارت بهداشت و سازمان غذا و دارو با هدف مقابله با چاقی، دیابت و بیماریهای غیرواگیر، تصمیم گرفتند شیوه اطلاعرسانی به مصرفکنندگان را سادهتر کنند. تا پیشازآن، فقط جدول ارزش تغذیهای روی محصولات درج میشد، اما درک آن برای عموم مردم دشوار بود. بر همین اساس، یک راهنمای رنگی با عنوان چراغ راهنمای تغذیهای طراحی و در سال ۱۳۹۳ بهصورت پایلوت روی برخی محصولات لبنی و نوشیدنیها اجرا شد و پس از ارزیابی، در ۱۳۹۴ ابلاغ رسمی آن انجام گرفت. از آن زمان، تولیدکنندگان موادغذایی و نوشیدنیهای صنعتی موظف شدند برچسب چراغ راهنمای تغذیهای را براساس میزان چربی، قند، نمک، اسیدهای چرب ترانس و کالری درج کنند. این برچسب امروزه یکی از اجزای الزامی بستهبندی موادغذایی در ایران است و نظارت بر اجرای آن برعهده سازمان غذا و دارو قرار دارد.
غنیسازی غذایی در ایران
عبارتهایی مانند غنیشده با ویتامینها و مواد معدنی در ایران، اگرچه این روزها نمود تبلیغاتی بیشتری دارد، اما درج آنها از اواخر دهه ۸۰ خورشیدی و اوایل دهه ۹۰ آغاز شد؛ هرچند ریشههای اولیه این اقدام به برنامههای ملی تغذیه در دهه ۱۳۷۰ باز میگردد. در این دهه وزارت بهداشت و مؤسسه تحقیقات تغذیه و صنایع غذایی ایران، با هدف مقابله با کمبود ریزمغذیها (مانند آهن، ید و ویتامین D) مطالعاتی درباره غنیسازی موادغذایی پایه آغاز کردند. نخستین طرحها بیشتر در مورد یددار کردن نمک و آهندار کردن آرد بود. اما مفهوم غنیسازی با ویتامینها، بهویژه ویتامین D، بهشکل جدیتر در اواخر دهه ۱۳۸۰ و اوایل دهه ۱۳۹۰ وارد مرحله اجرایی شد.
در این زمان، کمبود ویتامین D در جمعیت ایران بهعنوان یک مشکل ملی مطرح شد و وزارت بهداشت، در همکاری با صنایع لبنی، طرحی برای غنیسازی شیر پاستوریزه با ویتامین D3 آغاز کرد. بهتدریج، سایر تولیدکنندگان نیز برای افزایش ارزش تغذیهای و تبلیغ سلامتمحور، از عبارتهایی مانند «غنیشده با ویتامین D»، «غنیشده با ویتامینهای گروه B» یا «حاوی آهن و کلسیم افزوده» استفاده کردند.
امروزه این عبارت را میتوان بر روی شیر و لبنیات، نوشیدنیهای غلات و کاکائویی، غلات صبحانه، آبمیوههای صنعتی، برخی بیسکویتها، آرد و نان صنعتی مشاهده کرد. درواقع، شیرهای غنیشده با ویتامین D، غلات صبحانه غنیشده با ویتامینهای B و بیسکویتهای کودکان از رایجترین نمونهها هستند. بر همین اساس، این نوع برچسبگذاری امروزه یک مزیت رقابتی در برخی صنایع غذایی نیز محسوب میشود.
استاندارد ویتامینهای موجود در محصولات غذایی
پرسشی که مطرح میشود، این است که آیا این نوع غنیسازی واقعی است یا اینکه صرفاً ابزار تبلیغاتی محسوب میشود و عملاً غنیسازی در کار نیست؟ همچنین، این پرسش مطرح میشود که استاندارد خاصی برای میزان این ویتامینها یا سایر مواد مغذی در محصولات وجود دارد یا خیر؟ «محمد هاشمی»، سخنگوی سازمان و سازمان غذا و دارو، در گفتوگو با «پیام ما» میگوید: «این سازمان با هدف تضمین سلامت و کیفیت موادغذایی، بر میزان ویتامینها، پروتئین، فیبر و سایر مواد مغذی در محصولات بستهبندیشده نظارت دارد. این نظارت از مرحله تولید تا عرضه انجام میشود و شامل آزمونهای شیمیایی و تغذیهای در آزمایشگاههای کنترل کیفی است تا اطمینان حاصل شود میزان مواد مغذی درجشده روی بستهبندی با واقعیت منطبق است.»
هاشمی میافزاید: «برای برخی محصولات غذایی، استانداردهای مشخصی توسط سازمان غذا و دارو و سازمان ملی استاندارد تعیین شده است. این استانداردها حداقل میزان مواد مغذی مورد نیاز مانند پروتئین، ویتامینها و فیبر را مشخص میکند تا تولیدکنندگان بتوانند مجوز عرضه دریافت کنند.»
بهگفته این مقام سازمان غذا و دارو، محصولاتی که برچسبهایی مانند چند غله، غنی از فیبر یا دارای ویتامین D دارند، تنها درصورتی اجازه درج این عبارات را دارند که نتایج آزمایشهای کنترل کیفیت و مستندات علمی آنها تأیید شده باشد. این فرایند تضمین میکند ادعاهای تبلیغاتی با واقعیت همخوانی داشته باشند.
هاشمی یادآور میشود: «مکملهای غذایی هم میتوانند کمبودهای تغذیهای را تا حد مشخصی جبران کنند، اما جایگزین یک رژیم غذایی متعادل و کامل نیستند. دوز و نحوه مصرف این مکملها باید مطابق دستورالعملهای سازمان غذا و دارو باشد.»
او با بیان اینکه سازمان غذا و دارو علاوهبر نظارت بر سلامت و کیفیت موادغذایی، در سیاستگذاری تغذیهای نیز نقش دارد. میگوید: «این شامل تدوین ضوابط کاهش نمک، قند و چربی در محصولات صنعتی، اجرای برنامههای غنیسازی موادغذایی مانند آرد و لبنیات و ارتقای سواد تغذیهای جامعه از طریق اطلاعرسانی عمومی است.»
نمکهای عامل سرطان
یکی دیگر از موارد ادعایی ویژگیهای درمانی یا آنچه بهعنوان «سوپرفودها» نام برده میشود، در تبلیغات اینگونه موادغذایی و حتی تقلبی بودن مواد داخل آن است. هر از گاهی لیستهایی از سوی سازمان غذا و دارو منتشر میشود که نام برخی از این محصولات ادعایی در این لیستها و ادعاها به چشم میخورد. نکته این است که هرگونه درمان در ایران در محدوده شغل پزشکی است و تنها پزشکان مجاز به تشخیص بیماری و درمان آن هستند. لذا این ادعا که یک محصول غذایی میتواند یک بیماری را درمان کند، ادعایی گزاف و غیرواقعی است. این مسئله بهویژه در مورد مکملهای ورزشی و گیاهان داروی یا انواع نمکهای تصفیهنشده وجود دارد. نکته اینکه براساس اطلاعیههای وزارت بهداشت یا سازمان غذا و دارو بسیاری از این نمکها نهتنها نمیتوانند شفابخش باشند، بلکه سرشار از آلودگیهای خطرناک هستند. در یک نمونه ۲۶ تیرماه امسال مدیرکل نظارت بر فرآوردهای غذایی و آشامیدنی سازمان غذا و دارو اعلام کرد: «نمکهایی که تحتعنوان نمک دریاچه یا نمک دریا عرضه میشوند، معمولاً تصفیهنشده و در بسیاری موارد حاوی فلزات سنگینی همچون سرب، آرسنیک و کادمیوم هستند که مصرف آنها میتواند منجر به بروز سرطان یا مسمومیت شود.»
در سوی دیگر، مصرف بیشازاندازه انواع مکمل ویتامین و سایر مواد معدنی نیز میتواند خطرناک باشد. در شهریورماه امسال یکی دیگر از مقامات سازمان غذا و دارو درباره مصرف انواع مکملها و شیرخشک و داروهایی که در بسیاری از شبکهها با ادعاهای درمانی و… تبلیغ میشوند، هشدار داد و مصرف آنها را خطرناک دانست.
با توجه به اینکه بسیاری از مردم ممکن است بهدلیل افزایش قیمت محصولات ارگانیک و سالم، نتوانند میزان کالری یا مواد مفیدی را که مثل از گوشت یا سایر موادغذایی دریافت کنند یا بهدلیل نیاز به درمان راحتتر و کمهزینهتر به اینگونه موادغذایی و مکملها که ادعاهای غیرواقعی را بر بستهبندی خود دارند، روی بیاورند. بنابراین، درصورت غیرواقعی بودن و اغراق در تبلیغات، این مواد نمیتواند تضمینکننده سلامت یا ارزش تغذیهای واقعی محصول باشد. از سوی دیگر، مصرف خودسرانه این کالاها یا مکملها، بهویژه در غلظت بالا، میتواند منجر به مسمومیت یا مشکلات جدی سلامتی شود و تنها انتخاب آگاهانه و اطلاع از محتوای واقعی غذاست که میتواند سلامت مصرفکننده را تضمین کند.
در جستوجوی طلا، تاریخ را میسوزانیم
همه ما در فیلمها و سریالها دیدهایم که افراد در جستوجوی نقشه گنج و شیوه خواندن و تفسیر آن چه رنجهایی بردهاند. ولی حالا تنها سرچ یک کلمه در گوگل و یا فضای مجازی کافی است تا با انواع شیوه و وسایل گنجیابی آشنا شد. این کلیپها توضیح میدهند چگونه هر نشانه کوچکی میتواند راه گنج و ثروت را به ما نشان دهد تا بتوانیم یکشبه پولی هنگفت به دست آوریم و زندگیمان را ازاینرو به آن رو کنیم. البته اکثر این راهها به ترکستان میرود و چیزی نصیب کسی نمیشود. در این میان اما ثروتی واقعی و غیرقابلجایگزین است که از دست میرود و آن، میراثفرهنگی است. میراثی که تاریخ ایران را در خود حفظ کرده و با تخریب آن، تاریخ یک کشور از بین خواهد رفت. همین امر بهانهای شد برای نشست «حفاریهای غیرمجاز؛ بلای جان آثار و محوطههای تاریخی» در کتابخانه ملی ایران؛ نشستی که در پی واکاوی دلایل این امر بود.
در این نشست «محمدمهدی کلانتری»، دبیر پویش ملی نجات بناها و بافتهای تاریخی ایران، گفت: «در فضای مجازی بدون هیچگونه نظارتی فلزیاب تبلیغ و راههای دستیابی به گنج آموزش داده میشود. افرادی که این تبلیغات را انجام میدهند، بنا به قانون مجرماند، اما نظارتی وجود ندارد و این افراد بدون ترس و نگرانی حتی چهره خود را در کلیپهایشان نشان میدهند.» به باور او: «در حال حاضر در کشور ما فرهنگ سوداگری و دفینهیابی جای فرهنگ حفاظت را گرفته است. وزارت میراثفرهنگی، صنایعدستی و گردشگری بهعنوان نهاد متولی انگار در خواب است و هیچ پیگیریای انجام نمیدهد.»
«حکمتالله ملاصالحی»، استاد تمام گروه باستانشناسی دانشگاه تهران، نیز معتقد است: «باستانشناسی نوعی رابطه، گفتمان و آگاهی ما از گذشته است که بهنوعی انسان نوین را کشف میکند. در کشور ما اما متولیان امر از هیچ خودآگاهی تاریخی بهره نبردهاند و با بیتوجهیشان تیشه به ریشه هویت ایرانی میزنند.»
شوق جستوجوی گنج، نتیجه آموزش غلط
«سیداحمد محیططباطبائی»، رئیس کمیته ملی موزههای ایران (ICOM)، درباره موضوع محوری این نشست گفت: «میراثفرهنگی متعلق به مردم است و مردم باید حافظ آن باشند. افراد باید به میراثفرهنگی حس تعلق داشته باشند. اما الان این حس وجود ندارد و همه دنبال آن هستند که هر چیزی برای آنها سودی داشته باشد. حفظ این آثار مستلزم فرهنگسازی است و با نیروی زور و پلیس نمیتوان جلوی آن را گرفت.» او از نحوه معرفی باستانشناسی در برنامههای مختلف انتقاد کرد: «آموزش در این حوزه بیشتر حالت ماجراجویانه گرفته است. در یکی از این برنامهها مثلاً مدارک فرهنگی را در زیر خاک پنهان میکنند و از کودک میخواهند از روی نقشه به جستوجوی آن بپردازد. این آموزش بیشتر سودای گشتن و پیدا کردن گنج را در کودک تقویت میکند و تأثیر منفی بر فرهنگ حفاظت از میراثفرهنگی میگذارد.»
میراثفرهنگی، جلوه مادی هویت ایرانی
«محمدعلی عزتزاده»، دبیر انجمن ایرانشناسی ایران، معتقد است: «هویت ایرانی چهار رکن اصلی دارد که عبارتاند از تاریخ ایران، زبان فارسی و فرهنگ ایرانی. آخرین رکن آن میراثفرهنگی است که جلوه مادی هویت ایرانی را تشکیل میدهد.» او به وسعت جغرافیایی ایران اشاره کرد و گفت: «توان و بودجه دولتی کافی برای حفاظت از تمامی این آثار وجود ندارد و ۳۵ درصد از سهم حفاظت هم به مردم داده شده است.» او به تجارب کشورهای دیگر در این زمینه اشاره کرد و گفت: «در کشوری مانند آلمان فرهنگ صرفاً امری در اختیار دولت نیست و وظیفه دولت تنها بسترسازی و حمایت است.»
عزتزاده در ادامه از تأثیر همکاریهای بینالمللی گفت. به باور او، همکاریهایی که میتوانند توجه جهانیان را به آثار فرهنگی ایران جلب کند: «باعث ایجاد شفافیت در عملکرد مسئولین نیز میشود؛ زیرا باید در رابطه با نحوه نگهداری از این میراث به جهانیان پاسخگو باشند.»
«قدیر افروند»، مدیر پایگاه ملی ری، از بیقانونی و رعایت نشدن ضوابط میراثفرهنگی در شهر ری گفت: «اتوبان امامعلی، بخشی از خط متروی تهران، محل دفن زباله و بسیاری از پروژههای عمرانی از حریم آثار تاریخی عبور میکردند که توانستیم با شکایت علیه بعضی از آنها، مسیرشان را تغییر دهیم و یا متوقفشان کنیم.»
دفینهیابی وظیفه میراثفرهنگی!
«قسمت تلخ ماجرا آنجاست که متوجه میشویم برخی از مدیران میراثفرهنگی در امر دفینهیابی و گنجیابی فعال هستند. وقتی خبرنگار از وزیر وزیر سابق میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی درباره حفاریهایی که در کاخ نیاوران انجام شده میپرسد، او اعلام میکند دفینهیابی از وظایف میراث است! یا معاون میراث از اختصاص نیرو برای گنجیابی میگوید. درواقع، وزارت خودش بهدنبال دفینهیابی است.» این را کلانتری میگوید. گویا این روند مصداق ضربالمثل «هرچه بگندد نمکش میزنند، وای به روزی که بگندد نمک» است. وقتی نهادی که وظیفهاش حفاظت از میراثفرهنگی است، خطمشی قاچاقچیان آثار تاریخی را دنبال میکند، دیگر چه انتظاری میتوان از سایر افراد داشت؟
عراق؛ از میدان جنگ تا مقصد گردشگری
عراق با احیای شهرهای اسطورهای چون بابل، اور و نینوا، در حال بازیابی جایگاه خود در نقشه گردشگری جهان است. این کشور با ثبت رشد ۲۵ درصدی در درآمدهای گردشگری در سال ۲۰۲۴، نشان داد در حال حرکت بهسمت اقتصادی متنوعتر است که قرار نیست فقط متکی به نفت باشد. اما این مسیر آسان نیست. بازسازی آثار تخریبشده توسط داعش، مانند مسجد تاریخی نوری و دروازه ایشتار، گامهاییاند که مدیران فرهنگی عراق در جهت احیای هویت فرهنگی کشورشان برداشتهاند. تا جایی که «عبداللطیف رشید»، رئیسجمهور این کشور، در مراسمی که به مناسبت انتخاب بغداد بهعنوان پایتخت گردشگری عرب برای سال ۲۰۲۵ توسط سازمان گردشگری عرب برگزار شد؛ تأکید کرد: «گردشگری فقط یک امر اقتصادی نیست، بلکه به تفاهم فرهنگی کمک میکند و زمینهساز درک و همکاری میان مردم و فرهنگهاست.» داستان امروز عراق، داستان بازگشت کشوری است که نهتنها میخواهد جاذبههای تاریخی و باستانیاش را به جهان معرفی کند، بلکه قصد دارد روایتش را بازنویسی کند. عراق دیگر نمیخواهد بهعنوان کشوری بحرانزده شناخته شود، بلکه بهدنبال این است که خود را بهعنوان زادگاه تمدن و مقصدی برای علاقهمندان به میراثفرهنگی جهان معرفی کند.
از میدانهای نفتی به محوطههای باستانی
«جاناتان گورنال» در گزارش خود با عنوان «عراق چگونه در حال احیای میراث باستانی خود برای تبدیلشدن به یک مقصد گردشگری فرهنگی است» نوشته است: «اقتصاد عراق سالهاست که بهشدت به سوختهای فسیلی وابسته است؛ این کشور از ذخایر عظیم نفت و گاز برخوردار است و در سال ۲۰۲۳، پس از عربستان سعودی، دومین تولیدکننده بزرگ نفت خام جهان بود. اما همانطورکه عربستان با اجرای برنامه اصلاحات «چشمانداز ۲۰۳۰» بهدنبال تنوعبخشی به اقتصاد خود از طریق گردشگری است، عراق هم به این درک رسیده که باید از داراییهای فرهنگی خود بهعنوان منبعی جایگزین نفت برای درآمدزایی استفاده کند و به همین دلیل است که بهدنبال توسعه گردشگری مبتنیبر میراثفرهنگی است.» هر چند در حال حاضر غالب گردشگران ورودی به عراق گردشگران زیارت هستند که تنها در زمانهای مشخصی از سال به چند شهر این کشور سفر میکنند، اما تأکید این کشور در چشماندازی که ترسیم کرده، گردشگری مبتنیبر آثار باستانی است.
«نبیل المرسومی»، استاد اقتصاد دانشگاه بصره، اعلام کرده است طبق آمار رسمی درآمد گردشگری عراق در سال ۲۰۲۴ به ۵.۷ میلیارد دلار افزایش یافته که ۲۵ درصد بیشتر از ۴.۶ میلیارد دلار سال ۲۰۲۳ است. در این آمار سهم بازدیدکنندگان از میراث باستانی این کشور قابلتوجه نیست، اما تلاش برای افزایش این سهم در سیاستگذاریهای این حوزه دیده میشود.
«بندیکت مونتلور»، مدیرعامل صندوق جهانی بناهای تاریخی که با دولت عراق در حوزه باستانشناسی و میراثفرهنگی در بازسازی چند سایت مهم در این کشور همکاری دارد، معتقد است: «میراثفرهنگی عراق از جمله غنیترین میراثهای فرهنگی در جهان است. اینجا جایی است که برخی از نخستین شهرها، نظامهای نوشتاری و قوانین بشری شکل گرفتند.» بهباور مونتلور، ایجاد و رونق گردشگری فرهنگی زمانبر است، اما عراق در این زمینه پتانسیل قابلتوجهی دارد. مونتلور به ثبت بابل در فهرست میراث جهانی یونسکو در سال ۲۰۱۹ اشاره کرده و گفته است: «این اتفاق یک نقطهعطف مهم بود که میتوان گفت زمینهساز بازگشت عراق بهعنوان مقصد فرهنگی و توجه دوباره جهان به تاریخ شگفتانگیز آن است.»
نظامیان آمریکا در پایتخت حمورابی
سالها جنگ، بیتوجهی دیکتاتوری عراق به نشانههای تمدنی و تعلل در حفاظت آثار تاریخی به میراثهای ارزشمند عراق آسیبهای بسیاری وارد کرده است. اوج این آسیبها در حضور نظامیان آمریکا و نیروهای داعش در این کشور به میراثفرهنگی وارد شده است. براساس گزارشی که دانشگاه شیکاگو منتشر کرده است، در جریان غارت آوریل ۲۰۰۳ موزه ملی عراق، حدود ۱۵ هزار اثر باستانی به سرقت رفت. در همین سال یک پایگاه نظامی آمریکا درست در قلب بابل برپا شد؛ شهری که پایتخت دو تن از مشهورترین پادشاهان باستانی تاریخ، حمورابی و نبوکدنصر، بود. گزارشی که سالها بعد توسط کمیته هماهنگی بینالمللی برای حفاظت از میراثفرهنگی عراق منتشر شد، نشان میداد استفاده از بابل بهعنوان پایگاه نظامی، تجاوزی جدی به این سایت باستانشناسی شناختهشده در جهان بود. آمریکاییها و نیروهای چندملیتی در طول حضورشان در بابل با کندن، بریدن، خراش دادن و تسطیح این محوطههای باستانی، آسیبهای عمدهای به این شهر باستانی وارد کردند. براساس این گزارش، سازههای کلیدیای که آسیب دیدند شامل دروازه ایشتار و راههای باستانی هستند.
علاوهبر آمریکاییها بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷، داعش خسارات زیادی به شهر تاریخی موصل و اطراف آن وارد کرد. بخشهایی از دیوارهای نینوا را با بولدوزر تخریب کرد، آثار و مجسمههای آشوری در موزه شهر را از بین برد و مسجد جامع نوری که اثری تاریخی متعلق به قرن دوازدهم است را منفجر کرد.
با وجود تمام این تخریبها، بسیاری از سایتهای باستانی و تاریخی عراق هنوز هم قابلیت احیا دارند. زیگورات عصر برنزی اور، که در نزدیکی شهر مدرن ناصریه در جنوب عراق قرار دارد، یکی از برجستهترین سازههای باقیمانده از تاریخ باستان است که در سالهای اخیر بازسازی شده است. دمونتلور معتقد است: «میراثفرهنگی عراق ممکن است شبیه اهرام جیزه یا پترا نباشد، اما به همان اندازه در داستان تمدن بشری اهمیت دارند. بابل، حَطْرَه، اور و پایتختهای بزرگ آشوری یعنی نینوا و نمرود، اطلاعاتی عمیق درباره منشأ شهرها، نوشتار و هنر ارائه میدهند.» بهگفته او، موزه موصل که توسط دولت عراق با همکاری نهادهای بینالمللی مانند آلیف ALIPH، مؤسسه اسمیتسونین و موزه لوور در حال بازسازی است، قرار است در سال ۲۰۲۶ دوباره افتتاح شود.
عراق، با وجود چالشها و زخمهای عمیق تاریخی، در آستانه تغییری فرهنگی و بازپسگیری جایگاه خود بهعنوان مهد تمدن بشری است. تلاشهای هدفمند برای احیای میراث باستانی، همراه با رشد درآمدهای گردشگری، نشانهای از تغییر مسیر اقتصادی و فرهنگی عراق است که تلاش میکند وابستگی صرف به نفت را در اقتصاد خود کاهش دهد. همسایگان ایران بهدنبال رونق بخشیدن به گردشگری خاورمیانه هستند و آمار رسمی نشان میدهد در این مسیر موفق عمل کردهاند. شاید وقت آن رسیده است ایران هم با تلاش برای رسیدن به ثبات و توجه به میراث باستانی و نشانههای تمدنی خود، جایگاهش را در بازار گردشگری دنیا بازیابی کند. اما سیاستهای کلان دولت نشان میدهد ترجیح بر عقبنشینی و قانعشدن به بازارهای کوچکتر است تا بازگشت به روزهای رونق گردشگری.
دیپلماسی حفاظت، راهی برای حل چالش صید پرندگان شکاری
یکی از بحثهایی که در طول برگزاری کنگره اتحادیه جهانی حفاظت و پسازآن، بین کارشناسان حیاتوحش در ایران جریان داشت، به وضعیت قاچاق پرندگان شکاری به امارات بهعنوان میزبان این کنگره برمیگشت. در این کنگره بهعنوان میهمان حضور داشتم و با نمایندگانی از چند نهاد دراینباره صحبت و در چند جلسه شرکت کردم. یکی از آنها Environment Agency امارات بود که متولی حفاظت طبیعت در کشور امارات است و دیگری، شامل بنیاد «بنزاید» که تمرکز ویژهای روی پرندگان شکاری دارد و انجمن «بردلایف» میشدند. بهعلاوه با چند مقام دولتی که بهشکل مستقیم یا غیرمستقیم در این حوزه فعال بودند و چند نفر از مقامات مغول هم وارد گفتوگو شدم.
در مجموع، صحبتها بهگونهای بود که گویی تمایلی به صحبت مستقیم در مورد صید پرندگان شکاری در ایران ندارند، هرچند بهشکل کامل آن را انکار نمیکردند. آنها بارها در پاسخ به من گفتند «ما برنامهای برای این موضوع نداریم» یا «در دستورکار ما نیست»، درحالیکه در لایه پنهان موضوع، بهنظر میآمد سیاستی دیگر در جریان بود.
این سیاست طوری طراحی شده که برای اماراتیها میتواند سودآور باشد، اما برای ما زیانآور است. بهطور مشخص، هدف آنها این است که خریدوفروش گونههایی مثل بالابان یا دیگر شاهینهای وحشی را بهنحوی تنظیم کنند که فقط خانوادههای متمول اماراتی یا کشورهای همسایه بتوانند به آنها دسترسی داشته باشند. یعنی از یکسو مقررات سختگیرانهای بر شهروندان معمولی اعمال شود و از سوی دیگر، برای طبقات بالای جامعه و خانوادههای سلطنتی اماراتی و عرب قاعده سختی وجود نداشته باشد. بهاینترتیب، پس از مدتی چنین گونههایی بخشی از دارایی خانوادههای سلطنتی و طبقه بالا خواهند بود. طبیعتاً چنین سیاستی یک نتیجه ناخواسته هم دارد؛ اگر برداشت از جمعیتهای وحشی پایدار نباشد، در بلندمدت حتی خود آن جوامع ثروتمند نیز با کمبود حضور پرندگان شکاری وحشی روبهرو میشوند. آنها فکر این قسمت را هم کردهاند و برای این موضوع برنامهریزی دارند. اماراتیها تلاش میکنند پروژههای مختلف نظیر پروژههای زادآوری گونههای شکاری در مغولستان را تحت پوشش و حمایت خود قرار دهند تا بتوانند نیاز بازار خود را تأمین کنند. این سیاست باعث شد ارتباط نزدیک و مستمری بین شرکتکنندگان اماراتی، قزاقستانی و مغولستانی در کنگره اتحادیه جهانی حفاظت در ابوظبی شکل بگیرد و مدام در حال اشتراک اطلاعات باشند.
در این گفتوگوها میدیدم اماراتیها در تلاشاند تا در اراضی شمالی، زادآوری این پرندگان را تقویت کنند و درعینحال، تلفات غیرمرتبط با زندهگیری، مانند تلفات ناشی از خطوط انتقال برق را کاهش دهند. در برخی موارد این اقدامات موفق بودهاند و میخواهند آن را در کشورهای دیگر نیز امتحان کنند. درواقع سیاست آنها این است؛ تقویت حفاظت از پرندگان شکاری در مبدأ و مقصد مهاجرت، برداشت از جمعیت آنها در میانه مسیر مهاجرت.
با توجه به این وضعیت، بهنظر میرسد راهحل در دسترس ما این است که بهاندازهای قوی عمل کنیم که این «بازی» را بههم بزنیم؛ یعنی از طریق فشار سیاسی و دیپلماتیک سطح بالا به امارات نشان دهیم ایران نمیتواند و نباید بهعنوان «مزرعه برداشت» برای این گونهها دیده شود. البته اگر بخواهیم واقعبین باشیم، صرف جلوگیری از صید پرندگان شکاری از ایران پایان ماجرا نیست. اماراتیها به این پروژهها بهشکل بلندمدت نگاه میکنند و میخواهند قوشبازی را به بخشی از تاریخ و فرهنگشان گره بزنند. در این حالت حتی اگر از ایران برداشت نداشته باشند، ممکن است برداشتها را به کشورهای دیگری مثل ترکمنستان منتقل کنند. بنابراین، اثرگذاری روی جمعیتهای مهاجر همچنان جدی خواهد بود.
درنتیجه از نظر نگارنده این مسئله نیازمند دو سطح اقدام است؛ اول، رایزنی و فشار سیاسی میان دو کشور تا از برداشت مستقیم در محدودههای ایرانی جلوگیری شود و دوم، همکاری علمی و محیطزیستی فراملی که هدفش محافظت از گونهها در سطح گستردهتر باشد. این رایزنیهای علمی باید بین زیستشناسان جانوری و سازمانهای حفاظت محیطزیست شکل بگیرد تا امارات و دیگر طرفها قانع شوند از برداشت «نوع وحشی» گونهها در طبیعت صرفنظر کنند و درصورتیکه قصد آنها برای حفظ سنت قوشبازی جدی است، آنرا منحصر به پرندههای متولدشده در اسارت کنند.
امیدوارم ایران بتواند در این فرایند نقش فعالی داشته باشد، اما در وضعیت فعلی این امکان دور از ذهن بهنظر میرسد. بااینحال، نه غیرممکن است و نه بیفایده، فقط نیاز به اراده سیاسی و همکاری علمی گسترده دارد.
دههشصتیها تابوی زن حفاظتگر را شکستند
چرا محیطزیست و حفاظت؟ چه شد سراغ این حوزه رفتید؟
علاقهام به طبیعت از دوران کودکی شکل گرفت؛ زمانی که بیشتر اوقاتم در دل طبیعت میگذشت و حتی بازیهایم در فضای باز و میان درختان و کوه و دشت بود. همین علاقه باعث شد هنگام انتخاب رشته در کنکور، بهدنبال نزدیکترین حوزه به طبیعت باشم. اگرچه در دانشگاه دولتی اصفهان در رشته پرستاری پذیرفته شدم، اما درنهایت رشته محیطزیست دانشگاه آزاد را انتخاب کردم.
علاقهام به حفاظت و شناخت محیطزیست طبیعی و حیاتوحش، زمانی عمیقتر و جدیتر شد که در دوره کارشناسی با اساتیدی مانند مهندس ضیایی، دکتر اسدی، دکتر بهروزیراد و دیگر استادان برجسته کلاس داشتم. درواقع، گذراندن واحدهای نظری و عملی این دروس، حس کنجکاوی من را برانگیخت و کمکم کرد بفهمم واقعاً هدفم از تحصیل در این رشته چیست. البته نباید از تأثیر الگوهای موفقی مانند آقای هومن جوکار و همنسلان ایشان غافل شد؛ آشنایی با شیوه کار و انگیزههای آنها و همچنین شناخت ارزشهای فرهنگی، طبیعی و تاریخی ایران در کنار شرکت در دورههای اکوتوریسم، باعث شد در مسیر و هدفم برای آینده مصممتر شوم.
شما جزو اولین کسانی بودید که سراغ حفاظت از یوز رفتید، چرا؟ و در آن سالها برای حفاظت از این گونه چه میکردید؟
بهنظرم آن دوران را میتوان نقطه اوج فعالیتهای جوانان محیطزیستی در ایران دانست؛ هم بهواسطه شکلگیری نهادهای مردمی و نگرش مثبت مدیریت و سازمان محیطزیست وقت نسبت به حفاظت از طبیعت و هم بهدلیل حضور استادانی کاربلد که صرفاً به کارهای کتابخانهای و نظری بسنده نمیکردند، بلکه هدفشان تربیت نیروهای متخصص و آموزش عملی بود. در آن زمان فضایی شکل گرفته بود که واقعاً برای افراد علاقهمند و مستعد، امکان تجربهکردن، آموختن و فعالیت میدانی فراهم میشد.
از سوی دیگر، ارتباط میان استادان و کارشناسان نیز بسیار سازنده و گسترده بود. ما از طریق استادانی چون مهندس ضیایی، دکتر اسدی و دکتر کهرم، با بسیاری از چهرههای برجسته دانشگاهی کشور همچون دکتر کیابی، مهندس زهزاد، دکتر کرمی، مهندس هنریک مجنونیان و حتی کارشناسان بینالمللی در ارتباط بودیم. فضای علمی و حرفهای بازتر بود، ارتباطات سادهتر برقرار میشد و منابع انسانی و اطلاعاتی در دسترستر بودند. در همان سالها، مهندس ضیایی مسئولیت مدیریت «پروژه حفاظت از یوزپلنگ آسیایی» را برعهده گرفتند و از همه دانشجویان و کارشناسان مستعد در سراسر ایران دعوت کردند ضمن آموزش دیدن زیر نظر متخصصان داخلی و خارجی، در این پروژه مشارکت کنند. من هم بهواسطه علاقهام به این حوزه، در پروژه پذیرفته شدم و درواقع نقطه آغاز فعالیت حرفهای من از همانجا رقم خورد.
آن زمان در جریان سرشماری یوز در منطقه نایبندان طبس فعالیت داشتم و به همین دلیل موضوع پایاننامه کارشناسیام را نیز به همین حوزه اختصاص دادم. بعدها، با گسترش پروژه یوز و تشکیل انجمنی بهنام بومپژوهان همراه با چند تن از دوستانم، پروژههای کوچکتری را در زمینه امکانسنجی حضور یوز در زیستگاههای بالقوه، توانمندسازی و آموزش جوامع محلی درباره حفاظت از یوز اجرا کردیم. سپس، با توجه به تجربیاتی که از پروژه یوز و دورههای آموزشی آن کسب کرده بودیم و با تکیه بر ظرفیت انجمن خود، در پروژههای دیگری نیز مشارکت کردیم؛ از جمله «حفاظت از درنای سیبری»، «اطلس پستانداران ایران»، «تعیین فلور منطقه زاگرس» و «مطالعه رفتارشناسی و زادآوری زاغ بور». درواقع، فضایی که پروژه یوز برای نسل من فراهم کرد، بهنوعی سکوی پرتابی بود برای ورود جدیتر به مسیر حفاظت از طبیعت، مسیری که هم انگیزهبخش بود و هم زمینهساز شکلگیری شبکهای سالم از ارتباط و تبادل اطلاعات میان فعالان و پژوهشگران آن دوره شد.
آن سالها اوج کار انجمنها بود، اما آیا زنان هم فعالیتشان مشابه انجمنها آسان بود؟
در هیچیک از دورههای کاریام ندیدهام فعالیت در حوزه حفاظت از حیاتوحش برای زنان آسان باشد؛ چه برسد به آن دوران که تقریباً تا پیشازآن، هیچ زن حفاظتگری بهصورت میدانی فعالیت نداشت. طبیعی بود که این موضوع برای ما دختران هم تازگی داشت و گاهی اضطرابآور بود. اما چیزی که در آن دوره بسیار کمککننده بود و به ما روحیه و اعتمادبهنفس میداد، نوع نگاه و رفتار استادانی مانند مهندس ضیایی بود. ایشان بهخوبی میدانستند برای شکستن ذهنیتهای سنتی و ایجاد باور در ما، باید فرصت تجربههای واقعی را فراهم کنند. به همین دلیل، گاهی دشوارترین و چالشبرانگیزترین مأموریتها را عمداً به دختران میسپردند تا به ما و دیگران نشان دهند زنان هم میتوانند در این عرصه توانمند و مؤثر باشند و هیچ محدودیتی برای حضور میدانی آنها وجود ندارد. ناگفته نماند که نقش مهندس ضیایی و همکار ایشان در بخش آموزش پروژه، جناب جمشید فاضل، در شکلگیری این اعتماد و یادگیری شیوه تعامل درست ما زنان حفاظتگر با محیطبانان و جوامع محلی بسیار تعیینکننده بود.
برای رفع چالشهایی که پیش رویتان بود چه کردید؟
واقعیت این است که در آن دوران، تنها راه ما صبوری و ادامه دادن بود؛ راهی جز این نداشتیم. باید میماندیم، تلاش میکردیم و قدمبهقدم خودمان را ثابت میکردیم تا اعتماد جلب شود. گاهی عمداً خودمان را در موقعیتهایی قرار میدادیم که سخت و پرچالش بودند، فقط برای اینکه نشان دهیم توان انجامش را داریم. به خاطر دارم در پروژه توران، رئیس منطقه در آن زمان جناب احمد عجمی، که واقعاً مدیونشان هستم و از ایشان بسیار آموختهام، در هفته اول حتی با من صحبت هم نمیکردند. اما من مدام رفتوآمد میکردم، گفتوگو میکردم، سؤال میپرسیدم و سماجت به خرج دادم تا بالاخره یخ فضا شکست. وقتی دیدند شبها برای اینکه محیطبانان دیگر راحتتر استراحت کنند، بیرون از اتاق و در سرما داخل کیسهخواب میخوابیم و صبحها پیش از همه بیدار میشویم و با دوربین در حال رصد پرندهها هستیم، یک روز صدایم کردند پای بساط چای آتشی و گفتند: «خب، حالا راستش رو بگو ببینم، شما میخواین اینجا چیکار کنین؟»
ما یاد گرفته بودیم برای هدفی که داریم، باید بجنگیم و خودمان را ثابت کنیم؛ گاهی با سکوت و گوشدادن، گاهی با صبوری و گاهی با بیان نظر و نگاهمان. یاد گرفته بودیم فضا را مدیریت کنیم. خیلی وقتها محیطبانها هم ما را در سختترین شرایط امتحان میکردند. یادم است یکی از دوستانم حاضر نبود کرم ضد آفتاب بزند، مبادا تصور کنند نمیتواند کار میدانی انجام دهد.
بهنظر شما امروز فعالیت زنان در عرصه حفاظت و محیطزیست چطور است؟
قطعاً فضا بسیار بهتر و هموار است. نسل ما تابوی حضور زنان در فعالیتهای میدانی را شکست و تا حدی مسیر را باز کرد. اما با وجود گذشت اینهمه سال، هنوز هم احساس میکنم چالشها کاملاً از بین نرفتهاند. برای من ناراحتکننده است که میبینم گاهی همکاران مرد، نه از روی باور شخصی بلکه بهدلیل ساختارهای اداری و فشارهایی که از سمت حراست یا مقررات سازمانی وجود دارد، ترجیح میدهند خانمها در پروژههای میدانی حضور نداشته باشند. در زمان ما مدیران پروژهها و اساتید شجاعتر بودند. اهل ریسک بودند و باور داشتند باید حضور زنان در حفاظت جا بیفتد؛ حتی اگر لازم بود با مقاومتها مواجه شوند. آنها قانع میکردند، دفاع میکردند و فضا را باز نگه میداشتند. اما امروز مدیران مرد، دیگر حوصله سروکله زدن با آن چالشهای اداری و حساسیتهای غیرضروری را ندارند؛ ترجیح میدهند پروژه بیدردسر جلو برود، حتی اگر به قیمت حذف نیروهای توانمند زن تمام شود. از سوی دیگر، در بدنه سازمانی هم هنوز نگاه واحدی وجود ندارد. همهچیز خیلی سلیقهای شده. در بعضی مناطق، مدیر یا حراست منطقه بهقدری محتاط است که حضور زنان در پروژههای میدانی، بهویژه پروژههایی که جنبه حفاظتی مستقیم دارند، برایشان خط قرمز محسوب میشود. درحالیکه در مناطق دیگر، همان کارها بدون هیچ مشکلی انجام میشود. این دوگانگی آزاردهنده است و نشان میدهد هنوز مسیر برابری واقعی، در سطح ساختارها طی نشده است.
در این سالها چه میکنید؟ چقدر آن تجربه حفاظت را در فعالیتهای امروزتان میبینید؟
تا حدود سه سال پیش، به دعوت دوستان در چند پروژه مرتبط با «حفاظت مشارکتی» همکاری داشتم. اما همان مسائلی که پیشتر گفتم، بهویژه نوع نگاه و رفتار برخی همکاران در فضای کاری، باعث شد بهتدریج دلسرد شوم. امروز در بسیاری از پروژهها، متأسفانه هدف مهمتر از مسیر و وسیله تلقی میشود و نگاهها اغلب کوتاهمدت و نتیجهمحورند، نه فرایندمحور.
در حال حاضر، فعالیت اصلیام با مؤسسهای بهنام هورژین است؛ مؤسسهای که خودم پایهگذاریاش کردهام و بر معرفی، گردآوری، طراحی و بازتولید هنرهای بومی ایران متمرکز است. درواقع، سالها تجربه کار در کنار جوامع محلی به من آموخت حفاظت تنها در طبیعت خلاصه نمیشود؛ فرهنگ، هنر و دانش بومی نیز بخشی از همان میراث زندهاند که باید پاسداری شوند.
کار میدانی و حفاظت مشارکتی با جوامع محلی به من یاد داد عشق به ایران، یعنی صبوری کردن، شنیدن، یاد گرفتن و باور داشتن به اینکه هر تغییر پایداری در بستر زمان شکل میگیرد. دغدغه من همیشه فرهنگ، تاریخ و طبیعت ایران بوده و است. فکر میکنم با تخصیص درصدی از سود فعالیتهای هورژین به طرحهای حفاظتی، بتوانم همان حس تعهد و دلبستگیام را تا حدودی زنده نگه دارم.
در چه صورتی حاضرید به حوزه کار میدانی برگردید؟
اگر احساس کنم حضورم برای هر شخص یا مجموعهای که دغدغه حفاظت دارد و پروژهای در این زمینه پیش میبرد، میتواند مؤثر باشد و آنها هم چنین باوری داشته باشند، با دل و جان همکاری میکنم. اما واقعیت این است که در چند مورد اخیر، بهتدریج به این نتیجه رسیدم نقشم آنقدر که باید، مؤثر نیست. به همین دلیل تصمیم گرفتم ادامه ندهم.
آینده حفاظت را چطور میبینید؟
واقعیت این است که به نسل خودمان و نسل آینده بسیار امیدوار بودم. نسل ما در بستر فکری استادانی مانند آقای ضیایی شکل گرفت؛ افرادی که میجنگیدند، امید داشتند و مهمتر از همه، نگاه بلندمدت داشتند. منافع شخصی و اسم و رسم در درجه دوم اهمیت بودند. به همین دلیل، ما انگیزه و امید داشتیم. هر یک از بچهها احساس امنیت روحی و مفید بودن نسبت به کارشان داشتند و ارتباطاتمان سالم و صادقانه بود؛ مثل بچههای یک خانواده که پدران مقتدر و دانا بالای سرشان هستند. اما امروز، شرایط تغییر کرده است. فعالیتها، افراد، دغدغهها و منافع، همه شخصیسازی و گروهبندی شدهاند و نگاهها کوتاهمدت است. پروژهها در بازههای زمانی کوتاه و بهصورت چکلیستمحور جلو میروند و درنهایت، بیشتر جنبه نمایشی پیدا میکنند. شعارهایی که در عمل میبینیم، معمولاً موقتی و مقطعی هستند و این واقعیت میتواند دلسردکننده باشد. این گسستگی، جزیرهای شدن فعالیتها و نگاه «خودی و غیرخودی»، باعث میشود چشمانداز حفاظت در عمل سخت و پیچیده باشد. شاید بدبین باشم، اما تا این مسائل ریشهای حل نشود، تحقق اهداف بلندمدت و پایدار دشوار خواهد بود.
عکسهای کمتردیدهشده از آیتالله طالقانی در خانه هنرمندان
|پیام ما| مجتمع فرهنگی آیتالله طالقانی با حمایت خانه هنرمندان ایران و مجموعه اخبار مهستان نمایشگاه عکسهای کمتردیدهشده از آیتالله طالقانی را در خانه هنرمندان برگزار میکند. این عکسها قرار است از تاریخ ۳۰ مهر تا ۶ آبان ۱۴۰۴ در گالری «میرمیران» خانه هنرمندان ایران به نمایش درآید. این نمایشگاه به مناسبت سالگرد آزادی طالقانی از زندان در آبان سال ۱۳۵۷ برگزار میشود.
همزمان با آیین افتتاحیه نمایشگاه، در ساعت ۱۵:۳۰ روز ۳۰ مهر، نشستی با عنوان «طالقانی پس از زندان» با سخنرانی «داریوش رحمانیان» و «محمد توسلی» در سالن «استاد امیرخانی» خانه هنرمندان ایران برگزار خواهد شد.
عکسهای کمتردیدهشده از آیتالله طالقانی پیشتر در موزه ملی ایران، اداره فرهنگ و ارشاد شهر شیراز و دانشگاه تربیتمدرس به نمایش درآمده است. در این نمایشگاه ۵۰ فریم عکس نمایش داده میشود که قدیمیترین عکس مربوط به سال ۱۳۱۸ و آخرین عکس آن مربوط به شهریور ۱۳۵۸ است. عکسهای عکاسان بنامی چون «عباس عطار»، «جهانگیر رزمی»، «علی غفاری» و… در این آرشیو عکس وجود دارد که از منابع مختلف جمعآوری شده و اغلب آنها متعلق به آرشیو خانوادگی آیتالله طالقانی است. این عکسها بخشی از گنجینه عکسهای «کتابخانه آنلاین طالقانی و زمانه ما» است که در پروژهای سهساله جمعآوری شدهاند و همراه با توضیح کامل در سایت کتابخانه نیز قابلدسترس است.
این نمایشگاه هر روز بهجز شنبه از ساعت ۱۳ تا ۲۰ در خانه هنرمندان میزبان علاقهمندان است.
چنار؛ نگهبان سبز شهر ایرانی
چنارشرقی با نام علمی Platanus orientalis سردهای از درختان بومی نیمکره شمالی است. درخت چنار درختی بزرگ و زیبا با برگهای پنچپر است. از تنه این درخت در صنایع چوب و تولید زغال استفاده میشود و برگ آن در تولید کود و تولید کمپوست اهمیت بسزایی دارد. چنار در فصل بهار گل میدهد و سپس میوهها که بهشکل کوزههای کوچک سبزرنگ هستند، بهشکل فندقهای خشک و مرکب درمیآیند و میرسند. درخت چنار معمولاً در کنار نهرها و جویبارها و اراضی مرطوب میروید و در درخشندگی آبهای جاری به زیبایی خودنمایی میکند. درختان چنار بلندقامت که برگهای پهن دارند و ارتفاع آنها به ۳۰ تا ۵۰ متر میرسد. در پاییز برگهای آنها میریزد؛ هرچند نسبت به خشکسالی مقاوماند.
چنار نماد برکت و رونق
چنار از دیرباز مورد احترام و توجه ایرانیان بوده است. ایرانیان در گذشته چنار را نماد برکت و رونق میدانستند. ازهمینرو، در برخی مناطق چنار درخت مراد نامیده میشد و چنارهای کهنسال برای مردم مقدس شمرده میشد. تقدس چنارهای کهنسال در ایران بهحدی بود که ایرانیان به شاخههای درختان کهنسال آسیب وارد نمیکردند، این درختان را برآورنده حاجات نیازمندان میدانستند و بناهای مقدسشان مانند مساجد و معبدها را در کنار این درختان بنا میکردند. چنار از درختان عظیم با طول عمر زیاد در ایران است که بهدلیل داشتن خصوصیات اعجابانگیز به نماد و درخت مقدس در بین مردمان ایران باستان تبدیل شده است. چنار بهقدری افراشته است و طول عمری بلند دارد که در بین دهقانان ایران، شاه درختان لقب گرفته است. عظمت چنار دلیلی بر تقدس این درخت افراشته نیست. بلکه چنار هرساله پوست میاندازد و شاخههای تنومندش به رنگ سبز روشن درمیآید. این تازه و جوان شدن هرساله قداست خاصی به آن بخشیده است. ازآنجاکه جوانی یکی از شرایط باروری است، در ایران قدیم چنار نمادی از غنا، باروری، زندگی دوباره، سرسبزی طبیعت و مظهری از برکت و نعمت بخشیدن ابدی خدایان و ارواح شمرده میشد. چنار در فرهنگ و شهرسازی ایران، نهفقط یک درخت بلکه نماد پایداری، جوانمردی و آبادانی است. این درخت با تنهای ستبر و ریشههایی عمیق، از گذشته در حاشیه جویبارها و مسیرهای اصلی شهرها کاشته میشد تا سایه و زندگی به ارمغان آورد. چنار با طول عمری گاه تا چندصد سال، در برابر آلودگی هوا و تغییراقلیم مقاوم است و از بهترین گونهها برای ایجاد مسیرهای سبز شهری به شمار میرود. چنار در ادبیات ایرانیان نیز پرکاربرد است، برای مثال پروین اعتصامی میگوید: ز چنار آموز ای دوست گرانسنگی/ چه شوی بر صفت بید ز بادی خم
یا سنایی در یکی از غزلیاتش میفرماید: چون شکوفه گرد بدعهدی مگرد/ تا مگر باقی بمانی چون چنار.
برگ چنار در شعر کلاسیک پارسی، بهسبب شباهت به پنجه آدمی، اغلب به دست تشبیه شده است.
تا برآید جامهای سرخ مُل از شاخ گل/ پنجههای دست مردم سر فرو کرد از چنار (فرخی)
کریدور سبز خاطرهساز که هوا را تصفیه میکند
درختان چنار گرگان که سالیان زیاد زمان برد تا به نماد تنومند مسیرهای ورودی غربی این شهر از سمت شهرستان کردکوی و ورودی شرقی از سمت شهرستان علیآباد، تبدیل شوند، امروز بهرغم تغییراقلیم رخداده و سیلابهای چند سال گذشته، همچنان برپا و استوار به مسافران خیر مقدم میگویند. درختان ریههای یک شهر هستند، آنها علاوهبر زیبایی، تأثیر روحی و روانی مثبتی دارند و در سلامت افراد جامعه نقش مهمی ایفا میکنند. بنابراین، باید به هر نحو ممکن آنها را حفظ کرد. این بزرگترین کریدور و تونل سبز ۳۰ کیلومتری ایران درختانی با قدمت ۶۰ساله دارد که نماد شهر محسوب میشوند. در این وانفسای تغییراقلیم و غوغای ریزگردها و آلودگی هوا که هر روز شهرهای زیادی را درگیر میکند و با توجه به اینکه سالیان دراز طول میکشد تا یک نهال به ثمر برسد، نباید داستان بیپایان مرگ تدریجی درختان را ندید گرفت.
هیچ سازمانی اقدام به ثبت درختان جاده گرگان نمیکند
در سال ۱۳۹۲ شورای شهر گرگان پیشنهاد کرد ۳۰ کیلومتر درختان چنار ورودی و خروجی شهر گرگان به ثبت آثار طبیعی کشور برسد. اما آنطورکه شواهد و قرائن حاکی است، با وجود پیشنهاد ثبت چنارهای جاده گرگان، این اثر در میراثفرهنگی کشور به ثبت نرسید؛ زیرا هیچ سازمان مرتبطی در گرگان حاضر نشد مسئولیت حفاظت از آنها را برعهده گیرد.
در گرگان کاشت ردیفهای منظم چنار در دو محور ورودی شرق و غرب شهر، از دهه ۱۳۴۰ خورشیدی آغاز شد. درختانی که با گذر ۶۰ سال، امروز به قامتهایی استوار و تاجهایی انبوه بدل شدهاند؛ گویی دو سپاه سبز از دو سوی شهر به استقبال مسافران میآیند و آنها را به شهر جنگلهای هیرکانی دعوت میکنند. این چنارها، علاوه بر زیبایی منظر، نقش مهمی در تنظیم اقلیم شهری و کاهش آلودگی هوا دارند. هر درخت چنار بالغ در سال میتواند دهها کیلوگرم دیاکسیدکربن جذب و اکسیژن تولید کند. همچنین با ایجاد سایه، دمای سطح آسفالت را کاهش میدهد و از پدیده جزیره حرارتی شهری جلوگیری میکند. اما فراتر از جنبههای زیستمحیطی، این درختان بخشی از خاطره جمعی مردم گرگان شدهاند. بسیاری از شهروندان سالهاست در مسیر این کریدور سبز رفتوآمد کردهاند؛ سایههای خنک چنارها، الهامبخش نقاشان، شاعران و عکاسان بوده و بخشی از هویت بصری شهر را شکل داده است.
ضرورت ثبت ملی کریدور سبز گرگان
اکنون با گذشت بیش از شش دهه از کاشت اولیه این درختان، موضوع حفاظت و ثبت ملی کریدور سبز گرگان به یکی از دغدغههای جدی دوستداران محیطزیست و کارشناسان فضای سبز شهری تبدیل شده است. ثبت این مجموعه در فهرست آثار طبیعی ملی، میتواند راه را برای حفاظت رسمی از آن، جلوگیری از قطع یا تخریب احتمالی درختان و تأمین اعتبار لازم برای آبیاری و مراقبت علمی از این میراث زنده هموار سازد.
«هوشنگ امیر لطیفی» که از بانیان کاشت چنارهای کریدور سبز گرگان در دهه ۴۰ شمسی اسن، دراینباره میگوید: «چنین پیوستگی سبز و زندهای در هیچ شهری از ایران وجود ندارد. ثبت ملی کریدور سبز گرگان نهفقط یک ضرورت محیطزیستی بلکه اقدامی فرهنگی برای پاسداشت حافظه سبز شهر است.»
گرگان؛ الگوی شهر سبز ایران
اگر این کریدور بینظیر با چنارهای ۶۰ساله ثبت و حفاظت شود، گرگان میتواند بهعنوان الگوی ملی شهر سبز در ایران مطرح شود. شهری که نهتنها میراث جنگلهای هیرکانی را در شمال خود دارد، بلکه در درون بافت شهری نیز سنت کاشت درختان کهنسال را زنده نگهداشته است. امروز زمان آن فرارسیده که گرگان، این شهر میان جنگل و دشت، با ثبت ملی کریدور سبز خود، میراثی را که طی ۶۰ سال رشد کرده، به آینده بسپارد؛ میراثی از سایه، اکسیژن و زیبایی که نسلهای بعدی را نیز زیر بال سبز خود خواهد گرفت.
شرکتها در ایران با انگیزهها و اهداف متفاوتی، گزارش پایداری منتشر میکنند، بعضی بهخاطر الزام قانونی (مثل فصل ششم، دستورالعمل حاکمیت شرکتی ناشران ثبتشده نزد سازمان بورس و اوراق بهادار) و برخی با انگیزه نمایش وجهه زیباتر از واقعیتهای نهچندان زیبا از اثرات فعالیتهایشان. تعدادی از شرکتها نیز سیگنالهای اهمیت یافتن موضوعات پایداری را از بیرون از مرزهای ایران دریافت کردهاند و برای صادرات محصولات یا جذب سرمایه به فکر تنظیم گزارش پایداری افتادهاند. احتمالاً تعدادی از شرکتها نیز دریافتهاند که تابآوری کسبوکار آنها به اثرات محیطزیستی و اجتماعی فعالیتهایشان وابسته است.
دلیل انتشار گزارش پایداری هرچه باشد، با نگاهی به گزارشهای پایداری در ایران، میتوان ایرادات مشابهی در آنها دید.
بهعنوان مثال، یکی از این شباهتها در میان گزارشهای پایداری ایرانی، صحبت از موضوعاتی است که اساساً موضوعات پایداری نیستند، بلکه موضوعات مدیریتی هستند. مثلاً شرکتی موضوعات مدیریتی را در گزارش پایداریاش نوشته و حالا بسیاری دیگر تصور میکنند، باید به موضوعاتی مانند «توسعه نظام مدیریت داراییهای سازمان» یا «توسعه نظام مدیریت سرمایه انسانی» بهعنوان بخشی از محتوای گزارش پایداریشان اشاره کنند. شاید واضح بهنظر برسد که در گزارش پایداری باید درباره موضوعات پایداری (Sustainability topics) حرف زد، ولی در میان گزارشهای پایداری موجود در ایران، پیدا کردن گزارشی متمرکز بر موضوعات پایداری مشکل است. آیا تمییز دادن میان موضوعات پایداری و غیرپایداری سخت است؟ خیر. استانداردهای گزارشدهی پایداری مانند استاندارد گزارشدهی پایداری اروپا یا ESRS، بهشکل شفافی موضوعات پایداری را مشخص کردهاند.
یکی دیگر از روندهای مشابه در گزارشهای پایداری ایرانی، ناقص بودن آنها هنگام ارجاع به استانداردهای گزارشدهی است. مثلاً بسیار دیده میشود که ساختار حکمرانی شرکت بدون اشاره به ساختار حکمرانی پایداری ( Sustainability Governance ) تشریح شده است. میتوان بعضی از دلایل این نقص را حدس زد. مثلاً استاندارد GRI که از شناختهشدهترین استانداردهای گزارشدهی پایداری در ایران است، از شرکتها دادههایی در ارتباط با ساختار حکمرانی میخواهد. این درحالیاست که همین استاندارد از شرکتها میخواهد ساختار حکمرانی برای نظارت بر پایداری را در سطوح بالای حکمرانی شرح دهند، اما این بخش که باید اصل ماجرا در گزارش پایداری باشد، از چشم نویسندگان گزارش افتاده است؛ شاید سهواً و بهدلیل کپی از سایر شرکتهای ایرانی یا عمداً؛ چون ساختاری برای نظارت بر پایداری در سطح هیئتمدیره تشکیل نشده است.
الگوی مشابه دیگری که میتوان در گزارشهای پایداری به سبک ایرانی دید، تهیه گزارش از اقداماتی است که در شرکت انجام نشدهاند. مثلاً شرکت اساساً استراتژی پایداری (Sustainability Strategy) ندارد که بخواهد درباره آن گزارشی دهد و بهتبع آن، ارزیابی میزان اهمیت (Materiality assessment) انجام نشده تا شرکت بتواند موضوعات مهم پایداری (Material topics) مرتبط با فعالیتها و اثراتش را تشخیص و اولویت بندی کند. درنتیجه دادههای کامل پایداری، شاخصهای اندازهگیری، اهداف کمی، سیاستهای داخل سازمانی ویژه موضوعات پایداری و اقدامات مشخص برای رسیدن به اهداف کمی پایداری وجود ندارند. به همین دلیل، نویسندگان گزارش مجبور میشوند، بهنوعی گزارشسازی کنند. مثلاً سوابق اقدامات شرکت را بررسی میکنند تا مواردی که میتوان به پایداری ربط داد را کنار هم بچینند و گزارشی شکل بگیرد. نتیجه چنین وضعیتی وجود گزارشهایی است که بهجای تشریح نگاه شرکت به آینده از دریچه پایداری و بدون داشتن چشمانداز پایداری (Sustainability Vision)، لیستی از اقداماتی پراکنده از گذشته، که میتوان برچسب پایداری به آنها زد، بدون اولویت و اهداف مشخص به مخاطب گزارش ارائه میکنند.
ماجرای مشابه دیگر، داستان ارجاع به استاندارد GRI است. گاهی در انتهای گزارش پایداری جدولی میبینیم با عنوان «جدول ارجاع» به دستورالعمل راهنمای گزارشدهی GRI که در ظاهر به گزارش اعتبار میبخشد؛ ولی بعضاً شرکتها، خواننده گزارش را برای بعضی از معیارها به صفحاتی ارجاع میدهند که محتوای آنها با آنچه GRI توصیه کرده است، همخوانی ندارد.
حال به این وضعیت، قوانین و دستورالعملهای موجود مانند «آییننامه مسئولیت اجتماعی شرکتهای تحت مدیریت دولت» را که خود ملغمهای است از موضوعات مختلف از جمله پایداری، اضافه کنید. نویسنده گزارش با دیدن چنین آییننامههایی و تمام ماجراهایی که در بالا اشاره شد، چه میتواند بکند؟ یک راه این است که شبیه سایر شرکتها، گزارشهای پایداری به سبک ایرانی بنویسد. راه دیگر آن است که گزارش پایداری شرکتهای پیشرو در پایداری را که معمولاً شرکتهای اروپایی هستند، بررسی و سعی کند گزارشهایی با کیفیت بیشتر تدوین کند. خبر خوب این است که شاهد نشانههای مثبتی در راستای بهبود کیفیت گزارشهای پایداری در ایران هستیم. مثلاً افزایش دورهها و منابع آموزشی درباره پایداری شرکتها و ایجاد فضاهای آموزنده در نقد گزارشهای پایداری از این نشانهها هستند و با اینکه فاصله بسیار زیادی با گزارشهای پایداری باکیفیت، دقیق و کمّی وجود دارد، اما احتمالاً در مسیر درستی هستیم.
حتماً ذهن شما هم درگیر این موضوع شده که چرا قیمت ملک در یک محله کمارزش ناگهان سر به فلک میکشد؟ یا چرا قیمت یک کالای خاص بهشکلی غیرمنطقی بالا میرود؟ گاهی محلات حاشیهای تهران یا حتی شهرهای کوچک، قیمتهای نجومی پیدا میکنند. پاسخ این معما ریشه در یک سازوکار اقتصادی ساده، اما بیرحمانه دارد که بهصورت چرخهای از یک بازار به بازار دیگر منتقل میشود. ملک رونق میگیرد، سکه راکد میشود؛ سکه اوج میگیرد، خودرو راکد میشود و این چرخه ادامه دارد. منطق این دورههای رونق و رکود، سرمایههای مالی کلانی است که بین بازارهای مختلف میچرخند و سودشان دقیقاً از همین بیثباتی تأمین میشود.
سودهای بیزحمت
در دهه ۱۳۹۰، اقتصاد ایران معمای عجیبی را به نمایش گذاشت؛ درحالیکه میانگین رشد تولید ناخالص داخلی کشور درجا میزد و بهسختی به ۱.۵ درصد میرسید، بخش مالی و بیمه با رشدی ۹ درصدی به تاختوتاز مشغول بود. این آمار یک تناقض بزرگ را فریاد میزند: در شرایطی که تولید بهدلیل افزایش قیمت مواد اولیه دشوارتر از همیشه است و تقاضا بهخاطر کاهش قدرت خرید مردم پایین آمده، بخش مالی چگونه چنین سودهای کلانی کسب میکند؟
اقتصاددانان این پدیده را مالیشدن مینامند؛ وضعیتی که در آن، بخش مالی بدون تولید حتی یک کالا یا ارائه خدمتی ملموس، سودهای هنگفت خلق میکند. اما این شعبدهبازی اقتصادی چگونه کار میکند؟
بازی «پامپ و دامپ»
سازوکار این سودآوری، یک چرخه ساده بهنام «پامپ و دامپ» است. در مرحله پامپ، ورود یک سرمایه کلان به یک بازار، ناگهان ارزش آن را بالا میبرد و انتظارات مثبت درباره آیندهاش ایجاد میکند. بازاری را تصور کنید که ارزش چندانی ندارد، مانند املاک یک محله ارزان در شهری کوچک. ناگهان یک سرمایهگذار بزرگ (مانند یک بانک یا یک نهاد دولتی) وارد میشود و شروع به خرید گسترده زمینها میکند. دولت نیز ممکن است با وعده ارائه تسهیلات، این روند را تقویت کند.
اینجا پدیدهای بهنام اثر کوزه عسل رخ میدهد. مردم عادی با دیدن افزایش قیمتها، وسوسه میشوند از این خوان نعمت بینصیب نمانند. آنها با امید کسب سود بیشتر، شروع به خرید همان املاک اما با قیمتی بسیار بالاتر میکنند. در این لحظه، سرمایهگذار اولیه که املاک را با قیمتی ناچیز خریده بود، آنها را با سودی چندصد درصدی به همین خریداران جدید میفروشد.
بهمحض فروش حداکثری، مرحله دامپ آغاز میشود. سرمایهگذار اولیه سود کلان خود را برمیدارد و پولش را از آن بازار خارج میکند. چه چیزی نصیب سرمایهگذاران ثانویه میشود؟ اغلب هیچ! آنها با ملکی بیارزش و قیمتی حبابی تنها میمانند؛ زیرا رشد آن منطقه تنها ناشی از ورود مصنوعی سرمایه بوده، نه ارزش ذاتی. پس از این مرحله، آن بازار وارد یک رکود بلندمدت میشود و پول مردمی که با امیدواری وارد بازی شده بودند، در یک دارایی بیارزش حبس میشود.
بازیگران اصلی پشت پرده چه کسانی هستند؟
این حجم از سرمایه کلان در دست کیست؟ پاسخ ساده است: دولت و بانکها.
گزارش مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی[4] این واقعیت را بهوضوح نشان میدهد. این گزارش مسیر حرکت پول در اقتصاد ایران را کالبدشکافی میکند و به این پرسش اساسی پاسخ میدهد که پساندازهای کشور به کدام سمت هدایت میشوند؛ تولید یا سوداگری؟ دادهها تصویری تکاندهنده از یک اقتصاد دوپاره را به نمایش میگذارند:
- شرکتهای غیرمالی (بخش مولد): بیش از ۶۳ درصد پسانداز خود را به سرمایهگذاری واقعی و فیزیکی (مانند ساخت کارخانه و توسعه تولید) اختصاص میدهند.
- شرکتهای مالی و بخش نفت و گاز: با تخصیص بیش از ۹۶ و ۹۷ درصد منابع خود به سرمایهگذاریهای غیرفیزیکی (مالی)، عملاً تمام توان خود را بر سوداگری متمرکز کردهاند.
- دولت: تنها ۱۳ درصد از پسانداز خود را صرف سرمایهگذاری فیزیکی کرده، درحالیکه ۳۱ درصد آن را به بخش مالی و سوداگری اختصاص داده است.
این آمارها نشان میدهد دولت و بانکها با سرمایهگذاری هدفمند در بخش غیرواقعی، آن را به یک «کوزه عسل» جذاب تبدیل میکنند تا سرمایههای مردم را به درون خود بکشند و سود اصلی را از این بازی ببرند. نمونه بانک آینده این پدیده را بهخوبی نشان میدهد. این بانک با تمرکز ۹۸ درصدی سرمایهگذاریهای خود در بخش مسکن و ساختمان (حدود ۸۰ هزار میلیارد تومان)، عملاً منابع عظیمی را در داراییهای غیرمولد حبس کرد و به افزایش قیمت مسکن دامن زد. این نوع سرمایهگذاریها، برای مثال در منطقه ۲۲ تهران، این منطقه را از دسترس گروههای درآمدی متوسط خارج کرد.
مردمی که به بازی گرفته میشوند
ترس فراگیر از تورم و فقر، پساندازهای مردم را به تودهای عظیم از «سرمایه سرگردان» تبدیل کرده است. وعده سودهای یکشبه، کسادی کسبوکار و پایین بودن سطح دستمزدها، مردم را ناخواسته بهسمت این تلهها سوق میدهد. از سال ۱۳۹۷، یک جهش ساختاری در رفتار اقتصادی مردم رخ داد. سهم سرمایههای سیال در عرض پنج سال بیش از دو برابر شد[5]. این نقدینگی عظیم بهجای تولید، به بازارهای ارز، طلا، خودرو و رمزارز سرازیر شد و با ایجاد «انتظارات مثبت»، یک چرخه خودویرانگر از افزایش قیمتها را کلید زد. در این چرخه، مردم برای حفظ ارزش پول خود به بازارهایی هجوم میبرند که خود عامل اصلی بیثباتی و تورم هستند.
درنهایت، این یک بازی جمع-صفر است که در آن سود یک گروه کوچک، از جیب اکثریت جامعه تأمین میشود. تا زمانی که سیاستهای دولت و نظام بانکی، سوداگری را به تولید ترجیح دهد، اقتصاد کشور در این چرخه معیوب باقی میماند و این مردم عادی هستند که بازندگان نهایی این بازی بزرگ خواهند بود.
