بایگانی
اگر موافقید با ایدهٔ مدرسهٔ طبیعت شروع کنیم.
بله، مدرسه طبیعت فضایی است که در آن تجربهٔ طبیعت برای کودک؛ آزاد، پویا، با کمترین محدودیتها، شادمان و سرخوشانه و بدون برنامهریزی عریان و گسترده صورت میگیرد. کودک در این فضا در تخیلاتش غرق میشود، به کاوشهای آزادانه میپردازد، عناصر مختلف محیط را دستکاری میکند و شکل میدهد، به تخیلاتش در رابطه با اشیا و موجودات اطراف خویش جان میبخشد، بهصورت فردی یا با دوستان واقعی یا خیالیاش چیزهای مختلف میسازد و با آنها بازی و شادی میکند. او در این فضا با جانوران و گیاهان وحشی و اهلی مختلف آشنا میشود و آنها را لمس میکند، در فعالیتهای معنیدار طبیعی مختلف نظیر جمعآوری گیاهان خوراکی، باغبانی، تیمار حیوانات، تهیهٔ غذا، فرآوری مواد مختلف، ساختن وسایل و چیزها از مواد طبیعی و نظایر آنها مشارکت میکند و بهصورت فردی یا جمعی به بازی میپردازد. مربیان مدرسهٔ طبیعت، تسهیلگرانی هستند که ارتباط میان کودک و طبیعت و کودک با کودک را تسهیل میکنند. از خلاقیت کودک جلوتر حرکت نمیکنند و همواره در پشت سر او یا در کنار و همراه او قرار میگیرند.
کودک در مدرسهٔ طبیعت در معرض اطلاعات ناراحتکننده دربارهٔ طبیعت و محیطزیست از جمله انقراض گونهها، شکار و کشتار حیوانات، آلودگی محیطزیست و خطراتی که آینده آن را تهدید میکند، قرار نمیگیرد و تنها تلاش میشود تا عشق به طبیعت از خلال تجربهٔ مستقیم طبیعت در او جوانه زند
او بذر دانایی خودش را در نهاد کودک نمیکارد، ولی شرایط را برای رشد دانهٔ درون وجود او هموار میکند. ازآنجاکه تمایلات کودکانه ذاتی است و در تعامل بیواسطه با طبیعتِ پیرامون تکوین مییابد، درواقع طبیعت خود از درون و بیرون آموزگار کودک است. ازاینرو، در مدرسه طبیعت هیچگونه آموزش مستقیم و سازمانیافته، چه محیطزیستی و چه غیرمحیطزیستی به کودک داده نمیشود. کودک در مدرسهٔ طبیعت در معرض اطلاعات ناراحتکننده دربارهٔ طبیعت و محیطزیست از جمله انقراض گونهها، شکار و کشتار حیوانات، آلودگی محیط زیست و خطراتی که آیندهٔ آن را تهدید میکند، قرار نمیگیرد و تنها تلاش میشود تا عشق به طبیعت از خلال تجربهٔ مستقیم طبیعت در او جوانه زند.
*شما جایی به «غفلت از کودکی» اشاره کردهاید و گفتهاید در ذیل این غفلت، رابطهٔ کودک با طبیعت به فراموشی سپرده شده است و خواستار این هستید که طبیعت به کودکان پس داده شود. آیا مدرسهٔ طبیعت را راهکاری برای این موضوع میدانید؟
دربارهٔ غفلت از کودکی، بله درست است. بهنظرم ما از کودکی غفلت کردهایم و کودکی، آرامآرام بدون اینکه کسی برایش برنامهای ریخته باشد، نابود شده است. از کودکی هیچچیز باقی نمانده است. بچهها اصلاً کودکی نمیکنند و انگار بین والدین، نظام آموزش و کسبوکارِ کلاسهای کنکور، یک نوع ائتلاف ناخواسته و نانوشته علیه بچهها بهوجود آمده است. انگار اینها متحد شدهاند که کودکی را از بچّهها بدزدند. بههمین دلیل بهنظرم رسید که بهتر است کار در حوزههای دیگر را رها کنم و بیایم سراغ بچهها و آن چیزی را شروع کردم که امروز به اسم مدرسهٔ طبیعت شناخته میشود. دربارهٔ قسمت دوم که آیا مدرسهٔ طبیعت راهکاری برای رفع یک مشکل است، مدرسهٔ طبیعت یک راهکار نبود برای رفع یک مشکل، بلکه یک گفتمان تازه بود. گفتمان تازهای که خودش را در مقابل چندین گفتمان غالب دیگر قرار میداد؛ در مقابل گفتمان آموزش که جامعه فکر میکند همهچیز را باید به بچهها یاد داد.
مربیان مدرسهٔ طبیعت، تسهیلگرانی هستند که ارتباط میان کودک و طبیعت و کودک با کودک را تسهیل میکنند. از خلاقیت کودک جلوتر حرکت نمیکنند و همواره در پشت سر او یا در کنار و همراه او قرار میگیرند
درحالیکه ما میگفتیم بچهها نیازی به یاد دادن و به آموزش ندارند، بچهها خود یاد میگیرند. در مقابل گفتمان غالب بهداشت و پزشکی بود؛ گفتمانی که میگوید بچهها نباید بابت میکروب دست به خاک و یا چیز کثیفی بزنند یا در مقابله با بیماری دارو تجویز میکند. درحالیکه ما میگفتیم که بچّهها باید توی گِل بروند و دست به خاک و حیوان بزنند و باید به این روش بدنشان در مقابل عوامل بیماریزا مقاوم شود. ما برای میلیونها سال در چنین فضایی بزرگ شدیم و شما با جدا کردن بچهها از محیط بیرون عملاً نظام ایمنی بدن آنها را تضعیف میکنید و اینهمه بیماریهای امروزی مثل بیماریهای خودایمنی، حساسیتها، آسم و غیره همه ریشه در معطلماندن نظام ایمنی بدن دارند و اگر بدنشان با بودن در طبیعت مقاوم شود، نیازی به دارو و درمان نخواهد بود. یا گفتمان غالب خلاقیت، که خانوادهها بر این تصوّرند که کودکان برای خلاقبودن باید به کلاسهای خلاقیت فرستاده شوند، درحالیکه ریشهٔ خلاقیت در طبیعت و بازی در طبیعت است. یا گفتمان غالبِ بازپروری؛ آنهایی که بچهها را بهعنوان «هایپراکتیو» یا «اوتیست» و ناسازگار تحتدرمان و فعالیتهای کلینیکی قرار میدهند و ما میگفتیم اگر بچهها به طبیعت بیایند و بازی کنند، نه افسرده میشوند و نه ناسازگار و نه چیزی بهنام بیشفعالی خواهیم داشت. اوتیسم درمان خواهد شد. ما در مقابل چنین گفتمانهایی قرار داشتیم.
در مدرسهٔ طبیعت آموزش محو است و پرورش مقدم است. چرا شما مکرراً تأکید دارید تا ۱۲سالگی کودک باید کمتر در معرض آموزش مستقیم و غیرمستقیم قرار گیرد و یادگیری از معابر دیگر محقق شود؟
به این دلیل که کودکِ انسان ذاتاً یک موجود آموزشپذیر نیست. این یک موجود خودیادگیرنده است؛ یعنی تا ۱۱-۱۲سالگی که دورهٔ کودکی پایان مییابد و کودک وارد دورهٔ نوجوانی میشود او عمدتاً از طریق عمل خودش و از طریق تجربه کردنِ جهانِ پیرامونش، یاد میگیرد و علاقهای به این که ما به او آموزش دهیم، ندارد. این را هر معلمی، هر آموزگاری، هر والدی میتواند بهشما بگوید که وقتی برای کودک چیزی را توضیح میدهیم، چطور این پا آن پا میکند تا اینکه حرف ما تمام شود و برود.
آن مدرسهای که ما بهعنوان مدرسهٔ کلاسیک ساختهایم، در دنیا بیشتر از ۲۰۰ سال و در ایران بیشتر از صد سال سابقه ندارد و در همین فاصلهٔ کوتاه همهٔ معایب خودش را بروز داده است، بهگونهای که امروز بسیاری از مردم بهطور جد فکر میکنند که آیا باید بچههایشان را بهچنین مدرسههایی بفرستند یا خیر
او نمیخواهد گوش کند! برای اینکه او هر چیزی را خودش میخواهد انجام دهد. حتی شما وقتی به یک کودک دوساله میگویید فلان بازی را تو نمیتوانی انجام بدهی، بگذار من برایت انجامش بدم یا مثلاً بگذار من بند کفشت را ببندم یا بگذار من ماشین اسباببازی را برایت روشن کنم، میگوید خودم خودم خودم! و این نشان میدهد که کودک نمیخواهد ما به او چیزی را یاد بدهیم؛ نمیخواهد که ما به او چیزی را آموزش بدهیم، بلکه میخواهد خود از طریق عمل خودش فرا بگیرد. این یک ماشین یادگیری است، این جهان را دارد میبلعد؛ با دستها و چشمها و بدن خودش همهچیز را دارد تجربه میکند، حتی کودکی که امروز به دنیا آمده است، درک جهان اطراف را از طریق احساس و عمل خود میخواهد.
در روزگار کنونی، روابط انسانی بهشدت فردی شده است و سازگاری اجتماعی افراد رو به کاهش است؛ حال آنکه ما تمایلاتی درونی برای زیست اجتماعی داریم. آیا مدرسهٔ طبیعت میتواند محملی برای افزایش سازگاری اجتماعی کودکان باشد؟
ما یک موجود اجتماعی هستیم؛ همواره هم یک موجود اجتماعی بودهایم، اجداد و عموزادههای ما هم موجودات اجتماعی هستند. برای یک موجود اجتماعی، زندگی انفرادی اصلاً معنایی پیدا نمیکند. بدترین شکنجهای که برای ما متصور است؛ سلول و زندان انفرادی است. همهٔ موجودات اجتماعی اینچنین هستند. یک زنبور تنها، یک زنبور مرده است. بنابراین، ما نیازمند این هستیم که در اجتماع با دیگران تعامل کنیم؛ گاه بهعنوان والد، گاه بهعنوان فرزند، گاه بهعنوان یک شهروند. گاهی بهعنوان یک همکار عضو یک تیم پژوهشی یا یک تیم ورزشی هستیم: در هر ظرفیتی که هستیم ما نیازمند مهارتهای اجتماعی هستیم. این مهارتهای اجتماعی را مثل هر مهارت دیگری، گونهٔ ما باید در کودکیاش بهدست آورد.
بنابراین، وقتی که کودک با بقیهٔ کودکان از سنین مختلف و از دو جنس کنار همدیگر هستند و بازی میکنند بهتدریج همهٔ مهارتهای اجتماعی را کسب میکنند. گاه زور گفته و دیگران شاخ او را شکستهاند، گاهی مظلوم واقع میشود و بعد متوجه میشود که حقوقش ضایع شده است و باید از خودش دفاع کند. گاهی تندروی کرده است طوری که دوستانش او را کنار گذاشتند و بههرصورت به شیوههای مختلف مهارتهای اجتماعی را تجربه میکند. در بازیهای وانمودی که یکی از فعالیتهای معمول و متداول بچههاست، هر دم کودک یک نقشی را بهعهده میگیرد. گاهی دکتر، گاهی معلم، زمانی سرباز میشود، گاهی کشاورز و زمانی راننده میشود و در جریان این بازیهای وانمودی یا بازیهای دراماتیک درواقع او دارد نقشهای مختلف را در جامعه تمرین میکند و اینها چیزی است که او در آینده بهشدت نیاز خواهد داشت.
یادگیری به امری ذهنمند تبدیل شده است. این چه عواقبی دارد؟ دربارهٔ یادگیری بدنمند و نسبت آن با مدرسهٔ طبیعت توضیح دهید.
اگر منظور از یادگیری ذهنی یعنی خواندن کتاب، مطالعه یا دیدن فیلم یا چیزی امثال این هست، البته این یک بخشی از شیوهٔ یادگیری و آموزش ماست؛ ولی همانطور که شما در سؤالتون مطرح کردید، امروز مردم بخش عمدهای از یادگیریشان یادگیری ذهنمند است؛ یعنی یادگیریای که صرفاً از طریق حواس بینایی (عمدتاً) یا شنوایی تأمین میشود: پادکست گوش میدهند یا فیلم میبینند یا کتابی میخوانند. ولی اگر که این یادگیری یک مابهازای جسمانی نداشته باشد یعنی بدن درگیر نباشد، یادگیری بسیار سطحی و دور از واقعیت خواهد بود؛ یعنی نمیتواند در زندگی ما کارساز باشد. توجه داشته باشید که ما قبل از اینکه مغز داشته باشیم، برای میلیاردها سال دارای بدن بودیم و مغز آرامآرام بعدها در گونههای مختلف جانوری و درنهایت در ما هم رشد کرده است. یعنی اینکه ما همهٔ اموراتمان را با بدنمان انجام میدادیم. ذکر یک نمونهٔ جالب خالی از لطف نیست؛ مثلاً اسفنجها در دورهٔ کودکیشان وقتی که پلانکتون هستند و در آب شناور هستند، دارای یک گامبلیون عصبی هستند که آنها را هدایت میکند به چه طرفی حرکت کنند؛ ولی وقتی در بستر ساکن و بالغ میشوند، مغزشان را هضم میکنند، چون دیگر نیازی به مغز ندارند؛ یعنی حتی ما موجوداتی داریم که بدون نیاز به مغز صرفاً با داشتن بدن زندگی میکنند.
مهارتهای اجتماعی را مثل هر مهارت دیگری، گونهٔ ما باید در کودکیاش بهدست آورد. بنابراین، وقتی که کودک با بقیهٔ کودکان از سنین مختلف و از دو جنس کنار همدیگر هستند و بازی میکنند بهتدریج همهٔ مهارتهای اجتماعی را کسب میکنند
در مورد ما، بدن آن چیزیست که با جهان بیرون در تماس است؛ آن چیزی است که لمس میکند، بو میکشد، هضم میکند، مزه میکند. بنابراین، چگونه ممکن است بدون اینکه بدن را در یادگیری مداخله بدهیم ما چیزی را چنان عمیق یاد بگیریم که بتواند در حل مسائل به ما کمک کند؟ شما در مدرسهٔ طبیعت به یک کودک که در حال بالا رفتن از درخت است نگاه کنید، ببینید که با دستهاش با چانهاش، با سرش، با کمرش، با پایی که به دور درخت و شاخه پیچیده است با همهٔ بدنش دارد از درخت بالا میرود؛ نهفقط با دستهایش یا پاهایش. بنابراین، این موجود ازآنجاکه چند میلیون سال از این بدن برای امورات مختلف خود استفاده کرده، کاملاً آماده است برای اینکه از آن کمک بگیرد برای کارهای مختلفش و بدون اینکه بدن درگیر یادگیری باشد. ما نمیتوانیم فقط با خواندن کتاب متوجه بشویم که دست ما وقتی به حرارت برسد میسوزد، دست ما باید به بخاری، به جسم داغ گذاشته بشود تا ما تجربهٔ سوختن را پیدا کنیم. حس لامسهٔ ما در جریان لمس چیزها و اشیای مختلف است که شروع میکند به یادگیری که هر ماده چه خواصی دارد و بعد به چه کاری میآید و آن را چگونه میشود تغییر شکل داد. من عصبشناسی زیاد نمیدانم اما تا جایی که اطلاع دارم حتی بخشهایی از بدن، برای مثال سیستم گوارشی ما، معدهٔ ما، یک سیستم عصبی جدا از مغز دارد، یعنی بهطور خودکار میتواند کارش را پیش ببرد. بنابراین، مغز تنها رفرنس ما، تنها مرجع ما برای یادگیری نیست.
یادگیری از بدن بهسمت مغز است نه از سمت مغز به بدن، مگر اینکه مغز و بدن در تعامل با هم باشند که در آنصورت یادگیری ذهنی هم میتواند به یادگیری جسمانی کمک کند. ولی برای من تصور اینکه بتوانیم با یادگیری ذهنی اموراتمان را پیش ببریم و رشدی داشته باشیم کاملاً منتفی و غیرممکن است.
دورهٔ طولانی کودکی چه کارکردی دارد؟ آیا این دورهٔ طولانی یکی از ویژگیهای تخصصی بشر است؟ دیگر موجودات چطور؟ آیا این دورهای است که او بهطور عمیق و جدی و متمرکز جهان را شناسایی میکند؟
همهٔ موجودات دورهٔ کودکی و بزرگسالی دارند، حتی گیاهان. آنها در دورهٔ کودکی آمادگی پیدا میکنند برای اینکه در بزرگسالی به تولیدمثل بپردازند. ولی دورهٔ کودکی در همهٔ موجودات، در همهٔ جانوران به یک اندازه نیست؛ موجودات خاصی هستند که نیاز به دورهٔ طولانی کودکی دارند. اینها چه موجوداتی هستند؟ موجوداتی که عمر طولانی دارند؛ موجوداتی که نسلهای متوالی با هم زندگی میکنند؛ یعنی فرزند، والد، پدر و مادربزرگ و جد ممکن است با هم در یک فضا زندگی کنند. موجوداتی که مغز بزرگ دارند، صاحب مغز پیچیدهاند و قدرت یادگیری از طریق تجربه کردن را دارند و اینها باعث میشود که آنها بتوانند در دورهٔ کودکیشان چیزهایی بیاموزند؛ آنچه را که نسلهای قبلی انباشتهاند به آنها منتقل شود و در تعاملشان با محیطشان یاد بگیرند که چه باید بکنند. یکی دیگر از مشخصات موجودی که دورهٔ کودکی طولانی دارد، این است که در یک نظام اکولوژیک پیچیده زندگی میکند، جایی که هر روز ممکن است شرایط زیستی حکمی بکند؛ امروز غذا فراوان باشد فردا کمیاب، امروز میوه فراوان باشد، فردا نایاب و او مجبور باشد مکان خودش را عوض کند یا شیوهٔ زندگی خودش را عوض کند و چنین موجودی باید بتواند در کودکیاش انواع و اقسام تجربههای برخورد با این شرایط متنوع را بهدست بیاورد.
ما تنها موجودی نیستیم که کودکی طولانی داریم. پرندههای شکاری دورهٔ کودکیشان طولانی است تا مادر بتواند تکنیکهای مختلف شکار و پرواز را به آنها یاد بدهد. پستانداران گوشتخوار مثل ببر، پلنگ یا خرسها باید بتوانند تجربیات زیادی به کودکانشان منتقل کنند. بنابراین، کودکی در آنها طولانی است، ولی طولانیترین دورهٔ کودکی را ما در انسان سراغ داریم. چراکه این موجود هم زیستگاه طبیعی و هم زیستگاه اجتماعی پیچیدهای دارد و بنابراین، باید بتواند برای هردوی اینها آماده باشد و چون عمر طولانیای دارد، در این عمر طولانی با شرایط متفاوتی روبهرو میشود و باید برای آن شرایط متفاوت، در کودکی آمادگی بهدست بیاورد.
حتی ما در جوامع انسانی میبینیم جوامعی که زندگی سادهتری دارند، دورهٔ کودکیشان کوتاهتر است و هرچه زندگی پیچیدهتر میشود (زندگی شهری مبتنیبر تمدن و زندگی با گروههای بزرگ جمعیت و مشاغل تخصصی) دوباره دورهٔ کودکی طولانیتر را شاهدیم. «برونفسکی» در کتاب «عروج انسان» مثالی میزند -اتفاقاً از ایران مثال میزند- میگوید که یک کودک ایل بختیاری که پدرش رمهدار است، در هفت سالگی بالغ است؛ پدر تفنگ خودش را دوش او میاندازد، چوبدستی به دست او میدهد و او باید گوسفندان را ببرد و غروب باید گوسفندها را سالم برگرداند. بنابراین، اگر سالم برنگرداند یا اگر گوسفندان کم باشند، تنبیه خواهد شد؛ یعنی دیگر کودکی تمام شده است. او یک موجود بزرگسال شده که مسئولیتها برعهدهاش قرار گرفته، درحالیکه در زندگی شهری، بچهٔ یک استاد دانشگاه یا یک کارآفرین یا یک آدمی که شغل پیچیدهای دارد، در اجتماع -فیلسوف یا هر چیزی از این دست- ممکن است که برای سالیان سال بچههای خودش را در حمایت خودش نگه دارد، از منابع خودش به آنها بدهد و اجازه دهد که آنها هر اندازه که دلشان میخواهد آزمایشوخطا کنند؛ بدون اینکه پیگردی برای آنها مترتب باشد؛ چراکه عملاً او باید برای زندگیکردن در یک جهان متنوع و متغیر آماده شود.
آنچه در ذهن افراد امروز از زندگی واقعی نقش بسته است، تنها تصویری تکبعدی، تکهتکه و عاری از معنا و کلیت است. چگونه میتوان بر این مشکل فائق آمد؟
عوامل متعددی در این امر دخیلند، از جمله اینکه امروز ما به همهٔ جهان وصل هستیم، هر لحظه خبری خوش یا ناخوش از گوشهای از کشور یا جهان میرسد و این ما را چندپاره میکند. درخواستهای متعددی که از مجاری مختلف میرسد و نیازهای متعددی که در ما برانگیخته میشود، همه در این امر دخالت دارند.
اما تا آنجاکه به بحث ما مربوط میشود کودک اگر در فضای طبیعی بدون اینکه تحتتأثیر آموزشهای تحمیلی قرار بگیرد، با کودکان دیگر در فضای بیرون بازی آزاد داشته باشد و بهاینترتیب بزرگ شود، عملاً یک نگاه یکپارچه به زندگی، به جامعه، به طبیعت و به خود خواهد داشت و این نگاه یکپارچه و متوازن در زندگی آیندهٔ او کمک میکند که بتواند از ورای اینهمه آماج اطلاعات و فشارها و تنشهای متعددی که از بیرون وارد میشود، خودش را متعادل و پایدار نگهدارد. آن چیزی که امروز باعث بیثباتی در جوانان ما میشود، این است که اینها یک کودکی بهسامان نداشتهاند و وقتی کودکیِ بهسامانی وجود نداشته باشد، عملاً ما یک مجموعهٔ ناهماهنگ از چیزهای مختلف هستیم، بدنی ناکارآمد با ذهنی خلاق و فعال در یک عرصهٔ تخصصیِ بهخصوص؛ و این ناهماهنگی ذهن و بدن، موجود را از تعادل و توازن خارج میکند.
بافت اجتماعی-فرهنگی-محیطی مناسب و سازگار با انسان (برای رشد و یادگیری) بهحیث یک موجود قدیمی از منظر بومشناسیِ تکاملی چیست؟
قبل از اینکه وارد این زندگی مدرن شویم، در بهترین شرایطش، در بالاترین حدسوگمان بیشتر از ۱۰-۱۲ هزار سال نیست که ما موجود یکجانشین و بهاصطلاح متمدن شدهایم. ما برای میلیون سال شیوهٔ زندگیمان چه بوده است؟ طبیعی است که اگر ما میلیون سال به یک شیوه زندگی کردهایم، خصوصیات رفتاری، ساختمان بدن، خلقیات، زیباشناسی، همهٔ وجوه زندگی ما تحتتأثیر آن طبیعتی است که در آن قرار داشتیم. تحتتأثیر شرایطی که باید با آن کنار میآمدیم، منابعی که از آن بهره میبردیم، دشمنانی که باید از آنها پرهیز میکردیم. بنابراین، در آنجا بافت اجتماعی و بافت محیطی که ما با آن سروکار داشتیم تعیینکننده است. شما به کودک انسان نگاه کنید با توجه به اینکه در چه سنی از مادر فاصله میگیرد یا تا کی در آغوش مادر است، خطرات را بهشیوهای متفاوتی میسنجد. مثلاً تا وقتی که روی دو پا بلند نشده است، فواصل دور را نمیبیند و خطرات دور را نمیشناسد، چراکه اصلاً نیازی نبوده که بشناسد، در آغوش مادر بوده و مادر به او کمک میکرده است.
یا از یک سنی بهبعد مثلاً از هفت-هشت سالگی که کودک فعال میشود و به فواصل دور میرود، خطرات را بیشتر حس میکند، از بسیاری از جانورانی که در کودکی نمیترسید حالا میترسد. همینطور نسبت به غریبه، که ما غیر از افرادی که در قبیلهٔ خودمان زندگی میکردند، دیگران برای ما دشمن بودند و بنابراین، همواره ما نسبت به غریبه -کسانی که نمیشناسیم- یک نگاه با سوءظن داشتیم و هنوز هم شما این را در کودک انسانی میبینید. یعنی ما به خطرات اجتماعی محیطی پاسخ میدهیم که ما را تهدید میکردند و به منابعی علاقه نشان میدهیم که برای ما مفید بودهاند. آن خطرات و این منابع خیلی قبل از این هستند که ما وارد این زندگی مدرن شده باشیم. مثلاً ما همه از مار میترسیم حتی جوامعی که در مناطقی زندگی میکنند که امروزه اصلاً مار سمی در آنجا وجود ندارد، هنوز هم تحتتأثیر پیشینهٔ تکاملی خودشان از مار میترسند. وقتی برای اولینبار با مار روبهرو میشوند، وحشت میکنند؛ درحالیکه شما کمتر کسی را میبینید که از عرض یک اتوبان بخواهد رد بشود و وحشت داشته باشد از اتومبیل، یا اینکه از سیم برق بترسد. ما این ترسها را باید بهشیوهای آموزشی در افراد نهادینه کنیم و هر اندازه هم که در این مورد تلاش میکنیم، هرگز بهاندازهای که ترسهای غریزی فعال و مؤثر هستند، نمیشود.
چرا برای این ایده نام «مدرسهٔ طبیعت» را انتخاب کردید و بر این عنوان در همهٔ این سالها علیرغم فشارهای موجود ابرام داشتهاید؟
این ایده، ایدهٔ تأمین تجربهٔ طبیعت برای کودکان تا ۱۱ و ۱۲ سالگی است. یعنی اینکه کودکان از همهٔ سنین، باهم در فضای بیرون، در محیط طبیعی، از طریق تجربهٔ خودشان، تعامل خودشان با یکدیگر و با عناصر طبیعی، بدون اینکه هیچ آموزش تحمیلی وجود داشته باشد، بیاموزند. ولی مدرسهٔ طبیعت درواقع بهترین نهادی است که میتواند فضای چنین تأمین تجربهای را فراهم کند. اما اینکه چرا عنوان مدرسه برای این ایده انتخاب شده، به چند دلیل است: نخست اینکه ما مدرسهٔ کلاسیک داریم. این مدرسه جایی است که کودکان ما در آن معیوب، لَخت، بیانگیزه و بدون آینده بار میآیند و ما میخواستیم که یک آلترناتیو در مقابل مدرسهٔ کلاسیک باشد که یک زمینهٔ دیالوگ، یک زمینهٔ گفتوگوی ملی فراهم شود. چراکه دیگران از خودشان بپرسند این چه مدرسهای است که کلاس ندارد، این چه مدرسهای است که درس داده نمیشود، این چه مدرسهای است که طرحِ برنامه ندارد و بچهها فقط در آن آزادند و بازی میکنند. بنابراین، عنوان مدرسه برای ایده میتوانست درواقع سرآغاز یک دیالوگ اجتماعی، یک دیالوگ ملی باشد. همینطور که این دیالوگ درگرفت و تا امروز بهخوبی در حال پیشرفت است.
دوم اینکه اگر مدرسه جایی است که کودک در آن درس میگیرد، اینجا مدرسهٔ واقعی است! این مدرسه، مدرسهٔ میلیونساله است و ما در دوران تکاملی خودمان در این چند میلیون سال، کودکیمان در این مدرسه گذشته است. ما همهچیز را از طریق تعامل با هم و تعامل با عناصر طبیعت یاد میگرفتهایم. هنوز که هنوز است، هیچ مردمشناسی در هیچ جامعهٔ بدوی ندیده است که بزرگسالان به کودکان چیزی را بیاموزند. کودکان بازی میکنند و در جریان بازی، خودشان همهچیز یاد میگیرند. من فکر نمیکنم که کسی از یک شکارچی در جامعهای شکارچی-گردآورنده یا از زنی که فعالیتهای گردآوری مواد میکند، تواناتر باشد. بهدلیل اینکه همهچیز آن طبیعت را میشناسد و همهٔ این را از رهگذر تجربهٔ خودشان بهدست آوردهاند، نه آموزش بزرگسالانشان. سوم اینکه این نهاد در بقیهٔ نقاط دنیا هم بهعنوان مدرسه شناخته میشود. «نیچر اسکول» در بقیهٔ دنیا گفته میشود یا اگر برای بچههای زیر شش-هفت سال باشد، «نیچر کیندرگاردن» یا «وایلد کیندرگاردن» گفته میشود. بنابراین، استفاده از عنوان مدرسه برای این نهاد سابقه دارد. ما در این ۱۰ سال هم دیدهایم که کودکان در این فضا وقتی بهحال خود رها میشوند، تا چه اندازه توانا، سالم و شاداب بار میآیند و مدرسهٔ واقعی درواقع همین است.
آن مدرسهای که ما بهعنوان مدرسهٔ کلاسیک ساختهایم در دنیا بیشتر از ۲۰۰ سال و در ایران بیشتر از صد سال سابقه ندارد و در همین فاصلهٔ کوتاه همهٔ معایب خودش را بروز داده، بهگونهای که امروز بسیاری از مردم بهطور جد فکر میکنند که آیا باید بچههایشان را بهچنین مدرسههایی بفرستند یا خیر. حتی آقای «دانشآشتیانی»، وزیر اسبق آموزشوپرورش، خود در یک گفتوگو عنوان میکند که آرزوی ما این است که یک روزی مدرسهٔ طبیعت را جایگزین مدرسهٔ ابتدایی کنیم. یعنی بسیاری از عناصر فعال و پویا و خلاق نظام مدیریت آموزشوپرورش خودمان هم بهاین نتیجه رسیدهاند که درواقع «مدرسهٔ طبیعت» نهادی است که کودکان باید کودکیشان را در آن بگذرانند.
عید فطر، گرچه عیدی است که پس از ورود اسلام به ایران، جزو مناسبتهای این دیار قرار گرفته، اما مانند همهٔ مناسبتهای اسلامی که با میراث فرهنگی ایران گره خورده، رنگوبوی ایرانی بهخود گرفته است و مردم هر خطه از کشور، آن را به رسم خود جشن میگیرند. در میان همهٔ تفاوتهایی که برگزاری آیینهای عید فطر در مناطق مختلف دارد، رسم خوزستانیها را شاید بتوان متفاوتتر از هر جایی دانست. عربهای خوزستان عید فطر را مهمتر از هر عیدی در طول سال برگزار میکنند و هر آنچه را که در عید نوروز رسم است، در این عید بجا میآورند. از خانهتکانی گرفته تا خرید لباس نو و خرید پیش از عید و دیدوبازدید. همین اهمیت هم موجب شده است بازارهای خوزستان در ایام ماه رمضان و بهویژه در روزهای پایانی این ماه رونق دیگری بگیرد که بیش از همه میتوان این رونق را در بازارهای سهگانهٔ اهواز یعنی «نادری»، «کیان» و «فرحانی» دانست.
بازارهای سهگانه
یک فعال و دوستدار میراث فرهنگی خوزستان با بیان اینکه پایان رمضان و آغاز عید فطر در میان مردم عرب خوزستان با دو رسم «امالوسخ» و «امالحلس»» همراه است به «پیام ما» میگوید: «امالوسخ یا روز چرکین روزی است که مردم عرب طی آن به نظافت خانهها خود میپردازند، اجناس جدید برای منزل خریداری و خانه را برای فرارسیدن عید و اکرام مهمان تمیز و آماده میکنند. و امالحلس که نامی محلی و قدیمی از ایام رمضان است بهمعنای روز نظافت و رسیدگی شخصی است و در این روز مردم به ظاهر خود رسیدگی میکنند.»
در میان همهٔ تفاوتهایی که برگزاری آیینهای عید فطر در مناطق مختلف دارد، رسم خوزستانیها را شاید بتوان متفاوتتر از هر جایی دانست. عربهای خوزستان عید فطر را مهمتر از هر عیدی در طول سال برگزار میکنند و هر آنچه را که در عید نوروز رسم است، در این عید بجا میآورند
«قاسممنصور آلکثیر» با بیان اینکه در این روزها همهٔ بازارهای شهرستانهای مختلف رونق خاصی دارد، میافزاید: «همهٔ بازارهای خوزستان حالوهوای خاصی دارند؛ از بازار دانیال در شوشدانیال، سوقالکویت یا بازار کویت و بساطیهای آخر شب در سوسنگرد، شوشتر، بازار امیدیه، شادگان و حمیدیه تا بازارهای خرمشهر و کوره و آبادان و دیگر شهرها تا شب عید فطر ادامه دارد. اما ازآنجاکه اکثر اهالی خوزستان برای خرید به اهواز سر میزنند، بازارهای اهواز حالوهوای دیگری دارد.»
او سه بازار اصلی اهواز در این ایام را «نادری»، «کیان» و «فرحانی» نام میبرد و توضیح میدهد: «در تاریخ طبری به نام سوقالاهواز اشاره کرده که بهمعنای بازار اهواز است و از آن زمان بهعنوان بازار بزرگ در بین شهرستانیها و روستاها جا افتاده بود. با نگاهی به تاریخ طبری و همچنین خریدهای عید فطر این تردد میان شهرستانها با اهواز را میتوان رسمی دیرین در نظر گرفت.»
بازار نادری
اولین بازار «نادری» است که در مرکز شهر اهواز قرار گرفته و یک بازار در دل خود دارد که برای غیرعربها با نام «بازار عربها» و در میان خود عربها با نام «سوق عبدالحمید» شناخته میشود. این بازار بهویژه پاتوق زنان سن بالای عرب است که در آن بهدنبال پارچههایی با سبک و سیاق عربی هستند.
یک فعال و دوستدار میراث فرهنگی خوزستان با بیان اینکه پایان رمضان و آغاز عید فطر در میان مردم عرب خوزستان با دو رسم «امالوسخ» و «امالحلس»» همراه است به «پیام ما» میگوید: «امالوسخ یا روز چرکین روزی است که مردم عرب طی آن به نظافت خانهها خود میپردازند، اجناس جدید برای منزل خریداری و خانه را برای فرارسیدن عید و اکرام مهمان تمیز و آماده میکنند
آنطورکه آلکثیر توضیح میدهد این بازار نسبت به همهٔ بازارهای منتهی به نادری پاخور بیشتری دارد و دو سرای آن یعنی «سرای عجم» و «سرای دادرس» هم ثبت ملی شده است.
بهگفتهٔ این فعال میراث فرهنگی، «سوق عبدالحمید» یک راستهٔ بافت سنتی و میراثی اهواز محسوب میشود که در آن آجیل و خشکبار، ماهی و لباسهای محلی عربی، عود، بخور و دلهٔ قهوه (قهوهجوش عربی) یافت میشود.
بازار کیان
در «بازار کیان» هم مانند «سوق عبدالحمید» طنین و ترنم موسیقی عربی محلی را از گوشهوکنار دکان و مغازه و دستفروشها میتوان شنید. تفاوت این بازار با نادری این است که این بازار در منطقهٔ کوی علوی در شرق اهواز اکثراً پاتوق آنهایی است که میخواهند وسیلهٔ خانه تعویض کنند. آلکثیر در این باره توضیح میدهد: «عید فطر برای عربها عیدی است که مردم مانند نوروز خانهتکانی میکنند و برای خانههایشان وسایل نو میخرند و وسایل کهنه را تعویض میکنند. در این بازار علاوهبر همهٔ وسایل خانه، مبلهای خاصی بهنام مبل خلجی که عربها در اتاقهای پذیرایی یا همان مضیف استفاده میکنند، به فروش میرسد. همچنین خوراکیهای عید هم در این بازار یافت میشود.»
بازار فرحان
بازار بعدی که آلکثیر دربارهٔ آن صحبت میکند، بازار «فرحانی» است؛ بازاری که میتوان گفت بزرگترین محل تولید لباسهای محلی خوزستانیهاست: «از یک ماه قبل از ماه رمضان این بازار شلوغ میشود. بسیاری از مردان برای سفارش دوخت لباس عربی یعنی دشداشه، به این بازار مراجعه میکنند.»
بهگفتهٔ این فعال فرهنگی، در این بازار غیر از لباس مردانه چفیههای رنگارنگ و متنوع هم به فروش میرسد و همچنین مردم عطر و بخور عربی برای خانهها و همینطور لباسهایشان، منقل با ذوق و سلیقه عربی، قهوهجوشهای متنوع، ظرفهای پذیرایی و استکانهای کوچک کمرباریک که عربها خیلی از آن استفاده میکنند را از این بازار تهیه میکنند.
او با تأکید بر اینکه این بازارها در ایام منتهی به عید فطر از دم غروب تا نزدیکهای اذان صبح باز هستند، میگوید فعالان میراث فرهنگی بارها از مسئولان خواستهاند که بهویژه در این ایام به بازار «فرحانی» توجه کنند؛ زیرا این بازار بزرگترین بازار محلی تولید البسهٔ مردم عرب است و قابلیت ثبت ملی، حمایت از تولیدکنندگان و ساماندهی را دارد.
بازار عیدیا
بازارهای عید فطر خوزستان فقط محدود به اهواز نیست و در بهبهان هم بازاری بهنام «عیدیا» در روزهای عید نوروز و همچنین عید فطر برگزار میشود. این را «خیرالله محمدیان»، از پژوهشگران بهبهان میگوید و میافزاید پیشینهٔ بازار «عیدیا» یا بازار «بیبیخدیجه» به زمان قاجاریه بازمیگردد. البته این بازار پیش از این دوره هم برپا میشده، ولی مستندات موجود قدمت آن را از زمان قاجار نشان میدهد.
او با بیان اینکه مشتریان این بازار، کودکان و نوجوانانی هستند که پس از دریافت عیدی از بزرگترها بههمراه والدین برای خرید میآیند، میگوید صبح روز عید فطر همه آمادهٔ شرکت در نماز عید فطر میشوند: «صبح روز عید نیز معمولاً مردم به مساجد میروند و عید را بهصورت دستهجمعی و با حضور روحانیون با خواندن دعای عید فطر به یکدیگر تبریک میگویند. جوانان نیز در محلی بهنام بیبیخدیجه که بازار عید در آن برگزار میشود، جمع میشوند و به خریدوفروش انواع و اقسام تنقلات و شیرینیجات میپردازند. این جشن صبح تا ظهر برقرار است و پس از آن مردم استراحت میکنند و بنابه فصل روز عید مشغول سرگرمیهای خارج از شهر همانند رفتن به باغها و کنار رودخانه میشوند.»
فراموشی دستورالعمل مقابله با سگهای ولگرد
جهان امروز، رابطهٔ انسان با حیوان را تغییر داده است؛ رابطهای که گاه شکل عاطفی بهخود گرفته و آنان را به مطمئنترین همراهان و همدمان انسان بدل کرده است و گاه رابطهٔ خصمانهای میشود که بهنام حیوانآزاری میشناسیم. بااینحال، گاه این رابطه بدون آنکه ابعاد دقیق و مشخصی از چگونگی اتفاق افتادن آن مشخص باشد، به تعارض قابلتوجهی منجر شده است. تعارضی که نهفقط میان جانوران و انسانها وجود داشته باشد بلکه گروههای انسانی متفاوتی با عقاید و آرای مختلفی را هم به مناقشه کشانده است. یکی از این روابط پیچیده در ایرانِ امروز که معضلی همچنان حلنشده باقی مانده است، موضوع سگهای پرسهزن، بدون صاحب و ولگرد است که برایشان نقشی در مناسبات اقتصادی یا اجتماعی مانند نگهبانی، پرستاری، همکار پلیس و مانند آن قائل نیستیم و بیشک دارای جمعیت غیرقابلکتمانی در شهرها و روستاهای ایران هستند.
۱۵ سال از تدوین و ابلاغ دستورالعمل مقابله با سگهای ولگرد میگذرد، اما این دستورالعمل حتی در حد ایجاد یک مکان مشخص از سوی شهرداریها اجرا نمیشود
جمعیتی دردسرآفرین که گاه بهرغم چهرهٔ جذاب و نگاه معصومشان، آسیبهای غیرقابلجبرانی وارد کردهاند. شهریور سال گذشته مرکز پژوهشهای مجلس گزارش قابلتأملی با عنوان «مروری بر چالشهای مدیریت سگهای پرسهزن آزاد در کشور» منتشر کرد. گزارشی که مسئله را از یک آسیب شهری و اجتماعی و بهداشتی به حوزهٔ اقتصاد نیز سوق میداد.
این گزارش تأکید میکرد که «از دیدگاه جانورشناسی، سگها جزء حیوانات اهلی طبقهبندی میشوند و لذا به هیچیک از زیستگاههای طبیعی در کرهٔ زمین تعلق ندارند. این بدین معناست که ورود آنها به هریک از زیستبومهای حیاتوحش، بهمنزلهٔ ورودی گونههای غیربومی یا مهاجم میتواند تلقی شود.»
براساس یک تعریف سگ پرسهزن آزاد (ولگرد)، به هرگونه سگ گفته میشود که فارغ از بلاصاحب بودن یا دارای صاحب بودن، کنترلی بر رفتار آن نباشد. از جمله آثار این حیوانات بر حیاتوحش میتوان به مواردی مانند شکار مستقیم گونههای جانوری حساس، رقابت غذایی با سایر جانوران، اثر بیماریزایی، اثر هیبرید شدن با سگسانان وحشی و ایجاد وضعیت فضای ناامن اشاره کرد.
هزینهٔ هنگفت
گزارش دفتر مطالعات زیربنایی مرکز پژوهشهای مجلس نوشته بود: «درخصوص تأثیرات این گونهٔ جانوران بر سلامت شهروندان و محیطهای اجتماعی میتوان به مواردی نظیر شیوع بیماریهای قابل انتقال بین سگ و انسان (نظیر هاری و کیست هیداتیک)، تهدید بهداشت عمومی و آلودگی محیطزیستهای انسانساخت، سگگزیدگی و تلفات انسانی و سلب آرامش روانی اشاره کرد. آمار ارائهشده توسط مرکز مدیریت بیماری های واگیر وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی کشور نشان میدهد علیرغم آنکه طی دو سال گذشته، هزینهای بالغ بر ۹ میلیون یورو جهت واردات واکسن ضدهاری انسانی به کشور صرف شده است، طی همین مدت ۳۰ نفر جان خود را بهدلیل ابتلا به این بیماری از دست دادهاند.
کمیسیون بند ۲۰ ماده ۵۵ قانون شهرداریهای کشور، این نهاد را مسئول حفظ سلامت جانی و روانی شهروندان در معابر شهری معرفی میکند
با بررسی و انجام مطالعات تطبیقی دربارهٔ رویکرد اتخاذشده در سایر کشورها مشخص شده است که چالشها و موانعی نظیر عدم وجود قانون جامع مدیریت سگها، جایگاه کمرنگ سازمان دامپزشکی کشور در مدیریت سگهای پرسهزن آزاد، عدم آموزش و فرهنگسازی کافی در زمینهٔ سگها، ایجاد کانون سگهای پرسهزن آزاد بهواسطهٔ دسترسی آزاد به پسماندها و غذارسانی غیراصولی، عدم توجه به نقش و ظرفیت سمنها در حوزهٔ مدیریت سگهای پرسهزن آزاد، عدم وجود پایگاه دادهٔ مناسب برای جمعیت سگهای ولگرد و عدم توجه کافی به واکسیناسیون ضدهاری سگها در مسیر حل معضل سگهای پرسهزن آزاد در کشور وجود دارد.»
بعد از انتشار این گزارش و بازتاب آن در رسانهها، گروههای زیادی با عنوان حامی حقوق حیوانات، واکنشهای زیادی نشان دادند؛ اما در هیچیک از این واکنشها پاسخی برای جلوگیری از حوادث تلخ و پرتکرار کشور که از سوی سگهای پرسهزن عمدتاً بیمار رخ میدهد، وجود نداشت. در آخرین مورد یک سگ که مسئولان محلی احتمال هاری آن را مطرح کردهاند، ۱۶ نفر را در یزد گاز گرفت و روانهٔ بیمارستان کرد. تعداد مصدومانی که میتواند معادل یک تصادف رانندگی زنجیرهای، سیل یا ریزش یک ساختمان قلمداد شود. در یکی از تلخترین نمونهها، آبان سال گذشته یک کودک سهساله قربانی سگگزیدگی شد و جانش را از دست داد. بهرغم دلبستگی ما به حیوانات بهویژه سگها که اغلب دوستیای مثالزدنی با انسان دارند، اینها نمونههای گزندهای از واقعیت است. شبیه واقعیت جامعهٔ انسانی با حضور انسانهایی که آنها را خطرناک قلمداد میکنیم.
قانون وجود دارد
اگر چه برخی منتقدان بر این باورند که در کشور قانون جامعی در مورد مدیریت سگهای پرسهزن وجود ندارد، اما قانونگذار در بخشهایی مسئولیت مدیریت این زمینه را به سازمانهای مرتبط سپرده است. یکی از این نهادها که مطابق با اساسنامهٔ تشکیل، موظف به اقدام مقتضی برای حفظ جان، مال و سلامت شهروندان در شهر شده، شهرداری است.
آبان سال گذشته نیز ایرنا خبری بهنقل از «غلامرضا ابدالی»، مدیرکل دفتر حفاظت و مدیریت حیاتوحش سازمان حفاظت محیطزیست، در همین ارتباط منتشر کرده بود. بهگفتهٔ ابدالی، نبود یک قانون مصوب که تکلیف دستگاهها را دربارهٔ سگهای بلاصاحب و گلّهدار مشخص کند، مشکلساز شده است و نیازمند تصویب قانون در این زمینه هستیم: «وزارت کشور و شهرداریها دستگاههای متولی و مسئول سگهای بدون صاحب هستند. بنابراین، باید پیشنهاد اولیهٔ این قانون از جانب آنها باشد تا با همکاری دستگاههای دیگر از جمله سازمان حفاظت محیطزیست، دامپزشکی، وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی و سایر دستگاههای دستاندرکار این قانون تهیه شود و بعد در کمیسیونهای تخصصی بررسی شود و درنهایت در مجلس شورای اسلامی به تصویب برسد.»
او تأکید کرده بود: «در این زمینه وزارت کشور محور است و مسئولیت مستقیم دارد و باید تمام دستگاههای دیگر هم در کنار وزارت کشور و شهرداری پای کار باشند تا هرچه زودتر این قانون تهیه و سگهای بدون صاحب تعیینتکلیف شوند. تاکنون در زمینهٔ ساماندهی سگهای بدون صاحب جلسات متعددی در سطوح مختلف برگزار شد، اما چون قانونی در این زمینه نبود، همگرایی به وجود نیامد و مسئله همینطور بینتیجه مانده است. اما باید در جلسات بعدی ابعاد موضوع بهطور کامل و با جزئیات بررسی شود. سازمان حفاظت محیطزیست هم بهعنوان یک دستگاه ناظر و حاکمیتی پیگیر این مسئله است.»
دیماه ۱۴۰۲، بهنظر میرسید جلسههای داخلی دولت در این زمینه نتیجه داد و دولت به تصمیم واحدی دربارهٔ سگهای پرسهزن رسید و وزیر کشور اعلام کرد شهرداریها باید اقدام به جمعآوری سگهای ولگرد کنند.
«احمد وحیدی» که پس از جان باختن کودک سهساله در اثر حملهٔ سگهای ولگرد این خبر را اعلام کرده بود، گفت: «این حیوانات حتماً باید از این وضعیت که به مردم آسیب میرسانند، بیرون بیایند و شهرداریها حتماً باید آنها را جمعآوری کنند.»
بهگفتهٔ وحیدی، دستگاههای مربوطه طبق دستورالعمل نسبت به عقیمسازی برخی سگهای ولگرد اقدام کردند که این اقدامات هزینههای زیادی در پی دارد. سگهای ولگرد باید حتماً از وضعیتی که باعث آسیب وارد آمدن به شهروندان شوند، بیرون بیایند. همچنین، باید شهرداریها به جمعآوری این سگها اقدام کنند.
۱۵ سال فراموشی
گفتههای وزیر کشور در حالی بیان شده بود که پیشتر و در سال ۹۶، کارگروهی به محوریت وزارت کشور برای تعیینتکلیف چگونگی مقابله با سگهای ولگرد ایجاد شده بود که تکرار حوادث گزیدگی با سگ نشان از کارکرد پایین آن داشت. اکنون و بعد از دستور وزیر کشور در دولت سیزدهم نیز بهنظر میرسد شهرداریها همچنان منفعلانه عمل میکنند.
علاوهبراین، کمیسیون بند ۲۰ ماده ۵۵ قانون شهرداریهای کشور، این نهاد را مسئول رفع مزاحمت ایجادشده برای شهروندان بهویژه در مورد جانوران میکند. همچنین در سال ۸۷، دستورالعمل مقابله با سگهای ولگرد از سوی دفتر هماهنگی خدمات شهری دبیرخانهٔ ستاد مرکزی کنترل جمعیت حیوانات ناقل بیماری به انسان تدوین و به شهرداریهای سراسر کشور ابلاغ شد.
اهداف این دستورالعمل اینگونه اعلام شد: «بیماریهای قابلانتقال به حیوان و انسان از طریق شناسایی کانون تجمع سگهای ولگرد و کنترل جمعیت آنها با انتخاب روش مناسب ارتقای سطح آگاهیهای عمومی دربارهٔ رعایت اصول بهداشتی در مواجهه با حیوان مزاحم با اولویت سگهای ولگرد.»
مطابق این دستورالعمل کارگروههای استانی کنترل جمعیت این حیوانات متشکل از معاون امور عمرانی استانداری بهعنوان رئیس کارگروه مدیرکل دفتر امور شهری استانداری نمایندهٔ معاونت سیاسی و امنیتی استانداری مدیرکل دفتر امور روستایی استانداری و حدود ۱۰ سازمان مرتبط دیگر استانی است. وظایف کارگروه استان برنامهریزی لازم برای اجرای مصوبات ستاد مرکزی پشتیبانی از اجرای طرحها در استان، حمایت از فعالیتهای کارگروه شهرستان و نظارت بر فعالیت آنها، برگزاری جلسات منظم حداقل هر سه ماه یکبار و ارائهٔ پیشنهاد و گزارش جلسات به ستاد مرکزی برنامهریزی لازم برای برگزاری دورههای آموزشی مصوب ستاد مرکزی، بررسی درخواستهای واصله از کارگروههای شهرستان برای تعداد سلاح بیهوشی درخواستی و انعکاس و پیگیری آن از ستاد مرکزی تقسیم استان به مناطق عملیاتی جهت ایجاد مراکز کنترل جمعیت سگهای ولگرد و انتخاب شهرداران متولی این مراکز عنوان شده است.
این دستورالعمل جزئیات اجرا را نیز مشخص کرده است. طبق آنچه وزارت کشور ابلاغ کرده بود، محل نگهداری حیوانات مزاحم مرکز کنترل جمعیت حیوانات مزاحم در شهرداریهای دارای مجوز کارگروه استانی با مشخصات زیر ایجاد میشود: «این محل باید در خارج از محدودهٔ مناطق مسکونی که به تأیید کارگروه شهرستان رسیده باشد، مکانیابی شود و واجد مشخصات زیر باشد: فضای مسقف شامل یک واحد اداری، عرصهٔ فضای باز به وسعت حداقل ۳۰۰ مترمربع که دو نوع قفس را شامل قفس نگهداری جهت نگهداری موقت حیوانات صیدشده و قفس قرنطینه جهت نگهداری موقت حیواناتی که توسط دامپزشک غیرمفید تشخیص داده شده باشد، دارا باشد. همچنین، واحد زندهگیری سگهای ولگرد با حضور افراد زیر تشکیل میشود: راننده یک نفر، نیروی کارگر کارآزموده دو نفر، کاردان دامپزشکی یک نفر، دامپزشک بهعنوان مسئول فنی طرح مستقر در مرکز کنترل، مأمور تیرانداز با سلاح بیهوشی. تعداد واحد زندهگیری براساس گستردگی منطقه مورد عمل و برآورد تعداد سگهای ولگرد اولویتهای زمانی اجرای طرح و غیره.»
بااینحال، این دستورالعمل در اکثر مناطق کشور یا به اجرا نرسید و یا اگر رسید بهشکلی دور از آنچه دستورالعمل میگفت انجام میشد. مشابه آنچه در نیمهٔ دههٔ ۹۰ در گرگان رخ داد و اعتراض بسیاری از اهالی را برانگیخت. بهنظر میرسد قانون تکلیف را مشخص کرده است، اما اجرا نشدن و یا اجرای بد آن خود به چالش سگهای ولگرد دامن زده است.
ایست قلبی کاوشهای باستانشناسی
آمارهای رسمی نشان میدهد طی سالهای ۱۳۹۵ تا ۱۳۹۹ سرقت، تجارت اشیای تاریخی و استفاده از فلزیاب رشد ۷۹ درصدی و حفاری غیرمجاز هم بیشترین عناوین مجرمانه در حوزهٔ میراث فرهنگی را داشته است. «محمداسماعیل اسمعیلی جلودار»، رئیس هیئتمدیرهٔ انجمن علمی باستانشناسی ایران و عضو هیئتعلمی گروه باستانشناسی دانشگاه تهران در گفتوگو با «پیام ما» دربارهٔ چرایی این عقبماندگی و آسیبهایی که این عقبماندگی در حوزهٔ میراث برجا گذاشته به نکات مهمی اشاره میکند.
کاوشهای باستانشناسی در ایران در چه وضعیتی قرار دارد؟
همهٔ ما میدانیم کاوش با اهداف مختلفی انجام میشود که در یک نگاه کلی به کاوش علمی پرسشمحور، کاوش استعلامی و کاوش نجاتبخشی قابلتقسیم است. هر کشور مطابق با نیازها و شرایط خاص خود به کاوش توجه میکند. با توجه به وضعیت ایران که درحالتوسعه است و پروژههای عمرانی مختلفی را در حال اجرا دارد، مطالعات باستانشناسی نجات الزامی است و فقط مشمول کاوش نمیشود، بلکه حجم عظیم آثار در معرض خطر آن و اهمیت کاوش در پاسخ به پرسشهای علمی دربارهٔ جوامع انسانی از گذشتههای دور (پارینهسنگی) تا به امروز هم مطرح است. از سوی دیگر نقش باستانشناسی در دیپلماسی فرهنگی و هویت فرهنگی جوامع در مقابله با تهاجم فرهنگی و اتحاد ملی ایجاب میکند تا در مناطق مرزی کشور شاهد انجام کاوشهای منظم باشیم که بهعنوان نمونهٔ پهنهٔ خلیج فارس یا مرزهای شرق و شمالشرق و نیز شمالغرب و غرب را میتوان مثال زد. با این ضرورتها وقتی به وضعیت کاوش باستانشناسی در ایران نگاه میکنیم، بدون تردید با این مسئله مواجه میشویم که در این حوزه بهشدت عقب هستیم و این عقبماندگی بهویژه در حوزهٔ باستانشناسی خلیج فارس مشهود است.
پیشیگرفتن کشورهای همسایهٔ ایران در این حوزه چه آسیبهایی برای حوزهٔ فرهنگی ایران دارد؟
یکی از مهمترین آسیبها دربارهٔ این عقبماندگی، این است که دولتهای عربی با صرف بودجههای هنگفت و با دعوت از باستانشناسان غیربومی بهویژه غربیها اقدام به انجام کاوشهای باستانشناسی گسترده میکنند و شرط خود را برای این پشتیبانی، قرار دادن نقشه، نام و عنوان جعلی خلیج فارس در نشر گزارشها تعیین کردهاند. آنها سرمایهگذاریهای هنگفتی در مطالعات باستانشناسی کردهاند و در پروژههایشان، از باستانشناسان بینالمللی هم دعوت میکنند. با کمی بررسی متوجه میشویم نسل اول این باستانشناسان، همان کارشناسانی هستند که پیش از انقلاب در کاوشهای باستانشناسی کشور ما حضور پررنگ داشتند و پس از انقلاب با توجه به شرایط بهوجودآمده، قطع همکاری ایران با آنها و جنگ، برای ادامهٔ مطالعات خود به کشورهای همجوار ایران کوچ کردند.
انجام نشدن کاوش باستانشناسی در سیراف این اجازه را به مسئولان شهری و نهادهای مرتبط داد تا در یک ترفند عجیب، ساختمانسازی در عرصهٔ آن را با دور زدن قانون انجام دهند و امروز آن را تبدیل به یک بحران فرهنگی کنند. این موضوع بهگونهای است که حتی بیم آن میرود بهزودی این چالش بهعنوان یک تجربهٔ جهانی تلخ در تخریب آثار فرهنگی زبانزد خاص و عام در دنیا بشود
در این زمینه کشورهای حوزهٔ خلیج فارس بیشترین بهره را بردند. برخلاف کشورهای عربی، برنامههای بلندمدت باستانشناسی در ایران بسیار محدود است و کاوشها بهشکل هیجانی و مقطعی آن هم بیشتر بر اثر یک اتفاق انجام میشود. هرچند با شروع هر دولتی شاهد برنامههای جدید کاوش هستیم، اما درنهایت چیزی جز چالش بودجه، ترمز فعالیت و توقف اجرای برنامهها اتفاق نیفتاده است. بهنظر من وضعیت بسیار بدی بر کاوش باستانشناسی کشور حاکم است و نبود ضوابط مشخص در تعیین بودجهٔ کاوش و در اختیار قرار دادن این بودجه به سازمانهای غیرتخصصی همگی این افول را شدت داده است.
آسیب نبود انسجام در اجرای این برنامهها چیست؟
نبود انسجام در کاوشها باعث خسرانهای بزرگ فرهنگی به دولت و مردم شده است و حتی اتحاد ملی را هدف قرار میدهد. نمونهٔ اصلی این وضعیت در تپهٔ قیطریه یا کاوش مولوی در تهران است. با وجود ارزش تاریخی این دو منطقه که یکی استقرار در تهران را هزار و ۲۰۰ساله و دیگری بیش از هفت هزار سال کرد، با نداشتن برنامهٔ منظم از سوی متولیان و متوقف ماندن کاوشها در آنها و نیز نداشتن برنامهریزی در تبدیل این مکانهای باستانی به مکانهای گردشگری و فرهنگی شهر، صدمات جبرانناپذیری به میراث شهر تهران وارد شده است. حالا این موضوع به چالشی بزرگ بین مدیران شهری و شهروندان تبدیل شده که نتیجهٔ آن جز انشقاق، تفرقه و دودستگی نیست.
درواقع، نبود برنامهٔ منظم برای کاوشهای باستانشناسی ضربههای بسیار زیادی به محوطههای تاریخی میزند که زخم یکی از آنها در تهران سر باز کرده است. رهاشدگی محوطهٔ قیطریه و مولوی تهران پس از کاوش باعث شد تا کمکم مسئولان و مردم، آن منطقه را فراموش کنند و نتیجهٔ آن معضلی است که امروز با آن مواجهیم. مصداق بعدی سیراف است. انجام نشدن کاوش باستانشناسی در سیراف این اجازه را به مسئولان شهری و نهادهای مرتبط داد تا در یک ترفند عجیب، ساختمانسازی در عرصهٔ آن را با دور زدن قانون انجام دهند و امروز آن را تبدیل به یک بحران فرهنگی کنند. این موضوع به گونهای است که حتی بیم آن میرود بهزودی این چالش بهعنوان یک تجربهٔ جهانی تلخ در تخریب آثار فرهنگی زبانزد خاص و عام در دنیا بشود.
پس بهنوعی قادر به جبران این عقبماندگی نیستیم؟
در وضعیت فعلی ما از نظر باستانشناسی به هیچ عنوان نمیتوانیم خودمان را با کشورهای جنوب خلیج فارس مقایسه کنیم. همین حالا گروههای بزرگی بومی یا تیمهایی از کشورهای چین، انگلستان، فرانسه و… بهصورت مشترک در آن مناطق در حال کاوش و آموزش به دانشجویان و کارشناسان خود هستند. فرهنگسازی با ابزار باستانشناسی در این کشورها بهصورت مداوم و گسترده درحال انجام است و بهطور متناوب در حال ایجاد سایتها موزهها و مراکز فرهنگی خود هستند، اما این موضوع در ایران بسیار سادهانگارانه انجام میشود. بهعنوان نمونه ما در سال ۱۳۸۶ بعد از چند دهه کاوش باستانشناسی در سیراف را آغاز کردیم. ابعاد کاوش لایهنگاری ما بسیار محدود و پنج در پنج متر بود، اما همان زمان در امارات فقط ابعاد یک ترانشهٔ لایهنگاری توسط تیم انگلیسی، ۲۰ در ۲۰ متر بود، با تعداد بالای نیروهای انسانی. بهدلیل نداشتن بودجه یا هر مشکل دیگری، نتوانستیم اهمیت محوطههای باستانی، باستانشناسی و کاوشها را برای جامعه تبیین کنیم. همچنین بهدلیل نداشتن دقت در اجرای پیوست فرهنگی در پروژههای عمرانی کشور دچار خسران شدیم؛ چون اساساً پیوستهای میراث فرهنگی بهدرستی اجرا نشده و دستگاههای دیگر مسئولیت خود را بهدرستی انجام ندادهاند. بهاصطلاح باید بگویم که در باستانشناسی اگر نسبت سطح، تعداد و ابعاد و اهمیت میراث فرهنگی کشور را در نظر بگیریم، اکنون ما در ایست قلبی کامل هستیم.
بهجز ظرفیتهای باستانشناسی در جنوب، آیا در سایر نقاط کشور هم این توقف آسیبزا وجود دارد؟
در شمالشرق کشور هم محوطههای همنام وجود دارد که کشورهای دیگر تلاش میکنند با نامهای موردتأیید خودشان آنها را معرفی و بومیسازی کنند. بهطورکلی در تمامی محوطههای باستانی کشور، نقاطی از جمله بازههور، شوش، جندیشاپور یا فیروزآباد را در نظر بگیرید یا در همین تهران چال ترخان، تپهٔ میل، قیطریه و حتی در شمالغرب و غرب کشور و صدها مثال دیگر، وضعیت چگونه است و برنامهٔ ما چیست؟ آیا اینها قابلیت درآمدزایی و اشتغالزایی را ندارند؟ مگر تختجمشید، چغازنبیل، مقبرهٔ کوروش، پاسارگاد و اماکن تاریخی دیگر درآمدزایی کمی برای کشورمان دارند، آن هم درحالیکه سطح پژوهش در این مناطق در پایینترین سطح ممکن قرار دارد. چطور میشود کشوری مثل ایتالیا که همعرض ما در بحث بناهای یادمانی و تمدنی است، بیش از درآمدهای نفتی ما کسب درآمد کند، اما ما نتوانیم؟
رابطهٔ صنعت و میراث فرهنگی را چگونه میتوان برقرار کرد؟
در تمام دنیا اقدامات عمرانی هیچ زمانی متوقف نشده است. بهعنوان مثال زمانی که مصریها تصمیم گرفتند سد اسوان را احداث کنند، یک معبد تاریخی در محدودهٔ آن قرار داشت. آیا آن را نابود کردند یا با جابهجا کردن، آن را حفظ کردند؟ گزارشهایی که از آن زمان در دست است، نشان میدهد متخصصان عملیات انتقال این بنا به خارج از محدودهٔ پروژه را انجام دادند و درنتیجه اقدام حفاظتی صورتگرفته از نظر فرهنگی و فنی شگفتانگیزتر از عملیات ساخت آن معرفی شد و آن را یک اتفاق بزرگ در حفاظت از میراث بشری قلمداد کردند و در این زمینه شهرهٔ عالم شدند.
بهدلیل نداشتن دقت در اجرای پیوست فرهنگی در پروژههای عمرانی کشور دچار خسران شدیم؛ چون اساساً پیوستهای میراث فرهنگی بهدرستی اجرا نشده و دستگاههای دیگر مسئولیت خود را بهدرستی انجام ندادهاند. بهاصطلاح باید بگویم که در باستانشناسی اگر نسبت سطح، تعداد و ابعاد و اهمیت میراث فرهنگی کشور را در نظر بگیریم، اکنون ما در ایست قلبی کامل هستیم
در ایران هم یک تجربهٔ مشابه داشتیم که برای ساخت سد مخزنی در منطقهٔ ماکو کلیسای زور زور را جابهجا کردند. پس میتوان با برنامهٔ زمانی مناسب باستانشناسی هر دو برنامه را پیش برد. وظیفهٔ متولیان برنامهریزی درست پیش از یک عملیات عمرانی است، یعنی باید ابتدا پروژه از نظر مطالعات میراث فرهنگی مطالعه شود و بعد برای اجرای آن برنامهریزی کرد. اکنون بعد از سالها که من پیگیر بودم، این موضوع در حال به ثمر نشستن است و امید است قوانین آن هرچه سریعتر تصویب شود.
البته تخریب آثار باستانی فقط محدود به نبود برنامه یا تصرف از سوی نهادهای مختلف نیست. یک آسیب جدی دیگر هم وجود دارد؛ حفاریهای غیرمجاز. آسیب این اقدام را چطور ارزیابی میکند؟
بله و آمار آنها هم بسیار وحشتناک است. فشار اقتصادی، اطلاعات نادرست، اسناد دروغ و حتی مافیای این حوزه به سرعت گرفتن کاوش غیرمجاز در محوطههای تاریخی از سوی حفاران غیرمجاز دامن میزند. بهنظرم ایران در حوزهٔ حفاریهای غیرمجاز جزو کشورهای در وضعیت خطرناک قرار دارد و عاملیت اصلی آن نبود مشارکت از سوی نهادهای متولی در اطلاعرسانی و آموزش در این حوزه بهجز وزارت میراث است. زمانی که حوزهٔ مدیریتی هیچ برنامهای برای اطلاعرسانی و آگاهسازی باستانشناسی جامعه ندارد، این افراد در جستوجوی آثار باستانی به هیچ محوطهای رحم نمیکنند، مثل جستوجوی طلا در غارهای دوران پارینهسنگی که یافتن طلا در آنها ممکن نیست، مثل کهنترین غار ایران یعنی قلعه کرد با قدمت ۴۷۵ هزار سال.
اگر برنامهریزی مشخصی برای کاوشهای منسجم باستانشناسی و تکمیل این پروژهها در نظر گرفته شود، آیا میتوان به کاهش این حفاریهای غیرمجاز امیدوار بود؟
اگر برای کاوشهای باستانشناسی بخشی بهنام ارتباط با مردم محلی در نظر گرفته شود همان جوامع بومی حافظان محوطهها خواهند شد. تجربهٔ زیستی من از این مسئله، مقاومتهای ابتدایی مردم محلی در کاوش باستانشناسی، با هدف جلوگیری از گنجیابی است، اما در ادامه و با حضور جوامع محلی در کاوش، همراه شدن آنها را شاهد بودیم؛ حتی افرادی از آنها با تیمهای ما مشغول به کار و متوجه سختی کار و هدف فرهنگی آن شدند. افزایش آگاهی آنها از این حوزه باعث میشود که همین جوامع بومی نسبت به ارزشمند بودن تاریخی محل زندگیشان حساس شوند؛ اینکه در محل زندگیشان سکونت چندهزارساله وجود دارد و این مسئله حس تعلق و هویت در آنها را چندبرابر میکند. زمانی که کاوش مولوی تهران انجام شد، یکی از مسائلی که ما متوجه شدیم، ایجاد حس هویت فرهنگی مستقل در مردمان شهر تهران بود. در فضای مجازی و حتی مدارس ما این مسئله را رصد کردیم و بیشترین بازخورد را داشتیم. مردم خودجوش و بهشکلهای مختلف برای بازدید میآمدند، اما از همان زمان تمام تلاشها متمرکز بر مدفون و پنهان کردن آن محوطهٔ تاریخی بهجای ایجاد یک سایت موزه بود و درنهایت با کمک موزهٔ ملی ایران بانوی هفتهزارساله در موزه آرام گرفت. اگر کاوش باستانشناسی انجام شود، چه از لحاظ دینی و مذهبی و چه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی یک رشد متعادل در جامعه به وقوع میپیوندد. همین حالا در فضای مجازی برای پوشاک از برخی برندهای باستانی ایران استفاده میکنند و درآمدزایی خوبی شکل گرفته است. اگر آن را به همهٔ محصولات تعمیم دهیم، آیا نمیتوان رونق و توسعهٔ اقتصادی را انتظار داشت؟ این بدون در نظر داشتن قدرت پاک صنعت توریسم فرهنگی از جنبهٔ اقتصادی و فرهنگی آن است.
اما با وجود تمام چالشهای مطرحشده، در ایران ما با مسئلهٔ تحریم و مشکلات اقتصادی مواجه هستیم. چه باید کرد که حوزهٔ باستانشناسی این عقبماندگی را با وجود چنین معضلاتی جبران کند؟
بهنظرم اینها مشکل اصلی نیستند و درحقیقت ما اولویت را فراموش کردهایم. مدیرانی که در این زمینه تصمیمگیر و تصمیمساز هستند، باید آموزشهای لازم را ببینند. ما یک دورهٔ آموزشی را برای ناخداهای وزارت نفت برگزار و اهمیت دریانوردی را برای آنها که با کشتی تا چین و شرق آفریقا سفر میکردند، بازگو کردیم. در انتهای کار تمامی این افراد نسبت به آگاهی ایجادشده برایشان شگفتزده بودند و عنوان میکردند که پس از این آموزشها دریانوردی برای آنها با نگاه متفاوتی شکل گرفته است. ما هیچ زمانی بینیاز از آموزش نیستیم و باید در حوزهٔ باستانشناسی نگاه جدی برای آن شکل بگیرد، چون خسران ناآگاهی از این حوزه غیرقابلجبران است. نبود برنامهریزی در حوزهٔ باستانشناسی باعث میشود مردم ما بخشی از ثروت تاریخی خودشان را از دست بدهند، چون تصور میکردند که با هزینهٔ هنگفت و خرید یک دستگاه گنجیاب یا فلزیاب میتوانند به پول هنگفتی دست پیدا کنند؛ غافل از اینکه وارد یک مسیر غیرقانونی شدهاند و خسارتهای زیادی را متحمل خواهند شد. باید یک بازنگری عمومی در تمامی سطوح جامعه دربارهٔ برنامههای فرهنگی داشته باشیم و قدرت باستانشناسی را در جوامع دستکم و اندک نگیریم؛ چون میتواند انسجام و وحدت ملی را در ایران که بزرگترین کشور از نظر داشتههای فرهنگی در منطقه است، رقم بزند و درآمد اقتصادی هنگفتی را بهصورت مستقیم و غیرمستقیم نصیب جامعه کند. در کنار آن تقویت اشتراکات فرهنگی، قومی و نژادی در زیر پرچم مقدسی بهنام پرچم ایران را منجر خواهد شد.
امید به بازسازی فعالیتهای محیط زیستی
دیروز خبر عفو کارشناسان محیطزیست محکومشده در پروندهٔ جنجالی محیطزیستیها در زمانی کوتاه بین فعالان محیط زیست دستبهدست شد و خوشحالی را به میان آنها برد. بیش از شش سال از مفتوحشدن این پرونده گذشت و حالا با آزاد شدن این کارشناسان، پرونده در حالی مختومه میشود که جامعهٔ محیطزیستی ایران شباهتهای کمی نسبت به شش سال پیش خود دارد. در این شش سال، سوالات بیجواب زیادی دربارهٔ این پرونده و محکومیتهای سنگین متهمان آن مطرح شد. سیل توجیهها و اتهامهای مطرحشده در این پرونده کماکان نتوانسته است دستکم بخش اعظمی از افکار عمومی را دربارهٔ این پرونده اقناع کند و از طرفی استثنا شدن محکومان این پرونده از برخی امتیازات قانونی نظیر آزادی مشروط و مرخصیهای متصل بهآزادی و… بر ابهامهای این پرونده افزود.
اما جدای از این مسائل که بهطور مستقیم مرتبط با پرونده و محکومان آن بود، حواشی این پرونده نیز تأثیرات منفی فراوانی بر فعالیتهای محیطزیستی در کشور داشت. از واهمه و بلاتکلیفی فعالان این حوزه گرفته تا انتشار شبهعلم و اطلاعات نادرست در حوزهٔ محیط زیست، آسیبهایی بعضاً جبرانناپذیر بر پیکرهٔ فعالیتهای محیطزیستی آنهم در شرایط بحرانی امروز کشور وارد کرد.
از بهمنماه ۱۳۹۶ واژگانی چون «محیطزیست»، «حیاتوحش» و بسیاری مقولات مرتبط دیگر بهیکباره در کنار واژههایی همچون جاسوسی قرار گرفت. همین اتفاق باعث شد تا نهتنها فعالان مستقل این حوزه دربارهٔ ادامهٔ فعالیتهایی که سالها بهصورت داوطلبانه و با عشق انجام داده بودند تردید پیدا کنند. بلاتکلیفی جامعه و دولت در قبال پذیرش یا عدمپذیرش مشارکت گروههای مستقل در حفاظت محیط زیست شمار زیادی از فعالیتها را به محاق برد. چیزی بیش از سهسال طول کشید تا با هزار اما و اگر و ضوابط عجیبوغریب، دوربینهای تلهای بهعنوان پیشپاافتادهترین ابزارهای حفاظت و پایش حیاتوحش بار دیگر به معدودی از زیستگاههای حیاتوحش بازگردند.
ارتباط با کارشناسان خارجی و همکاری با آنان با هزار ترس و واهمه همراه بود و دیگر بهندرت ردپایی از سازمانهای مردمنهاد در فعالیتهای حفاظت محیط زیست دیده میشد. ظهور چهرههای جدید و بدون پیشینهٔ فعالیت محیطزیستی در بین فعالان از یکسو و بدبینیهای بهوجود آمده بین فعالان قدیمی از سوی دیگر، جامعهٔ فعالان محیط زیست را به جزیرههایی کوچک و جدا از هم تبدیل کرد که دیگر بهسختی میتوان همکاریهای فنی و علمی بین گروهها را مشاهده کرد. این میان ضربهای که مهاجرت متخصصان و کارشناسان نیز از دیگر ضرباتِ کاری بر پیکر نحیف جامعهٔ محیط زیست بود.
حالا اگرچه خبر مسرتبخش آزادی کارشناسان محیط زیست، بسیاری از تلخهای ششسال گذشته را کنار میزند، اما آنچه امروز با آن روبهروییم، کشوری با محیط زیست آسیبدیده، کارشناسان و فعالانی با انگیزهٔ پایین، افت شدید سرمایهٔ اجتماعی و البته هزاران کار زمینماندهای است که جز با مشارکت مردمی و حضور فعالانهٔ دلسوزان کشور راهی برای انجام آنها نیست. امروز بیش از هر چیز به بازسازی و نوسازی نیاز داریم. چه بازسازی جامعهٔ آسیبدیدهٔ محیط زیست، چهبازسازی امید به آینده، چه بازسازی محیطزیست بحرانزده و چه تغییر نگاههای تنگ گذشته که چنین واقعیاتی را در کشور رقم زده است. امروز روز امید است، روز بازسازی هر آنچه که دوست میداریم و عمرمان را بهپایش گذاشتهایم.
این پیشبینی، زمانی بیان میشود که چند روزیست دشت کاشان، روزهای رؤیایی برف و باران را پشت سر میگذارد. همین چند روز قبل برای چندمین بار نیاسر، قهرود، قمصر، برزک و روستاهای کوهستان برف و باران به خود دیدهاند. در شهر نوشآباد و کاشان، رکورد ۵۲ میلیمتر بارندگی در ۲۴ ساعت ثبت شده است و با وجود همهٔ اینها، غرش «النینو» هم در این دشت شنیده میشود.
پیشبینی دانشمندان چینی برای تابستان پیش رو در سال ۲۰۲۴ مو بر اندام آدم راست میکند. دانشمندان آکادمی علوم هواشناسی چین احتمالی ۹۰ درصدی را برای رکوردشکنی گرمای امسال، آنهم بهدلیل پدیدهٔ النینو پیشبینی کردهاند: «سال ۲۰۲۴ گرمترین سال تاریخ زمین خواهد بود.» هرچند امیدواریم این پیشبینی غلط از آب دربیاید، ولی آنطور که از شواهد پیداست، پر بیراه هم نیست.
النینو چیست؟ ساده اینکه یک پدیدهٔ هواشناسی است که هر چند سال اتفاق میافتد. میشود گفت یک ناهنجاریست که باعث تغییرات بزرگ اما موقت، در آبوهوای کرهٔ زمین میشود. تأثیرات آن عموماً جهانشمول و فراتر از منطقه و نواحی اکوسیستمی است.
از اینجا به بعدش، دیگر برای همه سخت میشود: ابتدا برای مرتعداران، سپس کشاورزان و باغداران و بعد تمام منابع آبی، دستخوش تغییر قرار میگیرد. مراتع و جنگلهای دشت کاشان، خود چند سالی است دچار خشکسالی شدید شدهاند. وضعیت آب کشاورزی هم رو به بحران است و عموماً چاههای کشاورزی آبخوان کاشان از عمق ۲۵۰ متری آب برداشت میکنند. آبخوان کاشان دیگر فرصت تغذیه ندارد و بارشهای اخیر نیز تنها میتوانند چشمهساران و قناتهای این دشت را نیمه جانی ببخشند. این را هم داخل پرانتز بگوییم که محال است این ۶۰ تا۷۰ میلیمتر بارش بتواند به عمق ۲۵۰ متری زمین نفوذ کند و آبخوان دشت را تغذیه کند! محال است، این حجم اندک بارش از بادهای خشک، تبخیر و تعرق جان سالم بدر ببرد و عمقی بیشاز چند سانتیمتری خاک را تر کند. بعد از بهار، ما میمانیم و دشتی تفتیدهتراز خود شهر کاشان.
آمارهای کارشناسی، ادعا دارند ما داریم ۹۰ درصد از منابع آبی کشورمان را برداشت میکنیم. معاون پشتیبانی شرکت مدیریت منابع آب ایران به خبرنگار «پیام ما» گفته است: «امسال کمبارشترین سال در ۶۸ سال گذشته بوده است.» برخی کارشناسان مانند «دکتر عباس مفیدی»، استادیار گروه جغرافیا دانشگاه فردوسی مشهد پدیدهٔ النینو را برای منطقهٔ خاورمیانه و از جمله ایران مثبت ارزیابی کرده و معتقدست با ترسالی همراه میشویم. ولی دیگران مانند «صادق ضیائیان»، رئیس سازمان ملی پیشبینی و مدیریت بحران به خبرگزاری فارس گفته است: «النینو هم تأثیرات زیادی بر ایران ندارد. شاید برای خشکسالی ایران کاری از دست این پدیده برنیاید.»
ولی همین که چند روزی است دشت کاشان در زمستان، احوال بهاری بهخود گرفته و مردم بعد از چندین سال، لذت درک و تماشای برف داشتند، شاید بدکی نباشد. هرچند ناگفته پیداست، شرایط «مراتع ییلاقی» دشت به مراتب بهتر از «مراتع قشلاقی» است. حداقل آنجا بهلطف این چند روز بارندگی برف، آبی برای شرب دام پیدا خواهد شد. حالا همهچیز میماند به بارشهای بهار، یعنی بارشهای پانزدهم فروردین تا پانزدهم خرداد و اگر باران ببارد، امید دجلهٔ پر آب و ویشنگی پُرعلف میتوان انتظار داشت.
فرصتی برای پیگیری حقابهٔ هریرود
در جریان سفر یک هیئت بلندپایهٔ طالبان به ترکمنستان در اسفندماه گذشته بر گفتوگوهای دوجانبه و لزوم همکاری عمیقتر در زمینهٔ مدیریت منابع آب بین طرفین تأکید شد. طرف ترکمنستانی در این دیدار خاطرنشان کرد که استفادهٔ منطقی از منابع آب در منطقه باید بر اساس هنجارهای شناختهشدهٔ عمومی حقوق بینالملل ناظر بر رژیم مصرف آب در رودخانههای فرامرزی، آبراهها و دریاچههای مرزی انجام شود.
البته نگرانی عمدهٔ طرف ترکمنستانی در زمینهٔ منابع آب مشترک با افغانستان، همچون دیگر کشورهای آسیای مرکزی، عموماً مربوط به رودخانهٔ آمودریا (جیحون) در شمال افغانستان و ترکمنستان و جنوب تاجیکستان و ازبکستان است؛ چراکه کانال قوشتپه که جهت انحراف بخشی از آب آمودریا به افغانستان از سوی طالبان در حال احداث است، پس از بهرهبرداری میتواند تا حدود ۲۰ درصد از آب این رودخانه را منحرف کند.
شایان توجه است که روند خشکشدن دریاچهٔ آرال بهعنوان ریزشگاه نهایی آب رودخانههای آمودریا و «سیردریا» بهدلیل سیاستهای توسعهمحور شوروی که مبتنی بر توسعهٔ بیضابطهٔ کشاورزی و بهویژه تولید پنبه در آسیای مرکزی بود، از اواخر دههٔ ۱۹۸۰ شروع شد و نهایتاً در دههٔ ۲۰۰۰ بخش عمدهای از سطح این دریاچه خشک شد. با توجه به سموم شیمیایی استفادهشده در مزارع حوضهٔ دریاچهٔ آرال که نهایتاً در کف این دریاچه تهنشین شدهاند، سطح خشکشدهٔ دریاچهٔ آرال در اثر وزش باد و طوفان، گسترهٔ وسیعی از سطح کشورهای آسیای مرکزی و حتی بعضاً خراسان ایران را با توفانهای نمکی و سمی تحتالشعاع قرار میدهد. بدین ترتیب، هرگونه تغییر در رژیم آبی حوضهٔ آمودریا میتواند علاوهبر ترکمنستان، بر ازبکستان، قزاقستان و حتی ایران نیز اثرات منفی داشته باشد.
کشورهای آسیای مرکزی با درک و لمس خطرات و پیامدهای خشکشدن دریاچهٔ آرال، پس از فروپاشی شوروی از طریق برگزاری نشستهای مشترک و همچنین ایجاد برخی سازوکارها و نهادهای منطقهای یا زیرنظر سازمانهای بینالمللی، درصدد کاهش اثرات مخرب این پدیده برآمدهاند. البته با توجه به اینکه افغانستان در دهههای اخیر با حملهٔ شوروی و آمریکا و همچنین جنگهای داخلی مواجه بود، فرصت بهرهبرداری از حقابهٔ خود از آمودریا یا حضور در مذاکرات و توافقهای آبی مربوطه را نداشت و بههمین دلیل است که ایجاد کانال قوشتپه را حق خود میداند؛ مخصوصاً با توجه به اینکه در بالادست این رودخانه قرار دارد و بخش مهمی از آب آن را تأمین میکند.
موضوع تعیین حقابههای مشترک میتواند در قالب دیپلماسی آب بین کشورهای ساحلی منابع آب مشترک پیگیری شود. همسایگان شمالی افغانستان در حوضهٔ رودخانهٔ آمودریا نیز هرچند تاکنون با جدیت، پیگیر مذاکرات آبی با طالبان بودهاند، اما از لفاظیهای خصمانه و تهدید خودداری کردهاند. در همین راستا در شهریورماه گذشته، «شوکت میرضیایف»، رئیسجمهور ازبکستان در مورد اینکه چگونه کانال قوشتپه میتواند به تغییر اساسی رژیم آب و پایداری زیستمحیطی در آسیای مرکزی منجر شود، صحبت کرد. وی سپس پیشنهاد داد که نمایندگان هیئت حاکمهٔ افغانستان نیز در گفتوگوهای منطقهای در مورد استفاده از منابع آب مشترک مشارکت داشته باشند.
بیانیهٔ اخیر ترکمنستان نیز در راستای دیپلماسی آب و پرهیز از تنش یا مناقشهٔ آبی است. عشقآباد با لحنی ملایم به تلاش برای همکاریهای فنی بیشتر، رویکردی دانشپایه برای برداشت آب از رودخانههای فرامرزی، استفاده از متخصصان بسیار ماهر جهت مدیریت مناسب منابع آب و اصل حسن همجواری برای تأمین منافع همهٔ کشورهای ساحلی آبهای مشترک توصیه کرده است.
هرچند وزارت امور خارجه ترکمنستان از فضای دوستانه و سازندهٔ دیدار با هیئت افغانستانی سخن گفته است، اما این صمیمیت تاکنون نتوانسته پیشرفت پروژهٔ کانال قوشتپه را آهسته کند. تا جاییکه در اسفندماه گذشته، یکی از رسانههای افغانستان گزارش داد مرحلهٔ دوم اجرای این پروژه نیز آغاز شده است. بر این اساس، ۱۹۸ کیلومتر کانال در مرحلهٔ اول حفاری شده است و ۱۷۷ کیلومتر دیگر نیز طی یک دورهٔ یکساله تکمیل خواهد شد.
یکی از اهداف افغانستان از تکمیل کانال قوشتپه و گسترش اراضی کشاورزی در حوضهٔ آمودریا، خودکفایی این کشور در تولید گندم اعلام شده است. خودکفایی افغانستان در تولید غلات میتواند صادرات غلات از دیگر کشورهای مشترک در حوضهٔ دریاچه آرال از جمله قزاقستان به این کشور را متوقف کند. تا جاییکه قزاقستان جهت تسهیل صادرات غلات به افغانستان، ساخت ترمینال غلات در مرز شرقی ترکمنستان را خواستار شده است و در این راستا، ساخت یک سیلوی ذخیرهسازی به ظرفیت ۱۰۰ هزار تن غلات در مرز ترکمنستان و افغانستان برنامهریزی شده است. در نتیجه، تکمیل کانال قوشتپه باعث خواهد شد کشورهای آسیای مرکزی علاوهبر تحمل آثار مخرب محیط زیستی خشکشدن دریاچهٔ آرال یا حتی کاهش آب کشاورزی، با کاهش درآمدهای ناشی از صادرات نیز مواجه شوند.
هرچند بهرهبرداری از منابع آب مشترک در آمودریا، حق طبیعی افغانستان بهعنوان یک کشور در ساحل این رودخانه است، اما با توجه به شرایط وخیم محیط زیستی حوضهٔ آرال، میتوان در چارچوب دیپلماسی آب و پس از تعیین حقابهٔ کشورهای ساحلی، از طریق خرید حقابهٔ افغانستان یا روشهای دیگر، جلوی انحراف آب بیشتر از این رودخانه را گرفت. بهعنوان مثال، کشورهای آسیای مرکزی که صادرات غلات به افغانستان را انجام میدهند، میتوانند در ازای عدم توسعهٔ کشاورزی در بخش افغانستانی حوضهٔ آمودریا، بهای کمتری بابت غلات صادراتی خود به این کشور دریافت کنند یا در حوزهٔ مدیریت منابع آب آن مشارکت و یاری کنند.
رودخانهٔ هریرود دیگر رودخانهٔ مشترک بین افغانستان و آسیای مرکزی است که برخی پروژههای آبی در بالادست آن و از سوی طالبان در حال پیگیری هستند. این رودخانه که از خاک افغانستان سرچشمه میگیرد، در ادامهٔ مسیر خود، مرز مشترک ایران-افغانستان و ایران-ترکمنستان را تشکیل میدهد و نهایتاً وارد خاک ترکمنستان میشود. ایران و ترکمنستان در سال 1384 سد دوستی را در مرز مشترک دو کشور و بر روی هریرود به بهرهبرداری رساندند. با توجه به اینکه افغانستان در بالادست این سد قرار گرفته و در توافقهای آبی دو کشور پاییندستی حضور نداشته است، بهصورت یکجانبه اقدام به احداث سدهای «سلما»، «کبکان» و «پاشدان» در بالادست این رودخانه کرده است.
کاهش آب ورودی به سد دوستی میتواند امنیت آبی کشورهای پاییندست و از جمله امنیت آب آشامیدنی دومین شهر بزرگ ایران یعنی مشهد را با خطرات جدی مواجه سازد. در همین راستا، «حسین امیرعبداللهیان»، وزیر امور خارجه ایران در سفر چندی پیش خود به ترکمنستان به رایزنیهای صورتگرفته دربارهٔ موضوع حقابهٔ ایران و ترکمنستان از سد دوستی که تحتتأثیر پروژههای آبی افغانستان قرار دارد، اشاره کرد. وی همچنین از تشکیل کمیتهای خبر داد که در این رابطه تلاشهای جدی انجام خواهد داد تا اقدامات خارج از حوزهٔ اختیارات تهران و عشقآباد تأثیری در حقابهٔ ایران و ترکمنستان در سد دوستی بر جای نگذارد.
با توجه به اینکه پروژهٔ انحراف آب آمودریا به داخل افغانستان و احداث کانال قوشتپه تأثیرات بهمراتب وخیمتر و گستردهتری بر محیط زیست منطقه دارد و حداقل چهار کشور منطقه با اثرات مخرب آن مواجه خواهند بود و بهصورت جدی پیگیر این موضوع هستند؛ و با عنایت به اینکه طرف ترکمنستانی در پیگیری موضوع آبهای مشترک با افغانستان، تمامی این منابع را مدنظر قرار داده و صرفاً بر آمودریا تأکید ندارد، در نتیجه، ایران میتواند از این ظرفیت موجود برای پیگیری حقابهٔ خود از هریرود استفاده کند.
بدین ترتیب، موضوع هریرود نیز میتواند در قالب دیپلماسی آب بین افغانستان و کشورهای آسیای مرکزی پیگیری شود و حتی ایران هم در این مذاکرات شرکت کند؛ چراکه علاوهبر آثار مخرب محیطزیستی خشکشدن دریاچهٔ آرال که بعضاً ایران را هم دربرمیگیرد، باید توجه داشت که پس از احداث کانال قرهقوم (که آب آمودریا را بهسمت جنوب ترکمنستان منحرف میکند)، حوضهٔ رودخانهٔ هریرود که این کانال از آن عبور میکند نیز بعضاً زیرحوضهٔ دریاچهٔ آرال به حساب میآید و در نتیجه، ایران نیز در کنار پنج کشور آسیای مرکزی و افغانستان، هفتمین کشور ساحلی حوضهٔ دریاچه آرال به شمار میرود.
مخالفان «خشکالهسازی» چه کسانی هستند؟
اگر وضعیت سایت مدیریت پسماند آرادکوه تهران را میشناسید، نقش آن در آلودگی هوا را میدانید و خبر دارید که در مازندران، زبالهسوز نوشهر بهجای راهکار بودن، خود به بخشی از مسئله تبدیل شده است و زبالهسوز رشت از هماکنون مسئلهای است که باید برای آن چارهاندیشی شود؛ یعنی بخشِ شناختهشدهتر خطر مدیریت پسماند را میشناسید، هرچند آن چرخهٔ موجد این خطرات را نمیتوانید با چشم غیرمسلح ببینید.
حال در چنین شرایطی، گروهی دیگر در جامعهای آگاه و حاضر بر ضرورت دگرگون کردن این چرخه با ایجاد چرخهای دیگر پای میفشارند. چرخهای از مدیریت پسماند از مبدأ آغاز میشود. اگر حجم و نوع پسماندهایی که به مقصد میرسد را تغییر دهیم، دیگر مدیریت آن غیرممکن نخواهد بود. این چرخه ازآنجاکه از خانههای شهری و روستایی آغاز میشود، امری اجتماعی است و به همین دلیل هر کشوری سبک خود را در این زمینه دارد، مدیریت پسماند از مبدأ در کشور ژاپن، آلمان، هلند، استرالیا به شیوهای کاملاً متمایز صورت میگیرد، زیرا هریک جامعهای متفاوتی دارد. در ایران اما این مدیریت اجتماعی تاکنون قربانی پروژهسازها بوده و نتوانسته شکل خودش را پیدا کند. حالا در ابتدای این مسیر، حرکتهای امیدبخشی آغاز شده است که اینجا موضوع ما خشکالهسازی برای حذف پسماند تر است.
چیزی شبیه به یک جنبش اجتماعی و کنشگری فعال و آگاهانه که تلاش اصلیاش برای شکستن چرخه فرصتطلبانه و سودجویان پسماند است. به عنوان یک جامعهشناس سیاسی که سالها از درون عالیترین بخش دولت، رخنهٔ چرخهٔ سودجویی و شکست سیاستهای مدیریت پسماند را شاهد بودهام، بی آنکه نقشی در شکلگیری این حرکت جدید داشته باشم، مسحور موفقیتهای آن بودهام. این حرکت اجتماعی بهصورت هوشمندانهای با خلق ِروش و فرهنگ تولید خشکاله که نوعی مدیریت زیستبوممحور است، راهکاری برای مدیریت پسماند تر خلق کرده است. در این روش، با خشک کردن زبالههای تر خانگی توسط آفتاب یا وسایل گرمایشی خانگی و تبدیل آنها به خشکاله، بخش مهمی از زبالهٔ خانگی که هم بهلحاظ وزنی، حدود هفتاد درصد پسماند را شامل میشود و هم بهلحاظ تولید شیرابه، بخش دردسرساز مرحلهٔ حمل پسماند و نگهداری آن تا رسیدن به مراکز مدیریت پسماند آلی (با فرض وجود چنین مرکزی) را حذف میکند. جالب آنکه این سازوکار کاملاً اجتماعی است و بدون دریافت هزینه یا نیاز به نهادهای گسترده با ایجاد شبکههای کنشگری بهمثابه یک جنبشِ از قضا تا حد زیادی زنانه، روشی موفق را ابداع کرده است. حال آنکه تولید خشکاله توانسته با مسئلهٔ مهم تأمین خوراک دام نیز پیوند خورده است و زنجیرهٔ تکامل نهادین خود را نیز طی کند. بدینترتیب، آنچه در خانههای ما روی شوفاژ یا پشتبام خشک میشود، توسط شهرداریها به دامداریها تحویل داده میشود تا بخشی از خوراک دام را تأمین کند.
اینجا اما از سمتوسوی مقابل احساس خطر میشود و بلندگوها روشن میشود تا علیه این حرکت اعلام جنگ کند. ازآنجاکه در این حرکت اجتماعی هیچ بودجهٔ کلان و پروژهٔ ناموفقی وجود ندارد و زنجیرهٔ تولید و مصرف خشکاله بهسرعت رشد و تکامل پیدا کرده است، داعیهٔ تخصص به میان میآید تا از منظر ِدفاع از سلامت عمومی به این حرکت نقد شود. ادعا میشود این روشها از سوی اینفلوئنسرها ترویج میشود، عواقب دقیق بهداشتی و محیطزیستی آن در نظر گرفته نمیشود و بنابراین «علمی» نیست. صدای احساس خطر از جایی بلند میشود که جایگاه بازیگران سابق به رسمیت شناخته نمیشود، این گزاره که «باید پیش از پیشبرد چنین طرحهایی، مورد بررسی کارشناسانه قرار گیرند» گویای چنین وضعیتی است. میشل فوکو با این ایده که «دانش، قدرت است» انقلابی معرفتشناختی ایجاد کرد و نشان داد چگونه متخصصان و کارشناسان همهٔ تلاش خود را میکنند تا این جایگاه ِقدرت را در انحصار خود نگهدارند و چگونه چنین قدرت انحصاری نابهجایی فجایعی عظیم در تاریخ مدرن آفریده و همچنان در حال دفاع از منافع خویش است. نقد گزارش روزنامهٔ «پیام ما» با عنوان «خطرات پنهان خشکالهٔ غیراستاندارد» از این نظر دارای اهمیت است.
این گزارش را میتوان بهعنوان یک نمونهٔ موردی در نقدِ تفکر سراسر ایدئولوژیک علمی مورد بررسی قرار دارد، لحن گزارههای آن چنان صریح و بیپرده و ساده از موضع ِقدرت خود دفاع میکند که به مثالِ خوبی از فریبکارانه بودنش اعتبار میبخشد، آنجا که میگوید: «پیش از هر تصمیمگیری، باید زیرساختهای لازم و مطالعات کارشناسی صورت گیرد و مخاطرات بالقوه توسط کارشناسان محیطزیستی و بهداشت مواد غذایی بررسی شود. تدوین قوانین و مقررات دقیق و ایجاد سیستم نظارت مناسب از پیشنیازهای اساسی موفقیت این روش است» گویی این عبارات را برای شناخت شیوهٔ استدلال عام و ایدئولوژیک دانشمحور بر علیه امر اجتماعی ساختهاند. ساختاری که برای هر دانشجوی تازهوارد علوم اجتماعی قابل رمزگشایی و تحلیل آسان است.
اما بگذارید برای مخاطب عام که به مباحث معرفتشناختی علاقهای ندارد و ممکن است با خواندن این متن بهشدت علمی و بهداشتی نگران شود هم موضوع را روشن کنیم. دو کارشناسی که این گزارش را نوشتهاند نه علوم دامی و بهداشتی خواندهاند و نه متخصص بهداشت و درمان هستند، بلکه کارشناس پسماند و محیطزیست معرفی شدهاند. حال بگذارید از زبان علم اینجا سخن بگوییم. مطالعات بسیاری از سوی متخصصان علوم دامی در دانشگاههای کشور تاکنون صورت گرفته است که موجب تأیید خشکاله بهعنوان خوراک دام شده است. این مطالعات نه توسط سازمانهای مربوط به مدیریت پسماند و محیطزیست که توسط وزارت جهادکشاورزی انجام شده است. تنها یکی از این نمونهها در شیراز منجر به اجرای طرحی در معاونت امور دام جهادکشاورزی و اعطای مجوز برای استفادهٔ خشکاله بهعنوان خوراک دام و معرفی آن به دامداران را صادر کرده است. در این پژوهش که توسط «لیلا هوشیاری» و زیر نظارت شبکهٔ دامپزشکی کشور انجام شد، ۴۵ روز پژوهشی بالینی روی چهار گروه دام با شش تکرار انجام شد. در این پژوهش شاخصهای بیولوژیکی دام و میزان فلزات سنگین مورد آنالیز قرار گرفت و یافتهها نشان داد افزودن خشکاله بدون اینکه اثر منفی بر هماتولوژی، فاکتورهای بیوشیمیایی سرم، بافت روده و کیفیت گوشت داشته باشد، میتواند بهعنوان جایگزین کنسانتره و علوفهٔ دام استفاده شود. براساس چنین تحقیقاتی در شهرهای تهران، یزد، اصفهان، نجفآباد و بسیاری از شهرها و روستاهای فلات مرکزی کشور، خشکاله با تأیید و نظارت سازمانهای مربوطه بهعنوان غذای دام مورد استفاده قرار میگیرد.
حال آنکه نویسندهٔ اصلی این گزارش با استناد به تجربهٔ کشورهای ژاپن و کره جنوبی و بدون ذکر منابع، استفاده از خشکاله را «خطرناک» ارزیابی کرده است؛ آیا در این کشورها اگر لواشک یا پر زردآلو یا هلوی خشک تولید شود هم مجوز خواهد گرفت یا بهدلیل عدم وجود آفتاب کافی و امکان کپکزدگی به شیوههای دیگری میوههایشان را فراوری میکنند؟ ایشان در مدت کوتاهی، پروژهٔ تخریب این راهکار اجتماعی ملی را در برنامهرسانهای خود قرار داده است. پرسش اینجاست که چرا تغذیهٔ دام توسط انبوهی از زبالههای رهاشده در جادههای گیلان و مازندران یا تغذیهٔ دامها در محلهای دپوی پسماند موجب نگرانی ایشان نشده است؟ در جواب لابد خواهند گفت چون ما متخصص امور دام نیستیم. به باور من ریشهٔ چنین احساس نگرانی نمیتواند در تغذیهٔ دام باشد بلکه در حوزهٔ فعالیت اینان یعنی مدیریت پسماند است. همزمان با برگزاری اولین نشست ملی خشکاله در سازمان حفاظت محیطزیست و تأیید و تحسین این ابتکار توسط معاونان این سازمان که قطعاً بدون استعلام از معاونت امور دام وزارت جهادکشاورزی نبوده است، برخی متخصصان احساس خطر کردهاند؛ خطری که نه متوجه سلامت عمومی که مربوط به تغییر مسیری است که جامعهٔ کنشگر را جایگزین پروژههای ساختهشده توسط تکنوکراتهای پیشین میکند.
تحقیقات وزارت جهادکشاورزی و وزارت بهداشت و درمان چنان محکم است که خللی در این عزم ملی برای ایجاد یک شیوهٔ مدیریت پسماند بومی ایجاد نمیکند، اما ای کاش این مدعیان بهزودی روسیاه شوند و توبهکار.
مُهر «عفو» بر پروندهٔ محیطزیستیها
با عفو چهار کارشناس محیطزیست زندانی، پروندهٔ جنجالی محیطزیستیها مختومه شد. «حجت کرمانی»، وکیل مدافع چند تن از این زندانیان، با اعلام این خبر به «سلامتنیوز» گفته است موضوع عفو، به موکلان او ابلاغ شده است و پس از اعلام به اجرای احکام، فعالان محیطزیست از زندان آزاد خواهند شد. او از «هومن جوکار» با محکومیت هشتساله، «سپیده کاشانیدوست» با محکومیت ششساله، «طاهر قدیریان» با محکومیت هشتساله و «نیلوفر بیانی» با محکومیت ۱۰ساله نام برده است، اما دربارهٔ «امیرحسین خالقی» با محکومیت ششساله گفته است که هنوز خبری مبنیبر عفو او نرسیده است.
در این پرونده، «عبدالرضا کوهپایه» محکومیتی چهارساله دریافت کرد که با شیوع بیماری کرونا و عفو شمار زیادی از زندانیان، در فروردین ۱۳۹۹ آزاد شد. «مراد طاهباز» نیز که از او بهعنوان متهم اصلی پرونده یاد میشد، حکم ۱۰ سال زندان دریافت کرد؛ اما در شهریورماه ۱۴۰۲ مبادله شد و به آمریکا رفت. «سام رجبی» نیز با محکومیت ششساله روبهرو شد که چندماه قبل با پایان دوران محکومیتش آزاد شد. اگرچه خالقی و کاشانیدوست نیز محکومیتی ششساله داشتند، اما بهدلیل عمل جراحی و استفاده از مرخصی پزشکی، مدتی از محکومیت خود را بیرون از زندان گذراندند و بههمین دلیل بهمیزان مرخصیهای پزشکیشان به مدت زمان حضورشان در زندان افزوده شد. از اینرو، آنها بههمراه رجبی آزاد نشدهاند. بااینحال، بهنظر میرسد دوران محکومیت خالقی نیز به پایان رسیده است و نام او در فهرست عفوشدگان بهچشم نمیخورد.
خبر بازداشت کارشناسان محیطزیست روز ۱۹ بهمنماه ۹۶ و در پی جان باختن کاووس سیدامامی در زندان منتشر شد. سیدامامی، مدیرعامل مؤسسهٔ حیاتوحش میراث پارسیان بود. با جانباختن سیدامامی، این پرونده در رسانهها مطرح شد و مسئولان وقت قوهٔ قضائیه اعلام کردند «سیدامامی خودکشی کرده است»
پروندهٔ محیطزیستیها به تعبیری جنجالیترین پروندهٔ دادگاه انقلاب در دستکم یک دههٔ گذشته بود. این پرونده با بازداشت مراد طاهباز، مؤسس «موسسهٔ حیاتوحش میراث پارسیان» در دیماه ۱۳۹۶ آغاز شد. چندروز پس از بازداشت او، در اوایل بهمنماه نیز همکاران او از جمله هومن جوکار و همسرش سپیده کاشانی، کاووس سیدامامی، امیرحسین خالقی، سام رجبی، طاهر قدیریان و نیلوفر بیانی بازداشت شدند. اما خبر بازداشت این کارشناسان محیطزیست روز ۱۹ بهمنماه ۹۶ و در پی جان باختن «کاووس سیدامامی» در زندان منتشر شد. سیدامامی، مدیرعامل «مؤسسهٔ حیاتوحش میراث پارسیان» بود. با جانباختن سیدامامی، این پرونده در رسانهها مطرح شد و مسئولان وقت قوهقضایی اعلام کردند که «سیدامامی خودکشی کرده است». ۲۴ بهمنماه ۱۳۹۶ خبرگزاری ایسنا در گزارشی با عنوان «مرگ در حبس؛ از سعید امامی تا سیدامامی» زندانیان و بازداشتیهایی را که در گذشته مرگشان در حبس خبرساز شده است، فهرست کرد. در ادامهٔ این گزارش، «علی مطهری»، «محمدرضا تابش» و «علاءالدین بروجردی» سه تن از نمایندگان وقت مجلس نظر خود را دربارهٔ فیلم داخل سلول دکتر سیدامامی بیان و انتقادهای خود را مطرح کردهاند. در پایان گزارش هم آمد که ۴۲ نماینده به وزرای اطلاعات و دادگستری نسبت به تکرار موضوع «خودکشی» برخی متهمان در زندانها و بیدقتی به این مسئله، تذکر کتبی دادهاند.
ماههای ابتدایی بازداشت کارشناسان محیطزیست یکی از پرخبرترین ماهها بود و اظهارات ضد و نقیضی دربارهٔ آنها و دلایل بازداشتشان بهنقل از افراد مختلف منتشر شد. «تابناک» روز ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ گزارشی با تیتر «پاسخی علمی به ادعای «مارمولکهای جاسوس» سرلشکر فیروزآبادی» انتشار داد. در این گزارش ادعاهای سردار سرلشکر فیروزآبادی دربارهٔ توان جذب امواج اتمی توسط پوست مارمولکها، سوسمارها و آفتابپرستها در گفتوگو با ایلنا در ۲۳ بهمن ۹۶ مورد بررسی قرار گرفت. وبسایت علمی LiveScience در مطلبی با عنوان «نه ایران، سوسمارهای جاسوس نمیتوانند اورانیوم کشف کنند» این ادعاها را زیر سؤال برد. «این ادعا که سوسمارها یا مارمولکها میتوانند امواج اتمی را جذب کنند کاملاً غیرمنطقی است، زیرا پوست مارمولکها دقیقاً از پروتئینهایی شبیه به پروتئینهای پوست انسان تشکیل شده است: کراتین A و B. هیچیک از این دو نوع کراتین توانایی خاصی در جذب یا تشخیص اورانیوم یا سایر مواد رادیواکتیو ندارند.»
کمی بعد، چند تن از فعالان محیطزیست در جنوب ایران نیز بازداشت شدند و پس از مدتی بازداشت، برخی از افراد این پرونده آزاد شدند؛ اما درنهایت علاوهبر هفت نفر اول، «عبدالرضا کوهپایه» نیز در زندان ماند. این بازداشتها بازار انتقادها و اظهارنظرها دربارهٔ این پرونده را داغ کرد تا جایی که «عیسی کلانتری»، رئیس وقت سازمان حفاظت محیطزیست، اعلام کرد وزارت اطلاعات این کارشناسان محیطزیست را جاسوس نمیداند. این اظهارنظر بحثها بر سر مسئولیت تشخیص جاسوسی در کشور را بار دیگر داغ کرد؛ چراکه طبق قانون تشکیل وزارت اطلاعات، تشخیص جاسوسی برعهدهٔ این وزارتخانه است. بااینحال، قوهٔ قضائیه با این توضیح که درنهایت مسئولیت برخورد با جاسوسی برعهدهٔ این قوه است، به انتقادها پاسخ داد.
کارشناسان محیطزیست یکی از طولانیترین دوران بازداشت موقت را تجربه کردند. آنها حدود دو سال در بازداشت موقت بودند تا آنکه احکام بدوی زندان در آبان ۱۳۹۸ صادر شد. درنهایت، بهمنماه همان سال دادگاه تجدیدنظر احکام این کارشناسان محیطزیست را عیناً تأیید کرد.
|پیام ما| از سال ۹۵ تا کنون یعنی طی هفت سال چهار سیلاب بزرگ و با خسارت بالا در منطقهٔ جنوب سیستانوبلوچستان اهالی را از خانه و کاشانه آواره کرد و معاش آنان را تحتتأثیر قرار داد. سیلابهایی که هیچگاه جبران خسارت ۱۰۰ درصدی نخواهند داشت. گزارشهای رسمی تحلیلی بر دلایل وقوع این سیلابها نشان میدهد هم وقوع و هم میزان خسارت آن قابل پیشبینی بود، اگر برنامههای دولت بهدرستی اجرا میشد و یا اگر زیرساخت و ساختارهای این منطقه محروم نمانده بود. این محرومیتها علاوهبر کمبرخورداری اقتصادی هر خانوار در این مناطق است. ضربالمثل «هرچی سنگه مال پای لنگه» مصداق رخداد حوادث خسارتزا برای این منطقه است. گویی برای کمیت لنگ اقتصاد و توسعه در این منطقه از آسمان هم آماج بلا میرسد؛ آماج بلایی که هیچ ایده و تدبیری برای جلوگیری از آن وجود ندارد.
«بیکاری» پذیرش دانشگاهها را کم کرد
«منیژه بهامیریان»، دستیار معاون آموزشی وزیر علوم، تحقیقات و فناوری از صفر کردن ظرفیت پذیرش دانشجو در بیش از ۱۰۰۰ کد رشته محل در مقطع کارشناسی در سال جاری خبر داد و به ایسنا گفت: «در مقطع کارشناسی به علت اینکه میزان بیکاری نسبت به مقاطع کارشناسی ارشد و دکترا بیشتر است میزان صفر شدن ظرفیت پذیرش دانشجو در کد رشته محلهای بدون متقاضی به بیش از هزار عدد خواهد رسید.»
او دربارهٔ مقطع کارشناسی ارشد نیز گفت: «در مقطع کارشناسی ارشد هم ظرفیت پذیرش دانشجو بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ کد رشته محل صفر خواهد شد.»
به گزارش روابط عمومی وزارت علوم، این کاهش ظرفیت پذیرش شامل مقطع دکترا هم شده است چرا که به گفتهٔ بهامیریان، امسال در مقطع دکترا ظرفیت پذیرش دانشجو در ۱۰۳ کد رشته محل از ۷ نفر به ۳ نفر کاهش داده شد که این تعداد کد رشته محل شامل ۲۹ عنوان رشته تحصیلی با گرایشهای مختلف است.
بهامیریان گفته است که موضوع فقط مربوط به دانشگاههای دولتی نیست و در دانشگاه آزاد هم اقدامی مشابه در مقطع دکترا در حال انجام است: «در دانشگاه آزاد از مجموع ۱۸۶ کد رشته محل ظرفیت پذیرش دانشجو در ۳۷ کد رشته محل صفر خواهد شد و ظرفیت پذیرش دانشجو در مابقی کد رشته محلها هم از عدد ۷ به ۳ نفر کاهش داده خواهد شد.»
او دربارهٔ مقطع کاردانی گفت: «در مقطع کاردانی بهعلت اینکه آموزشها غالباً مهارت محور هستند و هر ساله بازنگری میشوند دیگر نیازی به تغییرات و صفر کردن ظرفیت پذیرش دانشجو در کد رشته محل وجود ندارد.»
دستیار معاون آموزشی وزیر علوم همچنین گفت که صفر شدن ظرفیت پذیرش کد رشته محلها در سال ۱۴۰۲ هم اتفاق افتاده است: «سال گذشته در مقطع کارشناسی ارشد، پذیرش دانشجو در یکهزار و هشت کد رشته محل صفر شد.»
او گفت: «حدود ۲۱ هزار کد رشته محل بر مبنای دو عامل تقاضای اجتماعی کمتر که با پذیرش دانشجو در سه سال متوالی سنجیده میشود و رصد اشتغال زیر متوسط یعنی کمتر از ۵۰ درصد استخراج شده است که از این تعداد برخی کد رشته محلها در حوزههای علوم انسانی، علوم پایه، امنیت غذایی و رشتههایی که در نقشه جامع علمی کشور ذکر شدهاند مستثنی شدهاند و تعداد کد رشته محلهایی که در لیست ساماندهی وزارت علوم قرار گرفتهاند به حدود ۱۰ هزار کد رشته محل در مقاطع مختلف رسیده است.»
بهامیریان همچنین تأکید کرده است که هیچ کدرشته محلی حذف نشده است: «صرفا ظرفیت پذیرش دانشجو در این کد رشته محلها صفر شده است و اگر استانی متقاضی پذیرش دانشجو در هر سالی باشد و دارای یکی از فاکتورهای ۷۰ درصد امتیاز فرم پیوست اشتغال یا بورسیه بنگاه اقتصادی باشد میتواند ظرفیت پذیرش دانشجو در این کد رشته محلها برای بازه زمانی مورد نیاز مجددا فعال کند.»
برای مدیریت انرژی
با توسعۀ بهرهبرداری از انرژی یعنی آب و برق، لازم بود تا نهادی بالادستی زمامدار شود و چون استفادهکنندگان افزایش چشمگیری یافته بودند، دیگر ارگانهایی چون سازمان آب تهران، بنگاه برق تهران، بنگاه مستقل آبیاری و ادارۀ کل لولهکشی آب تهران که آبرسانی و برقرسانی را تحت تکفل داشتند، بهتنهایی پاسخگو نبودند و ضرورت تمرکز امور آب و برق و انرژی در یک مجموعۀ منسجم و دخالت مؤثرتر دولت در امور زیربنایی مانند آب و برق احساس میشد. همچنین تعدد و تکثر متولیان اجراییِ موازی و مشترک در این عرصه که بهجز آن سازمانها، سدهای محمدرضاشاه پهلوی (دزِ کنونی)، فرح (سفیدرودِ کنونی)، شاهپور اول (مهابادِ کنونی) و شهناز (اکباتانِ کنونی) که تا آن زمان (سال ۱۳۴۲) به بهرهبرداری رسیده و وارد چرخۀ انرژی شده بودند، سلب نظام و انسجام را در پی داشت. برهمینپایه، درست شصتسال پیش، یعنی بیستوششم اسفند ۱۳۴۲، «قانون راجعبه تأسیس وزارت آب و برق»، به تصویب مجلسین شورای ملی و سنا رسید که هدفش «حداکثر استفاده از منابع آب و تأمین برق کافی برای مصارف شهرها و روستاها و نیازمندیهای کشاورزی و صنعتی کشور» بود و وظایف آن را «تهیه و اجرای برنامهها و طرحهای مربوط به تأمین آب و انتقال آن به مراکز عمدۀ مصرف، نظارت بر نحوۀ استفاده از منابع آب کشور، نظارت بر نحوۀ جاریساختن فاضلاب شهرها و واحدهای صنعتی، تهیه و اجرای برنامهها و طرحهای تولید و انتقال نیرو به منظور تأسیس مراکز تولید برق منطقهای و ایجاد شبکههای فشار قوی سراسر کشور [و] نظارت بر نحوۀ استفاده از نیروی برق» ذکر کرد و حتی نهادهایی چون «سازمان آب تهران و بنگاه برق تهران و بنگاه مستقل آبیاری و سازمان برق ایران و سایر سازمانهای دولتی که برای احداث و بهرهبرداری ازسدها و منابع آب و برق کشور به وجود آمدهاند» نیز به زیر تیولات آن برده شد.
درست شصتسال پیش، یعنی بیستوششم اسفند ۱۳۴۲، «قانون راجعبه تأسیس وزارت آب و برق»، به تصویب مجلسین شورای ملی و سنا رسید
نخستین وزیر آب و برق ایران، «منصور روحانی»، از دوستان نزدیک «حسنعلی منصور» بهویژه در کانون مترقی بود که پیشتر معاونت دفتر فنی سازمان لولهکشی در سال ۱۳۲۹، ریاست دفتر فنی سازمان لولهکشی در سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ و معاونت سازمان آب تهران در سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۶ را تجربه کرده و از سال ۱۳۳۷ تا هفدهم اسفند ۱۳۴۲، یعنی چند روز پیش از تصویب قانون تأسیس وزارتخانه و انتصاب بهعنوان وزیر، مدیریت عامل سازمان آب تهران را برعهده داشت. وزیری که تصدیگریاش تا پایان دولت دوم امیرعباس هویدا یعنی ۲۱ شهریور ۱۳۵۰، بهمدت هفتسال و کوکهفتماه ادامه داشت. کسیکه او را پایهگذار شبکۀ سراسری برق خواندهاند اما در ۲۲ فروردین ۱۳۵۸ اعدام شد.
بد نیست بدانید قانون تأسیس وزارت نیرو در ۲۸ بهمن ۱۳۵۳ به تصویب دو مجلس رسید و نخستین وزیرش نیز، معاون روحانی یعنی «ایرج وحیدی» شد اما پس از تأسیس سازمان انرژی اتمی ایران، چون آن هم زیرمجموعۀ حوزۀ انرژی محسوب میشد، از خرداد ۱۳۵۷ به تحت ادارۀ آن پیوست.
به نیتِ توسعه گردشگری
در هفدهم فروردین ۱۳۴۲، «بهمنظور معرفی بیشتر کشور شاهنشاهی و آشناساختن سایر ملل به خصوصیات ملی و آثار تاریخی و تمدن ایران و همچنین ترغیب جهانگردان و ایرانیان به مشاهدۀ آثار باستانی و مناظر طبیعی کشور و ایجاد تسهیلات لازم در مسافرت آنها و تمرکز و هماهنگی کامل در امور مربوط به سیاحت»، در ادامۀ سلسله نهادهایی که برای توسعۀ گردشگری ایران تشکیل شدند و نخستینشان، ادارۀ سیاحان خارجی و تبلیغات ذیل وزارت داخله (کشور) در سال ۱۳۱۴ بود، «سازمان جلب سیاحان» تشکیل شد و این برای نخستینبار بود که سازمانی مستقل برای این حوزه شکل میگرفت. اما قانون تأسیس آن در دهم خرداد ۱۳۴۴ و اساسنامۀ آن در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۴۵ به تصویب مجلسین رسید.
در سال ۱۳۴۶ بنا به پیشنهاد سازمان جلب سیاحان، یک شرکت دولتی به نام «شرکت تأسیسات جهانگردی» برپا شد که تأسیس مراکز اقامتی در این شرکت جدید متمرکز شد و بهدنبال آن در بسیاری از شهرهای کشور کلنگ ساخت هتلها و میهمانسراهای مدرن زده شد که اکنون با نام هتلهای جهانگردی شناخته میشود
در این اساسنامه ذکر شده بود که «مقصود از ایجاد و تأسیس سازمان جلب سیاحان ازدیاد درآمد ملی و تحصیل ارز خارجی و همچنین صرفهجویی در هزینههای ارزی کشور و معرفی تمدن و فرهنگ و هنر و سنن باستانی و آثار تاریخی کشور شاهنشاهی و ترویج صنایع ملی از طریق جلب سیاحان خارجی و توسعه داخلی میباشد.» دربارۀ اصول وظایف این سازمان در اساسنامهاش نیز آمده است که «فراهمنمودن موجبات ایجاد و احیای تأسیسات مناسب جهانگردی از قبیل میهمانخانه و…، فراهمنمودن تسهیلات لازم برای سیاحان داخلی و خارجی از طریق ایجاد تسهیلات مربوط به روادید، تشریفات گمرکی، تبدیل ارز، ارتباطات و مخابرات، تردد و مسافرت…، فراهمنمودن موجبات تعلیم و تربیت افراد برای پذیرایی و راهنمایی سیاحان» ازجملۀ آن است. رئیسش در جایگاه معاون نخستوزیر بود و اولینِ آن، «مهدی شیبانی»، در دولت «اسدالله علم» و حسنعلی منصور بود. سپس «قاسم رضایی» در ادامۀ دولت منصور و کابینههای اول و دوم «امیرعباس هویدا» از شهریور ۱۳۴۳ تا دی ۱۳۴۹، ریاست سازمان جلب سیاحان را برعهده داشت. آخرین رئیس این نهاد تا پیش از انحلال آن و ایجاد وزارت اطلاعات و جهانگردی در تیر ۱۳۵۳، «سیروس فرزانه» بود.
در همان سال ایجاد این سازمان، ایران که به عضویت اتحادیۀ بینالمللی سازمانهای رسمی جهانگردی درآمده بود، در کنفرانس آن در رمِ ایتالیا شرکت کرد. در سال ۱۳۴۶ بنا به پیشنهاد سازمان جلب سیاحان، یک شرکت دولتی به نام «شرکت تأسیسات جهانگردی» برپا شد که مطابق اساسنامه «بهمنظور توسعۀ تأسیسات جهانگردی که عبارتند از: میهمانخانه، میهمانسرا، رستوران، چایخانه، استراحتگاه، اردوگاه، تأسیسات کنار دریا، مراکز فروش کالاهای سوغاتی، حمامهای آب معدنی و هر نوع محل دیگری که برای استراحت، تغذیه، بیتوته و تفریح جهانگردان و سیاحان مناسب باشد، شرکتی به نام شرکت سهامی تاسیسات جهانگردی… به وجود میآید.» تأسیس مراکز اقامتی در این شرکت جدید متمرکز شد و بهدنبال آن در بسیاری از شهرهای کشور کلنگ ساخت هتلها و میهمانسراهای مدرن زده شد که اکنون با نام هتلهای جهانگردی شناخته میشود.
پس از تأسیس این سازمان که مقر آن در خیابان وصال شیرازی بود، در جریان برنامههای سوم تا پنجم عمرانی، اقدامات زیادی در راستای تخصیص بودجه، افزایش اعتبارات عمرانی و اعطای وام به بخش خصوصی برای بالابردن سطح کمی و کیفی تأسیسات پذیرایی و اقامتی صورت گرفت و برای مثال در استان اصفهان، با سرمایهگذاری مستقیم دولت، اعطای وام به شهرداری و بخش خصوصی، هشت مهمانخانه، چهار مهمانسرا، شصتوپنج مسافرخانه، یک مرکز آب معدنی، یک اقامتگاه جوانان، یک مرکز تفریحی و ییلاقی و یک اردوگاه جهانگردی ایجاد شد.
لزوم تقویت روستا
«سازمان مرکزی تعاون روستایی» در راستای اهداف اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۲ با ماهیت شرکت سهامی دولتی (۷۸.۲ درصد سهم دولت و ۲۱.۸ درصد سهم تعاونیهای روستایی و کشاورزی) و با نیت «پیشرفت و توسعه و تقویت تعاون در روستاها» تأسیس شد و اساسنامهاش در نهم اسفند ۱۳۴۶ به تصویب مجلسین شورای ملی و سنا رسید. همچنین مقرر شد تا بهدنبال تشکیل وزارت اصلاحات ارضی و تعاون روستایی در پاییز همان سال، از ذیل وزارت کشاورزی به این وزارتخانۀ تازهتأسیس انتقال یابد که وظایف ۱۹ گانهای برای آن لحاظ شد: «آموزش اصول تعاون و روش ادارۀ شرکتها و اتحادیههای تعاونی روستایی، تربیت کارمند برای سرپرستی این شرکتها و اتحادیهها، توسعۀ شبکۀ تعاونی در روستاها، کمک اعتباری به شرکتها و اتحادیههای تعاونی به منظور افزایش محصول و درآمد دهقانان، بازاریابی برای فروش محصول کشاورزان، توسعه و تقویت صنایع روستایی، ایجاد ارتباط با شرکتهای تعاونی مصرف و کارگری، ایجاد ارتباط با سازمانهای بینالمللی تعاونی، حسابرسی شرکتها و اتحادیههای تعاونی روستایی، تحصیل اعتبار از بانکها و سایر مؤسسات مالی و بازرگانی، تضمین اتحادیهها و شرکتها در مقابل مؤسسات داخلی، باز کردن حساب جاری نزد بانکها، انجام معاملات بازرگانی مورد لزوم، فراهم آوردن موجبات توسعه عملیات بازرگانی شرکتها و اتحادیههای تعاونی، اقدام به تشکیل شرکت – مشارکت در سرمایهگذاری و هم چنین کمک اعتباری به شرکتهایی که تمام یا قسمتی از عملیات آنهاغ در بهبود وضع کشاورزان عضو شرکتهای تعاونی مؤثر باشد، دفاع از منافع صنفی اتحادیهها و شرکتهای تعاونی روستایی، همکاری با انجمنهای ده و مأموران وزارت آبادانی و مسکن به منظور آبادانی و نوسازی روستاها، بررسی و فراهم کردن تسهیلات و یا عقد قرارداد با مؤسسات بیمه به منظور بیمه نمودن دام و محصولات کشاورزی و بیمه نمودن کشاورزان در مقابل امراض و ازکارافتادگی و بازنشستگی [و] همکاری و تشریک مساعی با شرکتهای سهامی زراعی بر اساس برنامههایی که از طرف وزارت اصلاحات ارضی و تعاون روستایی تهیهخواهد شد.»
در پی انحلال وزارت اصلاحات ارضی و تعاون روستایی و راهاندازی وزارت تعاون و امور روستاها در ۲۳ اسفند ۱۳۴۹ به تحت مدیریت آن رفت و وقتی وزارت کشاورزی و منابع طبیعی و وزارت تعاون و امور روستاها در یکدیگر ادغام و وزارت کشاورزی و عمران روستایی در ۲۵ خرداد ۱۳۵۶ ایجاد شد، به زیر قیمومیت آن رفت. نام این وزارتخانه هم در هشتم آذر ۱۳۶۲ به وزارت کشاورزی تغییر یافت و پس از ادغام وزارتخانههای کشاورزی و جهاد سازندگی و تشکیل وزارت جهاد کشاورزی در ششم دی ۱۳۷۹ زیرمجموعۀ آن شد.
