بایگانی

برجام و دریاچه ارومیه

دولت چهاردهم که در زمان انتخابات از سوی رقیب به‌عنوان دولت سوم برخی دولت‌های قبلی نام برده می‌شد، لااقل اکنون در موضوع احیای دریاچه ارومیه کمترین مشابهت را با دولت اول حسن روحانی دارد؛ چراکه با آنکه در سال ۱۳۹۲ کمتر کسی از حسن روحانی متولد سمنان توقع وعده صریح اقدام برای احیای دریاچه ارومیه را داشت، ولی او بود که برای اولین‌بار در بین کاندیداهای ریاست‌جمهوری ادوار ایران در کمپین انتخاباتی خود در شهر ارومیه قول احیای دریاچه ارومیه به هر طریق ممکن را داد. ۱۲ سال بعدازآن، شاید اطمینان‌خاطر مردم از قطعیت اقدام مسعود پزشکیان برای دریاچه ارومیه، او را از هرگونه پیگیری برای دریافت یک شعار انتخاباتی از رئیس دولت چهاردهم برای احیای دریاچه ارومیه بی‌نیاز کرد. اکنون قریب یک‌سال از روی کار آمدن دولت چهاردهم گذشته است و به‌گزارش شرکت آب‌منطقه‌ای آذربایجان‌غربی و گواه تصاویر ماهواره‌ای ثبت رکورد بدترین وضعیت اردیبهشت دریاچه ارومیه از سال ۱۳۴۹ تاکنون به‌نام دولت پزشکیان زده شده است. اکنون از اردوگاه ستاد احیای دریاچه ارومیه دود کم‌رمقی با عنوان «به‌روزرسانی نقشه راه احیای دریاچه ارومیه» بیرون آمده است. جلسه‌ای در دبیرخانه کارگروه ملّی نجات دریاچه ارومیه که بعد از تغییر و تحول ستاد احیای دریاچه ارومیه از ملی به استانی، همچنان در استانداری آذربایجان‌غربی مستقر است و با حضور اساتید دانشگاه‌های ارومیه، تبریز، آزاد ملکان و کردستان.
همان‌گونه‌که در سال‌های اخیر دلسوزان امر از جمله مسعود پزشکیان در کسوت نمایندگی مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی در آبان ۱۴۰۲ بر اشکالات تقلیل امری ملی و حتی بین‌المللی دریاچه ارومیه به یک موضوع حاشیه‌ای در استانداری آذربایجان‌غربی هشدار داده بودند، حتی در ترکیب اعضای مدعو این جلسه نیز این مسئله مشهود است. عدم دعوت از دانشگاه صنعتی امیرکبیر که لااقل هشت سال مسئولیت کارگروه منابع آب، دانشگاه علم‌وصنعت ایران در همکاری با کارگروه مصارف آب، دانشگاه شهیدبهشتی در مسئولیت مطالعات اگرواکولوژی، دانشگاه مراغه و دانشگاه تربیت‌مدرس در همکاری مطالعات طرح‌های انتقال آب جدید، دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان و دانشگاه یزد در همکاری مطالعات گردوغبار، دانشگاه شیراز در مطالعات بیولوژیک، پژوهشکده سیاستگذاری دانشگاه صنعتی شریف، مؤسسه آب دانشگاه تهران، دانشگاه صنعتی اصفهان، دانشگاه واخنینگن و دانشگاه دلفت هلند، دانشگاه یوتا آمریکا، دانشگاه ملبورن استرالیا و البته مجموعه کامل دانشگاه صنعتی شریف که با به‌جا گذاشتن عملکردی درخشان در توفیق، ضمن جلوگیری از خشک شدن دریاچه ارومیه درصورت ادامه روند پیش از سال ۱۳۹۳، توانست با مجموعه اقدامات تا یک متر نیز تراز دریاچه ارومیه را افزایش دهد، جای تعجب دارد.
در پایان با یادآوری یک مأموریت عنوان می‌دارد سطح توان و انگیزه موردنیاز برای دیپلماسی در موضوع دریاچه ارومیه با ۷۵۰ نفر از کارشناسان و متخصصان داخلی حتماً ساده‌تر و سهل‌الوصول‌تر از مذاکرات کنونی با آمریکا خواهد بود. سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ عباس عراقچی به میزبانی ستاد وقت احیای دریاچه ارومیه از طرح‌های در دست اقدام احیای دریاچه ارومیه بازدید کرد. معاون حقوقی و امور بین‌الملل وزارت امور خارجه که در آن زمان به‌واسطه مسئول مذاکرات ایران در امضای توافقنامه برجام در بین مردم به‌عنوان مرد دیپلماسی کشور به شهرت رسیده بود، اکنون و بعد از گذشت هشت سال و بار دیگر مسئولیت مذاکرات هسته‌ای ایران با کشورهای خارجی را به‌عنوان وزیر امور خارجه دولت چهاردهم برعهده دارد. شأن دعوت و حضور ایشان در آن زمان استفاده از ظرفیت دیپلماسی بین‌المللی برای استفاده از کمک‌های علمی بین‌المللی بود، اما اکنون و در سال ۱۴۰۴ احتمالاً لازم خواهد بود که در جلسه پیش‌ روی ستاد احیای دریاچه ارومیه در هفته جاری، کسی این نکته را به اعضا و ریاست کارگروه ملی نجات دریاچه ارومیه یادآوری کند که اکنون که دولت در حوزه بین‌المللی حاضر به مذاکره با کشور خارجی برای یک نفع عمومی شده است، چه خوب که در یک موضوع محیط‌‌‌زیستی داخلی نیز مذاکره با متخصصان داخلی کشور خودش را هم برای احیای دریاچه ارومیه پیشه کند.

ورزشگاه روی تمدن ۴ هزارساله

Download

همان روز که «قادر شیروانی» در «شب جیرفت» از «علی دهباشی» چند دقیقه‌ای وقت گرفت تا خارج از برنامه نشست سخنانی را مطرح کند، همه حاضران دانستند که وضعیت جیرفت خوب نیست. درست‌ترش این است که بگوییم وضعیت جیرفت به‌عنوان یک محوطه باستانی بسیار مهم، نگران‌کننده است. او از بی‌مهری‌ها گفت و اینکه کنارصندل هنوز عرصه و حریم مصوب ندارد. او از مشکلات حقوقی کنارصندل و دقیانوس گفت. از بی‌توجهی به حفاظت این محوطه گفت. همه شنیدند و گذشت.

یک هفته است که در کنارصندل دهیار با استناد به طرح هادی روستا پروژه ساخت یک مجتمع ورزشی را درست در محوطه‌ای که «نصیر اسکندری»، استاد دانشگاه تهران، در گمانه‌زنی‌هایش در آن به لایه‌های باستانی رسید، آغاز کرده است. اما این طرح هادی که دهیار به اجرای آن تأکید دارد، امضای میراث‌فرهنگی را ندارد. قادر شیروانی، مدیر پایگاه میراث ملی جیرفت، به «پیام ما» می‌گوید: «دهیار کار غیرقانونی کرده است. میراث‌فرهنگی قانون دارد؛ حتی اگر محوطه باستانی عرصه و حریم مصوب نداشته باشد، ایشان حق تخریب ندارد. این تخریب کاملاً آگاهانه انجام می‌شود، ما چند بار به او تذکر داده بودیم که اینجا محوطه باستانی است و او حق تخریب ندارد، اما توجه نکرده است. کنارصندل یک محوطه ناشناخته نیست که کسی نداند چقدر اهمیت دارد، این محوطه شهرت جهانی دارد» شیروانی درباره اینکه طرح هادی روستا بدون حضور نماینده میراث‌فرهنگی تصویب شده، می‌گوید: «زمانی که طرح مصوب شد، پایگاه جیرفت مدیر نداشت و نماینده‌ای هم از اداره‌کل استان برای جلسه حضور پیدا نکرده بود. به همین دلیل، طرح امضای میراث‌فرهنگی را ندارد. اما وقتی ما امروز به‌عنوان پایگاه میراث‌فرهنگی اعلام می‌کنیم این کار تخلف است و منجر به تخریب یک محوطه باستانی می‌شود، دهیار باید پروژه را متوقف کند، اما هیچ توجهی نمی‌کند.»

این بار اول نیست که به دهیار کنارصندل تذکر می‌دهیم؛ قبلاً هم برای تخلفاتش حکم قضائی گرفتیم، اما فرماندار پیشین از او حمایت و پادرمیانی کرد و قضیه فیصله یافت. از همانجا کلید تخریب این محوطه خورد

به‌گفته شیروانی: «بار اول نیست که به دهیار کنارصندل تذکر می‌دهیم؛ قبلاً هم برای تخلفاتش حکم قضائی گرفتیم، اما فرماندار پیشین از او حمایت و پادرمیانی کرد و قضیه فیصله یافت. از همانجا کلید تخریب این محوطه خورد.» دهیار روستای کنارصندل با پافشاری بر انجام یک عمل غیرقانونی برای همیشه شانس ثبت جهانی شدن کنارصندل را با تمام ارزش‌ها و اهمیتش از بین می‌برد.

«نادر علیدادی سلیمانی» باستان‌شناس، درباره تخلف دهیاری کنارصندل می‌گوید: «برای انجام هر عملیات عمرانی باید مجوز دستگاه‌های مختلف گرفته شود، یکی از این دستگاه‌ها میراث‌فرهنگی است. طبق قانون محل اجرای پروژه عمرانی نباید بنای تاریخی، محوطه تاریخی، تپه یا محوطه باستانی باشد. دهیاری‌ها این مسئله را خوب می‌دانند که طرح توسعه و طرح هادی نیاز به مجوز میراث‌فرهنگی دارد. اما کاری که در کنارصندل در حال انجام است، بدون مجوز است و باعث از‌بین‌رفتن غیرقابل‌جبران یک محوطه باستانی شده است. تا چندی پیش صحبت از ثبت جهانی کنارصندل بود؛ اما با این اتفاقات کنارصندل به ثبت جهانی نخواهد رسید.»   

هرچند دهیار روستا تخلفی آشکار انجام داده که مستلزم برخورد قانونی است و لازم است وزارت میراث‌فرهنگی در سطوح بالای مدیریتی به موضوع تخریب تپه باستانی کنارصندل ورود کند، اما شیروانی به نکته قابل‌تأملی اشاره می‌کند: «ظاهراً برای هیچ‌کس حفاظت از آثار جیرفت دغدغه نیست؛ نه مسئولان محلی و نه مدیران بالادستی. طی دو-سه سال گذشته پایگاه میراث جیرفت هیچ بودجه‌ای دریافت نکرده و تنها بودجه موجود صرف کاوش‌های اخیر شده است.

قادر شیروانی: همه تخریب شده، پیکره گلی تخریب شده و محوطه وضعیت مناسبی ندارد، اما گویا برای مدیران بالادستی هیچ‌کدام مهم نیست

درحالی‌که اولویت در کنارصندل موضوع حفاظت است، نه کاوش؛ زیرا وقتی مردم ببینند ما تلاش می‌کنیم برای حفاظت و مرمت، کنار ما خواهند ماند، اما وقتی می‌بینند چند سال است محوطه کاملاً رها شده، هیچ کار مرمتی و حفاظتی در آن صورت نمی‌گیرد و تنها تأکید بر کاوش است، برداشتشان این است که دولتی‌ها فقط می‌خواهند آثار این محوطه را ببرند.» او در تشریح وضعیت محوطه کنارصندل که حدود دو دهه پیش کاوش شده، می‌گوید: «دیواره‌های بناهای کاوش‌شده همه تخریب شده، پیکره گلی تخریب شده و محوطه وضعیت مناسبی ندارد، اما گویا برای مدیران بالادستی هیچ‌کدام مهم نیست.

بخشی از این تخریب‌ها و حفاری‌های غیرمجاز که ما هر شب درگیر آن هستیم، نشان می‌دهد برنامه‌های بالادستی در محوطه کنارصندل و جیرفت درست اجرا نشده و حفاظت اولویتی نداشته است.» روزهایی که نشانه‌های تمدن ارته در جیرفت سر از خاک بیرون آورد، پژوهشگران جهان و تمام کسانی که با تاریخ بین‌النهرین و نقاط مجهولش آشنا بودند، از کشف این نشانه‌ها که قرار بود پاسخ بسیاری از سؤالات تاریخی در مورد تمدن‌های کهن این منطقه را بدهد، خوشحال شدند و تمام تلاششان را برای حفظ و معرفی آن در سطح جهان به‌کار گرفتند. جیرفت اما همواره اسیر بی‌مهری‌ها بود و قربانی بی‌توجهی‌های ساختاریافته که گویی چشم بر تمدنی عظیم بسته و در مواجهه با این عناصر تمدنی بی‌نظیر رفتاری غیرمتمدنانه پیش گرفته بودند. هنوز هم این رفتارها و چشم‌پوشی‌ها در مقابل جیرفت تداوم دارد. اما تمدن ارته شاید با اینهمه بی‌مهری و تخریب، بالاخره روزگار دیگری را برای روایت تاریخ انتخاب کند و از امروز ما که این‌چنین خصمانه نشانه‌هایش را تخریب کردیم، رخ بپوشد. 

سووشون؛ توقیف یا تبلیغات؟

عصر روز جمعه، نهم خردادماه، مشترکان پلتفرم نماوا امکان ورود به این پلتفرم شبکه نمایش خانگی را نداشتند. خبرگزاری «میزان» رسانه قوه قضائیه اعلام کرد سریال سووشون به کارگردانی «نرگس آبیار» و تهیه‌کنندگی «محمدحسین قاسمی» به‌دلیل «نداشتن مجوز قانونی» و «تمکین نکردن از مراجع ذی‌ربط» توقیف و شبکه نمایش خانگی «نماوا» به‌دلیل «امتناع از انجام تعهدات قانونی» مسدود شده است.

به‌دنبال این اتفاق، نماوا در واکنش به این توقیف بیانیه‌ای صادر و تأکید کرد سریال از همان مرحله ساخت دارای مجوز بوده و دلیل توقیف «اختلاف فقط بر سر ۶۲ ثانیه سریال» است. این پلتفرم در ادامه اشاره کرده که سووشون با «صرف هزینه بالا» تولید شده و در چند مرحله «مورد بازبینی نمایندگان ساترا» قرار گرفته و چندین‌بار میزبان کارشناسان این نهاد بوده است: «این سریال به‌خاطر طولانی شدن روند اصلاحات ساترا گرفتار تعلیق عرضه شده و حالا که عرضه شده، چنین گرفتار محدودیت می‌شود.»

 

حاشیه بعد از حاشیه

دیروز آبیار هم در یادداشتی به اقدام ساترا واکنش نشان داد و نوشت «سووشون» به‌دلیل «بازی‌های پیچیده و پنهان ساترا» توقیف شده است: «بماند که آنچه در قسمت اول به نمایش درآمد، به‌دلیل ممیزی آشکار، آن‌چیزی نبود که ما با تمام وجود ساخته بودیم. بخش‌هایی از روایت، از صداقت افتاد. صحنه‌هایی که باید دیده می‌شد، حذف شد، محو شد و بی‌صدا شد.»

او همچنین این پرسش را مطرح کرده «چگونه ممکن است سریالی که براساس رمانی فاخر از سیمین دانشور، نویسنده‌ای پیشرو، ملی و جهانی، ساخته شده و بارها و بارها در نیم‌قرن گذشته در همین کشور تجدید چاپ شده و تمام مراحل قانونی را طی کرده است، تنها چند ساعت پس از انتشار نخستین قسمت، با دستوری ناگهانی و مبهم متوقف و سکوی پخشش فیلتر شود؟ چه کسی پاسخگوی این حجم از توهین به شعور مخاطب، بی‌احترامی به تلاش هنرمندان و تخریب سرمایه‌ اجتماعی هنر این سرزمین خواهد بود؟»

آبیار در حالی در نوشته خود به اهمیت کتاب دانشور اشاره کرده که ماجرای امضای این کتاب، آن‌هم در غیاب نویسنده، توسط او و «بهنوش طباطبایی»، بازیگر نقش «زری» سریال، در نمایشگاه کتاب واکنش‌های زیادی به‌همراه داشت. اردیبهشت‌ماه بود که در غرفه انتشارات خوارزمی و با همکاری این نشر و پلتفرم نمایش خانگی نماوا، به‌بهانه ساخت «سووشون»، آبیار و طباطبایی در نشستی با عنوان «ادبیات در قاب تصویر» شرکت کردند. پس‌ازآن، تصاویری منتشر شد که نشان می‌داد آنها مشغول امضای کتاب در غرفه هستند. اما بعد از این حواشی و با وجود انتشار پوستری برای این برنامه، گفته شد امضای انجام‌شده نه روی کتاب، بلکه روی کارت‌پستال‌هایی ازپیش‌طراحی‌شده بود که همراه با نسخه‌ای از کتاب عرضه می‌شده‌اند. همچنین، ناشر اعلام کرد پوستری که عنوان «جشن امضای کتاب» را القا کرده بود، به‌دلیل بدسلیقگی برخی عوامل سریال منتشر و سپس به‌سرعت حذف شده است.

بااین‌حال تصاویر چیز دیگری می‌گفتند و واکنش‌هایی که مطرح شد، نشان از یک نگرانی فرهنگی داشتند.

سووشون آبیار سه سال پیش هم درگیر حاشیه‌های دیگری شد. فیلمبرداری سریال سووشون در باغ عفیف‌آباد و مسجد نصیرالملک شیراز با آسیب زدن به این آثار ملی همراه شد و اعتراض فعالان میراث‌فرهنگی و کنشگران محلی را به‌دنبال داشت. پس از اخبار و واکنش‌های منتشرشده نسبت به این موضوع، آبیار در صفحه اینستاگرامش توضیحاتی را منتشر و در بخشی از آن تأکید کرد: «خودم یک فعال میراث‌فرهنگی هستم و دغدغه میراث‌فرهنگی دارم.»

اما او که خود را فعال میراث‌فرهنگی می‌دانست، توجهی نکرد که سازمان وقت (وزارت) میراث‌فرهنگی از سال ۱۳۹۳ ساخت فیلم‌های سینمایی و سریال را در مکان‌های تاریخی ممنوع کرده است. وقتی هم ساخت دکور سریال «سووشون» در باغ عفیف‌آباد شیراز با رجوع به همان قانون با هجمه‌ای از انتقادها مواجه شد، وزارت میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی مسئولیت صدور مجوز ساخت این فیلم در مکان‌های تاریخی شیراز را نپذیرفت.

پس از واکنش رسانه‌ها، مطالبه مردمی با راه‌اندازی کارزاری که از «عزت‌الله ضرغامی»، وزیر میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی و «محمدهادی ایمانیه»، استاندار فارس، درخواست توقف سریع ساخت‌وساز در محوطه باغ عفیف‌آباد را داشت، آبیار دراین‌باره اعلام کرد: «علی‌رغم نظر گروه تولید که بصرفه نبود این سریال را در شهر شیراز کار کنیم و بهتر بود در تهران کار کنیم، اصرار کردم در شیراز این سریال ساخته شود، به‌خاطر آنکه معماری و اتمسفر شیراز بتواند در سریال نشان داده و ثبت شود.»

او معتقد بود سریال سووشون که برای شیراز است، باید در این شهر با بناهایی متعلق به همان دوره، فیلمبرداری می‌شد.

همان زمان خبرگزاری ایسنا نوشت پس از درخواست فعالان میراث‌فرهنگی برای توقف ساخت این سریال، در ادامه که «ارگ کریم‌خانی» در اختیار گروه فیلمساز قرار گرفت، با حمایت مقامات استانی به‌ویژه مدیرکل میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی همراه شد. به‌گونه‌ای‌که این مقام مسئول پس از انتشار تصاویری از بسته شدن ارگ کریم‌خانی به روی مردم و گردشگران به‌دلیل فیلمبرداری سریال سووشون با واکنش‌هایی همراه شد، گفت: «سریال سووشون اثر تاریخی ملی برای شناساندن فارس به مردم و ماهیت کار تبلیغ و تبیین جایگاه والای فارس در تاریخ کشور در دوران حساس است. بنابراین، شرایط مساعدت حداکثری برای تحقق مناسب اهداف تعیین‌شده در ساخت سریال در فارس ادامه خواهد داشت.»

بااین‌حال، آبیار وقتی سریال بعدی خود یعنی «بامداد خمار» را کلید زد، باز هم برای لوکیشن سریالش به سراغ بناهای تاریخی قزوین رفت و تصاویر منتشرشده نشان می‌داد او بار دیگر بی‌توجهی به ضوابط میراث‌فرهنگی در حفاظت از بناهای تاریخی را در پیش گرفته است.

 

شگرد تبلیغاتی؟

توقف ناگهانی یک سریال و مسدود شدن یک پلتفرم با وجود داشتن مجوزهای مختلف این شائبه را مطرح کرد که شاید همه این اتفاقات یک مسیر تبلیغاتی برای دیده‌ شدن این سریال باشد. مشابه آنچه گمان می‌رفت درباره سریال «تاسیان» ساخته «تینا پاکروان» در پلتفرم «فیلیمو» اتفاق افتاده است؛ چرخه ادامه‌دار پخش و توقیف با وجود داشتن مجوز که فرضیه تبلیغاتی بودن ماجرا را تقویت می‌کرد.

«احمد طالبی‌نژاد»، منتقد سینما، در گفت‌وگو با «پیام ما» درباره این موضوع و ساخت اثری از کتاب سیمین دانشور به یک پیشینه تاریخی اشاره می‌کند: «اوایل دهه ۶۰، «محمد متوسلانی» امتیاز این کتاب را از سیمین دانشور خرید تا آن را تبدیل به فیلم کند، اما درنهایت به او اجازه ساخت ندادند. تا الان که این اجازه به این «زوج خودی» رسیده که این سریال را بسازند.»

او شائبه تبلیغاتی بودن این روند را تأیید می‌کند و می‌گوید: «پس از پخش قسمت اول این سریال، ظاهراً آن انتظاری که می‌رفت، برآورده نشد و آنقدر مورد اقبال عمومی قرار نگرفت. اما خاطرم است زمانی که ساخت این اثر به‌صورت فیلم سینمایی توسط متوسلانی مطرح شد، گفته می‌شد اگر این فیلم ساخته شود، خیابان‌های تهران خلوت می‌شوند؛ چراکه  مردم برای دیدن این فیلم به سینماها هجوم می‌برند.»

او درباره اهمیت رمان سووشون توضیح می‌دهد: «سووشون یکی از رمان‌هایی است که نزدیک به صدبار تجدید چاپ شده و اغلب نسل میانسال کشور آن را خوانده‌اند. درواقع، به‌نوعی همه این رمان را دوست دارند. اما درباره ساخته آبیار، فکر می‌کنم این ماجرای توقیف نوعی شگرد تبلیغاتی است. این شگرد پیشتر هم درباره چند فیلم اتفاق افتاده بود، اما معتقدم آنقدر کمک‌کننده نیست؛ زیرا اگر هم پخش شود، این گمان به‌وجود می‌آید که سانسور شده است.»

طالبی‌نژاد معتقد است چنین روندی همانقدر غلط است که درباره امضای کتاب دانشور هم از سوی این فیلمساز اتفاق افتاد.

 

توقف ناگهانی یک پلتفرم و حقوق مصرف‌کنندگان

پس از توقف این سریال و مسدود شدن نماوا هیئت‌مدیره انجمن صنفی شرکت‌های نمایش ویدئویی آنلاین به این موضوع واکنش نشان داد: «نکته قابل‌تأمل در این تصمیم، این است که به‌جای مسدود کردن محتوای مورد مناقشه، کل دامنه پلتفرم مسدود شد؛ درحالی‌که محتوای تولیدشده در پلتفرم‌ها، هنوز از طریق کانال‌ها و سایت‌های غیرقانونی و بدون هیچ مزاحمتی در دسترس است.»

در بخشی دیگر از این بیانیه این پرسش مطرح شده است که «چرا به‌جای مسدودسازی کانال‌ها و شبکه‌های ماهواره‌ای که بی‌وقفه محتوای قانونی پلتفرم‌ها را به تاراج می‌برند، پلتفرم قانونی قربانی می‌شود؟ آیا این رفتار، جز تضعیف پلتفرم‌های داخلی و تشویق کاربران به مهاجرت به بسترهای غیررسمی، نتیجه دیگری خواهد داشت؟»

«افشین عزیزی»، حقوقدان، درباره مسدود شدن این پلتفرم به «پیام ما» توضیح می‌دهد: «فارغ از مجوز داشتن سریال، خود نماوا هم مجوزهایی داشته و قاعدتاً باید به نهادهایی که مجوز دارند، قبل از فیلترشدن اطلاع داده شود که محتوای موردنظر را حذف کنند. اما ما نمی‌دانیم که به آنها گفته شده که محتوا را حذف کنند یا خیر. منتهی چیزی که می‌دانیم، این است که اگر بدون اطلاع قبلی بوده، این موضوع نقض شده است.»

از طرف دیگر با مسدود شدن این پلتفرم، موضوع حقوق مصرف‌کنندگان هم مطرح می‌شود. نماوا در بیانیه خود وعده داده که پیگیر حل این موضوع است و درصورت برطرف‌ نشدن مشکلات در روزهای آینده، هزینه اشتراک تمام افرادی که در دو روز گذشته و برای «سووشون» اشتراک خریده‌اند، بازگردانده می‌شود.

عزیزی دراین‌باره می‌گوید: «در اینجا بحث ارتباط میان حقوق مصرف‌کننده و امنیت ملی وجود دارد که حتی در کشورهای اروپایی و ایالت متحده آمریکا هم دیده می‌شود. به این معنا که در مواردی باید یکی از این دو را انتخاب کنیم و گاهی باید امنیت ملی را ترجیح دهیم. اما در مورد این سریال و موارد مشابه، هیچ‌کدام در آن درجه از اهمیت نیستند که دلیلی باشد تا نه‌فقط سریال را حذف کنند بلکه پلتفرم را هم از دسترس خارج کنند.»

او معتقد است درواقع اینجا فقط موضوع حقوق مخاطبان این سریال مطرح نیست: «حتی مشترکانی از نماوا هستند که ممکن است مخاطب این سریال نباشند، اما برنامه‌های دیگر این پلتفرم را دنبال کنند و آنان هم به‌واسطه این سریال، از حقوق خودشان محروم شدند.»

عزیزی می‌گوید این موضوع حقوق سرمایه‌گذاران را هم به‌نوعی نقض می‌کند: «گفته می‌شود ساخت هر قسمت یک سریال به‌طور میانگین بین ۵ تا ۱۰ میلیارد تومان هزینه دارد. ساخت سریال در این پلتفرم‌ها هم معمولاً با حمایت اسپانسرهای مختلف است که با اهداف دیده‌شدن و شناخته‌شدن بیشتر کسب‌وکارشان اسپانسر این برنامه‌ها می‌شوند. چنین اتفاقاتی می‌تواند باعث دلسردی اسپانسر و ترس سایر سرمایه‌گذاران شود و از سرمایه‌گذاری برنامه‌ها اجتناب کنند.»

باوجود حدس و گمان‌های مختلف درباره توقیف این سریال این پرسش همچنان مطرح است که آیا توقف ناگهانی یک اثر پس از عبور از فیلترهای متعدد، نشانه‌ای از نبود چارچوب‌های مشخص در نظارت است؟ یا اینکه حاشیه‌های پی‌درپی، خود بخشی از یک بازی رسانه‌ای برای جلب توجه است؟

به‌نظر می‌رسد تا زمانی که پاسخ روشنی به این پرسش‌ها داده نشود، نه سازندگان می‌توانند با اطمینان اثری خلق کنند، نه مخاطبان با آرامش آن را تماشا خواهند کرد و نه پلتفرم‌ها قادر به ایفای نقش خود به‌عنوان پل ارتباطی میان این دو خواهند بود. سووشون، چه به‌عنوان یک اثر هنری و چه به‌عنوان یک پرونده جنجالی، حالا به آزمونی برای احترام به حقوق همه ذی‌نفعان این چرخه تبدیل شده است.

جان داوطلبان را عزیز بشمارید

آتش‌سوزی جزئی جدایی‌ناپذیر از اکوسیستم است. تا زمانی که سکونتگاه‌های انسانی و بهره‌برداری‌های انسان وجود دارد، آتش‌سوزی را هم خواهیم داشت. همین موضوع سبب شده است تا ۹۵ درصد از آتش‌سوزی‌های جنگل عامل انسانی داشته باشد. اطفای حریق در همه‌جای دنیا عملیاتی خطرناک با درجه سختی بالا است که نیاز به برنامه، زیرساخت، نیروی باتجربه، تجهیزات کافی و حقوق مناسب دارد. در بسیاری از کشورهای توسعه‌یافته و همسایه، در یک برنامه‌ریزی مناسب و مشارکتی، نقش مردم را پررنگ می‌کنند. در ایران هم سال‌هاست نیروهای مردمی در کنار نیروهای دولتی و امدادی در خط مقدم آتش حضور دارند، ولی به‌خلاف سایر کشورها نه سیستم مشخص دارند و نه برنامه‌ای برای آن چیده شده است،‌ در مقابل همه‌چیز اضطراری و فصلی اتفاق می‌افتد و از برنامه‌های اجرایی موفق هم حمایت نمی‌شود. در این شرایط اگر انتقادی هم از سوی فعالان محیط‌زیست شود‌، مسئولان گارد می‌گیرند؛ انگار فراموش‌شان شده که مدیریت انفال به سازمان‌ها حق مالکیت نمی‌دهد بلکه باید در قبال آنها پاسخگو باشند. همین حالا اگر مردم نباشند، توان، اعتبار و زیرساخت‌های سازمان‌ها به مهار حریق نمی‌رسد. ولی نمی‌شود بی‌برنامگی را بهانه کرد و نیروهای دولتی و مردمی را قربانی بی‌برنامگی سازمان‌های دولتی و رفتار احساسی برخی گروه‌های مردمی کرد. در این سال‌ها بارها مردم و داوطلبین قربانی بی‌برنامگی و قوانین دست‌وپاگیر شده‌اند. داوطلبین جانشان را می‌گذارند، دولتی‌ها یادشان می‌رود. درگیر بروکراسی اداری می‌شوند که خودشان ایجاد کرده‌اند. فراموش می‌کنند آنچه در موردش با بی‌تفاوتی حرف می‌زنند، جان انسان است؛ ارزشمندترین چیزی که هر نفر دارد. کالای ارزشمندی که پای درختانی فدا می‌شود که در آمارها عدد هستند، ولی برای مردم زاگرس‌نشین آمار نیستند، جان‌اند؛ جانی که حاضرند فدا کنند تا زنده بماند. متأسفانه ساده‌ترین حقوق‌ها هم برای این داوطلبین نادیده گرفته می‌شود. ۲۱ نفر در آتش‌سوزی‌های زاگرس فقط طی سال‌های اخیر جان باخته‌اند. البته آمارها در تعداد کمی متغیر هستند. اینکه آقایان چه کسی را داوطلب تشخیص دهند و چه کسی را نه، خودش اول ماجرا است؛ آن‌هم برای کسانی که جان خود را فدای جنگل‌ها کردند. جای خالی آنها هیچ‌وقت پر نمی‌شود؛ با هیچ‌چیز و هیچ‌کس…
متأسفانه تمام داوطلبانی که جانشان را در راه حفاظت از زاگرس از دست دادند، نان‌آور و امید خانواده‌ای بودند. ولی پشتیبانی از خانواده‌ها صورت نگرفته است و کل کار مسئولان فقط در پیام‌های تسلیت و همدردی خلاصه می‌شود؛ بدون اینکه به آینده و چالش‌های خانواده فکری شود. دیه خانواده‌ها همچنان در بروکراسی اداری مانده است. مستمری در نظر گرفته نمی‌شود. عملاً خانواده‌ها رها شده‌اند؛ بدون اینکه حمایتی از آنها صورت گیرد. چرا باید برخی از خانواده‌های داوطلبین به‌دنبال پرونده‌های عزیزانشان در راهروهای ادارات باشند؟ چرا بعد از پنج سال پرونده البرز زارعی در بروکراسی ادارات مانده است؟ چرا همچنان داوطلبان بدون حمایت مشخص، بدون تجهیزات و بدون برنامه‌ریزی برای آتش‌سوزی‌ها اعزام می‌شوند و آسیب می‌بینند؟ چرا فکر اساسی نمی‌شود؟ نباید با فراخوان‌های عمومی و بی‌برنامگی، مردم را قربانی کرد. مردم برای خاطر وطنشان و بدون توجه به تمام مشکلات به دل آتش می‌زنند. چرا مسئولان فکری برای آنها نمی‌کنند؟ چرا نیروهای متخصص آموزش داده نمی‌شوند؟ چرا زیرساخت‌ها تقویت نمی‌شود؟ چرا از فناوری‌های نوین استفاده نمی‌شود؟ چرا برخورد قانونی در کنار اقدامات مشارکتی برای عوامل آتش‌سوزی صورت نمی‌گیرد؟ چرا برنامه‌های پیشگیری جدی گرفته نمی‌شود؟ چرا مردم در برنامه‌ریزی‌ها دخیل نیستند؟

درویشِ خرسند

«مرحوم ولادیمیر مینورسکی تا آخر زندگی خود آنی از تعقیب مطالعات و تتبعات در رشته تحقیقات مربوط به زبان و تاریخ ایران فروگذاری نداشت و مقالات و رساله‌ها و کتب تألیفی او در همان رشته بی‌شمار بود.»

سیدحسن تقی‌زاده

 «تاریخچه نادرشاه» با ترجمه غلامرضا رشید یاسمی نخستین اثر از «ولادیمیر مینورسکی» (Vladimir Minorsky) بود که ۹۱ سال پیش، از سوی کمیسیون معارف منتشر شد. یکی از برجسته‌ترین ایران‌شناسان روس که نامش و پژوهش‌هایش، در کنار دیگرانی چون تئودور نولدکه و واسیلی بارتولد، تا همیشه بر تارک مطالعات ایرانی می‌درخشد و حتماً یکی از سرآمدترین‌هایشان است و حتی برخی او را آخرین‌کس از نسل غول‌های ایران‌شناس در روسیه قلمداد می‌کنند.

 او که در اصل یک دیپلمات و مأمور سیاسی بود و طبیعی هم بود که داوری‌هایش آغشته و آلوده به سیاسی‌کاری‌ها شود، اما کوشید دامانش از ماجراجویی‌های سیاسی و اغراض و اهداف غیرعلمی برکنار بماند و حتی در برهه مشروطه که روسیه تزاری تلاش می‌کرد در کنار دستگاه سرکوب بماند، سعی کرد از این مسائل فاصله بگیرد.

گواه صادقی بر این مدعا، افزون‌بر دیگر آثار ترجمه‌شده‌اش چون «سازمان اداری حکومت صفوی یا تحقیقات و حواشی و تعلیقات استاد مینورسکی بر تذکره‌الملوک» مقدمه محمد دبیرسیاقی و ترجمه مسعود رجب‌نیا (انجمن کتاب و زوار، ۱۳۳۴)، «تاریخ تبریز» ترجمه عبدالعلی کارنگ (کتابفروشی تهران، ۱۳۳۷)، «سفرنامه ابودلف در ایران» ترجمه سیدابوالفضل طباطبایی (فرهنگ ایران‌زمین، ۱۳۴۲)، «رساله لرستان و لرها» ترجمه سکندر امان‌اللهی بهدارند (بابک، ۱۳۶۲)، «تاریخ شروان و دربند» ترجمه محسن خادم (بنیاد دائره‌المعارف اسلامی، ۱۳۷۵) و «کردها نوادگان مادها» ترجمه جلال جلالی‌زاده (ژیار، ۱۳۸۲)، سه کتاب «فهرست تفصیلی گنجینه پژوهشی مینورسکی» (کتابخانه موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، ۱۳۹۴)، «ره‌آورد مینورسکی» (هرمس، ۱۳۹۴) و «دفتری برای ایران؛ نامه‌های فارسی به ولادیمیر مینورسکی» (بنیاد موقوفات افشار و سخن، ۱۳۹۸) هر دو به‌ کوشش گودرز رشتیانی، نشان می‌دهد از چه جایگاه و پایگاهی نزد اهل علم در ایران برخوردار بوده و چه کارهای گران‌سنگی در تاریخ و فرهنگ ایران و زبان فارسی کرده؛ چنانکه هنوز مرجع پژوهش‌های ایرانی است. مینورسکی با ترجمه «حدود‌العالم من‌المشرق الی‌المغرب» (گیب، ۱۹۳۷) و «سفرنامه ابودلف در ایران» (دانشگاه قاهره، ۱۹۵۵) به انگلیسی، خدمتی بی‌شائبه به این فرهنگ کرد و حتی مداقه‌اش درباره اهل حق که از نخستین آثار اوست، هم‎چنان بهترین منبع برای شناخت این گروه نزد اهل تحقیق است.

مینورسکی (۵ فوریه ۱۸۷۷ ۲۵ مارس ۱۹۶۶) که از مدعوین هزاره فردوسی در مهر ۱۳۱۳ بود، نامه‌نگاری‌هایش با محمد قزوینی، سیدحسن تقی‌زاده، عباس اقبال آشتیانی، ایرج افشار، احسان یارشاطر، علی‌اصغر حکمت، مجتبی مینوی، غلام‌رضا رشید یاسمی و ملک‌الشعرا بهار نشان از همین اتقان و اعتبار دارد.

درویشِ خرسند/تعبیر مجتبی مینوی درباره ولادیمیر مینورسکی

زاگرس بمیرد ایران از دست می‌رود

زاگرس در امتداد هزار و ۶۰۰ کیلومتر از شمال‌غرب و از استان‌های کردستان و آذربایجان‌غربی تا تنگه هرمز در جنوب‌شرق به عرض‌های متغیر تا ۴۰۰ کیلومتر استقرار یافته است. این منطقه شامل ۱۱ استان است که بیشتر آنها از نظر معیشتی و اقتصادی به منابع پایه و مزایای طبیعی زاگرس وابسته هستند.
براساس آمارهای چند دهه گذشته، مساحت جنگل‌های زاگرس حدود شش میلیون هکتار برآورد شده است که تقریباً ۴۴ درصد جنگل‌های کشور را تشکیل می‌دهد. جنگل‌های زاگرس دارای چکاد مرتفع و استپی‌های گوناگون هستند و قدمت آن به حدود ۵۵۰۰ سال می‌رسد. درخت غالب این جنگل‌ها بلوط است. حدود ۷۰ درصد گونه‌های غالب درختان رشته‌کوه زاگرس بلوط‌های عموماً کهنسال هستند که به‌عنوان بانک ژنتیکی گیاهی کشور از اهمیت بالایی برخوردارند. همچنین، آبخوان‌های زاگرس حدود ۴۰ درصد آب‌های پرکیفیت و تجدیدپذیر کشور را ذخیره می‌کند، این ویژگی سبب شده است تسهیلات و فرصت‌های اقتصادی اجتماعی متنوعی در این منطقه فراهم شود.
از سال ۱۳۹۹ با آتش‌سوزی‌های مکرر در زاگرس توسط عده‌ای، چهره این منطقه هر روز تیره‌تر و سیاه‌تر شده است. این آتش‌سوزی‌ها باعث تخریب جنگل‌ها و رویشگاه‌های متنوع زاگرس شده است، جنگل‌هایی که نماد سرافرازی و حیات منطقه هستند و سلامت ما و سایر بوم‌سازگان‌ها به سلامت آنها وابسته است. با شیوع پدیده شوم آتش‌افروزی در زاگرس و در مقابل آن، ضعف سازمان متولی، یعنی سازمان منابع‌طبیعی و آبخیزداری، مردم با جان و دل از زاگرس حفاظت، حراست و نگهداری کردند و در این راه جان‌های زیادی فدا شد. شهیدان زیادی در اثر مقابله با آتش جان خود را از دست داده‌اند، از جمله زنده‌یاد محمدحسین پارسایی که در ارتفاعات کوه نار منطقه دشمن‌زیاری در مقابل آتش مقاومت کرد و جانش را فدا کرد. تعداد شهدای این مبارزه در بخش‌های مختلف، از جمله انجمن‌های محلی، نهادهای غیردولتی و کنشگران محیط‌زیست، حدود ۱۹ نفر است؛ به‌علاوه برخی دیگر از نیروهای مقابله با آتش که دچار صدمات جسمی‌ و مالی فراوان شده‌اند. این فداکاری‌ها نشان‌دهنده آگاهی و تعهد مردم نسبت به حفاظت از زاگرس و تلاش برای حفظ تعادل زیستی آن است.
اما نکته نگران‌کننده این است که چرا سازمان‌های دولتی، به‌ویژه سازمان منابع‌طبیعی که مسئولیت مدیریت حدود ۹۰ درصد از ارزش‌های طبیعی کشور به‌ویژه زاگرس را برعهده دارد، در کنترل و مدیریت بحران‌های آتش‌سوزی موفق نیست. این ضعف باعث شده است فشار و سختی بسیاری به کنشگران طبیعت، مردم و جوامع فعال محلی که نقش اصلی در مقابله با آتش‌سوزی‌ها را ایفا می‌کنند، تحمیل شود. به‌علاوه، سازمان‌های متولی به‌دلیل ضعف ارتباطی به‌درستی از این تلاش‌ها قدردانی نکرده‌اند. ناکارآمدی این سازمان‌ها باعث دلزدگی و ناامیدی در میان مردم و فعالان محیط‌زیست شده است.
رفتارهای مجموعه‌های متولی منابع‌طبیعی، به‌ویژه سازمان منابع‌طبیعی کشور، باعث شده است بحران زاگرس به‌درستی به گوش سیاستگذاران و برنامه‌ریزان کلان کشور نرسد. رسانه‌های عمومی وابسته به دولت، به‌ویژه صداوسیما، پوشش شایسته‌ای از وضعیت زاگرس ارائه نداده‌اند و سازمان‌های متولی تلاش کرده‌اند این بحران را در سکوت بگذرانند. هنوز بسیاری از مردم نمی‌دانند کشور با چه فاجعه‌ای مواجه است.
آتش‌سوزی‌ها، بهره‌برداری‌های ناپایدار، فشارهای انسانی، تخریب خاک، ازدست‌رفتن رواناب‌ها، خشک شدن رودخانه‌ها و تالاب‌ها، همگی در کنار هم زاگرس را به لبه نابودی کشانده است. اما آتش‌زدن جنگل‌ها دراین‌میان مانند تیر خلاص است به قلب سرزمینی که ستون موازنه زیستی کشور به‌شمار می‌رود.
رویه آتش‌زدن‌های زاگرس در سال ۱۴۰۴ تشدید شده است؛ به‌طوری‌که برخلاف سال‌های گذشته، شروع آتش‌سوزی‌ها از نیمه فروردین‌ماه بود،‌ در‌حالی‌که در سال‌های قبل این آتش‌سوزی‌ها معمولاً از اوایل یا اواسط خرداد آغاز می‌شدند. امسال تعداد آتش‌سوزی‌ها بسیار بیشتر شده و کنشگران طبیعت را نگران کرده است؛ زیرا اگر این روند ادامه یابد، در تابستان پیش رو با خشک شدن حداکثری گیاهان مرتعی به‌ویژه در ارتفاعات بالا و جنگل‌های پرتراکم، ممکن است خسارات جبران‌ناپذیری به گستره زاگرس وارد شود و بخش زیادی از این منابع حیاتی آن از دست برود.
برای نمونه، نگاهی بیندازید به وضعیت روز جمعه، نهم خردادماه: از ارتفاعات مریوان در کردستان و آذربایجان‌غربی گرفته تا جنگل‌های ایلام و حتی رویشگاه‌های پرتراکم اشترانکوه در لرستان، درختان در آتش می‌سوزند. در کوه مرتفع نیر (نور) در استان کهگیلویه‌وبویراحمد، که از مهمترین اکوتون‌های کشور است، آتش‌سوزی مهیبی روی داده و در بخش‌های پرتراکم آن استان، مانند ارتفاعات دیشموک، برفکون، ارتفاعات پیرامون شهرستان باشت و…، به خاکستر بدل شدند. ارتفاعات کوهمره و کوه سرک واقع در شمال‌غرب استان فارس را که با تلاش چهار شبانه‌روز همیاران طبیعت و بومیان در اواخر پنجشنبه‌شب، ۸ خردادماه، خاموش شده بود، مجدداً در سحرگاه روز جمعه آتش‌افروزان در سه نقطه به آتش کشیدند. هم‌زمان کوه بیل و ارتفاعات پیراشکفت واقع در دشت ارژن که دارای مراتع غنی و جنگل‌های متراکم از گونه‌هایی چون زالزالک، ارژن، کیکم، شهن و… است، در آتش می‌سوزند.
در نورآباد فارس، منطقه قلعه‌سفید، برای هفتمین‌بار در دو هفته اخیر دچار حریق شده است. این مناطق نه‌تنها زیستگاه‌های مهم هستند، بلکه حامل آثار تمدن بشری کهن‌اند. با وجود هجوم حداکثری آتش‌افروزان به رویشگاه‌های زاگرس، اما هیچ برخورد ریشه‌ای و اساسی از سوی سازمان‌های متولی نمی‌بینیم.
برای برخورد اصولی با بحران آتش‌ها، ما به یک برنامه عمل ملی نیاز داریم؛ به اجرای طرح ملی فراگیر که سازمان‌های دولتی و غیردولتی، مردم و نهادهای خصوصی را در کنار هم قرار دهد تا موفق به کاهش یا رفع بحران زاگرس شوند، در غیر این‌صورت زاگرس را از دست خواهیم داد.
اگر مقابله با برون‌داد ضدامنیتی آتش‌افروزان، به وظیفه دائمی‌ نیروهای داوطلب و سازمان‌های مردم‌نهاد بدل شود، دیگر فرصت کارهای آموزشی، فرهنگی و ترویجی برای آنها باقی نخواهد ماند. این یک انحراف آشکار است و در شرایط فعلی، نیروهای مردمی ‌به‌اجبار به‌جای سیاستگذاران و مجریان معلوم نشسته‌اند و از جانشان مایه می‌گذارند.
متأسفانه این وضعیت، تنها نتیجه سکوت خائنانه و فرصت‌طلبی نهادهای مسئول است. این سکوت، هم‌دستی با کسانی است که زاگرس را به آتش می‌کشند. اگر اراده‌ای برای برخورد با عاملان وجود داشته باشد، می‌توان بحران را به‌سوی کاهش مدیریت کرد. اما شوربختانه بیم از دست دادن جایگاه مدیران، سبب شده است خبر بحران از محدوده شهرستان‌ها و استان‌ها فراتر نرود و سازمان مرکزی نیز انفعالی برخورد کند.
نمونه‌ای از مدیریت صحیح کنترل آتش‌سوزی‌های اخیر را که متأسفانه هفته گذشته بازه آن به استان هرمزگان کشید، می‌توان در آتش‌سوزی کوه هماگ و چکاد تشگر (بام استان هرمزگان) واقع در شمال بندرعباس معرفی کرد. منطقه‌ای مرتفع با رویشگاه‌های متنوع زاگرسی، خلیجی-عمانی که دارای رویشگاه‌های متنوع و همچنین درختان کهنسال ارس (سرو کوهی) است، ضمن اینکه زیستگاه خرس سیاه آسیایی نیز به‌شمار می‌آید. در اینجا، مدیریت محیط‌زیست با درایت وارد عمل شد، از استان‌های همجوار و تهران کمک خواست و مانع گسترش آتش به بیش از ۱۰۰ هکتار شد. چرا چنین شیوه خردمحور مدیریتی در سایر استان‌ها اجرا نمی‌شود؟
اگر رویشگاه‌های زاگرس از بین برود، منابع آب هم از بین می‌رود، تعادلات اکولوژیکی و اجتماعی به‌هم می‌ریزد و پدیده مهاجرت اجباری شدت می‌گیرد. این اتفاقی است که در یکی از کهن‌ترین سکونتگاه‌های ایران رخ خواهد داد. نابودی زاگرس به‌معنای ورود ایران به یک فاز شدید بیابانزایی است.
در این سال‌ها نیروهای مردمی‌ در کردستان، فارس، لرستان، بویراحمد، تا جنوب شرقی‌ترین نقطه زاگرس، با هزینه شخصی، تجهیزات تهیه کرده‌اند. دستگاه دمنده که جایگزین ۲۰ نفر در مهار آتش است، توسط خود مردم تهیه می‌شود. درحالی‌که باید این وظیفه برعهده دولت باشد.
اگر سازمان متولی به وظایفش عمل می‌کرد، نیروهای مردمی‌ به‌جای مهار آتش، در حوزه آموزش و فرهنگسازی در زمینه گسترش معرفت محیط‌زیست منابع‌طبیعی فعالیت می‌کردند. اما سکوت و بی‌عملی سازمان متولی، نیروهای فرهنگی را تبدیل به آتش‌نشان و نیروهای اجرایی، آن‌هم در مهلک‌ترین عملیات اجرایی، کرده و این نوعی خیانت به تعادلات اجتماعی است. اگر دولت و سازمان متولی به هشدارهای کنشگران محیط‌زیست بی‌توجهی کنند، ایران در آینده‌ای نزدیک خشک و بی‌جان خواهد شد. با نشست زمین، خشک شدن تالاب‌ها و رودخانه‌ها و نابودی زاگرس، فرصت زیستن سالم از ایرانیان گرفته می‌شود.
عدم توجه کافی و ضعف در مدیریت و اقدامات سازمان منابع‌طبیعی باعث شده است بحران آتش‌سوزی در زاگرس به سایر نهادهای دولتی، به‌ویژه دستگاه‌های مرتبط با امنیت و بخش قضائی نیز سرایت کند و این سازمان‌ها در جایگاه خود نتوانند نقش مؤثری در کنترل و مهار بحران زاگرس ایفا کنند. در نتیجه، این وضعیت فرصت را برای اتاق‌های فکر و جریاناتی که قصد ایجاد اختلال طبیعی اجتماعی و اقتصادی کشور دارند، با به‌آتش‌کشیدن بیش‌ازپیش زاگرس را فراهم کرده است. اگر دستگاه‌های امنیتی و بخش قضائی کشور به‌صورت جدی‌تر وارد عمل می‌شدند و با آمران پشت پرده و عاملان آتش‌افروزی‌ها برخورد قاطع و قانونی می‌کردند، می‌توانستند در جلوگیری از گسترش آتش و مقابله با جانیانی که در پی خشکاندن زاگرس هستند، تأثیرگذارتر باشند.
نکته بسیار مهمی‌ که باید به آن اشاره کرد، نوع برخورد یک‌سویه و طلبکارانه سازمان منابع‌طبیعی با فعالان حوزه محیط‌زیست، به‌ویژه داوطلبان حاضر در میدان آتش‌سوزی‌هاست؛ آن عزیزانی که از انجمن‌های محلی یا سازمان‌های غیردولتی محیط‌زیستی برای مهار آتش رویشگاه‌های زاگرس دلسوزانه حضور پیدا می‌کنند. متأسفانه این برخوردها در بسیاری موارد منجر به دلزدگی و کاهش انگیزه نیروهای داوطلب شده است. از جمله مصادیق این بی‌توجهی، برخورد غیرمسئولانه سازمان منابع‌طبیعی با خانواده‌های جان‌باختگانی است که در راه حفاظت از جنگل‌ها و منابع طبیعی کشور جان خود را فدا کرده‌اند. این افراد در چارچوب قوانین، مصداق «فداکاران خدمت» شناخته می‌شوند، اما متأسفانه سازمان مسئول آنها را ماه‌ها و حتی سال‌ها از این اتاق به آن اتاق، از این هفته به آن هفته و از این وعده به آن وعده کشانده است، بدون آنکه پاسخ روشن یا رسمی‌ درباره حقوق قانونی خانواده جانباختگان آبادانی ایران در زاگرس ارائه کند.
این وضعیت نه‌تنها مرهمی ‌بر زخم بازماندگان نیست، بلکه نمک بر آن می‌پاشد و درد را مضاعف می‌کند. داغ فرزندی که جان خود را فدای طبیعت کرده، حالا با بی‌توجهی متولیان، به اندوهی همراه با تحقیر بدل شده است. در این شرایط، طبیعی است که سایر داوطلبان نیز دلسرد و مأیوس شوند و حضور خود را کمرنگ‌تر کنند.
این دلسردی ریشه در نگاه بی‌رحم و ناعادلانه‌ای دارد که سازمان متولی به بازماندگان این فداکاران دارد. درحالی‌که قانون وجود دارد، اعتبار و مصوبه هست، اما اراده‌ای برای اجرایی کردن آن نیست. افرادی از این خانواده‌ها را می‌شناسم که عزیز و نان‌آور خانواده‌شان را از دست داده‌اند. زندگی آنها از هم پاشیده و از نظر اقتصادی در تنگنا هستند. یکی از این عزیزان، فرزندی داشته که پس از قبولی در کنکور به‌دلیل فقر ناشی از نبود حمایت، نتوانسته در دانشگاه ثبت‌نام کند. این فقط یک نمونه از صدها مورد دردناک است. در کنار این مشکلات، عملکرد ستادهای بحران در آتش‌سوزی‌های جنگل‌ها به‌ویژه در استان فارس نیز به‌شدت زیر سؤال است؛ این ستادها بیشتر حالت نمایشی دارند تا عملیاتی. وظایف قانونی فرمانداران و بخشداران در قالب ریاست ستاد بحران، بدون هیچ‌گونه پشتیبانی تجهیزاتی، اعتباری یا ساختاری رها شده است. درواقع، تنها چیزی که از این ستادها می‌بینیم، نامی است تحت عنوان «ستاد بحران» و بس.
واقعیت این است که در بحران آتش‌سوزی‌های گسترده جنگل‌های استان فارس، نقش این ستادها به‌شدت کمرنگ و تقریباً بی‌اثر بوده است. اگر قرار است ستاد بحران تنها بر کاغذ وجود داشته باشد، دیگر نمی‌توان از مردم و فعالان انتظار داشت که بار بی‌تدبیری‌ها و کم‌کاری‌های سیستماتیک را بر دوش بکشند.
بار دیگر تأکید می‌کنم چنانچه برای مقابله با بحران زاگرس با ارائه حرکات و برنامه‌های نمایشی، باز هم فرصت‌سوزی کنیم، در آینده‌ای نه‌چندان دور نتیجه مهلک عملکرد منفی و سهل‌انگاری خویش را با از‌دست‌رفتن تعادلات اجتماعی و اقتصادی کشور شاهد خواهیم بود.

سوختند تا زاگرس نسوزد

Download

«صدیقه زارعی» ۳۰ خرداد ۱۳۹۹ برادرش را از دست داد. «البرز» از سال ۱۳۹۴ فعالیت‌های محیط‌زیستی‌اش را شروع کرده بود. با کمک دوستانش در کوهستان نهال بومی ‌می‌کاشتند. خیلی طول نکشید که سراغ خرید دمنده و سایر وسایل اطفای حریق رفتند. سال ۱۳۹۸ در عملیات اطفای حریق، شاخه درخت مشتعلی روی قفسه سینه‌اش افتاد. بااین‌حال، البرز به‌لحاظ جسمی ‌آنقدر قوی و به‌لحاظ کوهنوردی چنان آشنا به امور فنی بود که کسی گمان نمی‌کرد ممکن است بلایی بیش‌ازاین سرش بیاید.

خرداد ۱۳۹۹ آتش به ارتفاعات جنگلی کوه دیل در گچساران افتاد. روز اولی را که البرز برای خاموش کردن حریق رفت، صدیقه در خاطر دارد. «دوم خرداد بود. سر کوچه دیدمش. عجله داشت. گفت تا آخر شب آتش را خاموش می‌کنیم. خانه بمان که برگشتم، بچه‌ها را ببینم. ساعت ۱۲ شب برگشت و گفت آتش خاموش شده.»

باد آمد و حاصل تلاش البرز زارعی و سایر فعالان محیط‌زیست در گچساران را با خود برد. دوباره آتش بود و حریق! در این ۱۰ روز که منطقه سوخت،‌ البرز تنها دو روز سر کارش در شرکت نفت رفت. بقیه را کسر از حقوق گرفت، نشد که بار دیگر سر کارش برگردد. صدیقه به تعریف روز هشتم که می‌رسد، اشک‌‌هایش سرازیر می‌شود. از پشت تلفن هم می‌شد درد را در واژه‌هایی که بیان می‌کند، احساس کرد. «کف دست‌ها و پاهایش تاول زده بود. به دختر کوچکم گفت دایی پاهایم را با دستان کوچکت ماساژ بده.‌ آنقدر فعالیت کرده بود که ماهیچه پاهایش داغ شده و سرد نمی‌شد. هر چقدر آب می‌زدیم، خنکش نمی‌‌کرد.»

شب روز دهم، مادر خواب بدی دید. با خودش گفت البرز که از شیفت شب شرکت برگشت، می‌گویم امروز را نرو. البرز وارد خانه که شد، مادر تازه نماز را قامت بسته و الله‌اکبر گفته بود. سلام نماز را که داد،‌ در‌ هال بسته شد. دوید و در ‌را باز کرد تا از خوابش بگوید، در حیاط بسته شد و صدای ماشین در گوشش پیچید که البرز را با خود به منطقه حریق می‌برد. صدای صدیقه از تعریف روز هشتم به‌بعد دیگر به وضع سابق برنمی‌گردد، انگار هر واژه بخواهد بغض را در گلو کنار بزند و راهی پیدا کند. صدا کج‌و‌کوله از کشاکش با بغض به گوشم می‌رسد. «من استرس این را نداشتم که برای البرز اتفاقی بیفتد. از بچه‌های فنی بود و بقیه را راهنمایی می‌کرد. ساعت دوازده و نیم تلفنم زنگ خورد‌، گفتند البرز دچار سوختگی شده. نمی‌دانم چطور به بیمارستان رسیدم.»

مادر و صدیقه جلوی در بیمارستان بودند که آمبولانس رسید‌، در باز شد و نگاه مادر به پسر سوخته‌اش افتاد. جیغ کشید و البرز گفت: «مامان هیچی نیست.» اما چیزی بود‌، صدیقه این را دیر فهمید. گچساران به‌لحاظ درمانی تجهیزاتی نداشت،‌ شش ساعت در بیمارستان معطل بودند که چه کنند. تصمیم گرفتند او را به یاسوج بفرستند‌، یاسوج بدتر از گچساران. «ما اصلاً نمی‌دانستیم سوختگی چیست و نباید ملاقاتش بیایند. مسئولان آمدند و عکس گرفتند. سه روز بعد پرستاری من را کناری کشید و گفت اگر می‌خواهی برادرت زنده بماند، او را از اینجا ببر. سه روز طول کشید تا موافقت کنند البرز به اصفهان منتقل شود. در اولین ویزیت دکتر گفت چرا دیر آوردید؟»

در اصفهان دوباره امید دادند که حال البرز خوب می‌شود، اما خیلی زود فهمیدند به‌واسطه روزهای متوالی حضور در آتش دود وارد ریه شده است. «‌فکر می‌کردم امروز و فردا به گچساران برمی‌گردیم، اما‌ ناباورانه در عصر یک روز جمعه البرز از کنار ما رفت.»

صدیقه به لحظه مرگ برادر که می‌رسد، بغضش می‌ترکد. اندوه است که راه گلو را به کل می‌بندد‌؛ پنج سال پس از آن عصر جمعه در ۳۰ خرداد! «بچه بودیم که پدرمان را از دست دادیم. البرز پسر بزرگ ما بود. چشم امید ما، دلخوشی ما البرز بود. البزر شاد بود. خنده‌هایش پرانرژی بود. هر بار که می‌خندید، ما روحیه می‌گرفتیم. خیلی طول کشید تا بفهمیم دیگر برنمی‌گردد. ما می‌مانیم و عمری که باید بدون البرز زندگی کنیم.»

«متأسفانه‌، متأسفانه،‌ متأسفانه» صدیقه همچنان که صدایش می‌لرزد، سه بار این کلمه را تکرار می‌کند. «دولت قدر فداکاری البرز را ندانست. همه شهر البرز را می‌شناختند. کاری ندارم که به ما سر زدند یا نزدند. یادشان رفت. کاش فقط قدر راهی را که البرز برای حفاظت از محیط‌زیست و منابع‌طبیعی باز کرد، می‌دانستند. نخواستیم به ما سر بزنند یا از مادرم حالی بپرسند که پس از پسرت چه می‌کشی!‌»

صدیقه و البرز اختلاف سنی کمی ‌داشتند،‌ با هم کوهنوردی را شروع کردند،‌ با هم خیلی کارهای دیگر را انجام دادند و حالا صدیقه تنهاست؛ بدون البرز. «در این پنج سال یک روز نشد به البرز فکر نکنم. می‌خوابم، بیدار می‌شوم، راه می‌روم، همه‌اش یاد البرز با من است. نبودش ما را اذیت می‌کند و بیش‌از‌آن‌، بی‌تفاوتی در قبال راهی که او رفت. وقتی می‌بینم منابع‌طبیعی و محیط‌زیست در مقابل آتش‌سوزی اینقدر بی‌تفاوت‌اند، حیفم می‌آید. کاش برای خاطر شهدا، قدر زاگرس را بدانند.»

مردم البرز را فراموش نکردند. از شمال و جنوب با خانواده زارعی تماس گرفتند. مردی عرب که فارسی نمی‌دانست، می‌گفت چقدر البرز را دوست دارد. خیّری مدرسه‌ای را در روستایی دورافتاده در چهارمحال‌وبختیاری به نامش ساخت. دیگری جهیزیه‌ زوجی را به یاد البرز تهیه کرد. گروهی نهال کاشتند یا به دیگران کمک کردند و گفتند به یاد البرز بوده است. صدیقه می‌گوید اگر محبت مردم نبود، شرایط بسیار سخت‌تر می‌شد. «فعالیت‌های محیط‌زیستی پس از البرز در گچساران بیشتر شد. اگر دولت همراهی می‌کرد، اتفاقات بهتری هم می‌افتاد. متأسفانه کم‌کاری همیشه از دولت است، وگرنه مردم می‌خواهند از شهر و کشور و طبیعتشان دفاع کنند.»

به داوطلبانی که در حریق شرکت می‌کردند، بیمه بی‌نام به آنها تعلق می‌گرفت. سال اول صدیقه سراغ بیمه نرفت. یک سال بعد پیگیری‌هایش را شروع کرد. «در این پنج سال هیچ کاری انجام ندادند. گفتند البرز فداکار خدمت است، اما حتی پرونده هم از تهران به شهر ما ارسال نشده، چه برسد به دیه، بیمه مادرم و مستمری!»

 

آتش بگیر تا ببینی چه می‌کشم

«‌حقوق و مزایای شهدای زاگرس چه شد؟ پرونده‌هایشان کجا خاک می‌خورد؟ خانواده‌ها باید کجا مراجعه کنند؟ چرا تماسی با خانواده‌ها نمی‌گیرند که برای ادامه روند پرونده‌ها به کدام نهاد یا سازمان مراجعه کنند؟ تاکنون هر اقدام و پیگیری که صورت گرفته، از سوی منابع‌طبیعی شهرستان و استان‌ها بوده. قانون و آیین‌نامه فداکاران خدمت مربوط به سازمان مدیریت بحران کشور است، اما نقش مدیریت بحران در روند پرونده‌ها چه بوده است؟ اینکه تنها بگویند شهید فداکار خدمت هستند، کفایت نمی‌کند.» اینها گفته‌های «سمانه مختاری»، خواهر «محمدجواد مختاری» است. او ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ در عملیات اطفای حریق زاگرس در کوه‌های پل فهلیان نورآباد ممسنی جان باخت.

آن روز سمانه و مادرش از حیاط خانه شعله‌های سرخ آتش را که بیش از پنج متر ارتفاع داشتند، می‌دیدند‌. آنچه نمی‌دانستند، حضور محمدجواد در میان آتش بود. «مسببان آتش‌سوزی‌های طبیعت کشورم دارند با آرامش برای خودشان زندگی می‌کنند. اما عزیزان ما زنده‌زنده در آتش سوختند. خانوادهایشان همچنان می‌سوزند. آنچه شاهدش هستند، بی‌مهری مسئولان است.»

براساس آیین‌نامه ماده ۲۰ قانون مدیریت بحران تمام خانواده‌های فداکاران خدمت باید، همچون خانواده شهدا، حق و حقوق قانونی داشته باشند، اما تاکنون خانواده‌ها با وجود اینکه تمام ‌مسیر‌ها را از پیچ‌وخم قانون گذرانده‌اند تا به این حقوق برسند، موفق نشده‌اند. «قانون ماده ۲۰ مدیریت بحران نصفه‌نیمه رها شده است. به‌نظر می‌رسد نه این قانون در اولویت است و نه شخصی پیگیر تا به مسیر پایانی خود برسد. ما نمی‌دانیم بعد از تصویب در کار‌گروه ملی چه اقداماتی انجام گرفته؟»

پنج سال از آن آتش‌سوزی می‌گذرد، اما چه گذشتنی! «آیا خبری از وضعیت خانواده‌ها دارند؟ خانواده‌ها خودشان برای پیگیری حقوق شهدا مراجعه نکنند، مسئولان کاری انجام می‌دهند؟ یکی دو سال اول مسئولان آمدند و احوالی پرسیدند و رفتند. بعد هم یادشان رفت که شهیدی بوده. در زمان فراوانی آتش‌سوزی‌های عمدی لااقل بنری از عکس این عزیزان در سطح شهر باشد، شاید وجدانی درد گرفت و زمان روشن کردن آتش دلی لرزید از نتیجه کارش.»

سمانه دو برادر دیگر هم داشت که هر دو را در سانحه تصادف از دست داده بود. از آن زمان محمدجواد تنها پسر خانواده و چشم امید پدر و مادرش شد. او اولین‌بار سال ۱۳۹۳ با دوستانش برای اطفای حریق رفت. با صورتی برافروخته و قرمز و حال خراب برگشت. گفت که کنار آتش صدای ناله زن و بچه به گوشم می‌رسید، در حاشیه آتش می‌دویدم و داد می‌زدم کجایید؟ شما را نمی‌بینم که نجاتتان دهم. یکی از بچه‌های انجمن به محمدجواد گفت اینها صدای ناله‌ها و ضجه‌های درختان در حال سوختن است. «محمدجواد تعریف می‌‌کرد که انگار خدا قدرت چند انسان دیگر را به او داد و شروع به خاموش کردن آتش با دوستانش کرد. از آن روز هر جا دودی می‌دید، سریع برای اطفای حریق می‌رفت. آن روز هم که آخرین بطری آب را از دست مادرش گرفت، یک لحظه دست‌ودلش نلرزید که به‌خاطر پدر و مادر در خانه بماند.»

زندگی خانواده مختاری با رفتن محمدجواد به‌هم ریخت. «حال مادرم خوب نیست. ۲۰ روز به ۲۰ روز باید در بیمارستان بستری شود. پمپاژ قلبش زیر ۱۰ درصد است. تا الان دو بار برایش باتری گذاشتیم، اما جواب نمی‌دهد. پدرم مدام می‌گوید دنیا جلوی چشمانم سیاه است و به همه‌چیز خیلی بی‌تفاوت شده.»

به خانواده مختاری به‌شکل لفظی اعلام شد که در کارگروه ملی، محمدجواد به‌عنوان فداکار خدمت تأیید شده است. «‌این اعلام حاصل تلاش خانواده‌ها و نیروهای منابع‌طبیعی شهرستان نورآباد ممسنی و استان فارس بود. از همکاری آنها در دو سال و نیم اول تشکر می‌کنم، اما یک گلایه هم دارم. تا جایی که پرونده مربوط به منابع‌طبیعی بوده، روند کار ما انجام شده؛ ولی مابقی روند پرونده که با مدیریت بحران بوده،‌ روی زمین مانده. گرچه این بخش مربوط به مدیریت بحران می‌شود، اما این عزیزان به‌نام شهدای طبیعت هم شناخته می‌شدند. مدیران منابع‌طبیعی باید خیلی محکم، باقدرت و با پیگیری مستمر خواهان رسیدن این عزیزان به حق و حقوقشان باشند.»

سمانه پنج سال از این اداره به آن اداره رفته و حرف‌های زیادی شنیده است. «چرا بعضی از مسئولان پیگیر قانون نیستند؟ یک‌بار در مراجعاتم به من گفتند خانم جواب نامه‌های ما را سازمان بحران کشور نمی‌دهد، خودت برو تهران تأییدیه بگیر و بیاور تا ما کارت را انجام دهیم. آیا قانون نقصی دارد که اجرایی نمی‌شود؟»

سمانه مختاری: چرا خانواده شهدای زاگرس باید تا این اندازه رنج بکشند؟ مگر برادر من برای حفظ آب و خاک ایران جانش را از دست نداده؟

پرسش‌های خانواده مختاری مثل سایر شهدای زاگرس زیاد است. «چرا به‌صورت مکتوب حکم ایثارگری این عزیزان به خانواده‌ها اعلام نمی‌شود‌؟ چرا مستمری خانواده‌ها برقرار نمی‌شود؟ مشکل بودجه دارند آن‌هم برای این تعداد محدود خانواده شهدا؟ یا دلیلش کم‌مهری است؟ چرا خانواده شهدای زاگرس باید اینقدر رنج بکشند؟ مگر برادر من برای حفظ آب و خاک ایران جانش را از دست نداده؟»

خانواده مختاری در نظر داشتند دیه را صرف خرید دمنده و سایر وسایل اطفای حریق کنند،‌ اما کم‌مهری‌هایی که دیدند، مانع این کار شد؛ هر چند دل آن را هم نداشتند که به پول دیه دست بزنند. «یک بار نیامده‌اند یک نام یا نشانی جهت به یادگار ماندن عزیزمان در این شهر به‌جا بگذارند.»

آن‌طورکه محمدجواد جانش را از دست داد، یک لحظه از ذهن خانواده مختاری فراموش نمی‌شود؛ همچنان که رفتار برخی مسئولان… «اگر می‌توانند، برای دو ثانیه زغال کف دستشان بگذارند یا زمان آتش‌سوزی جنگل نزدیک محل حریق شوند. ما هنوز دستمان به داغی می‌خورد، جگرمان آتش می‌گیرد. می‌گویم کاش مرگ این برادرم هم مثل دو برادر دیگرم ثانیه‌ای بود، نه از دست رفتن زنده‌زنده در آتش.»

 

خواهرم به آسمان نگاه می‌کند تا پدرم را پیدا کند
«خواهرم شب‌ها به آسمان نگاه می‌کند و از بین ستاره‌ها دنبال پدرم می‌گردد.» اینها را «فاطمه»، دختر «یاسین کریمی» ‌‌می‌گوید. هشتم تیر ۱۳۹۹ در منطقه استحفاظی بوزین و میره‌خیل شهرستان پاوه سه نفر در حریق زاگرس کشته شدند؛ «مختار خندانی»، «بلال امینی» و «یاسین کریمی». از آن وقت تاکنون برخی از آنها تنها بخشی از دیه مرتبط با بیمه را دریافت کرده‌اند؛ نه خبری از مستمری است و نه بیمه. پیگیری‌شان هم مثل بقیه خانواده‌ها بی‌ثمر مانده. «یکی دو سال اول به ما سر می‌زدند، اما دیگر خبری از آنها نیست.»

یاسین کریمی ‌سرایدار مدرسه بود و سه دختر داشت، به‌شکل قراردادی کار می‌کرد و بیمه به او تعلق نمی‌گرفت. هرازگاهی با انجمن‌های محیط‌زیستی و گاهی به‌تنهایی برای اطفای حریق می‌رفت؛ همیشه سالم برمی‌گشت، جز آن هشتم تیر که رفت و دیگر نیامد. به یکباره همسر یاسین دو نقش به‌عهده گرفت؛ مادر و پدر بودن هم‌زمان برای فرزندانش. اما مادر و پدری که زیر بار غم و اندوه ویران شده بود. در کنار بحران روحی خانواده، مشکلات اقتصادی هم رخ نشان داد و خانواده را گرفتار کرد. فاطمه در ۲۰سالگی در اداره منابع‌طبیعی مشغول به کار شد. چهار سالی می‌شود که کارمند این اداره است و تأمین هزینه‌های خانواده هم بر دوش اوست.

فاطمه یاسینی عادت کرده وقتی از آن روز سیاه تیر‌ماه و تبعاتش حرف می‌زند، دو خانواده دیگر را هم فراموش نکند. «آنها بچه کوچک دوساله و چهارساله داشتند و شرایطشان خیلی سخت شد.» شرح او از روزهای پس از آتش گرفتن سه داوطلب در حریق زاگرس حکایت از به خاکستر نشستن سه خانواده از هشتم تیر ۱۳۹۹ به‌بعد دارد.

فاطمه کریمی: بیمه و مستمری براساس قانون پرداخت شود. نه‌تنها برای خانواده ما،‌ بلکه دو خانواده دیگری هم که در پاوه داغدار شدند و شرایط زندگی‌شان سخت است

خواسته خانواده کریمی ‌مثل باقی خانواده‌هاست: «بیمه و مستمری براساس قانون پرداخت شود. نه‌تنها برای خانواده ما،‌ بلکه دو خانواده دیگری هم که در پاوه داغدار شدند و شرایط زندگی‌شان سخت است.»

 

مختار رفت، کمر مادرم شکست
«رفتن مختار کمرم را شکست.» این را شاهرخ خندانی به‌نقل از مادرش می‌گوید؛ مادری که ۲۰ سال قبل، یعنی در سال ۱۳۷۴، در «نوسود» پایش را روی مین گذاشت و دیگر نتوانست با آن قدمی ‌بردارد. راه رفتن با عصا و یک پا یک چیز بود و از دست دادن مختار چیز دیگر. کمرش شکست و نتوانست قد راست کند.

مختار به‌عنوان عضوی از انجمن ژیوای پاوه همیشه برای اطفای حریق می‌رفت. دو روز قبل از حادثه هم مثل سابق، درگیر اطفای حریق در منطقه استحفاظی بوزین و میره‌خیل پاوه بود، اما هر بار که آتش را خاموش می‌کردند، باز باد می‌آمد و آتش گر می‌گرفت و به جان بلوط‌ها می‌افتاد. هشتم تیر مختار برای سومین‌بار از مادر خداحافظی کرد و به منطقه رفت. شاهرخ خاطرش است که حوالی عصر، دامادشان زنگ زد و گفت از مختار خبری نیست و جواب تلفن نمی‌دهد. «فهمیده بود چه اتفاقی افتاده و نگفت. راه افتادم و به‌سمت محل حریق رفتم. دیدم دو هزار ماشین آنجاست، به دلم آمد که اتفاقی افتاده. سه آمبولانس هم داشتند به‌سمت بالا می‌رفتند. من با چند نفر نشسته بودم که آمبولانس آمد و فهمیدم مختار از بین رفته است.»

همان وقت که شاهرخ خبر را فهمید، جمعی هم در خانه مادر مختار جمع شده بودند تا او را برای خبر آماده کنند. مادر ذهنش به این نمی‌رفت که اتفاق برای پسر او افتاده باشد. همه را آرام می‌کرد و می‌گفت چیزی نیست و برای کسی مشکلی پیش نیامده، جمع بزرگتر که رسیدند، بین‌شان مختار نبود، غیاب مختار مادر را خم کرد. حالا نزدیک پنج سال از شهادت او می‌گذرد، اما برای شاهرخ و خانواده هنوز این رفتن باورپذیر نیست. «مختار خیلی فعال بود،‌ خیلی زرنگ بود،‌ خیلی آدم خوبی بود. عادی نیست که بگوییم فوت کرده.»

خانواده خندانی هم مشکل کم ندارد، یک عضو خانواده را از دست داده‌اند که حضور پررنگی در زندگی‌شان داشت. «به خدا قسم ما خیلی مشکل داریم. همه کارهای مادرم با مختار بود. هر کسی مشکلی داشت، سراغ مختار می‌رفت‌؛ چه مریضی باشد و چه رفتن دخترم به دانشگاه. می‌گویند آدم‌های خوب می‌روند، مختار ما هم آدم به‌خصوصی بود.»

در این پنج سال هیچ دیه‌ای به خانواده خندانی پرداخت نشده‌، در دو سال اول مسئولان منابع‌طبیعی می‌آمدند و می‌ر‌فتند. بعد همین کار را هم متوقف کردند. هیچ‌کدام از اعضای خانواده را هم در منابع‌طبیعی به کار نگرفتند، از مستمری یا بیمه هم خبری نیست. «وکیل ما گفته شاید در ماه بعد دیه را بپردازند، شاید هم وعده‌ای مثل قبل باشد.»

 

هیچ‌کس شهدای ما را گردن نمی‌گیرد
«گفتند شهید حساب می‌کنیم،‌ بیمه می‌کنیم، نگران نباشید. چهار سال گذشت. یک میلیارد و ۳۰۰ هزار تومان از دیه را که برعهده منابع‌طبیعی بود، هنوز نپرداخته‌اند؛ همه را بخشیدیم. گفتیم لااقل مستمری خانواده‌ای را که چهار عزیز را از دست داده، درست کنید. مردانی که در آتش سوختند نان‌آور خانواده بودند،‌ به‌خاطر کشورشان‌ و زاگرس برای اطفای حریق رفتند. حقوق مختصر هفت-هشت میلیون تومانی به خانواده‌شان بدهید،‌ کار بیمه‌شان را درست کنید که اگر خدایی نکرده مریض شدند، گرفتار نباشند. چهار سال گذشته و هیچ‌چیز درست نشده!‌ دختر ناصر سکته ناقص کرده و خرج عمل جراحی را نداریم بدهیم.» اینها را «سجاد بهزادی» می‌گوید پدرش «جهانبخش»،‌ پسر برادرش «حامد»،‌ پسر خواهرش «رضا» و شوهر خواهرش «ناصر» را در حریق زاگرس از دست داد.

سجاد بهزادی: مجلس و ستاد مدیریت بحران آیین‌نامه‌ای را تصویب کردند که براساس آن، اگر فردی در حین اطفای حریق کشته شود،‌ شهید فداکار خدمت به حساب می‌آید. بااین‌حال، این آیین‌نامه در اجرا مشکل دارد و هیچ‌کس آن را گردن نمی‌گیرد

دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ آتش به جان ارتفاعات تنگه هایقر فیروزآباد افتاد. «در منطقه چاه گاز و پالایشگاه وجود داشت. اگر آتش به آنجا می‌رسید، فاجعه انسانی رخ می‌داد. یک جمع ۲۰نفره بودیم که برای اطفای حریق رفتیم. یکباره آتش پشت ما را گرفت،‌ ۱۶ نفر توانستند خودشان را نجات دهند، اما چهار نفر از ما کم شدند.» ناصر بهزادی، حامد بهزادی و رضا بهزادی در دم جان ‌سپردند و جهانبخش بهزادی پدر سجاد بهزادی بر اثر سوختگی به بیمارستان منتقل شد و در آنجا درگذشت. در این چهار سال او که دانش‌آموخته حقوق است، پیگیر کارهای خانواده بوده، اما نتیجه بیشتر سرخوردگی است. «مجلس و ستاد مدیریت بحران آیین‌نامه‌ای را تصویب کردند که براساس آن اگر فردی در حین اطفای حریق کشته شود،‌ شهید فداکار خدمت به حساب می‌آید. بااین‌حال، این آیین‌نامه در اجرا مشکل دارد و هیچ‌کس آن را گردن نمی‌گیرد.»

خانواده بهزادی به منابع‌طبیعی که مراجعه می‌کنند،‌ آنها توپ را به زمین ستاد مدیریت بحران می‌اندازند و درعوض، مدیریت بحران هم منابع‌طبیعی را مقصر می‌داند. البته هر بار دو سازمان و ستاد می‌گویند که آنها جزو خانواده شهدا هستند و قابل احترام. «چهار سال از آن آتش‌سوزی می‌گذرد و هنوز هیچ اتفاق ملموسی نیفتاده و ما چیزی ندیده‌ایم جز وعده‌های سر خرمن! اگر مردم بدانند درصورت آسیب‌دیدنشان به سرنوشت خانواده بهزادی دچار می‌شوند، طبیعی است که دیگر کسی برای اطفای حریق نمی‌آید. این خانواده چهار نان‌آور خود را از دست داده،‌ حالا تنها چیزی که دارد یک کاغذ صورت‌جلسه است که چهار شهید فداکار خدمت داریم.»

براساس مفاد آیین‌نامه ماده ۲۰ ستاد مدیریت بحران،‌ منابع‌طبیعی باید به بازماندگان مستمری،‌ بیمه و هزینه مراسم و کفن‌ودفن را بپردازد. در این چهار سال تنها بخشی از دیه مرتبط با بیمه بی‌نام به خانواده بهزادی را پرداخت کردند. اداره منابع‌طبیعی می‌گوید ندارم که بپردازم. مسئولان قضائی اعلام کرده‌اند بازماندگان می‌توانند حساب اداره را مسدود کنند. خانواده بهزادی مسئله را رها کردند. «شخصاً هفته قبل یک دسته‌نوشته تحویلشان دادم که دیه‌ای را که قرار بود به خانواده شهدای بهزادی پرداخت شود می‌بخشیم؛ به شرط اینکه اداره منابع‌طبیعی مبلغی را که قرار بود تحویل ما شود، صرف تجهیز ادوات اطفای حریق مانند دمنده یا بیسیم کند. آن روز اگر شهدای ما بیسیم داشتند، کشته نمی‌شدند. با این تجهیزات می‌توانیم کنترل و اشراف بیشتری داشته باشیم.»

امسال سال خشکی است،‌ همان‌وقت که با سجاد بهزادی تماس گرفتم‌، زاگرس در حال سوختن بود و برادرش در حال اطفای حریق. همان برادری که پس از کشته شدن چهار عضو خانواده قرار شد در استخدام اداره منابع‌طبیعی باشد و در این ماه‌ها در فهرست تعدیلی‌هاست. «برادرم را با حقوق هفت میلیونی مشغول به کار کردند. حالا می‌گویند تعدیل نیرو داریم و برادرم هم جزو تعدیلی‌هاست. برادرم چهار سال است که برای این اداره کار می‌کند‌. وجه اخلاقی را هم که کنار بگذارم، به‌‌لحاظ قانونی هم این کارشان درست نیست. همین الان که ما داریم صحبت می‌کنیم، برادرم در منطقه حریق است و دست‌و‌دل من می‌لرزد که مبادا دچار مشکل شود.»

سجاد بهزادی در این چند سال سه شیفت کار می‌کند تا بتواند به خواهرش «صنم‌ناز» که همسر و پسرش را در آتش از دست داده، کمک کند. بااین‌حال، سکته ناقص دختر صنم‌ناز شرایط را سخت‌تر کرده است. دو عمل جراحی موفقیت‌آمیز نبودند و نیاز به عمل سوم است. «گفتند این عمل ۱۰ تا ۱۲ ساعت طول می‌کشد و ۴۰۰ میلیون نیاز دارد. نتوانستم از پس این هزینه بربیایم.»

پیشنهاد سجاد بهزادی این است که به‌عنوان نماینده خانو‌اده شهدای طبیعت در جلسه هم‌اندیشی بین ادارات منابع‌طبیعی و سازمان ستاد مدیریت بحران حضور داشته باشد تا مسئله مهم اعمال ماده ۲۰ که مشکل تمام خانواده شهدای طبیعت است، حل‌و‌فصل شود.

 

زندگی‌ام سخت اما زیبا بود، حالا فقط عذاب
«می‌‌خواهم حقوقی داشته باشم که نخواهم دستم را پیش بقیه دراز کنم،‌ به خدا قسم برایم سخت است.» اینها را صنم‌ناز بهزادی می‌گوید که پسر یکدانه‌اش،‌ همسرش، پدرش و پسر برادرش را در یک روز از دست داده، در آتش‌سوزی‌های زاگرس در ۱۱ مرداد ۱۴۰۰.

صنم‌ناز و ناصر زندگی عشایری داشتند،‌ خانه‌ای هم در فیروزآباد که بچه‌ها در فصل مدارس آنجا می‌ماندند. «سخت بود، اما زندگی قشنگی داشتم که الان حسرتش را می‌کشم.»

دهم مرداد ارتفاعات جنگلی تنگه هایقر آتش گرفت. صنم‌ناز به رضا زنگ زد و گفت جنگل دارد می‌سوزد و به حوالی چاه‌های گاز رسیده است. رضا دانشگاه بود، گفت یک ساعت دیگر خودم را می‌رسانم. صنم‌ناز با همان لهجه استان فارس گفت که «عزیزُم تو نمی‌خواهی بیایی.» رضا آمد و با بقیه آتش را خاموش کرد. روز بعد دوباره آتش شعله‌ور شد و به جان زاگرس افتاد. رضا به‌همراه پدر،‌ پدربزرگ و پسردایی‌اش به منطقه حریق رفتند. «نیم‌ساعت نشده، خبرشان آمد که نابود شدند.»

مرگ چهار عزیز زندگی صنم‌‌ناز را هم نابود کرد. «هر چه بگویم کم است. در آتش‌سوزی لعنتی عزیزانم را از دست دادم. یک‌دانه پسرم از دستم رفته است. نان‌آوری ندارم. از آن روز یک پایم در بیمارستان و یک پایم در خانه است. خیلی در مضیقه‌ام.»

صنم‌ناز بهزادی: نه حقوقی به ما می‌دهند. نه بیمه می‌کنند. هزینه‌ها بدون بیمه، سر به آسمان می‌گذارد. خیلی قول‌ها دادند و عمل نکردند، با بدبختی‌هایم روزگار می‌گذرانم

تنها چیزی که در این مدت از سمت مسئولان دست صنم‌ناز را گرفته،‌ بخشی از دیه مرتبط با بیمه بی‌نام است. «نه حقوقی به ما می‌دهند. نه بیمه می‌کنند. بدون بیمه دکتر رفتن سر به آسمان می‌گذارد. خیلی قول‌ها دادند و عمل نکردند، با بدبختی‌هایم روزگار می‌گذرانم.»

کار دیگر مسئولان منابع‌طبیعی این است که هر عید بیایند به صنم‌ناز سر بزنند و یک کارت هدیه چهار-پنج میلیون تومانی کف دستش بگذارند و بروند و وعده دهند که به حق و حقوقی که می‌خواهد، می‌رسد. «من مریضم. افسرده شدم. دیسک کمر گرفتم. نمی‌توانم کارگری کنم. مدام این و آن کمکم ‌می‌کنند. چشمانم نابود است، هر دو را عمل کردم. دخترم هم مریض است. هر چه دیده و شنیده‌ام وعده‌ بوده.»

از تمام زندگی گذشته صنم‌ناز قبل از ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ تنها یک دختر برایش باقی مانده که توان پرداخت شهریه دانشگاهش را هم ندارد. «برادر کوچکم هزینه زندگی مادرم را می‌دهد و تنها نان‌آور است. زندگی ما شده بدبختی و بدهکاری. کاش کاری کنند تا حقوق ما و بیمه ما درست شود.»

آخرین وضعیت خرس گمشده در پارک پردیسان

تولد در دل حادثه؛ مادر شکار شد، توله‌ها منتقل شدند

این توله خرس یکی از دو توله خرس قهوه‌ای است که اواخر اردیبهشت‌ماه جاری در منطقه‌ای از استان فارس، حین گشت‌زنی محیط‌بانان کشف شدند. مادر این دو توله پیش‌تر در منطقه ابرج از توابع شهرستان مرودشت، توسط یک شکارچی غیرقانونی کشته شده بود. پس از یافتن لاشه خرس مادر، توله‌ها برای نجات، تیمار و بازپروری به کلینیک حیات‌وحش پردیسان در تهران منتقل شدند. این انتقال در تاریخ سوم خرداد انجام شد تا پس از مراقبت‌های لازم، زمینه بازگشت آن‌ها به طبیعت فراهم شود.

خرسی کوچک‌تر از تصور عمومی

غلامرضا ابدالی، مدیرکل دفتر حفاظت و مدیریت حیات‌وحش کشور درباره وضعیت این خرس گفت:
«همکاران ما موفق به شناسایی رد حیوان شده‌اند و محل تقریبی اختفای آن مشخص شده است. با این حال، زنده‌گیری حیوان به‌دلیل شرایط کنونی ممکن نیست. توله خرس نر بوده، حدود سه کیلوگرم وزن دارد و ابعادش بسیار کوچک‌تر از تصور عمومی است؛ در حد یک بچه‌گربه یا کمی بزرگ‌تر.»

پارک پردیسان باز است؛ تهرانی‌ها نگران نباشند

در روزهای گذشته شایعاتی مبنی بر تعطیلی پارک پردیسان منتشر شده بود. اما مسئولان سازمان محیط‌زیست این شایعات را تکذیب کرده و تأکید کردند که حضور این توله خرس خطری برای شهروندان تهرانی ندارد. ابدالی در این‌باره گفت:
«پارک پردیسان تعطیل نشده و مردم می‌توانند به‌راحتی از آن استفاده کنند. ما نیز با تمام توان در حال انجام اقدامات لازم برای زنده‌گیری توله خرس هستیم.»

علت حادثه چه بود؟ سهل‌انگاری یا خرابکاری؟

یگان حفاظت محیط‌زیست در حال بررسی علل احتمالی خروج این توله خرس از قفس نگهداری‌اش است. فرضیه‌هایی از جمله سهل‌انگاری، خرابکاری یا حتی احتمال سرقت در حال بررسی هستند. این موضوع هنوز به‌طور قطعی روشن نشده و بررسی‌های فنی همچنان ادامه دارد.

توله خرس مفقودی ارتباطی با قاچاق ندارد

سازمان محیط‌زیست با صدور اطلاعیه‌ای اعلام کرده که توله خرس گمشده هیچ‌گونه ارتباطی با خرس‌های سیاهی که در هفته گذشته از قاچاقچیان حیات‌وحش کشف شده بودند ندارد. این دو پرونده کاملاً جدا از یکدیگر هستند.

در صورت مشاهده، چه کنیم؟

از شهروندان تهرانی و علاقه‌مندان به محیط‌زیست درخواست شده که در صورت مشاهده این توله خرس، به هیچ‌وجه به حیوان نزدیک نشوند و فوراً موضوع را به شماره‌های زیر اطلاع دهند:

📞 تماس با شماره ۱۵۴۰
📱 یا تماس با شماره‌های ۰۹۱۲۳۶۱۸۲۳۰ و ۰۹۳۹۲۲۶۵۱۰۸

تیم زنده‌گیری بلافاصله پس از اطلاع، به محل اعزام خواهد شد.

بستن شریان‌های تنفسی تهران یا مدرسه‌سازی در پارک‌ها؟

Download

فضای آموزشی در تهران کم است. این عصاره صحبت‌های مسعود پزشکیان در روزهای پایانی سال ۱۴۰۳ بود. هیچ‌کس تصورش را نمی‌کرد که این صحبت درنهایت به همکاری دولت و شهرداری برای ساخت مدرسه در بوستان‌های تهران ختم شود. پزشکیان اسفند پارسال در نشست شورای برنامه‌ریزی و توسعه استان تهران گفته بود شهرداری‌ها می‌توانند با تأمین زمین از محل تغییر کاربری‌ها در ساخت مدرسه نقشی کلیدی بازی کنند: «زمین تأمین شود، با مشارکت مردم می‌توان زمینه ساخت مدرسه را برای کودکان محله فراهم کرد.» او تأکید کرده بود: «متأسفانه، زمین‌هایی که برای کاربری‌های آموزشی در نظر گرفته شده بودند، تغییر کاربری داده شده‌اند. باید این زمین‌ها را به حالت قبل برگرداند تا بتوان نیازهای مردم را در این مناطق برآورده کرد. تغییر کاربری‌ها توسط شوراها و استانداری‌ها و از طریق کمیسیون ماده ۵ انجام شده است. اکنون باید این تغییرات را لغو کرد. انتظار ما از مدیران کل آموزش‌وپرورش این است که در هر کجا که به مدرسه نیاز است، تیم تشکیل دهند و با مطالبه‌گری از شورا، شهرداری، دولت، استانداری و مجلس، برای ایجاد مدرسه در آن منطقه تلاش کنند.» اردیبهشت امسال، پزشکیان صحبت‌های خود درباره کمبود مدارس را این‌بار در جمع شهرداران کلانشهرها تکرار کرد و از نهضت مدرسه‌سازی صحبت کرد: «دولت مصمم است کیفیت و کمیت فضا‌های آموزشی کشور را ارتقا دهد. نهضت مدرسه‌سازی با مشارکت مردم و خیرین آغاز شده است.» او همچنین تأکید کرد: «شهرداری‌ها می‌توانند در نهضت مدرسه‌سازی به کمک دولت بیایند تا مدارسی باکیفیت بسازیم. در ساخت این مدارس باید در انتخاب مکان آنها دقت شود. این مدارس همچنین باید به فناوری‌های نوین تجهیز شوند. سیستم سرمایش و گرمایش مدارس هم باید به‌گونه‌ای طراحی و اجرا شود که دانش‌آموزان در ضمن استفاده از آن، یاد بگیرند چگونه در مصرف انرژی صرفه‌جویی کنند.»

چند روز بعد از این صحبت‌ها بود که علیرضا زاکانی، شهردار تهران، در نشست خبری خود از داوطلب شدن برای ساخت مدرسه در تهران خبر داد: «تهران دو هزار و ۸۰۰ مدرسه دارد که بخش زیادی از آن فرسوده است. ما خود را متعهد می‌دانیم که با شیوه جدیدی به دولت کمک کنیم و دو سال برای این ایده در حال تلاش هستیم. با ایده رئیس‌جمهور در حمایت از آموزش‌وپرورش، ایده ما تسهیل شد و لایحه‌ای را در‌این‌خصوص به شورا ارائه خواهیم کرد.» شهردار تهران تاکید کرد: «در این جلسه بنا شد ۸۰ مجتمع به‌عنوان مقدمه کار ساخته شود که عدد فوق‌العاده بالایی است، ولی به آن قانع نیستیم. ۵۶ نقطه در پنج منطقه لکه‌گذاری شد و ۱۵ نقطه در منطقه ۲۲ نیز اضافه می‌شود. هدف این است که ساخت آنها سریع‌تر انجام شود. براساس لایحه‌ای که به شورا می دهیم، ۸۰ مجتمع آموزشی برای ارائه خدمت به دانش‌آموزان و معلمان احداث می‌شود.»

آدرس مدرسه‌های پیشنهادی
این مدارس در کجا قرار دارند؟ براساس اطلاعاتی که از جلسه «هم‌اندیشی و تبادل‌نظر درباره تأمین سرانه آموزشی در سطح مناطق شهر تهران» به «پیام‌ ما» رسیده است، حدود ۸۷ پلاک برای ساخت مدارس در تهران در نظر گرفته شده است، مساحت کل پلاک‌ها حدود ۳۰۵ هکتار است و درشت‌ترین آن بوستان قائم ۵۰ هکتاری است. حدود ۵۸ پلاک در پهنه G قرار دارد. در توضیحات این ردیف آمده است این تعداد عمدتاً در پهنه G۱۱۱ و G۱۱۲ قرار دارند؛ یعنی بوستان‌های عمومی و بوستان‌های ویژه. ردیف بعدی متعلق به پهنه S۳۲۱ یعنی زمین‌هایی با کاربری کارگاه‌های تولیدی و تجاری، مسکونی و مختلط است. بیشترین تعداد پلاک به‌ترتیب در مناطق ۲۱، ۱۸، ۱۵، ۱۹ و ۱۷ قرار دارد. در این پلاک‌ها قرار است حدود ۵۶ مدرسه ساخته شود که با همگی در جلسه استانداری موافقت شده است. بررسی‌های «پیام‌ ما» نشان می‌دهد دست‌کم‌ در منطقه ۱۵، پیشنهاد احداث دو مدرسه ابتدایی و یک هنرستان جنب بوستان گلسار و کوهسار داده شده است. براساس نقشه تهران بوستان کوهسار جنب خیابان انیسی در منطقه مشیریه تهران قرار دارد. در منطقه ۱۷ شهرداری تهران پیشنهاد ساخت چهار مدرسه در بوستان صالحان و بهاران داده شده است که به‌نظر می‌رسد یکی از آنها مجتمعی آموزشی شامل ابتدایی، متوسطه اول، نظری-فنی، کارودانش پسرانه و دیگری ابتدایی، متوسطه اول-نظری دخترانه است. بوستان صالحان در محله زهتابی و بوستان بهاران هم در خیابان سعیدی قرار دارد.
یکی از بزرگترین پلاک‌ها در منطقه ۱۸ و بوستان قائم قرار دارد. در این محدوده قرار است حدود سه مدرسه ساخته شود. ابتدایی دخترانه-پسرانه و متوسطه اول پسرانه. بوستان فارابی و بوستان انرژی در منطقه ۱۸ هم از دیگر بوستان‌هایی هستند که پیشنهاد احداث جمعاً چهار مدرسه در آنها مطرح شده است. برخی از کاربران اپلیکیشن‌های ورزشی بوستان انرژی در محله نوروزآباد تهران را از جمله پارک‌های مناسب برای دویدن و ورزش‌های صبح‌گاهی معرفی کرده‌اند. پارک جوانه و پارک شقایق در منطقه ۱۹ تهران نیز از دیگر پیشنهاد‌ها برای احداث مدارس هستند.

تذکر پارلمان شهری
هرچند که زاکانی از ارائه لایحه مدرسه‌سازی به شورای شهر تهران خبر داد، ششم خرداد، «ناصر امانی» در تذکر پیش از دستور، به کمک شهرداری تهران برای ساخت مدارس گلایه کرد: «در گزارشات از محلات کم‌برخوردار همواره بیان می‌کنم که یکی از گلایه‌های مردم نبود و یا فرسوده بودن فضاهای آموزشی است که همگان از این کمبود باخبر هستیم؛ اما نگرانی من از این بابت است که فرمودند در بوستان‌ها قرار است مدرسه‌سازی کنیم که به‌نظرم سهوی است؛ چراکه ما به فضای سبز حساس هستیم و مدرسه‌سازی اگر در فضای سبز باب شود، حرکت غیرقابل‌کنترلی می‌شود. درحالی در تهران کمبود سرانه فضای سبز داریم که شاهد آفت‌زدگی درختان نیز هستیم و اگر مدرسه‌سازی در بوستان‌ها اتفاق بیفتد، دو ایراد بزرگ دارد که اولین ایراد این است که طرح تفصیلی تهران را دچار تغییر می‌کند و دومین موضوع نیز که ارائه زمین برای مدرسه‌سازی نیاز به مصوبه شورای شهر تهران دارد.» بعد از او «مهدی چمران»، رئیس شورای شهر تهران، اعلام کرد با ساخت مدرسه در فضای سبز موافق نیست: «به آقای زاکانی اعلام کردم که من با ساخت مدرسه در فضای سبز موافق نیستم. شورا و شهرداری می‌تواند با وزارت آموزش‌و‌پرورش همکاری کند و نیازی نیست که وسط فضای سبز مدرسه بسازند. البته گفتند در آن قسمت‌ها درخت نیست. اما کلاً ساخت‌وساز در فضای سبز ممنوع است.» با وجود این تذکر‌ها، مجید پارسا، مدیرکل آموزش‌و‌پرورش شهر تهران، همان روز به ایرنا گفت مدارس جدید در مناطق مختلف تهران ساخته می‌شود. او گفت: «پروژه‌هایی برای ساخت فضاهای آموزشی در مناطقی از شهر تهران تعریف و ۵۶ پروژه آن با هماهنگی و هم‌فکری استانداری و شهرداری تهران جانمایی شده است و اجرای ۸۰ پروژه برای ساخت مدرسه به‌عهده شهرداری تهران است.» او تأکید کرد عملیات اجرایی ساخت مدارس به‌زودی آغاز می‌شود: «براساس هماهنگی‌های انجام‌شده، شهرداری تهران تأمین زمین و ساخت مدرسه در مناطق ۱۷، ۱۸، ۱۵ و ۹ پایتخت را متعهد شده که عملیات اجرایی آن دو تا سه هفته آینده آغاز می‌شود.»

کاستن از فضاهای عمومی
«فضاهای عمومی شهر مانند پارک‌ها از دو جنبه اهمیت دارند؛ هم از نظر فضایی برای فعالیت‌های جمعی شهروندان و هم فضای سبز شهری.» این جملات «میترا ابراهیمی»، پژوهشگر توسعه و محیط‌زیست، در گفت‌وگو با «پیام ما» است. او تاکید دارد سرانه فضای سبز در تهران پایین است و روز‌به‌روز هم کمتر می‌شود و نباید آن را هرروز به‌بهانه‌ای از دست داد: «پارک‌ها و فضاهای عمومی شهر هرروز به‌بهانه‌ای کارکردهای عمومی مانند ایستگاه‌های مترو و مجتمع‌های اداری کم می‌شود و بخش‌هایی از زیباترین پارک‌های تهران مانند لاله و پارک بهجت‌آباد را به همین بهانه‌ها از دست دادیم.» او می‌گوید بعد از ساخت‌وسازها بخش‌هایی از درختان نابود می‌شوند و از وسعت فضاهای عمومی که فضایی برای تفریح و اوقات فراغت مردم است، کاسته می‌شوند: «این فضاها عمومی است و هرروز به‌بهانه‌ای خصوصی می‌شوند.» او ساخت مدرسه در پارک‌ها را هم در زمره همین نابودکردن فضاهای عمومی شهر تلقی می‌کند و می‌گوید: بعد از ساخت مدرسه در همین محدوده‌ها فضاهای دیگری مانند ساختمان‌های اداری یا فضاهای درآمدزا ساخته می‌شوند که فضایی تجاری دارند. او همچنین به تبعات محیط‌‌زیستی این موضوع اشاره می‌کند: «در تهران آلودگی هوا وحشتناک است، ما جزیره‌های گرمایی داریم و نباید سطوح سبز را به سطوح نفوذناپذیر مانند سطوح آسفالت‌شده تبدیل کنیم. پارک‌ها کارکرد خنک‌کننده شهر و تفریحی دارند و ساخت‌وساز در آنها امکان تفریح مردم را سلب می‌کند. این پژوهشگر توسعه تاکید دارد پیشتر به اسم مولدسازی بخشی از مدارس قدیمی تهران مازاد شناخته شدند و مدارس به این شیوه از دست رفتند: «و حالا می‌خواهیم بخشی از پارک‌ها را به مدارس تبدیل کنیم و این، دیدگاهی متناقض است.»

کشاورزی، پیشقدم ریاضت آبی شود

سال‌های طولانی‌ است که کشاورزی به‌عنوان متهم ردیف‌ اول مصرف آب کشور، تلاش می‌کند از خودش به‌شکل‌های مختلف رفع اتهام کند. یکی از این روش‌ها، تمسک به ادوات مکانیزاسیون و مدرن کشاورزی مانند آبیاری قطره‌ا‌ی است. وزارت جهادکشاورزی با اختصاص تسهیلات، ۸۵ درصد منابع مالی مورد نیاز برای اجرای سیستم‌های نوین آبیاری را تأمین کرده است تا در این زمینه به کشاورزان کمک کند. این وزارتخانه مدعی است این اقدام به‌منظور کاهش مصرف آب صورت می‌گیرد. حالا کارشناسان می‌گویند این برنامه اگرچه بهره‌وری اراضی کشاورزی را افزایش داده، اما عملاً به‌نفع بهبود و کاهش مصرف آب کشاورزی نبوده است. بهره‌وری بیشتر در ایران با افزایش سطح زیرکشت همراه بوده است و افزایش سطح کشت هم یعنی مصرف آب بیشتر.
«روش آبیاری قطره‌ای و تحت فشار، اگرچه عملکرد و تولید در کشاورزی را افزایش می‌دهد، اما در مقابل ممکن است تبعات ناخواسته‌ای را نیز به‌دنبال داشته باشد. اگر کشاورز با گمان صرفه‌جویی در بخش آبیاری سطح زیرکشت را توسعه دهد، این امر باعث هدررفت و تبخیر آب می‌شود.» این هشدار را روز گذشته «عبدالمجید لیاقت»، رئیس مؤسسه تحقیقات محیط‌زیستی آب و خاک دانشگاه تهران، در گفت‌وگویی با ایسنا مطرح کرده و پیشنهاد داده بود: «در حال حاضر با توجه به محدودیت‌های منابع آبی، می‌توان بر روی پساب سرمایه‌گذاری کرد. اگرچه امروزه بخشی از پساب‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد، اما بخش عمده آن بدون برنامه‌ریزی و مدیریت درست وارد رودخانه شور و دریاچه قم می‌شود. پساب‌ها برای مصارف بخش کشاورزی، فضای سبز صنعت و تغذیه مصنوعی آب‌های زیرزمینی قابل‌استفاده است.»

همچنان غرقابی
لیاقت گفت: «متأسفانه در برخی از مناطق هنوز مزارع به روش غرقابی آبیاری می‌شود. این موضوع نیاز به مدیریت دارد تا روش‌های آبیاری با راندمان و بازدهی بالا، جایگزین روش‌های سنتی شود. در راستای این سیاست دو میلیون هکتار آبیاری تحت فشار در کل کشور اجرا شده است. اما موضوع مهم در زمینه آبیاری تحت فشار و قطره‌ای این است که در این سیستم اثربخشی روی عملکرد کشاورزی و تولید محصول مفید بوده، اما روی منابع آبی در حد مورد انتظار مؤثر نبوده است. درواقع، اتخاذ غیراصولی این روش‌ها می‌تواند صدماتی به‌منابع آبی وارد کند، به‌ویژه اگر در این روش کشاورز آب صرفه‌جویی‌شده را به افزایش سطح زیرکشت اختصاص دهد.»
او توضیح داد: «آبی که به‌صورت نفوذ عمقی به سفره‌های زیرزمینی برمی‌گشت، در آبیاری تحت فشار و قطره‌ای با افزایش سطح زیرکشت تبخیر می‌شود. بنابراین، به‌نظر می‌رسد این سیستم بدون برنامه و نظارت کافی در اختیار کشاورزان قرار گرفته است. یکی از مشکلات این است که وزارتخانه‌ها و نهادهای مرتبط با موضوع آب و مصارف آن، خیلی با یکدیگر همسو نیستند. وزارت جهادکشاورزی که وظیفه تأمین امنیت غذایی را برعهده دارد و وزارت نیرو که به‌دنبال مدیریت عرضه آب است؛ اگر در این مسیر با یکدیگر به‌اندازه کافی همراه و هم‌سو بودند و ملاحظات هر دو دستگاه رعایت می‌شد، اثربخشی فناوری مذکور بر حفظ منابع آب بیشتر می‌شد.»
با وجود این هشدار و همچنین گسترش سریع بحران آب در همه بخش‌هاس کشور، گروهی از کارشناسان بخش کشاورزی بر این باورند که اساساً مدیریت منابع آبی در حوزه مسئولیت مدیران و متولیان کشت‌ و زرع کشور نیست بلکه تمرکز آنان باید بر ثروت‌آفرینی از زمین کشاورزی باشد.

تکالیف، بدون انجام
«مجید سیاه‌دانه‌کار» کارشناس سیاستگذاری کشاورزی است. او می‌گوید: «در سال ۱۳۹۱ قانونی در مجلس قانونی به‌نام قانون افزایش بهره‌وری در بخش کشاورزی تصویب شد. در این قانون، به وزارت نیرو تکلیف شده بود آب را برای بخش کشاورزی به‌صورت حجمی تحویل مصرف‌کننده نهایی بدهد. منتهی این قانون به‌رغم گذشت ۱۰ سال تا سال ۱۴۰۲ همچنان اجرا نشد. یعنی بخشی که مسئول کاهش مصرف آب در بخش کشاورزی به‌شکل مستقیم است، به تکلیف قانونی خودش عمل نکرده است. الان هم این قانون فقط در بخش‌های محدودی انجام می‌شود. وزارت جهادکشاورزی همان‌طورکه از نامش پیداست، متولی بخش کشاورزی است نه آب. بااین‌حال، این وزارتخانه موضوع تغییر آبیاری از غرقابی به تحت فشار و قطره‌ای را در دستورکار قرار داده است که اقدام صحیحی است.»
او در ادامه برای دفاع از این نوع آبیاری می‌گوید: «فراموش نکنیم که آبیاری قطره‌ای برای کشاورز هم مزایای بسیار زیادی دارد. چرا نباید از آن استفاده کند؟ آبیاری قطره‌ای هزینه‌های بهره‌برداری را کاهش می‌دهد و این مسئله‌ای اساسی در این روش جدید ‏است. سیستم‌های قطره‌ای نسبت به سایر سیستم‌های متداول آبیاری نیاز به آب کمتری دارد. مثلاً‌ در آبیاری با ‏سیستم قطره‌ای درختان جوان نصف آب مورد نیاز آبیاری بارانی یا سطحی مصرف می‌شود. گروهی این موضوع را مطرح می‌کنند که در مجموع مکانیزاسیون کشاورزی و به‌ویژه تغییر روش‌های آبیاری آن‌چنان‌که انتظار می‌رفت در کاهش مصرف آب مؤثر نیستند، اما نمی‌شود این موضوع را گردن آبیاری قطره‌ای انداخت یا مطرح می‌کنند که با مسن‌تر شدن درختان صرفه‌جویی در آب با سیستم ‏قطره‌ای کاهش می‌یابد، اما هنوز برای بسیاری از باغداران آبیاری مؤثر با سیستم قطره‌ای به‌علت کمبود و قیمت بالای آب، اهمیت دارد. هزینه ‏کارگر برای آبیاری را می‌توان کاهش داد، زیرا در سیستم قطره‌ای کافی است که پخش آب تنظیم و سیستم راه‌اندازی شود. این ‏تنظیم‌ها توسط وسایل اتوماتیکی انجام می‌گیرد که نیاز به کارگر چندانی ندارد.‎ اینها همه، مواردی است که باید در مورد آبیاری قطره‌ای یا هر مؤلفه دیگری در نظر گرفت. یک اتفاق یا یک مؤلفه فقط منجر به افزایش سطح زیرکشت نشده است.»

اساس آبیاری زیر سؤال نیست
اما هشداردهندگان می‌گویند اساس آبیاری قطره‌ای زیر سؤال نیست؛ با وجود اینکه معایب قابل‌توجهی هم برای این نوع آبیاری وجود دارد. «مجتبی حسینی»، کارشناس کشاورزی، می‌گوید: «یکی از مهمترین مسائلی که در مورد این آبیاری و تمرکز بالای وزارت جهادکشاورزی بر آن باید لحاظ کرد، این است که ‎ ‎هزینه نسبتاً بالا، گرفتگی قطره‌چکان‌ها، ایجاد شوری موضعی و پخش نامنظم و لکه‌لکه‌ای رطوبت خاک از معایب اصلی سیستم‌های آبیاری ‏قطره‌ای به‌حساب می‌آید. همین سیستم گران باعث شده است وزارت جهادکشاورزی در حال پرداخت تسهیلات برای امکان ایجاد آن برای کشاورز باشد. از طرف دیگر، کسی اساس آبیاری قطره‌ای و همچنین ضرورت تغییر شیوه‌های غرقابی را زیر سؤال نمی‌برد، بلکه می‌گوییم ملاحظات در این زمینه باید لحاظ شود. تجربه کشاورزی ایران می‌گوید هر جا بهره‌وری کشاورزی بالا رفت، سطح زیرکشت هم زیاد شد. این موضوعی است که ما برای آن هشدار می‌دهیم.»
حسینی می‌گوید: «موضوع صَرف منابع است؛ یعنی ما باید به‌درستی بدانیم منابع مالی را کجا و چطور خرج کنیم. به‌هرحال، وزارت جهادکشاورزی در دولت چهاردهم قرار است خلاف آنچه سیاست‌های کلی یا اسناد بالادستی تکلیف کرده‌اند، عمل کند؟‌ این وزارتخانه حتی به اولویت‌های اعلامی خودش هم عمل نمی‌کند. باید مشخص کنیم در دولت چهاردهم توقع واقعی بخش کشاورزی چیست؟ سهم کشاورزی در اقتصاد کشورهای دنیای عموماً زیر پنج درصد است. در برزیل که یکی از مهمترین قطب‌های کشاورزی است، کشاورزی تنها هفت درصد سهم از اقتصاد این کشور دارد. بنابراین، رسالت کشاورزی بیشتر کردن کیک اقتصاد نیست. کشاورزی باید امنیت غذایی را تأمین کند. اما در ایران و در این بی‌آبی، ما می‌خواهیم توسعه تجارت خارجی را هم به بخش کشاورزی تحمیل کنیم. طبیعتاً ما داریم از بنیان مسیر اشتباهی در مورد کشاورزی طی می‌کنیم. پس رابطه آن با منابع آبی هم نمی‌تواند رابطه درست و منطقی‌ای باشد.»
«عباس کشاورز»، معاون پژوهش مرکز ملی مطالعات کشاورزی ایران، آب پاکی را روی دست همه می‌ریزد و می‌گوید: طبق مطالعات مؤسسه آینده‌پژوهی کشور آب ابرچالش کشور است؛ منبعی است که قابل‌افزایش نیست و به‌شدت تحت‌تأثیر تغییراقلیم است، «عامل مؤثر و مهمی در پایداری سرزمین ماست. متأسفانه رفتارهای ۵۰ساله ما در مورد آب حداقل کشور را با یک بحران بزرگ ناپایداری استمرار استقرار جمعیت، تحلیل تولیدات و بحران‌های محیط‌زیستی مواجه کرده است.»‌

چاره‌ای جز ریاضت نداریم
او می‌گوید: «منابع آبی تقریباً تا دهه ۸۰ با تقاضا در تعادل بودند. در مورد آب‌های زیرزمینی این عدم تعادل از دهه ۶۰ آغاز شد و در دهه ۸۰ و تا کنون شدت زیادی گرفت. در مورد آب‌های سطحی این عدم تعادل از دهه ۷۰ آغاز شد. مطالعات انجام‌شده نشان می‌دهد کشاورزی از دهه ۷۰ تا کنون با افزایش سطح زیرکشت تلاش کرده است، پاسخگوی اهداف تولید کشور باشد؛ یعنی به‌جای افزایش بهره‌وری تمرکزش بر این موضوع بوده است. همین موجب شده است امروز یک میلیون و ۲۰۰ هزار هکتار به اراضی آبی کشور اضافه شود. حدود ۸۰۰ هزار هکتار باغات و ۴۰۰ هزار هکتار هم برنج، جالیز، سبزی و صیفی. همه این بخش‌ها تقاضای آب زیادی دارند.»
به‌گفته کشاورز، مجموعه رفتارهای بخش کشاورزی، تأثیر تغییراقلیم و نادیده گرفتن حقابه‌های محیط‌زیستی باعث شده است منابع آب کشور به‌شدت روبه‌کاهش باشد: «به‌عنوان مثال، اگر در دهه ۶۰ ما در رودخانه‌های کشور بالای ۹۴ میلیارد مترمکعب آب جاری داشتیم، در دهه ۱۴۰۰ به کمتر از ۵۰ میلیارد کاهش پیدا کرده است. بنابراین، ما تا دهه ۷۰، ۱۳ رودخانه دائمی در کشور داشتیم، این تعداد فعلاً به «سفیدرود» و «کارون بزرگ» ختم شده است که در برخی از سال‌ها هم دچار خشکسالی‌های مقطعی شده‌اند. بنابراین، بحران آب کاملاً محسوس است. برداشت از آب‌های زیرزمینی به‌علت بی‌توجهی به مدیریت و عدم اجرای قانون توزیع عادلانه آب، چشم‌پوشی از حفر چاه‌های غیرمجاز و حفر بسیاری چاه‌های مجاز، شرایط بحرانی را رقم زده است. در دهه ۶۰ کشور ۵۰ هزار حلقه چاه داشته است، اکنون بیش از یک میلیون.»
او می‌گوید برای برون‌رفت از این وضعیت نسخه سختی وجود دارد: «چاره‌ای جز ریاضت آبی نداریم؛ یعنی جامعه باید کمک کند و توجیه شود. اصل این نسخه بر دو رویکرد استوار است. اول اینکه همه قبول کنند آب دیگری در جای دیگری وجود ندارد. متأسفانه این موضوع هنوز پذیرفته نیست و رانت آب هنوز این اجازه را نداده است. تا اتفاقی می‌افتد، می‌گویند از خلیج‌فارس و دریای عمان، ارتفاعات سه‌هزار و ارتفاعات طالقان آب بیاوریم. همه اینها ناپایدار است. تنها راه ما مدیریت تقاضاست. دوم اینکه همه می‌دانیم بزرگترین مصرف‌کننده آب در کشور کشاورزی است. در همه دنیا هم این‌طور است. کشاورزی باید پیشقدم شود، از ۸۰ میلیارد مترمکعبی که استفاده می‌کند طی ۱۰ سال تقاضایش را به کمتر از ۵۰ میلیارد مترمکعب برساند. کمک کند سرزمین پایدار شود؛ شرب تأمین شود و صنعت رونق بگیرد و از همه مهمتر محیط‌زیست احیا شود. این نسخه شدنی است.»
بخش کشاورزی زیر بار کاهش مصرف آب نمی‌رود. اسناد و برنامه‌های کشور هم کاهش سطح زیرکشت و کاهش مصرف آب را به این بخش تکلیف کرده است. بااین‌حال، این بخش حتی در بحرانی‌ترین سال‌های آبی کشور، دست از تقاضا برای برداشت آب بیشتر برنداشت.

میراث قجری پشت دیوار سیمانی پس از هشت ماه پنهان‌کاری

Download

تابستان سال گذشته وقتی دور یک بخش از پارک را محصور کردند، اهالی با این تصور که قرار است درختان پارک را قطع کنند، شروع به اعتراض کردند و صدایشان را به شهرداری منطقه رساندند. چندی بعد جای گونی‌های آبی را یک دیوار بلند سیمانی گرفت. ماجرا جدی‌تر از قطع چند درخت در پارک بود. حالا کسی اجازه ورود به پارک را نداشت. چند ماه بعد هم بخشی از محدوده شمالی پارک با دیواری سیمانی محصور شد. هفته گذشته بالاخره مدیران شهری تصمیم گرفتند موضوع را رسانه‌ای کنند. «حمید جوانی»، شهردار منطقه ۳، اعلام کرد در بوستان یاس درختی قطع نشده و حصارکشی اطراف محدوده‌ای انجام شده است که قرار بود مخزن بتنی آب خام نصب شود، اما در جریان گودبرداری به آثار و اشیای تاریخی برخورده‌اند. به‌گفته جوانی، موضوع به اداره‌کل میراث‌فرهنگی تهران ارجاع داده شد و درنهایت دستور توقف پروژه صادر شده است تا زمانی که در مورد آن تصمیم‌گیری شود. هنوز تصمیم‌گیری روشنی در مورد این محدوده صورت نگرفته است. «محسن سعادتی» در پاسخ «پیام ما» در مورد اینکه چرا درباره این پروژه هشت ماه سکوت کرده‌اند، می‌گوید: «ما سکوت نکردیم، پروژه به پژوهشگاه میراث‌فرهنگی سپرده شده بود و ما منتظر گزارش پژوهشگاه بودیم.» او ذکر جزئیات در مورد انجام مطالعات و نتایج آن را به زمانی دیگر موکول می‌کند. اما گویا احمد علوی، رئیس کمیته گردشگری شورای شهر تهران، برخلاف معاون میراث‌فرهنگی استان، از نتایج مطالعات خبر دارد: «چند ماه پیش، طبق مصوبه شورای شهر درباره مخازن آب دفنی در استان‌ها به‌منظور مدیریت ناترازی آب، عملیات حفاری در بوستان مادر و کودک، واقع در بوستان یاس منطقه۳، انجام شد. در جریان این حفاری، همکاران ما به تعدادی بنا و سازه تاریخی برخورد کردند.

بررسی‌های انجام‌شده نشان می‌دهد این بنای تاریخی، احتمالاً متعلق به اواخر دوره قاجار یا اوایل پهلوی اول، در این محدوده وجود داشته که بخشی از آن از زیر خاک بیرون آمده است. بااین‌حال، ادامه مطالعات تخصصی توسط وزارت میراث‌فرهنگی و پژوهشگاه میراث ضروری است.» این اولین‌بار نیست که حفاری‌ها در تهران با آثار تاریخی برخورد می‌کنند. دشت تهران سابقه سکونتی چندهزارساله دارد و هر بار نشانه‌ای برای مرور تاریخ این سکونت باستانی سر از خاک بر می‌آورد. یک روز در قیطریه و روز دیگر در دروس و روزی در مولوی و در ماه‌های اخیر در محله پاسداران و خیابان دولت. باید دید میراث‌فرهنگی بالاخره چه زمانی قرار است روایت این کشفیات جدید و اطلاعات بیشتری از این بنا را که در نزدیکی باغ سفارت انگلیس قرار دارد، منتشر کند.

 

کشفیات باستان‌شناسی تهران
ریشه‌های چندهزارساله این شهر نمی‌خواهند در میان هیاهو و ساخت‌وسازها و شلوغی‌های پایتخت فراموش شوند. همین است که هرازگاهی در گوشه‌ای سر بیرون می‌آورند تا بخشی از تاریخ آن را روایت کنند؛ از تپه‌های قیطریه که با بیش از ۳۵۰ گور باستانی، بخشی از تاریخ تهران را تکمیل کردند و نشان دادند ساکنان سه هزار سال پیش این شهر تا چه اندازه اهل هنر

بوده‌اند و چه زندگی شگفت‌انگیزی داشته‌اند تا بانوی هفت‌هزار‌ساله مولوی که تاریخ تهران را تغییر داد، همه، نشان می‌دهند تهران نباید نشانه‌های تمدنی خود را زیر پای برج‌ها و آسمان‌خراش‌ها قربانی کند.

سال ۱۳۳۷ بود که لودرها در قیطریه یکی از مهمترین محوطه‌ها باستانی تهران را کشف کردند. توسعه تهران به تپه‌های قیطریه رسیده بود و لودرها در حال پیش بردن پروژه‌ای ساختمانی بودند که گورستانی تاریخی نمایان شد. کاوش‌های گسترده باستان‌شناسی آغاز و تمدنی بااهمیت و ارزشمند شناسایی شد. البته پیش از این اتفاق نیز نشانه‌هایی در همان محدوده کشف شده بود، از جمله آثاری که یکی از کارکنان سفارت انگلیس به موزه بریتانیا هدیه داده بود و بعد از اکتشافات قیطریه این احتمال قوت گرفت که این آثار هم از تپه‌ای در همان حوالی به‌دست آمده باشد. یا زمانی که در محله دروس و باغ مهدی‌قلی‌خان هدایت آثاری از یک گورستان باستانی کشف شد، باز هم نشانه‌های کوچکی از یک تمدن بزرگ بود که در اواخر دهه ۳۰ پازل آن در کاوش‌های تپه قیطریه تکمیل شد. حفاری‌های قیطریه منجر به شناسایی یکی از گسترده‌ترین گورستان‌های باستانی تهران شد. ۳۵۰ گور باستانی کشف شد و از دل این گورها بیش از دو هزار و ۵۰۰ ظرف سفالی، ابزار مفرغی، زیورآلات و حتی خنجرهایی بیرون آمد که گویی همگی هزاران سال پیش همراه مردگان دفن شده بودند. در این کاوش‌ها هیچ سازه یا بنای معماری کشف نشد، به‌جز بخش کوچکی در نزدیکی دیوار شرقی پارک قیطریه که به‌نظر می‌رسد ساکنان باستانی این محدوده آن صخره‌ها را برای ایجاد سکونتگاه‌های موقت، هموار کرده بودند.

آثار به‌دست‌آمده در کاوش‌های قیطریه به موزه ملی ایران منتقل شدند؛ هر چند آثاری که پیش‌ازآن کشف شده بودند، سر از موزه بریتانیا درآوردند.
کشف جنجالی قیطریه با آن حجم از اطلاعات پژوهشی که در اختیار باستان‌شناسان و پژوهشگران گذاشت، آخرین کشف باستانی تهران نبود. در سال ۱۳۹۳، حفاری‌های شرکت فاضلاب در خیابان مولوی تهران، منجر به کشف آثاری از سکونت در دشت تهران شد، اما قدمت آثار به‌دست‌آمده بیشتر از آثار قیطریه بود. اسکلتی که در مولوی کشف شد، به گواه پژوهشگران هفت هزار سال قدمت داشت. اسکلت متعلق به زنی ۳۵ساله بود که حدود هفت هزار سال پیش در همین محدوده زندگی می‌کرده و احتمالاً بر اثر عفونت استخوانی جان خود را از دست داده بود. قرار شد محوطه کشف بانوی هفت‌هزارساله تبدیل به سایت موزه شود، نشد. اسکلت به موزه ملی ایران منتقل شد تا شاید روزی بانوی هفت‌هزارساله بخش بزرگتری از تاریخ تهران را نقل کند؛ بخشی که هنوز نمایان نشده است.
حالا هم بخش دیگری از تاریخ پایتخت که روایتی معاصر از این شهر را بیان می‌کند، ماه‌هاست که سر از خاک بیرون آورده و در سکوت چشم به آسمان این شهر و حصار سیمانی اطرافش دوخته تا ببیند سرنوشتش چگونه رقم خواهد خورد.

 

مردم پای کار آمدند، آهوان زاده شدند

Download

در خاطره اهالی روستاهای علی‌آباد و تنگ چنار، آهو رنگ باخته بود. آنها یادشان نمی‌آمد آخرین‌بار که گله‌ای آهو دشت را پیمود، کی بود. قرق که سال ۱۳۸۸ به‌صورت غیررسمی کارش را شروع کرد، جمعیت آهوان هفت رأس بود. امیر منصوری، ساکن روستای علی‌آباد، کشاورز و دامداری بود که به قرق پیوست؛ لباس قرق‌بانی را به تن کرد و در عرصه‌های منابع‌طبیعی که پشت‌ به‌ پشت منطقه حفاظت‌شده بودند، گشت‌زنی را شروع کرد. صورت آفتاب‌سوخته‌اش را بالا می‌گیرد و غره از ۱۲ سال گشتن و دوربین‌کشی در دشت و کوه می‌گوید: «وقتی کار را شروع کردیم. هیچ‌چیز نبود. وضعیت حیات‌وحش واقعاً بد بود. سال ۸۸، هفت رأس آهو داشتیم و حالا ۱۷۰ تا.» او و برادرش مصطفی حالا دو نفر از هفت قرق‌بان منطقه‌اند. مصطفی سال ۹۶ به تیم قرق‌بانی پیوست و همه سختی کار، با دیدن چند آهو و کل و بز و یا شناسایی و تصویربرداری از گونه‌های مختلف برایش شسته می‌شود. آنها در منطقه دو پاسگاه و چهار کانکس نگهبانی دارند و در این سال‌ها به نسبت گذشته شکارچی غیرمجاز خیلی کمتر دیده‌اند؛ «مجوز دوربین هم داریم، ۱۲ دوربین تله‌ای گذاشته‌ایم و هربار تصویر این دوربین‌ها زندگی جدیدی به ما می‌دهد.»
فقط به دوربین‌های تله‌ای اکتفا نمی‌کنند. دوربین‌به‌دست، عکس‌هایشان را وقتی کرمی در منطقه نیست، برایش می‌فرستند و کرمی هم در فضای مجازی بازنشر می‌کند و همین هم حال تازه‌ای به آنها داده. کرمی سال گذشته به‌عنوان کارشناس قرق به منطقه آمد، حالا مسلط بر دشت و کوه، دوربین شکاری را می‌چرخاند و سر کل را نشان می‌دهد که در سایه کوه آرام گرفته و می‌گوید «روزهای اول دل‌آشوب بودم. سخت بود. قبل از اینجا در حوزه محیط‌زیست و صنعت کار کرده بودم و نمی‌دانستم آیا مردان حاضر در قرق مرا می‌پذیرند یا نه، اما می‌دانید حالا آنچنان پشت من هستند که به نامم قسم می‌خورند. ما در کنار هم از حفاظت لذت می‌بریم.»
کرمی بارها دلش لرزیده و فکر کرده چون زن است او را نمی‌پذیرند، اما بعدها ۱۵ کیلومتر رشته‌‌کوه را با همکاران قرق‌بانش طی کرد و دشت‌ها زیر پاهایشان آرام گرفت؛ «آنها خیلی حمایت‌گرند. فکرش را نمی‌کردم این‌طور در پایش همراه هم شویم. ماجرا این است که هنوز هم مردم فکر می‌کنند قرق‌بان فقط در جنگلبانی استفاده می‌‌شود، نمی‌دانند قرق کجاست. سعی کردم این را نشان دهم و هنوز راه طولانی‌ای باقی است.»
قرق‌ها به‌مدت هفت سال و طی بررسی‌هایی به متقاضیان سپرده می‌شوند. پروانه شکار هم توسط سازمان حفاظت محیط‌زیست صادر می‌شود و شش درصد از جمعیتی که طی سرشماری سالیانه بر منطقه اضافه شده است، می‌تواند پروانه شکار بگیرد. سال گذشته در علی‌آباد چهل‌گزی ۳۰ پروانه شکار صادر شد که دو پروانه را خارجی‌ها گرفتند؛ «قیمت پروانه داخلی صد میلیون تومان است و پنج پروانه هم طی قرعه‌کشی با قیمت پنج میلیون تومان به محلی‌ها داده می‌شود. سال گذشته مجوز شکار سه آهو هم داشتیم که عوایدش به محلی‌ها رسید.»

کمر انجیر، پرثمرترین بخش کوهستان
کَمر انجیر، کَمر ترش، کَمر پیر، دره‌ لازِنه، دره‌ مارون، دره لا سیاه، دره‌ لافِراخ، کوه غلومی، کوه زِگاه(جایی که حیوان زایمان می‌کند)، کوه شکارگاه(در قدیم در این کوه شکار (کل و بز) زیاد بوده)، حالا محل گشت‌زنی کوهستانی هفت قرق‌بانانی است که شیفت‌های سه‌روزه دارند. هرچند آنها ضابط قضائی نیستند و اسلحه ندارند، اما با محیطبانان منطقه حفاظت‌شده در تماس‌اند و همین تماس‌ها هم کار را کمی آسان کرده است. مثل چندوقت قبل که شکارچی دیدند و بعد از تماس با محیطبانان توانستند دستگیرش کنند. کرمی دوربینش را در سرتاسر کمر انجیر می‌چرخاند و می‌گوید: «هنوز نمی‌دانیم چرا بهترین رکوردها در این منطقه است. باید تحقیق کنیم و ببینیم دلیل حضور بیشتر تروفه در این منطقه دقیقاً برای چیست.»
حالا دو سال از آمدن مدیر جدید قرق می‌گذرد و پنج‌ سالی فرصت است تا برنامه‌ریزی‌های مختلف برای منطقه انجام شود. یکی از این برنامه‌ها به‌گفته کرمی، مشخص کردن ژنتیک گونه‌هاست که نیاز به مطالعات دانشگاهی دارد؛ «گیاهان قرق هم نیازمند مطالعه هستند. ما در حال حاضر صرفاً می‌دانیم ۱۵ گونه خزنده شاخص، ۱۵ پستاندار شاخص و ۳۴ گونه پرنده شاخص داریم، اما هیچ‌کدام از اینها ثبت نشده‌اند. وضعیت شناسایی پرندگان بهتر از سایر گونه‌ها بوده و از وقتی تیم حفاظتی قرق فعال است، براساس گزارش اداره‌کل سازمان محیط‌زیست استان، تعداد پرونده‌های تخلف در کل منطقه کاهش محسوسی داشته.»
«حجت دهقان»، رئیس اداره حفاظت و مدیریت حیات‌وحش استان یزد، ایستاده در سایه کوه، نگاهش به کوهستان است تا کل و بزها را ببیند. او و دیگر محیطبانان منطقه حفاظت‌شده از زمانی که قرق جان تازه‌ای گرفته، نفس راحتی کشیده‌اند. «در سال‌های قبل تخلف اینجا بسیار زیاد بود. در سال ۸۸ جمعیت کل و بز به‌زور به ۲۰۰ رأس می‌رسید، الان نزدیک به یک‌هزار و ۲۰۰ رأس است. این یعنی حفاظت.»
او می‌گوید هرکجا تخلفی رخ دهد، قرق‌بانان با آنها ارتباط می‌گیرند و چون ضابط قضائی نیستند، لازم است محیطبان در محل حاضر شود؛ «ما با آنها در هماهنگی کاملی هستیم. همین گشت‌زنی‌ها و هماهنگی‌ها هم عاملی شده است میزان تخلفات به سالی چند مورد کاهش یابد.»

قرق روباز و دُربید، درگیر تعارضاتی دائمی
«فاطمه بیگی» از بهار پارسال که کارشناس قرق دُربید شد تا حالا، شب را در منطقه نگذرانده است. قرق دربید، در میان سه قرق یزد، پرچالش‌ترین قرق است؛ قرقی با فاصله از مناطق حفاظت‌شده و دور از محیطبانان حامی. با حضور چهار معدن فعال، چندین روستا و راه‌های ارتباطی که هر کدام سختی حفاظت را چندبرابر می‌کنند. بیگی، از سال گذشته که به قرق رفت‌وآمد می‌کند، هنوز سختی زن بودن و کار در این فضا را نچشیده است و می‌گوید «هفته‌ای دو بار به منطقه می‌روم. تا به حال، شب در منطقه نمانده‌ام، اما همراهی قرق‌بانان خوب بوده و همین هم کار را آسان کرده است.»
دربید بزرگترین قرق استان یزد است، بیش از ۷۵ هزار هکتار مساحت آنجاست و ۱۰ قرق‌بان آنجا مشغول به کارند. «تعارض بسیار است. هم با معادن، هم با روستاها و هم شکارچیان متخلف، اما با وجود همه این مسائل قرق‌بانان تلاش می‌کنند با تعامل، مشکلات و تعارضات را کم کنند.»

غلامرضا زارع زردینی، مدیر قرق روباز: ما به سراغ شکارچیان منطقه رفتیم و چند نفر از آنها را جذب قرق کردیم. همین افراد ۲۰ روز قبل عامل دستگیری یک شکارچی در حین کندن پوست شکار شدند؛ اگر شکارچی نبودند، اگر منطقه را نمی‌شناختند و اگر نمی‌دانستند شکارچی متخلف در چه منطقه‌ای ممکن است پنهان شود، امکان نداشت بتوانیم دستگیرش کنیم

دربید هم از سال ۱۳۹۵ به‌صورت رسمی قرق شد و در این سال‌ها شاید تنها خوش‌شانسی‌اش کم بودن میزان پروانه چَرای دام به نسبت سایر مناطق بوده است. «شکارچی در منطقه ما زیاد است و همین هم کار را دشوار کرده؛ بسیاری از شکارچیان هم فرار کرده‌اند و نتوانستیم پرونده برایشان تشکیل دهیم. اما با وجود تعداد شکارچی متخلف، قرق‌بانان عاملی بودند تا کل و بز از ۱۶۰ به ۲۰۰ رأس و قوچ و میش از ۲۰۰ به ۷۰۰ رأس برسد.»
وضعیت اما برای «غلامرضا زارع زردینی» متفاوت است. او محیطبان بوده و حالا که مدیر قرق روباز است، همه سال‌های گذشته کار از مقابل چشمانش رد می‌شود؛ از سال ۱۳۵۴ که اولین‌بار لباس محیطبانی را پوشید تا سال‌های کار در منطقه شکارممنوع بهادران که بعدها به منطقه حفاظت‌شده بدل شد.
چشمانش را جمع می‌کند و لبانش به خنده باز می‌شود وقتی می‌گوید: «اگر به گذشته برگردد، باز هم محیطبان می‌شود؛ «قرق روباز هم‌مرز با پناهگاه حیات‌وحش شیرکوه است. من به‌تازگی مدیریت قرق را گرفته‌ام و منطقه ما به نسبت دو قرق دیگر کوچکتر است. اما راه‌های نفوذ به منطقه زیاد است. اطرافش در حدود ۱۰ روستا قرار دارد و تعارضات هم بالاست.»
او از سال‌های محیطبانی، حفاظت و مراقبت را یاد گرفته، اما حالا که پنج قرق‌بان برای مدیریت منطقه در اختیار دارد، می‌بیند اداره این وضعیت با محیطبانی خیلی فرق دارد؛ «محیطبانان حمایت دولت را دارند، ضابط قضائی هستند و شرایط متفاوتی را تجربه می‌کنند، اما ما باید با تعامل و معاشرت راهی برای کاهش تعارضات بیابیم.»
برای همین هم به سراغ شکارچیان منطقه رفت و چند نفر از آنها را جذب قرق کرد. همین افراد هم ۲۰ روز قبل عامل دستگیری یک شکارچی در حین کندن پوست شکار شدند؛ «اگر شکارچی نبودند، اگر منطقه را نمی‌شناختند و اگر نمی‌دانستند شکارچی متخلف در چه منطقه‌ای ممکن است پنهان شود، امکان نداشت بتوانیم دستگیرش کنیم.» دست به صورتش می‌کشد و می‌گوید عاشق طبیعت است و خوشحال که دوباره برای حفاظت برگشته. «زندگی‌ام در این عرصه‌هاست. کاش هر روز وضعیتشان بهتر از قبل شود.»

شکار تروفه، مهمترین ابزار حفاظت در کل جهان
دشت علی‌آباد در آفتاب بی‌امان خردادماه آرام است، چند آهو در دوردست می‌چرند و هوبره‌ها خودی نشان می‌دهند؛ قرق‌بانان هم از دیدنشان به وجد می‌آیند. پرندگانی که کمتر در این دشت رخ نشان داده‌اند، حالا بی‌امان پرواز می‌کنند. پیرمرد بی‌توجه به اطراف، افسار خر را می‌گیرد تا به‌سمت گله‌اش برود. گله بزرگ است و سگ‌هایش مراقب و آماده حمله. «اینجا قبلاً آهو نداشت. حالا آهو زیاد شده. می‌آیند در زمین‌های ما پسته می‌خورند.» تنها مشکل پیرمرد دامدار علی‌آبادی، آمدن آهوها و خوردن پسته‌هایش است. اغلب زمین‌های اینجا بدون دیوار یا فنس هستند و برای همین هم قرق‌بانان در گشت‌های شبانه مراقبند آهوها داخل زمین‌های پسته نروند؛ «خوشحالم می‌بینمشان، ولی زمینم هم مهم است.»

حامد ابوالقاسمی، حفاظتگر:در روز جهانی گونه‌های در معرض خطر، یکی از کارگروه‌های IUCN (اتحادیه بین‌المللی حفاظت از طبیعت) با عنوان کارگروه معیشت و بهره‌برداری پایدار راهنمایی را منتشر کرد با عنوان «راهنمای برداشت از گونه‌های در معرض خطر». این راهنما یعنی نه‌تنها اتحادیه بین‌المللی حفاظت برداشت را به رسمیت می‌شناسد بلکه برای آن راهنمایی تعیین کرده است که پایداری حفظ شود

«حامد ابوالقاسمی»، از قرق منصورآباد رفسنجان به علی‌آباد چهل‌گزی آمده. او نماینده نخستین قرق در کشور است که در اواسط دهه ۸۰ شکل گرفت. قرقی که شکل‌گیری‌اش به‌دست ۱۵ شکارچی بود که با افت جمعیت حیات‌وحش در منطقه و خشکسالی روبه‌رو شدند و بعد هم در یک قسم‌نامه تصمیم گرفتند شکار را کنار بگذارند و همانجا هم سنگ‌بنای شکل‌گیری قرق منصورآباد گذاشته شد. ابوالقاسمی، پایه‌های تلسکوپ را روی زمین می‌گذارد، چشمانش به‌دنبال آهوست. برای او که سال‌ها در قرق منصورآباد چالش‌ها و راه‌های مختلف را برای رسیدن به نمونه حفاظت خصوصی طی کرده، قرق چهل‌گزی هم نمونه جالبی است. او معتقد است اگر تنها چهار یا پنج سال زودتر موضوع قرق‌ها و ایجاد کریدور از طریق حفاظتگاه‌های خصوصی در یزد آغاز شده بود، شاید امروز شاهد جمعیتی پویا از یوزپلنگ در این استان بودیم.

انتقادات به قرق‌های خصوصی هم در سال‌های گذشته بالا بوده و ابوالقاسمی به‌عنوان عضو هیئت‌مدیره انجمن صنفی کارفرمایی حفاظتگاه‌های خصوصی کشور این انتقادات را نادرست می‌داند. از جمله این موارد ادعای جابه‌جایی کل و بز از کالمند به علی‌آباد و کاهش آن در منطقه حفاظت‌شده کالمند است؛ «اگر چنین اتفاقی افتاده بود، کاهش جمعیت این گونه‌ها در کالمند مشاهده می‌شد؛ اما سرشماری‌ها نشان می‌دهد که از سال ۱۳۸۳ تا ۱۴۰۳ جمعیت کل و بز در منطقه حفاظت‌شده کالمند نه‌تنها روند کاهشی را طی نکرده بلکه به دو هزار و ۱۱۱ رأس در سال ۱۴۰۳ رسیده است. هم‌زمان، در همین مدت، جمعیت این گونه‌ها در علی‌آباد نیز از ۲۰۰ رأس به یک‌هزار و ۲۰۰ رأس افزایش یافته است. قرار است قرق‌ها در کنار مناطق دولتی حضور داشته باشند و سرریز جمعیت این مناطق را در خود حفاظت کنند. علم حفاظت می‌گوید برای حفاظت درست، به شبکه مناطق حفاظت‌شده و کریدور عبوری برای گذر گونه‌های شاخص حیات‌وحش نیاز داریم.»

به‌گفته او، در جهان چهار مدل حکمرانی برای حفاظت وجود دارد که فقط یکی از آنها مبتنی‌بر حفاظت دولتی است. بنابراین، مخالفت با حفاظت مشارکتی و خصوصی به‌معنای مخالفت با ۷۵ درصد ظرفیت‌های حفاظتی است. «در حال حاضر، در قرق‌های مصوب، بخش خصوصی ۵۰ نیروی انسانی به سیستم حفاظتی اضافه کرده و ساخت پاسگاه‌ها، منابع آبی و… آورده‌های بخش خصوصی برای این مناطق است. در سایر قرق‌ها که هنوز به‌صورت رسمی شناخته نشده‌اند هم نیروهای بسیاری مشغول حفاظتند.»
از جمله دیگر انتقادات مطرح درباره قرق‌ها به مسئله شکار برمی‌گردد. نمونه‌اش تصاویر منتشرشده از شکار در سال ۱۳۹۸ توسط یک خارجی بود که همان تصویر باعث شد انتقاداتی به عملکرد قرق علی‌آباد چهل‌گزی مطرح شود. ابوالقاسمی اما معتقد است در حوزه گردشگری این تنها ابزاری است که با بیشترین درآمد، کمترین آسیب را به منطقه می‌زند؛ آن‌هم در زیستگاه‌هایی که چشم‌اندازهای زیبایی ندارند و تحمل گرمای بالای آنها برای گردشگران دشوار است. «برای مثال، یک شکارچی خارجی چندین هزار دلار آورده‌اش است؛ با چند گردشگر داخلی می‌توانیم به این رقم برسیم؟ شکار تروفه یکی از مهمترین ابزارهای حفاظت در کل جهان است. بسیاری از گونه‌های در معرض خطر انقراض توسط همین ابزار حفاظت شدند. خرس قطبی در کانادا توسط دولت از انقراض نجات نیافت. یا کل مارخور جزو گونه‌هایی است که هیچ دولتی برای حفاظت از آن تلاش نکرد. ابزار شکار تروفه به میان آمد، تأمین مالی کرد و این گونه از رده‌بندی انقراض خارج شد.»

به‌گفته ابوالقاسمی، در هفته گذشته و در روز جهانی گونه‌های در معرض خطر، یکی از کارگروه‌های IUCN (اتحادیه بین‌المللی حفاظت از طبیعت) با عنوان کارگروه معیشت و بهره‌برداری پایدار که او هم عضو این کارگروه است، راهنمایی را منتشر کرد با عنوان «راهنمای برداشت از گونه‌های در معرض خطر»؛ «این راهنما یعنی نه‌تنها اتحادیه بین‌المللی حفاظت برداشت را به رسمیت می‌شناسد بلکه برای آن راهنمایی تعیین کرده است که پایداری حفظ شود. باید به حفاظت به‌عنوان تخصص و کاری علمی نگاه کرد و باید به متخصصان حفاظت و دانش و تخصصشان اعتماد کرد و دانست که مهمترین ابزار حفظ گونه‌های در معرض خطر، برداشت درست و ضابطه‌مند از طبیعت است.»
پاسگاه قرق‌بانی «شهید طبیعت کریم بیگی» روی یکی از تپه‌های بلند منطقه است، مشرف به دشت و کوه‌های دیگر. قرق‌بانان زیر سایه نشسته‌اند و چشم یکی از آنها به تابلوی پاسگاه است، تابلویی که روی آن نام «کریم بیگی» نوشته شده؛ مردی که سال ۱۳۹۹ برای کمک به محیطبانان برای دستگیری شکارچیان متخلف به منطقه حفاظت‌شده رفت و تیری، غیرعمد، جانش را گرفت. یکی از قرق‌بانان می‌گوید «او یکی از شکارچیان معروف بود، بعدها تفنگ را کنار گذاشت و دیگر حتی گوشت شکار نخورد، همه‌جا برای حفاظت آماده بود. روحش شاد.»