بایگانی

از اتحاد اقوام ایرانی تا محدودیت‌های زیرساختی

«مصطفی فاطمی»، مدیرکل گردشگری داخلی، در گفت‌وگو با «پیام ما» به ارزیابی برگزاری اولین جشن ملی بومگردی در استان پرداخت. رویدادی که با هدف معرفی ظرفیت‌های مغفول‌مانده گردشگری و ترویج الگوی بومگردی در سطح ملی برگزار شد؛ تجربه‌ای تازه با دستاوردهایی قابل‌توجه و البته چالش‌هایی که در مسیر آن قرار داشت. فاطمی با اشاره به نخستین تجربه این رویداد در کشور، به محدودیت‌های زیرساختی اشاره می‌کند و می‌گوید با وجود این شرایط، تلاش شده است از ظرفیت‌های موجود به‌نحو احسن استفاده شود: «یکی از مهمترین چالش‌های برگزاری این رویداد، کمبود امکانات حمل‌ونقل بود. اگر قطار سریع‌السیر در مسیر داشتیم، حمل‌ونقل راحت‌تری داشتیم. انتخاب سفر ریلی برای جابه‌جایی مهمانان، برای ترویج استفاده از این نوع حمل‌ونقل در گردشگری انجام شد. بااین‌حال، تأخیر دوساعته‌ای که در مسیر به‌دلیل خرابی یک قطار دیگر پیش آمد، یکی از تجربیات ناخوشایند این رویداد بود. البته این اتفاق پرتکراری در حمل‌ونقل ماست.»
هدف اصلی برگزاری این جشن، معرفی استان کرمان به‌عنوان یکی از مقاصد مهم گردشگری داخلی بود؛ استانی که در ماه‌های اخیر با کاهش ورود گردشگر مواجه شده است. فاطمی معتقد است: «این رویداد توانست تا حدودی این هدف را محقق کند؛ هرچند از نظر او، این اتفاق می‌توانست بسیار بهتر رقم بخورد.» او این نکته را هم اضافه می‌کند که سطح تحقق اهداف، تا حد زیادی به نگاه و رویکرد کلی استان به مقوله گردشگری بستگی دارد. به باور فاطمی، با وجود تمام محدودیت‌ها، برگزاری این رویداد، اتفاقی مثبت برای صنعت گردشگری ایران بود.
او در ادامه مهمترین محورهای مورد نظر وزارت گردشگری در این رویداد را برمی‌شمرد و آنها را جزو دستاوردهای قابل‌دفاع جشن می‌داند. از نظر او، یکی از برجسته‌ترین دستاوردها، ایجاد وحدت اقوام ایرانی با تأکید بر تمامیت ارضی کشور بود: «این جشن بستری مناسب برای معرفی اقامتگاه‌های بومگردی به‌عنوان نمادی از فرهنگ ایرانی در الگوی گردشگری جامعه‌محور جهانی فراهم کرد.» فاطمی تأکید می‌کند: «درحالی‌که در سطح جهانی بیشتر مدل «اکولوژ» مطرح می‌شود که ساختار آن مبتنی‌بر اقلیم است. در ایران اقامتگاه‌های بومگردی فضاهایی جامعه‌محور هستند که در آنها گردشگر با شیوه‌های زندگی، تنوع فرهنگی و مهمان‌نوازی اقوام ایرانی آشنا می‌شود و با آن زندگی می‌کند.»
از دیگر بخش‌های قابل‌توجه این رویداد سه‌روزه، دریافت پیام تصویری از سوی نماینده سازمان جهانی گردشگری بود. «فدریکا لویسی» در این پیام، بر اهمیت این رویداد در راستای توسعه گردشگری روستایی و تحقق برنامه جهانی توسعه پایدار تأکید کرد. فاطمی همچنین به راه‌اندازی تور مثلث طلایی با قطار هم اشاره می‌کند و می‌گوید: «برگزاری این رویداد و اجرای هم‌زمان تور مثلث طلایی با قطار، تلاشی بود برای جلب توجه به ضرورت توسعه حمل‌ونقل ریلی در مسیر رشد گردشگری کشور.» او به هم‌زمانی این رویداد با برگزاری جشنواره «راه ادویه» و آغاز به‌ کار دبیرخانه‌های «راه ادویه» و «جاده ابریشم» در کرمان هم اشاره می‌کند و آن را نشانه‌ای از جایگاه این استان در نقشه گردشگری تاریخی و فرهنگی ایران می‌داند. همچنین، در خلال همین رویداد از طرح «کرمان ۱۴۰۵» و کمپین «سفر به کرمان» با شعار «لبخند دنیا به کرمان» رونمایی شد؛ طرحی که با مدیریت «انوشیروان محسنی بندپی»، معاون گردشگری کشور، شکل گرفت و هدف آن جهت‌دهی به آینده گردشگری این استان بود.
به‌گفته فاطمی، این رویداد فرصتی بی‌نظیر برای تعامل نزدیک بین بخش خصوصی، دولت و رسانه‌ها فراهم کرد؛ گفت‌وگویی که همواره یکی از حلقه‌های مفقوده در توسعه صنعت گردشگری ایران بوده است: «برگزاری چنین رویدادهایی با این حجم از مشارکت و میزبانی، در نخستین تجربه، خالی از نقص نیست؛ اما امیدوارم در سال‌های آینده با هماهنگی و آمادگی بیشتر، رویدادهایی پربارتر رقم بخورد.»
فاطمی به یکی از دغدغه‌های جدی فعالان گردشگری و صاحبان اقامتگاه‌های بومگردی اشاره می‌کند که از سوی فعالان بومگردی‌ها مطرح می‌شود و آن تصدی‌گری دولت و موازی‌کاری سایر وزارتخانه‌ها در حوزه گردشگری است: «این گلایه بجایی است و ما این انتقاد را به عملکرد دستگاه‌های دولتی وارد می‌دانیم. به‌طورکلی، نگاه دولت به گردشگری، نگاه گذران اوقات فراغتی است؛ دیدگاه آنها به گردشگری هرگز اقتصادی نبوده.»
به همین دلیل، شاهد اتفاقاتی ناخوشایند هستیم. برای نمونه، ساخت اقامتگاه توسط برخی نهادها برای کارکنان خود یا اسکان نوروزی توسط آموزش‌وپرورش، عملاً رقابتی نابرابر با بخش خصوصی ایجاد کرده است. وزارت گردشگری موفق شده است مصوبه‌ای از دولت دریافت کند مبنی‌بر ممنوعیت مداخله دستگاه‌ها در امور گردشگری و اسکان؛ اما اجرای این مصوبه با موانعی مواجه شده و بسیاری از دستگاه‌ها همکاری لازم را ندارند. حتی شناسایی اقامتگاه‌هایی که توسط سایر نهادها راه‌اندازی شده‌اند، برای اعمال نظارت با دشواری‌هایی همراه است. چنین موازی‌کاری‌هایی، آسیب‌زا است و روند رشد صنعت گردشگری را مختل می‌کند.»
فاطمی به جایگاه گردشگری در اولویت‌های حاکمیتی هم می‌پردازد: «باید به این حقیقت تلخ اشاره کنم که ما، به‌عنوان وزارت‌ گردشگری، در انتهای جدول توجه در دولت قرار داریم؛ این مسئله در دولت‌های گذشته پررنگ‌تر بوده است. توسعه صنعت گردشگری نیازمند همکاری بین‌وزارتی، توسعه زیرساخت و عزم ملی است. گردشگری یکی از کم‌هزینه‌ترین و پایدارترین مسیرهای توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور است که توجه به آن می‌تواند افق تازه‌ای را پیش‌ روی ایران بگشاید.»

پسماندسوزی در فضای باز تهدیدی برای سلامت ایرانیان

یک معضل قدیمی
سوزاندن پسماند در فضای باز اگرچه از دهه ۸۰ و با تصویب «قانون مدیریت پسماند» ممنوع اعلام شد، اما همچنان در حاشیه شهرهای بزرگ، روستاها و حتی برخی مناطق صنعتی به‌صورت گسترده انجام می‌شود. بررسی‌ها نشان می‌دهد نبود سیستم یکپارچه مدیریت پسماند، تعدد متولیان و ضعف نظارت بر اجرای قوانین، باعث شده است این روش غیراصولی به‌عنوان «راه‌حل سریع» برای دفع زباله تداوم یابد.

جزئیات هشداردهنده
براساس گزارش دفتر مطالعات زیربنایی مرکز پژوهش‌های مجلس با عنوان «آثار و راهکارهای مقابله با سوزاندن پسماندها در فضای باز»، این عمل نه‌تنها سالانه میلیاردها تومان خسارت بهداشتی و اقتصادی به کشور وارد می‌کند، بلکه حلقه معیوبی است که خود ناشی از ضعف مدیریت پسماند است. پسماندهای کشاورزی، لاستیک‌های فرسوده، زباله‌های الکترونیکی و پسماندهای ویژه، رایج‌ترین موادی هستند که به‌صورت غیراصولی سوزانده می‌شوند.

خطرات پنهان برای سلامت عمومی
متخصصان محیط‌زیست تأکید می‌کنند سوزاندن پلاستیک‌ها و قطعات الکترونیکی در فضای باز، خطرناک‌ترین نوع پسماندسوزی است. این مواد هنگام سوختن، گازهای سمی تولید می‌کنند که اثرات آن تا شعاع چندکیلومتری گسترش می‌یابد. براساس داده‌های این گزارش، مواجهه طولانی‌مدت با این آلاینده‌ها، خطر ابتلا به سرطان‌های ریه و خون را تا ۴۰ درصد افزایش می‌دهد و در زنان باردار می‌تواند منجر به ناهنجاری‌های جنینی شود.

چالش‌های مدیریتی و راهکارهای پیشنهادی
گزارش مرکز پژوهش‌ها نشان می‌دهد اگرچه در سال‌های اخیر گام‌هایی برای مدیریت لاستیک‌های فرسوده و بازیافت پسماند کشاورزی برداشته شده، اما نبود برنامه مدون برای پسماندهای ویژه، هزینه‌بر بودن روش‌های جایگزین و عدم هماهنگی بین ۱۲ دستگاه متولی، مانع حل این معضل شده است. این نهاد پژوهشی برای شکستن این چرخه معیوب، چند پیشنهاد داده است:
– استفاده از فناوری‌های نوین مانند تصویربرداری ماهواره‌ای و پهپادها برای شناسایی کانون‌های پسماندسوزی؛
– تقویت سامانه ۱۵۴۰ جهت گزارش‌دهی مردمی و مشارکت شهروندان؛
– الحاق پسماندسوزی به فهرست منابع آلاینده هوا در «سیاهه انتشار»؛
– اختصاص بودجه ویژه برای احداث واحدهای بازیافت در مناطق محروم.

ضرورت عزم ملی
کارشناسان محیط‌زیست تأکید می‌کنند حل این بحران نیازمند همکاری فرابخشی است. سوزاندن پسماندها در فضای باز نه‌تنها سالانه موجب از دست رفتن ۸۰۰ میلیون دلار منابع قابل‌بازیافت می‌شود، بلکه هزینه درمان بیماری‌های ناشی از آن نیز به سه هزار و ۳۲۰ میلیارد تومان در سال می‌رسد. این درحالی‌است که بسیاری از کشورهای منطقه سال‌هاست با اجرای سیستم‌های مدرن بازیافت، این روش را به تاریخ سپرده‌اند. اکنون پرسش اصلی این است: آیا دولت و مجلس برای نجات جان شهروندان و محیط‌زیست، بودجه و اراده لازم را اختصاص خواهند داد؟

زیر پوست انقراض

فیلمسازان و فعالان حوزه محیط‌زیست با نام «دیوید اتنبرو» آشنا هستند. مستندساز و طبیعت‌پژوه مشهور بریتانیایی که با آثاری همچون «زندگی، سیاره‌زمین و سیاره‌آبی» در ایران شناخته شده است. «انقراض: واقعیت‌‌ها» نام یکی از جدیدترین آثار اوست که به بررسی وضعیت آسیب‌پذیر انسان و طبیعت پرداخته و این سؤال کلیدی را مطرح می‌کند که چرا گونه‌های گیاهی و جانوری با این سرعت نگران‌کننده از بین می‌روند؟ در حال حاضر، شدت ازبین‌رفتن تنوع‌زیستی از مرزهای نگران‌کننده هم فراتر رفته و انسان در مرکز این گرداب قرار گرفته است؛ زیرا در برداشت از منابع‌طبیعی، بهره‌کشی را الگوی خود قرار داده. این مستند انعکاسی از شرایط موجود است، اما شیوه پرداخت آن قدیمی و بیشتر به یک کار ژورنالیستی شباهت دارد. اثر به‌شکلی افراطی به عملکرد انسان‌ها می‌تازد و تا انتها راهکار منطقی برای برون‌رفت از این شرایط را ارائه نمی‌دهد.

سکانس‌های مرتبط با انقراض گونه به‌سرعت از چشمان تماشاگر عبور می‌کنند و در زیر پوست زمین، انقراض نفس می‌کشد. ما انسان‌ها در حال بلعیدن همه‌چیز هستیم. درحقیقت، ما مقصریم که امروز همه‌چیز بهم ریخته و چنین آشفته شده و تنش در اکولوژی دامان فرهنگ و اجتماع را نیز گرفته است. مستند گفتاری صریح برای بیان چالش‌های پیرامون انسان دارد، اما نماهای مختلفی که در این مستند به‌کار رفته، کلاژی از مواردی است که همه ما به آن آگاهی داریم. اینجاست که مستند به سراغ بیماری وحشتناک کرونا می‌رود تا از این طریق حساسیت تماشاگر را تحریک به تفکر کند.

کسانی که برنامه‌هایی درباره محیط‌زیست می‌سازند، دائماً به‌دنبال راه‌های جدیدی برای وادار کردن ما به توجه هستند تا مطمئن شوند ما کانال را تغییر نمی‌دهیم! این‌بار آنها سعی کردند موضوع انقراض را از طریق همه‌گیری ویروس کرونا، چالشی بسیار حاد جلوه دهند. وقتی در اثری کاملاً مستند، باورپذیری موضوع را از طریق یک بیماری عمیق و نگران‌کننده نشان دهیم، خط روایت را با توسل به منافع شخصی به یک رویکرد جهانی گره زده‌ایم. این اتفاقی ناامیدکننده برای یک اثر مستقل است. در چنین آثاری بهتر است از سانتی‌مانتالیسم شبه‌روشنفکرانه دوری و بیشتر در مسیر حقیقت حرکت کنیم. در نمایی «دیوید اتنبرو» با لحنی غمگین می‌گوید: «اتفاقات امسال(کرونا) به ما نشان داد در موضوع انقراض یک قدم دیگر زیاده‌روی کرده‌ایم و بر همین اساس، دانشمندان رابطه مخرب با طبیعت را به ظهور کووید-۱۹ ربط داده‌اند.» اینکه یک مستند، بحران انقراض و بیماری کرونا را اینگونه به‌هم ربط بدهد، می‌تواند شمایلی از محتوای ضعیف آن باشد.  

تیم سازنده این مستند از یک فرمول ثابت برای به ثمر رسیدن مفهوم انقراض سود برده‌اند؛ این فرمول ترکیبی از آثار گذشته و نماهای مرسوم در تلویزیون بوده که سطح این اثر را مقداری پایین آورده است. با این‌همه فیلمبرداری کار متناسب با فضاسازی سازنده بود. هرچند استفاده بیش‌از‌حد از تصاویر آرشیوی برای پوشاندن ضعف‌های ساختاری تا حدودی مشخص است. اما موسیقی متن به‌شدت تأثیرگذار و به‌نوعی بی‌رحمانه تولید شده و بر غنای فرمی افزوده است. آمبیانس‌های محیطی نیز منطبق با فضاسازی انتخاب شده‌اند؛ از صدای اره‌برقی که تنه‌های ضخیم درختان باستانی را می‌برد تا صدای حرکت ماشین‌آلات صنعتی در نمای جنگل‌ که از این مستند یک فیلم وحشت می‌سازند.

از سویی، نماهایی همچون تنهایی خرس‌های قطبی و انزوای ببرها و حیوانات سربریده‌شده که در انبارهای گمرک، در کنار پوست مار و تمساح توسط پلیس مصادره شده‌اند، تماشاگر را آزار می‌دهند. در کنار تصاویر ناامیدکننده اما می‌توان در سکانس‌های پایانی رد پای زندگی را هم یافت؛ حامیان محیط‌زیست رواندا با تلاش‌های خود گوریل‌های کوهستانی را زنده نگه داشته‌اند و تصاویر دو کرگدن سفید باقیمانده در کنار تنها محیطبان منطقه نمادی از زنده بودن شفقت است. مستند به‌خوبی تضاد و تقابل را به تصویر کشیده و همین موضوع به لحظات دراماتیک ختم شده. «دیوید اتنبرو» نزدیک به یک قرن از زمین عمر گرفته و شاید برای همین است که زندگی و امید را در انتهای آثارش رواج می‌دهد، او به‌راستی معتقد است: «می‌توانیم با هم آینده‌ای بهتر بسازیم. ممکن است من اینجا نباشم تا آن را ببینم، اما اگر در این لحظه بحرانی تصمیمات درستی بگیریم، می‌توانیم از اکوسیستم سیاره خود محافظت کنیم.»

«هما» در اوجِ آسمان‌ها

درست ۵۰ سال پیش و در همین‌روزها یعنی پنجشنبه، ۸ خرداد ۱۳۵۴، بود که یک فروند هواپیمای بوئینگ ۷۴۷ SP فرودگاه مهرآبادِ تهران را ترک کرد و ۱۲ ساعت و ۱۵ دقیقه بعد، پس از طی بدون توقفِ مسافت ۹ هزار و ۸۶۷ کیلومتری و تنها توقفی کوتاه در فرودگاه هیتروی لندن، در فرودگاه جان اف‌ کندی نیویورک بر زمین نشست که حامل «علی‌محمد خادمی»، مدیرعامل هواپیمایی ملی ایران (هما) بود و مورد استقبال «اردشیر زاهدی»، آخرین سفیر ایران قرار گرفت. اتفاقی خجسته که هما را در نیمه دهه ۷۰ میلادی، یکی از برترین شرکت‌های هواپیمایی جهان کرد. بهای بلیت این پرواز یکسره ۱۰ هزار و ۱۰۰ تومان بود و دانشجویان و کارمندان دولت مشمول تخفیف به‌ترتیب ۶۰ و ۴۰ درصدی می‌شدند. به پاس این پرواز مهم، تمبر یادبودی نیز به ارزش ۱۰ ریال صادر شد.

در اهمیت این پرواز همین بس که در یکی از آگهی‌های تلویزیونی که در آمریکا ساخته شد، یکی از مسافران این پرواز می‌گفت: «در نیویورک سوار هواپیمای بوئینگ ۷۴۷ SP شدم و دقیقاً ۱۲ ساعت و ۱۵ دقیقه بعد در پایتخت زیبا و هیجان‌انگیز ایران، تهران، فرود آمدم. در ضمن ایران‌ایر، یک مایل فراتر از هواپیماهای دیگر در هوا پرواز می‌کند. پرواز بسیار راحت و آرامی بود. غذای عالی ایرانی خوردم و از میهمان‌نوازی خوب ایرانیان لذت بردم. حالا آمده‌ام که به سیاحت تهران و دیگر دیدنی‌های سرزمین هزارویک‌شب بروم.»

این پروازها در تمام روزهای هفته انجام می‌شد و چندماه بعد از راه‌اندازی، به مقاصد لس‌آنجلس و سانفرانسیسکو نیز تسری یافت. در آن روزها که هما عنوان بلندترین پرواز غیرتجاری بدون توقف در دنیا را یدک می‌کشید، آغاز جهش خیره‌کننده این شرکت در میان هم‌ترازانِ روزگار خود بود و به یکی از سرآمدترین‌ها بدل شد. یک‌سال بعد، هواپیمایی ملی ایران روبه‌رشدترین شرکت هواپیمایی جهان شناخته ‌شد و همچنین پس از شرکت استرالیایی کوانتاس (Qantas)، ایمن‌ترین و مدرن‌ترین شرکت هوایی جهان لقب گرفت؛ چنانکه در همه دو دهه اخیر، تنها یک‌بار، آن‌هم در سال ۱۳۳۱، یک سانحه هوایی را تجربه کرده بود.

هواپیمایی ملی ایران که در همان سال ۱۳۵۴، با بیش از ۳۰ پرواز در هفته، تهران را به لندن متصل می‌کرد، در سال ۱۳۵۱، به نخستین سفارش‌دهنده هواپیمای کنکورد و پنج‌سال بعد، به‌دنبال سفارش شش‌فروند ایرباس اِی۳۰۰،  به نخستین بهره‌بردار ایرباس در خاورمیانه مشهور شد.

فوران درآمدهای نفتی و پول‌پاشیِ پهلوی، توسعه گردشگری را ایجاب می‌کرد. تبلیغات گسترده ایران هم به مدد آمد و به ورود بیش از ۳۴ هزار گردشگر تنها از آمریکا در ابتدای دهه ۵۰ منجر شد. درهمین‌اثنا که گردشگری با سرعتی سرسام‌آور پیش می‌رفت، شماری از شرکت‌های هتل‌سازی شروع به ساخت هتل‌های چندستاره کردند و تهران کریدور خوبی برای رفت‌وآمد مسافر شده بود. فیلم‌ها و مستندهایی ساخته می‌شد، به‌اصطلاح سلبریتی‌ها مرتب دعوت ‌می‌‎شدند، جاذبه‌های ایران در مجلات بین‌المللی با عنوان سرزمین هزارویک‌شب معرفی می‌شد و درنتیجه مسافران از اقصی‌نقاط جهان به ایران گسیل می‌شدند.

بنابراین، عصر طلایی هما با گستره پرواز به ۳۱ مقصد جهان، از توکیو و پکن و قاهره تا قلب اروپا و لس‌آنجلس آغاز شده بود؛ چنانکه اوج آن را می‌توان در حمل‌ونقل میهمانان جشن‌های ۲۵۰۰ساله ۱۳۵۰ و بازی‌های آسیاییِ ۱۳۵۳ رصد کرد. سیدنی مقصد تازه هما بود که ترور علی‌محمد خادمی، سه‌ماه پیش از انقلاب، هواپیمایی ملی ایران را تقریباً به ورطه سراشیبی انداخت و به روزگاری رسید که امروز و اکنون می‌بینیم. هرچند پرواز تهران-نیویورک نیز چندان دوام نیاورد و از ۱۶ آبان ۱۳۵۸، دیگر اجازه فرود در فرودگاه جان‌ اف‌‌ کندی را نیافت و پرونده‌ای برای همیشه مختومه شد.

زنان حفاظتگر در رزمی بی‌پایان با نابرابری‌ها

شروع فعالیت محیط‌زیستی شما از چه زمانی بود؟ چرا تصمیم گرفتید وارد این حوزه شوید؟

فعالیت‌های محیط‌زیستی من از دوران دبیرستان، حدوداً سال دوم، آغاز شد. آن سال‌ها دغدغه‌های محیط‌زیستی را تا حدی داشتم، اما ذهنم درگیر این سؤال بود که «اصلاً مگر می‌شود کاری کرد؟» نقطه‌عطفی که مسیر را برایم روشن کرد، بازدید از نمایشگاهی در مدرسه علامه حلی بود. ما از دبیرستان فرزانگان برای بازدید رفته بودیم. در آنجا متوجه شدم به پیشنهاد یکی از دبیران، یک انجمن محیط‌زیستی در مدرسه‌شان راه انداخته‌اند. با خودم گفتم: «این راهش است.» وقتی از مدرسه برگشتم، موضوع را با چند نفر از دوستانم مطرح کردم. بعدتر آن را با مسئولین مدرسه در میان گذاشتیم و بالاخره گروه محیط‌زیستی خودمان را راه انداختیم. برای اسم گروه «پیمان آسمان آبی و زمین سبز» را انتخاب کردیم، که مخفف آن «پازس» می‌شد. در همان دوران برای گروهمان مرام‌نامه‌ای هم نوشتیم، از شورای دانش‌آموزی مصوبه گرفتیم و فعالیت‌هایمان را شروع کردیم. تمرکز اصلی‌مان بیشتر روی محیط‌زیست شهری بود؛ مثلاً فضای سبز مدرسه را سامان دادیم، حوض بلااستفاده‌ای داشتیم که آب در آن نمی‌ماند،‌ ما آن را بدل به باغچه کردیم.

در همان سال‌ها، معلمی داشتیم که خودش فارغ‌التحصیل مدرسه‌مان بود. او که شور و اشتیاق ما را دیده بود، درباره گروه‌های محیط‌زیستی بیرون از مدرسه شروع به جست‌وجو کرد؛ این‌گونه بود که «جبهه سبز ایران» را یافت و یک روز ما را با خود به آنجا برد. در همان جلسه معارفه بود که برای اولین‌بار فهمیدم رشته‌ای به‌نام «محیط‌زیست» در دانشگاه وجود دارد و تصمیم گرفتم محیط‌زیست بخوانم،‌ نهایتاً در رشته محیط‌زیست دانشگاه تهران پذیرفته شدم.

در آن دوران «جبهه سبز ایران» و همچنین «مرکز مشارکت‌های محیط‌زیستی شهرداری منطقه ۷» فعالیت‌های زیادی داشتند. اداره این مرکز را بچه‌های جبهه سبز (در پارک کنار اتوبان رسالت) برعهده داشتند و درعوض، شهرداری دفتری را در اختیارشان گذاشته بود. من هم در همان مکان مشغول آموزش شدم؛ در مدرسه‌مان هم برنامه‌های تفکیک زباله را اجرا می‌کردیم. در این دفتر با طرح آموزش چهره‌به‌چهره تفکیک زباله آشنا شدم. ما سعی کردیم با طراحی محتوای آموزشی، گفت‌وگو و نصب سطل‌های مجزا، دانش‌آموزان را به تفکیک زباله ترغیب کنیم. علاوه‌برآن، یک نمایشگاه عکس از طبیعت هم در مدرسه برگزار کردیم. این نمایشگاه با استقبال خوبی مواجه شد و باعث شد بیشتر بچه‌ها درگیر موضوعات محیط‌زیستی شوند. در کنار این فعالیت‌ها، نشریه‌ای به‌نام «شوید» راه‌اندازی کردیم؛ اسم بامزه‌ای داشت، ولی محتوایش جدی و متنوع بود و شامل مطالب آموزشی، طنز، گزارش، عکس و تحلیل‌های محیط‌زیستی می‌شد. از نوشتن گرفته تا طراحی و پخش، همه کار نشریه را خودمان انجام می‌دادیم.

آن سال‌ها در برنامه‌های درخت‌کاری سالانه نیز همراه با «جبهه سبز» بودیم. آن زمان تعداد زیادی از مردم در این برنامه‌ها شرکت می‌کردند؛ یادم است گاهی ۱۰ تا ۱۲ اتوبوس پر از داوطلب راهی می‌شدند. ما دوتا دوتا سوار اتوبوس‌ها می‌شدیم و بروشورهایی را که تهیه کرده بودیم، به داوطلبان می‌دادیم و روش صحیح کاشت درخت را به مردم آموزش می‌دادیم. در کنار آن، برنامه‌های پاکسازی و کوهنوردی هم داشتیم. همچنین، با همکاری بچه‌ها یک کار پژوهشی درباره درختان شاخص شهر تهران انجام دادیم و کتابی تهیه کردیم که هرگز به‌صورت رسمی منتشر نشد. فکر می‌کنم حدود ۱۵ یا ۲۰ گونه درخت را انتخاب و در موردشان تحقیق کردیم و از آنها عکس گرفتیم.

در ترم دوم دانشگاه، یکی از مؤسسان انجمن یوز که از پزشکی به محیط‌زیست تغییر رشته داده بود، به دانشکده‌ ما آمد. پیش‌ازآن، در نمایشگاه محیط‌زیست با انجمن یوز آشنا شده بودم. پس از آشنایی با این فرد، من و چند نفر دیگر از هم‌دوره‌ای‌ها جذب انجمن یوز شدیم و فعالیت‌های محیط‌زیستی‌مان ادامه پیدا کرد. در کنار اینها، کارهای متنوعی در زمینه آموزش محیط‌زیست انجام دادم؛  از اجرای تئاتر و ساختن آهنگ گرفته تا طراحی پوستر، نوشتن مقاله، تدریس در کلاس، طراحی بازی، نوشتن و ترجمه کتاب و… خلاصه هر کاری که به‌نوعی با آموزش محیط‌زیستی مرتبط بود، تجربه کردم. علاقه‌ام به آموزش احتمالاً تحت‌تأثیر پدر و مادرم بود که هر دو استاد دانشگاه‌اند. همیشه دوست داشتم معلم شوم و از همان ابتدا تمرکزم بر آموزش محیط‌زیست بود.

 

آموزش محیط‌زیست انتخاب اول شما بود یا ترجیح می‌دادید در حوزه‌های دیگر وارد شوید؟

میان حوزه‌های مختلف مرتبط با محیط‌زیست، حیات‌وحش برای من جذابیت بیشتری نسبت به موضوعاتی مانند آلودگی یا محیط‌زیست شهری دارد. در دوره کارشناسی، علاقه‌مند بودم پروژه پایان‌نامه‌ام را به بررسی گونه «تَشی» اختصاص دهم. بااین‌حال، یکی از فعالان حوزه پرنده‌نگری در سازمان حفاظت محیط‌زیست که با او از دوران فعالیت‌های محیط‌زیستی در دوران مدرسه آشنا شده بودم، با در نظر گرفتن شرایط آن زمان به من توصیه کرد که موضوع پایان‌نامه‌ام را تغییر دهم. از نظر او، انجام پژوهش میدانی در مناطق تحت مدیریت سازمان محیط‌زیست برای یک دانشجوی دختر، به‌ویژه با توجه به محدودیت‌های موجود، دشوار و یا ناممکن بود. الان که به گذشته نگاه می‌کنم، به‌نظرم می‌آید اگر این موضوع اولویت نخست من بود، احتمالاً راهی برای پیگیری آن پیدا می‌کردم.

در سال‌های اولیه دهه ۱۳۸۰، فضای حاکم بر فعالیت‌های محیط‌زیستی بسیار بسته و محدود بود که در حوزه، حضور زنان در عرصه پژوهشی و اجرایی شدیدتر هم می‌شد. مردانی که عضو انجمن‌ها هم بودند، دغدغه‌ای در این زمینه نداشتند. با گذر زمان فضا تعدیل و در دوره حضور نسل‌های جوان‌تر امکان بیشتری برای حضور زنان فراهم شد. با وجود این، انتخاب من همچنان تمرکز بر آموزش محیط‌زیست باقی ماند. این حوزه به من فرصت یاد گرفتن،‌ تجربه‌های مختلف و… را می‌داد که با روحیه تنوع‌طلب من سازگار بود.

 

آیا آموزش‌هایتان فقط به کودکان حاشیه زیستگاه‌های یوز مربوط بود یا کودکان شهری را هم شامل می‌شد؟ چرا؟

فکر می‌کنم این سؤال را براساس فعالیت من در انجمن یوزپلنگ ایرانی مطرح کردید، اما فعالیت‌های من محدود به این انجمن نبوده است. در دوره‌هایی با جبهه سبز ایران و مرکز مشارکت‌های محیط‌زیستی شهرداری منطقه ۷ تهران همکاری داشتم و پس‌ازآن، در انجمن یوز فعالیت کردم. این فعالیت‌ها، هر کدام حوزه‌های متفاوتی از محیط‌زیست را شامل می‌شدند. پس از تعطیلی جبهه سبز، همچنان فعالیت‌های آموزشی‌ام را در محیط‌های دیگر ادامه دادم. برای مثال، در مدارس مختلف، از دبستان تا دبیرستان کلاس پژوهش محیط‌زیست یا فوق برنامه محیط‌زیست داشتم. این فعالیت‌ها تنها محدود به تهران نبود؛ حتی مدتی در شهر بم نیز به‌عنوان معلم محیط‌زیست و مربی اردوهای آموزشی فعالیت کردم.

علاوه‌بر آموزش‌های مدرسه‌ای، در حوزه نشر هم فعال بودم. برای مثال، در تدوین دانشنامه حیات‌وحش ایران-مهره‌داران، از سوی ناشر برای همکاری دعوت شدم. نقش من در این پروژه، ساماندهی اطلاعات و ساده‌سازی متون تخصصی برای مخاطب عمومی بود. بسیاری از متخصصان قادر به نگارش به زبان ساده نبودند. به‌عنوان مثال، در یکی از بخش‌های کتاب کارشناس مربوطه مطالب را به‌صورت شفاهی می‌گفت و من متن نهایی را می‌نوشتم. در زمینه محیط‌زیست شهری، تمرکز اصلی فعالیت‌هایم در شهر تهران، به‌ویژه در مناطق ۷ و ۵، بود و در این مناطق پروژه‌هایی در حوزه آموزش محیط‌زیست و همکاری با مدارس مختلف را پیش بردم.

در این سال‌ها بخش مهم فعالیت‌هایم، به‌‌صورت مستقیم به کودکان مرتبط نبود و سعی کرده‌ام محتوای آموزشی برای مربیان تولید کنم تا بتوانند با کمک این ایده‌ها یا ابزارها موضوعات محیط‌زیستی را در کلاس‌هایشان مطرح کنند. برای مثال، دو کتاب «طبیعت در کلاس درس» و کتاب «آمادگی نسل آینده برای توسعه پایدار» مجموعه طرح درس‌هایی برای مطرح کردن موضوعات مربوط به تنوع‌زیستی و توسعه پایدار با کودکان و نوجوانان هستند.

فعالیت‌هایم در انجمن یوزپلنگ ایرانی هم دو بخش داشت‌. یکی اینکه آموزش در حاشیه زیستگاه‌ها که تجربه‌ای به‌یادماندنی در شهرستان بافق داشتیم. در بافق به‌مدت دو سال آموزش‌هایی در مدارس منطقه داشتیم و درنهایت جشنواره‌ دانش‌آموزی داشتیم. بعدازآن، طراحی و اجرای تئاتر یوز را داشتیم. ما مسیری طراحی کردیم که در آن ۱۰ تا ۱۵ روستای حاشیه زیستگاه یوز  قرار می‌گرفت و در آنجا برنامه‌های تئاتر و موسیقی با محوریت یوز داشتیم و بعد از بازخورد خوب این تئاتر سراغ گونه پلنگ رفتیم. اجرای این تئاتر محدود به روستاها نبود،‌ در پایتخت هم نمایش‌ها را در مکان‌هایی چون باغ‌وحش تهران که بازدیدکنندگانی از شهرهای مختلف داشت و در موزه دارآباد روی صحنه بردیم.

 

اگر به گذشته برگردید، آیا ممکن است تغییری در رویه سابق خود داشته باشید؟

نه. فکر نمی‌کنم اگر به گذشته برگردم، بخواهم مسیر کاملاً متفاوتی را انتخاب کنم. البته ممکن است در برخی مقاطع، مسیرهای بهینه‌تری وجود داشته یا انتخاب‌های متفاوتی امکان‌پذیر بوده باشد؛ اما به‌نظرم آدم در هر موقعیتی که قرار دارد، سعی می‌کند بهترین تصمیم را با توجه به شرایط آن زمان بگیرد و من نیز احساس می‌کنم در آن مقاطع انتخاب‌هایی که انجام دادم، بهترین گزینه‌هایی بودند که می‌توانستم داشته باشم.

من رشته محیط‌زیست را برای تحصیل انتخاب کردم و وارد دانشگاه شدم. اما در سال چهارم، زمانی که واحدهای تخصصی‌مان شروع شد و با اساتید شناخته‌شده‌ حوزه محیط‌زیست مواجه شدم که همچنان هم در این حوزه شناخته‌شده هستند، احساس دلسردی عمیقی پیدا کردم. فضای آموزشی و برخوردهایی که تجربه کردم، باعث شد به‌طور کامل از دانشگاه و فضای آکادمیک زده شوم. حس می‌کردم برای بسیاری از اساتید، دانشجو اهمیت چندانی ندارد و محتوای درسی نیز آن‌چنان نبود که من را اقناع کند.

در همان زمان، به‌صورت هم‌زمان در دو سازمان مردم‌نهاد (NGO) فعالیت می‌کردم و به‌شدت به کار میدانی علاقه‌مند بودم. همین فعالیت‌ها باعث شد بیش‌ازپیش از محیط دانشگاه فاصله بگیرم و حتی نخواهم تحصیلاتم را ادامه دهم. اما حالا بعد از ۱۷ سال موضوع جذابی پیدا کرده‌ام که دوست دارم دوباره به فضای آکادمیک برگردم و پذیرش دکترا گرفته‌ام و امیدوارم بتوانم نوع دیگری از فضای آکادمیک را تجربه کنم. فضای آکادمیکی که پیوند بیشتری با فضای فعالیت در سطح جامعه دارد. شاید اگر به گذشته بازمی‌گشتم، در برخی از حوزه‌ها با تمرکز بیشتری فکر می‌کردم، اما واقعیت این است که همیشه آنقدر درگیر فعالیت‌، پیشبرد پروژه‌ها و شکل دادن به مسیرهای عملیاتی بوده‌ام که فرصت یا اولویت مشخصی برای انتخاب مسیرهای جایگزین وجود نداشت. با‌این‌حال، از مسیری که آمده‌ام ناراضی نیستم.

 

شما سال‌هاست در عرصه محیط‌زیست فعالیت می‌کنید. چه محدودیت‌هایی پیش روی زنان در این حوزه داشت؟

 تقریباً تمام چالش‌ها و موانعی که در سایر حوزه‌ها پیشِ‌ روی زنان قرار داشته و دارد، در حوزه محیط‌زیست نمود دارد؛ از نادیده‌ گرفته‌ شدن و دست‌کم‌ گرفتن توانایی‌ها گرفته تا فراهم‌ نکردن فرصت‌های رشد. نگاه مردسالارانه به‌ویژه در مناطق بسیار وحشتناک بود و است. به‌نظر من، سازمان حفاظت محیط‌زیست یکی از مردسالارترین نهادهای کشور است. اینکه پرسیدید آموزش محیط‌زیست برای زنان آسان‌تر است؟ بله،‌ درواقع کلیشه‌ای فرهنگی وجود داشته و همچنان وجود دارد که آموزش محیط‌زیست حوزه‌ای «مناسب‌تر» برای زنان است.

در خاطرم است هم‌زمان که ما که در بافق کار حفاظتی می‌کردیم، گروه‌های دیگری روی پروژه‌هایی در سایر مناطق فعالیت می‌کردند. یکی از نکات برجسته‌ای که همیشه برای من ملموس بود، این بود که در گروه‌های دیگر، حضور زنان در فعالیت‌های میدانی بیشتر بود، درحالی‌که در انجمن یوز ما این حضور کمتر دیده می‌شد. از نظر اراده و علاقه‌مندی تیم‌ها تفاوت چندانی وجود نداشت، اما تفاوت اصلی در امکانات و دسترسی‌ها بود. آنها معمولاً ماشین شخصی داشتند، درحالی‌که ما بیشتر وابسته به حمل‌ونقل عمومی بودیم. وقتی وارد مناطق می‌شدیم، وابسته به خودروهای سازمان بودیم و با فشارهایی مواجه می‌شدیم؛ مثلاً در مهمانسراها اذیت می‌شدیم و مورد بازخواست قرار می‌گرفتیم؛ سؤال‌های مکرر درباره حضور و رفت‌وآمدمان و… . نشستن روی ترک موتورسیکلت محیطبان‌ها هم چالش‌برانگیز بود، در‌حالی‌که گروه‌های دیگر با خودروهای شخصی شاسی‌بلند راحت‌تر تردد می‌کردند. این تفاوت‌ها به‌شدت بر تجربه حضور ما در بخش‌های متفاوت تأثیرگذار بود و باعث می‌شد دسترسی به موقعیت‌های میدانی برای ما دشوارتر و دورتر باشد. نمی‌دانم چقدر بتوان این موضوع را به‌صورت دقیق بیان کرد، اما قطعاً قشر اجتماعی و اقتصادی فرد و دسترسی به امکانات، نقش مهمی در تاریخ حضور زنان در فعالیت‌های میدانی دارد.

اینکه در حال حاضر رئیس سازمان حفاظت محیط‌زیست یک زن است، الزاماً به‌معنای تغییر نگاه مردسالارانه حاکم نیست. من در این زمینه همچنان خوش‌بین نیستم، چراکه به‌نظرم جامعه ما هنوز راه درازی برای تغییر دارد

آیا شرایط بهتر شده و چرا؟

تغییراتی در سال‌های اخیر رخ داده، اما این تغییرات بیشتر به‌واسطه تلاش‌ها و هزینه‌های شخصی افراد رقم خورده است، نه اصلاحات ساختاری. به‌نظر من اینکه در حال حاضر رئیس سازمان حفاظت محیط‌زیست یک زن است، الزاماً به‌معنای تغییر نگاه مردسالارانه حاکم نیست. من در این زمینه همچنان خوش‌بین نیستم، چراکه به‌نظرم جامعه ما هنوز راه درازی برای تغییر دارد.

زمانی که وارد دانشگاه تهران شدم، تنها دو یا سه دانشگاه در کشور رشته محیط‌زیست را داشتند. اما امروزه این تعداد بسیار بیشتر شده و دانشگاه آزاد نیز به آن افزوده شده است. در سال ورودم به دانشگاه، ما تنها دو دانشجوی پسر داشتیم. بسیاری از دانشجویان زن، نه از روی علاقه به محیط‌زیست، بلکه به‌دلیل قبول نشدن در سایر رشته‌ها، این رشته را انتخاب کرده بودند. در کنار این فقدان علاقه،‌ امکان حضور زنان در مناطق هم بسیار محدود بود و انگیزه یا تمایلی برای تغییر شرایط وجود نداشت. در مقابل، تعداد اندکی از دانشجویان مرد بودند که به‌دلیل جنسیت و نه لزوماً به‌دلیل تخصص و علاقه مورد استقبال بیشتری قرار می‌گرفتند و فرصت‌های بیشتری برای حضور در پروژه‌های میدانی پیدا می‌کردند.

در مجموع، به‌نظر من مسائل و محدودیت‌هایی که زنان در حوزه محیط‌زیست با آن مواجه هستند، از ساختار کلی نابرابری‌های اجتماعی و فرهنگی کشور جدا نیست.

 

اگر بخواهیم به محدودیت‌ها بازگردیم،‌ آیا مشکلی داشتید که تنها به جنسیت شما مرتبط باشد؟

بله. همیشه این حس را داشتم. البته از حدود ۳۰سالگی به‌بعد این حس برایم کمتر شده، اما قبل از آن خیلی پررنگ‌تر بود؛ این حس که باید بخش زیادی از انرژی‌ام را صرف اثبات خودم کنم؛ اینکه درست است که زنم ولی من می‌توانم، چه در مدیریت پروژه، چه در هر کار دیگری، یا حتی اینکه حرف‌ها و نظراتم منطقی و اجرایی است. به‌تدریج، هم تجربه من بیشتر شده و هم جامعه تغییر کرده است. همه این عوامل باعث شده‌اند این دغدغه برایم کمرنگ‌تر شود؛ یا اینکه من حوزه تخصصی خودم را یافته‌ام و دیگر نیازی به اثبات مداوم خودم نبوده است.

یکی دیگر از محدودیت‌ها مربوط به پوشش بود، به‌ویژه در سازمان و مناطق. وقتی می‌خواستیم به مناطق برای کار میدانی برویم، مسئله پوشش و دریافت تذکر درباره نوع لباس، رنگ، میزان گشادی و موارد مشابه، همواره چالشی بزرگ بود و طی این سال‌ها واقعاً مسئله‌ای سخت و آزاردهنده محسوب می‌شد. فشارها در این زمینه، به‌ویژه در گذشته، قطعاً بیشتر بود؛ گاهی مدیر پروژه در این زمینه تذکر می‌گرفت که چرا لباس فلان خانم این رنگ را دارد. در حال حاضر هم در پروژه‌های رسمی‌تر که در مناطق روستایی اجرا می‌شوند، همچنان مسئله پوشش مطرح است و زنان اعضای گروه همواره با این محدودیت‌ها مواجه‌اند. مثلاً داشتن مانتوهای مخصوص پروژه که گاهی شبیه گونی هستند.

علاوه‌براین، گیروگرفت‌هایی درباره اقامت و استفاده از مهمانسراها نیز وجود داشت؛ وقتی گروهی به‌صورت تیمی کار می‌کرد و شب‌ها مشغول گزارش‌نویسی بودیم، بارها با سؤالاتی مانند «چرا تا ساعت ۱۱ شب با هم جلسه دارید؟» مواجه می‌شدیم که واقعاً نوعی محدودیت و سختگیری بی‌مورد بود. متأسفانه این مسائل همچنان وجود دارند و بخش زیادی از انرژی و تمرکز را از کار اصلی می‌گیرند. همچنین، نگرش‌ها و مسائل مربوط به تعرض و مزاحمت‌های احتمالی که برای اعضای تیم به‌ویژه دختران پیش می‌آمد، بخشی دیگر از فشارها بود که باید مراقب آنها می‌بودیم و با آنها مقابله می‌کردیم. به‌عنوان مدیر پروژه، رسیدگی به این مشکلات و حمایت از اعضای تیم وظیفه‌ای مهم بود. در گذشته در مقابل این موارد بیشتر سکوت می‌کردیم؛ هم به‌واسطه شرایط کاری و هم فضای جامعه و هم اینکه ما بلد نبودیم در مواجهه با این مسائل چه کنیم.

 

در حال حاضر چه فعالیتی انجام می‌‌دهید؟

در حال حاضر یکی از کارهایی که انجام می‌دهم، همکاری با مؤسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان، در قالب برنامه «با من بخوان» است. در این چارچوب، پروژه‌هایی مانند «کتابخانه‌های سبز»، «باشگاه‌های پرنده‌نگری» و «باشگاه‌های قهرمان اقلیمی» در حال اجرا هستند. به‌زودی نیز قرار است مراسم رونمایی از آخرین کتاب ترجمه‌شده‌‌ام با همکاری این برنامه، در موزه ایرانک برگزار شود. عنوان این کتاب «بزرگ‌ترین بابای دنیا» است. پیش‌ازآن هم کتابی با عنوان «درخت نخل در قطب شمال: حقایقی داغ درباره تغییرات اقلیمی» منتشر شد که ویراستار علمی آن بودم.

در حال حاضر، در قالب یک کارگاه، نشست کتابخوانی با کتابداران داریم که تا چند هفته دیگر ادامه خواهد داشت. در این جلسات، کتاب را به‌طور گروهی می‌خوانیم و درباره نحوه‌ معرفی آن به نوجوانان و شیوه‌های اشتراک‌گذای کتاب، با آنها گفت‌وگو می‌کنیم. تمام این فعالیت‌ها در چارچوب طرح «با من بخوان» انجام می‌شود.

یکی دیگر از کارهایی که به آن مشغول هستم، برگزاری اردوهای طبیعت و جامعه برای کودکان سنین پیش از دبستان است. برای مقطع دبستان هم کلاس‌های فوق‌برنامه‌ با موضوع طبیعت و محیط‌زیست دارم.

در سه سال گذشته، به‌عنوان معلم جغرافیا در مقطع متوسطه‌ دوره‌ اول هم فعالیت می‌کردم. در جغرافیای این مقطع مباحث محیط‌زیستی متنوعی وجود دارد. اگر شرایط فراهم شود، تا پایان امسال برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری در رشته‌ آموزش (Education) با تمرکز بر آموزش تغییراقلیم، به خارج از کشور می‌روم. این موضوع برای من بسیار هیجان‌انگیز است، چراکه در ایران هنوز روی این موضوع کار مدونی نشده، ولی از نظر من موضوعی بسیار ضروری است.

همیشه به مربیانی که می‌خواهند مسائل محیط‌زیستی را به کودکان آموزش دهند، توصیه می‌کنیم در سنین دبستان و پیش‌دبستان، کمتر درباره بحران‌ها صحبت کنند. در این سنین، کودکان باید بیشتر به طبیعت نزدیک شوند و با آن ارتباط مثبت برقرار کنند

علت این علاقه‌مندی هم به تجربه‌هایی برمی‌گردد که طی این سال‌ها در آموزش محیط‌زیست داشته‌ام. در این تجربه‌ها هم در خودم و هم در دیگران، سطح بالایی از اضطراب محیط‌زیستی را دیده‌ام. همیشه به مربیانی که می‌خواهند مسائل محیط‌زیستی را به کودکان آموزش دهند، توصیه می‌کنیم در سنین دبستان و پیش‌دبستان، کمتر درباره بحران‌ها صحبت کنند. در این سنین، کودکان باید بیشتر به طبیعت نزدیک شوند و با آن ارتباط مثبت برقرار کنند. اما از دوره نوجوانی به‌بعد، که تفکر انتزاعی در ذهن آنها شکل می‌گیرد، می‌توان موضوعاتی مانند بحران‌های محیط‌زیستی را مطرح کرد. درعین‌حال، باید میان موضوعات مختلف زیست‌محیطی تفاوت قائل شد.

برای مثال، موضوعاتی مانند مدیریت پسماند یا مصرف انرژی، از جمله حوزه‌هایی هستند که فرد می‌تواند مستقیماً اقدام کند و تأثیر کار خود را ببیند. مثلاً فرد می‌بیند با کاهش زباله‌ خانگی خود، در مسیر «پسماند صفر» گام برمی‌دارد. اما در موضوعاتی مانند تغییراقلیم، اقدامات فردی لزوماً تأثیر مستقیم و ملموسی ایجاد نمی‌کند، چراکه این مسائل ماهیتی جهانی دارند. همین عدم مشاهده‌ تأثیر ملموس، اضطراب بیشتری ایجاد می‌کند. براساس آنچه دیده‌ام و تجربه کرده‌ام، چالش من این روزها این است: چگونه می‌توان موضوعاتی مانند تغییراقلیم را با نوجوانان مطرح کرد، بدون اینکه در آنها اضطراب ایجاد شود؟

 در بسیاری از برنامه‌هایی که انجام می‌شود، از کلاس‌ها و کارگاه‌های محیط‌زیستی گرفته تا اردوهای طبیعت‌گردی،‌ عملاً گروه‌های خاصی از کودکان می‌توانند شرکت کنند؛ کودکانی که خانواده‌شان توان مالی پرداخت شهریه‌ این کلاس‌ها یا ثبت‌نام در مؤسسات خاص را دارند

این دغدغه‌ای است که اکنون درگیر آن هستم. حتی اگر موفق به ادامه تحصیل نشوم، با تکیه بر تجربه‌های عملی‌ام در «با من بخوان» و با استفاده از کتاب «درخت نخل در قطب شمال»، تلاش می‌کنم مثل گذشته به‌صورت میدانی و تجربی به شناخت و راه‌حل‌های بهتر در این حوزه برسم.

با توجه به اینکه همچنان با کودکان در ارتباط هستید، به نظرتان ارتباط کودکان با طبیعت چه وضعیتی دارد؟ و برای بهبود آن چه باید کرد؟

یکی از دغدغه‌هایی که در تمام این سال‌ها همراهم بوده، این است که بخش زیادی از فعالیت‌هایی که برای ایجاد ارتباط کودکان شهری با طبیعت طراحی می‌شود، به‌طور نابرابر فقط در دسترس یک قشر اقتصادی خاص است. در بسیاری از برنامه‌هایی که انجام می‌شود، از کلاس‌ها و کارگاه‌های محیط‌زیستی گرفته تا اردوهای طبیعت‌گردی،‌ عملاً گروه‌های خاصی از کودکان می‌توانند شرکت کنند؛ کودکانی که خانواده‌شان توان مالی پرداخت شهریه‌ این کلاس‌ها یا ثبت‌نام در مؤسسات خاص را دارند. مثلاً برخی از کلاس‌هایی که من خودم برگزار می‌کنم، کلاس‌های جذابی‌اند که با استقبال خوبی مواجه می‌شوند. اما واقعیت این است که این کلاس‌ها معمولاً در مؤسسات آموزشی خاصی برگزار می‌شوند که همه‌ بچه‌ها به آنها دسترسی ندارند. همین‌طور، کودکانی که در مدرسه‌های آلترناتیو درس می‌خوانند، یا از آموزش خانگی (هوم‌اسکولینگ) بهره می‌برند یا در برنامه‌های طبیعت شرکت می‌کنند، اغلب از خانواده‌هایی می‌آیند که توان پرداخت هزینه‌های بالاتر را دارند. این کودکان مثلاً می‌توانند هفته‌ای دو بار به اردوهای طبیعت بروند، در محیط‌هایی با فضای باز و مناسب آموزش ببینند و تجربه‌هایی داشته باشند که خیلی از کودکان دیگر از آن محروم‌اند.

به‌نظرم، این یک مسئله‌‌ای جدی و کمتردیده‌شده است؛ مسئله‌ عدالت اجتماعی و عدالت آموزشی در زمینه‌ آموزش محیط‌زیست. هنوز به‌طور جدی به این پرسش نپرداخته‌ایم که: آیا برنامه‌هایی که طراحی می‌کنیم، برای همه‌ کودکان قابل‌دسترس هستند؟ و اگر نه، چه کارهایی می‌توان برای کاهش این شکاف و نابرابری انجام داد؟

من در جاهای مختلفی کار کرده‌ام؛ از جمله در «خانه یادگیری رها»، یا در مهدکودک «پرچین» که آنجا بچه‌ها را به اردو می‌بردم و به‌عنوان معلم باغبانی فعالیت می‌کردم. اما همه‌ این تجربه‌ها بیشتر با گروه‌هایی از کودکان از قشرهای خاص و نسبتاً برخوردار بود.

یکی از مؤلفه‌هایی که در همکاری با برنامه‌ «با من بخوان» برایم در تمام این سال‌ها بسیار جذاب بوده، این است که مخاطبان ما بچه‌هایی هستند که یا در دورافتاده‌ترین روستاها زندگی می‌کنند یا حتی در همین تهران اما از کم‌برخوردارترین خانواده‌ها هستند. این یعنی وقتی درباره محیط‌زیست حرف می‌زنیم، وقتی کتابی می‌فرستیم یا هر فعالیت آموزشی دیگری انجام می‌دهیم، درواقع داریم برای بچه‌هایی کار می‌کنیم که کمترین دسترسی را به امکانات دارند. در این پروژه، عدالت اجتماعی یک اصل محوری است، اینکه آموزش، محتوا و توجه به محیط‌زیست باید برای همه‌ کودکان در دسترس باشد، نه‌فقط برای کسانی که از پیش به منابع و امکانات بیشتری دسترسی دارند. این نگاه، متأسفانه هنوز خیلی در فضای آموزش محیط‌زیست یا آموزش غیررسمی در ایران پررنگ نیست. بیشتر به‌نظر می‌رسد دغدغه‌ فردی کسانی باشد که شخصاً به این مسائل فکر می‌کنند. اما به‌شکل سیستماتیک یا در برنامه‌ریزی‌های آموزشی خیلی به این پرسش توجه نمی‌شود که: آیا محتوایی که تولید می‌کنیم و کاری که انجام می‌دهیم، واقعاً دربرگیرنده‌ همه‌ کودکان است؟

آمار تکان‌دهنده مرگ و زندگی

کاهش جمعیت، هشدار تازه مسئولان به ایرانی‌هاست. ماهی نیست که خبری درباره این موضوع در خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها منتشر نشود. آخرین هشدار را وزیر کشور به ایرانی‌ها داد. «اسکندر مؤمنی»، اواخر اردیبهشت تأکید کرد: «کشور در سال ۱۴۸۰ به نصف جمعیت فعلی می‌رسد.» این کاهش جمعیت از نگاه او با ایجاد مشکل در هویت تمدنی و تاریخی ایرانی برابری می‌کند. پیش از او، «مرضیه وحید دستجردی»، دبیر ستاد ملی جمعیت، اعلام کرد کشور با شتاب چشمگیری در مسیر پیری و کاهش جمعیت حرکت می‌کند. او گفت نرخ رشد جمعیت در کشور ۰.۶ درصد است. حرف‌های دستجردی به زبان ساده یعنی جمعیت کشور ایران هر سال کمتر از یک‌درصد افزایش پیدا می‌کند. با اینکه نرخ رشد جمعیت در یک منطقه فقط به میزان تولدهای خام وابسته نیست و عواملی دیگری مانند مرگ و مهاجرت هم می‌توانند در روندهای جمعیتی مؤثر باشند، اما براساس فرمولی که متخصصان آمار برای یافتن روند رشد جمعیت محاسبه می‌کنند، ولادت تأثیر زیادی دارد. بررسی‌های «پیام‌ ما» از آمارهای سازمان ثبت احوال نشان می‌دهد سال ۹۵ نسبت به سال ۹۴ جمعیت کاهش پیدا کرده و روند کاهش جمعیت به‌نوعی از همان سال آغاز شده است. در سال ۱۳۹۴ بیش از یک میلیون و ۵۷۰ هزار نفر متولد شده بودند، درحالی‌که در سال ۹۵ میزان تولدها حدود یک میلیون و ۵۲۷ هزار نفر ثبت شده است. اما تعداد تولدها در سال‌های اخیر کمتر از این هم شده، پارسال سازمان ثبت احوال عدد ۹۴۹ هزار و ۹۲۸ نفر را به‌عنوان عدد تولدهای تازه ثبت کرده است. 

این نمودار تعداد ولادت‌ها در دهه نود را نمایان می‌کند.
این نمودار تعداد ولادت‌ها در دهه نود را نمایان می‌کند.

در بازه زمانی ۹۴-۹۵ بررسی‌ها از ولادت‌ها در استان‌های مختلف کشور هم به رشدی منفی می‌رسد. فقط دو استان هرمزگان و بوشهر هستند که از مقایسه تعداد ولادت در آنها به عددی مثبت می‌رسیم و استان قزوین هم از دیگر استان‌ها منفی‌تر است. این عدد البته می‌تواند متأثر از عوامل دیگر باشد. «شهلا کاظمی‌پور»، جمعیت‌شناس، در گفت‌وگو با «پیام ما» تأکید دارد یکی از این عوامل جمعیت استان‌هاست و طبیعتاً استان‌هایی که جمعیت کمتری داشته باشند، ولادت هم در آنها کمتر شده است. او معتقد است روند توسعه‌یافتگی در کشورها در میزان زادوولد مؤثر است: «معمولاً استان‌های توسعه‌یافته‌تر باروری کمتری دارند، مانند گیلان، مازندران، مرکزی، تهران، سمنان، اما در استان‌های محروم مانند سیستان‌وبلوچستان و هرمزگان باروری بیشتر است. هرجا توسعه‌یافته‌تر است، باروری کمتر است. موضوع به سواد افراد هم مرتبط است.»

این نمودار در بازه زمانی سال ۹۴-۹۵ تعداد ولادت‌ها در شهرهای مختلف ایران را نشان می‌دهد. 
این نمودار در بازه زمانی سال ۹۴-۹۵ تعداد ولادت‌ها در شهرهای مختلف ایران را نشان می‌دهد. 

مرگ از زندگی جلو زد

عددهای سازمان ثبت‌احوال امسال یک رکورد تازه داشتند. بررسی‎های «پیام‌ ما» نشان می‌دهد امسال میزان مرگ در استان گیلان از تعداد تولدها جلو زده است. در این استان تعداد تولدها حدود ۱۷ هزار نفر ثبت شده، درحالی‌که میزان مرگ‌ومیر ۱۹ هزار نفر است. این اتفاق تبعاتی هم برای نظام سلامت دارد.

امسال میزان مرگ در استان گیلان از تعداد تولدها جلو زده است. در این استان تعداد تولدها حدود ۱۷ هزار نفر ثبت شده، درحالی‌که میزان مرگ‌ومیر ۱۹ هزار نفر است. این اتفاق تبعاتی هم برای نظام سلامت دارد

چندی پیش «محمدتقی آشوبی»، رئیس دانشگاه علوم‌پزشکی استان گیلان، در نشستی اعلام کرد گیلان سالمندترین استان کشور است. آن‌طورکه تسنیم نوشته، او اعلام کرد: «امید به زندگی در گیلان، ۷۸ سال است و سالمندترین استان کشور هستیم، در مجموع عمر مفید و زندگی سالم و افزایش امید به زندگی مسئله بدی نیست، بلکه خوشایند است؛ اما باید به‌همان میزان شاهد افزایش آمار تولد باشیم. در سال ۱۴۰۳ با کاهش ۷.۳ درصدی کاهش جمعیت در گیلان نسبت به سال ۱۴۰۲ مواجه بوده‌ایم و همین مسئله هم چالش‌های جدی برای نظام بهداشت و درمان استان ایجاد کرده است.»

این نمودار میزان مرگ‌ومیر و تولد در استان‌های مختلف کشور با میزان تولدها در سال ۱۴۰۳ را مقایسه کرده است. 
این نمودار میزان مرگ‌ومیر و تولد در استان‌های مختلف کشور با میزان تولدها در سال ۱۴۰۳ را مقایسه کرده است. 

آمارهای جهانی

بررسی‌های «پیام‌ ما» از داده‌های جهانی نشان می‌دهد اکنون نرخ رشد جمعیت در کشور سودان جنوبی حدود ۴.۵۶ درصد است. رده دوم و سوم کشورهایی با نرخ رشد جمعیت بالا متعلق به نیجریه و آنگولا است؛ با نرخ رشدی بالای سه درصد. این عددها می‌توانند چند معنا داشته باشند، جمعیت جوان، افزایش امید به زندگی و به‌قول کاظمی‌پور، توسعه‌نیافتگی: «این کشورها توسعه‌نیافته هستند، هرچه کشورها توسعه‌نیافته‌تر باشند، میزان باروری بیشتر است. دقیقاً الگویی مشابه استان‌ها در ایران دارند.»

آیا جنگ می‌تواند در نرخ باروری مؤثر باشد؟ کاظمی‌پور می‌گوید فقر و بی‌سوادی می‌تواند در نرخ باروری مؤثر باشد، اما آنچه بیشترین تأثیر را دارد،شاخص توسعه‌نیافتگی است 

او در پاسخ به این پرسش که در کشور سودان جنوبی شاهد جنگ‌های داخلی نیز بودیم و آیا جنگ می‌تواند در نرخ باروری مؤثر باشد یا نه؟ می‌گوید: «فقر و بی‌سوادی می‌تواند در نرخ باروری مؤثر باشد، اما آنچه بیشتر مؤثر است، شاخص توسعه‌نیافتگی است.» این توضیحات یعنی در آینده نزدیک احتمالاً توسعه‌یافته‌ترین مناطق، دارای کمترین رشد جمعیت باشند. 

میراث‌داران نیلی در فرهنگستان هنر

فرهنگستان‌ها در هر کشور، جایگاه اندیشه‌ورزان، هنرمندان و دانشمندان برجسته‌ای هستند که پشتوانه‌ای معتبر برای تصمیم‌سازی‌های کلان علمی و فرهنگی به‌شمار می‌آیند. اعتماد به این نهادها، نتیجه سال‌ها اعتبارسازی، استقلال و خرد جمعی فرهیختگان آنهاست. هرگونه تصمیم‌گیری سلیقه‌ای یا سیاسی در ساختار این نهادها، ثبات و مرجعیت‌شان را به خطر می‌اندازد؛ چنانکه اکنون در فرهنگستان هنر شاهد آن هستیم.
در خرداد ۱۴۰۲، رئیس‌جمهور وقت، تحت فشار جریان‌های خاص سیاسی، دکتر بهمن نامورمطلق را پیش از پایان دوره قانونی کنار گذاشت و مجید شاه‌حسینی را که سابقه‌ای در عرصه هنر و مدیریت هنری در کشور نداشت، به ریاست فرهنگستان منصوب کرد. در ادامه، با تغییر اساسنامه و حذف سقف قانونی ۳۰ عضو پیوسته، بلافاصله ۱۰ عضو جدید به عضویت پیوسته فرهنگستان درآمدند. افرادی چون مجید شاه‌حسینی، حسن بلخاری، داریوش ارجمند، محمدرضا حسنایی، ابوالفضل داودی رکن‌آبادی و عبدالمجید قدیریان، محسن مؤمنی شریف، علیرضا عندلیب و… بدون داشتن وجهه مقبول در جامعه هنری، در کنار اعضای پیشکسوت فرهنگستان، به عضویت دائمی این نهاد درآمدند. حضور این افراد در نهادی که سابقه‌ای طولانی از فعالیت متخصصان و پژوهشگران برجسته در حوزه‌های مختلف هنری دارد، فاقد توجیه منطقی بوده است. بسیاری از آنان ارتباط مستقیمی با هنر و اهداف و مأموریت‌های فرهنگستان هنر ندارند و به‌نظر می‌رسد انتصابشان بیشتر براساس روابط شخصی و تصمیم‌گیری‌های سلیقه‌ای صورت گرفته باشد؛ تصمیمی که با واکنش منفی بدنه علمی و هنری کشور مواجه شد.
شاه‌حسینی که پیش‌تر با دیدگاه‌های جنجالی‌ای چون «سینمای الحادی» شناخته می‌شد و با جایگاه، وظایف و نقش تأثیرگذار فرهنگستان هنر آشنایی نداشت، با تصمیمات شخصی و غیرکارشناسانه این نهاد را از مسیر اصلی خود منحرف کرد و به‌جای بهره‌گیری از ظرفیت‌های خبرگان و پیشکسوتان هنر و پژوهشگران باتجربه، فرهنگستان را به پایگاهی برای برخی چهره‌های افراطی و غیرمرتبط با مأموریت‌های اصلی آن تبدیل کرد؛ تغییری که کاهش اعتبار و نفوذ فرهنگستان در جامعه هنری و فرهنگی کشور را در پی داشت و به طرد هنرمندان برجسته و اعضای باسابقه فرهنگستان انجامید. حذف اعضای باسابقه و چهره‌های برجسته‌ای چون استاد غلامحسین امیرخانی، مجید مجیدی، محمد احصایی، مهرداد قیومی، سیدمحمدرضا بهشتی از جمع اعضا گروه‌های تخصصی، و جایگزینی اعضای جدید غیرمتخصص در این گروه‌ها نه‌تنها جایگاه علمی، هنری و پژوهشی فرهنگستان را تضعیف کرده، بلکه آن را از مأموریت اصلی خود منحرف ساخته است. حذف شورای تخصصی گروه‌ها که مهمترین وظایف آن بررسی سیاست‌ها و برنامه‌های علمی فرهنگستان و تدوین نظام‌نامه فعالیت‌های علمی و اظهارنظر در مورد موضوعات و طرح‌های پژوهشی سالانه بود، از دیگر اقدامات شاه‌حسینی است. با بی‌توجهی به برگزاری جلسات شوراهای تخصصی و پژوهشی و تصمیم‌گیری‌های سلیقه‌ای، پروژه‌های ارزنده پژوهشی که با همت پژوهشگران برجسته تألیف شده و آماده انتشار بود، متوقف شد و آثاری بدون ارزیابی تخصصی و با محتوای غیرپژوهشی به‌شکل کاتالوگ آثار خوشنویسی از هنرمندی ناشناس و کتاب تأثیر جنیان در تاریخ تمدن دره نیل (اربابان تاریکی) با انعقاد قراردادهایی میلیاردی منتشر شد که اعتبار علمی فرهنگستان را زیر سؤال برده است.
تغییر در هیئت‌امنای مؤسسه متن و نیز هیئت‌امنای مؤسسه فرهنگی هنری صبا و انتخاب افرادی غیرمتخصص در این دو مؤسسه، حذف و برکناری و اجبار به مهاجرت یا بازنشستگی کارمندان متخصص و نخبه و اصیل فرهنگستان، جذب و به‌کارگیری بی‌ضابطه نیروهای غیرتخصصی و فاقد صلاحیت علمی و اخلاقی از دیگر دستاوردهای غیرکارشناسانه‌ای است که آسیب‌های جدی به بدنه علمی فرهنگستان هنر وارد کرده و یأس و ناامیدی جامعه هنری و مدیران و کارمندان فرهنگستان هنر را به‌همراه داشته است.
تداوم چنین مسیر انحرافی‌ای می‌تواند جایگاه فرهنگستان را در نظام فرهنگی کشور بیش‌ازپیش تضعیف و اعتماد جامعه علمی و هنری کشور را مخدوش کند. بازگشت به رویکرد تخصص‌محوری و پایبندی به مفاد اساسنامه، مستلزم حضور مدیری آشنا به ساختار، اهداف نهادی فرهنگستان است؛ مدیری که با شناخت از الزامات هنر، درک عمیقی از ظرفیت هنر و جایگاه هنرمندان داشته باشد، بتواند اندیشه‌ورزانه افق‌های جدیدی برای ارتقای هنر کشور در حال و آینده پیشنهاد دهد. تنها با چنین مدیریتی می‌توان فرهنگستان را به مسیر اصالت، پژوهش و مرجعیت هنری بازگرداند و از تقلیل آن به نهادی صوری و آسیب‌دیده جلوگیری کرد.

نغمه‌هایی برای ایستادگی «فلک‌الافلاک»

ارکستر سمفونیک تهران شامگاه چهارم خردادماه درحالی سمفونی «فلک‌الافلاک» را پس از سه سال وقفه روی صحنه تالار وحدت برد که «کامبیز روشن‌روان»، سازنده این سمفونی، به‌دلیل بیماری و کسالت امکان حضور در سالن را نداشت و به ارسال فیلم ویدئویی از خود اکتفا کرد. «نصیر حیدریان»، رهبر ارکستر، نیز با صدای گرفته از بیماری خود و سایر اعضای گروه خبر داد و گفت: «تنها به‌دلیل حضور شما عزیزان در اینجا حاضر شدیم و این اجرا را انجام می‌دهیم.»
تمام این صحبت‌ها و خبر بیماری رهبر و اعضای ارکستر سمفونیک درحالی اعلام شد که چندی پیش خبرها از شیوع سویه جدید کرونا حکایت داشت و صدها نفر در چنین شرایطی در سالن و فضای بسته تالار وحدت بدون تهویه مناسب نظاره‌گر این سمفونی شدند.
روشن‌روان در فیلم ویدئویی که پخش شد، گفت: «سمفونی فلک‌الافلاک ساخته بیش از ۲۶ سال پیش (ساخته‌شده در سال ۱۳۷۷) و مستقیماً مربوط به جنگ ایران و عراق است.»
او سپس توضیح داد این سمفونی اثری است توصیفی در چهار قسمت که هر کدام گوشه‌ای از جنگ هشت‌ساله را نشان می‌دهد: «قسمت اول سمفونی ابتدا آرام است و قبل از حمله عراق را نمایانگری می‌کند. یکباره با حمله ناگهانی عراق، موسیقی به‌شدت خشن می‌شود و بسیار پرشور و هیجان و درعین‌حال پرتلاطم است. قسمت دوم، موسیقی آرامی است که نشان‌دهنده سوگ مردم برای شهداست؛ ولی نه سوگی که فقط گریه و زاری باشد، سوگی که مردم را آماده می‌کند برای اینکه به نبردی جانانه ادامه دهند.»
به‌گفته او، قسمت سوم این سمفونی بیانگر بسیج عمومی مردم ایران و تمام نیروهای مسلح است: «این قسمت بسیار پرهیجان و قدرتمند و نشان‌دهنده عزم ملی برای غلبه بر دشمن و رفتن به‌سمت پیروزی است.»
روشن‌روان در ادامه به قسمت چهارم اشاره کرد که براساس یکی از ملودی‌های بسیار زیبای لری ساخته شده است: «درواقع مبارزه سخت علیه دشمن و همین‌طور سرانجام، رسیدن به پیروزی نهایی است.»
او درباره علت این سمفونی به «فلک‌الافلاک» توضیح داد: «از نظر من قلعه فلک‌الافلاک همیشه سمبل استقامت و پایداری بوده. برای همین هم در این سمفونی از ملودی‌های لری استفاده کردم.»

دورخیز فلک‌الافلاک برای ثبت جهانی
پیش‌ازاین، سمفونی فلک‌الافلاک در نخستین روز خردادماه در قلعه فلک‌الافلاک لرستان اجرا شد تا آغازگر اجراهای ارکستر سمفونیک در خارج از پایتخت و در بناهای تاریخی و به‌نوعی تلفیق ساز و آواز و موسیقی کلاسیک با میراث و فرهنگ بومی باشد. پیوند موسیقی و تاریخ، فرصتی است که نسل جوان با گذشته و میراث گذشتگان بیشتر آشنا شود و اهمیت حفظ میراث معنوی و مادی را دریابد.
روشن‌روان در وصف عظمت فرهنگ و تاریخ لرستان و انگیزه‌اش در ساخت این سمفونی پیشتر گفته بود: «برای من، ساخت سمفونی فلک‌الافلاک صرفاً یک تجربه هنری نبود؛ بلکه ادای دِینی بود به سرزمین پرشکوه لرستان و مردمانی که همواره با فرهنگ غنی، اصالت و ازخودگذشتگی‌شان زبانزد بوده‌اند. تلاش کردم صدای سرزمین لر، عظمتی که در تاریخ و طبیعت این دیار نهفته است و پژواک رشادت‌های دلیرمردانش را با زبان موسیقی به گوش همگان برسانم.»
قلعه فلک‌الافلاک قرن‌هاست نماد مقاومت، هویت و زیبایی شهر خرم‌آباد است و برای ثبت در فهرست میراث جهانی یونسکو معرفی شده، اما با وجود سابقه‌ای طولانی و اهمیت تاریخی و معماری، تاکنون ثبت نهایی آن در فهرست میراث جهانی یونسکو به پایان نرسیده است. یکی از دلایل اصلی این تأخیر، وجود مشکلات در آزادسازی عرصه و حریم این قلعه ساسانی بوده است.
البته «سیدسعید شاهرخی»، استاندار لرستان، از آزادسازی حریم این مجموعه تاریخی خبر داده و گفته است: «به همت «هوشنگ بازوند»، معاون وزیر راه‌وشهرسازی، حریم قلعه فلک‌الافلاک با همکاری ارتش ایران و دانشگاه لرستان تخلیه شد. با توجه به نقش و جایگاه مهم پادگان امام‌حسین(ع) و تأمین اعتبارات صورت‌گرفته از سوی سپاه پاسداران، اقداماتی انجام گرفت و قرار است این پادگان در اختیار مردم عزیز لرستان و شهر خرم‌آباد قرار بگیرد.»
اجلاس نهایی یونسکو تیرماه امسال (۱۴۰۴) برگزار و پرونده «دره خرم‌آباد» و ثبت جهانی غارهای پیش‌ازتاریخ و مجموعه فلک‌الافلاک دره خرم‌آباد مورد بررسی نهایی قرار می‌گیرد. کاوش‌های جدید باستان‌شناسان سابقه سکونت در تپه قلعه فلک‌الافلاک را به ۵۴۰۰ سال پیش برده است.
شاید بتوان از به‌هم گره‌خوردن نغمه‌های موسیقی، فرهنگ و میراث به‌عنوان نوید و دورخیزی برای ثبت جهانی این اثر باستانی در یونسکو یاد کرد. حضور ارکستر سمفونیک تهران و البته ارکستر سمفونیک ملی در شهرها و استان‌های کشور نه‌فقط می‌تواند سبب رشد و ارتقا و معرفی این ارکستر در کشور شود، بلکه رونق و توسعه گردشگری هنری را نیز به‌همراه خواهد داشت.

پایانی برای آغاز
ارکستر سمفونیک تهران سال گذشته اوضاع نابسامانی داشت و بدون رهبر دائم فعالیت می‌کرد. اما امسال با حضور حیدریان به‌عنوان رهبر دائم، از نظر فنی و کیفی تا حدودی سروسامان گرفته است و پس از مدت‌ها سکون، جان تازه‌ای در آن دمیده شده و حتی برای اجرا در روز ملی لرستان در قلعه فلک‌الافلاک حاضر شد. البته «محمد الهیاری فومنی»، مدیرعامل بنیاد فرهنگی هنری رودکی، یکم خرداد دراین‌باره گفته بود: «برنامه و سیاست ما این است که ارکستر سمفونیک تهران و ارکستر ملی ایران در مناسبت‌های ملی بتوانند آثار ارزشمندی را اجرا کنند و این آثار ارزشمند را در استان مورد نظر به اجرا درآورند. امیدوارم بتوانیم این تجربه را به سایر استان‌ها بسط و تأمین دهیم تا هم انگیزه‌ای برای نوازندگان ارکستر باشد و هم تکریمی از فرهنگ‌دوستی مردم عزیز ایران.»
او در ادامه تأکید کرد حتی پیش‌بینی شده است برای توجه به موسیقی اقوام ایران با همراهی ارکسترها درصورت امکان مهرماه امسال ارکستر ملی در چند استان برنامه اجرا کند و بخش پایانی آن در تالار وحدت تهران برگزار شود.
نباید فراموش کرد که براساس آمار منتشرشده از سوی بنیاد رودکی، ارکستر سمفونیک تهران در سال ۱۴۰۳ با هشت عنوان برنامه، ۲۲ اجرا را در تالار وحدت روی صحنه برده است. این موضوع نشان از آن دارد که ارکستر سمفونیک تهران با هزینه‌های میلیاردی، تنها هشت برنامه را در طول سال ۱۴۰۳ اجرا کرده. ضمن اینکه این تعداد برنامه و تعداد سانس‌هایی که ارکستر سمفونیک در طول یک سال به صحنه برده، به‌نوعی به‌معنای تعطیلی ارکستر در سال گذشته است. امید است با وعده‌هایی که مسئولان می‌دهند، شاهد رونق این حوزه باشیم.

تاوان زمین تشنه

فرونشست ایران، از آنجا در نگاه رسانه‌های بین‌المللی، و به‌ویژه رسانه‌های ایتالیایی، اهمیت یافته که نشانه‌ای آشکار از تخریب گسترده منابع‌طبیعی و البته هشداری جدی درباره‌ پیامدهای مدیریت ناپایدار آب در یکی از مهمترین مناطق راهبردی جهان است. برای کشوری همچون ایتالیا، که خود با چالش‌هایی چون بحران اقلیمی، کم‌آبی و فرسایش خاک روبه‌روست، بررسی وضعیت ایران از منظری فراتر از مرزهای ملی، به‌معنای درک زنجیره‌ای از تأثیرات منطقه‌ای و جهانی است.

گزارش اول؛ بهای پنهان آب
تازه‌ترین گزارش منتشرشده درباره فرونشست زمین در تهران و دیگر نقاط ایران، مربوط به ۲۳ مه (برابر با سوم خردادماه جاری) است. «مارکو رانکیاری» در مجله Renewable Matter، وضعیت فرونشست را این‌طور وصف کرده است: تهران در حال فرو رفتن است، به‌همراه بخش بزرگی از ایران. این، استعاره‌ای از بحران سیاسی و محیط‌زیستی کشور نیست، بلکه واقعیتی عینی است. به‌سبب برداشت بیش‌ازحد آب از سفره‌های آب زیرزمینی، که با کم‌آبی‌ای ساختاری و دائمی تشدید شده است، زمین در بخش‌های گسترده‌ای از پایتخت سالانه تا ۳۰ سانتی‌متر فرومی‌نشیند و این روند، ساختمان‌ها و زیرساخت‌ها را تهدید می‌کند. وضعیت، در کنار دیگر مشکلات محیط‌زیستی که بر شهر سنگینی می‌کند، چنان بحرانی شده است که رئیس‌جمهور پزشکیان بار دیگر ایده‌ای قدیمی -و البته بعید- را مطرح کرده است: انتقال پایتخت به سواحل دریای عمان.
ترک‌هایی که بر ساختمان‌ها و خیابان‌ها می‌افتد، پنجره‌ها و درهایی که دیگر بسته نمی‌شوند، و تعمیرات پی‌درپی شبکه راه‌آهن؛ اینها برای سه میلیون نفر از میان جمعیت ۱۲ میلیون‌ نفری ساکنان کلانشهر تهران صحنه‌هایی آشناست و برای ۳۵۰ هزار نفری که در مناطق آسیب‌دیده‌تر زندگی می‌کنند، تجربه‌ای تقریباً روزمره.
فرونشست، پایین‌رفتن سطح زمین بر اثر فشردگی بخشی از لایه‌های زیرین خاک است که عمدتاً به‌دلیل بهره‌برداری بیش‌ازحد از سفره‌های آب زیرزمینی رخ می‌دهد. این پدیده از حدود سی سال پیش ادامه داشته، اما اکنون شتاب گرفته است: سالانه ۱۸ سانتی‌متر و در برخی نقاط با بیشنیه بیش از ۳۰ سانتی‌متر. این پدیده، به‌ویژه شهریار در شمال‌غرب تهران را (منطقه‌ای با کاربری کشاورزی) در بر گرفته است و همچنین، جنوب‌غرب
تهران را، از جمله محله‌های تاریخی و پرجمعیتی مانند یافت‌آباد. فرونشست، فرودگاه بین‌المللی، ۱۴ ایستگاه مترو و خطوط مهم راه‌آهن را هم تحت‌تأثیر قرار داده است.
«مهدی معتق»، از مرکز علوم زمین هلم هولتز در آلمان که از کارشناسان برجسته مسئله فرونشست در ایران به‌شمار می‌آید، توضیح می‌دهد: «میزان آسیب به ویژگی‌های ساختمان‌ها و جنس زمین بستگی دارد. پیامدهای این پدیده، لزوماً در جاهایی که فرونشست بیشتر است، شدیدتر نیست. شیب ناشی از نشست‌های نامتوازن میان زیرساخت‌ها و مناطق اطراف، نقشی به همان اندازه مهم ایفا می‌کند.» در کل، دلایل فرونشست می‌تواند متعدد باشد؛ از تراکم طبیعی رسوبات گرفته تا وزن ساختمان‌ها و استخراج هیدروکربن‌ها. اما علت اصلی، برداشت بیش‌ازحد آب است و در تهران عملاً تنها عامل همین است. امروزه سفره‌های آب زیرزمینی پایتخت به‌شدت توسط بخش کشاورزی، صنعت و چاه‌های مصرف خانگی بهره‌برداری می‌شوند، درحالی‌که تجدید این منابع به‌دلیل سیمان‌کاری و ساخت‌وساز بیش‌ازحد، با مانع روبه‌رو است. با اینکه کشاورزی سهم اندکی در تولید ناخالص داخلی شهر دارد، بدون تردید بیشترین مسئولیت در این زمینه را برعهده دارد.
فرونشست زمین و کمبود آب، تنها بحران‌های محیط‌زیستی پیرامون پایتخت نیستند. تهران در منطقه‌ای با خطر لرزه‌خیزی بسیار بالا واقع شده است. موقعیت آن در ارتفاع بیش از هزار متری از سطح دریا، در ناحیه‌ای نیمه‌خشک، همراه با رشد بی‌ضابطه‌ شهر و ترافیک سنگین ناشی از آن، تهران را به یکی از آلوده‌ترین پایتخت‌های جهان بدل کرده است. ترکیبی از این عوامل باعث شد دولت در اسفند گذشته، بار دیگر پروژه‌ای را مطرح کند که از زمان انقلاب ۵۷ در رؤیاها پرورانده می‌شد: انتقال پایتخت به منطقه‌ مکران، در موقعیتی راهبردی در سواحل جنوب. دراین‌صورت، پس از اندونزی، ایران دومین کشوری خواهد بود که به‌دلیل فرونشست، پایتخت خود را جابه‌جا می‌کند.
رانکیاری دراین‌باره می‌نویسد: «با توجه به هزینه‌های هنگفت و این واقعیت که آب شیرین حتی در نواحی سواحلی نیز کمیاب است، این ایده در حال حاضر چندان واقع‌بینانه به‌‌نظر نمی‌رسد. بااین‌حال، تصویری که خود مقامات از تهران غیرقابل‌سکونت ترسیم می‌کنند، ضرورت تدوین برنامه‌های عملی‌تر برای مقابله با وضعیت موجود را برجسته می‌کند.»

آمارهایی از فرونشست
این گزارش در ادامه به این اشاره می‌کند که فرونشست زمین در ایران، فقط محدود به تهران نیست بلکه گستره‌ بسیار وسیع‌تری را در بر می‌گیرد. این کشور از نظر وسعت مناطق درگیر و سرعت فرونشست، در میان پنج کشور نخستی است که بیشترین آسیب را از این پدیده دیده‌اند. براساس پژوهش تازه‌ای که معتق یکی از نویسندگان آن است، فرونشست ۳٫۵ درصد از مساحت کشور را تحت تاثیر قرار داده است: ۵۶ هزار کیلومترمربع، که در سه هزار کیلومتر مربع از آن، نرخ فرونشست بیش از ۱۰ سانتی‌متر در سال است.
این نواحی در مقایسه با کل وسعت کشور ممکن است کوچک به‌نظر برسند، اما درواقع بخش‌هایی از دشت‌های مرکزی ایران‌اند که هم‌زمان پرجمعیت‌ترین و پُربازده‌ترین مناطق کشور به‌شمار می‌روند؛ با ۱۴ میلیون نفر جمعیت (یعنی یک‌پنجم جمعیت ایران) و بخش عمده‌ای از تولیدات کشاورزی و صنعتی. حدود ۱۵ درصد خطوط راه‌آهن و هشت فرودگاه از میان ۶۱ فرودگاه متوسط کشور نیز در معرض خطر قرار دارند. نشست زمین حتی به مکان‌هایی باارزش تاریخی بی‌مانند، همچون تخت‌جمشید، آسیب می‌زند.
به‌گفته مهدی معتق، «تمام ایران درگیر این پدیده است، چون همه مناطق توسعه‌یافته در حال فرورفتن‌اند. این میان، فقط استان گیلان، از این وضعیت در امان مانده است». او با این گفته‌ها می‌افزاید: «دلایل اصلی فرونشست و کمبود آب در ایران، همگی انسانی‌اند؛ اما تغییراقلیم آنها را تشدید خواهد کرد. بحران تا حدی گسترش یافته که به‌نظر من، دیگر واقعاً قابل‌حل نیست.»
همانند تهران، این پدیده بیش از هر چیز با بخش کشاورزی در ارتباط است، به‌ویژه در مناطقی که کشت‌های سودآور اما پُرآب‌بر رواج دارد: در رفسنجان، که به پسته‌هایش شهرت دارد، زمین سالانه بیش از ۳۷ سانتی‌متر فرومی‌نشیند.

نشانگری برای بحران آب
فرونشست همچنین نشانگری هشداردهنده از روند تدریجی خالی‌شدن سفره‌های آب زیرزمینی در کشور است. بنا بر آنچه در مطالعه‌ مهدی معتق آمده، هر سال بیش از ۱٫۷ میلیون مترمکعب آب از سفره‌ها ناپدید می‌شود. گزارشگر Renewable Matter اضافه می‌کند که عواملی همچون اقلیم خشک، انزوای سیاسی و شعار خودکفایی کشاورزی، این وضعیت را وخیم‌تر کرده‌اند.
معتق توضیح می‌دهد: «راه‌حل‌های فناورانه می‌توانند کمک‌کننده باشند، اما پیش از هر چیز باید الگوی توسعه تغییر کند؛ از الگویی مبتنی‌بر بهره‌برداری از منابع، به الگویی مبتنی‌بر پایداری گذر کنیم. این نیازمند سیاستگذاری‌ها و مدل‌های اقتصادی تازه‌ای برای توسعه‌ کشاورزی است، مدل‌هایی که نه بر ۵ یا ۱۰ سال آینده، بلکه بر ۵۰ یا ۱۰۰ سال آینده تمرکز داشته باشند.» او با حسرتی آشکار می‌گوید: «اما چنین برنامه‌هایی هنوز در کار نیست.»
فرونشست پدیده‌ای جهانی است: بیش از دو میلیارد نفر بر زمین‌هایی زندگی می‌کنند که سالانه بیش از نیم سانتی‌متر فرو می‌نشیند و بیشترین تمرکز این مناطق در شرق آسیا است (در چین، ۴۵ درصد مناطق شهری و یک‌سوم جمعیت تحت‌تأثیر قرار دارند). در مناطق ساحلی و دلتای رودها، آثار این پدیده با بالا آمدن سطح اقیانوس‌ها در هم می‌آمیزد و خطر سیلاب و آب‌گرفتگی را به‌شدت افزایش می‌دهد.
این گزارش در بخشی دیگر آورده است: «درحالی‌که این پدیده در ایران تاوان خود را می‌گیرد، در آن‌سوی دیگر صفحه‌ شطرنج ژئوپولیتیکی، ایالات متحده دریافته که ۲۵ مورد از ۲۸ منطقه شهریِ بزرگ این کشور درگیر فرونشست هستند. وقتی زمین زیر پا می‌لغزد، حتی دشمنان دیرینه نیز در یک جبهه قرار می‌گیرند؛ یا دست‌کم باید این‌طور باشد.»

گزارش دوم؛ این نه افسانه است، نه اغراق
پیش از این گزارش مفصل که بر پیامدهای اجتماعی، سیاسی و تاریخی فرونشست تکیه دارد، گزارش لیبرو تکنولوژیا (Libero Tecnologia) در ۱۷ مه (۲۷ اردیبهشت) به توضیح علمی و این پدیده پرداخت و از سوی دیگر، توجه بیشتری به آسیب‌پذیری زیرساخت‌های شهری از جمله خطوط لوله، راه‌آهن، و ساختمان‌ها نشان داد و جنبه‌های مهندسی آن را بررسی کرد.
«والنتینا لورتلی» در این گزارش با تیتر «جایی در جهان هست که در خود فرو می‌رود»، می‌نویسد: «هر سال، بخش‌هایی از پایتخت ایران چندین سانتی‌متر پایین‌تر می‌رود. این نه افسانه‌ای شهری است و نه بزرگ‌نمایی صرف: تهران واقعاً در حال فرورفتن است و این پدیده نامی مشخص و نگران‌کننده دارد که اغلب در گفت‌وگوهای عمومی دست‌کم گرفته می‌شود. ما با فرونشست سروکار داریم، فرایندی زمین‌شناختی که می‌تواند کلانشهرها را به مناطقی ناپایدار و خطرناک بدل کند. فرونشست زمین در تهران امروزه یکی از شدیدترین موارد در جهان است؛ پدیده‌ای که اثرات آن از همین حالا بر محیط شهری، زیرساخت‌ها و حتی میراث تاریخی نمایان شده است.»

گزارش سوم؛ نگرانی از خروج آثار تاریخی از فهرست‌های جهانی
دوم ماه مه (برابر با ۱۳ اردیبهشت) گزارش دیگری در ایل پست (Il Post)، رسانه‌ خبری و تحلیلی ایتالیایی منتشر شده که باز هم به همین موضوع می‌پردازد و تأثیرات آن بر زیرساخت‌ها، ساختمان‌ها و مناطق تاریخی مانند تخت‌جمشید را بررسی می‌کند و می‌گوید: «آسیب‌هایی در شماری از مهمترین محوطه‌های باستانی ایران، مانند تخت‌جمشید، ثبت شده‌اند که یکی از پنج پایتخت نخستین امپراتوری پارسی با قدمت حدود ۲۵۰۰ سال است. فرونشست زمین باعث ایجاد ترک‌ها و شکاف‌هایی در ویرانه‌هایی می‌شود که ذاتاً نیز شکننده‌اند و همین امر، نگهداری از آنها را دشوارتر و پرهزینه‌تر می‌سازد. بسیاری از محوطه‌های ایرانی در فهرست‌های جهانی یونسکو ثبت شده‌اند؛ اما درصورت رعایت‌نشدن استانداردهای حفاظتی، ممکن است از این فهرست‌ها خارج شوند که این خود، ضربه‌ای به صنعت گردشگری خواهد بود.»
این گزارش همچنین به چالش‌های ناشی از کم‌آبی، تغییراقلیم و تحریم‌های بین‌المللی اشاره دارد و برنامه‌های دولت برای کاهش مصرف آب تا سال ۲۰۳۲ را مورد بحث قرار می‌دهد؛ از جمله نقشه راه آب و سند بهره‌وری: «فرونشست پدیده‌ای نسبتاً شایع در بسیاری از نقاط جهان است که یکی از راه‌های مهار آن، تنظیم برداشت منابع آب زیرزمینی است تا با جلوگیری از برداشت بیش‌ازاندازه، پشتیبانی طبیعی زمین از بین نرود و سطح زمین دچار نشست نشود. در حالت معمول، بارش باران می‌تواند سطح آب سفره‌های زیرزمینی را تقریباً ثابت نگه دارد؛ اما ایران سال‌هاست که با دوره‌های طولانی خشکسالی، از جمله در نتیجه‌ تغییراقلیم، روبه‌رو است. براین‌اساس، برداشت از آب‌های زیرزمینی بسیار بیشتر از آن چیزی است که از راه بارش و چشمه‌ها جبران شود.» در ادامه با اشاره به مطلب اخیر فایننشال‌تایمز در همین مورد، آمده است: مطالعات و تحلیل‌ها نشان داده‌اند ریشه‌های فرونشست، پیش از هر چیز، به مدیریت ناهماهنگ و کم‌دقتِ گسترش کشاورزی و توسعه‌ شهری در ایران بازمی‌گردد. بسیاری از شهرها بدون طرح‌های جامع و مناسب، با شتاب رشد کرده‌اند و در همین حال، مجوز کشت در مناطقی که از دیرباز کم‌بار بوده‌اند، به افزایش مصرف آب انجامیده است.
ایل پست در آخر با تأکید بر اینکه افزایش خشکسالی در دهه‌های اخیر، بر اثر تغییراقلیم، اوضاع را وخیم‌تر کرده است و تحریم‌های بین‌المللی نیز فرصت‌های اقتصادی لازم برای مقابله با این بحران را محدودتر کرده‌اند، به نقشه راه آب می‌پردازد: «دولت ایران طرحی برای کاهش مصرف آب در بخش‌های کشاورزی و صنعتی تا سال ۲۰۳۲ در نظر گرفته است که برپایه‌ آن، برداشت سالانه‌ آب باید ۴۵ میلیارد مترمکعب کاهش یابد. بااین‌حال، روشن نیست این طرح در عمل شدنی باشد یا نه؛ به‌ویژه اگر قرار باشد بیش‌ازاین به بخش تولیدی ایران که پیشاپیش زیر فشار تحریم‌هاست، آسیب وارد کند.»

مدیریت بحران یا بحران مدیریت؟

رویدادهای بحرانی که به‌طور طبیعی یا توسط عوامل انسانی، ایجاد و تشدید و منجر به اختلال و تحمیل خسارت به‌زندگی مردم می‌شوند، نیازمند همکاری شبکه‌ای از بازیگران هستند تا آسیب‌های جانی و مالی ناشی از آنها کاهش یابد و اجتماعات آسیب‌دیده ضمن احیا، تاب‌آوری بیشتری نیز به‌دست آورند. بنابراین، به مجموعه اقداماتی که در حوزه چرخه مدیریت سوانح (پیشگیری، آماده‌سازی، مقابله و بازتوانی) توسط مجموعه‌ای از سازمان‌ها و نهادهای حاکمیتی، دولتی و مردمی انجام می‌شود، نظام مدیریت سانحه یا نظام مدیریت بحران گفته می‌شود. شناسایی و آسیب‌شناسی این نظام از طریق بررسی قوانین و نگاشت نهادی بازیگران آن موجب هویدایی ظرفیت‌ها و توان عملکردی و همچنین نقاط ضعف کشور در این حوزه حاکمیتی است.
مرکز پژوهش‌های مجلس در گزارشی با عنوان «بررسی سیر قانونگذاری و نگاشت نهادی شبکه مدیریت بحران کشور سوانح»، با بیان این نکات می‌گوید: «تداخل و همپوشانی وظایف درون دستگاه‌های دولتی، سبب عارضه‌های مختلفی چون موازی‌کاری، سیاستگذاری و پشتیبانی چندگانه، عدم تخصیص بهینه بودجه و تقسیم بودجه میان سازمان‌های مختلف بدون پاسخگو کردن آنها شده است. مجموع این آسیب‌ها، سبب کاهش عملکرد نظام مدیریت بحران کشور به‌عنوان یک شبکه متشکل از سازمان‌های مختلف شده است.»

سناریوهای موجود
این گزارش ادامه می‌دهد: «برای کاستن آثار منفی این مسائل، راهکارهایی در قالب سه سناریو مورد توجه قرار گرفته است. در سناریوی اول که پیشتر نیز در قالب طرح نمایندگان مجلس دنبال شده، می‌توان جایگاه سازمان مدیریت بحران را از طریق ادغام با برخی سازمان‌های دیگر ارتقا داد تا به‌صورت یک وزارتخانه فعالیت‌های خود را دنبال کند. گرچه این سناریو مورد توجه بوده است، اما باید گفت ساختارسازی صرف این رویکرد چه‌بسا مزیت عملکردی روشنی برای شبکه مدیریت بحران در بر نداشته باشد. در سناریوی دوم، بهبود و استانداردسازی روابط بین بازیگران شبکه بدون ایجاد ساختاری جدید می‌تواند مبنای عمل باشد. در چنین حالتی تدوین استانداردهای عملیاتی، تدوین و ابلاغ اسناد ملی در حوزه مدیریت بحران، برگزاری مانورها، آموزش‌ها، کنفرانس‌ها و نشست‌های مشترک و سایر شیوه‌های تقویت قابلیت‌های تعاملی بازیگران شبکه می‌تواند به این منظور به‌کار گرفته شود. گرچه تقویت هماهنگی و ارتباطات بین سازمانی جزء ضروریات بهبود عملکرد شبکه مدیریت بحران است، اما باید گفت این سناریو به‌سبب اینکه توان ساختارسازی یا گروه‌سازی بازیگران شبکه را ندارد، گرچه لازم، اما کافی نیست.»
طبق این گزارش در سناریوی سوم (سناریوی مطلوب) که حد واسط تأکید بر حکمرانی عمودی و افقی را اتخاذ کرده است، ضمن پیگیری هدف تقویت تعاملات و هماهنگی درون شبکه، اثربخشی این هماهنگی از طریق تفکیک شبکه به دو خُرده شبکه موضوعی افزایش می‌یابد: «درواقع، مطلوبیت این سناریو ناشی از تأکید واقع‌بینانه و نتیجه‌گرایانه مبتنی‌بر اصل ایجاد حداقل تغییرات برای کسب حداکثر نتایج است. درواقع، در این سناریو فعالیت‌های نظام مدیریت بحران به دو حوزه عملیاتی و پشتیبانی تقسیم می‌شود. در حوزه عملیاتی، فعالیت‌های مقابله و بازتوانی با بحران انجام می‌شود و در مرحله پشتیبانی، پیشگیری و آمادگی در برابر حوادث انجام می‌گیرد. در این میان، سازمان مدیریت بحران، وظیفه انسجام و تجمیع فعالیت‌های حوزه پیشگیری و آمادگی را برعهده دارد و بدین‌منظور به‌عنوان یک بازوی عملیاتی زیرمجموعه شورای‌عالی مدیریت بحران قرار می‌گیرد. فعالیت‌های حوزه پاسخ و عملیات نیز ذیل یک شبکه عملیاتی با محوریت یک سازمان متولی نظیر سازمان آتش‌نشانی قابل تمرکز است. بنابراین، در بخش عملیات با ایجاد سیستم مقابله با بحران حول محور یک سازمان عملیاتی نظیر سازمان آتش‌نشانی می‌توان شبکه سازمان‌های درگیر در عملیات را ساماندهی کرد. برای نمونه، در کشوری نظیر ژاپن، فعالیت‌های مقابله با بحران حول شهرداری‌ها و سازمان آتش‌نشانی تعریف شده است و به‌هنگام بروز حادثه آتش‌نشانی، به‌عنوان مرکز فرماندهی حادثه وارد عمل می‌شود و تمام سازمان‌های درگیر با محوریت این سازمان و براساس استانداردهای آن وارد عملیات می‌شوند.»

تمرکز بر فاز پاسخ
مرکز پژوهش‌های مجلس می‌گوید: «مشخص است این شبکه، شبکه‌ای واکنشی و متمرکز بر فاز پاسخ و تا حدودی بازتوانی است. بنابراین، به‌رغم اینکه قانونگذار و سیاستگذار در مقام تقنین کوشیده است از طریق ساختارسازی و تأسیس سازمان‌های جدید یا موازی به فازهای مغفول چرخه مدیریت بحران بپردازد یا از طریق تعیین تکالیف مربوطه، سازمان‌های فعلی را در این مسیر هدایت کند، اما عملیات شبکه کماکان گویای این است که در عمل روابط بین سازمان‌ها، شیوه تعیین و تخصیص بودجه و همکاری عملیاتی بهبود پیدا نکرده و به‌سمت فازهای پیشگیری و آمادگی جهت نیافته است. این موضوع نشان از حاکمیت توجه ساختاری در مقابل توجه فرایندی در حکمرانی شبکه مدیریت بحران و در کلیت سیاستگذاری کشور دارد. تقویت ساختاری جایگزین بهبود فرایندها نمی‌شوند (گرچه تأکید روی بهبود فرایندهای بین سازمانی بدون برخورداری از ساختار مناسب نیز چه‌بسا به اتلاف منابع بینجامد). لذا توجه به فرایندهای ارتباطی، توان هماهنگی و ظرفیت‌های تعامل بین‌دستگاهی در کنار ساختارسازی مناسب (نظیر آنچه در سناریوی دوم این گزارش پیشنهاد شد)، امکان بیشتری برای بهبود عملکرد کل شبکه فراهم می‌آورد. برقراری تعادل میان این دوگانه ساختاری فرایندی، بیش از قانونگذاری بالادستی نیازمند حمایت تقنینی و سیاستی از ابتکارات پایین‌دستی و جمعی نهادهای درگیر است، به‌طوری‌که اسناد و اقدامات حاکم و صادر از شبکه تعامل پویا و سازنده‌ای داشته باشند.»
این گزارش نتیجه می‌گیرد که یکی از اقداماتی که برای رفع این آسیب پیگیری آن پیشنهاد می‌شود، تعیین و تدقیق و به‌عبارتی بازنگری الگوی تقسیم وظیفه در شبکه سازمان‌های درگیر است: «تعیین حدود مسئولیت و وظایف سازمان‌های درگیر در نظام مدیریت بحران می‌تواند در بهبود عملکرد این سازمان‌ها و همچنین پاسخگو کردن آنها براساس وظایف محوله اثرگذار باشد. اینکه وظایف سازمان‌ها به‌صورت تخصصی در قالب مراحل فرایند مدیریت بحران (پیشگیری، آمادگی، پاسخ و بازیابی) مشخص شده باشد، سبب می‌شود اقدامات سازمان‌های درگیر براساس شاخص‌های تخصصی حوزه ارزیابی شود و سازمان‌ها را نسبت به عملکرد خود پاسخگو کند. این موضوع می‌تواند کارآمدی نظام مدیریت بحران را افزایش دهد.»

پیشتر بیان شد ناهماهنگی میان سازمان‌ها و نهادهای فعال در فرایند مدیریت بحران یکی از آسیب‌های نظام مدیریت بحران کشور است. در مورد چرایی این مسئله عوامل مختلفی ذکر شده، اما در این قسمت برای رفع این مسئله پیشنهاد می‌شود الگوهای هماهنگی شبکه‌ای در نظام مدیریت بحران کشور تقویت شود. ارزیابی اقدامات و عملکرد نظام مدیریت بحران کشور گویای این است که میان سازمان‌ها و نهادهای درگیر در این نظام ارتباط یکپارچه‌ای وجود ندارد و همین امر سبب بروز آسیب‌ها و نقاط ضعف مختلفی شده است: «بنابراین، ضروری است اقداماتی که در فرایند مدیریت بحران انجام می‌شود، به‌صورت یک شبکه یکپارچه هماهنگ شود و هر مرحله، اقدامات قبلی فرایند را تکمیل کند. از این منظر، هماهنگی، فرایندی پویا در راستای یکپارچه‌سازی فعالیت‌ها و ایجاد همسویی هدفمند میان وظایف و تلاش‌های واحدها با تعامل سنجیده بازیگران وابسته به یکدیگر تعریف می‌شود که فعالیت‌های شبکه‌ای را تسهیل می‌کند و از هم‌پوشانی و ناهماهنگی‌ها، خلأها و تضادها در درون و بین سازمان‌ها جلوگیری می‌کند. هماهنگی باید به‌صورتی در شبکه تقویت شود که عملکرد شبکه در کل مراحل «پیشگیری، آمادگی، پاسخ و بازتوانی» و قبل از سانحه و بعد از سانحه متوازن و یکپارچه باشد. براین‌اساس، یکی از نکات مهم حاکمیتی در حوزه نظام مدیریت بحران کشور، دوری از نگاه گسترش سیلوهای عمودی ساختاری و حرکت در مسیر افقی روان‌سازی فرایند بین مراحل «پیشگیری، آمادگی، پاسخ و بازتوانی» میان کل شبکه است. بنابراین، حرکت از سمت الگوهای حکمرانی عمودی به‌سمت حکمرانی افقی شبکه، یکی از ضروریات جهت‌دهی نظام مدیریت بحران کشور است؛ به‌گونه‌ای‌که تعاملات بین‌سازمانی تقویت و در جهت انجام اقدامات مشترک و مکمل اصلاح شود.»

ضعف نظام مدیریت بحران
این مطالعه در بخش دیگری می‌گوید: «محور مفهومی پیشنهادی سوم مبتنی‌بر ضعف نظام مدیریت بحران کشور در حوزه برقراری پیوند پویا میان دو حوزه نظر و عمل است، به‌نحوی‌که اسناد مبنای اقدام هماهنگ و الزامات اقدامی مبنای به‌روزرسانی اسناد باشند و درنهایت هر دو حوزه به‌ نوعی درس‌آموزی عملیاتی و سیاستی منجر شوند. خوانش سیر تحولات مدیریت بحران در کشور مبین این نکته است که نهادهای مختلف دولت، مجلس و سازمان‌های زیرمجموعه رهبری، در سیاستگذاری و تدوین اسناد بالادستی نقش داشته‌اند. با ذکر این مقدمه باید گفت یکی از آسیب‌های نظام مدیریت بحران کشور وجود اسناد بالادستی متعدد است که توسط مراجع مختلف تدوین و ارائه یا به‌صورت دستوری از سمت مراجعی نظیر شورای‌عالی مدیریت بحران ابلاغ شده‌اند. در جریان تدوین این اسناد، ردپای تطور و تکامل نظری بسیار کمرنگ و درعوض، ردپای تعجیل عملی (عموماً به‌سبب وقوع یک حادثه بزرگ) بسیار پررنگ است.» طبق این گزارش، این موضوع نشان از عدم درس‌آموزی و یادگیری خط‌مشی در ساحت سیاستگذاری و حکمرانی این حوزه دارد: «درواقع، باید گفت سیاستگذاری این حوزه عموماً محدود به تغییر و تبدیل ساختارسازانه شده و کیفیت سیاستگذاری در این حوزه بهبود کیفی محدودی داشته است. در همین راستا، یکی دیگر از ضعف‌های نظام مدیریت بحران کشور، عدم تناسب اقدامات عملیاتی و اجرایی سازمان‌های درگیر در نظام مدیریت بحران با اسناد بالادستی است، به این معنا که در مقام اجرا، سیاست‌های وضع‌شده و متجلی در اسناد به‌دلایل مختلف به‌خوبی اجرا نمی‌شوند. بنابراین، توجه به حوزه اجرای سیاست‌های وضع‌شده و فرایند تدوین اسناد مرتبط با آنها یکی دیگر از حوزه‌های مهمی است که باید مورد توجه قرار گیرد. همچنین، لازم به ذکر است که برخی از اسناد تدوین‌شده در نظام مدیریت بحران کشور مانند «سند راهبرد ملی مدیریت بحران»، «برنامه ملی کاهش خطر حوادث و بحران»، «برنامه ملی آمادگی و پاسخ» و «برنامه ملی بازسازی و بازتوانی» عمدتاً ماهیت برنامه‌ای دارند و از جایگاه بالایی به‌لحاظ تقنینی برخوردار نیستند. بر این اساس، لازم است برای تقویت جایگاه اینگونه اسناد بالادستی اقدام شود. در کنار آراستن نظام مدیریت بحران با تصویب قوانین جامع لازم است نظام مدیریت بحران از قوانین غیرضروری پیراسته شود و از تصویب قوانینی که با کلیت نظام مدیریت بحران کشور تعارض دارد، جلوگیری شود.»
جاری‌سازی و عملیاتی کردن پیشنهادهای سه‌گانه فوق در قالب سناریوهای مختلفی امکانپذیر هستند. این سناریوها در یک پیوستار از تأکید بر حکمرانی عمودی (ایجاد ساختاری نظیر وزارتخانه مختص مدیریت بحران) تا تأکید بر حکمرانی افقی (تأکید بر هماهنگی و یکپارچگی فعالیت‌های شبکه از طریق استانداردسازی و تقویت تعاملات بین‌سازمانی) متغیر هستند.

حذف تاریخ از نقشه شهرری بدون مجازات

خبر تسطیح و به تعبیر رسانه‌ها «غیب شدن» تپه باستانی قمی‌آباد شهرری دی‌ماه ۱۴۰۲ منتشر شد. اما پروژه ماه‌ها پیش آغاز شده بود. براساس اسنادی که به‌دست «پیام ما» رسیده است، نوزدهم فروردین‌ماه همان سال اداره‌کل میراث‌فرهنگی شهرری از پایگاه ملی میراث ری درباره این تپه و اینکه آیا واجد ارزش است یا خیر استعلام کرده بود و مدیر پایگاه ری در نامه‌ای خطاب به «نوروز تقی‌پور» صراحتاً اعلام کرده بود این تپه واجد ارزش است و نوشته بود: «با توجه به بازدید از محوطه مذکور و اینکه آثاری از دوره ساسانی و سلجوقی در این تپه وجود دارد، هرگونه عملیات خاکبرداری و تسطیح محوطه تاریخی قمی‌آباد مجاز نخواهد بود.» اما این اظهارنظر کارشناسانه چندان مورد توجه قرار نگرفت. با اینکه مدیر پایگاه صراحتاً اعلام کرده بود در این محوطه آثار پیش‌ازتاریخ تا دوره اسلامی وجود دارد، «محسن سعادتی»، معاون میراث‌فرهنگی اداره‌کل میراث تهران، در نامه‌ای به تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۴۰۲ خطاب به تقی‌پور ابلاغ کرد: «در پاسخ به نامه مورخ ۱۴۰۲/۰۲/۰۵ درباره تسطیح اراضی موقوفه مدرسه مروی واقع در ابتدای روستای قمی‌آباد، پشت دهیاری و مخابرات، به آگاهی می‌رساند پیرو بازدیدهای به‌عمل‌آمده، صدور مجوز فوق تحت نظارت کارشناسان میراث‌فرهنگی و یگان حفاظت شهرستان از نظر این معاونت بلامانع است.» او البته در پایان‌ نامه اشاره کرده است که اگر در جریان عملیات عمرانی و گودبرداری با آثار تاریخی برخورد کردند، کار را متوقف کنند. اما چند ماه بعد دیگر اثری از این تپه، که اهالی با نام تپه مدرسه می‌شناختند، نبود. بسیاری از اهالی روستا وجود آثار تاریخی را در این تپه تأیید کرده و اعلام کرده بودند خود شاهد سفالینه‌ها و آثار دیگر در این تپه بوده‌اند. از طرفی آنها نسبت به این موضوع که سازمان اوقاف تپه را موقوفه اعلام کرده و اقدام به تسطیح آن کرده بود، اعتراض داشتند و معتقد بودند این تپه سند مالکیت دارد و نباید اوقاف آن را جزو موقوفات ثبت کند.

دلیل اهمیت باستانی تپه قمی‌آباد
پیش از حذف این تپه تاریخی از نقشه شهرری، گمانه‌زنی‌هایی در این محدوده صورت گرفت و آثاری هم به‌دست آمد که براساس آن قرار بر تدوین پرونده ثبت ملی تپه قمی‌آباد بود. اما پس از مدتی، دیگر تپه‌ای وجود نداشت و مسئولان نیز ساز کتمان حقایق را به‌دست گرفتند و به‌کلی وجود چنین محوطه‌ای انکار شد. «میثم علیئی»، باستان‌شناس و سرپرست هیئت گمانه‌زنی باستان‌شناسی قمی‌آباد که مسئولیت تهیه پرونده ثبتی این تپه را برعهده داشت، چند روز پس از انتشار خبر «غیب شدن» این تپه باستانی، در گفت‌وگو با ایسنا درباره جزئیات پرونده ثبتی گفته بود: «اطراف منطقه دشت تهران به‌طور کلی باستانی است، وقتی بخشی از این محوطه را براساس مجوز پژوهشکده باستان‌شناسی گمانه‌زنی کردیم و متوجه شدیم که هنوز ثبت نشده است، پرونده ثبتی آن را آماده و به اداره‌کل میراث‌فرهنگی استان تهران ارسال کردیم. سال ۱۳۹۷ گمانه‌زنی استعلامی بخشی از این محوطه انجام شد و سال بعد، گزارش آن به پژوهشکده باستان‌شناسی و میراث‌فرهنگی استان تهران ارائه شد و پیشنهاد تهیه پرونده ثبتی آن را دادم و سال ۱۴۰۰ این پرونده تهیه و ارسال شد. اما مسئولان وقت گفتند ثبت یک محوطه زمان‌بر است و باید در جلسه‌ای از پرونده ثبتی که آماده کرده‌ایم، دفاع کنیم تا روی ثبت آن نظرخواهی انجام شود و همان موقع اعلام کردند این پرونده در نوبت برگزاری جلسه است و مشخص نیست جلسه چه زمانی برگزار شود. تلاش‌های زیادی برای ثبت این تپه انجام دادم، اما ثبت آن به برگزاری آن جلسه منوط بود که مشخص نبود چه زمانی قرار است برگزار شود.» علیئی درباره آثار به‌دست‌آمده در این تپه باستانی گفته بود: «یافته‌های ارزشمندی در این تپه باستانی به‌دست آمد، با اینکه همان‌موقع که برای کاوش رفتیم، حفاری‌های غیرمجاز زیادی انجام شده بود و تعداد زیادی تکه‌سفال در محوطه پراکنده بود. براساس کاوش‌های انجام‌شده می‌توانم بگویم محوطه مربوط به اوایل دوران اسلامی (آل‌بویه و سلجوقی) و تاریخی است و تصاویر، طراحی‌ها و جدول‌بندی‌ها در پرونده ثبتی ضمیمه شده بود؛ اما نمی‌دانم چه اتفاقی رخ داد و فقط به ما وعده داده شد. بعدها عکس‌هایی از تپه به دستم رسید که نشان می‌داد محوطه‌ای به ارتفاع دست‌کم حدود پنج تا شش متر، با خاک یکسان شده بود. از همکاران شنیدم دیگر حتی یک تکه‌سفال هم آنجا پیدا نمی‌شود. شنیدم چون تپه ثبت ملی نبوده، مجوز تخریب دادند؛ اما همین کار هم غیرقانونی است.»

کشفی که تاریخ تهران را تغییر داد
باستان‌شناسان انکارها را باور نکردند و مطالعات خود را در روستای قم‌آباد ادامه دادند. حدود یک ماه بعد در روستای قمی‌آباد و در نزدیکی تپه‌ای که حذف شده بود، آثار جدیدی کشف شد. آثاری که نشان می‌داد تاریخ سکونت انسان در دشت تهران احتمالاً به بیش از ۴۰ هزار سال و حتی تا حدود ۸۰ هزار سال قبل می‌رساند. بهمن‌ماه همان سال و حدود یک ماه بعد از غیب شدن تپه باستانی که ثبت ملی نبود، «مرتضی حصاری»، عضو هیئت‌علمی پژوهشگاه میراث‌‌فرهنگی و گردشگری پس از بازدید از روستای قمی‌آباد، از یافته‌های تازه متعلق به دوران «پارینه‌سنگی» در جنوب تهران خبر داد. او درباره این یافته‌ها به ایسنا گفته بود: «در تپه اصلی قمی‌آباد ابزارهای سنگی‌ دوره پارینه‌سنگی را مشاهده کردیم»، پژوهشگاه میراث‌فرهنگی از «فریدون بیگلری» باستان‌شناس و رئیس بخش پارینه‌سنگی موزه ملی ایران دعوت کرد آثار به‌دست‌آمده را بررسی کند. بیگلری بعد از بازدید از قمی‌آباد اصالت یافته‌های باستان‌شناسان را تأیید کرده و گفته بود: «ما پیش‌ازاین، درباره دوران پارینه‌سنگی در استان تهران اطلاعات خیلی کمی داشتیم که به تعدادی تک‌یافته از این دوره محدود بود، اما در تپه‌های طبیعی قمی‌آباد با یک پراکنش بسیار وسیع از دست‌ساخته‌های سنگی مواجه هستیم. در بازدید اخیر نمونه‌هایی از سنگ مادر، تولیدات سنگ مادر و دیگر قطعات مرتبط با تراش و تولید ابزار سنگی را در سطح تپه‌های قمی‌آباد مشاهده کردیم. سطح این تپه‌ها، رسوبیِ پوشیده از قطعات سنگ چخماق، آذرین و دیگر سنگ‌های قابل‌تراش است که در دوران پارینه‌سنگی میانه محل تراش سنگ و ساخت ابزار سنگی بوده است.»
رئیس بخش پارینه‌سنگی موزه ملی ایران به‌صراحت اعلام کرده بود: «با توجه به این یافته‌های جدید، تاریخ سکونت انسان در تهران ده‌ها هزار سال عقب رفته است و به بیش از ۴۰ هزار سال قبل و حتی شاید تا حدود ۸۰ هزار سال قبل می‌رسد. بقایای استخوانی انسان‌های این دوره که در چند غار یافت شده‌اند، نشان می‌دهند انسان‌های نئاندرتال در دوره پارینه‌سنگی میانه در بخش‌هایی از ایران می‌زیستند. البته برای کسب اطلاعات بیشتر نیازمند انجام پژوهش بیشتر در این مکان هستیم.» پس از این اظهارات خبری از کاوش در منطقه قمی‌آباد منتشر نشد. سکوت ادامه‌دار مسئولان میراث‌فرهنگی تهران و شهرری درباره سرگذشت این تپه و حذف آن، تا امروز ادامه دارد و با توجه به کشفیات صورت‌گرفته در این محدوده مشخص نیست حذف تپه باستانی که مسئولان زیر بار پذیرش آن نمی‌روند، تا چه اندازه زمینه مطالعات باستان‌شناسان در این محدوده را تحت‌تأثیر قرار داده و منجر به تخریب این محدوده، که به گواه آثار به‌دست‌آمده محوطه پراهمیتی محسوب می‌شود، شده است.

«هُماگ» تنها می‌سوزد

ساعت ۱۰ صبح روز پنجشنبه، اول خرداد، آتش به جان «هماگ» افتاد. پنج گروه به یاری منطقه برای اطفای حریق آمدند؛‌ امدادونجات کوهستان، جامعه محلی، آتش‌نشانی و کارکنان ادارات محیط‌زیست و منابع‌طبیعی. منطقه حریق صعب‌العبور بود و امدادرسانی را دشوار می‌کرد. همین موضوع باعث شده است با وجود گذشت چند روز، همچنان آتش دست از هماگ برندارد تا همه نگران چشم به کوهستان بدوزند و دودی که از آن قله «تشگر» به آسمان می‌رود.
به‌گفته باربد صفایی مهرو، «هماگ» یکی از مناطق بسیار منحصربه‌فرد ایران از نظر حیات‌وحش و تنوع‌زیستی است. اما تمرکز بیش‌ازحد بر گونه‌های بزرگ‌جثه باعث شده است این نوع مناطق در حاشیه بمانند و ارزش‌های اکولوژیکی و تنوع‌زیستی آن نادیده گرفته شود. «بسیاری از مناطقی که امروز عنوان منطقه حفاظت‌شده را دارند از حیات‌وحش تهی شده‌اند، درحالی‌که در هماگ شاهد تنوع چشمگیری از گونه‌های گیاهی و جانوری منحصربه‌فرد هستیم».
زاگرس از شمال‌غرب شروع شده و تقریباً در جنوبی‌ترین نقطه خود به کوهستان هماگ می‌رسد. «این منطقه در مرز چند ناحیه زیستی است؛‌ ناحیه زیستی سندی و فلات مرکزی ایران. از سمت شرق نیز هماگ با ناحیه مکران هم‌مرز است که باعث شده است یک «هات‌اسپات» (نقطه داغ تنوع‌زیستی) در این منطقه شکل بگیرد و شاهد گونه‌هایی با ساختار مونوتیپیک مانند جنس‌های خاص از جمله «پونه مظفریان» و «پارسی گکو» در آن باشیم.»
توپوگرافی هماگ هم ویژه است. منطقه از ارتفاع حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ متر از سطح دریا در نواحی دشتی آغاز می‌شود و تا قله «تشگر» با ارتفاع سه هزار و ۲۶۷ متر ادامه می‌یابد. «چنین اختلاف ارتفاعی رویشگاه‌های متنوعی را در منطقه شکل داده که شامل «ارس»،‌ «بنه»، «کیکم» و … به‌شکل متراکم است».
یک‌دهه قبل، هماگ به فهرست مناطق حفاظت‌شده تحت مدیریت سازمان حفاظت محیط‌زیست افزوده شد. بااین‌حال، به‌گفته صفایی مهرو نه در این یک‌دهه و نه در ۵۰ سال گذشته که سازمان حفاظت محیط‌زیست شکل گرفت‌، هیچ‌گاه تنوع‌زیستی مورد توجه جدی مسئولین نبوده است. «در این نیم‌قرن اولویت اصلی سازمان حفاظت محیط‌زیست بر حفاظت از گونه‌های بزرگ‌جثه متمرکز بوده است. چنین رویه‌ای با روند جهانی که در دهه‌های اخیر بر حفاظت از تنوع‌زیستی تمرکز دارد، همخوانی ندارد. جنگل‌های کوهستان هماگ که زیستگاه گونه‌هایی مانند کیکم، بنه و به‌ویژه ارس هستند، در معرض تهدید جدی قرار دارند. اما نگاه غالب در سازمان حفاظت محیط‌زیست همچنان به‌سمت گونه‌های خاص و شناخته‌شده‌ای مانند پلنگ، خرس یا کل و بز معطوف است و هماگ در اولویت آنها قرار ندارد».
از نظر صفایی مهرو هماگ از نظر ارزش حفاظتی حتی برتر از مناطقی مانند پارک‌های ملی ارسباران یا گلستان است. «ارسباران در مرز ایران با قفقاز (ارمنستان و آذربایجان) قرار دارد و گلستان در مرز با ترکمنستان؛ درحالی‌که هماگ به‌عنوان یک نقطه داغ تنوع‌زیستی، به‌صورت کامل در داخل خاک ایران واقع شده است و گونه‌های بومی و اندمیک آن به‌قدری غنی‌اند که می‌توان گفت اولویت حفاظتی آنها حتی فراتر از بسیاری از گونه‌های بزرگ‌جثه‌ای است که اکنون در کانون توجه سازمان حفاظت محیط‌زیست قرار دارند».
گفته‌های این دانش‌آموخته تنوع‌زیستی و خزنده‌شناس ازآن‌رو قابل‌توجه است که در مصاحبه مدیرکل حفاظت محیط‌زیست استان هرمزگان گونه‌های درشت‌جثه باز هم مرکز توجه هستند. یک روز بعد از حریق یعنی جمعه، دوم خرداد، «حبیب مسیحی تازیانی»، مدیرکل حفاظت محیط‌زیست هرمزگان، به ایرنا گفت ارتفاعات هماگ دارای پوشش گیاهی متنوع و مناسبی همچون گردو و گونه‌های حیات‌وحش مانند پلنگ و خرس سیاه است که وجود منابع آبی پایین‌دست و چشمه‌سارها، باعث شده تنوع‌زیستی متنوعی داشته باشد که در این حادثه، بخشی از درختان و جنگل‌های این منطقه در ارتفاعات گرفتار آتش شده‌اند.

حفاظت مشارکتی راه نجات تنوع‌زیستی
معاون طبیعی و تنوع‌زیستی اداره‌کل محیط‌زیست هرمزگان از کنترل حریق بعد از چند روز تلاش می‌گوید: «آتش تقریباً کنترل شده، اما ممکن است بار دیگر باد آن را روشن کند.»
به‌گفته «میثم قاسمی»، حریق این چند روز در محدوده قله «تشگر» رخ داده است. «شاید نامگذاری قله هم به‌واسطه آتش‌هایی باشد که در گذشته اتفاق افتاده است. مردم محلی می‌گویند در گذشته شاهد حریق‌های یک تا شش روزه بوده‌اند.»
یکی از بحث‌هایی که درباره حریق‌ها مطرح است، به استفاده از هواپیمای آب‌پاش برمی‌گردد. «مهرداد حسن‌زاده»، مدیرکل مدیریت بحران استانداری هرمزگان، به «مهر» گفته بود رایزنی‌ها از سوی استاندار هرمزگان با سازمان مدیریت بحران کشور انجام شده است، اما ضرورتی برای ورود هواپیمای آب‌پاش وجود نداشت. معاون طبیعی و تنوع‌زیستی اداره‌کل محیط‌زیست هرمزگان استفاده از این هواپیما را به‌واسطه منابع آبی محدود منطقه مشکل می‌داند. «بالگرد هست، اما منابع آبی که بتوان از آن برای اطفای حریق استفاده کرد، در شعاعی دورتر قرار دارد. بنابراین، بیشتر از بالگرد برای بحث لجستیک و حمل تجهیزات و … بهره گرفته می‌شود.»
اگر پارک ملی توران به‌واسطه زیرگونه یوز اهمیت دارد و چشم ایران به آن دوخته شده است، «هماگ» فراتر از گونه دارای جنس اندمیک است. اگر همه مناطق تحت مدیریت محیط‌زیست کمبود نیروی محیطبانی دارند، در این منطقه حفاظت‌شده شرایط بسیار پیچیده‌تر است. «پاسگاه محیطبانی ما آماده است و منتظر نیرو هستیم.» این گفته قاسمی نشان می‌دهد هماگ در میان انواع تعارض‌ها برای حفاظت از خود تنهاست.
برای حل معضل حفاظت در این منطقه چه باید کرد؟ معاون طبیعی و تنوع‌زیستی اداره‌کل محیط‌زیست هرمزگان راهکار را در حفاظت مشارکتی می‌‌بیند. «سال‌هاست که درباره ورود مردم به عرصه حفاظت صحبت می‌کنیم. نباید راهکار را تنها افزایش نیروی محیطبانی دانست. در مقابل، باید از توان مردم در این امر بهره گرفت. زمانی که جامعه محلی حس مالکیت و مشارکت داشته باشد،‌ حفاظت نیز آسان‌تر است.»
در حریقی که این روزها هماگ دچارش شده، امدادونجات کوهستان،‌ جامعه محلی، آتش‌نشانی و اداره‌کل‌های محیط‌زیست و منابع‌طبیعی پای کار آمده‌اند. دو بخش امداد و نجات کوهستان و جامعه محلی همان پتانسیلی هستند که قاسمی از آن صحبت می‌کند. «اغلب جوان‌های منطقه به شهرها مراجعه کرده‌اند و ساکنان روستاها اغلب پیر هستند،‌ بااین‌حال برای کمک آمدند. امدادونجات کوهستان در این حریق خیلی خوب عمل کرده‌اند و نشان داده‌اند که می‌توانند به‌عنوان نیروی عملیاتی در چنین مواقعی پای کار بیایند.»