بایگانی
خبرنگاران خارجی به ایران وارد شدند
درحالیکه متجاوزان صهیونیست تلاش میکنند فضای رسانههای بینالمللی را بهنفع تطهیر جنایاتی که در ایران انجام میدهند، تغییر دهند، صبح روز گذشته چند خبرنگار بینالملل از رسانههای غیرفارسی زبان خارج از کشور به ایران وارد شدند. یک منبع آگاه از شورای اطلاعرسانی دولت به «پیام ما» میگوید: حداقل پنج خبرنگار از رسانههای غیرفارسی زبان خارج از ایران به ایران وارد شدند تا به مخابره جنایات رژیم صهبونیستی در ایران بپردازند.
این منبع از این موضوع که این خبرنگاران از چه رسانههایی هستند، اطلاعاتی ارائه نداد. رژیم صهیونیستی در گزارشهای خود به سازمانهای بینالمللی به هیچیک از جنایات جنگی خود در ایران از جمله مورد اصابت قراردادن سه بیمارستان، کشتن و زخمی کردن بیش از سه هزار نفر غیرنظامی، حمله به ساختمانهای مسکونی و جنایاتی مانند آن، اذعان ندارد. ورود خبرنگاران بینالملل تصویری حقیقی از آنچه رژیم کودککش به آن دست میزند، به دنیا مخابره خواهد کرد.
«شرق رو زدن»، «شعلههای آتش از پارچین دیده میشه»، «تجریش آب قطعه»، «میگن یه زنه تو مترو مرده» و …، سیل خبرهایی است که اینروزها بدون صحتسنجی زبان به زبان میچرخد و فضای ذهنی شنونده و حتی گوینده را سیاهتر از وضع موجود میکند. شعلهور شدن شایعه در غیاب رسانه مستقل امری اجتنابناپذیر است، اما در مغز گوینده و ناقل این اخبار چه فعل و انفعالاتی صورت میگیرد که برخلاف آگاهی از عواقب و تبعات این شیوه اطلاعرسانی باز هم بر مدار شایعه حرکت میکند و به انتقال اخباری از روزگار سیاه ایران مبادرت میورزد؟ «نگار احمدوند»، رواندرمانگر تحلیلی، ضمن تقسیمبندی اخبار به سه گروه خبر زرد، خبر بد و شایعه، شیوه مواجهه افراد با شایعه و اخبارمبهم جنگ را چنین تببین میکند «هسته اصلی چنین رفتارهایی در میانه جنگ و تجاوز فرافکنی است. مادامیکه فرد در مواجهه با شایعه قرار میگیرد، اگر توان مقابله آگاهانه با خبر و مراقبت از خود را داشته باشد، آن را بدون بازگو کردن به بوته تحلیل و صحتسنجی میکشاند و در غیر اینصورت دچار هیجان و ترس زیاد میشود.»
احمدوند ادامه میدهد: «بهدنبال بالاآمدن این حجم از احساس ترس، مغز توان پردازش و صحتسنجی خبر را از دست میدهد و گویی توان کشیدن وزنه سنگین این قسم اخبار را ندارد، پس به اولین نفری که میرسد، آن را بازگو میکند. سپس زنجیره شایعه در فرد دیگر ادامه مییابد و در شرایطی که رسانه آزاد نداریم و اینترنت هم قطع است، با یک خبر مبنیبر تخلیه شهر شاهد انسداد خروجیهای شهر میشویم.» احمدوند هیجانطلبی را عامل دیگری برای میل افراد به بازگو کردن شایعات میداند و معتقد است: «در برخی افراد گفتن خبر بد و ایجاد حس تعجب و حیرت در دیگران منجر به حس لذت و رضایت میشود. لذتی که کاذب و مقطعی است.» این روانشناس، ترس را عامل دیگری برای بیان بدون درنگ اخبار میداند. ترس قدیمیترین هیجان و احساس انسان است که در جنگ به شدیدترین شکل ممکن بروز مییابد. احمدوند گفت «در هنگامه ترس، سیستم لیمبیک مغز فعال میشود و فرد را در وضعیت ستیز و گریز قرار میدهد. در این حالت حس ترس که حسی دیرینه در روند بقا و تکامل آدمی است، بالا میآید و در جهت حفاظت از خود و سپس اجتماع اقدام به بازگوکردن هر خبر و شایعهای میکند.»
این رواندرمانگر نتیجه فرافکنی، هیجانطلبی و ترس را در فرد گوینده با احساس کنترل کاذب مرتبط میداند و میگوید «پس از آنکه یکی از این سه تئوری در مغز گوینده اخبار رشد میکند، حس کنترل کاذب به ناقل شایعه دست میدهد. در این حالت مغز در توهم فرو میرود و گمان کنترل و مدیریت اوضاع را دارد، درصورتیکه در واقعیت چنین نیست.» وقتی واکنش مردم را در یک هفته پس از جنگ مرور میکنیم، ریشه رفتارهای ستیز و گریز را پاسخی به حس ترس میبینیم.
احمدوند دراینباره توضیح میدهد «بهطور کلی انسانها در مواجهه با ترس سه واکنش یخزدگی روانی، فرارکردن و جنگیدن را از خود بروز میدهند. سه واکنشی که ریشه رفتارهایی چون رفتن به جاده با باک خالی و هجوم به نانواییها را سبب میشود. واکنشهایی که همگی برای تضمین بقای فرد و خانوادهاش است. اما مسیری که به بقا میرسد، از چنین رهگذری به سلامت عبور نمیکند.» احمدوند شکستن زنجیره شایعه را امری سخت اما شدنی میداند؛ امری که مستلزم گذراندن دورههای مدیریت بحران و اشراف کامل بر هیجانات و آموزههای روانشناختی است، زیرا در پی دانستن یک خبر و منتشرنکردن آن، حس قوی و فرساینده گناه در فرد آگاه از خبر بیدار میشود. حسی که تا مدتها بهعنوان عذابوجدان باقی میماند و بعدها بهشکل ترومای جنگی از آن یاد میشود.
بیرسانه، بیدفاع؛ ایران در جنگ روایت تنهاست
اگر امروز دوربینی نباشد، فردا حقیقتی نخواهد بود. جهان براساس روایت شکل میگیرد و تنها آنکس شنیده میشود که دیده شده باشد. درهای ایران به روی رسانههای جهانی بسته است و در غیاب تصویر، روایتها بهنفع آنسوی میدان نوشته میشوند. اسرائیل موشک میزند و همزمان، تصویرش را به جهان مخابره میکند. ایران اما قربانی میدهد بی آنکه جهان چهره آن قربانی را به چشم دیده باشد.
در جهانی که «روایت» تعیین میکند چه کسی مظلوم است و چه کسی متجاوز، نبود رسانههای معتبر خارجی در ایران یعنی واگذاری سلاح روایت به دست دشمن. امروز دوربین خبرنگار خارجی فقط یک ابزار اطلاعرسانی نیست، بخشی از پدافند ملی ماست. دری که باز نشود، صدایی از آن بیرون نمیآید.
روایت، پدافندی که باید جدی بگیریم
رسانه تنها ابزاری برای اطلاعرسانی نیست؛ در سیاست و جنگ امروز، رسانه بخشی از نبرد است. روایتها افکار عمومی را شکل میدهند، تصمیمهای سیاسی را میسازند و گاه نتیجه یک بحران را تعیین میکنند. اسرائیل این را خوب میداند. دفتر خبرگزاریهای CNN، BBC، AP و رسانههای دیگر بینالمللی در اسرائیل نهتنها فعال هستند، بلکه زیر حمایت نظام سیاسی این کشور به کار خود ادامه میدهند.
هر گلولهای که بهسمت سرزمینهای اشغالی میرود، بلافاصله در قالب عکس، مصاحبه و گزارش منتشر میشود. خبرنگاران بینالمللی با جلیقههای ضدگلوله روی پشتبامها هستند، در نزدیکی پناهگاهها، در بیمارستانها. آنها روایت را همانجا میسازند که اتفاق افتاده است.
در مقابل، برای مخاطب خارجی، ایران تصویری خاکستری و نامرئی دارد. نه دوربینهایی که روایت را مستند کنند، نه خبرنگارانی که در جهان اعتبار حرفهای داشته باشند. رسانههای داخلی محدودند و به دلایل احتمالا امنیتی درهای کشور را به روی خبرنگاران خارجی بستهایم. این شکاف، همانقدر خطرناک است که شکاف در پدافند هوایی.
چرا باید ایران درهایش را باز کند؟
مشروعیتبخشی به روایت ملی: مادامیکه روایت یکسویه و کنترلشده باشد، در جهان شنیده نمیشود. رسانههای مستقل بینالمللی به روایتهای محلی اعتبار میدهند؛ حضور آنها بهمعنای پذیرش مسئولیت و شفافیت است، حتی در شرایط بحرانی.
برای ثبت حقیقت، پیش از تحریف: در نبود خبرنگاران مستقل، روایت از سوی رسانههایی شکل میگیرد که ممکن است از نظر سیاسی با ایران همسو نباشند. نتیجه؟ تحریف واقعیت. اگر امروز هیچ تصویر مستندی از حمله موشکی نتانیاهو به مراکز غیرنظامی منتشر نشود، فردا انکار آن ساده خواهد بود.
برای نجات افکار عمومی جهانی: حتی در زمانه هوش مصنوعی و توییتر، روایت معتبر همچنان از لنز CNN و رویترز عبور میکند. اگر مردم جهان تصویری از قربانیان، آسیبدیدگان یا ترس شهروندان عادی ایران نبینند، همدلی جهانی شکل نمیگیرد. حضور خبرنگار خارجی، تنها روزنه برای عبور از دیوارهای سیاسی و تحریم رسانهای است.
تجربه کشورهای دیگر؛ روایت سرنوشت را تغییر داد
اوکراین: دوربینها بهاندازه سلاح اهمیت داشتند. از نخستین روزهای حمله روسیه، دولت اوکراین نهتنها درهای کشور را به روی خبرنگاران باز کرد، بلکه برای آنها تسهیلات امنیتی فراهم کرد. خبرنگاران از سراسر جهان، از CNN گرفته تا الجزیره، اجازه داشتند در خطوط مقدم مستقر شوند، با پناهجویان مصاحبه کنند و تصویر واقعیت را مخابره کنند.
این تصمیم، اوکراین را در موقعیت اخلاقی برتر قرار داد. روایت جنگ اوکراین در قلب افکار عمومی جهان نشست، حمایت سیاسی و نظامی گستردهای برای این کشور بهدنبال آورد و حتی چهره رئیسجمهور آن را از یک چهره داخلی، به رهبری جهانی تبدیل کرد.
یمن: روایتی که نبود. در سوی دیگر، یمن قرار دارد. جنگی که از سال ۲۰۱۵ آغاز شد، هزاران قربانی گرفت، زیرساختها را نابود کرد و یکی از بزرگترین فجایع انسانی قرن را رقم زد. اما جهان، بهندرت تصویری واقعی از آن دید. دلیلش چه بود؟ بسته بودن فضا به روی خبرنگاران خارجی و کنترل شدید روایتها.
نبود روایت مستقل از یمن، باعث شد این بحران هرگز در سطح افکار عمومی جهان، همانند اوکراین یا فلسطین، دیده و شنیده نشود. مردم تصویر روشنی از آن نداشتند و دولتها هم زیر فشار جدی قرار نگرفتند. این یعنی فاجعه در سکوت کامل ادامه پیدا کرد.
افغانستان: چرخش تصویر با باز شدن درها. در دورهای که رسانهها اجازه یافتند از درون افغانستان تحت حاکمیت طالبان گزارش تهیه کنند، ناگهان روایت جهانی تغییر کرد. آنچه پیشتر با تحلیلهای ژئوپلتیک فهمیده میشد، حالا با تصویر دخترکی که از مدرسه محروم مانده، یا خانوادهای که نانی برای خوردن ندارد، بازنمایی شد. همین تصاویر، مبنای سیاستگذاریهای بینالمللی شد. حضور رسانه چرخشی در سیاست جهانی بهوجود آورد.
ایران، در دل یک روایتسازی خطرناک
اسرائیل در روزهای اخیر، در برنامهای حسابشده و همزمان با عملیات نظامی، فضای رسانهای را مدیریت کرده است؛ از تصاویر خبرنگاران غربی در پناهگاههای اسرائیلی گرفته تا مصاحبههای لحظهای با شهروندان وحشتزده. حتی کوچکترین حمله به یک منطقه خالی از سکنه در تلآویو، دهها تصویر و تحلیل در رسانههای بزرگ جهان تولید کرده است.
در سوی مقابل، ایران سکوت کرده است. تصاویر قربانیان ایرانی بهندرت به جهان مخابره میشود و اگر هم بشود، بهدلیل نبود منبع مستقل و تأیید حرفهای، در رسانههای جهانی جدی گرفته نمیشود. نتیجه؟ حملهای که باید محکوم شود، تبدیل به روایتی خاکستری شده است که مخاطب جهانی نمیداند چه موضعی در برابرش بگیرد.
اعتماد به واقعیت امروز؛ چیزی برای پنهان کردن نیست
ایران، اگر میخواهد روایت جنگ و حمله به خاکش را در حافظه جهانی بهعنوان یک «تجاوز آشکار» ثبت شود، باید اجازه دهد چشمهایی بیطرف، اما حاضر در میدان، آن را ببینند. روایت را نمیتوان صرفاً با توییت یا بیانیه شکل داد و ماندگار کرد. تصویر، صدا و لمس، میدان نیاز دارد. باید روزنامهنگارانی وارد کشور شوند که بتوانند به آنچه دیدهاند، شهادت بدهند. در جهانی که روایت بر واقعیت پیشی گرفته، حضور دوربین و خبرنگار، بخشی از پدافند ملی است که نباید دستکم گرفته شود.
از کرمانشاه تا سووکا: دو روایت، دو راهبرد رسانهای
در نبردهای نوین، روایتسازی از واقعیتها گاه مهمتر از خود واقعیتهاست. اسرائیل با استفاده از ابزارهای رسانهای قدرتمند، حتی در جایگاه متهم، نقش قربانی را بازی میکند؛ درحالیکه ایران، با وجود قربانیشدن واقعی شهروندانش، همچنان در انتقال روایت ناتوان و پراکنده عمل میکند. این یادداشت به بررسی تفاوت رویکرد رسانهای دو طرف در ماجرای حمله به مراکز درمانی میپردازد.
در ساعات اولیه پس از اصابت موشک به بیمارستان سووکا در بئرشبع، دهها خبرنگار از رسانههای داخلی و بینالمللی در محل حاضر شدند؛ صحنههایی با قاببندی حرفهای، مصاحبههای فوری با کادر درمان و مقامات ارشد نظامی و دولتی و پوشش زنده تصویری از محیط آسیبدیده، بهسرعت در سراسر جهان پخش شد. نخستوزیر و وزیر دفاع رژیم اسرائیل نیز با حضور در محل، در برابر دوربینها بر نقش «غیرنظامی بودن» این مرکز تأکید کردند و فضای لازم برای مظلومنمایی حداکثری را فراهم ساختند. در مقابل، از حمله به بیمارستان امام رضا در کرمانشاه تنها یک ویدئوی بیکیفیت و لرزان، آنهم با صدای نگران یک شهروند، در شبکههای اجتماعی دستبهدست شد. تصویری محدود از تختهای بههمریخته و شیشههای شکسته، بدون هیچ توضیح رسمی، بدون روایت رسانهای و بدون حضور خبرنگاران یا مقاماتی که در لحظه مسئولیتپذیر باشند؛ گویی کشوری که قربانی شده، حتی ابزار لازم برای روایتگری از رنج مردمش را هم در اختیار ندارد.
در عصر سیاستهای نوین و جنگهای ترکیبی، رسانهها دیگر تنها ناظر نیستند؛ آنها خود به ابزار و میدان نبردی مستقل بدل شدهاند. در چنین شرایطی، استفاده از تصویر قربانی برای جلب مشروعیت، همدلی و فشار بینالمللی، به یکی از مؤثرترین ابزارهای بازیگران سیاسی تبدیل شده است. مقایسه واکنش رژیم اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران در مواجهه با حملات به مراکز درمانی، تفاوتهای عمیق در راهبردهای رسانهای و دیپلماتیک دو طرف را بهروشنی نشان میدهد.
روز پنجشنبه، در پی هدف قرار گرفتن برخی تأسیسات نظامی در بئرشبع و آسیبدیدن ساختمان بیمارستان نظامی سووکا توسط موشکهایی که از سوی ایران شلیک شدهاند، رسانههای اسرائیلی با سرعت و انسجام وارد عمل شدند. مقامات این رژیم با انتشار تصاویر احساسی از بیماران و کادر درمان، بار دیگر کوشیدند نقش «قربانی» را برای خود تثبیت کنند. این در حالی بود که صحت برخی روایتها همچنان محل تردید بود، اما با تکیه بر زیرساختهای رسانهای قدرتمند و حضور گسترده خبرنگاران خارجی، رژیم اسرائیل موفق شد افکار عمومی غرب را بهنفع خود بسیج کند و جمهوری اسلامی ایران را متهم به حمله به تأسیسات غیرنظامی کند.
این سناریو جدید نیست. پس از حمله به بیمارستان «المعمدانی» در غزه، بهرغم وجود شواهد جدی علیه ارتش اسرائیل، این رژیم با انتشار سریع روایت جایگزین و ارائه مدارک مشکوک، تمرکز افکار عمومی را از «عامل حمله» به «ابهام در روایت» منحرف کرد. این تاکتیک نخنما، همچنان کارآمد عمل میکند، زیرا اسرائیل سالهاست با استفاده از دیپلماسی رسانهای، در جنگ روایتها دست بالا را دارد؛ حتی اگر متهم به نابودی بیش از ۹۰ درصد بیمارستانهای غزه باشد.
در نقطه مقابل، واکنش ایران به موارد مشابه، از جمله حمله به بیمارستانی در کرمانشاه، مرکز بهزیستی قصرشیرین و شهادت دستکم سه امدادگر هلالاحمر در جنگ اخیر، بسیار کمرنگ، ناهماهنگ و فاقد هرگونه برنامه رسانهای مؤثر بود. اغلب رسانههای رسمی با تأخیر و بیدقتی خبررسانی کردند و فرصتهای بالقوه برای ساخت روایت مظلومیت و افشای چهره مهاجم از دست رفت. در شرایطی که ایران درگیر یک جنگ رسانهای تمامعیار است، غیبت روایت اول، رسمی و قوی، همانند واگذاری زمین به رقیب است.
بخشی از این ضعف ساختاری به عوامل مشخصی بازمیگردد. نبود حضور خبرنگاران خارجی در صحنه، قطع یا اختلال در دسترسی به اینترنت در لحظات بحرانی و بیاعتمادی نهادی به روزنامهنگاران داخلی، باعث میشود روایتهایی که میتوانند در افکار عمومی جهانی -بهخصوص در دوره جنگی ناخواسته که با آن روبهرو شدهایم- اثرگذار باشند، یا اصلاً منتشر نشوند یا دیرهنگام و ناقص ارائه شوند. تا زمانی که صدا و تصویر ایران از دل مردم به جهان مخابره نشود، طبیعی است که روایت غالب از سوی رسانههای خارجی و اغلب مغرضانه شکل میگیرد. (در زمان انتشار این یادداشت، شنبه ۳۱ خرداد، گفته میشود تعدادی خبرنگار رسانههای جهانی برای تولید محتوا وارد ایران شدهاند).
برای جبران این خلأ رسانهای، بدیهی و لازم است فضای امن و حرفهای برای فعالیت آزاد خبرنگاران داخلی فراهم شود و نقش آنها در شرایط بحرانی به رسمیت شناخته شود.
تسهیل حضور خبرنگاران مستقل خارجی در مناطق حادثهدیده نیز میتواند تأثیر قابلتوجهی در انتقال واقعیتها به افکار عمومی بینالمللی داشته باشد؛ همانطورکه تنها گزارش یک خبرنگار خارجی از تهران درباره شهادت امدادگران، بازتابی گسترده و مؤثر در شبکههای اجتماعی جهانی داشت.
از سوی دیگر، ارتباط مؤثر با رسانههای معتبر بینالمللی و ایجاد شبکهای از کارشناسان رسانهای ایرانی در خارج از کشور برای تبیین دقیق اتفاقات، بهویژه در برنامههای زنده و تحلیلی، از اهمیت ویژهای برخوردار است. اما شاید مهمترین نیاز، روایتسازی انسانی از قربانیان و اماکن غیرنظامی باشد. پرداختن به زندگی روزمره و چهره انسانی شهدای غیرنظامی و بازماندگان آنها، میتواند نقش تعیینکنندهای در شکلگیری همدلی عمومی و تثبیت چهره مظلوم مردم ایران در سطح جهان ایفا کند.
محدودسازی اینترنت جهانی در ایران اغلب با دلایل امنیتی انجام میشود، اما حتی در شرایط بحرانی مانند جنگ، دسترسی آزاد شهروندان به اینترنت اهمیت حیاتی دارد. در چنین زمانهایی، اطلاعرسانی شفاف، دسترسی به منابع جهانی، ارتباط با خانواده و نهادهای امدادی و همچنین امکان روایت مستقل وقایع از سوی مردم، از ضروریترین نیازها بهشمار میرود. قطع یا محدود کردن اینترنت در این شرایط هر چند لاجرم، میتواند منجر به پنهانماندن واقعیتها، افزایش شایعات و کاهش هماهنگی میان مردم و نهادهای مسئول شود. درنتیجه، تأمین اینترنت آزاد و پایدار نهتنها تهدیدی برای امنیت نیست، بلکه یکی از ابزارهای مهم برای تقویت همبستگی اجتماعی و مقاومت مدنی در شرایط بحران بهشمار میآید.
تفاوت رفتاری دو طرف در این زمینه، در کنار اینکه حاصل تفاوت در جایگاه بینالمللی یا حمایتهای سیاسی است، ریشه در فهم متفاوت آنها از قدرت رسانه، افکار عمومی و روایتسازی دارد. در جنگ روایتها، سکوت میتواند بهمعنای شکست باشد. ایران اگر میخواهد در این میدان نابرابر بایستد، باید روایت خود را با صدایی بلند، انسانی و مستند بازگو کند، پیش از آنکه دیگران روایت دیگری برایش بنویسند.
«خانم اگر ساعت چهار میآمدی، بلیت بود.» ساعت پنج بعدازظهر بود. همان روز یکشنبه (۲۵ خرداد) ملعون که اکثر پایتختنشینان زندگی و جانشان را در کوله و چمدانی در دستشان گرفتند و بهسوی مقصدی شاید امنتر، «خانه» را رها کردند. دوستم هاجوواج به انبوه جمعیتی نگاه میکرد که روی هم در ترمینال تلنبار شده بودند. در همان ترمینالی که رانندهها بهمحض ورود میخواستند بلیتی بهسوی هرجایی به تو بفروشند، حالا به مسافرانی که نامشان «آواره» و «جنگزده» شده بود، نگاه نمیکردند. «نفری سه میلیون تومان به اصفهان»؛ این عددی بود که یکی از رانندههای سواری گفته بود. احتمالاً بی آنکه بداند سه میلیون چقدر عدد بزرگی است و مردم چقدر ناچار. «همه آمده بودند که فقط یک بلیت بهسمت هر جایی که شده، پیدا کنند» و دوستم پای تلفن «همه» را جوری ادا کرد که انگار روی آن سه تشدید محکم گذاشته باشد.
همان روزها بود که در یکی از گروهها یک نفر نوشت خالهاش از تهران تا یزد ۳۰ میلیون داده است. یکی دیگر در تأیید وخیمبودن اوضاع گفت که دیده است دختری از تهران تا مقصدی دیگر ۵۰ میلیون پرداخت کرده. باز هم احتمالاً راننده فرصت را غنیمت شمرده و منفعت را در «ناچاری» دیده بود.
روز یکشنبهصبح خواهرم بیدارم کرد و گفت از تهران خارج شویم. شب قبلش خانه خودم را رها کرده بودم و آنجا خوابیده بودم. چند ثانیه سرجایم نشستم و فکر کردم «اگر بازنگردیم چه؟» و چند دقیقه بعدتر خودم را در خانهام پیدا کردم که داشتم زندگیام را در یک ساک دستی جا میدادم. با خواهرم، همسرش و گربهشان سه ساعت بعد به مقصدمان رسیده بودیم. بعدازظهر همان روز بود که سیل خبرها روانه شد؛ جادههای خروجی تهران مسدود شدند، صدای انفجار در نقاط مختلف تهران شنیده شد، عدهای نمیدانستند با حیوانات خانگیشان چه کنند و… . بارها با خودمان گفتیم چقدر خوششانس بودیم قبل از شلوغیها پایمان را از تهران بیرون گذاشتیم و هر بار آنقدر از این «خوششانس» بودن عذابوجدان سراغم آمد که دلم میخواست کاش این کلمه وجود نداشت. تلفن را برمیداشتم و دیوانهوار شماره دوستانم را میگرفتم که هر کدام کجایند و چه میکنند. «کاش همهمان زیر یک سقف بودیم» و میدانستم چقدر غیرممکن است، اما دلم میخواست باور کنم که کنار هستیم.
روزهای بعد واقعیتهای بیشتری خورد توی صورتمان. آب آشامیدنی ۱۹لیتری که پیشتر نزدیک به ۸۰ هزار تومان میخریدیم، سه برابر شده بود. نانواییها یا صفهای شلوغی داشتند یا نان نبود. برای خرید برخی کالاها باید عدد بیشتری از قیمت روی کالا را میپرداختی و… . هرچند که روزهای بعدتر مسئولانی گفتند نانواییهای شبانهروزی فعالیت خود را آغاز میکنند و کالاهای اساسی تأمین میشود.
اما من، امید و مهربانی را میان اینهمه آشوب دیدم. پیش از قطعی اینترنت، عدهای در اینستاگرام اعلام کردند داوطلبانه مردم را از تهران خارج میکنند؛ با ماشینهای شخصی و بدون دریافت هیچ مبلغی. کسانی را دیدم که داوطلب شدهاند به حیوانات خانگی افراد که بهناچار در خانه گذاشتهاند، سر بزنند. کسانی را دیدم که گفتهاند میخواهند سراغ سالمندانی بروند که در خانه تنها ماندهاند.
دوستم همان روز یکشنبه ناچار شد به عوارضی قم برود بلکه اتوبوسی پیدا کند. ساعت ۱۱ شب یک اتوبوس پیدا شد. رانندهای که تا راهروی اتوبوس و صندوق آدم چپانده بود تا ببرد اصفهان، ۳۰۰ هزار تومان هم گرفته بود. احتمالاً هم میدانست ۳۰۰ هزار تومان پول کمی است و هم اینکه مردم چقدر ناچارند. فکر کردم انگار که دستهایی بههم گره میخوردند تا سدی شوند مقابل دیو پلید جنگ و بدطینتی؛ آنها که امید و منفعت را در آوارگی مردم نیافتند.
حالا روز دهم جنگ است. دارم تجسمکردن یک روشنایی را برای خودم تمرین میکنم. «ما بازمیگردیم». میخواهم باور کنم که «خوششانس» بودن در این است که ما دوباره زیر یک سقف جمع شویم، به زندگی عادیمان بازگردیم و بار بعدی دستهایمان برای بازگشت به خانه بههم حلقه بخورد. میخواهم باور کنم که خیلی زود اتفاق میافتد؛ دیگر هیچکس یکشبه خانهاش را ترک نمیکند، بچهها نمیترسند، کسی از ترککردن حیوان خانگیاش گریه نمیکند و این آسمان را دوباره باهم قسمت میکنیم.
بیهیچ تردیدی تجاوز به ایران محکوم است
تجاوز به سرزمین ما، ایران، بدون هیچ تردیدی، بدون هیچ توضیحی و توجیهی، امری محکوم است. راز ماندگاری سرزمین ما این است که وقتی مورد هجوم واقع شده، مردم ایران یکسره در مقابل متجاوز ایستادگی کردهاند؛ چه این متجاوز عرب باشد، چه مغول باشد و یا هر قوم و گروه دیگری. مردم ایران در برابر هر تجاوزی مقاومت کرده و در این زمینه با هیچکس تعارفی نداشتهاند؛ برای ما مردمان ایران، این ایستادگی همواره یک امر بدیهی بوده است.
متأسفانه برخی نگاهها در این روزها فاقد روحیه ملی است. آنچه باید در اولویت قرار گیرد، ایران و حفظ تمامیت ارضی کشورمان است. پسازآن، میتوانیم بحثهای خود را با هر کسی با هر گرایشی داشته باشیم. دفاع از ایران تنها دفاع از خاک ایران نیست، دفاع از فرهنگ است، دفاع از ادبیات است، دفاع از تاریخ است و دفاع از هر آنچه هویت ما را تشکیل میدهد. هرگونه تردیدی در این مقوله، جریان مقاومت در برابر دشمن خارجی را آسیبپذیر میکند، بهویژه که ما با یک رژیم باطل دیگرستیز مواجهیم. رژیم اسرائیل در تضییع حقوق انسانها، به خاکوخون کشیدن آنها و بهویژه کودکان مظلوم و بیدفاع، کارنامه سیاهی دارد. این رژیم نشان داده است به هیچیک از پیمانهای انسانی، جهانی و اخلاقی پایبند نیست. ازاینروست که هیچگونه لکنت و تردیدی در محکوم کردن این تجاوز به ایران ندارم.
زخم جنگ بر پیکر خوزستان مکرر شده است. بر ساحل اروند ایستادهای؟ آبادان را دیدهای؟ غروب خرمشهر را خاطرت هست؟ اهواز و دزفول و اندیشمک؟ وای از اندیشمک. خون جوان نه، خون کودک بر خاکش چکیده است. خون کدام کودک؟ نامش آرمین موسوی است، فقط هفت سال دارد و اسباببازیهایش هنوز زیر آوار ساختمان یک چاه آب باقی مانده است. دوکوهه باز هم جنگی تحمیلشده را به خودش دیده است. دوکوهه؟ چه نام آشنایی؟ هر که نام جنگ تحمیلی ایران و عراق را شنیده باشد، نام خوزستان و افسانههایش در جنگ را شنیده و هر که این روایتها را شنیده باشد، دوکوهه را هم میشناسد. این جملهها را «حاج عباس» میگوید، اهل همین منطقه. «پادگان دوکوهه از زمان جنگ تحمیلی میان ایران و عراق هم معروف بود. خیلی معروف. چندینبار موردحمله قرار گرفت. سرباز رشید زیاد تحویل جنگ داد و البته شهید هم کم تحویل نگرفت. میخواستند دوباره پادگان را بزنند. اما نامردها خیلی آنطرفتر را زدند. ساختمان چاه آب را زدند. یک خانواده که متولی آن بودند، شهید شدند. یکی دیگر از اهالی هم آنجا کشته شد.» حاج عباس میگوید: «دردش این است که بچه طفل معصوم بیگناه فقط هفت سال داشت. حتی سنش به این قد نمیداد که بداند معنای جنگ چیست.» حاج عباس یک پایش را در جنگ ایران و عراق از دست داده است. از اندیشمک میگوید: «اندیشمک در راه آب و خاک این کشور زیاد شهید داد. ما میگوییم بعضی مرگها آنقدر سخت است که خاک هم تن نمیگیرد؛ حکایت این بچه است یا هر بچه دیگری که کشته شود. جنگ قانون دارد. اینطور نیست که اگر زورت میرسد، بروی همهچیز را نابود کنی.» برای همینچیزهاست که به صهیونیست میگویند غاصب و متجاوز؛ چون خط قرمزی ندارد.
«قلاوند» از فعالان محیطزیست منطقه است. یکی از کسانی که با هر بار آتشگرفتن زاگرس به جنگل میزند. او میگوید: «مکانی که با پهباد به آن حمله شد، خیلی با پادگان فاصله دارد. هرکس ساختمان یک چاه آب را ببیند، متوجه میشود یک ساختمان نظامی نیست. فقط از رژیم صهیونیست برمیآید که چنین کاری انجام دهد. این یک جنایت مسلم است. ما هم جزئیات کمی میدانیم، اما میدانیم یعنی همه اهالی میدانند که فاصله ساختمان چاه آب از پادگان بسیار زیاد است. چطور میشود آن را هدف قرار داد؟» آقای قلاوند همهچیز را به خدا واگذار میکند. به خدایی که حتماً بیشتر از ما از آنچه در هشت سال جنگ بر سر این مردم رفته است، آگاه است: «خدا میداند که خوزستان هنوز از زیر بار جنگ هشتساله کمر صاف نکرده بود که باز دارد این اتفاق تکرار میشود. هشت سال جنگ کمچیزی نیست.» آقای قلاوند حق دارد. هشت سال جنگ فرساینده و نفسگیر.
برای مرگ آرمین میتوان تمام مرثیههای خوزستان را یکجا خواند و تمام سیاهیهای دنیا را به این عزا دعوت کرد. هشت سال جنگ چه در پادگان دوکوهه و چه در اندیمشک و چه در هر کجای خوزستان در تاریخ ثبت شده است. هزار شعر و قصیده و روایت همهچیز را ثبت کرده است. آنچه براهنی سروده یا زرینکوب، سطرسطرش روایتی از حقیقت بود. حالا باز هم مرگ آرمینها در تاریخ ثبت میشود؛ تاریخی که هم رشادت ایران را ثبت میکند و هم حماقت صهیونیست را. ویدئویی در فضای مجازی دستبهدست میشود که قلب را میفشارد. تصویری که لوازمالتحریر و اسباببازیهای آرمین را که زیر آوار مانده است، نشان میدهد. وسیلههایی کودکانه که دیگر هرگز دستی کوچک آنها را بر نخواهد داشت. سرنوشت آرمین و وسایلش زیر خاک رقم خورد. سرنوشتی که خودش هیچ سهمی در تعیین آن نداشت.
از آغاز حملات متجاوزان رژیم صهیونیستی به ایران، این نخستینبار نیست که اهداف غیر نظامی هدف قرار میگیرد. همانطور که فقط اندیمشک در خوزستان آماج این جنگ ناجوانمردانه نبوده است. علاوهبر آنچه از آسمان با حمله موشکها و پهبادها اتفاق میافتد، گروهکهای دستنشانده رژیم صهیونیستی نیز دست به اقدامات خرابکارانه میزنند. در یک نمونه طی دو روز گذشته بیمارستانی در اهواز مورد حمله خرابکارانه قرار گرفت و محل دپوی زبالههای بیمارستانی پیش از امحا، از سوی گروهی ناشناس به آتش کشیده شد.
بعد از دو حمله اسرائیل در روزهای یکشنبه، بیستوپنجم، و دوشنبه، بیستوششم خرداد، ابتدا به کتابخانه تخصصی وزارت امور خارجه در خیابان شهید آقاییِ نیاوران و سپس ساختمان شیشهای سازمان صداوسیما، میان اینهمه خبر که از این جنگ تحمیلی میآید و میرسد و اینهمه جان شیرین که بیگناه از کف رفته است و اینهمه خانه و کاشانه که بیسبب ویران شده است، اگرچه موزهها اعلام کردهاند اشیا و اموالشان را مثل همه منازعههای مشابه در دنیا، به جایی امن لابد در مخزن و زیرِ زمین منتقل کردهاند، اما منِ روزنامهنگارِ حوزه فرهنگ، هنوز هم دلواپسام؛ نگران از اینکه مبادا دشمن متجاوز بنایی تاریخی یا محوطهای باستانی را با خاک یکسان کند. مشوش از اینکه نکند موزهای، بهویژه دولتی با آن کاغذبازیهای دستوپاگیر، هنوز داشتههایش را به آن جای امنش انتقال نداده باشد، چنانکه دیروز خبر رسید خانه زینتالملک و باغموزه نارنجستان در شیراز حتی هنوز تعطیل هم نشدهاند! مضطربام از اینکه نکند وضعیت بدتر شود و دیگر کسی نگاهبان میراثمان نباشد و نماند و به یغما برود. اما از آن بیشتر، چون بالاخره برای میراث تاریخی، یونسکو و کنوانسیون لاهه و کمیته سپر آبی در کار است و قوانینی برای مراقبت در شرایط جنگی هست، نمیدانم برای کتابخانهها و آرشیوها چه قواعدی وجود دارد و دلآشوب آنها نیز هستم. با چند کتابدار از جمله رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران تماس گرفتم. دقیق نمیدانستند و با وجود انسداد اینترنت، نتوانستم بفهمم آیا فدراسیون بینالمللی انجمنهای کتابداری و اطلاعرسانی (IFLA) و شورای جهانی آرشیوها (ICA) در این زمینه بیانیه و مصوبه و قانونی دارند یا جملگی تابع کنوانسیون ژنو بهعنوان یک چارچوب حقوقی بینالمللی هستند که ۷۱ سال پیش برای حمایت از اموال فرهنگی در زمان مخاصمات مسلحانه به تصویب رسید. مثلاً در همین هجمه ددمنشانه اخیر، کتابخانه تخصصی وزارت امور خارجه که بخشی از شبکه رسمی حافظه ملی کشور بهشمار میرود و محل نگهداری اسناد تاریخی، منابع مرجع دیپلماتیک و مدارک مورد استفاده محققان، دیپلماتها و کارشناسان روابط بینالملل است، با وجود آسیب بسیار که متحمل شد، اگر بهویژه بههمراه اسناد بعضاً بیمانندش نابود میشد، چه میشد؟ -البته اگر نشده باشد. یا آنکه هنوز خبری نداریم که آیا در حمله ناجوانمردانه به ساختمان شیشهای سازمان صداوسیما، آیا آن آرشیو حیرتانگیز صوتی و تصویری هم متضرر شده است یا خیر؟ و این واهمه به همه کتابخانهها و آرشیوها و مراکز اسنادی قابلتسری است؛ از سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، کتابخانه و موزه ملی ملک، کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی و مرکز دائرهالمعارف بزرگ اسلامی گرفته تا آلبومخانه و کتابخانه کاخموزههای گلستان و نیاوران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه، مرکز بررسی اسناد تاریخی، مرکز اسناد ارتش، مرکز اسناد و موزههای صنعت نفت و حتی خبرگزاری ایرنا و روزنامه اطلاعات و انتشارات علمی و فرهنگی و کتابخانه فرهنگستانها و دانشگاهها و سازمانها و وزارتخانهها و خیلی جاهای دیگر که ذکر نامشان از حوصله این مقال و مجال بیرون است. سخت آشفتهام برای اینهمه کتاب خطی و سنگی و عکس و سند و نقشه و فیلم و صوت. نمیدانم آیا این نهادها و مؤسسات و مراکز فرهنگی، از قبل برای حراست و حفاظت در روزگار بحران، آنهم از نوع جنگ، فکری کردهاند یا خیر. آیا پیشتر مدارکشان را در جایی اسکن و دیجیتال و ذخیره کردهاند یا خیر. نمیدانم اگر چنین نشده و در لابهلای روزمرگیها مشمول نسیان شده است، سرنوشت و سرانجامشان چه خواهد شد. منِ روزنامهنگارِ حوزه فرهنگ سخت پریشانم و فقط میتوانم امید داشته باشم؛ امیدوار به اینکه مهمترین اسناد و مدارک تاریخ فرهنگ ایرانزمین از این خطر خوفناک در جایی محفوظ بماند، تا به وقتاش برسد به دست آیندگان؛ زیرا پاسداشت دانش، حافظه تاریخی و میراث فرهنگی جهانی وظیفهای مشترک برعهده همه ماست.
یونسکو باید در شرایط بحرانی به موضوع حفاظت از موزهها ورود کند
مسئله حفاظت از موزهها موضوعی است که هم در شرایط عادی و هم در شرایط بحران، از مهمترین مسائل موزههاست. موضوعی که به دو دسته کلی تقسیم میشود. «محمدرضا کارگر» که سالها ریاست ادارهکل موزهها را برعهده داشته، درباره این دستهبندی میگوید: «حفاظت در موزه بهطورکلی به دو دسته حفاظت شیمیایی و حفاظت فیزیکی تقسیم میشود. حفاظت شیمیایی به شرایط نگهداری اثر با توجه به جنس آن مربوط است و در آن به مسائلی مثل رطوبت، گرما، سرما یا مشکلات باکتریایی توجه میشود. در این دسته استانداردهای شیمیایی اشیا را مشخص میکنند و برای هر کدام دستورالعملهای مشخصی مثل میزان نور محیط و اینکه یک شیء چه مدت زمانی میتواند در ویترین نمایش داده شود و چه مدت باید برای استراحت به مخزن منتقل شود. در این نوع از حفاظت برای هر شیء، استانداردها و دستورالعملهای مشخص و پذیرفتهشدهای وجود دارد که در سراسر دنیا یکسان و علمی هستند.» کارگر درباره حفاظت فیزیکی آثار در موزهها نیز به نکاتی اشاره میکند: «حوزه حفاظت فیزیکی مربوط به بنای موزه است. بنایی که اشیا در آن نگهداری میشوند، باید دارای آیتمهایی باشد که امنیت آثار را تأمین کند؛ آیتمهایی مثل دوربینهای مداربسته، دروپنجرههایی با مقاومت مناسب، قفلهای الکترونیکی، نردههای استاندارد و درصورت امکان، نصب حصار پیرامونی، بخشی از حفاظت فیزیکی بنا را تشکیل میدهند.» حفاظت انسانی هم نوع دیگر از حفاظت است که مربوط به نگهبانها یا گارد حفاظت میشود. این سه مورد در مجموع حوزه حفاظت موزه را تشکیل میدهند. اما بخش عمده این نوع از حفاظت مربوط به شرایط نرمال است. در شرایط بحرانی و جنگها شیوه حفاظت از موزه با تغییراتی مواجه میشود: «اگر موزه در شرایط بحرانی قرار گیرد، باید امکان این را داشته باشد که تمام اشیای درون سالنهای نمایش را به داخل مخزن منتقل کند. تصور بسیاری این است که مخزن فقط برای آثاری است که به نمایش گذاشته نشدهاند، درحالیکه تعریف درست مخزن این است که تمام اشیای یک موزه، چه در حال نمایش باشند چه نه، باید در مخزن یک محل مشخص داشته باشند. چون ممکن است بههردلیلی، مثل تعمیر و مرمت، جنگ، ناامنی یا بلایای طبیعی، لازم شود اشیا بهسرعت از سالنها جمعآوری و به مخزن منتقل شوند.» مخزن موزه میتواند با مخزن امن اشیا که در شرایط بحرانی آثار به آن منتقل میشوند، متفاوت باشد. اما مخزن موزه هم درعینحال دارای ویژگیهایی است: «مخازن موزهها استانداردهای خاصی دارند و معمولاً براساس ماهیت شیء طراحی میشوند. دما، رطوبت، گرما و سرمای مناسب برای هر جنس متفاوت است. مثلاً آثار شیشهای، فلزی، پارچهای یا کاغذی هرکدام باید در مخازن جداگانه و با شرایط خاص خود نگهداری شوند. بنابراین، یک مخزن استاندارد باید بخشهای جداگانهای برای انواع اشیا داشته باشد.»
در شرایط بحران حفاظت از تمام اشیا در اولویت است
انتقال به مخزن امن، بهگفته کارگر، مستلزم ایجاد شرایطی است: «در شرایط بحرانی معمولاً ابتدا بازدید از موزه محدود میشود، درصورت تشدید بحران موزه تعطیل میشود و اشیا به مخزن امن منتقل میشوند. در تمام این مراحل کارکنان موزهها باید در محل کار خود حضور داشته باشند تا اقدامات مربوط به حفاظت فیزیک و ایمنی آثار را انجام دهند. برای انتقال آثار به مخزن لازم است تمامی اشیا طبق استاندارد بستهبندی و به مخزن امن منتقل شوند. گاهی ممکن است موزهها فضای کافی یا مخزن امن نداشته باشند و بهاجبار اشیا به مخازن امن در نقاط دیگر -حتی خارج از بنای موزه- منتقل شوند. این مخازن هم باید استانداردهای خاص نگهداری از اشیا را داشته باشند.»
کارگر در پاسخ به این سؤال که در شرایط بحرانی حفاظت از چه اشیایی در اولویت قرار دارد؟ میگوید: «وقتی صحبت از حفاظت از آثار در شرایط خاص است، نباید اشیا را به شاخص و غیر شاخص تقسیم کنیم. همه اشیای یک موزه، حتی کوچکترینشان، دارای اهمیت هستند؛ چون در کنار هم یک مجموعه کامل را میسازند که همه اجزای آن دارای اهمیت است. نباید فکر کنیم فقط بعضی آثار ارزش حفاظت دارند؛ در شرایط بحرانی همه اشیا باید مورد حفاظت کامل قرار گیرند.»
در جنگها یونسکو باید موضوع حفاظت از آثار تاریخی را پیگیری کند
از ابتدای جنگ ایران و اسرائیل مسئله واکنش نهادهای بینالمللی یکی از موضوعات مورد بحث بود. تا لحظه تنظیم این گزارش بهرغم درخواست رسمی فعالان میراثفرهنگی ایران از نهادهای بینالمللی مرتبط، هنوز نهادهایی مثل یونسکو و ایکوم و ایکوموس واکنش رسمی نشان ندادهاند، درحالیکه کارگر تأکید دارد: «در بحرانهایی مانند جنگ، موزهها باید توسط یونسکو معرفی شوند تا نیروهای متخاصم بدانند که این بناها یک مکان فرهنگی است. طبق قوانین بینالمللی، هیچ کشور متخاصمی حق آسیبزدن به مراکز فرهنگی مثل موزهها را ندارد و اگر چنین اتفاقی بیفتد، تبعات حقوقی خواهد داشت. درصورت بروز چنین اتفاقی باید بلافاصله مستندسازی کامل صورت گیرد و گزارشهای لازم به یونسکو و دیگر نهادهای بینالمللی ارائه شود تا پیگیریهای حقوقی انجام گیرد.»
کارگر در پاسخ این سؤال که مردم و فعالان این حوزه در شرایط بحران چگونه میتوانند بهعنوان نیروی داوطلب حضور مؤثر در حفاظت از موزهها و آثار تاریخی داشته باشند؟ میگوید: «ازآنجاکه موزهها متعلق به مردم هستند، جامعه هم باید نسبت به حفاظت از آنها حساس باشد. اگر مدیریت موزهها صلاح بداند و شرایط مناسب حضور انجمنهای فعال در این حوزه باشد، میتوان از مردم برای کمک به حفاظت فیزیکی آثار دعوت کرد. مردم و انجمنها نیز چون موزه را میراث مشترک خود میدانند، از این کار استقبال میکنند. علاوهبراین، موزهها باید ارتباط مستمر با نیروهای انتظامی داشته باشند و درصورت بروز مشکل، این نیروها باید بهسرعت وارد عمل شوند. برخی موزهها دارای کد حفاظتی بالایی هستند و نهادهای امنیتی باید همیشه آمادگی اعزام نیرو یا حتی استقرار دائم در این مکانها را داشته باشند.»
دیجیتالیسازی آثار با کمک سامانه جام
ثبت دیجیتالی آثار موزهها یکی از راهکارهای اصولی برای حفاظت از آثار موزهای در شرایط بحران است. موضوعی که همواره یکی از چالشهای جدی در عرصه موزهداری کشور بوده، درباره ضرورت این امر در شرایط بحران کارگر به ایجاد سامانه جام اشاره میکند و میگویند: «ایران سالهاست این روند را آغاز کرده و نرمافزار جام را تهیه کرده است. همه موزهداران و امنای اموال موظفاند اشیای خود را در این سامانه ثبت کنند. ثبت اطلاعات آثار در این نرمافزار درواقع همان دیجیتالیسازی آنهاست. فکر میکنم بخش زیادی از اشیای موجود در موزههای ایران در سامانه جام ثبت شدهاند. این کار کمک زیادی در حفاظت از این آثار در شرایط برحانی میکند، چون اگر خداینکرده اثری به سرقت برود یا دچار مشکل شود، اطلاعات آن موجود و قابلردیابی است. این سامانه فقط مخصوص اشیا و آثار در اختیار وزارت میراثفرهنگی نیست، بلکه تمام نهادها و دستگاهها موظفاند اشیای دارای ارزش فرهنگی خود را در این سامانه، که مدیریت آن با وزارت میراثفرهنگی است، ثبت کنند.» یکی از دلایل اینکه سالهاست به ارگانها و نهادهای خاص که آثار و اشیای تاریخی در اختیار دارند، تذکر داده میشود که اطلاعات مربوط به این آثار را در سامانه جام ثبت کنند و یا در اختیار وزارت میراثفرهنگی قرار دهند، بروز بحرانهایی مثل جنگ اخیر است. در چنین شرایطی حفاظت و رصد آثار تاریخیای که اطلاعات آنها ثبت شده است، بهمراتب امکانپذیرتر از آثاری است که این ارگانها همواره از ارائه و ثبت اطلاعات مربوط به آنها سر باز زدهاند.
غذارسانی به حیوانات خانگی در روزهای جنگ
«به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند / چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی»
حافظ
در این روزهای تلخ که کشور عزیزمان مورد هجوم دشمن خارجی قرار گرفته است و شاهد فجایع انسانی در هدف قرار گرفتن شهرها و مناطق غیرنظامی هستیم، بسیاری از مردم در نقاطی که بیشتر مورد حمله قرار گرفتهاند، از جمله تهران، ناچار به ترک موقت خانههایشان شده و بسیاری از خدمات شهری نیز با محدودیت مواجه شدهاند. شاید در باران وقایع و اخبار آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، حیوانات خانگی و شهریاند که این روزها وضعوحال خوشی ندارند. برخی از صاحبان حیوانات خانگی به شهرها و روستاهای امن نزد اقوام و دوستان یا اقامتگاهها رفتهاند و بسیاری از میزبانان تمایل یا امکان نگهداری از حیوان خانگی را ندارند و متأسفانه در مواردی حیوانات در پارکها و خیابان رها شدهاند. به یاد داشته باشیم سگ و گربه و پرندگان خانگی برخلاف حیوانات شهری توانایی پیدا کردن غذا، آب و مقابله با خطرات را ندارند و صداهای مهیب برایشان بسیار استرسزاست. اخباری از رها شدن حیوانات در پانسیونها و دامپزشکیها و متأسفانه رها کردن حیوانات به دست همین مراکز نیز به گوش میرسد.
علاوهبر حیوانات خانگی، حیوانات شهری نیز این روزها با مشکل مواجه شدهاند. غذارسانی دستی به حیوانات شهری و ولگرد مخالفین زیادی دارد، اما در این روزهای دشوار که هوا هم بهشدت گرم و سوزان است، کبوترها و گنجشکها، سگها و گربههای زیادی را دیدم که بهشدت تشنه بودند. واقعیت این است که این روزها حتی فضای سبز نیز بهشکل مرتبی آبیاری نمیشود و کمتر کسی خطر حضور در فضای باز برای دانهریزی و غذارسانی به پرندگان و سایر حیوانات را میپذیرد.
چه باید کرد؟
– تا حد امکان حیوانات خانگی را با خود به مناطق امن ببرید. قبل از انتقال به پناهگاهها یا نقاط دور، از شخصی که مسئولیت دارد، درباره پذیرفتن حیوان خانگی و شرایط نگهداری سؤال کنید و برای حیوان خانگی غذا، آب و دارو و وسایل نگهداری مانند جعبه و قلاده ببرید.
– در خانه نقاط امنی برای حیوانات خانگی ایجاد کنید. این نقاط باید تهویه مناسب و راه فرار داشته باشد و تا حد امکان در مقابل نور و صدای شدید عایق باشد. در مواقع استرس با حیوانات خانگی تماس چشمی و لمسی برقرار کنید و از استرسشان بکاهید.
– درصورتیکه مجبور به ترک موقت حیوان خانگی شدید از مسئولیتپذیری و امنیت محل نگهداری جدید مطمئن شوید. در تهران و شهرهای بزرگ داوطلبین و پناهگاههایی هستند که حیوانات را بهصورت موقت نگهداری میکنند، آنها را پیدا کنید و به سایر صاحبان حیوانات خانگی معرفی کنید.
– بهتر است بحثهای رواداری غذارسانی به حیوانات خانگی شهری را چند صباحی کنار بگذاریم و در این روزهایی دشوار، حتی با یک کاسه کمعمق آب به خنک شدن و رفع تشنگی حیوانات، حداقل گنجشکی، کمک کنیم.
«شاهد» در شبهای ترس تهران صدای جاروی رفتگر محل را شنیده و همین نوید زندگی برایش بوده، دیشب ساعتها از برادرش بیخبر بود، به نانوایی رفته و برای پدر و مادرش خرید کرده و بعد هم به سراغ کسانی رفته که برایش پیام گذاشتهاند و خواستهاند سراغ آدمهای نزدیکشان را بگیرد؛ آنها که در بیخبری و نداشتن اینترنت ۲۴ ساعت جهنمی را گذراندند. «بچگیهایم هم جنگ بود؛ چیز زیادی در یادم نیست، اما وقت بمباران میرفتیم زیر پتو.» میخواهد خانه را آماده کند، غذا بپزد و آنها که در تهران ماندهاند را دعوت کند. او هم میترسد مانند همه. چه آنها که در تهراناند و چه دیگرانی که در سایر شهرها منتظرند.
صدای «سحر» پشت پیامهای صوتی ارسالیاش میلرزد. در پیام صوتی صدای پدافند کنار لرزش صدایش نشسته. او از بعدازظهر پنجشنبه، ۲۹ خرداد که کمابیش اینترنت وصل شد، بیش از ۶۰ تماس را پاسخ داده و صدای آدمها بوده. صدای آنها که از عزیزانشان در پایتخت بیخبرند. «صداها را ضبط میکنم، جملاتی در همه آنها مشترک است. دوستت دارم، مراقب خودت باش، ما خوبیم، به امید دیدنت.» او در مرکز شهر تهران است؛ جاییکه 10 شب است آسمان صاف و پرستاره به خود ندیده.
در اینستاگرام مانند سحر و شاهد افراد بسیاری هستند. کسانیکه شماره تماسشان را گذاشتهاند تا صدای کسانی باشند که بیخبر از عزیزانشان هستند.
تصویر کافهها و کتابفروشیهایی که هنوز بازند، در کنار ساختمانهای ویران قرار گرفته. سارا در کرج، شهری که بارها با بمبها و جنگندهها لرزیده از زندگی میگوید، از اینکه باید کیک درست کند و عصر سری به کسانی بزند که از ترس جنگ به کرج آمدهاند.
شهرهای دیگر هم بارها در روزهای اخیر لرزیدهاند و اسرائیل هیچ شهری را از شر جنگندهها و آتش جنگ رها نکرده، پنجشنبهشب، ۲۹ خرداد، اعلام تخلیه شهرک صنعتی سپیدرود در رشت هم صادر شد و صدای انفجار کیلومترها دورتر از این شهرک را هم لرزاند. در گرگان پدافند فعال شد و خبر انفجار در نوشهر هم آمد. حالا شهرهایی در شمال که مأمن بسیاری از تهرانیهای جنگزده بودند هم زیر آتشاند.
هیچچیز بدتر از بیخبری نیست
وضعیت برای آنها که در خارج از کشور خبر جنگ را شنیدند نیز بهتآور بود. مانند «فاطمه» که ساکن برلین است و سحرگاه جمعه، ۲۳ خرداد، خبر را از دوست غیرایرانیاش شنید. «یکی از دوستان غیرایرانیام با شتاب به سراغم آمد، صفحه تلفن همراهش را نشانم داد و با نگرانی گفت: «شهر تو را بمباران کردهاند! این تصویر تهران است!» ابتدا دچار شوک شدم. باور نمیکردم. تهران؟ ایران؟ شاید اشتباهی شده باشد. شب گذشته همهچیز آرام بود، هیچ نشانهای از آغاز جنگ در میان نبود. اما متأسفانه واقعیت داشت. به خانواده و دوستانم زنگ زدم، فکر میکردیم تمام شود، اما حالا یک هفته است.»
خانه پدر و مادر فاطمه در غرب تهران است، همان منطقهای که از نخستین اهداف حمله بود. «آنها در نزدیکی منطقهای زندگی میکنند که انبار نفت در آن هدف قرار گرفت و صدای انفجارها، مهیب و هولناک بود. فردای آن روز تصمیم گرفتند شهر را ترک کنند. در تمام لحظات از طریق تماس تلفنی همراهشان بودم و حتی از آنسوی خط صداهایی از جنگ شنیدم. تلاش کردم با بسیاری از دوستانم تماس بگیرم؛ اما برخی هنوز پاسخی ندادهاند. تنها میتوانم امیدوار باشم که حالشان خوب است.»
او میگوید برخی از مردم در برلین با مهربانی و همدلی سراغشان را میگیرند. بیشترشان مخالف جنگاند و میگویند آغاز جنگی تازه در این جهان، فاجعهای دیگر است. «یکی از تأثیرگذارترین واکنشها از سوی یکی از همکاران غیرایرانیام بود؛ با چشمانی اشکبار گفت: «هیچکس سزاوار نیست در جنگ زندگی کند و با چنان رنجی روبهرو شود.» جانفرساترین تجربه اما، زمانیست که بهخاطر قطع اینترنت یا اختلال در تماسهای تلفنی، از ارتباط با خانواده و دوستانمان محروم میشویم. هنوز نتوانستهام با برادرم یا برخی اعضای خانوادهام تماس بگیرم. ما ایرانیانِ دور از وطن، اغلب با یکدیگر در تماسیم؛ از راههای ارتباط با خانواده میپرسیم یا میکوشیم برای کمک به آنها راهی پیدا کنیم.»
او میگوید این روزها حسی دوگانه را بهصورتی مداوم تجربه کرده. در آنسوی خط، بر صفحهای کوچک، جنگی در جریان است و عزیزانش در معرض خطرند؛ اما در برابر چشمانش در واقعیتی که در آن ایستاده، زندگی با نهایت عادی بودن پیش میرود. مردم از برنامههای آخر هفتهشان میگویند، از بیخوابی شب گذشته، یا از اینکه باید به خرید بروند. انگار جهان، دو تصویر موازی است که با هیچ کوششی کنار هم نمینشینند.
خانه دور است و دورتر میشود
«الهه» که چند هفته قبل برای دفاع از پایاننامه دکتریاش به اتریش رفت هم در این یک هفته مدام از خود پرسیده «اگر ایران بودم، بهتر نبود؟» و در پاسخ به خود گفته «اگر ایران هم بودم، احتمالاً تصمیم میگرفتم هر طور شده، فرار کنم.» «بدبختانه وقتی خارج از ایرانی و اتفاقی در ایران میافتد، فلج میشوی و زندگی عادی مختل میشود و مدام فکر میکنی که کاش در ایران بودی، کنار خانواده و دوستانت.» او میگوید مدام به این فکر کرده که چقدر خوشحال است از اینکه پدر و مادرش در تهران زندگی نمیکنند، اما دوستان و آشنایان و شهری که دوستش داشته زیر بمباران بیوقفه است. «از فکر خرابی تهران نابود شدهام؛ از فکر خرابی خیابانها، کوچهها و همه جاهایی که زندگیمان آنجا گذشته. از روز اول جنگ صدبار با خودم مرور کردم که چه چیزی در خانه جا گذاشتم و در دلم با آنها خداحافظی کردم. گلدانهایی را که گذاشته بودم در راهرو تا همسایهها به آنها آب بدهند، بوسیدم. در دلم گفتم اگر برگردم و دیگر خانهای در کار نباشد، چه؟»
الهه در هفت روز مرگآور گذشته بارها احساس بیمصرف بودن داشته، حس ناتوانی از اینکه دور است و نمیتواند کاری کند؛ «از دیروز که اینترنت قطع شده، حتی خبر گرفتن از حال آدمها آرزویی دستنیافتنی است. از خانوادهام خبر ندارم، دوستانم هر سه-چهار ساعت پیامی میگذارند و میگویند ما خوبیم. یک لحظه وصل شدیم و باز قطع، ناپدید میشوند. سکوت کانالهای تلگرامی وحشتناک است و مدام از خودم میپرسم در خانهام چه خبر است؟ الان فقط میدانم خانهام از من دور است و مدام دورتر میشود.»
روزهای جنگ هشتساله از مقابلم گذشت
«کاوه» در شهری ساحلی در فرانسه است که روزگاری خود بهسبب جنگ جهانی دوم، هم از سوی آلمان نازی و هم از سوی متفقین بمباران شده، ولی الان هیچ اثری از جنگ نیست و مردم در آرامترین شرایط بهسر میبرند. کاوه آنجاست و بهناگاه خود را در میان سکوتی دیده که از روزهای کرونایی که هر لحظه خبر مرگی را میشنیده و باید اطلاعرسانی هم میکرده، خفهکنندهتر است. کاوه آنجاست، در کنار دریایی آرام و مردمی که تصوری از جنگ ندارند. او هنوز باورش نمیشود و مدام در یک هفته گذشته از خودش پرسیده «چطور ممکن است وسط یک فرایند دیپلماتیک مذاکره و گفتوگو آتش جنگ برافروخته شود؟» «از روزهای نفسگیر کرونایی که واقعاً فکر نمیکردیم زنده از آن بیرون میآییم، زیاد نگذشته. از اولین انفجارهای تهران من بیدار بودم و از طریق خواهرم که تهران زندگی میکند، باخبر شدم. اول سعی کردم او را آرام کنم، ولی تعداد انفجارها و شلیکها که بیشتر شد، اضطراب تمام وجودم را فراگرفت. کاری جز راه رفتن در یک اتاق کوچک از دستم برنمیآمد. هر یکی-دو دقیقه یکبار همه کانالهای تلگرامی را چک میکردم. بعد به سراغ اینستاگرام میرفتم و بعد سراغ توییتر و دوباره حرکت از نو. مدام از خودم میپرسیدم چرا کار به اینجا رسید؟ چهکاری از دستمان برمیآمد و انجام ندادیم که چنین شد؟»
در ذهن کاوه بار دیگر خاطرات جنگ هشتساله زنده شده است. «از بامداد جمعه، ۲۳ خرداد، تا الان تمام لحظههایی که از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به خاطر دارم، برایم مرور شده است. دقیقاً لحظهای را که در بامداد ۳۱ شهریور ۱۳۵۰ وقتی هواپیماهای عراقی به پایگاه چهارم شکاری دزفول حمله کردند و آسمان به رنگهای نارنجی و بنفش و زرد حاصل از شلیک توپهای ضدهوایی درمیآمد، به خاطر دارم. همه آن هشتسالی را که کودکیمان در جنگ سپری شد و شاهد تخریب خوزستان بودیم، دوباره از ذهن گذراندم. حالا تکرار تخریب دوباره مملکت…. اینکه دمبهدم اخبار را رصد کنم و حال بستگان و خویشاوندانم را جویا شوم و دست به دعا باشم، ولی هیچکار دیگری، بهویژه دفاع از مملکتم، نتوانم انجام دهم، سخت است. شاید هنوز نفس میکشم، اما این روزها خفهشدن را تجربه کردم و سکوتی مستمر را.»
پارک ملت یکی از جاهایی است که برای چادر زدن و اسکان مسافران در رشت در نظر گرفته شده. چند خانواده از تهران، کاشان و مشهد در بیرون از چادرهایشان نشستهاند. کاشانیها و مشهدیها از قبل از شروع جنگ برای مسافرت به رشت آمده بودند و قرار است به شهرشان برگردند. اما دلیل آمدن تهرانیها بمب و موشک است. یک زن و مرد جوان بههمراه دختر 9سالهشان، در سکوت روی صندلیهایی که از تهران با خود آوردهاند نشستهاند و حرفی با هم نمیزنند. دو روز است که خانه و زندگیشان را در محله شادمان رها کردهاند و به رشت آمدهاند. مادر خانواده درباره لحظهای که تصمیم گرفتند از تهران خارج شوند به «پیام ما» میگوید: «از همان روز اول گفتم که باید برویم. اما انگار امید داشتیم که این حملهها بخوابد و اوضاع آرام شود. وقتی فرودگاه مهرآباد را که نزدیک خانه ما بود زدند، تصمیممان قطعیتر شد.» آنها هفت ساعت در ترافیک تهران تا قزوین ماندند و از خستگی راه، یک شب را در قزوین گذراندند و روز بعد بهسمت رشت راه افتادند. ماشینشان از وسایل پر است. مادر خانواده میگوید: «نمیشد همه زندگی را در ماشین جا داد. با خودمان مدارک، لباس و ظرف و ظروف آوردیم و استرس و نگرانی.» پدر خانواده از آنطرف با ناامیدی میگوید: «نشد سازهایم را با خودم بیاورم. سهتار و تار و تنبورم را که از جانم بیشتر دوستشان دارم، گذاشتم و آمدم.» از دخترشان که درباره حسوحالش میپرسم، میگوید: «بمب و موشک که میزدند خیلی میترسیدم، اما ضدهوایی که ترس ندارد.» مادر میخندد و میگوید دختر کرد شجاع است. تمام اقوامشان در کردستان زندگی میکنند. اما آنجا هم امن نیست که بخواهند به آنجا بروند.
زوج میانسال دیگری کمی آنطرفتر چادر زدهاند. آنها هم از تهران، محله شهران آمدهاند. فرزندانشان خارج از کشورند و اقوام زیادی در ایران برایشان نمانده است. میگویند همسایهشان هم یک دختر تنها و بیسرپرست بوده که جایی برای رفتن نداشته، اما هر چقدر اصرار کردهاند که همراهشان بیاید قبول نکرده است.
وعدههای توخالی و مشکلات اسکان
از همان روزهای ابتدایی حمله اسرائیل به ایران، برخی اقامتگاهها از جمله اقامتگاههای گیلان، اعلام کردند به افرادی که جایی برای ماندن ندارند، بهطور رایگان اقامت میدهند. بااینحال، هر دو خانواده میگویند تماس آنها با این اقامتگاهها بینتیجه بوده است. پدر خانواده اول میگوید: «به چند تا از جاهایی که یک بازیگر در اینستاگرام معرفی کرده بود، زنگ زدم. همه میگفتند پر شده یا از قبل رزرو شده است. بهنظرم میخواستند دست به سرمان کنند. اینها را در اینستاگرام گفتند که فقط بگویند ما هم یک کاری کردیم. حتی دو نفرشان گفتند در واتساپ پیام بدهید، ولی آن شمارههایی که به ما دادند اصلاً واتساپ نداشتند.» برخی از این اقامتگاهها در پاسخ به تماس «پیام ما» اعلام کردند ظرفیتشان پر شده است. این درحالیاست که در روزهای گذشته بعضی از صفحات اینستاگرامی که اقامتگاههای رایگان را به مردم معرفی کرده بودند، بابت این ماجرا ابراز تأسف کردهاند. آنها پس از معرفی متوجه شدند شماری از این اقامتگاهها فقط یک شب را رایگان حساب میکنند یا تنها 50 درصد تخفیف میدهند.
همین پارکی هم که به مسافران جنگ اجازه چادر زدن و اسکان را داده است، خالی از ایراد نیست. درِ ورودی محل اسکان، شبهنگام در ساعت ۲۰:۳۰ باز میشود و دوباره صبح ساعت ۹:۰۰ همه را بیرون میکنند. یعنی از ساعت 9 صبح تا ساعت ۲۰:۳۰ شب، مردم بیپناه باید در خیابانها سرگردان بمانند. نگهبان پارک دراینباره به «پیام ما» میگوید: «شهردار منطقه 3 امروز(سهشنبه) برای بازدید آمده بود و گفت قرار است محل اسکان را 24ساعته کنند. اگر ظرفیت اینجا پر شود، دو پارک دیگر را هم در رشت برای چادر زدن باز میکنند.»
تهران-رشت؛ چهار میلیون تومان
مساجد و برخی مدارس هم برای اسکان معرفی شدهاند، اما با روند افزایشی ورود غیربومیان به گیلان، این اماکن هم بهزودی پر میشوند. یکی از تهرانیهایی که در پارک ملت چادر زده است، میگوید: «با پیدا شدن یک شب یا دو شب اقامتگاه برای من مشکل حل نمیشود. باید فکری به حال همه مردمی که به اینجا میآیند، بشود. تا چند روز دیگر اوضاع از کنترل خارج میشود و حتماً گرانی و کمبود موادغذایی به اینجا هم میرسد.» همسرش توضیح میدهد که در همان روز اول جنگ در تهران، قیمت نان لواش و مرغ دو برابر شد و در گیلان هم بعضی اقلام بهصورت سلیقهای گران شده است. همسرش در تأیید میگوید: «رفتم سیگار بخرم. سیگاری را که 30 هزار تومان بود، 48 هزار تومان میداد. میگفت دو روز است کسی این سیگار را نمیفروشد، برای همین من گران کردهام. اگر نمیخواهی نخر.»
این گرانیهای سلیقهای و بیضابطه به کرایه تاکسیهای خطی هم رسیده است. یکی از دانشجویانی که موفق شده خود را از تهران به رشت و پیش خانواده برساند، میگوید از ترمینال آزادی، ماشینهای خطی زرد، نفری چهار میلیون تومان میگرفتند و چهار نفر سوار میکردند. درحالیکه این هزینه در حالت عادی حدود 700هزار تومان است و رانندهها سه مسافر سوار میکنند.
این اولینبار نیست که استان گیلان مقصد کوچ اجباری مردم دیگر شهرهای ایران شده است. در دوران جنگ ایران و عراق، شمار زیادی از مردم جنوب کشور و عربزبان ایران بهناچار به گیلان مهاجرت کردند. یکی از ساکنان قدیمی لاهیجان درباره وضعیت آن روزها به «پیام ما» میگوید: «آن زمان مساجد و مدارس را تبدیل به محل اسکان کرده بودند. در رودسر هم یادم است که یک منطقه را به جنگزدهها اختصاص داده بودند. اما هزینهها بهطورکل پایین بود و مردم توان یک ماه یا حتی بیشتر ماندن در مهمانخانهها را داشتند. در خانه مردم هم به روی جنوبیهایی که آمده بودند، باز بود. یادم است همیشه به آنها خارج از نوبت یا رایگان نان میدادند. خانوادهها آنها را برای شام و نهار به خانهشان دعوت میکردند و همدلی و همکاری خیلی زیادتر بود.» در طول هشت سال جنگ بین ایران و عراق تنها یکبار گیلان مورد حمله عراقیها قرار گرفت. تا به امروز هم هیچکدام از نقاط گیلان از حمله اسرائیل آسیب ندیده، اما وضعیت غیرقابلپیشبینی است. در روزهای گذشته پدافندهای انزلی دو بار فعال شدند و چهارشنبهشب هم برای اولینبار پدافندهای رشت آسمان را روشن کردند.
سؤال نگرانکننده این است که آیا گیلان، بدون زیرساختهای ابتدایی پذیرش مسافران، بدون پناهگاه امن برای شرایط جنگی و بدون برنامهریزی جدی میتواند بار هجرت هزاران ایرانی بدون سرپناه را برای مدتی نامعلوم به دوش بکشد؟
