بایگانی

رنگ زخم‌ها

هنر و جنگ تاریخچه‌ای عمیق و درهم‌تنیده دارند. جنگ اگرچه ویرانی به‌همراه دارد، اما منبع قدرتمندی برای الهام‌بخشی بوده و بیان هنری را به شکل‌های عمیقی دگرگون کرده است. آثار هنری در زمان جنگ و پس‌ازآن معمولاً به موضوعاتی چون رنج، مقاومت، تأثیر خشونت و صلح می‌پردازند.

در طول تاریخ، هنرمندان با خلاقیتی که بازتاب‌دهنده تأثیرات عاطفی، روانی و اجتماعی جنگ است، به تراژدی‌های جنگ پاسخ داده‌اند. جنگ بستری پراحساس فراهم می‌کند که اغلب هنرمندان را به کاوش در موضوعات و روش‌های جدید ترغیب می‌کند. در زمان جنگ، هنرمندان به‌طور مستقیم شاهد و تجربه‌کننده واقعیت‌های سخت درگیری‌ها هستند و این تجربه به‌شدت بر آثارشان تأثیر می‌گذارد. بسیاری از مهمترین جنبش‌های هنری مانند دادائیسم و سوررئالیسم در پاسخ به ضربه‌های روانی جنگ شکل گرفته‌اند.

فراتر از این جنبش‌ها، جنگ همچنان الهام‌بخش هنرمندان معاصر است. درگیری‌های امروزی مانند سوریه باعث بازگشت هنر سیاسی شده که رنج بشری را به تصویر می‌کشد یا خواهان صلح است.


موضوعات تکرارشونده در هنر جنگ

در دوران جنگ و پس از آن، موضوعات خاصی در هنر جنگ غالب می‌شوند. این مضامین تکرارشونده بازتاب‌دهنده پیچیدگی‌های عاطفی و روانی هستند که جنگ به‌وجود می‌آورد.

رنج و آسیب‌های روانی یکی از این موارد است. هنر در زمان جنگ اغلب درد و رنج افرادی را که درگیر درگیری‌ها شده‌اند، به تصویر می‌کشد. قهرمانی و وطن‌پرستی نیز به‌شکل تکرارشونده‌ای در این آثار به چشم می‌خورند. نقاشی ژاک-لوئی داوید به‌نام «ناپلئون در حال عبور از آلپ»، قهرمانی ناپلئون بناپارت را جاودانه کرد و او را به‌عنوان شخصیتی فرمانده و بزرگتر از زندگی نشان می‌دهد. چنین آثار هنری اغلب برای افزایش روحیه و تقویت حس ملی‌گرایی به‌کار می‌روند.

پس از درگیری‌ها، موضوعات تأمل و بهبود بیشتر دیده می‌شوند. نقاشی «گرنیکا» اثر پابلو پیکاسو (۱۹۳۷)، که واکنشی به بمباران شهر باسک در جریان جنگ داخلی اسپانیا است، هم محکومیتی علیه جنگ و هم تأملی بر پیامدهای ویرانگر آن است. در دوران معاصر، هنر پس از جنگ اغلب به مصالحه و فرایند بهبودی می‌پردازد و به‌عنوان ابزاری برای بازسازی اجتماعی و فرهنگی عمل می‌کند.


وضعیت هنر تجسمی پیش و پس از بحران سوریه

جنگ تأثیر خود را بر هنر تجسمی سوریه به‌شکل قابل‌ملموسی گذاشت. مرکز مداد که یکی از مراکز پژوهشی سوری است، چند سال پیش در یکی از پژوهش‌های خود نوشته بود پیش از آغاز بحران‌ها، هنر تجسمی سوریه جایگاه برجسته‌ای در فرهنگ کشور داشت و با حمایت دولت و نهادهای فرهنگی، گالری‌ها و جامعه مدنی فعال بود. اما آغاز جنگ، فعالیت‌های هنری را برای چند سال متوقف و بسیاری از هنرمندان را به ترک کشور واداشت. پس از سال‌های اولیه سکون، از حدود ۲۰۱۷ به‌بعد تحرک جدیدی در هنر تجسمی در شهرهای امن سوریه شکل گرفت و گالری‌ها دوباره بازگشایی شدند.
این مرکز نوشته است: جنگ سوریه تأثیر قابل‌توجهی بر موضوعات هنری گذاشته است، اما همه هنرمندان آثارشان را به‌صورت مستقیم درباره جنگ خلق نمی‌کنند؛ برخی همچنان سبک و شیوه قبلی خود را حفظ کرده‌اند. هنرمندانی مانند یوسف عبدلکی، ادوارد شهدا، نزار صابور و خلیل صویلح با زبان‌های مختلف و با نمادهای مختلف جنگ، خشونت، رنج و امید را به تصویر کشیده‌اند. مجسمه‌سازانی چون مصطفی علی، فادی یازجی و عمران یوسف آثار قوی و تأمل‌برانگیزی از ویرانی و پیامدهای انسانی جنگ عرضه کرده‌اند. برخی آثار به‌شکل استعاری و تعبیرگونه، مانند نمایش «فریادی در پاریس» اسعد اعرابی و نقاشی‌های عبدالحمید فیاض، بازتاب‌دهنده وقایع تلخ جنگ و تأثیرات روحی آن بر مردم هستند. همچنین، هنرمندانی مانند یاسر صافی و علاء حمامه با سبک‌های نوگرا و استفاده از اشیای روزمره، تصویری جدید و متفاوت از شرایط بحران ارائه داده‌اند.


هنر تجسمی سوریه در خارج از کشور

در این پژوهش آمده در پی جنگ، بسیاری از هنرمندان سوری به اروپا و کشورهای دیگر مهاجرت کردند و در آنجا فعالیت‌های هنری خود را ادامه دادند. هنرمندانی که در خارج ساکن شدند، بعضاً به‌دلیل شرایط جنگ، به موضوعات مرتبط با بحران و مهاجرت روی آوردند و برخی دیگر تحت حمایت مؤسسات فرهنگی گالری‌ها و نمایشگاه‌های متعددی برپا کردند. بااین‌حال، سطح و کیفیت این آثار متفاوت است و برخی کارها بیشتر جنبه تبلیغاتی و همسویی با رویدادها داشته‌اند تا منطق هنری واقعی. بطرس معری، هنرمند سوری مقیم آلمان، به این موضوع اشاره دارد که بسیاری آثار تولیدشده در این دوره در خارج از کشور تابع روند تجاری و تبلیغاتی بوده‌اند و تنها برخی آثار ارزش هنری و منطق تجسمی واقعی دارند.


تاریخچه‌ای از احساسات

تجربه مستقیم یکی از عوامل مهم در اعتبار هنر رسمی جنگ است؛ «نور زنطه»، هنرمند سوری است که چنین تجربه‌ای دارد.

او که در سال ۱۹۸۹ در حمص به دنیا آمده است، در ماه‌های نخست جنگ داخلی شاهد نقض حقوق کشورش بود. نقطه‌عطف زمانی بود که معترضان در شهرش، در ۱۹ آوریل ۲۰۱۱، دور برج ساعت مرکزی تجمع کردند؛ همان سالی که او از دانشکده هنرهای زیبا در دانشگاه دمشق فارغ‌التحصیل شد. آن زمان حداقل ۱۷ نفر از معترضان در «کشتار برج ساعت» کشته شدند که به لحظه‌ای تعیین‌کننده در درگیری‌ها تبدیل شد.

او سال ۲۰۲۰ در مصاحبه‌ای گفته بود اگرچه بابت مهاجرتش احساس گناه داشت، اما امیدش را از دست نداد که آثارش بتوانند تأثیری در این درگیری داشته باشند: «وقتی موضوع جنگ و تخریب آن را در نقاشی‌ام بیان می‌کنم، این کار به‌شکل غریزی اتفاق می‌افتد.» او گفته بود کارهایش درباره قربانیانی است که فرصت نکرده‌اند داستان‌های رنجشان را تمام کنند و او وظیفه انجام این کار را دارد: «هدفم زیبایی نیست. این تاریخچه احساسات من است در واکنش به جنگ سوریه، و هیچ‌کدام از اینها زیبا نیست.»

مانند نور هنرمندان بسیاری این کار را انجام داده‌اند. «سلافه حجازی»، هنرمند دیجیتال سوری پس از جنگ به برلین مهاجرت کرد. او در دوران کاری‌اش می‌دانست که هر لحظه ممکن است مأموران به خانه‌اش بیایند و بخواهند وسایلش را تفتیش کنند. درنتیجه، او برای ادامه کار هنر دیجیتال را انتخاب کرد. آثار او بیشتر درباره تجربه‌های انسانی در شرایط جنگ و خشونت است و نه‌فقط داستان شخصی یا صرفاً سوریه.

«تمام عزام»، نقاش سوری، نیز با ترکیب آثار مشهور هنری با تصاویر ویرانی‌های جنگ سوریه به شهرت جهانی رسید. او معتقد بود رنج مردم فقط مختص سوریه نیست و در سراسر جهان دیده می‌شود. آثار عزام درباره جنگ و تبعات آن است، اما می‌خواهد ارتباطی انسانی و جهانی با مخاطبان برقرار کند.

آنچه در این آثار دیده می‌شود، فراتر از بازنمایی رنج است؛ آنها حافظان حافظه‌اند. جنگ اگرچه خانه‌های عده‌ای از آنان را ویران کرد، اما نتوانست صدایشان را خاموش کند. هنر آنها سندی زنده از تاریخ جنگ است؛ روایت‌هایی که نگرشی تازه به صلح و پلیدی جنگ بوده و هستند.

چرخ گردشگری دیگر نمی‌چرخد

«در دو هفته‌ای که پروازها لغو شد، بیش از ۳۰ هزار نفر از سفر بازماندند و شرکت‌های هواپیمایی و اقامتگاه‌ها بیش از ۶۰۰ میلیارد تومان به مسافران بدهکار شدند.» این آمار را «حرمت‌الله رفیعی»، رئیس انجمن صنفی دفاتر خدمات مسافرتی، اعلام کرده است. در شرایط جنگی پیش‌آمده لغو پروازها و تورهای خروجی و داخلی تنها یکی از آسیب‌هایی بود که به بخش گردشگری کشور وارد شد. هرچند بودند اقامتگاه‌ها و هتل‌هایی که با اسکان مسافرانی که از شهرهای پرتنش از جمله تهران به شهرهای امن‌تر سفر کردند، توانستند تا حدودی بحران را مدیریت کنند. اما در نگاهی کلی‌ و بلندمدت، باید گفت گردشگری ایران با بحران و شوکی بزرگ روبه‌رو شده است؛ شوکی که بسیاری از فعالان گردشگری آن را با بحران ایجادشده در دوران کرونا و تعطیلی کامل گردشگری مقایسه می‌کنند.

 

آسیب به گردشگری تنها خسارت مالی نیست

«امیررضا اعتمادی»، عضو اتاق بازرگانی ایران، در یادداشتی که در ماهنامه پیوست منتشر شده با نگاهی اقتصادی، تحلیلی از وضعیت گردشگری ایران و آسیب‌های ناشی از جنگ بر آن ارائه داده است. براساس داده‌های این یادداشت: «تعلیق کامل پروازهای تجاری بر فراز ایران از ۲۴ خرداد تا ۱۳ تیر ۱۴۰۴، که به‌مدت ۲۰ روز به طول انجامید، خسارتی بالغ‌بر ۹ هزار و ۶۰۰ میلیارد تومان به اقتصاد کشور تحمیل کرد و ضعف‌های ساختاری در دو صنعت کلیدی هوانوردی و گردشگری را آشکار ساخت.» براساس این نوشته این وضعیت روزانه ۴۸۰ میلیارد تومان ضرر مستقیم به صنعت هوایی وارد کرد. این یادداشت به موضوع تعدیل نیرو در این بخش هم اشاره کرده: «لغو بیش از ۵۰۰ پرواز روزانه، شرکت‌های خدمات فرودگاهی را با کاهش ۷۰ درصدی درآمد روبه‌رو کرده که این امر به تعدیل ۲۰ تا ۳۰ درصدی نیروی انسانی متخصص در این بخش انجامیده است.» اعتمادی معتقد است آسیب‌های ناشی از این مقطع کوتاه بحرانی تنها منجر به خسارات مالی نشده است. او به خروج سرمایه انسانی متخصص از این بخش و در پی آن کاهش کیفیت خدمات به‌ویژه در صنعت حمل‌و‌نقل هوایی اشاره کرده است. به‌اعتقاد او، «وابستگی شدید به بازار خارجی و بازپرداخت‌های ناتمام بلیت‌ها، باعث شده است گردشگری ایران به «مرحله مرگ اقتصادی» وارد شود. فقدان بسته‌های ترکیبی گردشگری داخلی، جریان درآمدی جایگزین را محدود کرد و عملاً چرخه نقدینگی را قطع کرد.» او از توسعه بومگردی‌ها و تورهای داخلی به‌عنوان راهکاری برای کاهش آسیب بحران‌های مشابه یاد کرده است. نکته دیگری که مورد تأکید قرار گرفته: «تأخیر در بازپرداخت نقدی بلیت‌ها (در برخی موارد بیش از ۳۰ روز) اعتماد عمومی را تضعیف کرد و ریسک افت تقاضای پسابحران را تقویت کرد. شفافیت فرایند بازپرداخت و تضمین زمان‌بندی مشخص، شرط لازم برای بازگشت سریع تقاضای مسافران است و باید به‌عنوان اولویت در سیاستگذاری مدنظر قرار گیرد.» او بر این باور است که با مدیریت هوشمندانه نقدینگی، پوشش ریسک، تنوع‌بخشی بازار و سرمایه‌گذاری در نیروی متخصص، می‌توان علاوه‌بر جبران خسارات، پایه‌های این دو موتور حیاتی اقتصاد (صنعت هوایی و گردشگری) را برای مواجهه با بحران‌های آینده تقویت کرد.

 

سرمایه انسانی گردشگری؛ از بیکاری ناگزیر تا تعدیل نیرو

تعدیل نیرو شاید نخستین راهکار مواجهه با شرایط بحرانی در بسیاری از کسب‌وکارها باشد. بخش گردشگری هم در روزهای پس از جنگ از این قاعده مستثنا نبود. در‌حالی‌که بسیاری از سرمایه انسانی شرکت‌ها پس از اعلام آتش‌بس و شروع فعالیت پس از ۱۲ روز، متوجه شدند بیکار شده‌اند، یکی از بزرگترین پلتفرم‌های بخش گردشگری نیز ۴۵ درصد از کارکنان خود را تعدیل کرد؛ اتفاقی که بازتاب بسیاری در شبکه‌های اجتماعی پیدا کرد. حالا که گردشگری در آستانه رکودی است که نمی‌توان پایانی برای آن پیش‌بینی کرد، سرمایه انسانی این حوزه شاید بیش و پیش از سرمایه اقتصادی آن در معرض آسیب باشد. همان اتفاقی که در سال‌های شیوع کووید هم افتاد. مهاجرت اجباری نیروهای متخصص این حوزه و ازدست‌دادن سرمایه‌ای که خسارتی جبران‌ناپذیر برای بخش گردشگری محسوب می‌شود. یکی از مهمترین این سرمایه‌ها راهنمایان گردشگری هستند. «مسعود سلمان‌زاده»، عضو هیئت‌مدیره انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران، در گفت‌وگو با «پیام ما» درباره شرایط پیش‌آمده می‌گوید: «راهنمایان گردشگری هم مثل بسیاری از فعالان این حوزه مجبور شدند برنامه‌هایشان را یا لغو کنند یا به تعویق بیندازند. هم در تهران و هم در سراسر کشور، شرایطی مشابه دوران کرونا پیش آمده است. مردم برای دوری از شرایط بحرانی، حتی اگر تور هم خریداری کرده باشند، آن را یا کنسل می‌کنند یا به زمان دیگری موکول می‌کنند. در چنین شرایطی، راهنمایان گردشگری یکی از گروه‌هایی بودند که به‌طور جدی آسیب دیدند و به‌عنوان یکی از حلقه‌های اصلی زنجیره ارزش گردشگری، بدون شک ضربه بزرگی خوردند.» در بحران کرونا به‌رغم اینکه شاید بزرگترین کوچ شغلی در این صنف اتفاق افتاد، دولت هیچ حمایتی از راهنمایان گردشگری نکرد و حالا هم آنها چندان امیدی به این حمایت‌ها ندارند: «همیشه از سوی مسئولان عنوان می‌شود که راهنمایان، سفیران فرهنگی و پیشانی گردشگری کشور هستند، اما در عمل، حمایتی از آنها نمی‌شود. این افراد خسارت دیده‌اند و بازگرداندن شرایط به حالت عادی زمان‌بر است و تا بهبود شرایط، راهنما بیکار می‌ماند. راهنمای گردشگری باید چه کند؟ چه حمایتی از او می‌شود؟ پاسخ این است: هیچ. قطعاً در این مدت، بسیاری از فعالان این حرفه، به‌دلیل مشکلات مالی و نبود امنیت شغلی، از این شغل فاصله می‌گیرند و به سراغ کار دیگری می‌روند.» او در ادامه می‌گوید: «ما هم به‌عنوان انجمن صنفی، دستمان بسته است و کاری نمی‌توانیم انجام دهیم. در حال مذاکره با وزارتخانه هستیم تا ببینیم آیا کمکی صورت می‌گیرد یا نه. فعلاً همه‌چیز در وضعیت اضطرار قرار دارد و امکان برنامه‌ریزی برای آینده وجود ندارد. راهنمایان گردشگری، هم از نظر شغلی آسیب دیده‌اند و هم از نظر روحی، با این‌همه فکر نمی‌کنم وزارت میراث‌فرهنگی هم حمایت خاصی از راهنمایان داشته باشد.»

سلمان‌زاده درباره بیمه راهنمایان که تا حدودی در سال‌های گذشته به نتیجه رسیده است و اینکه آیا حمایت بیمه‌ای در دوران بیکاری راهنمایان شامل حال آنها می‌شود یا نه، می‌گوید: «بیمه راهنمایان، خویش‌فرماست و فقط بیمه درمان، بازنشستگی و ازکارافتادگی داریم. چون حق بیمه ما ۲۷ درصدی است، مشمول بیمه بیکاری نمی‌شویم. بیمه بیکاری مربوط به کسانی است که ۳۰ درصد پرداخت می‌کنند. درعین‌حال، ما امیدوار بودیم سازمان تأمین اجتماعی مثل بانک‌ها، فرصت و مهلتی برای پرداخت حق بیمه بدهد، اما چنین اتفاقی نیفتاد. بیمه از حق خودش نمی‌گذرد و حمایتی هم نکرده است.» به‌گفته او، بالغ‌بر ۹۵ درصد از راهنمایان گردشگری که تنها به این شغل مشغول بودند بیکار شده‌اند، در شرایطی که حتی تور خروجی هم برگزار نمی‌شود؛ چون هنوز شرایط به ثبات لازم نرسیده و مسافران ترجیح می‌دهند سفر خود را لغو یا به زمان دیگری موکول کنند. راهنمایان گردشگری ناگزیر به پذیرفتن حقیقتی تلخ هستند و در مواجهه با آن یا در انتظار بهبود شرایط می‌مانند و یا برای تأمین معیشت ناگزیر به مهاجرت شغلی می‌شوند.

اما مسئله سرمایه انسانی در گردشگری دامنه وسیع‌تری دارد. هفته گذشته و در نشستی که وزیر گردشگری با فعالان این حوزه داشت، «ابراهیم پورفرج»، رئیس سابق انجمن تورگردانان ایران و از پیشکسوتان بخش خصوصی گردشگری، با بیان اینکه تلاش گسترده‌ای برای احیای بازار ورودی داشته و به همین منظور با شرکت‌های بزرگ خارجی مذاکره کرده است، گفت: «حتی پیشنهاد دادم بلیت و اقامت رایگان بدهیم تا فقط به ایران بیایند و شرایط را ببینند. اما تنها پاسخ دریافتی، از استرالیا بود؛ آن‌هم فقط برای اعزام دو کارمند عادی. در‌حالی‌که در دوره احمدی‌نژاد موفق به دعوت ۱۳۵ نفر از ۴۲ کشور به ایران شدم؛ در آن زمان فضای مثبتی برای تعامل با دنیا وجود داشت. اما امروز حتی کوچکترین امیدی هم دیده نمی‌شود.» او به‌عنوان بزرگترین برگزارکننده تورهای ورودی در ایران درباره وضعیت سرمایه انسانی در این حوزه، به تجربه خود اشاره کرد و گفت: «من زمانی ۸۲ نیروی انسانی در شرکت داشتم؛ امروز فقط شش نفر باقی مانده‌اند. حتی آنها هم از من اجازه می‌خواهند که دیگر نیایند؛ چون کاری برای انجام نیست. گردشگری ایران عملاً تعطیل است. نمی‌خواهم ناامید‌کننده صحبت کنم، اما به‌صراحت می‌گویم حتی تا یک سال آینده هم امیدی به بهبود ندارم. گردشگری ایران اکنون در تاریک‌ترین دوران خود به‌سر می‌برد.»

 

تبعات فرامرزی

آسیب شرایط جنگی به گردشگری و صنعت هوانوردی تنها محدود به ایران نبود. خبرگزاری رویترز به‌نقل از یوروکنترل گزارش داده که حدود یک‌هزار و ۸۰۰ پرواز بین اروپا و خاورمیانه تحت‌تأثیر قرار گرفته است. ازاین‌میان، حدود ۶۵۰ پرواز در زمانی که آسمان ایران بسته بود، لغو شده‌اند. این خبرگزاری تأکید کرده است با توجه به بسته‌بودن حریم هوایی روسیه و اوکراین، خاورمیانه به یکی از مسیرهای کلیدی برای پروازهای بین‌المللی بین اروپا و آسیا تبدیل شده بود و با بسته‌ شدن آسمان بخشی از این منطقه، بخش قابل‌توجهی از این پروازها لغو شدند و یا با هزینه بالاتر سوخت مجبور به جایگزینی مسیر دیگری برای پرواز شدند.

نکته قابل‌تأمل اما گزارشی است که در سایت بانکوک‌پست و در زمان بسته‌ بودن حریم هوایی ایران منتشر شده است. مقامات گردشگری تایلند نسبت به لغو پروازها و تورهای خاورمیانه ابراز نگرانی کرده و اعلام کرده‌اند تداوم این شرایط به گردشگری این کشور آسیب می‌زند. براساس این گزارش درصورت تداوم شرایط و بسته شدن حریم هوایی خاورمیانه، ورود مسافران از پنج بازار کلیدی به این کشور می‌تواند ۵۰ درصد کاهش پیدا کند. «تاپانی کیاتفایبول»، رئیس سازمان گردشگری تایلند، گفته است درگیری در خاورمیانه تأثیر گسترده‌ای بر سفرهای هوایی منطقه داشته و اعلام کرده پنج بازار (ایران، عراق، اردن، لبنان و سوریه) هفت درصد از گردشگران ژوئن ۲۰۲۴ تایلند را تشکیل می‌دهند. به باور او، ورود از این پنج بازار ممکن است با تشدید درگیری‌ها ۳۰ تا ۵۰ درصد کاهش پیدا کند. او نسبت به تأثیر کوتاه‌مدت جنگ ایران و اسرائیل بر گردشگری کشورش ابراز نگرانی کرده، اما معتقد است در بلندمدت ممکن است بر بازار گردشگری در خاورمیانه تأثیر بگذارد.

در شرایطی که واقع‌بینی و اتخاذ تصمیمات درست برای بحران ناشی از جنگ در گردشگری ضرورتی انکارناپذیر است، مسئولان این بخش با تکیه بر کلیات سعی دارند تا با بحران موجود مواجه شوند. دیروز «انوشیروان محسنی‌بندپی»، معاون گردشگری وزارت میراث‌فرهنگی، در نشست مشترک وزیر با مدیران معاونت گردشگری، با اشاره به ظرفیت‌های بی‌نظیر گردشگری در اقتصاد مقاومتی و توسعه پایدار، گفته است: «گردشگری، تنها صنعتی است که هم‌زمان اشتغال‌زا، درآمدزا و هویت‌ساز است؛ صنعتی که اگر با نگاه علمی، مدیریتی هدفمند و مشارکت اجتماعی هدایت شود، می‌تواند موتور محرک اقتصاد ملی و نماد دیپلماسی فرهنگی ایران باشد. گرچه گردشگری به‌واسطه شرایط بین‌المللی، بعضاً تحت‌تأثیر بحران‌های سیاسی، امنیتی و محدودیت‌های اجتماعی قرار می‌گیرد، اما این واقعیت نه تهدید بلکه فرصتی برای بازاندیشی، نوآوری و خلق الگوهای بومی مدیریت گردشگری است.» او دوم تیرماه از آغاز فرایند تدوین بسته‌های حمایتی برای تقویت تأسیسات گردشگری خبر داده و گفته بود: «براساس تصمیمات اتخاذشده در هیئت دولت، تهیه بسته‌های حمایتی هدفمند برای جبران خسارات و ایجاد انگیزه برای تداوم فعالیت تأسیسات گردشگری در دستورکار قرار گرفته است.» اما تا به امروز جزئیاتی از این بسته حمایتی منتشر نشده است و مشخص نیست حمایت صورت‌گرفته از تأسیسات گردشگری بر کدام بخش متمرکز است و به چه شکلی خواهد بود. اما آنچه روشن است، نیاز به حمایت از شاغلین این بخش و سرمایه‌های انسانی است که در بحران‌های گذشته از سوی دولت تنها گذاشته شدند و خود به‌تنهایی با تبعات بحران‌ها مواجه شدند. حال باید دید تدبیر اتخاذشده از سوی دولت برای کاهش خسارات ناشی از جنگ در این بخش، چگونه قرار است گردشگری را به‌عنوان نماد دیپلماسی فرهنگی نجات دهد.  

کشف‌وشهود در پهپادهای پشه‌ای

در خبرها آمده چین از یک پهپاد جاسوسی به‌اندازه‌ پشه، با قطر تنها ۰.۶ سانتی‌متر، رونمایی کرده است؛ پهپادی که برای مأموریت‌های پنهان‌کارانه طراحی شده و قادر است بی‌صدا در فضا حرکت کرده و از سوژه‌ها اطلاعات جمع‌آوری کند.

اما این خبر چیزی بیش از یک نوآوری نظامی است. آنچه به‌ظاهر ابزاری مینیاتوری برای جاسوسی است، در عمق خود نشانه‌ ظهور مرحله‌ای تازه از «واقعیت جنگی»‌ست؛ جایی که جنگ دیگر نه‌تنها با انفجار و آتش، بلکه با اشیایی ریز، نامرئی و وانمودکننده پیش می‌رود.

 

اشیای ناپیدا و بازتعریف مرز واقعیت

در سنت فلسفه‌ کلاسیک، ابزارها وسایلی بودند برای درک جهان یا دگرگونی آن. اما از اواخر قرن بیستم، با ظهور پست‌مدرنیسم و نظریه‌های نشانه‌شناسی، اشیا دیگر فقط ابژه نبودند؛ آنها تبدیل به «دال‌هایی» شدند که معانی را می‌سازند، فضاها را بازتعریف می‌کنند و حتی خود واقعیت را تولید می‌کنند.

بودریار در نظام اشیا و وانموده‌ها و وانمودن، از جهشی می‌گوید که در آن اشیا، واقعیت را شبیه‌سازی می‌کنند و نه بازنمایی. پهپاد پشه‌ای نیز از همین سنخ است: چیزی که دیدنی نیست، اما قادر است دیدن را بدل به قدرت کند؛ قدرتی در پوشش «نامرئی بودن». این شیء دیگر در خدمت بازنمایی نیست، بلکه خود خالق صحنه‌ امنیت و تهدید است.

 

از ابزار جنگی تا بدن شبیه‌سازی‌شده

از منظر تحلیل تکنولوژیک، این پهپاد مینیاتوری واجد دو کیفیت اساسی‌ست:

۱. بی‌صدایی و نامرئی‌بودن،

۲. ورود به فضاهای بدن‌مند و خصوصی.

در جنگ‌های کلاسیک، قدرت در دیدن و هدف‌گرفتن بود؛ اما در جنگ اشیای شبیه‌ساز، قدرت در ندیده‌شدن، در «حضور بدون حضور» است.

پشه‌پهپاد، از درز پنجره وارد می‌شود، بی‌صدا، بی‌رد. دیگر توپ و تانک نیست که نشانه‌ جنگ باشد، بلکه حشره‌ای میکروسکوپی‌ست که ممکن است هم‌اکنون روی پوست تو نشسته باشد.

در اینجا بدن انسان نیز دوباره تعریف می‌شود: بدنی که اکنون بخشی از صحنه‌ جنگ است، نه با گلوله، بلکه با نفوذ بی‌صدا. به تعبیر مرلو-پونتی، بدن در تعامل با فضا معنا می‌یابد، اما در این فضا، بدن دیگر نه‌فقط «فاعل»، که «محل نفوذ» است.

 

فناوری، وانمود و قدرت دیدبانی

در نظام رسانه‌ای امروز، قدرت صرفاً با حمله یا نفوذ تعریف نمی‌شود. در نظام‌های اطلاعاتی، «رؤیت» خود یک کنش نظامی است. پهپاد پشه‌ای، دیدبانی را بدل به یک حضور فانتوم‌وار می‌کند.

بودریار می‌گوید در عصر وانمود، اصل و بدل دیگر از هم تمییز داده نمی‌شوند. جنگ در چنین شرایطی، دیگر یک رویداد نیست، بلکه یک وانمود مستمر است:

وانمود پیروزی، وانمود حضور، وانمود قدرت.

در اینجا، تکنولوژی‌های ریزمقیاس (نانو، میکرو، واقعیت افزوده، بینایی ماشین) قدرت را نه در اعلان جنگ، بلکه در «بازنویسی واقعیت» قرار می‌دهند.

 

اشیای ریز و زیبایی‌شناسی بقا

از منظر زیبایی‌شناسی جنگ، ما همواره به تصویرهای بزرگ خو کرده‌ایم: تانک، انفجار، آوار. اما اکنون، اشیایی ریز و ناپیدا حامل زیبایی‌شناسی جدیدی از جنگ‌اند؛ زیبایی‌شناسی‌ای که در تقابل با «بقا» تعریف می‌شود، نه مرگ. پهپاد پشه‌ای نه برای کشتن، بلکه برای دیدن است؛ برای ثبت، برای تولید تصویر؛ تصویری که بعدها ممکن است مبنای تصمیم‌های بزرگ سیاسی، اقتصادی یا نظامی شود. در این معنا، جنگ نه‌فقط در میدان، که در صحنه‌ دیدن رخ می‌دهد.

 

«جنگ به‌اندازه‌ پشه»

آیا ممکن است در آینده‌ای نه‌چندان دور، صحنه‌ جنگ دیگر اصلاً صدایی نداشته باشد؟ آیا ممکن است کشوری را اشغال کنند، بدون حتی انفجار؟ بدون تانک؟ تنها با یک دسته‌ نامرئی از پشه‌پهپادهایی که به درون خانه‌ها، موبایل‌ها، بدن‌ها و حافظه‌ها نفوذ می‌کنند؟ شاید.

آنچه مسلم است، این است که «اشیا» دیگر نه ابزاری بی‌طرف، بلکه بازیگرانی فعال‌اند؛ نه در حاشیه که در مرکز واقعیت ما. همان‌طورکه بودریار هشدار می‌دهد: «در عصر وانمود، واقعیت، قربانی نخست است.»

خاطره‌های شکسته در آیینه آینده

در روزهایی که بسیاری از مهاجران افغانستانی بی‌سروصدا ایران را ترک می‌کنند، چیزی فراتر از یک جمعیت در حال خروج است؛ تاریخچه‌ای از هم‌زیستی، تجربه‌ مشترک و پیوندی که نسل‌ها آن را ساخته بودند، آرام‌آرام از میان ما عبور می‌کند؛ بی‌آنکه به آن نگاه کنیم.

مهاجرت همیشه با دو حس همراه است: ناامیدی از ماندن و امید به رفتن. اما مهاجرتی که این روزها از ایران به‌سوی افغانستان در جریان است، اغلب هیچ‌کدام از این دو را ندارد؛ رفتنی‌ست بی‌انتخاب، بی‌برنامه، بی‌پشتوانه. خانواده‌هایی که سال‌ها، حتی دهه‌ها در ایران زندگی کرده‌اند، حالا به مرز بازمی‌گردند؛ نه با چمدان، بلکه با اندوه.

مهاجران افغانستانی سال‌ها در جای‌جای زندگی روزمره‌ ما حضور داشتند، نه در مقام دکتر و استاد بلکه در نقش‌هایی که کمتر دیده می‌شوند: کارگران ساده، سرایداران، شاگردهای مغازه، نظافتچی‌ها و… صداهایی که شنیده نشدند، اما چرخ بسیاری از کارها را در سکوت چرخاندند. حالا همان صداها، یکی‌یکی در حال خاموش شدن‌اند.

این خاموشی اما فقط مسئله‌ امروز نیست. ریشه در پیوندی دارد که فراتر از مرزهای سیاسی، در لایه‌های عمیق تاریخی شکل گرفته است.

در گذشته‌ای نه‌چندان دور، ایران و افغانستان سرزمینی واحد بودند، از دوران امپراتوری‌های هخامنشی و ساسانی گرفته تا سنت فرهنگی مشترکی که در شهرهایی چون هرات، بلخ و نیشابور تنیده شد. زبان فارسی، شعر، نوروز، موسیقی و حتی ساختارهای حکمرانی و فقهی، همه گواه نزدیکی مردمی بودند که بعدها توسط خط‌کشی‌های سیاسی از هم جدا شدند، اما در دل یکدیگر ماندند. مرز تاریخی ما جدایی‌ناپذیر و ادله محکم آن شاهنامه است.

فرهنگ موسوم به «ترکو-پارسی»، که از خراسان بزرگ ریشه گرفت، یکی از ستون‌های تمدن مشترک ماست. در این سنت، ایران و افغانستان نه همسایه، که هم‌خانواده‌اند. پیوندی که در آثار بزرگانی چون مولوی، سنایی و جامی رد پایش مشهود است، امروز در خطر فراموشی است.

حالا این موج جدید مهاجرت، که بی‌ربط نیست اگر آن را مهاجرت داخلی ببینیم، آنچه از بین می‌برد فقط یک نیروی کار ارزان نیست، بلکه بخشی از خاطره‌ جمعی ما، بخشی از آینه‌ای است که خودمان را در آن دیده‌ایم.

کودکانی که در مدارس ایرانی بزرگ شده‌اند، نوجوانانی که فارسی را بی‌غلط می‌نویسند، مادرانی که سال‌ها در خانه‌های ما کار کرده‌اند، ناگهان به‌سمت مرزی رانده می‌شوند که شاید هیچ‌گاه آن سویش را نشناسند.

خاموشی این صداها، اگر بی‌توجه از کنار آن عبور کنیم، فقط ظلم به مهاجران نیست. بی‌توجهی به بخشی از فرهنگ خود ماست. به خاطره‌ای که در حال محو شدن است، بدون آنکه به‌درستی دیده شده باشد.

تبعیدی‌های کوچک

تبعیدی برای حفاظت از دیار

پریسا پرستار و همسرش ارتشی است و ساکن پادگان لویزان هستند. به‌محض شروع جنگ هر دو با دستور آماده‌باش از طرف سازمانشان مواجه شدند. ماهیت شغل آنها به‌گونه‌ای بود که امکان ترک تهران را نداشتند. شدت حملات به پادگان لویزان به‌قدری بود که این زوج از روز نخست جنگ آواره شدند و هر شب در منزل یکی از دوستان بودند. به‌علت شرایط جنگی و دسترسی نداشتن به پزشک کودکان، عفونت گوارشی دیار در طول جنگ ادامه داشت. به‌همین‌علت مهدکودک بیمارستان، دیارِ بیمار را نمی‌پذیرفت و این زوج علاوه‌بر جنگ و آوارگی، درماندگی از نگهداری فرزند بیمارشان را تجربه کردند. پریسا از شرایط دشوارش می‌گوید «ما در تهران غریبیم. کسی نبود تا دیار را نگه دارد. مهدکودک‌های خصوصی تعطیل بودند و مهدکودک بیمارستان هم به‌علت بیماری پسرم، او را نمی‌پذیرفت. مجبور شدم چند روز نخست جنگ را غیبت کنم تا مراقب فرزندم باشم، اما حالش هر روز بدتر می‌شد.» اوضاع برای این زوج به‌قدری پیچیده شد که آنها مجبور شدند در روز ششم جنگ پسرشان را راهی همدان کنند تا از نفیر مرگِ جنگ دور باشد. پریسا از کم‌شدن توانش در مواجهه با دیار می‌گوید: «از فرط استیصال با درخواست‌های طبیعی دیار از کوره درمی‌رفتم. تماس‌های مکرر و زبان عتاب‌آمیز بیمارستان مبنی‌بر لزوم حضورم در بیمارستان، درد مضاعفی بود. بنابراین، خانواده‌ام به تهران آمد و دیار را برد. لحظه جدایی از دیار سخت‌ترین لحظه زندگی‌ام بود. بلافاصله به بیمارستان رفتم و سعی کردم غیبت‌هایم را جبران کنم.» این روزها به‌دلیل غیبت، به پریسا اخطار کتبی داده‌‌اند و با او همچون فردی خاطی برخورد می‌شود. اکنون که آتش‌‌بس شده و این خانواده در کنار هم هستند، پریسا با دیدن رفتارهای پرخاشگرانه‌ای که در پسرش می‌بیند، مردد است که آیا تبعید اجباری دیار در جنگ کار درستی بود یا نه؟

 

تبعات بعید تبعید

 برخی از خانواده‌ها دور کردن کودکان در جنگ را اقدامی حیات‌بخش و لازم می‌دانند. «نگار احمدوند» در رابطه با تبعید کودکان در جنگ معتقد است: «هر تصمیمی درباره تبعید کودکان، با هدف حفظ جان آنها، ممکن است هزینه‌هایی چون جدایی از خانواده و آسیب‌های روانی بلندمدت را به‌دنبال داشته‌ باشد.» این روان‌درمانگر هفت سال نخست زندگی کودک را در شکل‌گیری دلبستگی ایمن و ایجاد حس امنیت در بزرگسالی او بسیار مهم می‌داند. احمدوند تشریح کرد «جدایی‌های ناخواسته منجر به دلبستگی ناایمن در کودکان می‌شود. کودکان این شکل دلبستگی را در بزرگسالی به‌صورت دلبستگی اضطرابی، دلبستگی دوسوگرایانه و دلبستگی اجتنابی بروز می‌دهند. این قبیل مشکلات ارتباطی را در جوانان دهه شصتی که کودکی‌شان را در جنگ ایران و عراق گذرانده‌اند، به‌کرات شاهد هستیم.»

 

بازگشت به مرحله پیشین زندگی

احمدوند تغییر در محل زندگی و مراقب اصلی کودک را به‌مانند زلزله‌ای در جهان بیرونی و درونی کودک می‌داند. احمدوند توضیح داد «رفتارهای قهقرایی شالوده اساسی تغییر رفتار کودکان در جنگ است. ازآنجاکه این حجم از تغییر ناگهانی خارج از ظرفیت روانی کودک است، فرزند رفتارهای قهقرایی از خود نشان می‌دهد‌. در نوجوانان، این رفتار به‌شکل احساس گناه از میل به استقلال بروز می‌کند. در کودکان سنین مدرسه رفتارهای بازگشتی به‌صورت نداشتن تمرکز، بازیگوشی و شب‌ادراری گزارش می‌شود. در کودکان زیر سن مدرسه نیز رفتارهای پسرفتی را به‌شکل انگشت مکیدن، ناخن جویدن، تکرر ادرار، مشکلات خواب و چسبیدن به سینه مادر شاهد هستیم.»

 

آزمون سخت تاب‌آوری

مهرزاد دو فرزند شش و سه ساله دارد‌ و به‌علت شغلش بایست در تهران می‌ماند. بنابراین، مجبور شد هر دو فرزند را از تهران دور کند. دختر سه‌ساله‌اش پیش از جنگ تجربه دوری از مادر را نداشت و به‌بهانه تعطیلات تابستانی و شنا در دریا او را به شمال فرستادند. این داروساز دلیل تبعید کودکانش را نه حفظ جان‌ فرزندانش، که مراقبت از روان آنها دانست؛ چراکه معتقد است «در جنگ‌ نقطه امنی وجود ندارد و ما هیچ نقشی در کاهش خطر مرگ نداشتیم؛ اما می‌توانستیم با دور کردن بچه‌ها، آنها را از اثرات روانی جنگ تا حدی ایمن نگه‌داریم.» «مهرزاد» ضمن امیدواری برای تکرار نشدن جنگ و آسیب‌هایش، این بحران را آزمون خوبی برای بررسی تاب‌آوری والدین و فرزندان می‌داند؛ آزمونی که اثراتش بر روان مهرزاد بیشتر از کودکانش بوده‌ است.

 

در پناه خانه

«سارا امیری»، درمانگر کودک و نوجوان، نظر متفاوتی در مورد تبعید اجباری کودکان دارد. او باور دارد «خانه به‌مثابه مکانی امن، محلی‌ است که والد و فرزند در کنار هم باشند؛ وقتی فاصله جغرافیایی اعضای خانواده را از هم دور می‌کند، مفهوم خانه به‌هم می‌ریزد و امنیت کودکان خدشه‌دار می‌شود.» این درمانگر که خود تجربه زیسته‌ای از کودکی در جنگ ایران و عراق دارد، تروما‌های حل‌نشده دوران کودکی والدین را در بروز خطای رفتاری با کودکانشان در هنگامه جنگ بسیار مهم می‌داند. امیری مشاهده رفتار کودک و با او از احساساتش صحبت کردن را، راه مناسبی برای تشخیص تغییرات رفتاری پس از جنگ در کودکان می‌داند. در این راستا هنردرمانی، نقاشی، کار گروهی، حضور کودکان در فضای اجتماعی کودکانه توسط این روانشناس کودک و نوجوان پیشنهاد می‌شود. امیری جنگ و اثرات مخربش را در نقاشی و شیوه تعامل کودکان با یکدیگر می‌بیند. این روزها تصویر موشک پشت پنجره جزئی از دنیای کودکان شده‌ است و تصور آینده را از منظر چشم کودکان تحت‌تأثیر قرار داده‌ است. 

زیرساخت‌ سبز در سایه جنگ

با فروکش‌کردن گردوغبار میدان نبرد، پرسش بنیادینی پدیدار شد: ایران چگونه می‌تواند از دل این بحران، مسیر توسعه‌ای پایدار، تاب‌آور و نوآورانه را ترسیم کند؟ این پرسش، فراتر از بازسازی فیزیکی، به تغییر پارادایم‌های حکمرانی و چرخش به‌سوی آینده‌ای متفاوت اشاره دارد؛ آینده‌ای که در آن، پایداری محیط‌زیستی، عدالت اقلیمی و امنیت اقتصادی، به‌عنوان ستون‌های اصلی بازآفرینی ملی مدنظر قرار گیرند.

نوشتار حاضر با تمرکز بر پیامدهای جنگ اخیر، به تحلیل تبعات اقتصادی و محیط‌زیستی آن پرداخته و در ادامه، با ارائه راهکارهایی برپایه انرژی‌های تجدیدپذیر، حکمرانی محیط‌زیستی و اقتصاد چرخشی، الگویی برای بازسازی سبز ایران پیشنهاد می‌کند. این الگو ضمن بهره‌گیری از ظرفیت‌های ملی، به تجربه‌های موفق جهانی در عرصه‌ پساجنگ نیز نظر دارد و می‌کوشد از رهگذر بهره‌گیری تلفیقی از منابع داخلی و تجربه‌های بین‌المللی، نقشه راهی برای عبور از بحران و دستیابی به آینده‌ای تاب‌آورتر و هوشمندتر ترسیم کند.

 

اقتصادی که در آتش سوخت

جنگ اخیر، موجی از نوسانات اقتصادی را در ابعاد ملی پدید آورد. برخی از مهمترین آثار به شرح زیر است:

افزایش هزینه‌های نظامی و کاهش بودجه عمرانی: اختصاص منابع کلان به نیازهای دفاعی برای تقویت زیرساخت‌های آسیب‌دیده در این بخش سبب توقف پروژه‌های توسعه‌ای در حوزه‌های بهداشت، آموزش و زیرساخت خواهد شد که این امر فشار قابل‌توجهی بر تراز مالی دولت وارد می‌کند.

افزایش نرخ ارز و تورم انتظاری: جهش نرخ ارز تا بیش از ۹۰ هزار تومان در بازار آزاد، باعث کاهش قدرت خرید و افزایش قیمت کالاهای وارداتی شد و شاخص‌های معیشتی خانوار را  در این دوره تضعیف کرد.

– فرار سرمایه و کاهش جذب سرمایه‌گذاری: فضای ناامن ناشی از درگیری نظامی، اعتماد سرمایه‌گذاران داخلی و خارجی را تضعیف و بسیاری از طرح‌ها را متوقف می‌کند.

– اختلال در صادرات غیرنفتی و تجارت منطقه‌ای: حملات و تهدیدهای امنیتی منجر به افزایش هزینه بیمه حمل‌ونقل، توقف بخشی از تجارت مرزی و انصراف شرکای تجاری می‌شود.

– رشد کسری بودجه و بحران‌های ارزی: کاهش درآمدهای ارزی، افزایش واردات کالاهای اساسی و ضعف در منابع مالی خارجی، فشار مضاعفی بر پایداری مالی دولت وارد خواهدکرد.

– کاهش رشد اقتصادی ملی: برآوردها نشان می‌دهند رشد اقتصادی کشور در سال ۱۴۰۴ ممکن است به زیر یک درصد برسد که در مقایسه با پیش‌بینی‌های پیش از جنگ، افت چشمگیری است. پیش از جنگ نرخ رشد حدود ۲.۵ درصد پیش‌بینی شده بود.

 

پیامدهای محیط‌زیستی جنگ

ابعاد محیط‌زیستی جنگ، گرچه کمتر دیده شده، اما تأثیرات عمیقی بر پایداری اکولوژیکی کشور داشته است:

الف) آلودگی خاک و هوا بر اثر انفجارها و سوخت‌های نظامی: طبق گزارش سازمان حفاظت محیط‌زیست ایران، انفجارهای ناشی از حملات موشکی و پهپادی منجر به انتشار فلزات سنگین، ترکیبات سمی و ذرات معلق در هوا شده‌اند که می‌توانند وارد زنجیره غذایی شوند و سلامت انسان و طبیعت را تهدید کنند.

ب) تخریب زیستگاه‌ها و تهدید تنوع‌زیستی: در گزارشی از رکنا آمده است که هم‌زمانی جنگ با فصل حساس زیستی (خرداد و تیر) باعث اختلال در رفتار پرندگان مهاجر و بومی، ترک آشیانه، کاهش تغذیه جوجه‌ها و افزایش مرگ‌ومیر در میان گونه‌های جانوری شده است. همچنین، پوشش گیاهی در دوره گل‌دهی و بذرگذاری در معرض آسیب قرار گرفته است.

ج) نور و صدای انفجارها و تأثیر بر اکوسیستم‌ها: نورهای شدید ناشی از انفجارها و شلیک‌های پدافندی در شب، به‌ویژه در مناطق شهری، موجب اختلال در جهت‌یابی پرندگان شب‌پرواز و برهم‌زدن چرخه‌های طبیعی شده‌اند.

د) تخریب زیرساخت‌های محیط‌زیستی و ذخایر سوختی: طبق بیانیه رسمی سازمان حفاظت محیط‌زیست، حملات هدفمند به مخازن سوخت و تأسیسات صنعتی منجر به انتشار مواد آلاینده و تخریب اکوسیستم‌های منطقه‌ای شده است. این سازمان اقدامات اسرائیل را مصداق «جنایت محیط‌زیستی» دانسته و خواستار پیگیری حقوقی در مجامع بین‌المللی شده است.

 

ظرفیت‌های ملی ایران در انرژی پاک

برپایه گزارش‌های منتشرشده از سازمان انرژی‌های تجدیدپذیر و بهره‌وری انرژی برق (ساتبا)، ایران دارای پتانسیل فنی برای تولید بیش از «۶۰ هزار مگاوات انرژی خورشیدی و بادی» است. مناطق مرکزی، شرقی و جنوب‌شرقی کشور از نظر شدت تابش خورشید و سرعت باد، در زمره مستعدترین مناطق جهان قرار دارند. این ظرفیت منحصربه‌فرد، امکان استقرار زیرساخت‌های پاک و مقاوم را در مناطق مذکور و کمتر توسعه‌یافته فراهم می‌کند.

 

 

مزایای اقتصادی، اجتماعی و محیط‌زیستی توسعه تجدیدپذیرها

الف) کاهش وابستگی به سوخت‌های فسیلی و صرفه‌جویی ارزی

  با جایگزینی و توسعه انرژی‌های پاک، می‌توان سهم بیشتری از نفت و گاز را به صادرات اختصاص داد و منابع ارزی کشور را تقویت کرد.

ب) اشتغال‌زایی گسترده و منطقه‌ای

  به‌طور متوسط، هر مگاوات انرژی خورشیدی، بین پنج تا هفت فرصت شغلی ایجاد می‌کند. این مسئله به‌ویژه در مناطق آسیب‌دیده از جنگ، نقش کلیدی در احیای اجتماعی و اقتصادی دارد.

ج)کاهش هزینه‌های سلامت ناشی از آلودگی

  طبق آمار وزارت بهداشت، سالانه هزاران مرگ زودرس در ایران به آلودگی هوا مرتبط است. توسعه نیروگاه‌های پاک منجر به کاهش ذرات معلق و گازهای گلخانه‌ای می‌شود.

د) تطابق با تعهدات اقلیمی و ارتقای جایگاه بین‌المللی

  حرکت به‌سوی انرژی‌های تجدیدپذیر، ایران را در مسیر تحقق تعهدات جهانی مانند توافق پاریس قرار می‌دهد و زمینه دیپلماسی فعال اقلیمی را تقویت می‌کند.

 

*تجربه‌های جهانی در بازسازی سبز پساجنگ

برخی کشورها توانسته‌اند از دل بحران، مسیر توسعه پایدار را برگزینند:

این تجارب نشان می‌دهند بازسازی پساجنگ، تنها به ترمیم فیزیکی محدود نیست، بلکه فرصتی برای اصلاح ساختارها و گذار به‌سوی عدالت اقلیمی است.

 

چالش‌ها و راهکارهای بازسازی سبز ایران

بازسازی ایران پس از جنگ ۱۲روزه، صرفاً پروژه‌ای فنی یا اقتصادی نیست بلکه نیازمند «دگرگونی ساختاری» در سیاستگذاری، حکمرانی و مشارکت اجتماعی است. در ادامه، چالش‌های کلیدی و مسیرهای پیشنهادی برای عبور از آنها بررسی می‌شود.

 

چالش‌های ساختاری و نهادی

الف) ناترازی زیستی و انرژی‌محور

  پیش از جنگ نیز کشور با مشکلاتی نظیر کم‌آبی، آلودگی شدید هوا و وابستگی به سوخت‌های فسیلی مواجه بود. جنگ این بحران‌ها را تشدید و منابع موجود را تضعیف می‌کند.

ب) ضعف در حکمرانی محیط‌زیستی

  فقدان هماهنگی میان نهادهای اجرایی، عدم اجرای کامل ارزیابی‌های محیط‌زیستی، و چیرگی نگاه بخشی، مانع از تدوین سیاست‌های جامع بازسازی می‌شود.

ج) تحریم‌ها و محدودیت‌های مالی

  دشواری در جذب سرمایه خارجی، کاهش منابع صندوق توسعه ملی و ضعف در ابزارهای نوآورانه تأمین مالی (مانند اوراق سبز) از موانع جدی تأمین اعتبار برای پروژه‌های پاک هستند.

د)  فقدان عدالت محیط‌زیستی

  مناطق محروم که معمولاً در جنگ بیشترین آسیب را می‌بینند، کمترین دسترسی به آب سالم، انرژی پاک و زیرساخت‌های خدماتی دارند. نابرابری در دسترسی می‌تواند نارضایتی اجتماعی را تعمیق کند.

 

چهار راهکار برای رفع چالش

الف) تدوین نقشه راه بازسازی سبز و عدالت‌محور

  طراحی یک سند ملی بازسازی با شاخص‌های اقتصادی، محیط‌زیستی و اجتماعی می‌تواند مسیر شفاف‌تری برای تحقق اهداف پایداری ترسیم کند.

ب) نوآوری مالی از طریق ابزارهای پایدار

  انتشار «اوراق قرضه سبز»، بهره‌برداری هدفمند از «صندوق توسعه ملی» و همکاری با بانک‌های توسعه‌ای بین‌المللی، امکان تأمین سرمایه‌ی لازم برای توسعه تجدیدپذیرها را فراهم می‌کند.

ج) تقویت استقلال و ظرفیت نهادی

  تقویت ساختارهای نهادی مانند سازمان حفاظت محیط‌زیست و ساتبا از نظر نیروی انسانی، اختیارات حقوقی و استقلال بودجه‌ای، ضرورتی بنیادین است.

د) توانمندسازی جوامع محلی و مشارکت مردمی

  آموزش ساکنان مناطق متأثر از جنگ در حوزه انرژی پاک، بازیافت، کشاورزی پایدار و ایجاد تعاونی‌های محلی، تاب‌آوری اجتماعی و کارآفرینی محیط‌زیستی را تقویت می‌کند.

 

اقتصاد چرخشی و بازسازی پساجنگ

اقتصاد چرخشی (Circular Economy)، که مبتنی‌بر بازطراحی چرخه تولید، کاهش ضایعات و بازاستفاده از منابع است، می‌تواند به‌عنوان راهبردی کلیدی در بازسازی مناطق آسیب‌دیده از جنگ ایفای نقش کند. استفاده از مصالح بازیافتی، بازچرخانی نخاله‌های ساختمانی و به‌کارگیری انرژی‌های تجدیدپذیر، هزینه‌های بازسازی را کاهش می‌دهد و به کاهش فشار بر منابع‌طبیعی کمک می‌کند. برای مثال در چین، استفاده از مصالح بازیافتی در مناطق زلزله‌زده منجر به کاهش ۳۰ درصدی هزینه‌های بازسازی و افزایش اشتغال‌زایی شده است. در سوریه و عراق، تجربه بازسازی با محوریت بازیافت نخاله‌ها و تولید محلی مصالح، سبب کاهش هزینه‌های واردات مصالح ساختمانی و بهبود اشتغال در مناطق جنگ‌زده شده است.

 

پیوند تاب‌آوری اجتماعی با توسعه پایدار

بازسازی سبز بدون توانمندسازی اجتماعی، تنها به نتایج موقتی منجر می‌شود. دسترسی جوامع محلی به خدمات محیط‌زیستی مانند انرژی پاک، آب سالم، و آموزش فنی، به‌طور مستقیم در کاهش مهاجرت اجباری، افزایش احساس تعلق، و تقویت ثبات اجتماعی مؤثر است.

براساس یک پژوهش، بازآفرینی صنعتی با رویکرد سبز، به‌ویژه با اتکا به نوآوری کم‌کربن، نه‌تنها آلودگی محیط‌زیست را کاهش می‌دهد، بلکه موجب ایجاد زنجیره‌ارزش پایدار و مقاوم در برابر بحران‌های آتی می‌شود.

 

بازسازی وجهه بین‌المللی ایران از مسیر توسعه پایدار

در شرایط پساجنگ، تقویت روابط بین‌المللی و بهبود جایگاه ژئوپلیتیکی ایران، نیازمند بهره‌گیری از ابزارهای نوین قدرت نرم است. یکی از مؤثرترین مسیرها، «دیپلماسی محیط‌زیستی» است که از طریق آن، ایران می‌تواند مشارکت فعال‌تری در توافق‌نامه‌های جهانی همچون «توافق پاریس» یا «توافق گلاسگو» ایفا کند؛ به عضویت و همکاری راهبردی با نهادهایی چون UNEP (برنامه محیط‌زیست سازمان ملل) و IRENA (آژانس بین‌المللی انرژی‌های تجدیدپذیر) بپردازد و سرمایه‌گذاران خارجی علاقه‌مند به پروژه‌های پاک را جذب کند و از منابع مالی جهانی مانند «Green Climate Fund» بهره‌برداری کند.

براساس تحلیل (Ghosh 2020)، کشورهایی که از دیپلماسی اقلیمی در بازسازی وجهه بین‌المللی خود استفاده کرده‌اند، موفق شده‌اند اعتماد بین‌المللی، کمک‌های توسعه‌ای و حمایت از پروژه‌های محیط‌زیستی را به‌طور چشمگیری افزایش دهند.

 

مناطق آزاد انرژی سبز: پیوند سرمایه‌گذاری و تحول ساختاری

یکی از راهبردهای عملی برای تقویت دیپلماسی سبز، ایجاد «مناطق آزاد انرژی تجدیدپذیر» در استان‌های محروم و آسیب‌دیده از جنگ است. این مناطق با مشوق‌های مالیاتی، ثبات قانونی، و زیرساخت‌های هدفمند، می‌توانند به هاب منطقه‌ای برای توسعه انرژی‌های پاک بدل شوند.

 

رواندا و افغانستان، نمونه‌هایی از توسعه انرژی خورشیدی

در رواندا، ایجاد مناطق ویژه توسعه خورشیدی منجر به اشتغال‌زایی محلی و افزایش ۳۰ درصدی سهم انرژی‌های تجدیدپذیر در سبد ملی شد.

در افغانستان، با حمایت نهادهای بین‌المللی، نواحی آزاد انرژی پاک راه‌اندازی شد که ضمن کاهش هزینه انرژی، به انسجام اجتماعی مناطق مرزی کمک کرد.

طبق پژوهش (Mehdipour et al. 2021)، ایران می‌تواند با اتکا به ظرفیت بیش از ۶۰ هزار مگاوات انرژی خورشیدی و بادی و با طراحی مناطق آزاد سبز، بخشی از اقتصاد ملی را از نفت‌محوری خارج سازد و به‌سمت نوآوری پایدار سوق دهد.

 

در دل هر بحران فرصتی برای تحول نهفته است

جنگ ۱۲روزه نه‌تنها زیرساخت‌های فیزیکی ایران را از بین برد، بلکه شکاف‌های ساختاری در اقتصاد، حکمرانی و عدالت اجتماعی را آشکار ساخت. بااین‌حال، در دل هر بحران، فرصتی برای تحول نهفته است. ایران اکنون در آستانه تصمیمی راهبردی ایستاده است: انتخاب میان بازگشت به الگوهای گذشته یا حرکت به‌سوی بازسازی سبز، تاب‌آور و عدالت‌محور.

با اتکا به ظرفیت‌های ملی مانند انرژی‌های تجدیدپذیر، استفاده از تجربه‌های جهانی، به‌کارگیری اقتصاد چرخشی و تقویت دیپلماسی سبز، می‌توان الگویی بومی‌شده برای نوسازی ساختاری کشور طراحی کرد؛ الگویی که نه‌فقط به ترمیم خرابی‌ها بلکه به بازآفرینی مسیر توسعه منتهی شود.

درنهایت، تحقق این مسیر نیازمند اراده سیاسی، سرمایه‌گذاری هدفمند، شفافیت نهادی و مشارکت واقعی جوامع محلی است. ایران می‌تواند و باید از دل بحران، زیربنایی برای آینده‌ای سبزتر، عادلانه‌تر و تاب‌آورتر بسازد. اکنون زمان آن فرارسیده که زیر خاکستر ویرانی، نهال‌های پایداری را بکاریم. حال با این سؤال مواجه هستیم آیا ایران می‌تواند از دل خاکستر، مسیر سبز آینده را بازسازی کند؟ پاسخ به این پرسش، در دستان امروز ماست.

جنگ و آماده‌باش برای حفاظت از محیط‌زیست

خواب و بیدارم که می‌شنوم جنگ شده. هنوز اخبار جنگ روی سرم آوار نشده، هنوز به اینکه چطور باید کیف اضطراری بپیچم، فکر نکرده‌ام و هنوز داستان آدم‌هایی را که جنگ قلب زندگی‌شان را نشانه گرفته، نشنیده‌ام. خواب‌آلوده به این فکر می‌کنم که رؤیای ساختن مرکز بازوحشی‌سازی برای خرس‌های یتیم‌مانده چه می‌شود؟ در آن صبح جمعه‌ آخرالزمانی ۲۳ خردادماه شاید بودند کسان دیگری مثل من که یک گوشه‌ ذهنشان سرنوشت گوزن‌های پارک ملی کرخه بود یا پروژه‌ تحقیقاتی یوزها و مرال‌ها و عاقبت جنگل‌ها در دوران جنگ.

فکر کردن به محیط‌زیست در زمانه‌ جنگ دغدغه‌‌ای صرفاً احساسی نیست. جنگ، جنگ است حتی وقتی برای لطیف کردن هولناکی‌اش نامش را مناقشه، منازعه، یورش یا نبرد مسلحانه می‌گذارند. پیامدهای محیط‌زیستی جنگ هم مسئله‌ای پیچیده و مهم است؛ اینکه چه کسی می‌جنگد، کجا می‌جنگد و چگونه می‌جنگد عواملی است که بر پیامدهای محیط‌زیستی جنگ‌ها تأثیر می‌گذارد. جنگ‌افروزان نه‌تنها به‌دلیل تهدید جان و روان میلیون‌ها انسان، بلکه به‌دلیل ازبین‌بردن بستر حیات موجودات، باید از طرف سازمان‌های بین‌المللی که متأسفانه تنها نامی‌ پرطمطراق را یدک می‌کشند، مورد پیگرد قرار گیرند. مختل کردن کارکردها و خدمات یک اکوسیستم برای غیرقابل‌سکونت کردن آن، از تاکتیک‌های جنگی است که نمونه‌‌هایی از آن را می‌توان در پیشینه‌ تاریخی بسیاری از جنگ‌های دنیا یافت و مثال زد.

در جنگ ویتنام ۲۰ تا ۲۵ درصد از جنگل‌های این کشور با بمب‌افکن‌ها و گروهی از علف‌کش‌ها که به علف‌کش رنگین‌کمان شناخته می‌شدند و در شمار سلاح‌های شیمیایی قرار می‌گرفتند، پاکتراشی شدند. ازبین‌بردن پوشش گیاهی جنگل‌ها به این علت بود که سربازان آمریکایی از کمین ویت‌‌کنگ‌ها در جنگل‌های انبوه استوایی و خزندگان و گیاهان مرگبار آن محفوظ بمانند. در فاصله سال‌های ۱۹۶۱ تا ۱۹۷۱ در این جنگ از سمی ‌موسوم به عامل نارنجی که یک علف‌کش قوی و برپایه دیوکسین بود برای سمپاشی هوایی بر روی ۵.۴ میلیون هکتار از جنگل‌های ویتنام استفاده شد. این سم به آب‌های زیرزمینی راه یافت و تا سال‌ها بعد اثر خود را بر روی سلامت ساکنین این مناطق با ایجاد ناهنجاری‌های ژنتیکی و تولد کودکان ناقص‌الخلقه و معلول به‌جا گذاشت. جنگ ویتنام از طرف سازمان ملل متحد نمونه‌ بارز «اکوساید» (بوم‌کشی یا نابودی عمدی محیط‌زیست) که از مصادیق جنایت جنگی غیرانسان‌محور است، شناخته و ایالات متحده محکوم به استفاده از سلاح شیمیایی در این جنگ شد.

جنگ جهانی اول به‌دلیل تخریب خاک برای حفر سنگر و تغییراتی که در چشم‌اندازهای طبیعی به‌وجود آورد، از مخرب‌ترین جنگ‌ها بود. مناطق بزرگی از فرانسه و بلژیک در این جنگ به زمین‌های مرده تبدیل شدند و جنگل‌زدایی برای ساخت سنگر، تأمین سوخت و انتقال تجهیزات نظامی‌ باعث کاهش تنوع‌زیستی و ازبین‌رفتن حاصلخیزی خاک شد. تأثیرات جنگ جهانی دوم به‌دلیل پراکندگی کشورهای درگیر جنگ و نبردهای هوایی، بسیار گسترده و شدید بود و تخریب زیستگاه‌ها و کاهش تنوع گیاهی و جانوری این مناطق را در پی داشت. بمباران اتمی‌ هیروشیما و ناکازاکی نهایت قساوت در به‌کاربردن سلاح‌های شیمیایی بود که به دستور «هری ترومن»، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، انجام و باعث مرگ‌ومیر گسترده و به خطر افتادن سلامت انسان‌ها حتی تا چند نسل پس از جنگ شد.

در جنگ اول و دوم خلیج‌فارس، حملات عمدی به تأسیسات صنعتی و نفتی به‌عنوان یک سلاح جنگی برای منحرف کردن حملات هوایی استفاده شد و با تولید صدها هزار تن آلاینده، کیفیت هوا در مقیاس جهانی تحت‌تأثیر قرار گرفت. مطالعاتی که در سال ۱۹۹۱ انجام شد، نشان داد بروز یکی از بزرگترین نشت‌های نفتی در منطقه به‌عنوان یک اقدام تروریستیِ زیست‌محیطی، عامل آسیب به رسوبات ساحلی، گونه‌های دریایی و اکوسیستم‌ها بوده است. در سال ۲۰۱۷ تحقیقات نشان داد حتی در مناطق دورافتاده‌ ساحلی میزان نگران‌کننده‌ای از هیدروکربن‌ها وجود دارد که زندگی موجودات زنده‌ این مناطق را تهدید می‌کند. آغشته شدن پرهای پرندگان با این مواد نفتی، دلیل مرگ تقریباً ۳۰ هزار پرنده از گونه‌های کشیم و باکلان بوده است.

در جنگ اوکراین برای اولین‌بار میزان انتشار گازهای گلخانه‌ای که عامل مهمی‌ در تغییراقلیم‌ است، محاسبه شد. در سه سال نخست حمله روسیه به اوکراین ۲۳۰ متریک تن گاز دی‌‌اکسید کربن تولید شد که این میزان معادل انتشار سالانه‌ این گاز در کشورهای اتریش، مجارستان، چک و اسلواکی است.

در غزه‌ بی‌دفاع، با تاکتیک زمین سوخته، منابع آب و خاک و اراضی کشاورزی تخریب شد و سیستم‌ها و تأسیسات فاضلاب، پساب و زباله‌های جامد از بین رفت. تخریب ساختمان‌ها و زیرساخت‌ها میلیون‌ها تن آوار ایجاد کرد که برخی آلوده به مواد خطرناک شیمیایی نظیر آزبست بود. افزایش نرخ بیماری‌های واگیردار در غزه یکی از شاخص‌های این ویرانی‌ها است. سازمان بهداشت جهانی در سه ماه پس از تشدید جنگ و بمباران غزه ۱۷۹ هزار مورد عفونت حاد تنفسی و ۱۳۶ هزار مورد اسهال در بین کودکان زیر پنج سال گزارش کرد که خود نشانه بروز یک فاجعه انسانی و مصداق جنایت صهیونیسم در این شهر فلسطینی است.

اینها مواردی بود از پیامدهای محیط‌زیستی مهمترین جنگ‌های دنیا. داشتن آمادگی برای مواجهه و مقابله با بحران‌های زیست‌محیطی که از دل جنگ‌ها بیرون می‌آیند، در کنار سایر پیش‌بینی‌ها و برنامه‌های پدافند غیر‌عامل، ضروری است. همچنین، برآوردی از میزان خسارات واردآمده به منابع‌زیستی می‌تواند برای برنامه‌ریزی‌های پیشگیرانه و مدیریت در زمان بحران مؤثر باشد. در این جنگ ۱۲روزه‌ تحمیلی سنگرهایی بودند که آثار تاریخی موزه‌ها را در خود حفظ می‌کردند و آدم‌هایی که با به خطر انداختن جانشان، وقتی آتش در جنگل‌ها لهیب می‌کشید، سپر حفاظت از منابع‌طبیعی کشور شدند. برای حفظ این آب و خاک و میراث تاریخی و طبیعی‌اش باید همیشه در آماده‌باش بود.

قرار نبود پشت چراغ‌‌قرمز بمیریم

فیلم میدان قدس آنقدر هولناک بود که بسیاری اول باورش نکردند‌؛ گفتند هوش مصنوعی است،‌ گفتند چرا پرچم سیاه تکان نمی‌خورد،‌ گفتند چرا رفتار مردم اینقدر عادی است،‌ شاید انفجاری در زمین رخ داده باشد‌، شاید این بخش‌ها به فیلم اضافه شده باشد. هیچ‌کدام نبود، واقعاً موشکی وسط ماشین‌های پشت چراغ‌قرمز خورد‌ و ‌آنها را به آسمان بلند کرد. تکه‌های آسفالت به‌همراه ماشین‌ها چندین‌متر بالا رفت و جان شهروندان بی‌گناه را گرفت،‌ نمونه‌اش «صالح بایرامی»، گرافیست، که یکی از قربانیان آن انفجار بود.

امیر مهدوی درگیر ساختمان‌سازی و خانه‌اش در حوالی تجریش است. آن روز مثل سایر روزها سر کار بود. عادت داشت برای دور زدن ترافیک از کوچه‌پس‌کوچه‌ها بگذرد، اما آن یکشنبه سیاه خیابان خلوت بود و از خیابان اصلی آمد. طبق معمول با موتور از بین ماشین‌ها رد شد و در ردیف اول پشت چراغ‌قرمز ایستاد. نگاهش به چراغ سمت چپ بود تا به‌محض اینکه نارنجی شد، راه بیفتد. «ناگهان پشت سرم صدای انفجار آمد. برگشتم نگاه کردم، دیدم آوار به‌سمتم می‌آید، دست چپم را روی سرم گرفتم،‌ خودم را پشت موتور جمع کردم و گاز دادم. آوار از سمت چپ و راستم می‌ریخت. تا دم در خانه پشت سرم را نگاه نکردم.»

امیر نمی‌دانست حجم فاجعه چقدر بوده. «ویدئو میدان که ویرال شد، تازه دارم می‌فهمم از چه مهلکه‌ای فرار کردم. خیلی شانس آوردم،‌ یکی از پرایدهایی که به هوا پرت شد، صاف به همان جایی برخورد می‌کند که من بودم. اگر گاز نداده بودم، افتاده بود روی من. با دوستانم که صحبت کردم،‌ گفتند یکی از پرایدها افتاده طبقه دوم خانه آجری بغل؛ قدرت انفجار اینقدر زیاد بود.»

انفجار شاه‌لوله هم شاهد دیگری بر شدت انفجار است که امیر به آن اشاره می‌کند. «شاه‌لوله فکر کنم چهار-پنج متر زیر زمین باشد. آنقدر قدرت انفجار زیاد بود که رفته در این عمق و لوله ترکیده.»

فاصله دو انفجار بسیار کم است. امیر صدای انفجار اول را که می‌شنود، سرش را عقب برمی‌گرداند و درلحظه انفجار دوم اتفاق می‌افتد. «تازه فهمیدم دو تا انفجار بوده، برام سؤال بود آن ساختمانی را که صد متر عقب‌تر است را کی زدند. شانس آوردم ردیف اول بودم و جلوم باز بود.  از وقتی این فیلم اومده هر دفعه نگاه می‌کنم می‌ترسم.»

شک و شبهه درباره راستی‌آزمایی این ویدئو از نظر امیر موضوعیت ندارد. «حالا یکسری افراد راستی‌آزمایی می‌کنند. من نمی‌دانم دنبال چه می‌گردند؟ کاملاً واقعی است. میدان قدس مسیرم است و هر روز از آنجا رد می‌شوم. هم فرداشب و هم پس‌فرداشب انفجار از آنجا رد شدم. فاجعه بود. از وقتی فیلم درآمده، مدام دوستانم می‌پرسند تو آنجا بودی؟ می‌گویم آره! می‌گویند فیک نیست؟ گفتم به‌نظر من همه‌چیز واقعی است. مشخص است چه تخریب بزرگی صورت گرفته.»

 

میلاد علوی، روزنامه‌نگار، قرار بود در آن روز یکشنبه دوستی را در میدان تجریش ببیند. مطمئن بود در میانه روز، آن‌هم وسط میدانی در شهر، قرار نیست اتفاقی بیفتد. سوار مترو خط یک به مقصد ایستگاه نهایی یعنی «تجریش» شد. همه‌چیز حال‌وهوای عادی داشت، جز اینکه مترو از روزهای قبل خلوت‌تر بود. بااین‌حال به‌گفته او، هنوز موج مهاجرت آن‌هم در شمال شهر راه نیفتاده بود،‌ به‌خلاف شرق شهر، یعنی محل زندگی میلاد که همان روزهای اول مردم شروع به ترک خانه‌هایشان کردند. «حملات روزهای اول بیشتر شرق بود و باعث شد مردم از شهر بروند. پارک سر کوچه ما حتی یک فروردین هم خالی نیست، همیشه شلوغ است، ولی تقریباً از روز دوم به‌بعد خالی شد و دیگه بچه‌ای در آن نبود. من سمت سراج، یعنی بالاتر از میدان رسالت، زندگی می‌کنم که نزدیک به نیرو هوایی، پیروزی و لویزان است. همه این مناطق در شب‌های اول خیلی پرسروصدا بود. همین باعث شد مردم از شهر خارج شوند.»

او دوباره می‌رود سراغ آن یکشنبه،‌ اینکه در مترو مثل سابق داشت خبرها را چک می‌کرد، اینترنت مدام قطع و وصل می‌شد و همین کلافه‌اش کرده بود. بالاخره مترو نگهداشت و صدای زن در واگن‌ها پیچید که می‌گفت «ایستگاه پایانی می‌باشد.» میلاد مثل بقیه از مترو پیاده شد. پله‌ برقی‌های طولانی مترو را بالا آمد،. خروجی‌های مترو دو طرف‌اند،‌ یکی که به‌سمت بازار تجریش می‌‌رود و دیگری که مسیر میلاد بود. همان لحظه که پایش را بیرون گذاشت،‌ صدای انفجار گوشش را پر کرد. «من فقط چرخیدم و نگاه کردم. خشکم زده بود. دیدم که ماشین رفت روی هوا. باور نمی‌کردم این اتفاق افتاده. صدای جیغ لاستیک دو موتور بود که از شدت انفجار ترسیده بودند و ناگهان جفتشان سر خوردن روی زمین.»

هنوز چشم میلاد به‌سمت آسمان بود که آب میدان قدس را برداشت و کفش او را خیس کرد. «چیزی که باعث شد برگردم پایین، فریاد مأمورهایی بود که آنجا بودند. هنوز هم نمی‌دانم مأمور لباس رسمی داشت یا نداشت، ولی این را یادم است که داد می‌زد «برید، برید». من و خیلی از مردم از ترس خشکمان زده بود. مرد زد تخت سینه من که «برو برو، چرا وایسادی» و من برگشتم داخل مترو.»

رفتن به داخل مترو به‌معنای پایان ماجرا نبود. میلاد هنوز از شوک آنچه دیده،‌ بیرون نیامده بود. رفت و کنار شیرینی‌فروشی پایین پله‌ها ایستاد. «کامل هنگ بودم. فکر می‌کردم چه اتفاقی افتاد. یعنی واقعاً زد؟ جرئت نمی‌کردم بیرون بروم. تلاش می‌کردم ببینم چه خبر است. دیدم آب همه‌جا را گرفته و دود بلند شده. صدای ماشین‌های آتش‌نشانی و آمبولانس می‌آمد. بیمارستان شهدای تجریش دقیقاً به همون محله چسبیده و ۵۰-۶۰ متر با محل انفجار فاصله داشت.»

تصمیم میلاد این شد که از پله‌برقی پایین برود. در مترو ولوله‌ای برپا بود. «برگشتم پایین،‌ داخل مترو. مردم داشتند روی پله برقی می‌دویدند. کسی نایستاده بود که پله آن را پایین ببرد. من هنوز گیج و منگ بودم. مردم به‌هم تنه می‌زدند. آنجا بود که تقریباً به خودم آمدم و فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و باید چه‌جوری رفتار کنم.»

همین‌طورکه پله‌برقی میلاد را پایین می‌برد‌ و از بهت ناشی از انفجار خارج می‌شد، بهتر می‌دید چه بر سر مترو آمده است. «رفتم پایین دیدم از تمام سقف مترو آب چکه می‌کند. یکی از خروجی‌های مترو تجریش کامل پر از آب شده بود. دو خانم آنجا گیر کرده بودند. دو-سه نفر از مأمورهای مترو رفتند کمک.»

مردمی که تازه از قطار خط یک به مقصد تجریش پیاده شده بودند‌، می‌دیدند که مردم در حال دویدن به‌سمت مترو هستند. «مردمی که داشتند می‌آمدند بالا، قیافه ترسیده مردمی که داشتند فرار می‌کردند را می‌دیدند و می‌پرسیدند چه شده؟ چه شده؟ جواب مردم تقریباً یک‌کلمه‌ای بود: «زدند». دیگر کسی بالا نمی‌رفت. برگشتیم پایین و رفتیم داخل مترو.»

خانه دوست میلاد در همان حوالی محل انفجار بود،‌ همین باعث شد شیشه‌های خانه‌شان بریزد. پس‌لرزه‌های این انفجار هم خروج فوری مردم ساکن شمال تهران از شهر بود. «تقریباً یک ساعت تا یک ساعت و نیم بعد از انفجار تجریش، دوست من و خانواده‌‌اش سوار ماشین شدند که از خانه بیرون بروند. از خانه‌ آنها تا میدان تجریش، پیاده ۱۰ دقیقه‌ راه است، اما با ماشین یک ساعت و ربع در راه بودند. مسیر کاملاً قفل شده بوده. خروجشان از تهران حدود شش-هفت ساعت طول کشیده. از تهران تا ساوه کلاً چهار ساعت زمان می‌برد، اما آنها ساعت سه-چهار صبح رسیدند ساوه.»

شب که میلاد به خانه رسید،‌ دوباره شرق هدف موج حملات قرار گرفت. اما برای او که فاجعه ظهر یکشنبه، ۲۵ خرداد، میدان قدس را دیده بود،‌ صداها بیشتر به شوخی شباهت داشت. «تجربه خیلی تلخی بود. من دیدم در توییتر و… درباره هوش مصنوعی و… می‌گفتند. اگر به چشم خودم پرت شدن ماشین‌ها را ندیده بودم، می‌توانستم بنشینم و زوم کنم روی ویدئو و بگویم نه آقا هوش مصنوعی است. من به چشم خودم دیدم که ماشین‌ها پرت شد هوا. در فیلم دیدم که خانمی از آنجا رد می‌شود، نمی‌دانم سرنوشت آن خانم چه شد! امیدوارم حداقل زنده مانده باشد.»

یکی از شبهه‌ها درباره فیلم به پرچم‌های حوالی میدان شهرداری برمی‌گشت. «دیدم ایراد گرفته‌اند که چرا پرچمی که روی ساختمان شهرداری آویزان شده، تکون نخورده. اگر شما به میدان تجریش رفته باشید، متوجه می‌شوید که ساختمان شهرداری برخلاف آنچه در تصویر می‌بینید، موازی با خیابان نیست.»

برخی کاربران شروع به مقایسه این انفجار با سایر وقایع در ایران کردند،‌ رویه‌ای که از نظر میلاد کاملاً نادرست است. «اینکه برخی شروع به توجیه و سفیدشویی این جنایت می‌کنند، تلخ است. راننده‌هایی که در آن روز پشت چراغ‌قرمز ایستاده بودند،‌ یا مردمی که در آن منطقه بودند، نباید قربانی می‌شدند. مردم محله‌های نزدیک به محل انفجار تا یک هفته بعد از انفجار آب نداشتند و آبرسانی با تانکر انجام می‌شد.»

میلاد مثل بسیاری از ساکنان تهران و ایران در روزهای جنگ و پس از آن، احساس غربت می‌کرد و می‌کند، در مواجهه با برخی رفتارها و حرف‌ها. «هر نوع جنایتی از طرف هر کسی محکوم است. من نمی‌دانم چه شد که ما این‌گونه شدیم. حرف دوست و همکارم روح‌الله نخعی، روزنامه‌نگار هم‌میهن، به ذهنم می‌رسد که دو-سه روز پیش نوشته بود احساس بازنده بودن دارم. من هم در اینستاگرامم نوشتم که ما باختیم.»

تکاپو برای تکافو در رفاهِ اجتماعی

«در نظام [نوین] تأمین اجتماعی، کارگران، دیگر به‌عنوان حاشیه تولید قلمداد نمی‌شوند، بلکه به مهمترین کانون توجه برای ارتقای کمی و کیفیِ تولید و فناوری، تبدیل و به‌عنوان سرمایه انسانی تولید تلقی می‌شوند.»

محمد ستاری‌فر

دسترسی به عدالت اجتماعی یکی از اصول و شئون توسعه پایدار است و اندیشه دستیابی به آن، خیلی قبل‌تر از دهه ۱۹۹۰ که در اروپا مطرح شود، در ایران مطمح نظر قرار گرفت و آن، بیمه تأمین اجتماعی بود. اگر از مقدمات آن مانند تشکیل «صندوق احتیاط کارگران راه‌آهن» که در پهلوی اول شکل گرفت، بگذریم، پس از تصویب قانون کار در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۲۵ (و قانون دیگری با همین نام در ۲۶ اسفند ۱۳۳۷) و قانون مربوط به کارگران و کارفرمایان در ۱۷ خرداد ۱۳۲۸ و همچنین تأسیس وزارت کار و تبلیغات در ۲۳ شهریور ۱۳۲۵ و شورای‌عالی کار در دهم دی ۱۳۲۸، صندوق تعاون و بیمه کارگران شکل گرفت. کمی بعد، لایحه قانونی ایجاد سازمان بیمه‌های اجتماعی کارگران در دولت محمد مصدق تقدیم مجلس و در یکم بهمن ۱۳۳۱ به تأیید رسید. حالا دیگر می‌شد گفت کارگران ایرانی، برای نخستین‌بار صاحب بیمه شده‌اند و این‌گونه تحولی تازه رخ داد. ۱۱ سال بعد، در فروردین ۱۳۴۲، نام آن به سازمان بیمه‌های اجتماعی تغییر یافت. پله بعدی در راستای تأمین عدالت اجتماعی، تصویب سازمان بیمه‌های اجتماعی روستاییان و زیر نظر وزارت اصلاحات ارضی و تعاون روستایی در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۴۸ بود. با راه‌اندازی سازمان تأمین خدمات درمانی و زیر نظر وزارت بهداری در دهم مرداد ۱۳۵۲ که ویژه «مستخدمین دولت» بود، حالا بیمه داشت شمولیت گسترده‌تری می‌یافت و این، جز تصویب قانون بیمه‌های اجتماعی و بازنشستگی و تعاون افزارمندان کارگاه‌ها و کارخانجات ارتش در ۱۷ آذر ۱۳۳۴ و آیین‌نامه بیمه افسران و کارمندان نیروهای مسلح شاهنشاهی و ژاندارمری در یکم بهمن ۱۳۳۷ و موارد دیگر مختص نظامیان بود. به‌دنبال تشکیل وزارت رفاه اجتماعی در یکم مرداد ۱۳۵۳ و متعاقب آن، تشکیل سازمان بازنشستگی کشوری در هشتم خرداد ۱۳۵۴ (در پی تصویب نخستین قانون استخدامی کشور در ۲۲ آذر ۱۳۰۱ در دولت قوام‌السلطنه و ایجاد دایره تقاعد در وزارت مالیه و تطورات بعدی) و تصویب قانون تأمین اجتماعی و تشکیل سازمان تأمین اجتماعی در سوم تیر ۱۳۵۴، حالا عدالت اجتماعی در درست‌ترین ریل خود افتاده بود. نخستین وزیر رفاه اجتماعی «سیدشجاع‌الدین شیخ‌الاسلام‌زاده»، نخستین مدیرعامل سازمان بازنشستگی کشوری «منصور کاشانیان» و نخستین مدیرعامل سازمان تأمین اجتماعی «حیدرقلی عمرانی» بودند. اگرچه پس از تشکیل وزارت بهداری و بهزیستی در ۱۶ تیر ۱۳۵۵، سازمان تأمین اجتماعی به صندوق تنزل یافت، اما پس از انقلاب و در دولت موقت، دوباره جایگاه پیشین را بازیافت که تا امروز نیز تداوم یافته است.

دراین‌میان تصویب «قانون تأمین اجتماعی» را که چندروز پیش، پنجاه‌ساله شد، بی‌شک باید نقطه‌عطف دانست. قانونی که درست نیم‌قرن پیش، در سوم تیر ۱۳۵۴، «به‌منظور اجرا و تعمیم و گسترش انواع بیمه‌های اجتماعی و استقرار نظام هماهنگ و متناسب با برنامه تأمین اجتماعی» مشتمل بر ۱۲ فصل، ۱۱۸ ماده و ۴۰ تبصره، به تصویب مجلس بیست‌وسوم شورای ملی به ریاست «عبدالله ریاضی» رسید و به موجب آن و «زیر نظر وزارت رفاه اجتماعی»، نهادی با عنوان «سازمان تأمین‌ اجتماعی تشکیل» شد و ساختمان آن در خیابان آیزنهاور (آزادیِ کنونی) قرار گرفت.

به‌لحاظ تاریخی شاید جالب باشد که اعضای شورای‌عالی آن متشکل از «وزیر رفاه اجتماعی (رئیس شورای‌عالی)، وزیر امور اقتصادی و دارایی، وزیر بهداری، وزیر تعاون و امور روستاها، وزیر کار و امور اجتماعی، وزیر مشاور و رئیس سازمان برنامه‌وبودجه،‌ رئیس‌کل بانک مرکزی، رئیس‌کل بیمه مرکزی، دبیرکل سازمان امور اداری و استخدامی کشور، مدیرعامل جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران، مدیرعامل سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی، دو نفر نماینده کارفرمایان به معرفی اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران، دو نفر نماینده اصناف به معرفی هیئت عالی نظارت بر اتاق‌های اصناف کشور، سه نفر نماینده کارگران بیمه‌شده به معرفی سازمان‌های کارگری و دو نفر از سایر گروه‌ها به انتخاب وزیر رفاه اجتماعی» بودند و «منابع درآمد»ش نیز «حق بیمه از اول مهرماه تا پایان سال ۱۳۵۴ به میزان بیست‌وهشت درصد مزد یا حقوق است که هفت درصد آن به‌عهده بیمه‌شده و هجده‌ درصد به‌عهده کارفرما و سه درصد به‌وسیله دولت تأمین خواهد شد، درآمد حاصل از وجوه و ذخایر و اموال سازمان، وجوه حاصل از خسارات و جریمه‌های نقدی مقرر در این قانون، و کمک‌ها و هدایا» منظور شد.

در این قانون که یکی از مترقی‌ترین قوانین تأمین اجتماعی در همان برهه بود و مشمولین‌اش «افرادی که به‌هرعنوان در مقابل دریافت مزد یا حقوق کار می‌کنند، صاحبان حرف و مشاغل آزاد، و دریافت‌کنندگان مستمری‌های بازنشستگی، ازکارافتادگی و فوت» بودند، «میزان حق بیمه تا خاتمه سال ۱۳۵۴، ۱۹% حقوق یا مزد خواهد بود که کارفرما ۱۳% و بیمه‌شده ۴% و دولت ۲% می‌پردازند.» و «حوادث و بیماری‌ها، بارداری، غرامت دستمزد، ازکارافتادگی، بازنشستگی، و مرگ» را در بیمه‌گری محل توجه قرار داد که اتفاقی بسیار مهم بود و سبب شد رفاه اجتماعی در مسیر دقیق‌تر و صحیح‌تری نسبت به قبل قرار بگیرد.

رو در رو با داریوش بزرگ

سه ماه پیش نمایشگاهی از آثار نقاشی‌ام در کاخ گلستان برپا شده بود و قرار بود تا شش ماه ادامه داشته باشد. ناگهان تماس گرفتند و گفتند تا یک ساعت دیگر اینجا باش و کارهایت را تحویل بگیر، همه آثار داخل سالن‌ها باید جمع‌آوری شود. 

بعدازظهر پنجشنبه، ۲۳ خرداد، است. تازه از کاخ به استودیو رسیده‌ام که تلفنم زنگ می‌خورد. رئیس موزه ملی ایران پشت خط است که می‌گوید رأس ساعت ۹ شب در موزه باش خیلی کار داریم. بیشتر از دو سال است که افتخار همکاری داوطلبانه با موزه ملی را دارم. پاسخ دادم «به روی چشم» و قطع کردم.

در اتاق جلسات کمیته بحران تشکیل می‌شود. وظایف مشخص شده و مطابق پروتکل‌های جهانی یونسکو در زمان بحران، شروع به کار می‌کنیم. کارها باید براساس اولویت و مرحله‌به‌مرحله پیش برود.

پاسی از شب گذشته در سکوت موزه صدای جنگ می‌پیچد… صدای زوزه‌ موتور پهپادی بلند می‌شود و هم‌زمان غرش شلیک پدافندها شیشه‌ها را می‌لرزاند. گلوله‌های سرخ‌رنگ دل آسمان شب را می‌شکافند. فرصتی برای مکث کردن نیست. پای نجات هویت ملی و تاریخی‌مان در میان است.

سال‌ها این اشیا در سکوت و نور ملایم ویترین‌ها خوابیده بودند؛ هر کدام تکه‌ای از خاطره‌ یک ملت، بازمانده‌ دست‌هایی که دیگر نیستند، نگاه‌هایی که خاموش شده‌اند. اما حالا، سایه‌ جنگ روی آنها افتاده است. با دست‌هایی لرزان، یکی‌یکی این گنجینه‌ها را در جعبه‌ها می‌گذارم. گویا استخوان‌های اجدادم را جمع می‌کنم. هر تکه، فراتر از یک نقش، یک داستان است؛ یک زخم کهنه از تاریخ. بیرون، صدای انفجارها و شلیک پدافندها و اینجا، صدای پیچیدن اشیای کهن در کفن‌هایشان.

دردآور است… این اشیا برای قرن‌ها جنگ را دیده‌اند. جمع کردن آنها تلاشی است برای نجات حافظه، نجات آنچه از ما باقی مانده است. تا روزی که آرامش برگردد و این جعبه‌ها باز شوند و آدمها دوباره کنار ویترین‌ها بایستند و تماشا کنند.

چندین‌روز بی‌وقفه کار کرده‌ایم. خستگی و دردهای عضلانی امان همه را بریده. مغز فرمان می‌دهد، اما عضلات تمرد می‌کنند؛ ولی وظیفه‌ای سنگین بر دوشمان است.

اینجا ایستاده‌ام، زیر سقف موزه، جایی میان سنگ‌نگاره‌ها، سنگ‌هایی که هنوز نقش فرزانگی و قدرت دارند، اما حالا پشت گونی‌های کنفی پر از ماسه پنهان شده‌اند؛ انگار شرم دارند از دیدن این روزگار.

عایق‌های حرارتی فیبر سرامیکی را دور تندیس ایستاده‌ داریوش می‌پیچم؛ همان تندیسی که سنگ‌تراشان مصر برایش ساختند. با خودم می‌گویم تو تخت‌جمشید را ستون به ستون ساختی؛ هر ستون چون نیزه‌ای فرورفته در دل زمان، تا ایران بماند. اما اینجا… من دارم گونی‌های خاک روی تمدن می‌چینم. نه برای عظمت، که برای حفاظت از تو. اینجا، ایرانِ تو، با هزاران سال تمدن، حالا پشت گونی‌های کنفی سنگر گرفته است؛ تمدنی که باید نور باشد. بزرگترین شاهان زمین، اینک پشت کیسه‌های خاک پناه گرفته‌اند. آیا این همان ایرانی است که تو آرزو می‌کردی؟

صدای انفجار و پدافند در گوشم می‌پیچد. انگار هر انفجار، تکه‌ای از استخوان‌های ایران را خرد می‌کند. ایران خسته است… 

بغضم می‌ترکد و گریه امانم نمی‌دهد. خجالت می‌کشم کسی مرا ببیند. خودم را لابلای ویترین‌های خالی پنهان می‌کنم تا کمی آرام شوم. کاش اینجا بودی، فقط برای اینکه دست مرا بگیری و بگویی: «فرزندم، این‌همه زخم را از کجا آورده‌اید؟» و من جواب بدهم: «از خودمان، از فراموشی‌مان.»

اما هنوز اینجا کسانی هستند که زیر صدای انفجارها، به‌نام تو سوگند می‌خورند، هنوز به تمامیت این خاک فکر می‌کنند، هنوز برای ایران اشک می‌ریزند. اینجا ایران است، داریوش… هنوز زنده، هنوز زخمی، هنوز ایستاده… پشت گونی‌های کنفی.

فرزند کوچکت
یکی از همان‌هایی که هنوز خجالت می‌کشد به چشمان تو در سنگ‌نگاره‌ بار عام نگاه کند

تنش آبی در جنگ با میراث جهانی

در گزارشی که هفته گذشته در سایت یونسکو منتشر شده، آمده است ۷۳ درصد سایت‌های میراث جهانی با حداقل یک خطر مرتبط با آب -از جمله خشکسالی، تنش آبی یا سیلاب‌های رودخانه‌ای و ساحلی- تهدید می‌شوند و ۲۱ درصد از این آثار با چند خطر هم‌زمان مواجه هستند. براساس این گزارش در سراسر جهان، سایت‌های میراث جهانی بین دو بحران کم‌آبی و پرآبی (بارش‌های حدی) گرفتار هستند. بحرانی که منشأ آن تغییراقلیم، توسعه نامتوازن شهری، برداشت بی‌رویه آب است و به‌ویژه در مناطقی مانند خاورمیانه، شمال آفریقا، بخش‌هایی از جنوب آسیا و شمال چین شدیدتر است. 

بررسی‌هایی که گزارش یونسکو به آن استناد کرده، نشان داده است ۶۰۰ سایت میراث جهانی -که حدود ۹۰ درصد آنها فرهنگی و تاریخی هستند- به‌شدت در معرض خطر کمبود آب -تنش آبی یا خشکسالی- قرار دارند. سایت‌های میراث طبیعی نیز با مسائلی از قبیل فشار بر اکوسیستم‌ها و تهدید تنوع‌زیستی روبه‌رو هستند. این گزارش مصادیقی از این آسیب‌ها را نیز معرفی کرده و از سایت‌های جهانی مانند اهوار در جنوب عراق (شامل سه شهر با منشأ سومری -اور، اوروک، اریدو- و چهار منطقه تالابی از مرداب‌های بین‌النهرین) و آبشار ویکتوریا (در مرز زامبیا و زیمبابوه) نام برده است که از سال ۲۰۲۰ با خشکسالی‌های شدید چندساله مواجه بوده‌اند. 

اما تنها کم‌آبی نیست که این سایت‌های طبیعی را تهدید می‌کند، در نقاطی از جهان سیلاب‌ها و بارش‌های حدی هستند که منجر به آسیب به سایت‌های میراث طبیعی شده‌اند. براساس این گزارش، در سال‌های اخیر سیلاب حدود ۴۰۰ سایت میراث جهانی را تحت‌تأثیر قرار داده است. در سال ۲۰۲۰ سیلاب‌های شدید در پارک ملی کوه‌های روانزوری در اوگاندا سیستم‌های رودخانه‌ای را مختل و برای جوامع محلی و حیات‌وحش مشکلاتی ایجاد کرد. در سال ۲۰۲۲ سیلاب‌های گسترده باعث تعطیلی موقت پارک ملی یلواستون در آمریکا شدند و بیش از ۲۰ میلیون دلار خسارت به این مجموعه وارد کردند. در سال جاری میلادی نیز سیلاب شدید در پارک ملی کازیرانگا در هند به ازدست‌رفتن گونه‌های جانوری ارزشمندی که در این محدوده زندگی می‌کردند، منجر شد.

مخاطرات آبی علاوه‌بر میراث طبیعی، میراث‌ فرهنگی کشورهای مختلف را نیز تهدید می‌کند. در ایران نقش‌رستم یکی از مصادیق برجسته این موضوع است که شکاف‌های عمیق ناشی از فرونشست زمین تا چند قدمی آن رسیده است. در گزارش یونسکو نیز موارد متعدد دیگری عنوان شده است؛ از جمله سیلاب‌های فاجعه‌باری که در سال ۲۰۲۲ حدود یک‌سوم از پاکستان را زیر آب فرو برد و به آثار باستانی موهن‌جودارو -پایتخت تمدن دره سند- خسارات قابل‌توجهی وارد کرد. سایر سایت‌های باستانی مانند مناره جام در افغانستان و پترا در اردن -از عجایب هفتگانه جدید جهان- نیز در سال‌های اخیر تحت‌تأثیر سیلاب قرار گرفته و آسیب دیده‌اند. اما موردی که این گزارش به آن اشاره کرده و قابل‌تأمل است، سایت‌هایی در آفریقاست که در مقاطعی از خشکسالی و در مقاطعی از سیلاب آسیب دیده‌اند. از جمله مرکز تاریخی آگادِز در نیجر که با چالش‌های ترکیبی خشکسالی شدید و سیلاب‌های سنگین مواجه شد. یا قلعه‌ها و دژهای ساحلی غنا که در معرض خطر بالا آمدن سطح دریا قرار دارند که بقایای مهم این مراکز تجاری مستحکم را که بخشی از تاریخ تجارت جهانی اولیه بوده‌اند، تهدید می‌کند. این گزارش تأکید کرده است: «حدود ۵۰ سایت میراث جهانی به‌شدت در معرض سیلاب‌های ساحلی قرار دارند.»

ایران هم از این تجربه چندان مصون نبوده است. در سیل سراسری سال ۱۳۹۸ معاون میراث‌فرهنگی وقت اعلام کرد: «۷۳۰ اثر تاریخی در ۲۵ استان کشور در اثر بارش باران و سیلاب آسیب دیده‌اند که براساس بررسی‌ها و پایش‌های انجام‌شده به اعتباری معادل ۳۰۰ میلیارد تومان برای مرمت و نجات‌بخشی نیاز دارند.» پل کشکان و قلعه فلک‌الافلاک در استان لرستان بارزترین نموه‌های تخریب بناهای تاریخی بودند که در فروردین آن سال تخریبشان بازتاب گسترده‌ای پیدا کرد. در همان مقطع اعلام شد در جریان این سیل احتمال آسیب به سازه‌های آبی شوشتر نیز وجود دارد و یونسکو از ایران در مورد آثار ایرانی ثبت‌شده در فهرست میراث جهانی از جمله گنبد قابوس و سازه‌های آبی شوشتر، گزارشی خواسته بود تا میزان خسارات برآورد شود.

 

تکیه بر دانش سنتی برای برون‌رفت از بحران

یکی از نکات قابل‌تأمل در این گزارش موضوعی است که در جمله‌ «لازاره الوندو آسومو» مدیر میراث جهانی یونسکو نقل شده است. او معتقد است: «این گزارش بر ضرورت پرداختن به خطرات مرتبط با آب در سایت‌های میراث جهانی تأکید می‌کند؛ خطراتی که تحت‌تأثیر تغییراقلیم تشدید شده‌اند. تقویت تاب‌آوری از طریق نوآوری، دانش سنتی و همکاری با جوامع محلی، برای حفاظت از این مکان‌های بی‌بدیل برای نسل‌های آینده ضروری است.» یونسکو در این گزارش بر دانش سنتی مدیریت منابع آب تأکید کرده و در جایی از گزارش آورده است: «این سایت‌ها یادآور رابطه پایدار انسان با منابع آب هستند؛ از چشم‌اندازهای باشکوهی که در طول هزاران سال شکل گرفته‌اند تا بناهای فرهنگی که با نبوغ انسانی ساخته شده‌اند -مانند سیستم‌های آبیاری باستانی، کانال‌های تاریخی و دستاوردهای مهندسی- که همگی نمایانگر همکاری انسان با طبیعت و پیشرفت جوامع در طول نسل‌ها هستند. اما برهم خوردن تعادل در مدیریت منابع آب می‌تواند خطرات جدی برای همین آثار ایجاد کند و یکپارچگی این مکان‌های بی‌نظیر را تهدید می‌کند.» موضوعی که بارها در مورد تهدیدات آثار تاریخی ایران هم به آن اشاره شده است. تعامل با طبیعت در معماری و مدیریت منابع آب در گذشته، باعث شکل‌گیری و گسترش مراکز تمدنی بسیاری در نقاط مختلف جهان شده است. در دوران معاصر اما این امر کمتر در جریان توسعه مورد توجه قرار گرفته است. توسعه نامتوازن بدون توجه به شرایط اقلیم و محدودیت منابع، عاری از خلاقیت در مدیریت منابع و بهره‌گیری بدون آسیب و تخریب از منابع طبیعی، باعث شده است تعادل در ارتباط انسان و طبیعت به‌هم خورد.

یونسکو اما در بخش ارائه راهکار مواردی را مطرح کرده است که می‌تواند کشورها را در مواجهه با این بحران‌ها حمایت کند. تأکید یونسکو در این بخش بر حمایت و توجه به دانش سنتی است. موضوعی که در کشور ما با قنات و آب‌انبار و یخچال مصداق پیدا می‌کند. شیوه‌های مدیریت منابع آب که یک نمونه از آن که قنات ایرانی است، در سال ۱۳۹۵ در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است. اما دانش مدیریت آب به شیوه قنات هرگز در دنیای معاصر ایران مورد توجه قرار نگرفته و به‌عکس، برداشت بی‌رویه از منابع آب زیرزمینی نه‌تنها آثار تاریخی که حیات را در برخی از مناطق کشور با تهدیدی جدی مواجه کرده و زمینه‌ساز مهاجرت‌ و خالی از سکنه شدن برخی مناطق شده است. 

یونسکو در این گزارش تأکید کرده است: «دسترسی به راه‌حل‌ها امکان‌پذیر است، به‌ویژه زمانی که با همکاری بین‌المللی، نوآوری و دانش سنتی همراه باشند.» و اعلام کرده که فعالانه از کشورهای عضو حمایت می‌کند تا از طریق ترکیبی از مکانیزم‌های اضطراری، راهنمایی‌های فنی و همکاری‌های بلندمدت با تهدیدات مرتبط با آب مقابله کنند. این نهاد بین‌المللی در این بخش اعلام کرده است حمایت‌های اضطراری خود را از طریق ابزارهایی مانند کمک‌های بین‌المللی صندوق میراث جهانی، مرکز پاسخ سریع (RRF) و صندوق اضطراری میراث (HEF) ارائه می‌کند. آموزش‌ در جهت ظرفیت‌سازی و حمایت‌های فنی، تقویت دانش بومی که منجر به افزایش تاب‌آوری بلندمدت، کاهش ریسک بلایا و مدیریت پایدار منابع آب در سایت‌های میراث جهانی می‌شود، از جمله برنامه‌هایی است که یونسکو در راستای حمایت از کشورهای عضو پیشنهاد می‌کند.

نمونه‌های موفقی که در ادامه این گزارش آمده است، نشان می‌دهد مواجهه با اثرات تغییراقلیم و مخاطرات آبی به‌ویژه در سایت‌های میراث جهانی راهکارهای عملیاتی دارند که در برخی مناطق مورد سنجش قرار گرفته‌اند. مدیریت منابع آب یکی از این موارد است. در بخشی از این گزارش به تجربه شهر پترا در اردن اشاره و تأکید شده: «مدیریت یکپارچه منابع آب به‌طور فزاینده‌ای وارد برنامه‌های حفاظت از میراث جهانی شده است. در پترا در اردن با طراحی سیستم‌های هشدار زودهنگام در مواقع سیل ناگهانی، از بناهای تاریخی محافظت می‌کنند. در چین هم دولت تغییر کاربری زمین در مناطقی را که پرندگان مهاجر در فصولی از سال وارد می‌شوند، ممنوع کرده و با بازسازی تالاب‌ها باعث شده است جمعیت پرندگان در برخی مناطق پنج‌برابر بیشتر شود و این پرندگان دوباره زیستگاه مناسب خود را در فصل مهاجرت پیدا کنند. سازگار شدن با اقلیم درحالی‌که به ارزش میراثی سایت‌ها نیز توجه می‌شود، اهمیت دارد. در منطقه باستانی چان‌چان در پرو، مسئولان سایت با بهبود زهکشی و ساخت خاک‌ریز، سعی کرده‌اند از آسیب بارندگی شدید به دیوارهای خشتی جلوگیری کنند. در افغانستان و در مناره و آثار تاریخی جام، یونسکو برای جلوگیری از آسیب بیشتر پس از سیلاب‌ها، پروژه‌های اضطراری تعریف کرده است تا با کمک اصول فنی مدیریت سیل در آن منطقه بهبود پیدا کند.»

اما در پایان این گزارش باز هم موضوع تکیه بر دانش بومی تأکید شده و آمده است: «استفاده از تجربه‌های سنتی و مشارکت مردم محلی با نهادهای ملی و بین‌المللی در مدیریت این بحران نقش کلیدی دارد. مثلاً در تراس‌های برنج کوه‌های فیلیپین، احیای سیستم‌های آبیاری قدیمی و بازسازی جنگل‌ها باعث شده است هم میراث‌فرهنگی حفظ شود و هم منطقه در برابر خشکسالی و فرسایش مقاوم‌تر شود.» در کنار دانش بومی، فناوری‌های نوین هم می‌تواند در حفاظت از سایت‌های تاریخی که در معرض تهدیدات آبی قرار دارند، کمک‌کننده باشد: «ابزارهایی مثل نقشه‌برداری با GIS، سنجش از دور و بررسی کیفیت آب، اطلاعات لحظه‌ای به مدیران سایت‌ها و تصمیم‌گیرندگان می‌دهند تا سریع‌تر و دقیق‌تر به تهدیدات واکنش نشان دهند. در همین راستا، یونسکو یک پلتفرم آنلاین راه‌اندازی کرده است که برای پایش خطرات آبی و برنامه‌ریزی در سطح سایت‌های میراث جهانی استفاده می‌شود.» کارشناسان در مورد سایت‌های تاریخی ایران نیز همین باور را دارند که راهکارهایی که هم ریشه در دانش بومی دارد و هم تکیه بر فناوری‌های نو برای مدیریت بحران‌ پیش‌رونده در سایت‌های تاریخی می‌تواند راهگشا باشد. اما اجرایی شدن این راهکارها مستلزم توجه متولیان امر است که گویا چندان رغبتی به پیشگیری از بروز بحران ندارند و در انتظار وقوع آن می‌مانند تا پس از بروز فاجعه در پی چاره باشند.

گزارش یونسکو این نکته را هم یادآوری می‌کند که این مکان‌ها فقط آثار تاریخی نیستند؛ بلکه اکوسیستم‌هایی پویا هستند که با طبیعت و زندگی انسان گره خورده‌اند. برای محافظت بهتر از آنها، باید هم از تجربه‌های سنتی استفاده کنیم، هم از علم روز و هم همکاری بین‌المللی و مشارکت مردم را جدی بگیریم. مدیریت درست منابع آب برای حفظ ارزش این مکان‌ها و ادامه نقش آنها در توسعه پایدار و زندگی بهتر جوامع ضروری است.

زخمی آتش‌بس

«مادرم نمی‌داند موساد کسی است یا چیزی»

عاطفه، ۲۹ساله، طراح گرافیک

خواهرم می‌گوید زن‌ها را هم دستگیر می‌کنند. هیچ‌وقت شرایط این‌طور نبوده، از من می‌خواهد با هیچ مأموری جروبحث نکنم، لباس درست بپوشم و بهانه‌تراشی نکنم. می‌گوید شرایط طوری شده که دست کسی به هیچ نهاد و قانونی بند نیست. قبل از اینکه برای رفتن به کار از خانه خارج شوم، خواهرم باز هشدار می‌دهد: «اگر دستگیر بشی، مامان سکته می‌کنه.»

کارت آمایش را در کیفم می‌گذارم و برای اولین روز کاری بعد از جنگ می‌روم سر کار. باید از زیر قرآن مادر رد شوم و به او دلداری بدهم که «سفر قندهار که نمی‌روم». بعد از جنگ، موج ضدمهاجری که از قبل بوده، بدتر شده است. نمی‌گذاریم مادرمان برای نان خریدن از خانه بیرون برود. هفته اول جنگ به او گفته بودند جاسوس موساد است؛ بیچاره مادرم که حتی نمی‌دانست موساد آدم است یا چیست.

محل کار من قرچک است و باید از پلیس‌راه رد شوم. می‌دانم اتوبوس‌ها را می‌گردند. پس باید تاکسی بگیرم. عابربانکم مسدود شده است و کارت یکی از دوستان ایرانی‌مان را که به خواهرم قرض داده، خانوادگی استفاده می‌کنیم. اما کرایه تاکسی ۳۵ هزار تومان است و دست آخر اتوبوس می‌گیرم. خودم توهم دارم و صد بار کارت آمایش را در دستان لرزانم چک می‌کنم. سربازی با اسلحه وارد می‌شود و داد می‌زند: «افغانی‌ها مدارکشون رو در بیارن.»

در اتوبوس فقط من افغانستانی هستم. چندبار مدارکم را می‌بیند. از پنجره که بیرون را نگاه می‌کنم، می‌بینم چند مرد را که دستگیر کرده‌اند، کنار خیابان نشسته‌اند. کاری از دستم برایشان ساخته نیست. راه که می‌افتیم، حرف‌های مردم شروع می‌شود: «همه اینها جاسوس‌اند!»

با دست لرزان به خواهرم پیام می‌دهم که به مادر بگوید نگران نباشد، امروز هم رد شد. اما بعد با خودم فکر می‌کنم آخرش که چه، برمی‌گردم افغانستان؛ به کشوری که هیچ‌وقت ندیدمش و نمی‌خواهد ما زنان هزاره به آن برگردیم. ما یک‌بار شانس زندگی داشتیم و در موقعیتی به دنیا آمدیم که از همه‌جا رانده شدیم. نفس عمیق می‌کشم. حتی گریه‌ام نمی‌گیرد.


«هم‌خون هستیم، هم‌خونه؟ نه»

راضیه، ۲۸ساله، معلم

خانه کجاست؟ آنجا که دنیا آمدی یا آنجا که خانواده‌ات زندگی می‌کنند؟ شاید جایی که درکت کنند و خودت فکر کنی خانه توست. اسم خانه که می‌آید، به این فکر می‌کنم که اینجا خانه من نیست. من اینجا به دنیا آمدم و ۲۸ سال در آن زندگی کردم. نباید حداقل «هم‌خانه» به حساب بیایم و قوانینی برای هم‌خانه بودن از من حمایت کنند؟

جنگ شده و محله ما خالی شده است. همه رفته‌اند. ما کجا فرار کنیم؟ پدرم که از خرید برمی‌گردد، رنگ به چهره ندارد و عصبانی است. می‌گوید شش سال است ما اینجا زندگی می‌کنیم، اما حالا همین چند نفر که در محله مانده‌اند، می‌گویند ما یارانه آنها را خورده‌ایم. کدام یارانه را می‌گویند؟

فکر می‌کنم شاید ما هم‌خون هستیم، اما هم‌خونه نه! مگر نه‌اینکه پیش‌تر در دفاع مقدس و بعداً در سوریه شهدا و جانبازان افغانستانی «برادران» ایرانی‌ها بودند؟ حالا چه چیزی تغییر کرده است؟ پدر که این‌طور غمگین می‌شود، فشار مادرم هم بالا می‌رود. می‌روم بیرون که قرص فشار بگیرم. صدای همسایه می‌آید که «خدایا ما را از این جنگ و از دست این تروریست‌های افغانی حفظ کن!»

این همان همسایه‌مان است که به نوه کلاس چهارمی‌اش درس ریاضی دادم. همان که مبلمان خانه‌شان را تعمیر کردیم. همسایه ماست. اما نه، ما هر کاری که بکنیم، فایده ندارد. البته که ما هم برای فایده‌اش این کارها را نکردیم. ولی باز خون ما در جنگ که بریزد، مثل هم است.

بله پدرجان، ما هم‌خون هستیم، اما انگار هم‌خونه نمی‌شویم. 

 

«مگر نمی‌دانستی من جاسوسم؟»

فاطمه، ۲۴ساله، دانشجو

از وقتی جنگ متوقف شده است، از خانه بیرون نرفته بودم. تا امروز که رفتم دانشگاهی که سه سال است آنجا مشغول تحصیلم. حراست کارتم را می‌گیرد و می‌گوید به‌جز کارت، پاسپورت هم نشان بده. با تعجب می‌گویم اینجا درس می‌خوانم. اصرار دارد که «با کی کار داری؟ با کدوم بخش کار داری؟» باز می‌گویم که من دانشجوی همین‌جا هستم. مأمور می‌گوید برایشان بخشنامه آمده و چاره‌ای ندارند. تمام اطلاعاتم را داخل یک لیست بلندبالا می‌نویسد و یک نامه به من می‌دهد که دقیقاً برم همان بخش خاصی که آنجا کار دارم. 

می‌روم بخش آموزش و برای مسئول آموزشمان داستان را تعریف می‌کنم. ظاهراً این طرح و بخشنامه فقط برای اتباع است. کارشناس آموزش تعجب می‌کند و می‌گوید: «مگر تو دانشجوی اینجا نیستی؟ کارت دانشجویی نداری؟» به شوخی می‌گویم: «مگر نمی‌دانستید من جاسوسم؟»

در راه برگشت از مترو استفاده می‌کنم. دست دختری روی گردنم فشار می‌آورد و از او خواهش می‌کنم دستش را شل کند. بعد از چند دقیقه بالاخره دستش را پایین می‌آورد و می‌گوید: «تو کشور خودمون به ما دستور می‌دن.» دوستش هشدار می‌دهد: «افغانیه‌ها، می‌آد می‌کشتت.»

روز اول بعد از جنگ، با صورتی خیس از اشک به خانه برمی‌گردم. 


«این هشتگ‌ها مثل گلوله مستقیم به ما شلیک می‌شوند»

یلدا، ۲۵ساله، کارگر کابینت‌ساز 

از زمانی که چشم‌هایم باز شد و خودم را شناختم، کلمه «افغانی» را نه به‌عنوان ملیت یا هویتم، بلکه به‌عنوان یک فحش و یک برچسب تحقیرآمیز شناختم. من هم مثل بقیه بچه‌ها می‌خندیدم و بازی می‌کردم و بچگی می‌کردم، اما احساسم این بود که وصله‌ ناجور این جامعه‌ هستم. با خودم فکر می‌کردم خب بچه‌ها کمتر می‌فهمند. اما بزرگتر که شدم، فهمیدم «افغانی» بودن می‌تواند دلیل واقعی برای تبعیض و محروم‌شدن باشد. مثلاً فهمیدم به‌همین‌دلیل به تو می‌گویند نمی‌توانی مدرسه بروی. در مدرسه‌ای درس خواندم که خاص برای افغانستانی‌ها بود. فهمیدم که من قرار است همیشه جدا بمانم، همیشه نصف و نیمه باشم. بعدها به مدرسه ایرانی‌ها رفتم، با هزار زحمت و پیگیری. اما آنجا در مسابقه‌ها شرکت داده نمی‌شدم، مرا به اردوها نمی‌بردند، نوبت؛ هیچ‌وقت نوبت من برای چیزی نمی‌شد. حتی گاهی که پیامی را برای بچه‌ها می‌خواندند، از ما افغانستانی‌ها می‌خواستند بیرون از کلاس بمانیم. انگار که خودی نیستیم. 

امیدم این بود که به دانشگاه برسم و دیگر اوضاع این‌طور نباشد، اما این برچسب لعنتی هنوز روی پیشانی‌ام چسبیده بود. 

هر سال که نو می‌شود، می‌گویند «موج جدید افغانستانی‌ستیزی». کدام موج جدید؟ هر سال یک بهانه جدید می‌آورند. حالا امسال می‌گویند جنگ. اما درد ما همان درد قدیمی است و این زخم همیشه با ماست. فقط سال‌به‌سال عمیق‌تر می‌شود. 

چندروز پیش در تاکسی به راننده‌ای که به من توهین کرد، اعتراض کردم. گفت: «حالا افغانی‌ها هم واسه ما آدم شدن؟»

نمی‌فهمم، یعنی ما حق آدم بودن و دفاع از خودمان را هم نداریم؟ 

این روزها دوستانی دارم که همیشه فکر می‌کردم پشت من ایستاده‌اند. اما حالا می‌بینم در شبکه‌های اجتماعی پست‌هایی می‌گذارند که #افغانی_گم شو، #مرزها_رو_ببندید، #اخراج_افغانی_مطالبه_ملی. 

احساس می‌کنم این هشتگ‌ها مثل گلوله مستقیم به ما شلیک می‌شوند. 

ما اما دنبال یک زندگی معمولی همین‌جا هستیم. یک لبخند بدون تحقیر، یک فرصت بدون تبعیض، یک دوستی بدون قضاوت. ما نمی‌خواهیم به ما لطفی شود. همین‌که دیده شویم، درک شویم و مثل بقیه حق نفس کشیدن داشته باشیم، کافی است.

 

«هر جنگی که برای شما تمام می‌شود، برای ما شروع می‌شود.»

سارا، ۲۱ساله، کارگر خیاط

من افغانستان را از عکس‌های اینترنت می‌شناسم و حرف‌های مادرم که از کوه‌های بلند و دشت‌های سبز آنجا گفته است. عکس‌های جنگ افغانستان را هم از آنجا دیده‌‌ام. مادرم می‌گوید جنگ هیچ‌وقت تمام نشده است. راست می‌گوید. ما هر روز در این شهر در جنگ‌ایم. هر بار که اتفاقی می‌افتد و خبرش پخش می‌شود، مادرم به خودش می‌لرزد و می‌ترسد دوباره جنگ ما شروع شود. «هر جنگی که برای شما تمام می‌شود، برای ما شروع می‌شود.» این سؤال را هر روز باید در شهر جواب دهیم: «چرا برنمی‌گردید مملکت خودتون؟» الان هم که جنگ به‌ظاهر تمام شده است، جنگ دیگری در خیابان‌ها علیه ما ادامه دارد.

از دولت انتظاری ندارم. آنها هیچ‌وقت من را که جغرافیا و تاریخ ایران را صدها برابر بهتر از افغانستان بلدم، اینجا به دنیا آمده‌ام و فقط زندگی در اینجا را بلدم، ایرانی نمی‌دانند. اما از مردمی که هر روز همان دردی را تحمل می‌کنم که آنها تحمل می‌کنند،‌ هر روز ناامیدتر می‌شوم. دیروز در تاکسی راننده می‌گفت «شماها همه‌تون جاسوسین»، در مترو زن گفت بلند شوم تا او بنشیند؛ چون من افغانی هستم و حق او را خورده‌ام. در جواب اعتراض من به دست‌درازی پسری در اتوبوس، سرم داد کشید که «افغانی کثافت کی به تو دست می‌زنه؟». در پلیس‌راه، سربازی چهار مرد افغانستانی را بیرون کشید تا رد مرز کند. پسرهای هیئت که در خیابان چای می‌دهند، وقتی از کنارشان رد شدم، به من گفتند «به افغانی‌ها چایی نمی‌دیم». همه من را می‌شناسند. بعضی‌ها همبازی بچگی‌ام بودند.
در گذشته از مردها بیشتر این حرف‌ها را می‌شنیدم. اما حالا زن‌ها هم به این جنگ اضافه شده‌اند. مادرم دیگر بیرون نمی‌رود. من مجبورم کار کنم. مجبورم بروم خرید، مجبورم زندگی کنم. پس کی این جنگ تمام می‌شود؟