بایگانی
زلزلهشناسی زلزلههای غیرطبیعی
در تجاوز نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران در ۲۳ خرداد تا ۳ تیر ۱۴۰۴ و پرتاب حدود ۳۶۰۰ پرتابه -بمب، موشک و…- در حدود یکهزار و ۵۰۰ حمله هوایی و پرتاب، پیجویی انفجارهای حاصله از بخشهای مورد توجه در علم زلزلهشناسی است. زلزلهشناسی میتواند با شناسایی و تحلیل امواج لرزهای تولیدشده از انفجارها، فعالیتهای بمبگذاری، بمباران و اصابت موشکها را ردیابی کند. این امواج، مشابه امواج تولیدشده توسط زلزله، در زمین حرکت میکنند و در لرزهنگارها ثبت میشوند. با تحلیل ویژگیهای این امواج، مانند زمان رسیدن، دامنه و محتوای فرکانسی آنها، میتوان مکان، زمانبندی و حتی اندازه تقریبی یا نوع انفجار را بادقت مشخص کرد.
زلزلهشناسی قانونی intrinsic seismology از یک ابزار تخصصی کنترلی در جنگ سرد (۱۹۵۰-۱۹۹۰) به یک رشته همهکاره تخصصی تبدیل شده است که برای امنیت بینالمللی، نظارت بر معاهدات، بررسی سوانح، تجزیه و تحلیل حوادث و مراحل قانونی مربوط به رویدادهای انفجاری بزرگ، بسیار کارآمد است. بهبود مستمر شبکههای لرزهنگاری و تکنیکهای تحلیلی، اهمیت مداوم آن را تضمین میکند.
زلزلهشناسی انفجاری explosion seismology شاخهای از ژئوفیزیک است که امواج لرزهای تولیدشده در انفجارهای مصنوعی را برای درک ساختار و ترکیب زیرسطحی و همچنین تشخیص مشخصات منبع انفجارات مطالعه میکند. این رشته از انفجارهای کنترلشده بهعنوان منابع لرزهای برای بررسی پوسته و گوشته بالایی زمین استفاده میکند. با تجزیه و تحلیل زمانهای رسیدن و دامنه امواج لرزهای، محققان میتوانند لایههای زیرسطحی را نقشهبرداری کنند، ساختارهای زمینشناسی را شناسایی کنند و حتی ماهیت مواد زیر سطح را ارزیابی کنند. این رشته بهجای تکیه بر زلزلههای طبیعی، زلزلهشناسی انفجاری از انفجارهای برنامهریزیشده و اجراشده بادقت بهعنوان منابع لرزهای استفاده میکند. دانشمندان نحوه عبور امواج لرزهای از زمین، از جمله الگوهای شکست و انعکاس، را برای استنباط خواص زیرسطحی تجزیه و تحلیل میکنند.
زلزلهشناسی قانونی به تجزیه و تحلیل دادههای لرزهای حاصل از انفجارها برای شناسایی و تشخیص آزمایشهای هستهای مخفی یا سایر رویدادهای انفجار میپردازد. هر انفجار بزرگ (بمب، انفجار معدن، تخریب) امواج لرزهای تولید میکند که در لرزهسنجهای حساس در نزدیکی یا حتی دورتر قابلتشخیص هستند. انفجار انرژی را به داخل زمین آزاد میکند. زلزلهشناسی قانونی از این امواج برای تعیین محل و توصیف انفجار استفاده میکند. انفجارهای معدنی بسیار بزرگ معمولاً کمتر از ۴.۰ mb و زلزلههایی مصنوعی در حد بزرگای ۱ تا ۳ ایجاد میکنند. یک رویداد لرزهای با بزرگی ۳.۵، انرژیای تقریباً معادل حدود ۵۰ تن TNT آزاد میکند که در مقایسه با زلزلههای طبیعی بهعنوان مثال، M۶.۰ حدود یک مگاتن TNT ناچیز است. انرژی آزادشده در بزرگترین بمبهای متعارف، چندین برابر کمتر از انرژی آزادشده در زلزلههای طبیعی حتی با بزرگای ۵.۰ است. انفجارات بهسادگی قدرت کافی برای غلبه بر قفلشدگی اصطکاکی گسلهای زمینساختی را ندارند. تنش زمینساختی در ژرفای پوسته زمین در امتداد مناطق گسلی ایجاد میشود. بمبهای متعارف در سطح یا بسیار نزدیک به سطح، بسیار دور از این مناطق گسلی ژرف با تنش بحرانی منفجر میشوند. آنها بر مناطقی که انرژی زمینساختی قابلتوجهی در آنها ذخیره شده است، اثری نمیگذارند.
انفجارها امواج فشاری رو به بیرون ایجاد میکنند. ایجاد زلزلههای زمینساختی معمولاً نیاز به تنش برشی یا تغییرات فشار منفذی بهطور مستقیم بر روی صفحه گسل دارد، که انفجارهای سطحی بهطور مؤثر چنین تغییرات تنشی در ژرفای زمین ایجاد نمیکنند. برخلاف فعالیتهایی مانند تخلیه سفرههای آب زیرزمینی در پمپاژهای طولانیمدت از چاههای عمیق و تزریق سیالات در طولانیمدت (دفع فاضلاب) یا آبگیری مخازن (سدها)، که بهتدریج فشار منفذی را در مناطق وسیع و برای مدت طولانی افزایش میدهند -و بهصورت بالقوه میتوانند موجب تحریک گسلها و وقوع زمینلرزههای طبیعی شوند-، یک انفجار بمب منفرد یک پالس کوتاه و موضعی درست میکند. البته یک انفجار بزرگ میتواند یک شیب را بیثبات کند و باعث رانش زمین یا ریزش سنگ شود. برخورد توده لغزیده در یک زمینلغزش با زمین ممکن است یک سیگنال لرزهای کوچک قابلتشخیص محلی ایجاد کند که یک زلزله زمینساختی نیست.
در یک سناریوی بسیار نادر که یک انفجار عظیم مستقیماً روی یک ریزگسل بسیار کمژرفا و با تنش بحرانی که در آستانه لغزش کامل است، رخ داده باشد، امواج شوک ممکن است آخرین ضربه لازم برای ایجاد یک لغزش کوچک را فراهم کنند. این یک رویداد محلی بسیار جزئی (احتمالاً کمتر از M2.0 خواهد بود، نه یک زلزله قابلتوجه و با لرزش قابلاحساس، مانند زلزلهای با بزرگای ۴ یا بزرگتر. شواهد مستند کمی برای این اتفاق با انفجار بمبهای معمولی وجود دارد. انفجارهایی که برای فروپاشی سازههای زیرزمینی (معادن، تونلها) طراحی شدهاند، میتوانند امواج لرزهای را از خود فروپاشی ایجاد کنند، که زلزلهشناسان باید آن را از سیگنال انفجار اولیه تشخیص دهند. آزمایشهای هستهای بزرگ زیرزمین معادل میلیونها تن TNT که در سازندهای سنگی پایدار منفجر شدهاند، آزاد میکنند و گاهی اوقات توالیهای پسلرزه قابلتوجهی در گسلهای مجاور ایجاد کردهاند، مانند برخی از آزمایشها در محل آزمایش هستهای نوادای آمریکا.
پمپاژ حجم زیادی از سیال در اعماق زمین یا تخلیه سفره آب زیرزمینی با پمپاژ آب میتواند فشار منفذی را در مناطق وسیع و دورههای طولانی افزایش دهد، بهطور مؤثر گسلها را روان کند و باعث زلزله شود که اغلب بزرگای ۳ تا ۵ دارند. این یک پدیده کاملاً مستند است. استخراج ژرف معدنی جرم را حذف میکند و میدانهای تنش را در حجمهای بزرگ تغییر میدهد، که گاهی اوقات منجر به لرزهخیزی القایی (انفجار سنگ) میشود. وزن بسیار زیاد آب پشت سدهای بزرگ میتواند پوسته را سنگین کند و فشار منفذی را در سنگهای زیرین افزایش دهد و گاهی اوقات باعث زلزله شود.
حمله به روح ورزش در روز المپیک
قرار بود به رسم هر سال همزمان با ۲۳ ماه ژوئن (دوم تیرماه) ،یعنی روز المپیک (Olympic Day)، مراسمهای متعددی از حضور نمادین قهرمانان ورزشی تا جشن و پایکوبی شمار زیادی از کودکان برای گرامیداشت این روز برگزار شود، اما ۲۳ ژوئن در ایران طور دیگری رقم خورد. ظهر روز دوم تیرماه ۱۴۰۴ تهران با صدای انفجارهایی لرزید که یکی از آنها سبب آسیبرساندن به قلب ورزش ایران درست در روز المپیک شد. مجموعه ورزشی انقلاب که از آن بهعنوان قلب تپنده ورزش ایران یاد میشود، از ترکشهای جنگ دوازدهروزه در امان نماند و متحمل آسیبهایی شد. مجموعه ورزشی انقلاب و ساختمانهای داخل و مجاور آن که شامل کمیته ملی المپیک، موزه ملی ورزشی، فدراسیونهای ورزشی، خوابگاههای تیمهای ملی، آکادمی ملی المپیک و بسیاری دیگر از اماکن ورزشی، جایی که زمینهساز شمار زیادی از افتخارات ملی و آرزوهای قهرمانی هستند، تحتتأثیر حملات رژیم صهیونیستی قرار گرفتند و بخشهایی از این ساختمانها آسیب دیدند. موشکهای اسرائیلی در آن روز تنها به سازههای ساختمانی آسیب نزدند، بلکه در روزی که با عنوان «المپیک» نامگذاری شده، خانه و محل تردد هزاران ورزشکار را نشانه رفتند.
وقتی موشک جای پیام صلح را گرفت
در روز بینالمللی المپیک، ورزشکاران سراسر جهان، با شعار «سریعتر، بالاتر، قویتر – با هم»، پیامی برای صلح میفرستند، اما در تهران این روز طور دیگری رقم خورد و ورزش ایران تحتتأثیر آسیبهای حملات موشکی قرار گرفت. براساس گزارشها، موج ناشی از حملات موشکی در ساختمانهای مجاور مجموعه ورزشی انقلاب، بیشترین آسیب را به ساختمان فدراسیون هندبال و خوابگاه تیمهای ملی این فدراسیون وارد کرد. همچنین، کمپ تیمهای ملی تنیس که بهتازگی تأسیس شده، ساختمان فدراسیون فوتبال، ساختمان کمیته ملی المپیک از دیگر اماکن ورزشی بودند که از موج حملات دوم تیرماه در امان نماندند. خوشبختانه با توجه به اینکه مجموعه ورزشی انقلاب در روز حمله تقریباً نیمهتعطیل بود و در غربی این مجموعه نیز بسته بود، آسیبهای جانی کمی به تعداد اندکی از افراد حاضر در این مجموعه وارد شد و شماری از کارمندان این مجموعهها با مصدومیت سطحی عازم مراکز درمانی شدند. آنچه این حمله را از یک خسارت زیرساختی فراتر میبرد، بار معنایی و نمادین آن است. حمله به محلی که مدیریت ورزش قهرمانی و المپیکی ایران از آنجا هدایت میشود، در روزی که متعلق به جنبش جهانی المپیک است، پیامهای بسیاری دارد.
ورزش هدف نیست
براساس قوانین بینالمللی و منشورهای بشردوستانه، مراکز فرهنگی، ورزشی و آموزشی که نقشی غیرنظامی دارند، هیچگاه نباید بهعنوان هدف نظامی شناسایی شوند. بااینحال، در هفتههای اخیر، اخبار متعددی مبنیبر هدفگیری و آسیب دیدن مراکز غیرنظامی از جمله اماکن ورزشی در تهران و سایر شهرها منتشر شد.
براساس پروتکلهای الحاقی کنوانسیون ژنو، مراکز غیرنظامی مانند مجموعههای ورزشی باید از تعرض مصون بمانند. هرگونه هدفگیری آنها، در غیاب دلایل روشن مبنیبر استفاده نظامی، میتواند نقض فاحش حقوق بینالملل تلقی شود. کنوانسیون چهارم ژنو (۱۹۴۹) و پروتکل الحاقی اول (۱۹۷۷)، کشورها را از هدف قرار دادن غیرنظامیان و زیرساختهای غیرنظامی منع میکنند. ماده ۵۱ پروتکل الحاقی اول نیز، اصل تناسب و تمایز را الزامآور میکند، به این معنا که حملات نظامی باید بین اهداف نظامی و غیرنظامی تمایز قائل شوند و خسارات غیرنظامی نباید بیش از مزیت نظامی مورد انتظار باشد.
سکوت کمیته بینالمللی المپیک
تا لحظه نگارش این گزارش، کمیته بینالمللی المپیک (IOC) واکنشی رسمی به این حملات و آسیبدیدن اماکن ورزشی در ایران نشان نداده است. این درحالیست که در سالهای گذشته، IOC در مواردی بسیار کمتر از این نیز واکنشهایی فوری به حوادث ورزشی یا امنیتی داشته است. این سکوت، برای برخی ناظران، نگرانکننده و غمانگیز است. المپیک، اگر قرار است نماد صلح باشد، باید در برابر حمله به ورزش و قهرمانان سکوت نکند؛ خصوصاً وقتی حمله در روز رسمی جنبش المپیک رخ میدهد. در جهانی که ورزش آخرین سنگر صلح است، حمله به خانه ورزش، هشداری درباره عبور جنگ از همه خطوط قرمز انسانی است.
واکنشهای ضعیف؛ پیگیریهای حداقلی
پس از آسیبهایی که به اماکن ورزشی در جریان جنگ دوازدهروز و بهویژه در روز جهانی المپیک وارد شد، انتظار میرفت اقدامات گستردهتری از سوی مدیران ورزشی در ایران صورت گیرد، اما متأسفانه آنطور که باید، این حملات در مجامع بینالمللی بازتاب پیدا نکرد و یکی از دلایل آن را باید در فقدان پیگیریهای مستمر و اثربخش مدیران ورزشی یافت.
در این میان «محمدمهدی فروردین»، رئیس فراکسیون ورزش مجلس شورای اسلامی، با تأکید بر لزوم پیگیری حقوقی جنایات رژیم صهیونیستی در مجامع بینالمللی ورزشی و حقوقی، گفته بود: «باید از تمام ظرفیتهای دیپلماتیک و ورزشی کشور برای ثبت این جنایات در مجامع بینالمللی استفاده شود.»
همچنین «مهدی علینژاد»، دبیرکل کمیته ملی المپیک، نیز با اشاره به حملات دوم تیرماه، گفته بود: «از نهادهای بینالمللی ورزشی توقع داریم این موضوعات را محکوم کنند. در روز المپیک شاهد بودیم حملاتی به نزدیکی ساختمان کمیته ملی المپیک توسط رژیم صهیونیستی انجام و باعث آسیبهایی به این ساختمان شد و ما مراتب را به کمیته بینالمللی المپیک اعلام خواهیم کرد. این نشان داد این رژیم هیچ حدومرزی برای آسیب رساندن به کشورها ندارد و اصول را رعایت نمیکند. اینکه در روز المپیک این اتفاق برای کمیته ملی المپیک ایران رخ داد، جای تأسف دارد.»
صدای یک المپین از دل جنگ
اما یکی از تأثیرگذارترین واکنشها مربوط به «حسن تفتیان»، دونده المپیکی ایران، بود. دارنده مدال طلای آسیا و رکورددار دوی ۱۰۰متر ایران در پیامی در شبکه اجتماعی اینستاگرام نوشته بود: «مگر روح المپیک صلح برای همه نیست؟ پس چرا دنیا دراینباره ساکت است؟ المپیک عزیز، من حسن تفتیان هستم. من یک المپین هستم. امروز روز المپیک است؛ روز صلح، اتحاد و امید، اما در ایران خبری از صلح نیست، بلکه ترس، سکوت و سختی است. چطور میتوانم برای صلح بدوم وقتی کشورم در درد و آشوب است؟ من چیز زیادی نمیخواهم. فقط یک پیست دوومیدانی میخواهم؛ جایی برای دویدن، نفس کشیدن و تمرین کردن تا بتوانم دوباره برای ایران مسابقه بدهم. مگر روح المپیک صلح برای همه نیست، پس چرا دنیا درباره ایران ساکت است؟ من هنوز میدوم، با پاهایی خسته و قلبی پر از امید.»
در نیمه دوم اسفند سال ۱۳۹۸، زمانی که ویروس کرونا تازه در کشور شیوع پیدا کرده بود، در یادداشتی نوشتم که صنعت گردشگری ایران در همان سال، تمام عناصر محیط کلان بازاریابی را در بدترین شکل ممکن تجربه کرد. سالی که با سیل و زلزله آغاز شد، با اعتراضات آبانماه، قطعی اینترنت، ترور سردار سلیمانی، افزایش قیمت ارز و بنزین، هواپیمای اوکراینی و درنهایت شیوع ویروس کرونا ادامه یافت. به بیان ساده، هیچ عنصر منفیای نبود که کسبوکارهای گردشگری و هتلداری در آن سال تجربه نکرده باشند.
نکته مهمی که آن زمان بر آن تأکید کردم و هنوز هم پابرجاست، این است که همه این رویدادها، عناصر محیط کلان بازاریابیاند؛ یعنی عواملی بیرونی که تأثیر مستقیم و قاطع بر کسبوکارها میگذارند، اما صاحبان این کسبوکارها هیچ کنترلی بر آن ندارند. آنچه از آن زمان تاکنون ثابت مانده، این واقعیت تلخ است که کسبوکارهای گردشگری در صف اول آسیب قرار دارند، اما در صف آخر حمایت.
در جنگ دوازدهروزه اخیر نیز همین الگو تکرار شد. باز هم صنعت گردشگری و هتلداری در صدر فهرست متضرران قرار گرفت. اما این ضرر و زیانها فقط به همان دوازده روز محدود نمیشود. بهقول یکی از مدیران آژانسهای مسافرتی، این زیانها از شش ماه قبل از آغاز بحران آغاز شده و تا شش ماه بعد هم ادامه خواهد داشت.
آژانسهای مسافرتی، ماهها پیش برای بستههای سفر به مقاصد اروپایی و آفریقایی برنامهریزی کرده بودند، هزینه تبلیغات داده بودند، حقوق نیروهای انسانی را پرداخت کرده بودند و بخشی از هزینههای سفر را نیز از مسافران دریافت کرده بودند. اما ناگهان با بروز بحران، همهچیز لغو شد. پروازها کنسل شد، سفرها منتفی شد و آژانسها ماندند و هزینههایی که انجام داده بودند، بدون آنکه بتوانند بازدهی از آن داشته باشند. درعینحال، باید وجه دریافتی از مسافران را نیز عودت دهند، درحالیکه بخشی از آن را به ایرلاینهایی پرداخت کردهاند که حاضر نیستند بهراحتی بازپرداخت کنند.
تورهایی که برای یک یا چند ماه آینده برنامهریزی شده بودند نیز فعلاً بیاثر شدهاند. و این یعنی عدم درآمد و درعینحال، ضرورت پرداخت حقوق، حفظ نیروها، پرداخت بیمه و سایر تعهدات مالی. این حجم فشار اقتصادی، هر کسبوکاری را از پا درمیآورد.
واقعیت این است که از سال ۹۸ تاکنون، ما در معرض بحرانهای پیاپی بودهایم، اما هنوز سازوکاری مشخص، ساختارمند و نجاتبخش برای حمایت از گردشگری ایجاد نکردهایم. زمان آن رسیده است که نهادهای صنفی، مدیران اجرایی و سیاستگذاران، با صدای بلند و واضح یک خواسته جدی را مطرح کنند: «ایجاد صندوق حمایت از تأسیسات گردشگری در سطح ملی» صندوقی که بهصورت مشترک توسط بخش خصوصی و دولت اداره شود یا بهطور کامل در اختیار بخش خصوصی قرار گیرد، مشابه آنچه در کشورهای توسعهیافته مانند استرالیا اجرایی شده است. این صندوق باید بتواند در مواقع بحران، پرداخت بیمهها را تسهیل کند، مانع جریمه و قطع خدمات شود و حداقل چند ماه امکان حفظ نیروی انسانی را برای کسبوکارها فراهم کند.
در کنار آن، باید مشوقها و سیاستهای حمایتی ویژهای تعریف شود که فقط در شرایط خاص و اضطراری فعال میشوند. این سیاستها باید در قالب آییننامهای مشخص تدوین شود؛ با تعاریف دقیق از شرایط بحران، حوزههای مشمول، فهرست مشوقها و وظایف نهادهای مسئول. اگر این سازوکار به استانداران در استانها تفویض شود، قطعاً به افزایش تابآوری کسبوکارهای گردشگری منجر خواهد شد.
باید بپذیریم که خدمات گردشگری خدماتی آنی نیستند؛ بلکه نیاز به زمان، برنامهریزی و اطمینان دارند. یک بحران کوتاهمدت ممکن است یک سال یا بیشتر کسبوکارها را به عقب براند و این ویژگی، گردشگری را از سایر حوزههای اقتصادی متمایز میکند. تا زمانی که تشکلهای حرفهای گردشگری و هتلداری نقش واقعی خود را ایفا نکنند و اقدامات حمایتی که به آنها اشاره شد به سرانجام نرسد، قطعاً با هر بحران جدید -چه سیاسی، چه اقتصادی، چه زیستمحیطی و چه امنیتی- گردشگری دوباره در صف نخست آسیبها خواهد ایستاد. اما اینبار شاید دیگر رمقی برای برخاستن نمانده باشد.
این خاطرات انگار متعلق دهها سال پیش است؛ از بس که دوست دارم از آنها فرار کنم.
شبهایی بود که خواب، گویی در حوالی اذان صبح از پنجره بیرون میپرید. صدای آفند و پدافند، انفجار، لرزش شیشهها… از هر طرف به گوش میرسید. انگار خانه در دهان یک هیولا نفس میکشید. از تخت بیرون میآمدم. گاهی به موبایل پناه میبردم، گاهی کتابی را ورق میزدم، اما هیچکدام نمیتوانست آن اضطراب را مهار کند. خطهای کتاب قابلخواندن نبودند؛ میلرزیدند، درست مثل دل من.
در آن ساعتهای متروک شب که اگر هیاهوی جنگ نبود، حتی سکوت هم میترسید به خانهام بیاید، صدایی از آنسوی دیوار باغ همسایه به گوش میرسید؛ سگها.
اول با همان پارسهای بلند و خشمآلودشان، چنددقیقهای به آسمان اعتراض میکردند. نمیدانستند چه چیزی در بالا دارد میغرد، اما خطر را حس میکردند. چند دقیقه بعد، صدایشان عوض میشد. دیگر نه تهدیدی در کار بود، نه هشدار. ناله میکردند؛ صدایی میآمد شبیه گریه که شبیه آن را تا آن شبها از هیچ سگی نشنیده بودم؛ صدایی آمیخته با پرسش، شبیه ضجهای که از جان برآید.
ترسی که در صدایشان بود، از آن ترسهای غریزی نبود که در طبیعت جانوری جا خوش کرده. این ترس، انسانی بود؛ ترس از بیپناهی، از تنهایی، از رها شدن. در آن زوزهها گویی میپرسیدند: «کجایی؟ در این لحظه که زمین میلرزد، چرا کنارمان نیستی؟» این صدا، مثل خاری تیز در کف پا میماند و حتی پس از تمامشدن شب نیز، دردش پایان نمیگرفت.
چند شب همینطور تکرار شد. انگار ماجرا جزئی از زندگیمان شده بود. جنگ آمده بود در خوابمان، در پوستمان، در حنجره سگهای باغ همسایه.
دیروز مالک باغ را دیدم که از پناهگاهش در شهری دور به محله ما بازگشته بود. مردی که همیشه عادت داشت از رونق کارش با آبوتاب حرف بزند، اینبار با گلایههایی از جنس ضرر و رکود شروع کرد. میگفت روزهای طلایی سال و رونق جشنهای عروسی سوخت. باغ دیگر اجاره نمیرود و ماه محرم هم رسیده است. حرفهایش در سرم نمینشست، ذهنم هنوز در گیرودار آن نالهها بود.
ماجرای شبها را تعریف کردم. از آن صداهای ناآشنا گفتم. صدایی که نه پارس بود، نه ناله؛ چیزی میان سؤال و گریه. سرش را پایین انداخت. مکثی کرد و گفت: «میدانی… دوربین مداربسته دارم. میدیدمشان. دور خودشان میچرخیدند. گاهی پا بلند میکردند و زوزه میکشیدند. میخواستم کاری کنم، اما فقط نگاه میکردم. خیلی دور بودم. انگار دستم بریده بود…»
صاحب سگها همهچیز را دیده بود و هیچکاری نکرده بود. این شاید از خود ترس، دردناکتر است. مثل هزاران انسانی که در این روزگار فقط میبینند و هیچچیز نمیتوانند بگویند یا تغییر دهند.
سگها همیشه نگهبان بودهاند؛ شبزندهداران بیادعا، همراهان صبور خانههای بیسکنه و خلوت. اما در آن شبهای پرهیاهو، خودشان بیپناه مانده بودند. کسی نبود دستی به سرشان بکشد، یا حتی بگوید که این شبها هم میگذرد. در دل تاریکی حتی چراغی هم روشن نبود. فقط زوزه میکشیدند و گوش میدادند به انفجارهایی که نمیفهمیدند از کجاست.
ما شاید بتوانیم خود را با کتاب، گوشی یا حتی دروغی کوچک آرام کنیم. اما سگها فریب نمیخورند. دلشان صاف است و صدایشان عمیق. آنها دروازهبانان غریزهاند، نخستین کسانی که ورود ترس را حس میکنند و آن شبها، ترس و تنهایی به سراغشان آمده بود.
حالا که از آن شبها گذشته، آن صدا همچنان در گوشم میپیچد. هنوز فکر میکنم که صدا هم، چقدر میتواند شکل داشته باشد؛ شکل تنهایی، شکل انتظار، شکل بیپناهی.
سگها فقط پارس نمیکنند. آنها هم گاهی مثل ما، فقط گریه میکنند.
«گر بهاندازه بال پشهای به فرهنگ و تمدن ایران خدمت کرده باشم، زندگانی من بیهوده نبوده است.»
مجتبی مینوی
تاریخ ایرانزمین سرشار و سراسر است از میهندوستان و وطنپرستان. جایجای گذشته این کهنبوم را اگر بنگریم و بخوانیم، مملو است از مبارزان و سیاستمدارانی که تا پای جان، به جدّ و جهد، برای آبادی و آزادی این دیار پوییدند و جوییدند و کوشیدند و نامی چنان نیک از خود به یادگار گذاشتند که برای امروز و اکنونمان ماندگار شد و ما هنوز و همچنان به آنها میبالیم و مینازیم.
اما در مقابل، بسیار کسان هم بودهاند که بندبند وجودشان آکنده و آلوده به وطنفروشی بوده است. آنانی که میهن خود را به ثمن بخس و ارزان و رایگان به بیگانه فروختند و نام نحس خود را در زمره بیوطنان ثبت کردند. جماعتی که بهویژه در عهد قاجار و عصر پهلوی بیشتر میشناسیمشان و به تفاریق، در مخاصمهای یا معاهدهای، با جانبداری و جهتگیری از روسیه تزاری یا بعداً شوروی، انگلیس، آلمان، عثمانی، آمریکا و عراق پرداختند و یا حتی جامه احتکار بر تن کردند و تیرهبختی مردمشان را سبب شدند. اگر از این نقل کوچه و بازار بگذریم که «اگر بر دماوند برف نبارد، کار کار انگلیسیهاست»، تاریخ ایران، دستکم در این ۲۰۰ سالِ عصر معاصر، آدمهای بسیار داشته است که بهنحوی با بیگانه مرتبط بودهاند؛ برخیشان پای در سفارت بیگانه داشتند و رفتوآمد منظم و مستمری و مواجب معین و بعضی دیگر روابطی داشتهاند. گروهی در مقاولهها و معاقدهها و کودتاها و شورشها و انقلابها نقش ایفا کردند و عدهای بازیگر منازعهها بودند. دراینمیان، اگرچه بهویژه در دوران قاجار و پهلوی، نامهایی هم همیشه به اتهام همکاری یا حتی جاسوسی برای بیگانه مطرح بودهاند، اما یا اینها انگی بیش نبوده و آلوده به اغراض و اهداف شده یا با وجود دوستی با خارجی، ایران را نیز از یاد نبردهاند. مثلاً درباره میرزاابوالحسنخان شیرازی (ایلچی)، میرزاحسینخان سپهسالار، میرزاحسنخان وثوقالدوله، سیدضیاءالدین طباطبایی، سیدحسن تقیزاده، محمدعلی فروغی (ذکاءالملک)، احمد قوام و خیلی اسامی دیگر که از حوصله این مقال و مجال بیرون است، همیشه متهم بودهاند به این همکاری. برای برخیشان ثابت شده است و دلیل و برهان و سند و مدرک وجود دارد و برای بعضی هنوز نه. و البته کسان فراوانی هم وطنفروشانی بودهاند که جرمشان در تاریخ محرز شده، ولی اسمشان در میان نیست.
موارد آخرش هم در همین جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران آخر رقم خورد و کسانی سر برآوردند که علناً و عملاً عامل رژیم صهیونسیتی بودند و یا در رسانهها سوگیری عیان و عریان کردند یا پهپاد و ریزپرنده در اقصی نقاط ایران بلند کردند و مردم را به خاک و خون کشیدند.
باری این بحرانها میآیند و میروند. هرچند شماری بهناحق در مظان این گمان قرار گرفتهاند، اما دستهای هم بهواقع وطن خود را فروختهاند و به مردم خود پشت کردهاند. تاریخ بهترین و برترین گواه است. گواهی صادق تا ببینیم و بدانیم که انجام و فرجام بیوطنی، چیزی جز بدنامی نیست. پس باید در کار ساخت ایران برآییم و آنی و دمی برای نیل به آن عدول و نزول نورزیم که به قول محمدعلی فروغی؛ «اصلاح حال ایران و وجود آن متعلق به افکار عامه است. ایران اول باید وجود پیدا کند تا بر وجودش اثر مترتب شود. وجود داشتن ایران وجود افکار عامه است، وجود افکار عامه بسته به این است که جماعتی ولو قلیل باشند از روی بیغرضی در خیر مملکت کار بکنند و متفق باشند.»
تیتر: سطری از شعری بلند سروده سیاوش کسرایی
هر صدایی در جنگ، رعدی بر جان کودکان اتیستیک
آقای میری با توجه به اینکه در زمان جنگ با خانوادههای دارای فرزند اتیستیک در ارتباط بودید، بهطور کلی با چه چالشهای عمدهای مواجه بودند؟
آنچه در تمام طیفهای کودکان اتیستیک وجود دارد، این است که یک نظم و روتین خاصی در همه آنها دیده میشود که تحت هیچ شرایطی تغییر پیدا نمیکند. اصلیترین اتفاقی که در جنگ افتاد، بههم خوردن این نظم و روتین بچهها بود که منجر به بههمریختگی و افزایش مشکلات رفتاری و خواب آنها شد. این اتفاق نیازمند مدیریت خانواده است تا شرایط کودک تحت کنترل قرار گیرد.
موضوع دیگر، حساسیتهای کودکان اتیستیک به صدا و نور یا محرکهای محیطی است. به این معنا که کودک اتیستیک صدای بمب را ده برابر بلندتر از ما میشنود و نگرانیاش هم بیشتر از یک فرد عادی است. نگرانیای که جو خانواده را تحتتأثیر قرار میدهد هم روی کودک اثرگذار است. بهعنوان مثال، یکی از کودکان را بعد از جنگ که دیدم تیکهای عصبیاش شروع شده بود و برای رسیدن به آرامش باید داروهای بیشتری مصرف کند.
چالش دیگر، کمبود دارو بود که دوسه روز زمان برد تا مجدداً داروخانهها فعالیت خودشان را آغاز کنند و این مشکل برطرف شود. کمبود پوشک هم جزو مواردی بود که خانوادهها با آن درگیر بودند. اینها گزارشهایی است که به واحد مشاوره تلفنی انجمن در ایام جنگ اطلاع داده شده.
خانوادهها چطور میتوانستند به داروهای مورد نیاز فرزندانشان دسترسی پیدا کنند؟ آیا پیگیری از سوی شما وجود داشت؟
دارویی که کودکان اتیستیک مصرف میکنند، داروی خاص نیست. داروهای آنها داروهای مربوط به بیماریهای دیگر است؛ از جمله داروهای مربوط به بیشفعالی، آرامبخش و… . انجمن یکسری داروخانه تحت عنوان داروخانه دوستدار دارد که خانواده را معرفی میکردیم تا داروی مورد نیاز را تهیه کند.
ارتباط خانوادهها با انجمن در دوران جنگ چطور بود و چه مشاورههایی به آنها داده میشد؟
انجمن، سامانه تلفنی (۴۸۰۸۵۰۰۰-۰۲۱) دارد که خط مشاوره آن برای زمان اداری از حدود ۸ صبح تا ۴ بعدازظهر فعال است و به خانوادهها مشاوره میدهد. پس از زمان اداری تا حدود ۱۰ شب، حالت اضطرار پیدا میکند و در شرایط جنگی، این مورد بیشتر بود و خانوادهها میتوانستند تماس بگیرند. البته این منوط به ایام جنگ نبود و سابقه آن به دوران کرونا بازمیگردد تا دسترسی خانوادهها به اطلاعاتی که مدنظرشان است بدون نیاز به زمان و مکان مشخصی انجام شود.
آیا در این دوران خانوادهها تجربه خاصی را از اینکه توانستهاند شرایط و اضطراب کودکان را مدیریت کنند، با شما در میان گذاشتهاند؟
در ایندست مسائل، خود خانوادهها بهترین افرادی هستند که میتوانند به بچههایشان کمک کنند. اما از آنجا که طیف اتیستیک متفاوت است، هرکدام از این بچهها شرایط متفاوتی دارند و نسخه ازپیشتعیینشدهای وجود ندارد. اما اینکه چه واکنشی به شرایط جنگی دارند، چطور به فرزندشان توضیح میدهند، از چه وسایلی برای آرامکردن کودک استفاده میکنند و چقدر میتوانند کودک را در طول روز در خانه درگیر کنند، جزو موارد مهم است. درواقع، خانواده باید تلاش کند نظم و روتین روزانه کودک را حفظ کند و بازیهای سرگرمکنندهای را در نظر بگیرد، از گوشگیرهای صدا استفاده کنند و ترجیحاً با بچههای طیف خفیف یا آنان که سنشان بیشتر است، درباره جنگ صحبت نشود.
کودکان اتیستیک متوجه جنگ میشوند یا میتوان موضوع جنگ را با آنها در میان گذاشت؟
وقتی درباره اتیستیک صحبت میکنیم، طیف اتیستیک مختلفی (خفیف، متوسط و شدید) وجود دارد. یکسری از این بچهها درکی از این موضوع و صداها ندارند؛ چراکه در طیف شدید مشکلات شناختی و عقبماندگیهای ذهنی وجود دارد. دسته خفیف تحتثأثیر قرار میگیرد و ممکن است متوجه استرسهای خانواده شود. حتی ممکن است برخی از جملاتی را که شنیده است، مدام تکرار کند. اما با توجه به شرایطشان ترجیح این است که با آنها صحبت نشود یا مثلاً بهتر است گفته شود سروصداهای بیرون از خانه چیزی شبیه چهارشنبهسوری است و قرار است تمام شود.
به تغییرات رفتاری این کودکان در دوران جنگ اشاره کردید. بهجز تیکهای عصبی، چه تغییرات رفتاری دیگری در این کودکان رخ میدهد و برنامههای درمانی آنها چطور تحتتأثیر قرار میگیرد؟
اتیستیک یک اختلال رشدی است. هرچه مداخله برای درمان بهنگام و زودتر اتفاق بیفتد، میتواند به کودک کمک کند تا شرایط بهتری داشته باشد و مشکلات را کاهش دهد. شرایط جنگی، وقفهای را ایجاد میکند و همراه با استرس و اضطراب میشود که قرار است پس از جنگ، کودک مجدداً به شرایط قبلی برگردد. این رفتوبرگشتها برای این بچهها بهراحتی شکل نمیگیرد؛ ممکن است مقاومت، نبود همکاری با درمانگر، تبعاتی بابت استرسها و… بهوجود بیاید که باعث میشود یادگیری با سرعت کمتری انجام شود.
بهجز انجمن اتیسم، در این ایام از سوی نهادهای دولتی حمایتی از خانوادههای دارای فرزند اتیستیک انجام شد؟
خانوادهها با توجه به شرایطی که دارند، یا عضو بهزیستی هستند یا بهدلیل شرایط معیشتیشان ممکن است عضو کمیته امداد هم باشند. اما من نشنیدم که در این ایام این ارگانها خدماتی ارائه داده باشند. معمولاً خانوادههایی که آسیب میبینند، از سوی هلالاحمر یا سازمان اورژانس خدماتی دریافت میکنند.
با توجه به اینکه در استانهای مختلف، دفاتر نمایندگی دارید، در کدام استانها کودکان اتیستیک بیشترین چالش را داشتهاند؟
بهطور موردی بخواهم اشاره کنم در استان کرمانشاه و مورد هدف قرارگرفتن یکی از بیمارستانها، منجر به تعطیلی کلینیکها از جمله کلینیک توانبخشی شده بود. فارغ از بعد آموزشی این کلینیکها، کودک باید مدام در خانه میماند و خانواده هم بهدلیل شرایط جنگی نمیتوانست او را بیرون ببرد که باعث میشد رفتارهای چالشی کودک بیشتر و بیشتر شود.
همچنین، در استان بندرعباس بهدلیل نزدیکی به دریا و انفجاری که مدتی پیش تجربه کرد، خانوادهها چالش بیشتری داشتن. اما در استانهایی مانند گیلان و آذربایجانغربی و… خانوادههای چالش کمتری داشتند.
فکر میکنید این دوران چه تجربه مهمی برای خانوادهها داشت که به آنها کمک میکند شرایط را بهتر مدیریت کنند؟
خانوادهها باید بدانند منابع حمایتی مورد نیازشان کجاست و از کجا میتوانند درخواست کمک کنند. همچنین، باید بدانند چطور به شرایط جنگی واکنش نشان دهند و چطور فرزندانشان را مدیریت کنند تا چالشهای کمتری بهوجود بیاید.
مادر همسرش سالهاست با بیماری ریوی و قلبی زندگی میکند؛ در خانهای کوچک در زابل که در گرمای تابستان، نفسکشیدن حتی برای سالمترین افراد هم دشوار است. حالا با گردوغبار، قطع برق و نبود آب، وضعیت او هر روز بحرانیتر میشود. «فرشید عابدی»، خبرنگار محلی سیستانوبلوچستان، روایت تلخی دارد: «من زابل بودم که خانوادهام با اضطراب تماس گرفتند. برق رفته بود، مادر همسرم حالش بد شده بود. در را که باز میکردیم، غبار بود و خاک، حالش بدتر میشد؛ در را که میبستیم، خانه شبیه گلخانه میشد، انگار در محفظهای پر از بخار و گرما گیر افتاده بودیم و او وسط این فشار، فقط تلاش میکرد نفس بکشد.»
دیگر در سیستان تنفس طبیعی نیست. این استان بالاترین آمار ابتلا به بیماری سل در کشور را دارد. بیش از ۱۰ سال پیش، دانشگاه علومپزشکی اعلام کرد هفت درصد مردم استان به آسم مبتلا هستند. امروز، آمار بیماریهای ریوی رو به افزایش است، بهویژه در نواحی مرزی که بیشتر درگیر طوفانهای گردوغبارند.
فراموششدگان در بحران
مرزنشینان، آنها که در دورافتادهترین روستاهای سیستانوبلوچستان زندگی میکنند، در برابر این وضعیت آسیبپذیرتر از همیشهاند. وقتی برق قطع میشود، نه وسیلهای برای تهویه باقی میماند، نه آبی برای شستوشو و خنککردن. حتی راهی هم نیست تا بیماران را به مراکز درمانی برسانند. بسیاری از روستاها راه آسفالته ندارند؛ برخی حتی از پوشش آنتندهی موبایل یا اینترنت محروماند.
در روزهایی که دماسنجها عدد ۵۰ درجه را نشان میدهند، زندگی در سیستان چیزی فراتر از طاقتفرسا است. «ما بچه سهساله را در تشت آب میگذاریم تا گرمازده نشود. ولی اگر آب قطع باشد، همان را هم نداریم»، این را عابدی در روایت روزمرهاش از زندگی در زابل میگوید. از طرف دیگر، باد سوزان و خشک محلی، معروف به «لَغار»، خانهها را پر از خاک میکند و نفس ساکنان را میبرد. عابدی میگوید: «در چنین هوایی مادر همسرم نمیتواند نفس بکشد. ماسک هم فایده ندارد، چون هوا اصلاً هوا نیست.»
با شدت گرفتن گرمای تابستان، خاموشیهای برنامهریزیشده در مناطق مختلف کشور همچنان ادامه دارد؛ اما این خاموشیها نهتنها از الگویی مشخص و سراسری پیروی نمیکنند، بلکه بهگفته ساکنان مناطق مختلف، در برخی نقاط کشور این قطعیها عادلانه هم نیستند.
سؤال بیپاسخ
این تفاوت، بهویژه در استان اصفهان، برای بسیاری از ساکنان سؤالبرانگیز شده است. آنها میپرسند چرا گروهی از خانوادهها باید هر روز با قطعی برق و گرمای بالای ۴۵ درجه دستوپنجه نرم کنند، درحالیکه برخی دیگر عملاً هیچگاه با خاموشی مواجه نمیشوند؟
«امین محمدی»، خبرنگار محلی در «بادرود»، نکتهای مهم را نیز مطرح میکند: «برخی محلهها مثل گروه سه شاید هفتهای یکبار هم قطعی نداشته باشند، درحالیکه گروه یک تقریباً هر روز بدون برق است. همین تفاوت باعث شده است مردم احساس کنند قطعیها عادلانه توزیع نمیشود.»
این روزها با هوای بسیار گرم در مناطق مرکزی ایران، تحمل خاموشی برای خانوادههایی که کودک، سالمند یا بیمار دارند، دشوارتر شده است. بهگفته محمدی، برخی از خانوادهها ناچارند ساعتهایی را در خانه اقوامی بگذرانند که در آن ساعت برق دارند.
اصفهان: نظمی نسبی
محمدی اما به نظم نسبی در اطلاعرسانیها اشاره میکند و میگوید: «در منطقه ما برنامه خاموشیها از قبل اطلاعرسانی میشود. معمولاً بین ساعت ۹ تا ۱۱ یا ۱۱ تا ۱۳ برق میرود. البته امروز اعلام شده بود بازه ۱ تا ۳ قطعی ندارد. همین اطلاعرسانی از طریق کانال ایتا یا پیامک به مردم کمک میکند که برنامهریزی بهتری داشته باشند.»
در نطنز نیز شرایط نسبتاً باثباتتر گزارش شده است. «محمد پورحاجی»، خبرنگار محلی نطنز، توضیح میدهد: «برنامه خاموشیها شنبه هر هفته اعلام میشود و معمولاً طبق همان برنامه اجرا میشود. قطعیها حدود دو ساعت در روز است و اطلاعرسانی هم بموقع انجام میشود. موارد خارج از برنامه خیلی نادر است.»
او تأکید دارد که اصناف و مشاغل کوچک بیشترین آسیب را از قطعیها میبینند: «وقتی برق منطقهای قطع میشود، همه مغازهها با هم درگیر میشوند. برق اصناف از بخش خانگی جدا نیست، برای همین خاموشی، مستقیم روی کار روزانه تأثیر میگذارد.»
در استان اصفهان، شرکت توزیع برق هر هفته در روز شنبه برنامه قطعی برق برای کل هفته را از طریق سامانه «برق من» یا کانالهای خبری محلی منتشر میکند. این رویه به مردم کمک کرده است برای ساعات خاموشی آماده باشند و بتوانند کار و زندگی روزمره خود را با شرایط هماهنگ کنند. اما در استان مازندران، بهویژه در شهرهایی مانند فریدونکنار، وضعیت بهشکل دیگری پیش میرود.
رنج روزمره مردم شمال
«سمانه فریدونی»، خبرنگار محلی در فریدونکنار مازندران، از تجربه روزمره شهروندان این منطقه چنین روایت میکند: «در منطقه ما، تقریباً هر روز دو ساعت قطعی برق داریم. اگرچه اعلامهایی از روز قبل انجام میشود، اما بسیاری از مواقع برق دقیقاً در همان ساعاتی که اعلام شده، قطع نمیشود یا برعکس، ناگهانی قطع میشود. همین بینظمی باعث شده مردم نتوانند برای فعالیتهای روزمره، پختوپز یا حتی آبیاری مزارع برنامهریزی کنند.»
او میگوید: «وقتی برق قطع میشود، همزمان آب هم قطع میشود. کشاورزان واقعاً در مضیقهاند، چون موتورهای پمپ آب بدون برق نمیتوانند کار کنند. مغازهدارها هم با موتور برق دستساز سر میکنند. صدای این ژنراتورها در خیابانها معمول شده؛ چون کسی نمیداند امروز چه ساعتی برق هست یا نیست.»
مردم این شهر که با گرمای شرجی و رطوبت بالا روبهرو هستند، دغدغه نبود آب و برق را بیش از هر چیز در زندگی روزمره خود حس میکنند. فریدونی اضافه میکند: «گلایههای مردم کاملاً مشخص است. بعضیها حتی نمیدانند امروز برق خواهد رفت یا نه. این بیاطمینانی چیزی نیست که بتوان از کنار آن گذشت.»
خاموشی و قطعی مکرر برق آزاردهنده است، اما بینظمی در آن آزاردهندهتر؛ نظم و اطلاعرسانی دقیق میتواند تا حدی به مردم امکان تطبیق دهد.
خاموشیهای مشهد، سه روز در هفته
در مشهد اوضاع برق پیچیدهتر از آن است که در جدولهای خاموشی خلاصه شود. قطعیهای برق در این شهر حالا به سه نوبت در هفته رسیدهاند، اما آنچه بیش از خاموشیهای برنامهریزیشده ذهن ساکنان را درگیر کرده، نوسانات مکرر و پیشبینیناپذیر برق است؛ وضعیتی که بهگفته خبرنگاران محلی، در برخی مناطق حتی به تجهیزات الکتریکی آسیب زده است.
«مهدی صبوری»، خبرنگار محلی در مشهد، در گفتوگو با ما از وضعیت پرتلاطم این روزهای برق میگوید: «برق معمولاً سه روز در هفته قطع میشود، هر بار حدود دو ساعت. اما چیزی که مردم را کلافه کرده، قطعیهای ناگهانی ناشی از نوسانات شدید است. تقریباً هر روز یکبار برق برای چند دقیقه میپرد، بدون هشدار قبلی. در مناطقی مثل هاشمیه، بهدلیل اتوماتیک بودن درهای ساختمانها بسیاری از مردم در رفتوآمد دچار مشکل میشوند.»
کیش جزیرهای بدون خاموشی
در جزیره کیش، شرایط بهکلی متفاوت است؛ منطقهای که بهدلیل برخورداری از نیروگاه مستقل و عدم اتصال به شبکه برق سراسری، تاکنون با خاموشی برنامهریزیشده مواجه نبوده است.
«مرتضی رضایی»، کارشناس روابطعمومی اداره برق کیش، درباره شرایط خاص این جزیره میگوید: «ما از نیروگاه داخلی برق تأمین میکنیم و به شبکه سراسری وابسته نیستیم. خاموشی سراسری در کیش تا امروز نداشتهایم. اگر هم موردی پیش بیاید، بیشتر مربوط به نقص فنی محدود است و نیاز به اطلاعرسانی گسترده ندارد. در کل، ثبات شبکه برق در کیش بهخاطر جمعیت کمتر و زیرساخت متمرکزتر آن است.»
با واگذاری مسئولیت مدیریت قطعی برق به استانها، انتظار میرفت شیوه اطلاعرسانی و اجرای خاموشیها نظم و انسجام بیشتری پیدا کند. بااینحال، مقایسه تجربه ساکنان این پنج شهر نشان میدهد این واگذاری مدیریت منجر به تفاوتهای آشکار و نابرابری در اجرای خاموشیها شده است. مردم انتظار دارند اگر خاموشیها اجتنابناپذیر است، دستکم اطلاعرسانی دقیق، توزیع عادلانه و اجرای آن منظم باشد. قطع برق، بخشی از واقعیت تابستان شده، اما قطع امید از مدیریت شفاف، چیزی نیست که بهراحتی جبران شود.
مسئولیت اجتماعی شرکتها در زمان جنگ
هامون طهماسبی / مدیر مدرسه توسعه پایدار و فعال حوزه مسئولیت اجتماعی شرکتی
هر وقت صحبت از جنگ بود و در قراردادها بندی بهنام فورسماژور مینوشتیم، فکر میکردیم هیچگاه قرار نیست آن را لمس کنیم.
در دوسه سال اخیر و در جریان جنگ میان روسیه و اوکراین و تجاوز اسرائیل به غزه، بحثهای مختلفی درباره مسئولیت اجتماعی شرکتها شکل گرفت. بسیاری معتقدند شرکتها ربطی به جنگ ندارند و کار شرکت مربوط به کسبوکار است، اما در واقعیت چنین نیست. شرکتهای ایرانی حتماً در این دفاع میهنی یا جنگ با دشمن متجاوز مسئولیت دارند. از دیدگاه من مسئولیت اجتماعی شرکتها را میتوان به سه حوزه تقسیم کرد؛ حفاظت از جریان اصلی کسبوکار، حفاظت از کارکنان و حفاظت از میهن که با همه اقداماتی که خارج از حیطه کسبوکار آنها قرار دارد، انجام شود.
کسبوکارها در شرایط جنگ فقط کسبوکار نیستند و در شرایط امروز کشور باید خودشان را بخش مهمی از راهبرد دفاع ملی در مقابل دشمن متجاوز ببینند. باید خودشان را سرپا نگه دارند؛ چراکه سرپا بودن کسبوکار باعث میشود ارائه خدمات و محصولات مورد نیاز کشور در این شرایط حساس با وقفه روبهرو نشود. ایجاد وقفه در ارائه خدمات و محصولات بهمعنی تضعیف روحیه ملی، بهمعنی به دردسر افتادن مردم، ایجاد هرجومرج و نگرانی و… است. بنابراین، مهم است که شرکتها بدانند فقط متعلق به صاحبان و سهامدارانشان نیستند.
همچنین، توجه به پدافند غیرعامل مهم است. در شرایط جنگی موضوع پدافند غیرعامل و HSE شوخی نیست، اکنون در شرایطی هستیم که باید به این حساسیتها توجه کرد. بهویژه اگر از سوی نهادهای ملی دستوراتی میآید، حتماً پشت آن چیزی است و باید آنها را رعایت کنیم. همچنین، احتمال خرابکاریها را نباید دور بدانیم یا فکر کنیم جنگ محدود به مناطق نظامی است؛ چراکه با دشمنی طرف هستیم که از زدن هیچ زیرساختی فروگذاری نکرد. پس از تجربه اخیر، برخی شرکتها مدام ورودیها و خروجیهایشان را بررسی میکنند و حساسیت خود را بالا بردهاند. آن دوازده روز شاید کمی برای ما گنگ بود، اما الان یک آموخته کوچک داریم. نیاز است شرکتها دستورالعملهایی ویژه برای حفاظت از ایمنی کارکنان در مواجهه با حوادث و انفجارها در نظر بگیرند. دیدیم که در تهران در اثر انفجارها ساختمانهایی آسیب دید که به شرکتهایی که در مجاورت آنها بودند هم آسیبهایی وارد شد.
موضوع دیگر، بحث مدیریت و ستاد است. مدیریت و ستاد شرکتها باید پایدار باشد. در جریان جنگ مشاهده کردم برخی شرکتها این موضوع را جدی نگرفتند. ابتدا باید شرایط دورکاری برای کارکنان پیشبینی شود. نکته مهم دیگر، جایگزینی درگاههای مرتبط با آیتی و مکاتبات است. بهدلیل حملات سایبری و قطع اینترنت بینالمللی، شرکتهایی دچار مشکل شدند. بنابراین، حتماً باید پشتیبان داشته باشیم و همچنین بخش آیتی باید فکر کند که اگر تجهیزات رایانهای شرکت آسیب ببیند، چه اتفاقی میافتد. قراردادهای بیمه شرکتها باید بازنگری شوند و پوشش جنگ هم شامل آنها شود. همچنین، شرکتها باید پیشبینی کنند که ممکن است مدیران ارشد آنها آسیب ببینند یا فوت کنند یا به هر دلیلی ارتباطشان با مدیر قطع شود؛ بنابراین باید جایگزین برای آنان در نظر گرفته شود. توجه به واحد مالی هم مهم است؛ چراکه هرگونه وقفه در کار آن، هم پرداخت را عقب میاندازد و هم ممکن است جریان تولید شرکت را متوقف کند. موضوع مهم دیگر استمرار تولید است. اینها وابسته به زنجیرههای تأمین هستند و ایجاد ذخیرههای ضروری و پشتیبان میتواند بخشی از این موضوع را پوشش دهد. واحدهای تعمیرات و نگهداری هم باید آمادگی داشته باشند و قطعات یدکی مورد نیاز تأمین شوند. قیمتگذاری منصفانه، اطلاعرسانی به مشتریان و… میتواند از کمیابی و گرانی کالاها هم جلوگیری کند. همچنین، شرکت باید به حفظ جریان درآمدی خودش تا پایان سال فکر کند و حتی برای مشارکت و همافزایی با رقبا برنامهریزی شود. دسته بعد مربوط به حفاظت از همکاران و خانواده آنهاست. پرداخت بموقع حقوق و رفاهیات کارکنان، تا حد امکان به تعویق انداختن برنامههای تعدیل، درک شرایط پرخطر در مواقع تشدید تهاجم دشمن و تا حد امکان فراهمآوردن شرایط دورکاری یا تدابیر لازم در ایمنسازی محل کار برای حفاظت از جان همکاران و حمایت از سلامت روان کارمندان و خانوادهشان از جمله موارد مربوط به این دسته است. بهتر است در این شرایط تعدیل را به عقب بیندازیم، اما در این وضعیت شرکتهایی مانند شرکتهای گردشگری چارهای جز تعدیل نداشتند.
درباره مسئولیت اجتماعی در حفاظت از میهن هم میتوان به اشتراک تجربیات در زمینە تابآوری، برای استفادە شرکای تجاری و نیز سایر شرکتها و سازمانها و حتی جوامع محلی پیرامونی، همکاری حداکثری با مراجع بالادستی، توجه به دستورالعملهای امنیتی و ایمنی صادرشده از سوی مراجع مسئول در مواقع مخاطرهآمیز و… اشاره کرد. آمادگی برای کمکهای فنی و تخصصی داوطلبانه به مجموعههای صنعتی مجاور یا همکار یا جوامع محلی که ممکن است در هفتههای آینده متأثر از تهاجم دشمن شوند و بهینهسازی و کاهش حداکثری مصرف آب و انرژی برای کاهش فشار بر زیرساختهای عمومی، از جمله مواردی است که باید مورد توجه قرار گیرد.
کابوس طولانی شدن جنگ
محمدامین ثامنی/ مدیرعامل شرکت ایمیکو
درباره موضوع مسئولیت اجتماعی شرکتها در شرایط جنگ میتوان گفت در کسبوکار ما، تعیین محدوده کاری و جایگاه خودمان در میان ذینفعان، بسیار مهم است. مثلاً در شرکت خصوصی، سهامی عام یا نهاد عمومی، روابطعمومی بهمعنای رایج وجود ندارد؛ بلکه روابط خصوصی با نهادهای داخلی و خارجی داریم که باید مدیریت شوند. درباره جامعه، اولویت من در بحران، خانوادهام، کارکنانم و خانوادههایشان است. اینها جامعهای هستند که با آنها در ارتباط هستم و مسئولیت اجتماعی من نسبت به آنها در طول روزهای بحران، در اولویت قرار دارد.
در روز یکشنبه، پس از تعطیلات، ساعت ۸:۳۰ صبح، کمیته بحران را با حضور مدیران ستادی و نمایندگانی از مدیران پروژه تشکیل دادیم. حدود دو ساعت درباره تعیین محدوده کاری بحث کردیم. جمعبندی ما این بود که جامعه هدف ما، پرسنل شرکت (شامل خود من) و خانوادههایشان هستند. در دو هفته بعد، تلاش کردیم در حد توان، شرایط بهتری را برای کار و آرامش روانی آنها فراهم کنیم. صحبتکردن درباره تجربیات ما در رابطه با مسئولیتپذیری فضای کسبوکار در این دو هفته و نقاط ضعف و قوت آن، آسان نیست. مهمترین نکته این است که پذیرفتیم هر کسی شرایط خاص خود را دارد. ترس ذاتی است و نمیتوانیم مردم را مجبور کنیم کاری انجام دهند. ما سعی کردیم شرایطی را فراهم کنیم که همکاران بتوانند خدمات شرکت را ارائه دهند و تعهدات ما نسبت به کارفرما و مشتریان با تأخیر مواجه نشود. این کار برای من بسیار سخت بود.
اما این یک تجربه گرانبها بود. اگر این شرایط ۹ ماه ادامه پیدا کند، چه خواهد شد؟ این سؤالی بود که بسیاری از همکاران میپرسیدند و من جوابی برای آن نداشتم. ما توانستیم در دوازده روز بحران کسبوکارمان را مدیریت کنیم و در حال تمرین مدیریت بلندمدت این شرایط بودیم. یکی از کابوسهای من طولانیشدن این شرایط بود. تمام سرمایه شرکت، پرسنل آن هستند. چطور میتوان آنها را حفظ کرد؟ اگر این شرایط ۹ ماه ادامه پیدا کند، دیگر بحران نیست. باید قراردادها، استخدامها و همهچیز تغییر کند. در بحران، باید تصمیمهای جدید گرفت. امیدوارم به آن مرحله نرسیم؛ اما اگر چنین اتفاقی بیفتد، باید تصمیمات سخت و بزرگی بگیریم که فعلاً راهحلی برای آن ندارم.
سازمانها به دورکاری توجه نکردند
محمد شهرابی فراهانی/رئیس واحد جذب شرکت پالایش نفت آفتاب
در مورد جنگ و مسئولیت اجتماعی شرکتها، ارتباطات داخلی بسیار مهم است. واحد منابعانسانی یا روابطعمومی باید برنامهای دقیق و حسابشده برای ارتباطات داخلی داشته باشد که با توجه به شرایط تغییر کند و پیامهای لازم را به کارکنان برساند. هدف، کاهش ابهام در محیط داخلی شرکت است. نکته دیگر، اهمیت روحیه کارکنان در انجام کارهای جمعی و داوطلبانه در زمان بحران است. برنامههای داوطلبانه سازمانی میتوانند به تقویت روحیه کارکنان و کاهش ناامیدی و بدبینی کمک کنند. جنگ هشتساله با جنگ اخیر متفاوت بود. جنگ هشتساله، جنگی کلاسیک با درگیری زمینی در مرزها بود؛ درحالیکه جنگ اخیر، جنگی مدرن و از راه دور با فناوری پیشرفته بود. این تفاوت، بخشی از غافلگیریها را توضیح میدهد. ابهام و نبود قطعیت، ویژگی اصلی شرایط بحرانی است. کمبود زیرساختهای آیتی در بسیاری از شرکتها، یکی از مشکلات این شرایط بود. با وجود تجربه دورکاری در دوران کرونا، بسیاری از سازمانها به آن توجهی نکردند. در سازمانهای غیر آیتیمحور، تمایلی به دورکاری و زیرساختهای آن وجود نداشت، درحالیکه نسل جدید تمایل بیشتری به دورکاری و محیطهای ترکیبی دارد. در بسیاری از سازمانها، نبود زیرساختهای آیتی، آنها را در شرایط بحرانی آسیبپذیر میکند. روند جهانی بهسمت دورکاری و محیطهای ترکیبی است، اما ما این روند را نادیده گرفتیم. برای آینده، سناریوپلنینگ اهمیت زیادی دارد. مدیران در هر سطحی باید سناریوهای مختلف (آتشبس، ادامه جنگ و …) را بررسی و برای هر سناریو برنامهریزی کنند. این کار از غافلگیریهای احتمالی جلوگیری میکند.
اهمیت پایداری در شرایط جنگی
حسین قوامی/ مدیر ارتباطات، برند و مسئولیت اجتماعی گروه انرژی پاسارگاد
عنوان «جنگ و مسئولیت اجتماعی» ترکیبی نامأنوس است؛ جنگ، ضد مسئولیت اجتماعی و تعهد اجتماعی است. تنها بخشی از جنگ که میتواند در قالب مسئولیت اجتماعی دیده شود، دفاع از مواضع، آب و خاک و منافع است. موضوع دیگر، پایداری است که مفهومی کلیتر از مسئولیت اجتماعی است و در جهان بسیار مورد بحث است. در پایداری، سه بخش اقتصادی، اجتماعی و محیطزیست وجود دارد. مثلاً وقتی گونهای جانوری یا گیاهی از بین میرود، همه نهادهای مرتبط با پایداری و مسئولیت اجتماعی اعتراض میکنند و برنامهریزی میکنند. در مورد پایداری و مسئولیت اجتماعی، وقتی تعداد زیادی زن و کودک کشته میشوند یا کشوری مورد حمله قرار میگیرد یا مرکز هستهای یا اقتصادی مورد هدف قرار میگیرد، معمولاً صحبت چندانی از پایداری نمیشود که این موضوع عجیب است. بهنظر میرسد این مباحث بیشتر جنبه نمایشی دارند تا واقعیت. بسیاری از شرکتها، بهویژه در حوزه نفت و گاز، مراودات بینالمللی گستردهای دارند و در همایشها شرکت میکنند؛ اما باید به ریل واقعی پایداری و مسئولیت اجتماعی برگردیم، چون این مفاهیم به بیراهه رفتهاند. یکی از مهمترین مسئولیتهای اجتماعی این شرکتها، گوشزد کردن این موضوع در ارتباطات بینالمللیشان است. اول، باید برای اتفاقات مشابه آمادگی داشته باشیم. دوم، نباید جنگ را عادیسازی کنیم. جنگ غیرعادی است و باید برای احتمالش آمادگی داشته باشیم، اما نباید آن را عادی جلوه دهیم. در حوزه مسئولیت اجتماعی گاهی میگویند یک واحد مسئول آن است. اما مسئولیت اجتماعی، تعهد همگانی است و نمیتواند فقط برعهده یک واحد باشد. اگر باور و رویکردی در کل سازمان نهادینه نشود، پیادهسازی مسئولیت اجتماعی موفق نخواهد بود.
مدیران با مشکلات روبهرو شوند
نازیلا حقیقتی/ مشاور اجتماعی آریاساسول و مدیر مسئولیت اجتماعی انجمن روابطعمومی ایران
شرکتها نهادهای اجتماعی کوچکاند؛ فرقی نمیکند جامعه را تصور کنیم یا یک شرکت. بهنظر من، شرکتها به فرماندهای شجاع اقتصادی نیاز دارند که در کنار کارکنان و جوامع پیرامونیشان باشد و روح امید را زنده کند. ساختن معنا در بحران، بسیار مؤثر است؛ میتوان روایت سازمانی و جمعی پایداری ایجاد کرد. برخی شرکتها همه کارکنان خود را به خانه فرستادند که این کار باعث افزایش ترس در جامعه میشود و مسئولیت اجتماعی شرکتها را زیر سؤال میبرد. شرکتها میتوانند پرسنل خود را همراه و وجدان جمعی را بیدار کنند. مدیران باید با مشکلات روبهرو شوند؛ نه اینکه آنها را نادیده بگیرند. مواجهه با مسئله، راهحلها را پیش روی ما قرار میدهد. اما باید بدانیم تعطیلی فیزیکی با تعلیق روانی پرسنل تفاوت دارد. نباید کاری کنیم که پرسنل احساس کنند تسلیم شدهایم. شرکتهای دولتی متأسفانه این اشتباه را کردند و پرسنل فکر کردند شرکتها تسلیم شدهاند. میتوانستند فعالیتهای نرم، آموزشهای روانی و… داشته باشند تا پرسنل احساس امنیت کنند.
تجربیات جنگ ۸ ساله را منتقل نکردهایم
رضا ساکی/ فعال اجتماعی و مدیر پایگاه خبری گلونی
یکی از مشکلاتی که در طول این ۱۲ روز جنگ با آن روبهرو بودیم، اینترنت بسیار ضعیف و بههمریختگی برنامهریزیها بوده است.
بحث در مورد دوازده روز جنگ و روزهای بعدازآن و اضطرابها و آیندهای نامعلوم، بسیار مهم است. همیشه تلاش کردهام به شرکتها در زمینهی حفاظت از محیطزیست مشاوره بدهم و بهنظر میرسد حالا وقت استفاده از این بحران بهعنوان فرصتی برای خلق معناهای جدید فرارسیده است. جنگ، چه دوروزه باشد چه ۹ماهه، بحرانی است. ما تجربیات جنگ هشتساله را بهخوبی منتقل نکردهایم. نسلی که جنگ را ندیدهاند، غافلگیر شدند. در مدیریت بحران، ساختارهای کلان و حتی در شرکتها غافلگیر شدیم. شرکتی که در برابر زلزله و سیل آماده نیست، در برابر جنگ هم آماده نیست. تعریف ما از بحران هنوز دقیق نیست. هنوز نتوانستهایم با ترس و ضررهایمان روبهرو شویم. هنوز بسیاری از ما در سکوت ماندهایم و تجربیاتمان را ثبت نکردهایم. در سطح شرکتها و مسئولیت اجتماعی، اتفاق خاصی نیفتاده است. باید آماده باشیم و بدانیم اگر تهران زلزله شود یا جنگ طولانی شود، چه باید بکنیم. تصمیم برای شرایط ۹ماهه، همان تصمیم برای ۱۲ روز است. ما هشت سال با جنگ زندگی کردیم. بخش مهمی از غرب و مرکز کشور، دوازده روز را مانند هشت سال زندگی کردند. باید از این تجربیات استفاده کنیم.
هورالعظیم در مرز جنوبغرب کشور، بیش از ۳۰۰ هزار هکتار وسعت دارد که یکسوم مساحتش در ایران و دوسومش در خاک عراق است. بخش عراقی این تالاب موسوم به «هورالهویزه» امسال زودتر از سالهای قبل و از اسفندماه با حریق گسترده مواجه است. آتشی که نخستینبار اوایل دهه ۸۰ در این بازمانده تالابهای بینالنهرین رخ داد، بعد از خشکسالی شدید تابستان ۱۳۹۷ تقریباً هر سال دامن هور را گرفته است. بوی نامطبوع و دود غلیظ این آتشسوزیها نفس کشیدن را تا کیلومترها دورتر برای مردم سخت کرده؛ بیشتر از همه اهالی شهرهای مرزی رفیع از توابع شهرستان هویزه و بستان از توابع دشتآزادگان که در حاشیه هورالعظیم قرار دارند.
آنطورکه «زهرا سواری»، از اهالی رفیع، از روزهای دودگرفته شهر به «پیامما» میگوید: «شب و روز درگیر دود غلیظ هستیم که هر روز از عصر شروع میشود و تا حدود ظهر فردا ادامه دارد. این وضعیت برای چند سال تابستان ماست، اما یکیدو سال است که خیلی شدیدتر شده. کارهای روزمرهمان را بهسختی انجام میدهیم، شبها هم نمیتوانیم از خانه خارج شویم یا حتی به مهمانی برویم. در منطقه ما مراسم عزاداری شبهای محرم مفصل برگزار میشود، اما امسال حتی نتوانستم در این مراسم شرکت کنم. چند دقیقه که در فضای باز باشید، چشمها و گلویتان میسوزد. دیگر همه زندگیمان بوی دود میدهد. بدون اینکه خودمان متوجه باشیم، لباسهایمان بوی دود گرفته و دوست و فامیلهایمان در شهرهای دیگر میگویند بوی دود میدهید.»
زهرا ادامه میدهد: «پدرم سالمند است و سالهاست که بیماری ریوی و برونشیت دارد؛ این هوا برایش سم است و چند قدمی که از خانه خارج میشود، نفسش میگیرد. دکتر گفته نباید از منزل بیرون برود و چند ماه است خانهنشین شده. یکی از دوستانم که نوزاد پنجشش ماهه دارد، چند ماه است که در خانه حبس شده. البته این دود به خانهها هم وارد میشود، اما به شدت بیرون نیست. داروهای بیماران تنفسی گران است، ماهی دو میلیون تومان دارو میخریم و هر اسپری با قیمت آزاد یک میلیون تومان هزینهاش است. پدرم به شهرش وابسته است و دلش نمیخواهد از اینجا برود؛ اگر راضی میشد، همین فردا شهر را ترک میکردیم. رفیع شهر کوچکی است که هیچ امکاناتی ندارد، آبوهوایش هم که اینگونه شده؛ شبها با دود مواجهیم و روزها با گردوخاک. دیگر نمیدانیم دلمان را به چه خوش کنیم.»
حقابه هور را نمیدهند
کارگروه آلودگی هوای خوزستان، برای دومینبار، ۷ تیرماه ادارات شش شهرستان هویزه، دشتآزادگان، حمیدیه، کارون، باوی و اهواز را بهدلیل «وقوع آتشسوزی گسترده در بخش عراقی تالاب هورالعظیم و انتشار دود حاصل از آن به نیمه غربی استان تعطیل اعلام کرد. دانشگاه علومپزشکی جندیشاپور اهواز اعلام کرد طی سه روز «بیش از یک هزار و ۲۰۰ نفر بهعلت عوارض قلبی تنفسی ناشی از آلودگی هوا به مراکز درمانی مراجعه کردهاند.»
«محمد سواری»، عضو شورای شهر رفیع که از پرسنل مرکز بهداشت این شهر است، به «پیام ما» میگوید: «روزانه ۱۲-۱۳ نفر بیمار تنفسی با علائم تنگی نفس، سرگیجه و سوزش چشم ناشی از دود به مرکز بهداشت مراجعه میکنند و روزبهروز به تعداد بیماران افزوده میشود. اما فعالیت ستاد بحران شهرستان با توجه به بحرانی که اکنون در شهر شاهدش هستیم جدی و رضایتبخش نیست و تاکنون نتوانسته مشکلی را حل کند.» اخیراً کارزاری با عنوان «درخواست اقدام فوری برای مهار دود مرگبار غرب خوزستان» به راه افتاده است.
«محمدجواد اشرفی»، مدیرکل حفاظت محیطزیست خوزستان، در گفتوگو با «پیام ما» یکی از چالشهای خوزستان بهویژه در نیمه غربی و مرکزی را انتشار بو و دود از نیزارهای هورالعظیم میداند که باعث ایجاد نارضایتی برای شهروندان شده است. او میگوید: «وسعت این آتشسوزیها تاکنون به حدود ۲۱ هزار هکتار رسیده و تصاویر ماهوارهای نشان میدهد بیش از ۹۵ درصد آن در قسمت عراقی هورالعظیم (هورالهویزه) رخ داده و مساحت آتشسوزی در بخش ایرانی هور ناچیز بوده است. محل این آتشسوزیها عمدتاً در فاصله دو تا هشت کیلومتری مرز، در محدوده روبهروی مخزن شماره ۲ هورالعظیم همجوار شهرهای بستان و رفیع است.»
هورالعظیم در دو دهه اخیر و بعد از ساخت سد کرخه با بحران آب مواجه بوده و خشکاندن عمدی برای استخراج نفت نیز این بحران را تشدید کرده است. اشرفی میگوید: «گرما و عدم تأمین حقابه و خشک شدن بستر تالاب بهاحتمال زیاد علل اصلی این آتشسوزیهاست و درباره عوامل انسانی نمیتوان اظهارنظر قطعی کرد. این آتشسوزیها نشان میدهد در بخش عراقی مراقبت و محافظت از تالاب صورت نمیگیرد و حقابه آن رعایت نشده که بهخاطر سیاست مدیریت آب در بالادست عراق و سدسازی گسترده در ترکیه روی رودهای دجله و فرات بوده است. علاوهبراین، در قسمت ایرانی هورالعظیم هم شرایط خوبی نداریم، اگرچه نسبت به بخش عراقی در شرایط بهتری است. باید تلاش کنیم حقابه را تأمین کنیم. در غیر اینصورت، احتمال آتشسوزی در روزهای باقیمانده تابستان زیاد است و تلفات آبزیان و ماهیها دور از انتظار نخواهد بود. در فصل تابستان و در شرایط خشکسالی حداقل ۲۰ مترمکعب برثانیه حقابه برای هورالعظیم تعیین شده بود، اما بهدلیل خشکسالی و وضعیت سد کرخه حدود هفت-هشت مترمکعب برثانیه ورودی به تالاب است و شرایط تالاب گویای این است که حقابه تأمین نشده است.»
آتشبس برای هور؟
بهباور کارشناسان اطفای حریق در هورالهویزه از راه زمینی ممکن نیست و تنها راهکار بارندگی یا تأمین حقابه از رودهای کرخه و دجله است که اکنون در شرایط خشکی هستند. خاموش کردن آتش با هواپیمای آبپاش تنها راه باقیمانده است که از سوی مسئولان مطرح شده که بهاعتقاد کارشناسان، اثر چندانی نخواهد داشت. اشرفی میگوید: «تأمین حقابه در وهله اول و استفاده از هواپیمای آبپاش برای اطفای حریق در وهله دوم است که تأثیر آن حدود ۲۰ درصد است و تا حدودی میتواند به مهار آتش کمک کند.»
بااینحال، تاکنون عراق به درخواستهای ایران برای اطفای حریق در خاک عراق پاسخ درستی نداده است. در سال ۱۳۹۷ اعزام بالگرد آبپاش نتوانست آتش هورالهویزه را خاموش کند و حریق تا پاییز همچنان ادامه داشت. در مهر ۱۴۰۲ نیز با وجود استقرار هواپیمای آبپاش در خوزستان، بهدلیل موافقت نکردن عراق با مجوز پرواز، این عملیات انجام نشد. مذاکرات بیپاسخ اما هنوز ادامه دارد. بنابر گزارش ایسنا، «محمدکاظم آلصادق»، سفیر تهران در بغداد، ششم خرداد در دیدار با «هلو مصطفی العسکری»، وزیر محیطزیست جمهوری عراق، با اشاره به مشکلات و پیامدهای ناشی از آتشسوزی در تالاب هورالعظیم برای شهروندان کشورمان بر لزوم اقدام فوری جهت اطفای آتشسوزیهای متناوب در بخش عراقی هورالعظیم تأکید کرده است. «سید محمدرضا موالیزاده»، استاندار خوزستان، نیز هفته گذشته با اشاره به بازدید میدانی خود از هورالعظیم، از رایزنیهایی با استاندار میسان عراق، رئیس سازمان حفاظت محیطزیست کشور، رئیسجمهور، وزیر کشور و رئیس سازمان مدیریت بحران کشور، خبر داده است.
مدیرکل حفاظت محیطزیست خوزستان نیز به این پیگیریها اشاره میکند: «استاندار خوزستان مکاتباتی با وزارت امور خارجه و سازمان حفاظت محیطزیست برای درخواست دیپلماسی و متقاعد کردن کشور عراق در تأمین حقابه و با سازمان مدیریت بحران کشور برای درخواست هواپیمای آبپاش اطفای حریق انجام داده. استاندار همچنین حدود یک ماه پیش نشستی با استاندار العماره عراق داشت و برای همکاری در اطفای حریق اعلام آمادگی کرد.»
اشرفی میگوید: «تاکنون مجوزی از سوی عراق صادر نشده و پاسخ مثبتی دریافت نکردیم. این یکی از مشکلات است که نه خودشان اقدام میکنند و نه اجازه میدهند ما کاری کنیم. اکنون که در شرایط خاص جنگی و اضطراری قرار داریم نیز شاید انتظار درستی نباشد که هواپیمای آبپاش بفرستیم.»
اشرفی تنها راهکار را ادامه پیگیریها از راههای دیپلماتیک میداند: «در زمانی که غلظت آلودگی بالا میرود، دورکاری ادارات را اعلام میکنیم. البته با توجه به اینکه تداوم این شرایط را تا پایان شهریور انتظار داریم و بهعلت شرایط اقتصادی نمیتوانیم هر بار تعطیلی اعلام کنیم. در کنار پیگیریها تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم، این است که به مردم، بهویژه به افرادی که مشکلات تنفسی و ریوی دارند، توصیه کنیم خودمراقبتی داشته باشند. از مدیران و مسئولان هم درخواست کردیم با کارکنانی که بیماری تنفسی دارند، در شرایط اضطراری همکاری کنند و با دورکاری آنها موافقت کنند.»
مسافران با شوق آمدند، با ترس گریختند
وقتی خبر آمد که آسمان ایران بسته است و جادهها پر از ایست بازرسی شد و تصاویر انفجار در مناطق مختلف کشور منتشر شد، وقتی صدای پهپادها آسمان را پر کرد، بعضی در سفر و تعطیلات بودند. در دل طبیعت، یا در هتلی دور از ایران یا جایی در نقطهای دنج و آرام به برنامه فردای سفر فکر میکردند. جنگ و تشویش جنگ اما خود را به آنها رساند و تا آرامترین اتاق هتل رسوخ کرد تا نگرانی را به جان مسافران بریزد و آرامش را از آنان بگیرد. تورلیدرها که قرار بود برنامه خاطرهانگیزی را پیش ببرند، در عرض چند دقیقه تبدیل به مدیر بحران شدند که مسئولیتی سنگین بهعهده داشت: رساندن گروه به جایی امن و مدیریت شرایط با کمترین تنش. تجربه هر کدام از آنان شنیدنی و متفاوت است. «عرفان قدرتی» که میزبان کوهنوردان لهستانی بود، تجربه متفاوتی داشت. «رؤیا رضایی» هم که توری سهروزه را برای مسافرانی که از تهران راهی تختسلیمان شده بودند، مدیریت میکرد بهگونه دیگری با شرایط مواجه شد. تجربه «رضا رحیمیانپور» هم که همراه گروهش در هتلی در سوئیس خبر جنگ را شنید، بعد دیگری از ماجرای جنگ و سفر در شرایط جنگی را روایت میکند؛ جنگی که این سفرهای تفریحی را تبدیل به بحرانی کرد که مدیریتش نیاز به تدبیر و مسئولیتپذیری داشت.
۲۸ ساعت در راه؛ از اصفهان تا بازرگان
وقتی جنگ شد؛ عرفان و سه توریست لهستانی همراهش در اصفهان بودند. عرفان در حملات سال گذشته به تأسیسات ایران هم در اصفهان بود و به همین دلیل، تصور کرده بود که مثل قبل با یک حمله و عملیات ماجرا تمام میشود. اما نشد. تمام سعیاش را کرد که مسافرانش آرام بمانند و نگران نشوند. اما خبرها چیز دیگری میگفتند و هیزم بر آتش دلشوره میریختند: «وقتی خبر رسید که آسمان ایران تا اطلاع ثانوی بسته شده، یک نگرانی جدید ایجاد شد: «برگشت مسافران» برای اینکه خیالشان راحت شود، پیشنهاد کردم برای بازدید از شهرهای دیگر برنامه بریزیم تا زمانی که شرایط عادی و پروازها برقرار شود.» آشوب به دل اما آرام همراه توریستها به کافهای در اصفهان رفت تا آنان طعم بستنی سنتی ایرانی را بچشند، بیخبر از اینکه ساعات پیشِ رو قرار است چطور سپری شود: «به بازدید از اصفهان رفتیم تا کمی از خبرها فاصله بگیریم. اما هرچه گذشت، اخبار بدتر شد. شهرهای بیشتری مورد حمله قرار گرفتند و باید باور میکردیم که جنگ شروع شده و پایانش مشخص نیست. باید فکری میکردم تا توریستها هر چه سریعتر از ایران خارج شوند.»
حملات به اصفهان شدیدتر شد. حالا دیگر «عرفان قدرتی» باید برای گروه همراهش یک تصمیم اساسی بگیرد. قرار میشود آنان با سفارتشان در تهران تماس بگیرند و اطلاع دهند که در چه شرایطی هستند: «هنوز شرایط بحرانی نشده بود و روز اول جنگ بود، فکر کردم شاید بتوانند در تهران در سفارت مستقر شوند تا شرایط آرام شود. اما سفارت تأکید کرد که به تهران نروند، چون امن نبود. به آنها گفتند هر چه سریعتر از مرز زمینی خارج شوند و یادآوری کردند که به شهروندانشان اعلام کرده بودند به ایران سفر نکنند و اگر سفر کنند و اتفاقی برایشان بیفتد، مسئولیتی متوجه سفارت نیست.» هماهنگیها با دفتر تهران و آژانس، منتهی به این شد که بهسمت تبریز بروند و مسافران از مرز بازرگان خارج شوند: «اما تبریز و زنجان هم بهشدت بمباران میشد. قرار شد دفتر هماهنگی تهران مسیر را به ما اطلاع دهد تا از امنترین مسیر خودمان را به تبریز برسانیم.» پیشازآن تا فرودگاه امام آمدند تا در هتل فرودگاه استراحت کنند: «وقتی به فرودگاه رسیدیم، دیدیم فرودگاه خالی است. فقط پلیس و گارد بیرون فرودگاه مستقر بودند. تاکسی نبود، هتل فرودگاه هم پر بود. اغلب خدمه پرواز ایرلاینها در هتل مانده بودند و اتاق نداشتند و در لابی نشسته بودند.» ماشین بهسمت تبریز راه افتاد؛ شهری که در روزهای اول جنگ آماج حملات بود. مرز بازرگان مقصد مسافران بود.
مدیریت شرایط کار آسانی نبود: «هیچکدام از ما قبلاً چنین شرایطی را تجربه نکرده بودیم. برای همه ما مدیریت تور در فضای جنگی تجربه جدیدی بود. ریسک رفتن به تبریز زیاد بود. مسیر مرز ترکمنستان هم گزینهای بود که مسافران قبول نکردند؛ چون مسیرشان را خیلی دور میکرد. درنهایت توافق کردیم از مسیر تبریز به مرز بازرگان برویم.» طبق برنامه باید در زنجان توقف میکردند، اما زنجان هم زیر بمباران بود. همین شد که عرفان در مسیر اصفهان تا تبریز که ۲۸ ساعت طول کشید، بدون توقف رانندگی کرد: «۲۸ ساعت بیدار بودم و رانندگی کردم. مسیر ۲۸ ساعت نبود، اما بهخاطر شرایط جاده و کمبود بنزین، زمان چندبرابر شد. در هر جایگاه فقط ۲۰ لیتر بنزین میدادند و صفهای طولانی وقت زیادی از ما گرفت تا به مقصد برسیم. در مسیر، توریستهایی را میدیدیم که در استراحتگاههای بینراهی مانده بودند و میخواستند از مرزهای زمینی خارج شوند. راهنماهای همراهشان همه نگران بودند. شرایط همه را غافلگیر کرده بود.»
نگرانی مسافران همراه عرفان در زنجان و با دیدن شدت بمباران و آسمان ناآرام بیشتر شد. آنها فقط میخواستند به جایی امن برسند. اما عبور از آن مسیر ناگزیر بود: «خیلی ناراحت بودند از وضعیت پیشآمده، میگفتند امیدواریم اتفاقی که برای غزه افتاد، برای کشور زیبای شما نیفتد.» با گذشت زمان حملات شدیدتر شده بود و نگرانی عرفان از سلامت مسافران و عاقبت این تور هم بیشتر: «سه مرد ۴۶-۴۷ساله کوهنورد همراه من بودند که برای صعود به دماوند به ایران آمده بودند. بعد از دماوند به اصفهان رفته بودیم که این اتفاق افتاد. آنها قبل از اینکه آسمان پر از موشک زنجان را ببینند آرامتر بودند، اما بعد از زنجان به من میگفتند توقف نکن فقط برو یا میرسیم یا نمیرسیم. فقط از این وضعیت دور شویم.» راه طولانی پراضطراب اصفهان به بازرگان، بالاخره به پایان رسید و مسافران به مرز رسیدند تا به ترکیه بروند: «با اشک خداحافظی کردند و ناراحت بودند که نتوانستهاند ایران را آنطورکه میخواستند ببینند. میگفتند نمیدانیم که باز هم میشود به ایران بیاییم یا نه.» آنها از ایران خارج شدند، اما همچنان نگران تورلیدری بودند که ۲۸ ساعت رانندگی کرده بود تا آنها را از جنگ دور کند: «مدام پیام میدادند و نگران حال من بودند. تأکید میکردند که حتماً در جایی امن چندساعتی استراحت کنم، بعد به تهران برگردم. وقتی خبر دادم که به تهران رسیدم، خیالشان راحت شد. در روزهای بعد از آن هم که جنگ ادامه پیدا کرد، در تماس بودند و میپرسیدند در تهران ماندهام یا جای امنی هستم.»
آرام ماندن در بحران چالش بزرگی است: «در آن لحظه ذهنم درگیر تهران بود، درگیر خانوادهام و درگیر آینده شغلیام. همه اینها را همزمان در ذهنم داشتم، اما در ظاهر چیزی نشان نمیدادم. خانهام نزدیک فرودگاه مهرآباد بود. خانوادهام نگران بودند؛ چون آنجا هم مدام بمباران میشد. کاری از دستم برنمیآمد. تصمیم گرفتم قدم به قدم جلو بروم، تور را تحویل بدهم و آنها را به سلامت از مرز خارج کنم، آنگاه به مرحله بعد که برگشتن به تهران بود فکر کنم. در تمام این مدت تمام تلاشم این بود که این نگرانیها و اضطرابم را به مسافران منتقل نکنم. اما از نظر روحی و درونی بهشدت تحت فشار بودم.»
مسافرها به ترکیه رسیدند و عرفان باید به تهران برمیگشت. نخوابیده بود و بنزین هم نداشت. امنترین و نزدیکترین شهر اردبیل بود. پنجساعتی استراحت کرد و با ۱۰ لیتر بنزین راهی تهران شد: «دیدم همه دارند از تهران خارج میشوند. مسیر خروجی شهر بعد از زنجان قفل بود، ولی من داشتم میرفتم تهران تا به خانوادهام برسم و اگر نیاز شد، با هم از شهر خارج شویم. درست در ورودی تهران بنزین تمام شد. ماشین را کنار خیابان گذاشتم تا فردا با گالن بنزین بگیرم و بتوانم برگردم.» این خاطرات را که مرور میکند، میگوید: «معلوم نیست تا کی بیکار باشیم و کی وضعیت عادی شود. مشاغل دیگر بعد از جنگ به حالت عادی برمیگردند، اما در شغل ما برگشت به شرایط عادی زمان بیشتری میبرد.» جنگ بالاخره یک روز تمام میشود و وضعیت عادی. اما برای آن کوهنوردان لهستانی خاطره تورلیدری که کشورش درگیر جنگ شده بود، اما تمام تشویش خود را پشت ظاهری آرام پنهان کرد تا آنها را بعد از ساعتها رانندگی، امن و آرام به مرز برساند، قطعاً فراموش نمیشود. این همان تصویری است که از ایران برای آنها میماند.
زیر آتش در جاده
وقتی جنگ شد؛ «رؤیا» همراه یک تور بیستنفره در تختسلیمان بودند. صبح پنجشنبه که از تهران حرکت کردند تا تعطیلات عید غدیر را در تکاب و مناطق دیدنی اطرافش بگذرانند و به دیدار تختسلیمان بروند، همهچیز عادی بود تا ساعت ۳ صبح جمعه که گروه از خواب بیدار شد. طبق برنامه قرار بود یک پیادهروی سبک داشته باشند و کوه اسکندر را از نزدیک ببینند. اما تماسهای مکرر داستان را تغییر داد. خانوادهها نگران از انفجارهای تهران پیگیر احوال آنها بودند، یکی از انفجارها هم در نزدیکی خانه رؤیا اتفاق افتاده بود. او حالا تنها نگران خودش در جنگ نیست. مسئولیت دو نفر دیگر هم در آن شهر دور از تهران با اوست. «رؤیا رضایی» راهنمای گردشگری است و از تجربهاش در تور آخرهفتهای که در آن جنگ شروع شد، میگوید: «ساعت ۴ صبح بیدار شدم و از پیامها و تماسهای خانواده و دوستانم متوجه شدم که به تهران حمله کردهاند. به ساختمانی نزدیک خانه من در نارمک هم حمله شده بود. به دوستان و خانواده گفتم در سفر هستم و برای خودم اتفاقی نیفتاده، ولی نمیدانستم خانه در چه وضعیتی است. مسافران که بیدار شدند، از همان پیامهای نگرانی و تماسها خبر را شنیده و نگران شده بودند. باید برنامهریزی میکردیم و بعد تصمیم میگرفتیم که چه کار کنیم. قرار بر این شد طبق برنامه به کوه سلیمان برویم و برگردیم و بعد از صبحانه تصمیم نهایی را در مورد ادامه سفر بگیریم.» مسافران همه سر در گوشی اخبار را لحظهبهلحظه دنبال میکنند. تهران شرایط عادی ندارد و آنها نگران خانواده و فرزندانشان هستند. اما از طرفی اخبار میگوید جادهها شرایط ویژه پیدا کردهاند و آسمان هم بسته است. ظهر خبرها گفتند تمام اماکن تاریخی و فرهنگی تعطیل است. پس ادامه تور امکانپذیر نبود، غار کرفتو هم که جزو برنامه بود، دیگر امن نبود و راهی جز نیمهکاره ماندن تور پیش پای گروه نمانده بود: «همه نگران بودند و مدام اخبار مختلفی از اطراف میرسید. از طرفی، گروه هزینهای برای تور پرداخته بود تا تعطیلات خوبی را بگذراند، اما شرایط بهشکلی پیش رفت که درنهایت به این نتیجه رسیدیم که سفر را نیمهکاره رها کنیم و برگردیم به تهران. اما مسئله این بود که شهرهای اطراف ما همگی هدف حمله بودند، بهویژه همدان و پایگاه هوایی نوژه. راههای منتهی به تهران شرایط ویژه داشتند و تصمیمگیری درباره مسیر بازگشت سخت بود. مجبور شدیم بهسمت سنندج و همدان حرکت کنیم. در مسیر ایستهای بازرسی و گشتهای امنیتی وجود داشت که باعث شد زمان زیادی در راه باشیم. اینترنت هم مختل شده بود. بالاخره با نگرانی و اضطراب زیاد به همدان رسیدیم و حدود ساعت ۵:۳۰ بعدازظهر توانستم به گروه ناهار بدهم.» جاده پر بود از نگرانی، معلوم نبود چه اتفاقی میافتد و چه خطراتی گروه را تهدید میکند. رؤیا اما باید آرام باشد و شرایط را کنترل کند. آنها بالاخره بعد از ساعتها معطلی در جاده، به تهران رسیدند و مسئولیت او در قبال بیست نفر مسافر مضطرب و نگران تمام شد: «وقتی نزدیک خانه رسیدم، باز هم در همان حوالی یکی دیگر از خانههای محله ما را زدند.»
این تمام روایت رؤیا از تجربه توری که چند ساعت قبل از شروع جنگ شروع شد و نیمهکاره ماند، نیست. مدیریت شرایط و مسئولیتی که بر دوش او بود، ساده نبود: «خودم دچار اضطراب بودم، در چشم مسافران هم این نگرانی و استرس بهوضوح پیدا بود. بااینحال، نبایست اضطرابم را به آنها منتقل میکردم. آنها آمده بودند که چندروزی خوش بگذرانند، اما با یک بحران روبهرو شده بودند. نمیشد من هم با اضطراب و ترسی که همه داشتیم، فضا را برایشان خرابتر کنم. به همین دلیل، تمام تلاشم را کردم تا اضطرابم را کنترل کنم.» رسیدن به تهران و ادامه مسیر هم با چالشهایی همراه بود: «در شهرهای کوچک برای اینکه بتوانیم یک وعده غذای تور را تأمین کنیم، باید از قبل با رستوران هماهنگ کنیم. در آن شرایط که همهجا تعطیل بود، این کار آسان نبود. بالاخره توانستم با یک رستوران هماهنگ کنم که ناهار را در همدان سرو کنیم و بعد راهی تهران شویم. با شرایط خاصی که راه داشت و مسیری که طولانیتر شده بود، هم راننده و هم گروه خیلی همراه و همدل بودند. با اینکه نگران خانواده و فرزندانشان بودند، سعی کردند احساساتشان را کنترل کنند تا در آن شرایط پیچیده و نامعلوم با آرامش نسبی به تهران برسیم.»
رؤیا از تلاش بعضی مسافران برای آرام کردن فضای تور میگوید که حتی با تعارف یک تکه میوه سعی میکردند کمی از سنگینی فضا کم کنند تا راهی که طولانی شده بود، راحتتر طی شود و همه گروه به سلامت به خانه برسند. نه رؤیا و نه هیچکدام از آدمهایی که آن روز صبح در نزدیکی تختسلیمان با خبر شروع جنگ بیدار شدند، این سفر پرماجرا و پراسترس را فراموش نخواهند کرد.
ترکش جنگ، کیلومترها دورتر
وقتی جنگ شد، رضا همراه پانزده نفر از مسافرانش در سوئیس بود. قرار داشتند بعد از سوئیس راهی فرانسه شوند و آن چندروز تعطیلی را با دیدنیهای قاره سبز بگذرانند. جنگ اما خواب دیگری برایشان دیده بود. برای آنان که کیلومترها دورتر از مرکز بحران بودند هم جنگ کریه و مهیب بود. «رضا رحیمیانپور» یکی از دهها راهنمای گردشگری است که در زمان شروع جنگ همراه یک تور خارج از ایران بودند. آنها در جایی امن دورتر از مرزها نگران شهرهایی بودند که بمباران میشد. انگار آتش جنگ تا اتاق امن هتلی در سوئیس هم زبانه کشیده بود. آسمان ایران بسته شده و مسافران بلاتکلیف بودند و نمیدانستند سرنوشت این سفر چه خواهد شد؟ مدیریت بحران در چنین شرایطی کار آسانی نیست؛ آنهم برای کسی که علاوهبر آن پانزده نفر مسافر، باید نگران خانوادهای که زیر آتش جنگ بودند هم باشد: «تجربهای که ما در جریان جنگ داشتیم، تجربهای کاملاً جدید بود. در تورهای مختلف ممکن است با بحرانهایی روبهرو شویم، اما هیچکدام از ما تجربه مدیریت تور در شرایط جنگی را تا آن زمان نداشتیم. اگر بخواهم بهصورت کلی بگویم، ما با سه چالش عمده مواجه بودیم: فشار روحی و روانی ناشی از شرایط جنگی، مدیریت و اجرای تور در این شرایط، و مسئله بازگشت به ایران که کار را بسیار پیچیده میکرد.»
جنگ در دومین روز تور آغاز شده و سفر آنها را تحتتأثیر قرار داده بود. رضا باید علاوهبر شرایط، احساسات و نگرانیهای خود را هم کنترل میکرد. او کیلومترها دور از شهر و کشورش بود و نگرانیاش ابعاد دیگری داشت، همین بود که جایی بالاخره در خلوت خودش با آن حجم از فشار روحی و نگرانی و اضطراب مواجه شد. اما باید خود را قوی نشان میداد و کنترل اوضاع را در دست میگرفت: «اگر روزهای آخر تور بود شاید کار فشار کمتری داشت، اما از روز دوم سفر ما جنگ شروع شد و این، فشار را روی من، بهعنوان راهنما، دوبرابر کرد؛ از اینجهت که هیچکس نمیدانست شرایط کی عادی میشود. ضمن اینکه گروه هزینهای را پرداخت کرده بود و ممکن بود با شرایط پیشآمده هزینههای دیگری هم اضافه شود، چون راه برگشت ما بسته بود و باید به مسیرهای جایگزین فکر میکردیم تا به خانه برگردیم.»
اگر برای یکی از مسافران اتفاقی میافتاد، کل گروه تحتالشعاع قرار میگرفت و کنترل شرایط در آن شهر و کشور دور دشوارتر میشد: «با هر روشی که بلد بودم، تلاش کردم شرایط را کنترل کنم. به شوخی به مسافران میگفتم: «اصلاً اخبار را نبینید، هر کس خبرها را ببیند جریمه میشود!» البته خودم میدانستم که این موضوع عملی نیست؛ چون همه نگران بودیم و بیخبری در چنین شرایطی بدترین چیز است.» خبرها از تهران میرسید. از همسایگی خانه یکی از مسافران که مورد حمله قرار گرفته تا نام محلهای آشنا و خانواده و فرزندان و بستگانی که معلوم نبود چه وضعیتی دارند. اینترنت ایران قطع شد و این، نگرانی را دو چندان میکرد: «خبر میرسید که نقطهای در تهران مورد حمله قرار گرفته، یکی از مسافران میگفت: «خانه من آنجاست!» حالا باید او را آرام میکردیم. گاهی آنقدر فشار روحی زیاد میشد که میدیدم کسانی میرفتند عقب اتوبوس و گریه میکردند. این فقط یک یا دو روز نبود؛ وضعیت بحرانی ادامه داشت. یکی از مسافران خانهاش درست کنار محلی بود که مورد حمله قرار گرفته بود. آنقدر نگران بود که نمیشد آرامش کرد، درنهایت آشنایی را از تهران فرستاد تا وضعیت خانهاش را بررسی کند.»
گروه تصمیم میگیرد به ایران برگردد. اما چالش تازه شروع شده است، آسمان ایران بسته است: «نگرانی اصلی ما این بود که چطور باید به ایران برگردیم. امکان ارتباط با پشتیبانی تهران را نداشتیم و اینترنت ایران قطع بود. راهنما باید خودش برای ادامه تور و به پایان رساندنش تصمیم بگیرد. سعی کردم تور تا جایی که امکان داشت، ادامه پیدا کند و گشتهای شهر را برگزار کنیم. اما حالوهوای گروه اصلاً شبیه تورهای قبلی نبود. همه نگران و مضطرب بودند. تا جایی که زمان اجازه میداد، وضعیت را رصد میکردم. با دیگر همکاران تبادل تجربه میکردیم؛ کسانی که در دبی بودند، درباره شرایط آنجا میگفتند، آنها که در ژاپن بودند میگفتند چه راهحلی پیدا کردهاند. اما نمیشد صرفاً براساس شنیدهها تصمیم گرفت؛ جزئیات را نمیدانستیم، از طرفی شرایط باثبات نبود. هر تصمیمی باید با در نظر گرفتن تعهدات ما در برابر تور انجام میشد و بهشکلی اجرا میشد که گروه اذیت نشود و هزینه نامتعارفی به همسفران یا آژانس تحمیل نشود. درنهایت چند برنامه طراحی کردیم. با توجه به حجم زیاد مسافرانی که قصد بازگشت از طریق دبی داشتند، امارات دیگر اجازه ورود مسافران ایرانی را نمیداد. چون مقصد نهایی که ایران بود، درگیر جنگ بود، اصلاً اجازه سوار شدن به هواپیما در فرودگاه مبدأ را هم نمیدادند. مثلاً اگر کسی بلیت پاریس-دبی-تهران داشت، اصلاً در پاریس سوارش نمیکردند. باید بلیت را تغییر میدادیم به پاریس-دبی یا پاریس-دبی-مقصد سومی غیر از تهران.» مسافران در فرودگاه دبی سرگردان بودند. بعضی حتی تا سه روز بلاتکلیف در دبی مانده بودند. رضا و گروهش اما قرار بود از پاریس به دبی و بعد به استانبول بروند و از مرز زمینی وارد ایران شوند: «برنامههای مربوط به استانبول را بررسی کردم. با استفاده از ارتباطاتی که داشتیم، برنامه برگشت از استانبول به تهران را با کمترین هزینه و بیشترین هماهنگی طراحی کردم. البته سفرمان ۴۸ ساعت طولانیتر شد. مسیر جایگزین ما از استانبول به وان، مرز رازی، خوی و درنهایت تهران بود.»
رضا از تجربه عجیبش در این سفر میگوید و اینکه بیشتر از هر چیز، فشار روحی و روانی ناشی از مسئولیتی که بهعهده داشت را تحمل کرد؛ از نگرانیها و مسئولیتی که برای رساندن امن و سلامت مسافران به تهران داشت: «من باید بهعنوان راهنما نگرانیها و مسائل شخصیام را کنار میگذاشتم و تور را مدیریت میکردم. این مسئولیتی بود که پذیرفته بودم و باید آن را بهدرستی به پایان میرساندم. زمانی که اتوبوس در ترمینال غرب تهران توقف کرد و مسافران یکییکی با اسنپ به خانههایشان رفتند و درست، وقتی آخرین مسافر سوار اسنپ شد، من تازه یک نفس راحت کشیدم. البته همانموقع پدافند در آسمان فعال بود و نگرانی دیگری در جریان بود، اما مسئولیت من در قبال تور به پایان رسیده بود و همه مسافران بعد از چند روز بحرانی، سلامت به خانه رسیده بودند.» حالا دو هفته از آتشبس گذشته، هنوز هم کسی نمیداند عاقبت کار چه میشود، روایتها اما ثبت خواهد شد و تجربهها خواهد ماند؛ شاید برای نقل در روزهای صلح برای مسافرانی که باز پا در راه میگذارند. خاصیت روزگار همین است.
نخستین حمله اسرائیل به ایران در ساعت ۳ و ۳۰ دقیقه بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ رخ داد. یکی از اهداف این حمله، گرفتن جان محمدمهدی تهرانچی دانشمند هستهای بود. آمار رسمی وجود ندارد ولی به گفته شاهدان، ۲۰ نفر دیگر در این واقعه جانشان را از دست دادند. این گزارشی است از خانواده ساکن واحد دیوار به دیوار این دانشمند هستهای که توانستند از هجوم آوار و آتش این حمله جان سالم به در بردند.
شهریار عدل همزمان با آشفتگیهای روزهای اول انقلاب و با هزینه شخصیاش، در اردیبهشت سال ۱۳۵۸ به مصر رفت و ثبت جهانی نقشجهان اصفهان، معبد چغازنبیل و تختجمشید را پیگیری کرد و به انجام رساند. کاری که اگر او نبود شاید تا همین چند سال قبل کسی هرگز به آن فکر هم نمیکرد، چه رسد به عمل؛ همانطورکه بعد از برداشتن نخستین قدم از سوی او، تا ۲۴ سال بعد کسی حتی به فکر ادامه دادن کارش نیفتاد. تلاشهای او فقط به ثبت جهانی آثار تاریخی کشور، آنهم بهتنهایی ختم نشد، بار دیگر شهریار بود که در اواخر دهه ۷۰ خورشیدی با پیگیریهای مدیریت وقت سازمان میراثفرهنگی و با جمعی از همکارانش به تهیه و تدوین پروندههای ثبت جهانی اقدام کردند و مجموعه تختسلیمان در این فهرست به ثبت رسید. با وقوع زلزله بم در دیماه ۱۳۸۲ عدل در بم حضور یافت و بهمدت بیش از یکدهه تحقیقات گستردهای را درباره این منطقه غنی تاریخی پایه گذارد و ادامه داد.
ثبت جهانی «آلبومخانه» کاخ گلستان، کار روی لایههای باستانی بم، ثبتجهانی بخشی از محوطه گسترده خلیجفارس، حفاری «سنگر غربی ارگ بم» با هدف کشف بندری باستانی و حتی پژوهش بر مجموعه کاخ گلستان در دربار قاجار فقط بخش بسیار کوچکی از خواستهها و آرزوهای شهریار عدل بودند، آنها که او آرزو داشت در کنار دیگر پژوهشهایش، درصورت امکان، ساماندهی کند.
پیوستگی خاندان مادری شهریار عدل با منطقه قومس (استان سمنان کنونی) او را به باستانشناسی و پژوهش در تاریخ این منطقه علاقهمند کرد. او تا اواسط دهه ۱۳۵۰ چند مقاله فرانسوی دیگر هم درباره جغرافیای تاریخی دامغان، آثار بازمانده از سده پنجم در این شهر، آرامگاه شاهرخ تیموری در دامغان، نبرد مهماندوست و منار مسجدجامع سمنان به نشر سپرد. در همین سالها او با هماهنگی مرکز تحقیقات باستانشناسی ایران، کاوشهای میدانی را در دامغان و بسطام آغاز کرد و از سفالینههای کاشان در قرن هشتم نیز غافل نماند.
جستوجوی ری در آمریکا
شهریار تحقیق روی آثار تاریخی ری را با ارائه مقالههایی درباره برج و بناهای آرامگاهی این منطقه در سدههای چهارم تا ششم در همایشهای باستانشناسی آکسفورد (۱۹۷۲) و مونیخ (۱۹۷۶) دنبال کرد. او در پاییز ۱۳۵۲ش/۱۹۷۲م در کنگره خاورشناسی پاریس حضور یافت و نتایج این رویداد را در نشریه راهنمای کتاب گزارش داد و پسازآن، از طرف مرکز باستانشناسی ایران بههمراه مرحوم «یحیی کوثری» برای گردآوری اسناد و گزارشهای باستانشناسان آمریکایی درباره کاوشهای ری و مستندنگاری اشیای ایرانی، به شهرهای شیکاگو و فیلادلفیا در آمریکا سفر کرد.
دانش گسترده و شناخت عمیق او از تاریخ و فرهنگ ایرانی و دنیای ایرانشناسی، او را به شخصیتی تراز اول در این زمینه بدل کرده بود. او همواره با دیدی باز و عاری از تعصب و بهشیوهای منتقدانه به مسائل ایرانشناسی و میراثفرهنگی ایران نظر داشت. شهریار عدل در کنار پژوهشهای علمیاش، خدمات کمنظیری برای حفاظت و مستندسازی آثار تاریخی ایران و ثبت آثار فرهنگی مهم ایران در فهرست میراث جهانی یونسکو انجام داد.
از جمله تحقیقات میدانی او در قومس، زوزن، ری و بلخ در افغانستان بود. پس از زلزله ویرانگر بم، پروفسور عدل بخش مهمی از دهه اخیر عمر خود را صرف شناخت بم کرد تا امروز که به لطف تلاشهای پژوهشی او بم در عرصه جهانی نامدار شده است. او محققی پرتلاش و جامعالاطراف بود و باستانشناسی فقط بخشی از علایق او محسوب میشد؛ تحقیقات گسترده او در زمینه تاریخ هنر ایران، بهویژه در حوزه نگارگری، تاریخ عکاسی و تاریخ سینمای ایران از گواه این ادعاست.
برای شهریار ایران چه کردیم؟
در زمان تشییع پیکرش، برخی همکاران خارجی او یک خواسته داشتند: «همه کسانی که فکر میکنند بدهکارِ شهریار عدل هستند و دِینی از او به گردن دارند، برای تکمیل پروژههای عدل کمک کنند و برای تداوم حیات علمی شهریار و آنچه او به آنها عشق میورزید، تلاش کنند.»
نوک پیکان این خواسته در وهله اول متوجه متولیان میراثفرهنگی -از معاونت میراث تا پژوهشگاه وقت سازمان میراثفرهنگی و ایکوموس ایران- بود. در همان روزها ایکوموس ایران «مهناز گرجی» را بهعنوان جانشین مرحوم پروفسور شهریار عدل انتخاب کرد.
هرچند مقامات وقت سازمان میراثفرهنگی در زمان تشییع او ساعتها حرف برای گفتن داشتند، اما در طول ۱۰ سالی که از درگذشتش میگذرد، چه کردند؟
یکی از معدود اقدامات که البته در دو سال اول بعد از درگذشت شهریار انجام شده بود، «درخواست انتقال مطالعات و پژوهشهای «عدل» از فرانسه به ایران بود تا پس از جمعآوری بهعنوان یک گنجینه مطالعاتی ارزشمند منتشر شود.» «حمیده چوبک»، رئیس وقت پژوهشکده باستانشناسی پژوهشگاه میراثفرهنگی، گفته بود: «از جمله پروژههای علمی و مطالعاتی که شهریار عدل در زمان حیاتش در دست انجام داشت، مطالعه «لایههای باستانی بم» بود که پس از فوت او، امروز توسط یک گروه دیگر در دست مطالعه و بررسی است.» چوبک همچنین به اقدامات مرحوم عدل روی پروژه مطالعاتی «ری باستان» در قبل از انقلاب اشاره کرده و گفته بود: «پیشتر از او خواسته بودیم تا این پروژه را بار دیگر احیا کند.»
در همان زمان تأکید زیادی روی واگذاری پروژههای نیمهتمام عدل به افراد دارای صلاحیت بود، اما بهنظر میرسد با وجود گذشت یکدهه از درگذشت او، بهجز آنها که اعتبارات دولتی داشتند، پروژه دیگری در دست اجرا قرار نگرفته است.
البته در همان روزها نیز صحبتهایی از خریداری خانه خاندان عدل و تبدیل آن به یک مرکز فرهنگی مطرح شده بود، اما بهجز نصب «کاشی ماندگار» روی سردر خانه هیچ قدم دیگری برداشته نشد. بهمرور زمان هم شکل و شمایل ورودی خانه تغییراتی پیدا کرد. اگرچه در آن زمان به سن قانونی نرسیدن فرزند شهریار بهعنوان ورثه او، یکی از دلایل عقب افتادن این کار مطرح شد.
شهریار عدل که بود؟
«شهریار عدل» فقط باستانشناس یا پژوهشگر تاریخ نبود، «میراثفرهنگی» عشق و زندگی او بود، شاید بههمیندلیل بهمرور به یک ایرانشناس تبدیل شد و حالا ۱۰ سال بعد از رفتنش، در این میان درسها و برنامههای ناتمامی که از او به یادگار مانده، علاقه و پیگیریهایش بزرگترین و بحقترین میراث او برای ایران بود.
عدل تحقیقات خود را بیحاشیه و به دور از هیاهو دنبال میکرد. او اهل تبریز بود، اما بعد از گذراندن سالهای دبستان و دبیرستان در تهران، پاییز ۱۳۳۸ برای ادامه تحصیلات به فرانسه رفت. در مدرسه عالى علوم تاریخى در سوربن تحصیل کرد و همزمان در مدرسه موزه لوور، تاریخ لنگر عمومى هنر، باستانشناسى مشرقزمین و تاریخ هنرهاى دوره اسلامى خواند و به مدرسه معمارى پاریس -بوزار- رفت. او موضوع رساله دکتری خود را «فتوحات همایون» برگزید که به تاریخ جنگهاى شاهعباس در سال ۱۰۰۷ ق در خراسان و فتح هرات مربوط است.
تحقیقات عدل با ورود و عضویت او در «مرکز ملى تحقیقات علمى فرانسه» (CNRS) شکل حرفهایتری به خود گرفت. او در این مرکز پژوهشهای خود را به ایران، افغانستان و آسیای میانه معطوف کرد و از عضو به مدیر ممتاز تحقیقات ارتقا یافت. بهرغم آن که بسیاری از خارجیهای عضو «مرکز ملى تحقیقات علمى فرانسه» ملیت فرانسوی اختیار میکردند، او هیچگاه ملیت خود را تغییر نداد و حتی تابعیت دوگانه نگرفت.
عدل همچنین عضو هیئت تحریریه مجله استودیا ایرانیکا بود که از آغاز دهه ۷۰ میلادی در فرانسه منتشر میشود و دیگر اعضای تحریریه آن دانشمندانی چون «ژیلبرت لازار»، «پل برنار»، «ژان کالمار»، «یان ریشار» و «فیلیپ ژینیو» هستند که بهخوبی معرف سطح اعتبار این نشریه است.
عدل از اواخر دهه ۷۰ میلادی ریاست «کمیته بینالمللى تدوین تاریخ تمدنهاى آسیاى میانه» را در یونسکو برعهده داشت که در چارچوب آن با حضور دانشمندانی از نقاط مختلف جهان، مجموعهای پرمایه و مفصل در این زمینه به زبان انگلیسی منتشر شد. تحقیقات تاریخی و تاریخ هنری عدل بیشتر در زمینه قرون میانه اسلامی و بهویژه دورههای صفوی و قاجار متمرکز بود. او سلسلهمقالههاى مهمی درباره آغاز نقاشى مکتب مغول در هندوستان و همچنین نقاشى و صورتگران دوره صفوی نگاشته است. همچنین جنبههای تاریخی، هنری و فنی مواد فرهنگی این دوره مورد علاقه او بود. کتاب هنر و جامعه در جهان ایرانی که به فارسی نیز ترجمه شده، از جمله کوششهای او در تدوین مقالاتی دراینباره است.
تحقیقات میدانی باستانشناسی او هم بیشتر بر دوران اسلامی متمرکز بود. او پژوهشها و کاوشهای باستانشناسی گسترده و دامنهداری در زوزن خراسان، بسطام سمنان، ری و بم به انجام رسانید یا در دست انجام داشت. نتایج این تحقیقات نیز بهطور پیوسته در نشریات اروپا یا ایران منتشر شده است. کتاب «تهران، پایتخت دویستساله» از دیگر تلاشهای او و همکار فرانسوی او، «برنار اورکاد»، است که به مناسبت دویستمین سالگرد پایتخت شدن تهران در سال ۱۹۹۲ از سوی انجمن ایرانشناسی فرانسه در ایران منتشر شد.
عدل به دریافت مدال فرهنگ جهانی یونسکو نیز نائل آمد. در سال ۱۳۸۸، «کویچیرو ماتسورا»، دبیرکل وقت یونسکو، در مراسمی در حضور «ایرینا بوکوا»، دبیرکل منتخب و کنونی آن سازمان، مدال فرهنگ جهانی یونسکو موسوم به «پنج قاره» را در مقر یونسکو در پاریس در مقر یونسکو در پاریس به شهریار عدل اعطا کردند.
اما هنوز این سؤال باقی است که بعد از گذشت ۱۰ سال از فوت شهریار عدل کسی که بحق او را یکی از نجاتدهندگان تاریخ و میراثفرهنگی کشور مینامیم، چه کردیم؟ آیا حقی که او بر گردن تاریخ فرهنگ و تاریخ این کشور دارد، ادا شده است؟
