بایگانی

واژگونی اتوبوس این‌بار در «فارس»

حوالی ساعت ۱۱:۳۳ پیش‌ازظهر روز شنبه ۲۸ تیر یک‌بار دیگر واژگونی اتوبوس در کشور فاجعه آفرید. حادثه‌ای که تکرار آن سالانه قربانی می‌گیرد. این‌بار این سازمان جمعیت هلال‌احمر بود که گزارشی مبنی‌بر واژگونی یک دستگاه اتوبوس مسافربری در جاده کوار به فیروزآباد، محدوده گردنه موک دریافت می‌کرد.

«حسین درویشی»، مدیرعامل جمعیت هلال‌احمر فارس، در مورد این حادثه خسارت‌بار می‌گوید: «اتوبوس یادشده با مبدأ قیر و کارزین و مقصد مشهد مقدس، در گردنه موک دچار سانحه شد. بلافاصله پس از اعلام حادثه، سه تیم امدادی از نجاتگران هلال‌احمر به محل اعزام شدند. ارزیابی‌های اولیه در صحنه نشان داد این حادثه تاکنون منجر به فوت ۲۱ نفر و مصدومیت ۲۵ نفر شده است. با توجه به موقعیت خاص گردنه موک، عملیات امدادرسانی با سرعت و دقت بالا انجام شد. نجاتگران هلال‌احمر با تثبیت صحنه، رهاسازی محبوسین، کنترل ترافیک و ارائه کمک‌های اولیه به مجروحان، همکاری مؤثری با اورژانس داشتند. مصدومان به مراکز درمانی منتقل و پیکر جان‌باختگان به نیروهای انتظامی حاضر در محل تحویل داده شد.»


صدور دستور رسیدگی

در پیگیری «پیام‌ما» از استانداری این استان در مورد دلایل این رخداد، روابط‌عمومی استانداری فارس اعلام کرد: استاندار فارس دستور فوری را به دانشگاه علوم‌پزشکی شیراز و فرماندهی انتظامی استان برای رسیدگی به حادثه واژگونی اتوبوس در محور فیروزآباد-کوار صادر کرد.

ایرنا نیز به‌نقل از «حسینعلی امیری» نوشت: استاندار خواستار رسیدگی کامل به وضعیت مصدومان و ارائه گزارش دقیق از علت حادثه شد. او با تسلیت به خانواده جان‌باختگان این حادثه تلخ، گفت: «نهادهای مربوطه باید تمهیدات فوری برای پیشگیری از تکرار چنین حوادثی اجرا کنند. از دانشگاه علوم‌پزشکی شیراز خواستیم تمام امکانات درمانی را برای نجات مصدومان بسیج کند. این دانشگاه وضعیت بیماران را به‌طور مستمر رصد و به خانواده‌ها خدمات روانشناسی ارائه دهد. همچنین، از فرماندهی انتظامی استان خواستیم کمیته‌ای تخصصی برای بررسی دقیق علل حادثه تشکیل دهد و در کمترین زمان ممکن گزارش نهایی را ارائه و عوامل انسانی و فنی مؤثر در وقوع حادثه را معرفی کند.»

او همچنین دستگاه‌های اجرایی مربوطه را مکلف کرد برای ایمن‌سازی جاده‌های پرخطر استان فارس اقدام کنند.

براساس آخرین آمار ارائه‌شده از سوی سازمان راهداری و حمل‌ونقل جاده‌ای بیش از ۹۰ نقطه ناایمن وجود داشته که قرار بود تا پایان سال ۱۴۰۳ ایمن‌سازی شود. این محورها به تفکیک نام اعلام نشده‌اند که بتوان دید آیا این محور فیروزآباد نیز در این فهرست قرار داشته است یا خیر.


خبری از ایمنی نیست

آخرین خبر مربوط به ایمن‌سازی‌ جاده‌های استان فارس نیز مربوط به اسفند ۱۴۰۳ است. در آن زمان «مهران قربانی»، معاون وقت راهداری سازمان راهداری و حمل‌ونقل جاده‌ای، اعلام کرده بود: «اعتبارات مورد نیاز برای تسریع روند اجرای پروژه‌های نیمه‌تمام اولویت‌دار استان، تأمین می‌شود. استان فارس به‌دلیل گستردگی شبکه راه‌های برون‌شهری و ظرفیت‌های حمل‌ونقلی و گردشگری از اهمیت ویژه‌ای در سطح کشور برخوردار است. همچنین، وجود پتانسیل‌های گردشگری و حضور مسافران از اقصی‌نقاط کشور، بر اهمیت این استان در حوزه حمل‌ونقل جاده‌ای افزوده است.»

او در گفت‌وگویی که با ایسنا داشت، درباره آخرین وضعیت اجرای پروژه‌هایی همچون روکش آسفالت و اصلاح نقاط پرتصادف، از برنامه‌ریزی برای اقداماتی شامل افزایش آشکارسازی و ایجاد روشنایی نقطه‌ای در قوس‌های تند جاده‌ای خبر داده بود: «همچنین درباره پروژه‌های نیمه‌کاره که به‌دلیل کمبود منابع مالی با وقفه مواجه شده‌اند، تصمیماتی اتخاذ و مقرر شد با تزریق اعتبارات مورد نیاز، سرعت اجرای پروژه‌های اولویت‌دار و تأمین رضایتمندی مردم منطقه افزایش یابد.»

حالا این‌بار اتوبوس فیروزآباد فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر رقم زده است. فاجعه‌ای که با حادثه مشابه قبلی،  فقط شش ماه فاصله دارد. غروب ۱۸ بهمن ۱۴۰۳ بود که واژگونی اتوبوس در محور قدیم ماهان به کرمان(محدوده دوراهی سیرچ) گزارش شد. اتوبوس حامل دختران دانش‌آموز دبیرستان فرزانگان شهر کرمان که در بازگشت از اردوی شهداد واژگون شد و جان دانش‌آموزان دختر را گرفت.

ایران پس از روسیه دومین کشور آلاینده دنیا

گزارش «پایشگر جهانی مشعل‌سوزی گاز» (Global Gas Flaring Tracker) که به‌تازگی از سوی بانک جهانی منتشر شده است، وضعیت تولید کربن از طریق فلرها در سال ۲۰۲۴ را بررسی کرده و از هدررفت عظیمی در صنعت سوخت‌های فسیلی خبر می‌دهد. برپایه این بررسی، گازی که هنگام استخراج نفت آزاد می‌شود و هرساله بیهوده در مشعل‌ها می‌سوزد، معادل کل مصرف سالانه گاز در قاره آفریقا است. این گاز هدررفته اگر جمع‌آوری و بهره‌برداری می‌شد، می‌توانست به تأمین انرژی برای برخی از محروم‌ترین مردم جهان کمک کند.

مشعل‌سوزی یا فلرینگ، روشی برای خلاصی از گازهایی مانند متان است که هنگام استخراج نفت از دل زمین پدید می‌آیند. در این فرایند گازهای اضافی، به‌جای استفاده یا ذخیره، به‌شکلی کنترل‌شده از طریق مشعل‌ها (فلرها) سوزانده می‌شود. این کار گاهی با تخلیه فشارهای انباشته، امنیت کارگران را حفظ می‌کند، اما در بسیاری از کشورها، روشی معمول برای رهایی از گازهای اضافی است؛ چراکه در بیشتر موارد، سوزاندن این گازها از جمع‌آوری، انتقال و فروش آن ارزان‌تر است، هرچند علاوه‌بر هدررفت منابع انرژی، منجر به انتشار گازهای گلخانه‌ای و آلودگی هوا می‌شود، آن‌هم در شرایطی که جهان با بحران اقلیمی مواجه است.

گزارش بانک جهانی نشان می‌دهد سوزاندن گاز در جهان برای دومین سال پیاپی افزایش یافته و به بالاترین سطح خود از سال ۲۰۰۷ رسیده است؛ آن‌هم درحالی‌که نگرانی‌ها درباره امنیت انرژی و فروپاشی اقلیمی رو به‌ افزایش است. در سال ۲۰۲۴، حدود ۱۵۱ میلیارد مترمکعب گاز در جریان تولید نفت و گاز سوزانده شده که در مقایسه با پارسال، سه میلیارد مترمکعب بیشتر است.

برپایه داده‌های این گزارش در سال ۲۰۲۴، فقط ۹ کشور مسئول سه‌چهارم کل گاز سوزانده‌شده در جهان بوده‌اند، این کشورها که اغلب شرکت‌های نفتی دولتی دارند، به‌ترتیب از این قرارند: روسیه، ایران، عراق، ایالات متحده، ونزوئلا، الجزایر، لیبی، مکزیک و نیجریه. این کشورها کمتر از نیمی از تولید جهانی نفت را در اختیار دارند.

میزان مشعل‌سوزی گاز در ۳۰ کشور دارای بیشترین مشعل‌سوزی طی سال‌های ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۴، با تأکید بر ۹ کشور اول
میزان مشعل‌سوزی گاز در ۳۰ کشور دارای بیشترین مشعل‌سوزی طی سال‌های ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۴، با تأکید بر ۹ کشور اول


رشد فلرسوزی ایران از ۲۰۱۲ تاکنون

آخرین نسخه گزارش مستقل رهگیر جهانی مشعل‌سوزی گاز نشان می‌دهد در سال ۲۰۲۴ مشعل‌ها در مجموع ۳۸۹ میلیون تُن دی‌اکسید کربن معادل منتشر کردند که ۴۶ میلیون تُن از آن مربوط به متانی بود که به‌طور کامل نسوخته و مستقیماً وارد جو شده است.

طبق بررسی «پیام ما»، سهم ۹ کشورِ دارای بیشترین میزان گازسوزی از طریق فلر، از کل مشعل‌سوزی جهان، از ۶۵ درصد در سال ۲۰۱۲ به ۷۶ درصد در سال ۲۰۲۴ افزایش یافته است.

مشعل‌سوزی گاز و شدت آن در تأسیسات بالادستی نفت و گاز جهان (۲۰۱۲-۲۰۲۴)
مشعل‌سوزی گاز و شدت آن در تأسیسات بالادستی نفت و گاز جهان (۲۰۱۲-۲۰۲۴)

شدت مشعل‌سوزی (میزان گاز سوزانده‌شده به‌ازای هر بشکه نفت تولیدی) در پانزده سال گذشته تقریباً بدون تغییر باقی مانده است، اما سهم ترکیبی سه کشورِ همواره در صدرِ فهرست گازسوزی (یعنی روسیه، ایران و عراق) از ۳۳ درصد به ۴۶ درصد افزایش یافته است. میزان سوزاندن گازهای همراه در این سه کشور در مجموع بیش از ۲۲ میلیارد مترمکعب بیشتر از سال ۲۰۱۲ بوده است.

در سال ۲۰۲۴، مشعل‌سوزی گاز در تأسیسات بالادستی نفت و گاز جهانی با افزایشی ۳ میلیارد مترمکعبی از ۱۴۸ میلیارد مترمکعب در ۲۰۲۳ به ۱۵۱ میلیارد مترمکعب رسید که معادل ۲ درصد افزایش است. در همین حال، تولید نفت بدون تغییر باقی ماند و این باعث افزایش ۲.۳ درصدی در شدت متوسط فلرینگ جهانی شد، که از سال ۲۰۱۰ در همان حدود ثابت مانده است.

گزارش رهگیر جهانی مشعل‌سوزی تأکید می‌کند افزایش فلرینگ در سال ۲۰۲۴ بار دیگر ضرورت شتاب‌بخشیدن تولیدکنندگان نفت به تلاش‌ها برای پایان‌دادن به مشعل‌سوزی‌های معمول و کاهش آلودگی ناشی از عملیات نفت و گاز را برجسته کرده است.


بیشترین افزایش حجم فلرینگ در ایران

در این دوره، حجم مشعل‌سوزی در روسیه و ایران به‌طور پیوسته افزایش یافته، اما در عراق از سال ۲۰۱۶ تاکنون تقریباً بدون تغییر مانده است. طبق این بررسی بیشترین افزایش در حجم گاز مشعل‌سوزی در سال ۲۰۲۴ به‌ترتیب در ایران، نیجریه، ایالات متحده، عراق و روسیه رخ داده است. این پنج کشور در مجموع مسئول ۴.۶ میلیارد مترمکعب از افزایش گاز فلرینگ بوده‌اند.

این میان اما نیجریه، روسیه و ایالات متحده، علاوه‌بر افزایش حجم فلرینگ، در سال ۲۰۲۴ شدت فلرینگ خود را نیز افزایش داده‌اند. روسیه که همچنان بالاترین کشور در زمینه فلرینگ در جهان است، افزایش ۲ درصدی در سوزاندن گاز از این طریق داشته است.

در میان ۹ کشور نخست، ایران، نیجریه و ایالات متحده به‌ترتیب با ۱۲ درصد، ۱۲ درصد و ۶ درصد افزایش، بزرگترین افزایش‌ها را در حجم گاز مشعل‌سوزی داشته‌اند.

این گزارش درباره ایران می‌نویسد: «همانند سال ۲۰۲۳، افزایش ۱۲ درصدی مشعل‌سوزی در ایران عمدتاً ناشی از رشد ۱۲ درصدی تولید نفت، همراه با کمبود مستمر سرمایه‌گذاری در بازیابی و بهره‌برداری از گاز همراه است. درنتیجه، در سال گذشته، شدت مشعل‌سوزی همچنان بالا باقی ماند و از ۱۵ مترمکعب به‌ازای هر بشکه فراتر رفت که بیش از سه برابر میانگین جهانی است.»

به‌طور کلی به‌جز نیجریه، همه ۹ کشور یادشده در مقایسه با سال ۲۰۱۲ افزایش حجم مشعل را ثبت کرده‌اند. در روسیه و ایران، فلرینگ به‌ترتیب ۵ میلیارد و ۱۱.۸ میلیارد مترمکعب بیشتر بوده است. در عراق، حجم فلرینگ بین سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶ حدود ۵.۵ میلیارد مترمکعب افزایش یافته و از آن زمان تاکنون عمدتاً ثابت باقی مانده است. در سایر کشورهای برجسته فلرینگ، از جمله ایالات متحده، ونزوئلا، الجزایر، لیبی و مکزیک، حجم کل مشعل‌سوزی حدود ۳ میلیارد مترمکعب بیشتر از سال ۲۰۱۲ بوده است. این تغییرات در حجم فلرینگ تنها بخشی به افزایش چشمگیر تولید نفت در برخی کشورها نسبت داده می‌شود.

بانک جهانی به این اشاره می‌کند که افزایش هدررفت گاز از طریق مشعل‌سوزی در شرایطی رخ می‌دهد که امنیت انرژی بیش از گذشته در خطر است و همچنان بیش از نیم میلیارد نفر در کشورهای درحال‌توسعه با چالش‌های دسترسی پایدار به انرژی روبه‌رو هستند.

برپایه‌ قیمت گاز در بازار «هِنری هاب» ایالات متحده و واردات اتحادیه اروپا در سال ۲۰۲۴، ارزش این گاز هدررفته بین ۱۹ تا ۶۳ میلیارد دلار برآورد شده است.

به‌طور میانگین، این رقم بیش از نیمی از هزینه‌ تقریبی ۷۰ میلیارد دلاری‌ای است که برای تحقق کاهش مشعل‌سوزی مطابق با سناریوی «انتشار خالص صفر تا سال ۲۰۵۰» آژانس بین‌المللی انرژی (IEA) نیاز است.


توصیه به کشورها: برای کاهش انتشار متان قدم بردارید

در این گزارش آمده است کشورهایی که به ابتکار «پایان مشعل‌سوزی‌های معمول تا سال ۲۰۳۰» (ZRF) پایبند بوده‌اند، از کشورهایی که چنین تعهدی نداده‌اند، عملکرد به‌مراتب بهتری داشته‌اند.

هرچند کشورهای متعهد به ZRF تنها کاهش اندکی در حجم گازهای مشعل‌سوزی‌شده نسبت به سال ۲۰۱۲ را نشان داده‌اند، اما میانگین شدت فلرینگ آنها ۱۲ درصد کاهش یافته، درحالی‌که این کاهش در سطح جهانی فقط به‌اندازه یک درصد بوده است. طبق این بررسی، ایالات متحده که شدت مشعل‌سوزی خود را نسبت به سال ۲۰۱۲ نزدیک به ۵۰ درصد کاهش داده، اکنون یکی از پایین‌ترین سطوح شدت مشعل‌سوزی در جهان را دارد.

این گزارش تأکید می‌کند با اینکه برخی کشورها در کاهش میزان سوزاندن گازهای همراه پیشرفت‌هایی داشته‌اند، افزایش کلی در سال ۲۰۲۴ نشان‌دهنده ضرورت اولویت‌دادن دولت‌ها و بهره‌برداران به پروژه‌های کاهش مشعل‌سوزی است. در مقابل، کشورهایی که به ZRF متعهد نشده‌اند، اکنون به‌طور میانگین دارای شدتی از مشعل‌سوزی هستند که ۲۵ درصد بیشتر از میزان سال ۲۰۱۲ است.

این گزارش درنهایت از دولت‌ها و بهره‌برداران می‌خواهد از همین حالا برای پایان‌دادن به مشعل‌سوزی‌های معمول و کاهش انتشار متان در فرایندهای نفت و گاز اقدام کنند؛ چراکه کاهش سوزاندن گاز از این طریق، علاوه‌بر کشورهایی که این پدیده در آنها رخ می‌دهد، برای سراسر جهان منافع متعددی دارد؛ ارتقای امنیت و دسترسی به انرژی، کاهش تبعات محیط‌زیستی، کاهش شدت انتشار گازهای گلخانه‌ای در تولید نفت و گاز و ایجاد ارزش اقتصادی قابل‌توجه از بهره‌برداری گاز.

درآمدهای بالقوه‌ای که با پایان دادن به گازسوزی از طریق فلرها به‌دست می‌آید، بین ۱۹ تا ۶۳ میلیارد دلار برآورد شده است؛ اما بسیاری از کشورها این منافع را در تصمیم‌های سیاستی و عملیاتی خود در نظر نمی‌گیرند. چه آنکه در ایران قرار بود فلرسوزی تا سال ۱۴۰۴ به پایان برسد و این موعد بار دیگر تغییر کرده و در اظهارات رسمی به سال ۱۴۰۷ موکول شده است. تا آن زمان ایران همچنان یکی از آلوده‌کننده‌ترین تولیدکنندگان نفت جهان خواهد بود.

ادغام برای نجات آب یا حذف محیط‌زیست؟

طرحی که توسط تعدادی از نمایندگان مجلس دوازدهم مطرح شده، طرحی است که چندان عملی به‌نظر نمی‌رسد. بر این اساس، قرار است تا پایان سال ۱۴۰۶ دولت موظف شود با ادغام بخش برق وزارت نیرو در وزارت نفت، وزارتخانه جدیدی تحت عنوان «وزارت انرژی» تشکیل دهد و بخش آب وزارت نیرو نیز با سازمان حفاظت محیط‌زیست ادغام و وزارتخانه‌ای مستقل به‌نام «وزارت آب و محیط‌زیست» تشکیل شود. طرحی که به‌گفته «محمد الموتی»، دبیر شبکه تشکل‌های محیط‌زیست و منابع‌طبیعی کشور، باعث می‌شود در چنین وزارتخانه‌ای، کارکرد سازمان حفاظت محیط‌زیست تخریب و حتی حذف شود. «ساختار مدیریتی کشور، چه از نظر محتوا و فلسفه شکل‌گیری و چه از نظر بودجه و امکانات و توان اداری میان بخش آب وزارت نیرو و سازمان حفاظت محیط‌زیست یکسان نیست. بودجه و امکانات، توان کارشناسی و سایر موارد در بخش آب گسترده‌تر است و همین‌ موارد حتماً اجازه فعالیت به بخشی چون محیط‌زیست را نخواهد داد. به‌این‌ترتیب، به‌راحتی بخش حفاظت می‌تواند حذف شود.»

به‌گفته او، فلسفه حفاظت در نظام حکمرانی محیط‌زیست کشور ضعیف است و طرح‌هایی ازاین‌دست فقط کار را سخت‌تر از گذشته می‌کند. «در قانون اساسی کشورمان یک اصل مجزا برای محیط‌زیست داریم، اما حتی قانونی مجزا برایش نوشته نشده است و در طول بیش از چهار دهه گذشته هم در اولویت قرار نداشته. حالا در این شرایط با طرح مسائلی مانند وزارتخانه شدن و ادغام با بخش‌هایی از وزارتخانه دیگر آیا مسئله محیط‌زیست کشور حل می‌شود؟»

انتقاد دیگر الموتی به نمایندگانی است که این طرح را مطرح کرده‌اند. او می‌گوید در سیاستگذاری‌های کشور توانمندی سرزمینی دیده نشده و نمایندگان، دانسته یا نادانسته، با چنین طرح‌هایی قدم در راه هرچه بیشتر بی‌ثبات کردن امنیت سرزمین گذاشته‌اند. «متأسفانه در زمان رأی‌گیری‌ برای مجلس، گزارش‌هایی داشتیم از حضور گروه‌های پشت پرده مدیریت منابع آب کشور برای حمایت از برخی از نمایندگان. حالا با طرح مباحثی ازاین‌دست، نگرانی‌ها از این منظر بالا می‌گیرد که آیا اثرات این گروه‌ها در طرح چنین مباحثی چقدر بالاست؟ و خواسته آنها در این وضعیت چیست؟»

او بر این وابستگی تأکید می‌کند و آن را یکی از دلایل نگرانی اصلی بخش عمده‌ای از فعالان محیط‌زیست و شبکه تشکل‌ها می‌داند؛ آن‌هم در شرایطی که ایده تأسیس این وزارتخانه از نگاه آنها، تضمین‌کننده محیط‌زیست، منابع آب و پایداری سرزمینی نیست. «چنین طرحی نه‌تنها پیش‌برنده نیست، بلکه بازگشت به عقب است.»

این فعال محیط‌زیست می‌گوید یکی از دلایل طرح چنین مواردی، نبود نظارت کافی است. در حال حاضر، نمایندگان می‌گویند به‌سبب نبود نظارت و بهبود عملکرد باید طرح ادغام وزارتخانه‌ها انجام شود، اما کسی گزارشی از چرایی نبود نظارت به مردم نمی‌دهد. «نمایندگان امضاکننده این طرح چرا نمی‌پرسند اشکالات موجود بر عملکرد وزارت نیرو چیست؟ اگر داعیه نظارت مطرح است، در گام نخست باید گزارشی دقیق از فعالیت‌های قبل و مشکلات نظارت به مردم داده شود، نه آنکه صورت‌مسئله تغییر کند.»


وزارت منابع‌طبیعی تشکیل دهید

به‌وجودآمدن وزارتخانه آب و محیط‌زیست از نگاه «مهدی مجتهدی»، کارشناس و فعال محیط‌زیست، نیز به ضرر سازمان حفاظت محیط‌زیست است. او می‌گوید: «رئیس سازمان حفاظت محیط‌زیست معاون رئیس‌جمهور است و قدرتی مافوق وزیر دارد و نباید این جایگاه را هرچند که نمادین است، متزلزل کرد.» او ادامه می‌دهد: «ما می‌دانیم قدرت رؤسای سازمان محیط‌زیست در بسیاری از موارد شاید مافوق وزاری نفت و نیرو نباشد، اما نباید این بعد قانونی را نادیده گرفت و سطح این سازمان را تقلیل داد.» 

او در کنار آنکه ایجاد وزارت محیط‌زیست را اشتباهی راهبردی می‌داند، معتقد است به‌جای این کار باید تمرکز بر ایجاد وزارت منابع‌طبیعی باشد و سازمان منابع‌طبیعی و آبخیزداری کشور از زیر نظر وزارت جهاد‌کشاورزی خارج شود. «در شورای برنامه‌ریزی استان، وقتی قرار است برای اجرای‌ طرح‌های مختلف رأی‌گیری انجام شود، فقط سازمان حفاظت محیط‌زیست به‌عنوان بازوی حفاظتی طبیعت حضور و تنها یک رأی دارد، اما اگر وزارت منابع‌طبیعی داشته باشیم، این وزارتخانه هم یک رأی دارد و حامیان حفاظت بیشتر خواهند بود.»

تشکیل وزارت منابع‌طبیعی هرچند در سال‌های گذشته مطرح شده است، اما در کنار نام منابع‌طبیعی، نام محیط‌زیست هم گذاشته شده بود. ماده واحده تشکیل این وزارتخانه ابتدای دولت دوازدهم به مجلس داده شد. 

مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی در گزارشی با عنوان «اظهارنظر کارشناسی در طرح تشکیل وزارت محیط‌زیست و منابع‌طبیعی» در سال ۱۳۹۶، می‌نویسد: «باید توجه داشت که ادغام به‌تنهایى نمى‌تواند پاسخگوى مقاصد اصلى این تغییرات سازمانى باشد، بلکه ادغام خود بخشى از فرایندی بزرگتر در زمینه بهبود مدیریت در حوزه مورد مداخله (یعنى محیط‌زیست و منابع‌طبیعى) است. گذشته از کسب نتایج مطلوب، تغییرات تشکیلات سازمانى اغلب با هزینه‌هاى گوناگونی همراه هستند. تنش‌هاى مدیریتى، دشوارى جابه‌جایی فیزیکى و نیروهاى انسانى، ازدست‌رفتن یا کاهش دسترسى به مستندات و بایگانى‌ها و بسیارى از موارد دیگر، باعث مى‌شوند ادغام و تجمیع سازمانى یکی از کارهای دشوار باشد.»

مرکز پژوهش‌های مجلس در سال ۱۴۰۰ که صحبت از تشکیل وزارت محیط‌زیست به‌صورت مجزا در میان بود، نیز گزارشی مفصل دراین‌باره منتشر کرد و نقدهای بسیاری را بر آن وارد دانست. آن گزارش استدلال طراحان را مبنی‌بر اینکه با تبدیل این سازمان به وزارتخانه، توسعه نظارت نمایندگان و پاسخگویی سازمان محیط‌زیست بیشتر می‌شود، زیر سؤال برده و نوشته بود: «اگرچه با تبدیل سازمان به وزارتخانه قدرت نظارت و ابزارهای نظارتی نمایندگان مجلس ارتقا پیدا می‌کند، ولی تنها برای این هدف و بدون توجه به بهبود عملکردی سازمان مذکور، تغییر ساختاری انجام دادن شایسته و مناسب نیست. بلکه باید یک طرح جامع همه‌جانبه برای بهبود و ارتقای کیفیت و عملکرد سازمان محیط‌زیست ارائه شود تا در کنار ارتقای عملکردی، ارتقای توان نظارتی مجلس نیز محقق شود. علاوه‌براین، توسعه نظارت مجلس لزوماً نیازی به تشکیل وزارتخانه ندارد و در همین وضعیت فعلی نیز نمایندگان می‌توانند براساس قوانین موجود، تکالیف سازمان حفاظت محیط‌زیست را پیگیری و از رئیس آن سازمان یا حتی از رئیس‌جمهور مطالبه کنند.»

در کنار تمامی این موارد به این اشاره شده که سازمان حفاظت محیط‌زیست که خود دارای ماهیت حفاظتی و نظارتی است، اگر به‌عنوان یک دستگاه هم‌عرض سایر نهادها و دستگاه‌ها قرار گیرد، از امکان نظارت کمتری برخوردار می‌شود. همچنین، این سازمان باید در برخی مواقع برای حفظ منافع ملی مقابل منافع منطقه‌ای و بخشی ایستادگی کند و تبدیل شدن آن به وزارتخانه استقلالش را نسبت به دیگر وزارتخانه‌ها، نهادها و مطالبات منطقه‌ای و محلی مختلف کاهش می‌دهد.

حالا با وجود مخالفت‌های چندین‌ساله فعالان محیط‌زیست و گزارش‌های کارشناسی موجود، باز هم طرحی چون تشکیل وزارتخانه مطرح شده و شائبه‌های بسیاری ایجاد کرده است. مشخص نیست دلیل طرح چنین مواردی چیست. این درحالی‌است که پیش‌ازاین «احمد انارکی»، عضو کمیسیون اقتصادی مجلس، که از طرفداران این طرح است به دنیای اقتصاد گفته بود: «دولت باید برای تشکیل وزارتخانه آیین‌نامه بنویسد و آیین‌نامه هم باید در هیئت وزیران به تصویب برسد. فعلاً روی این طرح در مجلس کار نشده است. هدف اصلی طراحان این طرح بالا بردن بهره‌وری است؛ چون اساس کار ما انرژی است و در زمینه آب و محیط‌زیست نیز ما در حال حاضر مشکلاتی داریم، اما بعید می‌دانم در شرایط کنونی تشکیل این دو وزارتخانه اتفاق بیفتد.»

جان پدر کجاستی؟

۲۷ ژوئن ۱۹۹۴، وقتی یورگن کلینزمن در دقیقه ۶۰ توپ را وارد دروازه بولیوی کرد و آلمان بازی افتتاحیه جام‌جهانی را برد، هفتم محرم بود. صدای جیغ‌وداد و خوشحالیِ ما پیچید در ناله بلندگوهای شاهزاده محمد و صدای عزادارانِ محرم.

پنج سالی می‌شد که به این محله آمده بودیم. کوچه‌های منتهی به خانه‌مان ترکیبی از چند خانواده بود که به‌نوعی با هم وصلت کرده بودند و نسبتی سببی یا نسبی با هم داشتند. در کنار آنها، خانواده‌هایی هم بودند که هیچ خویشاوندی‌ای با بقیه نداشتند، اما سال‌ها بود زیر سایه قلعه‌اردشیر و در همسایگی قلعه‌دختر، مثل یک قبیله کنار هم زندگی می‌کردند.

آن شب که کلینزمن در زمین شادی می‌کرد، خانواده‌ام برای عزاداری محرم به روستایمان رفته بودند و من که ۱۶ساله بودم، تنها در کرمان مانده بودم تا بتوانم بازی‌های جام‌جهانی را از تلویزیون ببینم. اواخرِ خرداد بود و در خنکای شب، روی حیاط خانه دوستم «عباس رسا» نشسته بودیم و بازی را تماشا می‌کردیم. حدود ۳۰ تا ۴۰ نفر از اهالی کوچه آمده بودند تا شروع جام‌جهانی را از معدود تلویزیون‌های رنگی محله ببینند. پدر عباس، رئیس یکی از شعب بانک صادرات بود و عمویش چهار سال قبل با خاله من ازدواج کرده بود. به‌این‌ترتیب، خانواده ما هم با اغلب ساکنان کوچه پرستو خویشاوند شده بود.

آن سال‌ها، شاهزاده محمد رنگ‌وبوی آشنای خودش را داشت؛ همه همدیگر را می‌شناختند. دقیقاً دو ماه پیش از آن شب، در ۲۶ فروردین ۱۳۷۳، از طرف مدرسه در طرح ریشه‌کنی فلج اطفال شرکت کرده بودم. در حاشیه دیگر قلعه‌دختر، یعنی خیابان زریسف کرمان، من و «محمد گلشن» که مثل من در دبیرستان شریعتی درس می‌خواند، وظیفه داشتیم به درِ خانه­‌ها برویم و به کودکان زیر پنج سال، قطره فلج اطفال بدهیم.

آنجا برای اولین‌بار با منازلی مواجه شدیم که چند خانواده افغان در آن زندگی می‌کردند؛ سرپناه­‌هایی شلوغ، پر از بچه‌های خردسال، با سبکِ زیستی که برایمان ناآشنا بود. آن سال‌ها، مهاجران افغان هنوز به‌شکل گسترده در محله‌های قدیمی کرمان سکونت نداشتند. حالا در اغلب خانه‌ها افغان­‌ها ساکن‌اند؛ از هر پنج‌ خانه، دست‌کم سه تا. آن درهم‌تنیدگی خانواده‌ها و همدلی سال‌های گذشته، جایش را به غریبگی معدود ایرانیان باقیمانده در کوچه پرستو داده است. منطقه، زیستش را تغییر داده؛ فرهنگی که اکنون بر آن حاکم است، برای آنها که نخواستند یا نتوانستند جابه‌جا شوند، ناآشنا و غریبه است. صمیمیت در یکی از قدیمی‌ترین محله‌های شهر فلج شده است. پیش‌ازاین شاهزاده محمد مثل یک بدن بود که سلول‌هایش در یک ارتباط ارگانیک، یکدست و صمیمی با هم کار می‌کردند.

۱۳ ژوئن ۲۰۲۵، درست چند ساعت پیش از بازی افتتاحیه جام‌جهانی باشگاه‌های جهان، اسرائیل به ایران حمله کرد. نیمه‌شب، وقتی از خواب بیدار می‌شوم و پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی را نگاه می‌کنم، دیگر فوتبال برایم هیچ اهمیتی ندارد. خواب از سرم پریده است و از این کانال تلگرام به آن کانال می‌روم، خبرها را می‌خوانم و ویدئوها و تصاویر را می‌بینم. به پسرم فکر می‌کنم که همان شب با اتوبوس در مسیر تهران به ارومیه است. از حمله به تهران می‌خوانم، از انفجارها در اراک و از بمباران تبریز. ناتوان‌تر از آن‌ام که تماس بگیرم یا پیام بدهم و حالش را بپرسم. با خودم می‌گویم شاید بی‌خبر از جنگ باشد و حداقل چند ساعتِ باقیمانده تا صبح را، با آرامش سپری کند. ساعتِ ۷ صبح پیام می‌دهم: «جان بابا، کجایی؟» می‌نویسد: «تبریز». تمامِ تنم فرومی‌ریزد. همین چند دقیقه پیش، از بمباران تبریز خبر خوانده بودم.

سال ۱۳۸۴ که به دنیا آمد، دو سال از زلزله بم می‌گذشت. در بم و تهران و کرمان، برای مستندسازی پروژه «بازپیوندِ خانواده» و تألیف کتابی با «یونیسف» و سازمان بهزیستی همکاری می‌کردم. غیر از نوشتن و تحقیق‌کردن، همه‌چیز برایم غریب بود. من در آن پروژه از نو متولد شدم. فهمیدم کودک یعنی چه، چه حقوقی دارد و جداشدن او از والدین، چقدر ویرانگرتر از یک بلای طبیعی یا غیرطبیعی است. بازپیوندِ خانواده در شرایط بحران، رگِ حیاتِ بازماندگانِ در تنگنا است.

پس از بیست سال همچنان «حسین»، کودکی که در چند هفته نخست زلزله، کسی برای تحویل‌گرفتنش نبود و از همان ابتدا با بحران هویتی و عاطفی روبه‌رو شده بود، پیش چشمم است. همچنان صدای پدر و مادر «زهرا» که چادربه‌چادر و کانکس‌به‌کانکس، دنبال نشانی از او گشته بودند، در گوشم است.

پسرم چهار روز پس از شروع جنگ، خودش را از میانه بمباران تبریز و تهران، به کرمان و محله‌مان رساند؛ به شانه‌های وسیع قلعه‌اردشیر و همسایگی نجیب قلعه‌دختر. چهار روزی که به اندازه چهار سال طول کشید و برای من پررنگ‌ترین روزهای نبرد دوازده‌روزه بود. دوریِ والدین و فرزندان در وضعیت‌­های اضطراری، آسیب‌زا و آسیب‌زننده است.

جنگ تمام شده و براساس گزارش‌­ها، اخراجِ اتباعِ افغان شدت گرفته است. شاید این تصمیم در نگاه برخی، با دلایل امنیتی توجیه‌پذیر باشد، اما نباید از اصول انسانی و حقوق کودکان چشم‌پوشی کرد. واقعیت این است که حضور مهاجران غیرمجاز مسئله‌‌ای تازه نیست. این دگرگونی‌ها در طیِ سال‌های گذشته، کم‌کم زیر پوست شهرهای مختلف خزیده است. می‌شد پیش‌تر برای مدیریت آن، سیاستگذاری دقیق‌تری داشت. تجربه بازپیوند خانواده در بم به من آموخت که در هر بحران طبیعی یا انسانی، اولویت باید حفظِ پیوندِ خانواده باشد. هیچ کودکی نباید قربانی شتاب‌زدگی، بی‌نظمی یا نگاهِ امنیتی صرف شود. کودکان در هر فاجعه طبیعی یا غیرطبیعی و در هر تصمیمی، باید در اولویتِ حمایت قرار گیرند. بدون ملاحظات اخلاقی و انسانی، هزینه‌های این آشفتگی نه‌تنها یقه خانواده­‌های افغان، بلکه گریبانِ آینده جامعه ما را هم خواهد گرفت. کودکانِ رهاشده امروز، بذرِ خشم، ناامیدی و بزهکاری فردا هستند.

یک ماه از شروع جنگ گذشته و محله پر از صدای طبل و نوحه است. هیئت‌ها در رفت‌وآمدند و صدای عزاداری از بلندگوهای شاهزاده محمد تا عمق کوچه پرستو می‌پیچد. بعضی خانه‌ها خالی شده‌اند و چراغ‌هایشان خاموش است. مادرم می‌گوید بیشتر افغان‌ها رفته‌اند. آنها که در خانه «شیخ» هستند، مجوز دارند. می‌گوید بعد از مرگ شیخ، فرزندانش خانه را به افغان‌ها سپردند و حالا چند سالی‌ست آنجا زندگی می‌کنند. از وضعیت خانه‌های «جمیله» و «طاهره» اما سر درنمی‌آورد. جمیله به پنجاه‌سالگی نرسیده بود که از دنیا رفت؛ شوهر و پسرش هم محله را ترک کردند. طاهره هم که سال‌هاست رفته بالاشهر. شاهزاده محمد، حالا غریبه‌ای است در هیبتی تازه؛ آشنا و بیگانه، با چهره‌ای که دیگر شبیه هیچ‌وقت نیست.

پسرم کنارم نشسته و دارد فوتبال تماشا می‌کند. در استادیوم «مت‌لایف» نیوجرسی، ترامپ خودش را برای برگزاری مراسم قهرمانی آماده می‌کند. علیرضا فغانی که مهاجرتش به استرالیا، او را به داوری در فینال رسانده، سوتِ پایانِ بازی را می‌زند. چلسی، پاری‌سن‌ژرمن را شکست داده و شده است قهرمان جام باشگاه‌های جهان. اما ذهن من هنوز میان تبریز، کرمان و شب‌های بمبارانِ اواخر خرداد در رفت‌وآمد است.

کامی که شیرین نماند

«قند کهریزک بسیار ممتاز بوده و به‌همین‌جهت به قند روسی شکست وارد آمد.»

سیدمحمدعلی جمالزاده

 

یک‌صد‌وسی‌ سال از بر زمین زده‌شدن کلنگ ساخت کارخانه قند کهریزک می‌گذرد. وقتی در آن زمان یعنی پنجم خرداد ۱۲۷۴ (اول ذی‌الحجه ۱۳۱۲)، میرزاعلی‌خان امین‌الدوله (پدربزرگ علی امینی) -که یک‌سال بعدش و چندماه پیش از ترور ناصرالدین‌شاه، تبعیدگونه پیشکار آذربایجان شد-، ۷۲هزار مترمربع از اراضی خود در کهریزک (با نام قدیمی‌تر چمن زمین) را به نخستین کارخانه قند ایران اختصاص داد تا با مشارکت بلژیکی‌ها ساخته شود و ایرانی‌جماعت را از قند روسی خلاصی دهد، هیچ گمان نمی‌کرد مردم آن منطقه، زمین‌های جو و گندم خود را به زیر کشت چغندر ببرند و روزانه ۸۰ تا ۱۰۰ تُن مورد نیاز کارخانه را تأمین کنند. از‌این‌میان و به‌مرور زمان، هزار و ۳۸۰ مترمربع به فضای صنعتی و انبارها و بقیه به منازل مسکونی کارگران اختصاص یافت.

برای نیل به این مهم، پس از تصویب طرح «کمیته مطالعات صنعتی پاریس» در سال ۱۸۹۱ میلادی (۱۲۷۰ خورشیدی)، بارون دارپ، سفیر وقت بلژیک در ایران پیش افتاد و با وجود رکود پس از الغای امتیاز رژی، توانست سه‌ میلیون و ۵۰۰ هزار فرانک سرمایه اولیه را برای تولید سالانه سه‌ هزار تُن قند تأمین کند و البته دم علما را هم دید تا بلوای تراموای تهران به ری و تحریم تنباکو پیش نیاید. 

محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه در «روزنامه خاطرات» خود در روز سه‌شنبه، هشتم شعبان ۱۳۰۹ (هجدهم اسفند ۱۲۷۰) نوشته است: «رسم هر روز درب‌خانه رفته، مراجعت نمودم. عصر «بارون نرمان» با دو نفر فرنگی آمدند. یکی موسوم به «پلت» بود. مأمورند از برای اینکه چغندر بکارند و از شیره چغندر کارخانه قندسازی در ایران راه بیندازند.» 

سه مستشار بلژیکی به‌نام‌های «پلت»، «کرچل» و «بلوین»، کهریزک را انتخاب کردند و آنان پس از مطالعات محلی، کهریزک را برگزیدند.

قرار بود کار احداث شش‌ماهه تمام شود، اما یک‌سال به درازا کشید. برخی یادآور شده‌اند که مدتی پس از ترور سلطان صاحبقران، هم‌زمان با آغاز برداشت محصول چغندر قند از مزارع روستاهای اطراف و اکناف، تولید کله‌قند آغاز شد. قندی که با ساخارین ۱۵ درصدی، هم مرغوب‌تر و هم ارزان‌تر از قند روسی بود؛ زیرا به‌قول اعتمادالسلطنه در «المآثر و الآثار»؛ «با زیاد شدن چای، قند نیز جایی برای خود باز کرد.»

درنتیجه به‌خاطر حق گمرک پایین، قند روسی در خانه هر ایرانیِ عصر قاجار یافت می‌شد تا جایی که برپایه شرکت زیگلر و شرکا (واردکننده روسی اجناس به ایران)، مصرف قند مردم پایتخت چیزی در حدود ۴۸۵ هزار کیلوگرم در سال بود و روس‌ها چنان کسب پرونقی داشتند که یکی از تاجرانشان گفته بود: «تجارت قند ما با ایران برای ما بسیار نافع و از تجارت‌های عمده مملکت ما محسوب می‌شود.»

حالا همین رقابت‌پذیری قند ایرانی برایشان سخت گران آمده بود و باورشان نمی‌آمد. ارزانی قند کهریزک که هر من تبریز (سه‌ کیلوگرم) آن به ۴۵ شاهی رسید و این حتی از قیمت عمل‌آوری‌اش هم ارزان‌تر بود، خشم روس‌ها را برانگیخت و به روایت سیدمحمدعلی جمالزاده در «گنج شایگان: اوضاع اقتصادی ایران»؛ «در این سیاست آن‌چنان پستی به خرج دادند که قند ایران با وجود مساعی و کوشش مرحوم امین‌الدوله نتوانست دوامی پیدا کند و دولت مستعجل گردید.» 

هرچند مخبرالسلطنه هدایت در علت شکست کارخانه قند کهریزک نظر دیگری داشت؛ «در کهریزک چغندر آنقدرها نبود و چون دهات اطراف کارخانه دور بود، حمل چغندر زیاد کرایه برمی‌داشت و با وجود گمرک صدی‌پنج، قند به قیمت تمام نمی‌شد و کارخانه خوابید.»

به‌هرروی، کارخانه قند امین‌الدوله با ماشین‌آلات کارخانه انگلیسی ویلکاک را پنج‌ سال بعد به ورشکستگی کشاندند و نشاندند.

در سال ۱۳۰۵ گروهی از زرتشتیان آن را به‌صورت آهن‌پاره از وارثان امین‌الدوله خریدند و برای راه‌اندازی دوباره‌اش کوشیدند. سه‌سال بعد کسری ماشین‌آلات از کمپانی آلمانی وولف خریداری و نصب شد و در سال ۱۳۱۰ دوباره راه‌ افتاد. 

دراین‌میان، دولت مهدی‌قلی هدایت نیز دست‌به‌کار شد و ‌«قانون راجع‌به سهام و مخارج کارخانه قندسازی کهریزک» را در ۲۵ تیر ۱۳۱۲ به تصویب مجلس نهم شورای ملی به ریاست حسین دادگر رساند تا توسط «وزارت مالیه» که اداره‌اش با سیدحسن تقی‌زاده بود، اصل و فرع سهام آن، «از ملکیت بانک ملی ایران به مالکیت دولت انتقال یافته و همچنین کلیه قروض شرکت سهامی کارخانه را به‌علاوه چهار میلیون و پانصد هزار ریال سرمایه متحرک جهت دایر نگاه‌داشتن کارخانه مذکور را از محل ذخیره مملکتی پرداخت نماید.» 

پس از این بود که شرکت قند مرودشت در سال ۱۳۱۴ تحت پوشش شرکت سهامی کارخانجات ایران نیز آغازبه‌کار کرد -که امسال ۹۰سالگی آن هم هست و هنوز در قالب بخش خصوصی فعالیت می‌کند.

باری چرخ کارخانه قند کهریزک دوباره به کار افتاد، اما این‌بار نیز دیری نپایید و سه‌دهه بعد، در سال ۱۳۴۳، به‌سبب فرسودگی تجهیزات و زیرساخت‌ها، نخستین کارخانه قند خاورمیانه، برای همیشه تعطیل شد؛ هرچند اکنون دیگر کهریزک روستا نبود و به‌خاطر زندگی کارگران این کارخانه به منطقه‌ای نیمه‌صنعتی بدل شده بود.

بنای کهن آن که دارای هشت‌ سلسله بزرگ و ساختمان‌های اداری سرایداری و باسکول است و مصالح به‌کاررفته در آن همه آجری است و سقف سوله‌ها با خرپاهای چوبی و فلزی پوشش داده شده و سایر بناها سقف مسطح چوبی و توفال خوبی دارند، پس از انقلاب، جزو مایملک بنیاد مستضعفان قرار گرفت و اگرچه در یازدهم دی ۱۳۸۰ و با شماره ۴۶۳۵ به ثبت ملی رسید، اما در اواخر خرداد ۱۳۹۸، با پیگیری مالک آن ‌و با حکم دیوان عدالت اداری از ثبت هم درآمد. پس‌ازآن کوشش‌هایی برای مرمت و باززنده‌سازی آن شد و در‌همین‌راستا، حتی نمایشگاه عکس «بربادرفته» اثر پویان‌ آریان‌پور از آن، در بهار ۱۴۰۱ در محل کارخانه نیز برگزار شد، اما بعد باز هم در سکوت فرو رفت تا امروز.

ماندن در تله سوخت فسیلی

مجلس زیر بار محدودیت‌های دولت نمی‌رود. با وجود ممنوعیت‌های مشخصی که دولت برای جلوگیری از ایجاد سازمان‌ها و وزارتخانه‌های جدید و ادغام‌های این دستگاه‌ها وضع کرده، اما مجلس شورای اسلامی یک‌بار دیگر طرح «ادغام وزارت نیرو در دو سازمان حفاظت محیط‌زیست و ایجاد وزارت آب و محیط‌زیست و ادغام بخش برق این وزارتخانه با وزارت نفت» را پیگیری می‌کند. طرحی که فروردین امسال آن را اعلام وصول کرده و البته پیشتر و در سال ۱۳۹۷ همین طرح در مجلس رد شد.

«محمد میقانی»، کارشناس برق، می‌گوید: «نکته اول اینکه من فکر می‌کنم نمایندگان مجلس، یا لااقل گروهی از نمایندگان که این طرح را مطرح کرده‌اند، درحقیقت پیگیر انگیزه‌های سیاسی هستند. موضوع دوم اینکه سال‌هاست کارشناسان و متخصصان حوزه برق و انرژی عنوان می‌کنند که هم شرکت نفت و هم شرکت توانیر باید خصوصی شود. بخش خصوصی باید مدیریت این دو بخش را برعهده بگیرد. بنابراین، من بعید می‌دانم طرح تغییر وزارتخانه مورد وثوق کارشناسان باشد.»


مسیر وارونه

میقانی ادامه می‌دهد: «نمایندگان محترم مجلس اگر به‌دنبال تغییر و تحولی در دولت هستند، باید با هدف کوچک‌سازی و چابک‌سازی دولت باشد، نه بزرگتر کردن آن.»

«حسین افضلی» کارشناس صنعت برق و از موافقان ادغام بخش برق وزارت نیرو با وزارت نفت است: «احتمالاً درصورت این ادغام، وزارت نفت هم تبدیل به وزارت انرژی می‌شود. مطمئناً این وزارتخانه معاونت برق خواهد داشت و من فکر می‌کنم همین معاونت برای مدیریت صنعت برق کشور کفایت می‌کند و همه شرکت‌های زیرمجموعه وزارت نیرو زیرمجموعه این وزارتخانه قرار می‌گیرند.»

اما مخالفان این ادغام هشدارهای جدی دیگری نیز دارند. «محمدهاشم چوندر» می‌گوید: «از یک‌سو به وضعیت ناترازی برق و از سوی دیگر به شیوه‌های تأمین برق در کشور نگاه کنید. ایران هنوز بیشترین سهم از تولید برق را به سوخت فسیلی اختصاص داده است. دولت دارد تلاش می‌کند به‌سمت استفاده از انرژی‌های پاک برود. اما وزارت نفت، به‌شکل مشخص، همان‌طورکه از عنوانش پیداست، فاقد درک در مورد انرژی‌های پاک است. بنابراین، بیم‌ آن می‌رود که ما همچنان در تله سوخت فسیلی گیر کنیم.»‌

او ادامه می‌دهد: «توسعه برق پاک یا برق تجدیدپذیر هم باید با تکیه بر توان بخش خصوصی یا مردم باشد. بنابراین، دولتی‌سازی بیش‌ازحد آن -حتی اگر فرض کنیم از عهده وزارت نفت هم بربیاید- اقدام صحیحی نیست. من فکر می‌کنم ادغام وزارت نفت و بخش برق وزارت نیرو، یک عقبگرد به گذشته است. در حال حاضر که این دو وزارتخانه یکی نیستند، وزارت نفت چندان در مورد نیازهای بخش برق کشور، حتی در همان بخش تأمین سوخت فسیلی، تمکین نمی‌کند چه برسد به اینکه دیگر نیاز به پاسخگو بودن به بخش دیگری نداشته باشد.»


آبشان در یک جوی نیست

چوندر به دعوای زمستان گذشته میان دو وزارتخانه نفت و نیرو در اوج خاموشی‌های زمستانه اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد: «اینکه دو وزارتخانه مستقل یکی مسئول تأمین سوخت نیروگاه و یکی مسئول تولید برق بود، باعث شد مسئولان چندان نتوانند غیرشفاف باشند. درحقیقت، همه آمارهای اشتباه وزارت نفت را وزارت نیرو، و همه آمار و داده‌های اشتباه وزارت نیرو را نفت برملا می‌کرد. دو وزارتخانه‌ای که اتفاقاً هیچ‌کدام تمایلی به شفافیت ندارند. حالا تصور کنید که ما همه این بخش‌ها را بیاوریم داخل وزارتخانه‌ای مانند نفت که همه فعالیت‌هایش در تاریک‌خانه خودش در جریان است.»

«مریم نظری» کارشناس برق تجدیدپذیر است. او نیز با این ادغام مخالف است و این برنامه مجلس را بیشتر اقدامی سیاسی می‌داند تا یک هدف واقعی: «من بعید می‌دانم مجلس حقیقتاً به‌دنبال این ادغام باشد. اما احتمالاً در حال دنبال‌ کردن اهداف سیاسی است. فعلاً، بعد از جنگ دوازده‌روزه، کمترین میزان خبرها از مجلس بیرون می‌آید، اما فرض کنیم این ادغام انجام شود، آن‌هم با وجود اینکه دولت آیین‌نامه ممنوعیت تأسیس سازمان یا وزارتخانه جدید را در هیئت وزیران تصویب کرده است. خود این عمل نشان می‌دهد انگیزه‌های سیاسی در جریان است. مجلس می‌خواهد علیه مصوبه دولت عملی انجام دهد.»

او ادامه می‌دهد: «اگر بخش برق وزارت نیرو، با وزارت نفت ادغام و وزارت انرژی ایجاد شود، آلودگی هوای ناشی از سوخت مازوت در نیروگاه‌های ایران دیگر قابل‌کنترل نیست. همین الان و با وجود فشار بسیار بالا از سوی وزارت نیرو و سازمان حفاظت محیط‌زیست، وزارت نفت زیر بار تصفیه مازوت پرسولفور به کم‌سولفور، نمی‌رود. حال تصور کنید خود وزارت نفت اختیاردار تام باشد. وزارت نفت اکنون این بهانه را مطرح می‌کند که بهتر است نیروگاه‌ها خودشان مازوت را تصفیه کنند. درحالی‌که دو ‌دوتا چهارتای اقتصادی می‌گوید این اقدام باید در خود پالایشگاه انجام شود، نه نیروگاه. اما وزارت نفت حتی از نظر قاطبه کارشناسی در بدنه دولت هم تبعیت نمی‌کند.»


خداحافظ تجدیدپذیرها

نظری می‌گوید: «از سوی دیگر، موضوع توسعه تجدیدپذیرها هم هست. آیا وزارت نفت، یا درصورت ادغام وزارت انرژی، به‌سمت توسعه تجدیدپذیرها خواهد رفت؟ هرگز. چون در خودش یک تضاد منافع به‌وجود می‌آید. بنابراین، ما همچنان باید در منجلاب سوخت‌های فسیلی بمانیم.»

نمایندگان مجلس تاکنون هیچ اظهارنظری در مورد این طرح نکرده‌اند، نه در کمیسیون آب، منابع‌طبیعی، کشاورزی و محیط‌زیست و نه در کمیسیون انرژی. بعد از جنگ دوازده‌روزه، دسترسی خبرنگاران به نمایندگان مجلس به حداقل ممکن رسیده است. در طرح ارائه‌شده نیز توجیه چندانی برای این ادغام قید نشده است. تعداد حداقلی نمایندگان نیز حامی آن هستند. باید منتظر ماند و دید چه زمانی این طرح در کمیسیون‌های تخصصی بررسی می‌شود و نتیجه این بررسی‌ها چه خواهد بود.

قانون‌شکنی ۲۰ساله در حریم ساسانیان

گسترش فعالیت کارخانه سنگ‌شکن در حریم درجه یک چهارتاقی جره در کازرون هفته گذشته پای کارشناسان میراث‌فرهنگی را به این منطقه کشاند؛ کارخانه‌ای که حدود دو دهه است که به‌رغم مخالفت میراث‌فرهنگی و پیگیری‌های قضائی، در حریم این اثر تاریخی شروع به فعالیت کرده است. چهارتاقی جره بخشی از محور ساسانی استان فارس است که در فهرست جهانی یونسکو به ثبت رسیده. با اینکه از آغاز فعالیت این مجموعه، کارشناسان در مورد تخریب آثار کاوش‌نشده در این محدوده هشدار دادند، اما مثل همیشه سمبه توسعه نامتوازن گویی پرزورتر است که توانسته بیست سال چشم بر تمام هشدارها و مخالفت‌ها و حتی ممانعت‌های قضائی ببندد و سنگ‌های این محدوده باستانی را تبدیل به شن و ماسه کند.  

دپوی مصالح و گسترش فعالیت این کارخانه هفته گذشته باعث شد هیئت سه‌نفره کارشناسان میراث‌فرهنگی استان فارس برای بررسی وضعیت عرصه و حریم اثر به این منطقه بروند. «محمدجواد جوکاری»، رئیس اداره میراث‌فرهنگی کازرون، در گفت‌وگو با «پیام ما» درباره گزارشی که دیروز در رسانه‌ها از وضعیت این اثر منتشر شده بود، می‌گوید: «مجوز فعالیت این کارخانه سنگ‌شکن نزدیک به دو دهه پیش صادر شده، این مجموعه براساس پروانه فعالیت، مجوز برداشت از کف رودخانه‌ کنار تپه آتشکده چهارتاقی را دارد، نه برداشت از کوهپایه. اخیراً انباشت شن و ماسه برداشت‌شده از کف رودخانه، حریم منظری اثر را تخریب کرده بود. در طول این سال‌ها طی چند مرحله با کارشناسان حرایم آثار تاریخی استان موضوع را پیگیری کردیم و پرونده قضائی هم تشکیل دادیم، مراحل قانونی آن در حال انجام است. در مورد موضوع اخیر هنوز گزارش رسمی و نظر کارشناسی اعلام نشده، اما براساس اظهارات شفاهی قرار شده مصالحی که در حریم اثر انباشت شده، چون در حریم منظری اثر قرار دارد، برداشته شود.» طبق توضیحاتی که «سیدمصطفی موسوی»، باستان‌شناس و مدرس دانشگاه، به خبرگزاری ایلنا داده است: «بخشی از مستحدثات و محل دپوی مصالح درست در محدوده‌ای است که یکی از دروازه‌های ورودی این شهر (شهر ساسانی جره) و تعدادی استودان‌های تاریخی وجود دارد.» با اینکه موسوی در گفت‌وگوی خود اعلام کرد فعالیت این مجموعه در عرصه این اثر ثبت جهانی است، جوکاری می‌گوید که این کارخانه در حریم درجه یک این اثر احداث شده و براساس پروانه فعالیتی که دارد، حق هیچ‌گونه برداشتی از کوه کنار چهارتاقی را ندارد. 

جوکاری تأکید می‌کند تا زمانی که برداشت‌ها از بستر رودخانه انجام شود، مشکلی برای اثر پیش نمی‌آید. این درحالی‌است که ساخت این کارخانه در حریم درجه یک اثر و حتی پیش از ثبت آن در فهرست میراث جهانی هم موجب نگرانی کارشناسان در مورد آثاری شده بود که احتمال دارد در محدوده حریم و عرصه چهارتاقی وجود داشته باشند. ازآنجاکه هیچ کاوشی در این محدوده انجام نشده است، نه می‌توان قطعیتی در مورد وجود آثار داشت و نه در مورد نبود آثار در این محدوده. درنتیجه فعالیت این کارخانه با استناد به قوانین و ضوابط عرصه و حریم غیرقانونی است. البته موسوی در گفت‌وگوی خود درباره قانونی بودن ساخت این مجموعه گفته است: «تذکراتی که به بهره‌بردار داده شد، نه‌تنها مانع فعالیت و برداشت غیرقانونی شن و ماسه نشد که بهره‌بردار بدون داشتن مجوز برای ساخت‌وساز، اقدام به احداث کارخانه و مستحدثات درست روی عرصه شهر تاریخی کرده است.» 

اما جوکاری با بیان اینکه تمام ضوابط میراثی در عرصه و حریم چهارتاقی رعایت شده است. او درباره اینکه چرا فعالیت این کارخانه متوقف نمی‌شود؟ می‌گوید: «توقف پروژه جزو اختیارات ما نیست و ما نمی‌توانیم آن را انجام دهیم. این موضوع مربوط به حوزه قضائی و وزارت صمت است که متولی این موضوع است. تا زمانی که برداشت‌ها از کف رودخانه باشد، ما نمی‌توانیم اقدامی انجام دهیم. اگر برداشت از کوهپایه صورت گیرد، طبق قوانین میراث‌فرهنگی، می‌توانیم حکم توقف پروژه را بگیریم. در مورد اخیر هم مسئله دپوی مصالح مطرح است که کارشناسان ما با نظر تخصصی که داشتند، خواستار انتقال مصالح شدند.»  اما تبعات فعالیت این کارخانه در نزدیکی چهارتاقی ساسانی کازرون دامنه گسترده‌تری دارد، موسوی معتقد است: «محدوده برداشت باعث ازبین‌رفتن پوشش گیاهی کف رودخانه شده است. بنابراین، در فصول بارندگی و سیلاب‌های فصلی سرعت آب تشدید می‌شود و با برخورد به بدنه تپه‌ای که چهارتاقی و دیگر آثار باستانی روی آن بنا شده، حجم تخریب چندبرابر می‌شود. نزدیک به دو دهه است که کارشناسان و فعالان میراث‌فرهنگی به‌طور مداوم در حال رصد این تخریب هستند و در این زمینه بارها با بهره‌بردار صحبت کرده‌اند. اما تا این لحظه هیچ‌گونه همکاری‌ای از سوی بهره‌بردار برای توقف یا محدود کردن فعالیت‌ها و برداشت شن و ماسه مشاهده نشده است.» اما نه برداشت از حریم درجه یک این اثر جهانی ساسانی تنها تخلفی است که این کارخانه انجام می‌دهد و نه تخریب منظر این اثر تنها آسیبی است که چهارتاقی جره را تهدید می‌کند. به‌گفته جوکاری، حجم حفاری‌های غیرمجاز هم در این محدوده مثل بسیاری از محوطه‌های باستانی و تاریخی در سال‌های اخیر افزایش پیدا کرده است. آنچه جای خالی آن در مورد این پرونده و موارد مشابه بسیار دیگر مشاهده می‌شود، ضعف قانونی برای حفاظت از میراث‌فرهنگی در مقابل پروژه‌های عمرانی و صنعتی و نبود ضمانت اجرای قوانین موجود در این زمینه است. 

آتش در خیمه شام

تحولات اجتماعی-سیاسی یک «ظاهر» دارند و یک «باطن». ظاهر همان چیزی است که دیده می‌شود و همان برداشتی است که همگان به‌صورت کم‌وبیش یکسان از یک پدیده دارند، اما باطن را باید در یک متن تاریخی نگریست. تحولات سوریه هم از این قاعده مستثنا نیست.

 «ظاهر» آنچه در سوریه می‌گذرد، این است که با سرنگونی اسد، شورشیان سابق القاعده‌ای یا همان «هیئت تحریر الشام» به رهبری ابومحمد الجولانی (احمد الشرع فعلی) زمام امور سوریه را (البته با پشتیبانی تمام‌عیار ترکیه) به‌دست گرفتند. خلأ پدیدآمده پس از اسد در کنار سرخوردگی‌های تلنبارشده به‌دلیل دهه‌ها سرکوب و تحقیر و فقدان نهادینِ زیرساخت‌های اجتماعی-مدنی باعث شد گروه‌های اقلیت همچون دروزها، علوی‌ها و کردها، اقتدار دولت تحریر الشام را به رسمیت نشناسند و همچنان خواستار خودمختاری قومی (اگر نگوییم استقلال) باشند. پس از برخوردی که دولت جولانی با علوی‌ها (حدود اسفندماه ۱۴۰۳) داشت و ظرف سه روز یک‌هزار و ۶۰۰ نفر از آنها را کشت، سایر گروه‌های قومی به رویکرد دولت تحریرالشام ظنین شدند. افزون‌براین، دولت دمشق بر این باور بود که برخورد با دروزها و علوی‌ها پیش‌زمینه‌ برخورد نهایی با «نیروهای دموکراتیک سوریه» خواهد بود. اما گمان نمی‌کردند که با سدّ اسرائیل مواجه شوند.

اما باطن ماجرا چیست؟ بگذارید این صورت‌بندی «باطن» را در چند بندِ به‌هم‌پیوسته شرح دهم:

یکم) کریدور داود و نبود آرامش در سوریه: «کریدور داوود» یک گفتمان استراتژیک در تل‌آویو به‌منظور ترسیم مرزهای منطقه است. هدف این کریدور اتصال شمال سوریه تحت کنترل کردها به اسرائیل، از طریق یک مسیر زمینی پیوسته، است. این مسیر زمینی از ارتفاعات جولان اشغالی سوریه تا جنوب سوریه و تا رودخانه فرات امتداد دارد. این مسیر فرضی از استان‌های درعا، سویدا، التنف، دیرالزور و منطقه مرزی عراق و سوریه (البوکمال) عبور خواهد کرد و یک کانال زمینی استراتژیک را با عبور از کردستان عراق به حیفا برای دولت اشغالگر به‌دست می‌دهد. در این نگاه، شکل‌گیری یک دولت قدرتمند در سوریه به ضرر اسرائیل است. بنابراین، ضروری است جنوب سوریه تحت کنترل (اگر نگوییم اشغال) اسرائیل باشد. کارشناسان عرب از جمله دکتر «طلال اتریسی»، محقق امور منطقه‌ای، بر این باورند که تحولات سوریه واقع‌گرایی ژئوپلیتیکی جدیدی را به جاه‌طلبی‌های تاریخی اسرائیل بخشیده است. بسیاری این کریدور را تلاشی استراتژیک برای گسترش هژمونی اسرائیل می‌دانند.

دوم) با این توصیف بیایید کمی به عقب بازگردیم؛ به سال ۱۹۱۸ و پایان جنگ جهانی اول. ریشه‌ تحولات منطقه‌ای که خاورمیانه می‌خوانندش و سوریه هم جزئی کلیدی از آن است، به همان سال بازمی‌گردد. با پایان جنگ جهانی اول (۱۹۱۸) و تجزیه‌ عثمانی، سرنوشت یکی از مناطقی که از دل این امپراتوری بیرون آمد، مشخص شد: خاورمیانه. تجزیه‌ «مرد بیمار اروپا» البته بدون پیش‌زمینه نبود. اولین تیر را انگلیس با جدایی مصر به قلب عثمانی شلیک کرد (سال ۱۸۸۲ و اشغال مصر به‌دست بریتانیا آن‌هم درحالی‌که این سرزمین جزو عثمانی بود). دومین تیر هم در سال ۱۹۱۶ پرتاب شد، زمانی که «چارلز فرانسوا ژرژ پیکو» (وزیر امور خارجه‌ فرانسه) و «سر مارک سایکس» (وزیر امور خارجه‌ بریتانیا) برای تقسیم امپراتوری عثمانی توافق‌نامه‌ «سایکس-پیکو» را امضا کردند. این توافق‌نامه جغرافیای جدید خاورمیانه را شکل داد. این توافق‌نامه در سال ۱۹۱۸ پس از شکست امپراتوری عثمانی، به‌عنوان چارچوب اصلی توافق بین این دو قدرت استعماری برای مدیریت سرزمین‌های عثمانی در خاورمیانه ملاک عمل قرار گرفت. به‌دنبال این توافق‌نامه، سرزمین‌های عربی از سیر طبیعی خود خارج شدند و از دل مرز‌کشی‌های استعماری صورت نوینی یافتند. برخی این توافق‌نامه را سرمنشأ تمام بحران‌ها در خاورمیانه می‌دانند. این تقسیم نقطه‌ شروع بحران در منطقه‌ای وسیع بود. اگر از متصرفات اروپایی عثمانی و مشکلات آن بگذریم، می‌توان گفت خاورمیانه‌ عربی با مرز‌کشی‌های مصنوعی وارد عصر بحران شد؛ بحرانی که به‌ شکل‌های مختلف تا امروز ادامه دارد. در تمام این دوران، آنچه در سوریه مشاهده «نمی‌شود» یک «لویاتان» یا یک «دولت» مقتدر اما پاسخگوست که در زیر به‌تفصیل آن را شرح خواهم داد.

سوم) تحولات سوریه را البته از نظر‌گاه‌های دیگری هم می‌توان تحلیل کرد. از جنبه‌ «هویتی» می‌توان اشاره کرد که سوریه‌ پساعثمانی کانون برخی تحولات چشمگیر در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود. در سوریه بود که جدال‌های فکری میان طیف‌های مختلف روشنفکران سوری مطرح شد و بحث «هویت» و «ملیت» عرب در این کشور نضج گرفت. شاید پربیراه نباشد، اگر سوری‌ها را پیشگام و پرچم‌دار احیای هویت عربی بنامیم (در کتاب «تنهاترین فیلسوف: جایگاه ایدئولوژیک و سیاسی زکی ارسوزی، پدر معنوی بعث عربی» به ترجمه‌ این‌جانب، به‌تفصیل در مورد آن سخن گفته‌ شده است).

از سوی دیگر، از منظر «ریموند هینه بوش»، مشکل خاورمیانه برخاسته از ساختار ژئوپلیتیک این منطقه است. برخلاف مناطقی که حول یک مرکز قدرتمند (برای مثال، آسیای شرقی با مرکزیت چین) سازمان‌دهی و تشکیل یافته‌اند، منطقه‌ خاورمیانه حول یک مرکز چندپاره متشکل از دولت‌های سرزمینی ضعیف و بعضاً پیشامدرن تشکیل شده است که همچنان در جست‌وجوی هویت تقلا می‌کنند. «هینه بوش» بر این باور است که نظم خاورمیانه‌ای عمدتاً از بیرون و از سوی امپریالیسم غربی تحمیل شد. کثرت دولت‌های ضعیف و ناامن، ترسیم دلبخواهانه‌ مرزها، ضعیف‌ شدن وفاداری به دولت و…، باعث شکل‌گیری هویت‌های فروملی شد.

چهارم) اما در اینجا می‌خواهم روایت دیگری از تحولات سوریه را با استناد به کتاب «جاده‌ باریک آزادی» (با ترجمه‌ این‌جانب و همکارانی دیگر) به‌دست دهم که در بند دوم اشاره‌ای به آن داشتم. حقیقت این است که مسئله‌ «دولت» در سوریه محل سؤال است. «عجم‌اوغلو» و «رابینسون»، در کتاب «جاده‌ باریک آزادی»، به تأسی از «توماس هابز» به چهار نوع «دولت» یا «لویاتان» اشاره می‌کنند: لویاتان غایب، لویاتان در غل‌وزنجیر، لویاتان مستبد و لویاتان کاغذی.

در لویاتان غایب، چیزی به‌نام «دولت» وجود ندارد. ابتدایی‌ترین خدمات هم ارائه نمی‌شود. در این لویاتان، فقط گروه‌های نظامی، چریکی و جنگ‌سالاران بر مناطق مختلف کشور حکمرانی می‌کنند و هیچ‌کس از یک‌لحظه‌ دیگرِ خود خبر ندارد. در غیاب لویاتان «امنیت» هیچ جایی ندارد. لویاتان غایب، موجب ایجاد جامعه‌ بی‌هویت و درهم‌ریخته می‌شود. در این جامعه نه دولت قوی وجود دارد و نه جامعه‌ قوی؛ تمام آنچه هست یک جامعه‌ فروپاشیده و متشکل از گروه‌های قدرت‌طلبی است که در هر بخشی از کشور علم قدرت برافراشته‌اند.

در لویاتان کاغذی، رنگ و لعابی از دولت وجود دارد، اما اقتدار آن به‌سختی از پایتخت یا برخی مناطق خاص فراتر می‌رود. وجه تمایز لویاتان کاغذی با لویاتان غایب این است که در لویاتان کاغذی، حداقل نشانه‌هایی از «دولت» در پایتخت یا برخی مناطق خاص دیگر به چشم می‌خورد. وجه اشتراکشان هم این است که در هر دو، گروه‌های شبه‌نظامی یا گروه‌های فروملی و گریزازمرکز بر کل یا بخش‌های زیادی از کشور حاکم‌اند.

در لویاتانِ در غل‌وزنجیر، هم جامعه و هم دولت قوی است و هم‌پای هم به‌پیش می‌روند (مانند دموکراسی‌های غربی)، امکان پیشی‌گرفتن یکی بر دیگری وجود ندارد و همواره ابزارهایی برای کنترل یکدیگر دارند.

در لویاتان مستبد، دولت قوی است، اما جامعه ضعیف است. در این جامعه اقتصاد و امنیت داده می‌شود، اما درعوض سیاست و مشارکت مدنی از مردم گرفته می‌شود؛ مثل چین. در این الگو، دولت همه‌کاره است و تمام یا بیشتر روزنه‌های تنفس اجتماعی مسدود می‌شود.

حال بازگردیم به مسئله‌ دولت. دلیل بحران‌های سوریه چیست؟ در سوریه‌ پس از بهار عربی در سال ۲۰۱۱ و سرکوب‌های پس‌ازآن که تا سقوط بشار اسد به طول انجامید، دولت در قالب «لویاتان کاغذی» می‌گنجید. همه از دولت بریده بودند. تنها وجهِ «سرکوب» بود که باعث شده بود مردم در ظاهر به دولت وفادار بمانند. اقتدار دولت اسد از پایتخت و احتمالاً شهرهای اطراف فراتر نمی‌رفت. اگر نبود یاری «متحدان»، در همان روزهای آغازین بهار عربی، نظام اسد هم به تاریخ می‌پیوست؛ پس از سقوط بشار اسد، فرایند تضعیف دولت به حد نهایی رسید. ازآنجاکه جامعه فاقد «قدرت» بود و اساساً «جامعه»ای وجود نداشت که بخواهد عرض‌اندام کند، عرصه به گروه‌ها یا هویت‌های فروملی (همچون «دروزها» و «کردها») کاسته شد. علوی‌ها که روزگاری دست برتر داشتند، زیر ضرب دولت تحریرالشام رفتند و عملاً از گردونه‌ رقابت حذف شدند. همکاری بازیگران فروملی (کردها و دروزها) با بازیگران فراملی (اسرائیل و آمریکا؛ سایکس-پیکو در شکل امروزی) تیر خلاصی است بر وحدت سوریه مگر اینکه یک اجماع منطقه‌ای در راستای جلوگیری از تبدیل این کشور به «مناطق نفوذ» (اگر نگوییم تجزیه) شکل گیرد. نتیجه‌ این ضعف و آسیب‌پذیری یا فقدان یک «لویاتان» همانا گرفتار شدن در دور باطل خشونت و درگیری است.

وقتی جامعه درد تو را نمی‌بیند

سوگ، واکنشی طبیعی به ازدست‌دادن است؛ پدیده‌ای جهانی که همه، دیر یا زود، آن را تجربه می‌کنند. «الیزابت کوبلر-راس»، روانپزشک مشهور، مراحل کلاسیک سوگ را چنین توصیف می‌کند: انکار (نمی‌توانم باور کنم رفته)، خشم (چرا من؟ این عادلانه نیست)، چانه‌زنی (اگر فلان کار را می‌کردم، شاید زنده می‌ماند)، افسردگی (تهِ این غم تهی هستم) و سرانجام پذیرش (می‌دانم که او رفته و من باید ادامه دهم). این فرایند، مسیری است که به هضم فقدان و کنارآمدن با واقعیت جدید کمک می‌کند.

سوگ، واکنشی طبیعی و اجتناب‌ناپذیر به فقدان است؛ پدیده‌ای جهانی که همچون سایه‌ای همراه زندگی همگان خواهد بود. این فرایند عمیقاً انسانی، راهی است برای بازسازی دنیایی که با ازدست‌دادن عزیزی یا چیزی ارزشمند، برای همیشه دگرگون شده است. الیزابت کوبلر-راس، روانپزشک پیشگام در مطالعه مرگ و سوگواری، این سفر دردناک را در پنج مرحله ترسیم کرده است:

ابتدا انکار مانند پرده‌ای ضخیم می‌آید تا ما را از هجوم ناگهانی واقعیت محافظت کند. «این نمی‌تواند واقعی باشد» جمله‌ای آشنا برای همه سوگواران است. سپس خشم شعله می‌کشد، خشم به خدا، به دنیا، به پزشکان، حتی به آن ازدست‌رفته: «چرا من؟ این چه عدالتی است؟». پس از آن چانه‌زنی آغاز می‌شود؛ تلاش ناخودآگاه برای بازگرداندن زمان: «اگر زودتر به دکتر مراجعه می‌کردیم…» یا «اگر آن روز مسیر دیگری رفته بودیم…». وقتی این تلاش‌ها بی‌ثمر می‌مانند، افسردگی سنگین‌ترین مرحله این سفر است. آن جای تهی، که هر سوگوارای آن را در استخوان‌هایش حس می‌کند. سرانجام، اگر این مسیر به سلامت طی شود، پذیرش می‌آید. نه به‌معنای فراموشی یا پایان درد، بلکه به‌عنوان توانایی زندگی‌کردن با این فقدان و ادامه دادن راه.

این مراحل خطی نیستند، گاهی بازگشت به عقب رخ می‌دهد یا گاهی درجا زدن در یک مرحله. اما درک این فرایند به فهم اینکه آنچه تجربه می‌شود طبیعی است، حتی اگر بسیار دردناک باشد، کمک می‌کند. سوگ قیمت عشق ورزیدن است و هر یک از انسان‌ها به‌شیوه‌ای منحصربه‌فرد، آن را می‌گذرانند.

سوگ همیشه آشکار نیست. گاهی در پشت لبخندهای روزمره پنهان می‌شود، در عادت‌های به‌ظاهر بی‌اهمیت لانه می‌کند و در سکوتِ نگفته‌ها می‌سوزاند. این است سوگ پنهان؛ سوگی که نه مراسمی دارد، نه تسلیتی و نه حتی اجازه بروز می‌یابد. گاهی سوگ در انزوای سکوت گرفتار می‌شود، نه به‌خاطر کم‌اهمیتیِ درد، بلکه چون جامعه زبانِ درک آن را ندارد. مثل زنی که پس از سقط جنین، به‌جای آغوش گرم، با جمله‌هایی مثل «باز خدا بچه بهت میده، هنوز جوانی»، تنها گذاشته می‌شود. انگار کسی نمی‌فهمد که او نه برای چیزی، بلکه برای «رؤیایی» سوگوار است، که هرگز به دنیا نیامد.

یا آن معلم بازنشسته‌ای که پس از سی سال تدریس، ناگهان خود را پشت میز آشپزخانه می‌بیند، با لیوانِ چای سردی که کسی برای تعویضش عجله ندارد، دانش‌آموزانش دیگر به دیدنش نمی‌آیند و تخته‌سیاه کلاس جای خود را به صفحه تلویزیون داده است، اگر از احساسش پرسیده شود، می‌گوید: «چیزی نیست، استراحت می‌کنم.» اما شب‌ها بی‌خوابی به سراغش می‌آید و صبح‌ها دلیلی برای بیدارشدن نمی‌یابد. جامعه به او می‌گوید: «از فراغتت لذت ببر»، غافل از اینکه او نه یک شغل، که هویت خود را از دست داده است.

و آن کودک هشت‌ساله‌ای که سگ وفادارش مرده است. برای او، این حیوان بهترین دوست، محرم اسرار و همبازی روزهای تنهایی بوده. اما وقتی گریه می‌کند، می‌شنود که: «چیزی نیست، یه سگ دیگه می‌گیریم!» کسی نمی‌فهمد که او اولین درس عشق بی‌قیدوشرط را از این موجود چهارپا یاد گرفته بود.

این سوگ‌های بی‌صدا، وقتی در سکوت می‌مانند، راهی به درون پیدا می‌کنند:

گاهی به‌شکل دردهای مبهم جسمی خود را نشان می‌دهد. دردی در قفسه سینه که پزشکان علتی برایش نمی‌یابند یا سردردهایی که مسکن‌ها تسکینش نمی‌دهد. بدن فریاد می‌زند آنچه را که زبان از گفتنش عاجز است.

گاه به‌صورت خشم‌های ناگهانی بروز می‌کند. عصبانیت از چیزهای پیش‌پاافتاده، خشم‌هایی که ریشه در اندوهی دارند که هرگز بیان نشده است.

یا به‌شکل «بی‌حسی» درمی‌آیند. فرد صبح از خواب بیدار می‌شود و نمی‌داند چرا باید روز را شروع کند. رنگ‌ها کمرنگ شده‌اند و غذاها بی‌مزه. زندگی جریان دارد، اما او فقط یک تماشاچی‌ در حاشیه است.

اینها زخم‌هایی هستند که التیام نیافته‌اند، نه به‌خاطر شدت درد، بلکه به‌خاطر نبود فضایی امن برای بیانشان. سوگی که شنیده نشود، تبدیل به سایه‌ای می‌شود که هرگز از کنارمان نمی‌رود. شاید درمان با یک جمله ساده «می‌دانم که این برای تو مهم بوده.» شروع شود و همین یک جمله کافی باشد تا دریچه‌ای به‌سوی التیام باز شود.

برای روشن‌تر شدن موضوع از یک داستان واقعی شروع می‌کنیم. بهزاد ۳۲ سال سن درد در یک سانحه رانندگی ماشینش را از داشت. بعد از این حادثه احساس غم زیاد می‌کرد و اصلاً تونایی سر کار رفتن نداشت. با دیگران هم که صحبت می‌کرد، اینها را می‌شنید: «خدا رو شکر که سالمی»، «غصه پول رو نخور»، «ماشین هم می‌تونی دوباره بخری». اما غم بهزاد ماشینش بود. ماشینی که عاشقش بود. صدای موتورش، گویاتر از هر آدمی، با او صحبت می‌کرد. عاشق این بود که بنشیند و ماشینش را تماشا کند. از صدای موتورش دیوانه می‌شد. پس از یک ماه بهزاد متوجه شد حال روانی‌اش خیلی به‌هم ریخته است، پس به درمانگرش مراجعه کرد. از شرایطش برای درمانگرش گفت، اما حتی باز هم نتوانست به درمانگرش، که سال‌ها به او مراجعه می‌کرد و مگوترین و پنهان‌ترین لایه‌های وجودش را بیان می‌کرد، چیزی بگوید. اما درمانگر خبره، که از سال‌ها همراهی، زبانِ ناگفته‌های بهزاد را می‌شناخت، به ماجرا پی برد و درمان سوگ شروع شد: «می‌دونم که علاقه‌ خاصی به ماشین‌ها داری و این شرایط برای تو خیلی سخته».

این جمله ساده، دریچه‌ای به غمِ بهزاد باز کرد. او بالاخره توانست درباره همراهِ فولادیِ زندگی‌اش صحبت کند؛ درباره شب‌هایی که ماشین تنها مونس تنهایی‌هایش بود، درباره اولین سفر عاشقانه‌اش با آن و رازهایی که فقط بین آن دو بود.

درمانِ سوگِ پنهانِ بهزاد آغاز شد. نه با انکار، نه با شتاب، بلکه با به رسمیت شناختن دردی که حتی جرئت بیانش را نداشت.

بازگشت به وطن نادیده، خداحافظی با مدرسه

نامش پیش ما محفوظ می‌ماند. ۱۵ سال دارد و سه سال گذشته را برای سوادآموزی به مرکز ما آمده و در مجموع شاید کمتر از انگشتان یک دست غیبت داشته است. حتی روزهایی که مادرش به او می‌گفته برای ساخت گل‌چینی همراهی‌شان کند، می‌گفته «معلم‌ها به‌خاطر ما می‌آن، باید برم سر کلاس». امروز که در راه بازگشت به افغانستان است، کلاس ششم را تمام کرده. پنجمین نفری است که از جمع کوچک کلاس‌ششمی‌ها به وطن بازمی‌گردد و گروه صمیمانه و کوچکشان هر بار با این خداحافظی‌ها کوچک‌تر هم می‌شود.

همیشه بسیار ساکت و آرام بود، تا جایی که گاهی نگرانش می‌شدیم که چه چیزی در دل نگه‌داشته و پشت این مهروموم لب‌ها چه فریادهایی نهفته است. اما روزی، هنر -که از درونش می‌جوشید و از سرانگشتانش به سوزن راه می‌یافت و روی پارچه نقش می‌انداخت- زبان بیان او شد. هر بار از ظرافت کارهایش، آن‌طورکه سوزن را در دست می‌گرفت و غرق کار می‌شد، حیرت‌زده می‌شدیم.

روزهای باهم‌بودنمان به‌ناگاه به پایان رسید و همین جمعه بود که برایم پیامی فرستاد: «خانم من امروز یا فردا می‌رم یه شهر دیگه و بعد یکشنبه می‌ریم افغانستان. می‌تونید بیاید پارک نزدیک مرکز؟ همون‌جا با هم خداحافظی کنیم و وسایل دوخت‌ودوزم رو بهتون تحویل بدم؟ با بقیه فک نکنم بتونم خداحافظی کنم.»

قرارمان را گذاشتیم ساعت ۳ بعدازظهر. با دو معلم دیگرش هم قرار گذاشتم که اگر می‌توانند، خودشان را برسانند تا بتوانند با هم خداحافظی کنند. قرار را خانه‌ خودمان گذاشتم، ولی به او چیزی نگفتم. می‌دانستم خجالتی‌تر از آن است که قبول کند. قبل از اینکه برسد، هر دو همکارم رسیده بودند. رفتم دنبالش آن‌طرف خیابان و گفتم: «هوا گرم است، بیا چند دقیقه خانه‌ ما آنجا بنشینیم، حرف بزنیم.»

با دیدن معلم‌هایش، به آغوششان پرید و اشک‌هایش جاری شد. نشستیم، حرف زدیم، اشک ریخت، اشک ریختیم. از تأسفمان گفتیم، از امیدهایمان، از اینکه نباید اجازه دهیم دوستی‌هایمان در راه دور از دست بروند. از این گفتیم که حالا شماها که برمی‌گردید، برای دختران و زنان دیگر هم پناه می‌شوید. می‌توانید سواد یادشان دهید، دور هم جمع شوید، با هم فکر کنید، کتاب بخوانید و با هم صحبت کنید. اشک ریخت، اشک ریختیم.

از تجربه زندگی‌اش در ایران پرسیدیم. با آن کم‌گویی همیشگی‌اش، به زیبایی گفت: هم خوبی داشت و هم بدی. اما فرقش این است که قبلاً انگار خواب بودم و حالا که دارم برمی‌گردم، انگار که از خواب بیدار شده‌ام. با چشمان اشک‌آلود و میان بغض خندیدیم و گفتیم: «اگر حاصل این‌جا بودن، با همه سختی‌ها و دردهایش، همین «بیداری» بوده، مبارک است.»

از کیسه وسایلش که آورده بود تحویل بدهد، بگویم؛ یک سوزن نخ‌کرده، یک شال سرخابی‌رنگ که رویش سوزن‌دوزی کرده بود، اضافه تارهای نخی که به خانه برده بود، چند تکه فوم کوچک برای چاپ روی پارچه و یک کتاب ملانصرالدین رنگ‌و‌رو رفته، چاپ ۲۷ سال پیش، که از کتابخانه به امانت گرفته بود و از من خواست تا به کتابدار تحویلش دهم.

این تنها یکی از صدها قصه جدایی و خداحافظی‌های تلخ با کودکان و نوجوانانی است که با امید فرصتی برای رشد و شکوفایی، در ایران مشغول به تحصیل بوده‌اند و حالا در سایه ناامنی و طردشدگی، ناچار به بازگشت به وطن خویش‌اند.


روایت دوم؛ نامه‌هایی برای خداحافظی

دو خواهر بودند؛ یکی کلاس ششم و دیگری کلاس پنجم. از همان‌هایی که زندگی از چشم‌هایشان می‌بارید.

مثلاً یک‌بار که در اردیبهشت باران شدیدی باریده بود، یکی‌شان آمد و گفت: «خانم، دیروز وقتی بارون گرفت، از بالای پشت‌بوم رفتم زیر بارون، موهامو باز کردم و حسابی آواز خوندم و رقصیدم!» و من از این شیفتگی کودکانه‌اش غرق ذوق شدم و قربان‌صدقه‌اش رفتم. زنگ صدای آن یکی‌شان را وقتی گفت: «خانم، خیلی هیجان‌زده‌ام که امروز قراره با هم کوکوسبزی درست کنیم»، هرگز یادم نمی‌رود. از اولین گروه‌هایی بودند که تصمیم گرفتند به افغانستان برگردند.

روز قبل از رفتنشان، خواهر بزرگتر برایم پیام گذاشت: «خانم، ما فردا داریم می‌ریم. صبح ساعت ۹ اینجا باشید، قراره بچه‌ها هم بیان، با هم خداحافظی کنیم.» گفتم: «حتماً عزیزم، سعی‌‌ام را می‌کنم سری به شما بزنم.» گفت: «خانم، «سعی می‌کنم» نداریم. باید فردا ساعت ۹ اینجا باشید و پیشمون بمونید!»

صبح که رفتم، چندنفری که برای خداحافظی آمده بودند، در سکوت کامل دور یک میز نشسته بودند و چشم‌هایشان از شدت ناراحتی دودو می‌زد. خواهر کوچکتر برای خداحافظی نیامده بود. سراغش را گرفتم. خواهرش گفت: «از دیشب انقدر گریه کرده که چشم‌هاش پُف کرده. آخرشم بهونه آورد که لباس‌هام توی چمدونه و نمی‌تونم بیام خداحافظی.» نمی‌دانستند چه بگویند. من هم نمی‌دانستم! به فکرم رسید بینشان برگه پخش کنم و به رسم یادگار، هر کس روی آن برگه برای دیگری چند خط بنویسد. برگه‌ها را بین هم چرخاندیم تا درنهایت، هر کس یک نامه داشته باشد که همه در نوشتنش مشارکت کرده‌اند.

بخشی از نامه‌ها را اینجا می‌آورم:

– دوست با وفا و ریزه‌میزه‌ام، من تو را قدر بزرگی آسمان و دریا دوست دارم. از اینکه قراره بری خیلی ناراحتم و کلمات در مقابل احساسات و ناراحتی که من الان دارم، کم میاره. امیدوارم هر کجای جهان که هستی، سلامت و تندرست باشی. برای موقع‌هایی که ناراحتت کردم، ازت معذرت می‌خوام. تو بهترین دوست و رفیق من هستی و من تا ابد به یادتم. وقتی به روزهایی که باهم داشتیم فکر می‌کنم، دلم می‌گیره. چون نمی‌تونیم دوباره مثل قدیما با هم باشیم و بچه‌بازی دربیاریم.

– می‌دونی تو بهترین دوست فسقلی و بامزه‌ای برای من و خواهی ماند؟ امیدوارم هیچ‌وقت منو فراموش نکنی. من هر کجای دنیا باشم، بازم تو رو فراموش نمی‌کنم.

– فسقلی کوچولوموچولوی خودم، قراره از هم جدا بشیم، اما تا همیشه با همیم. از کجا معلوم یا من میام پیش شما، یا شما برمی‌گردین پیش من. دنیا از اون چیزی که ما فکر می‌کنیم کوچیک‌تره.

– دوست عزیزم، من واقعاً ناراحتم که قراره بری، ولی می‌دونم که دوباره به‌هم برمی‌گردیم. چون ما به‌جز دوست، فامیل هم هستیم و می‌تونیم با زنگ‌زدن و پرس‌وجو همدیگه رو پیدا کنیم. به‌هرحال یادت نره که یه گوشه این دنیا کسی هست که تو بهترین دوستشی و هیچوقت تو رو فراموش نخواهد کرد. امیدوارم موفق و سربلند باشی.

– دوست بامرامم، شریک غم‌های دورانم، تو بهترین دوست و رفیقی هستی که در تمام عمرم داشتم. تو همیشه در کنارم بودی. تو بهتر از هر کس مرا درک می‌کردی. درست است قراره از هم جدا بشیم، ولی من تا ابد به یادتم رفیق خودم.

نامه‌هایمان را که به‌هم دادیم، یکی از بچه‌ها گفت: «خانم! خوب شد نوشتیم! داشتم دق می‌کردم از بی‌حرفی!»

۴ هزار همت تو غبارا گم شد

نشست‌ ویژه تخصصی به مناسبت روز جهانی مقابله با طوفان‌های گردوغبار با عنوان نشست «تاب‌آوری و اقدامات مؤثر در برابر طوفان‌های گردوغبار» از سوی «پژوهشکده سوانح طبیعی» و «کرسی یونسکو» به‌صورت حضوری و برخط برگزار شد.

«علی درویشی بلورانی»، استاد دانشکده جغرافیا دانشگاه تهران، در این نشست با تأکید بر نقش بنیادین نقشه‌برداری و پایش در مطالعات گردوغبار، به تبیین منشأهای اصلی این پدیده در منطقه(خاورمیانه و شمال آفریقا) MENA پرداخت. به‌گفته او، ۶۰ درصد از کانون‌ها تحت‌تأثیر خشکسالی اقلیمی، ۳۰ درصد ناشی از کشاورزی ناپایدار و ۱۰ درصد مرتبط با خشکسالی هیدرولوژیکی‌اند. او مدیریت مؤثر گردوغبار را نیازمند رویکردی کل‌نگر و همکاری میان‌نهادی دانست و در پایان، با اشاره به تجارب ملی و بین‌المللی در چهار حوزه سلامت، اجتماعی، اقتصادی و زیست‌محیطی، بر نوآوری‌های به‌کاررفته در برنامه کاهش خطر کلانشهر تهران تأکید کرد؛ برنامه‌ای که به کارفرمایی سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران، توسط پژوهشکده سوانح طبیعی در حال نهایی‌سازی تدوین است و می‌تواند به‌عنوان الگویی برای ارزیابی ریسک و مدیریت طوفان‌های گردوغبار در سایر مناطق کشور مورد استفاده قرار گیرد.


سیاست‌های بی‌ثمر

بلورانی گفت: «نزدیک به بیست سال است که در اسناد بالادستی و برنامه‌های کلان کشور، موضوع مقابله با گرد‌وغبار مطرح شده است. به‌رغم تلاش‌هایی که در این مدت دستگاه‌های مسئول به‌ویژه سازمان حفاظت محیط‌زیست، وزارت جهادکشاورزی، وزارت نیرو و دستگاه‌هایی که ذی‌نفعان اصلی این مخاطره بودند، داشتند، ما در وضعیت فعلی ایستاده‌ایم؛ یعنی در وضعیتی که تهران و بسیاری از استان‌های کشور با این مخاطره روبه‌رو هستند.»

او مشکلات ریزگردها را نه‌فقط در حوزه سلامت بلکه در بخش‌های انرژی و اقتصادی نیز عنوان کرد: «مثال بسیار بارز آن توسعه شبکه‌ نیروگاه‌های خورشیدی است که کشور بر آن تأکید دارد، اما با توجه به موضوع گرد‌وغبار با چالش روبه‌روست. حتی در موضوعات خدماتی مانند انجام پروازها تا کسب‌وکار مردم نیز طوفان‌ها و پدیده گرد‌وغبار مؤثر است.»

بلورانی ادامه داد: «ما با گرد‌وغبارهای بیابانی طبیعی، که بخشی از اکوسیستم کره زمین هستند کاری نداریم، اما در نیم‌کره‌ شمالی یک کمربند جهانی گرد‌وغبار داریم که از غرب ایالات متحده شروع می‌شود و تا پکن ادامه پیدا می‌کند. این کمربند شمالی گردوغبار کل شمال آفریقا و خاورمیانه را هم در بر می‌گیرد. در نیم‌کره جنوبی هم داریم؛ یک کمربند هم مختص آسیا داریم که از سواحل مدیترانه تا شمال‌شرق چین شروع می‌شود.»

او در بخش دیگری از صحبت‌هایش تأکید کرد: «در منطقه خشکی مانند ایران، به‌ویژه در دامنه جنوبی البرز از تهران گرفته تا مناطقی مانند اراک، کانون‌های گردوغبار ما با انواع خشکسالی‌ها رابطه دارد. مطالعه‌ای که ما در مورد پهنه‌های آبی این منطقه و کشورها انجام دادیم، دقیقاً نشان می‌دهد افزایش پدیده گرد‌وغبار با کاهش منابع آبی آنها رابطه مستقیم دارد. چند ماه قبل هم طرحی را برای منطقه منا اجرا کردیم. دو سرنخ بسیار مهم از تغییراقلیم به‌دست آوردیم. از سال ۱۹۶۰ تا سال ۲۰۲۰، حدود ۶۰ سال، ما با کاهش حدوداً ۱۸ درصدی بارندگی مواجه بودیم. هم‌زمان در این بازه زمانی ما هشت درصد افزایش دما داشتیم. تحلیل داده‌ها نشان می‌دهد بارش‌هایی که برای رشد ریشه گیاه لازم است، در حال کم‌شدن و خشکی‌ها در حال افزایش است. همچنین، ما دوره‌های طولانی با دمای بالا داریم که اکوسیستم را تغییر داده است. تعداد این دوره‌های دمایی نیز در حال افزایش است. در کل منطقه منا، آب‌های زیرزمینی هم از سال ۲۰۰۰ افت بسیار شدیدی پیدا کرده است.»


افزایش سطح زیرکشت

کشاورزی یکی دیگر از مواردی است که بلورانی در افزایش کانون‌های زیرگردی مؤثر می‌داند: «منطقه منا در ۶۰ سال اخیر حدود ۳۴ درصد سطح زیرکشت را افزایش داده است. درحالی‌که ما در همین منطقه مقدار قابل‌توجهی منابع آبی را از دست داده‌ایم. این به‌دلیل سیاست‌های افزایش جمعیت نیز است. برخی کشورهای این منطقه در ۶۰ سال ۳۰۰ درصد افزایش جمعیت داشته‌اند.»

«عباس مفیدی»، دانشیار گروه جغرافیای طبیعی دانشگاه فردوسی مشهد، در سخنرانی خود با عنوان «شبیه‌سازی و پیش‌بینی طوفان‌های گردوغباری در خاورمیانه با استفاده از مدل‌های جوی»، به تبیین مراحل کلیدی مدل‌سازی این پدیده پرداخت. او با اشاره به فرایندهایی چون جمع‌آوری داده‌های ورودی، شناسایی مناطق مستعد، شبیه‌سازی انتشار، انتقال، حذف و غلظت ذرات گردوغبار و نیز ارزیابی صحت خروجی‌ها، بر ضرورت رویکرد علمی و مرحله‌بندی‌شده در تحلیل این مخاطره تأکید کرد. مفیدی همچنین استفاده از مدل‌های ریزمقیاس‌نمایی را برای افزایش دقت پیش‌بینی‌ها در مقیاس‌های محلی حیاتی دانست و تلفیق داده‌های مشاهداتی، سنجش‌ازدور و مدل‌سازی عددی را لازمه توسعه سامانه‌های هشدار و تصمیم‌گیری مؤثر عنوان کرد.

«محمدرضا نظری»، استادیار پژوهشکده علوم‌محیطی دانشگاه شهیدبهشتی، در سخنرانی خود با عنوان «برآورد خسارت‌های ناشی از گردوغبار بر منابع‌زیستی و اقتصادی»، به بررسی اثرات اقتصادی مستقیم و غیرمستقیم طوفان‌های گردوغبار بر بخش‌های مختلف اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی پرداخت. او با ارائه نمونه‌هایی ملموس، بر ضرورت تحلیل هزینه‌های پنهان و بلندمدت این پدیده، از جمله کاهش بهره‌وری منابع‌طبیعی، آسیب به زیرساخت‌ها و اختلال در فعالیت‌های اقتصادی تأکید کرد. نظری ضمن انتقاد از تمرکز صرف بر مواجهه و مقابله، مرحله پیشگیری را تنها راهکار مؤثر در کاهش پایدار خسارت‌های اقتصادی گردوغبار دانست و بر لزوم ورود این رویکرد و انجام محاسبات تکمیلی نسبت سود به هزینه به سیاستگذاری‌های کلان و برنامه‌ریزی ملی تأکید کرد.


اقتصاد مجروح

نظری گفت: «کل خسارت اقتصادی سالانه بخش زراعت از پدیده گردوغبار در سال ۱۴۰۴ معادل هشت‌ هزار ۹۱۱ میلیارد تومان خواهد بود. متوسط خسارت به‌ازای هر هکتار کشت، چهار میلیون تومان برآورد شده است. هیچ راهکار گلخانه‌ای هم وجود ندارد. یعنی فقط بخشی که در فضای گلخانه‌ای کشت می‌شود، از این پدیده مصون می‌ماند. همچنین، کل خسارت اقتصادی سالانه بخش باغبانی در کشور در سال ۱۴۰۴ از این پدیده معادل هشت‌ هزار و ۵۲۶ میلیارد تومان برآورد شده است. در بخش مرغداری این عدد سه هزار و ۳۱۶ میلیارد تومان است. این خسارت به‌ویژه در شهرهایی مانند زابل بسیار محسوس است. در بخش دامپروری این عدد دو هزار و ۵۸۳ میلیارد تومان و در بخش زنبورداری ۹۸۰ میلیارد تومان برآورد شده است.»

او ادامه می‌دهد: «کل خسارت اقتصادی سالانه بخش خانوار نیز از پدیده ریزگرد در ایران ۱۹ هزار و ۱۲۴ میلیارد تومان است که برای هر خانوار ۵.۶ میلیون تومان محاسبه شده است. کل خسارت اقتصادی یک دوره ۱۰ساله در کشور به ارزش پول امروز، چهار هزار و ۸۳ همت  تومان است. این عدد بسیار بزرگی است.»

«مصطفی محقق»، هماهنگ‌کننده ارشد مرکز اپدیم، در سخنرانی خود با عنوان «مروری جهانی و منطقه‌ای بر مقابله با طوفان‌های شن و گردوغبار»، به تشریح ابعاد مختلف اقدامات بین‌المللی و منطقه‌ای در مدیریت این پدیده پرداخت. او با معرفی «طرح اقدام منطقه‌ای آسیا و اقیانوسیه ۲۰۲۲» به‌عنوان چهارچوبی که جمهوری اسلامی ایران نیز به آن متعهد است، سه محور اصلی این برنامه شامل تعمیق درک علمی از پدیده، توسعه سامانه‌های نظارت و هشدار زودهنگام مبتنی‌بر اثر و مدیریت هماهنگ ریسک، سازگاری و کاهش اثرات را تبیین کرد. محقق این طرح را نمونه‌ای از هم‌راستایی منطقه‌ای با رویکردهای چندبخشی دانست و تأکید کرد اجرای اثربخش آن مستلزم تعهد سیاسی، تقویت همکاری‌های فنی و تبادل داده میان کشورهاست.

«هومن غلامپور ارباستان»، عضو دفتر مطالعات زیربنایی مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی، در تکمیل مطالب ارائه‌شده با اشاره به بند «ج» ماده ۲۲ قانون برنامه هفتم توسعه، تأکید کرد سازمان حفاظت محیط‌زیست مکلف به طرح‌ریزی تهیه برنامه‌های میان‌مدت و کوتاه‌مدت مرتبط با کنترل و کاهش اثرات مخاطره گردوغبار شده است.

فرود اضطراری گردشگری در باند بحران

درحالی‌که بسیاری از فعالان و شاغلان بخش گردشگری ایران روزهای سختی را پشت سر می‌گذارند و از بیکاری و رکود در شغلشان می‌گویند، روز پنجشنبه «بهروز ندایی»، معاون توسعه مدیریت و منابع وزارت گردشگری، اعلام کرده است: «در حال پیگیری و رایزنی هستیم تا با فعال شدن دوباره تورهای گردشگری خارجی امکان ورود مسافران کشورهای مختلف به ایران فراهم آید که قطعاً در ماه‌های آینده این کار به انجام می‌رسد.» در شرایطی که هنوز خسارات ناشی از جنگ در بخش گردشگری برآورد نشده و مشخص نیست چقدر خسارت به ذی‌نفعان این بخش وارد شده و مخاطبان این خدمات در جامعه همچنان پیگیر خسارات خود، به‌ویژه در حوزه حمل‌ونقل و پروازهای لغوشده هستند، مشخص نیست این رایزنی‌ها با کدام گردشگران برای ورود به کشور انجام شده است؟ هرچند در پی این اظهارات و همچنین ادعای رسانه‌ها درباره «صعود گردشگری ایران به فهرست بیست مقصد برتر گردشگری» فعالان بخش خصوصی سعی کردند متولیان این حوزه را با واقعیات موجود آشنا کنند، اما به‌نظر می‌رسد مدیران ارشد گردشگری ترجیح می‌دهند تصویر خیالی خود را از وضعیت موجود گردشگری داشته باشند. 


شرایط مساعد نیست، گردشگر نمی‌آید

«ابراهیم پورفرج»، پیشکسوت گردشگری و رئیس سابق جامعه تورگردانان ایران، در گفت‌وگو با «پیام ما» درباره وضعیت موجود گردشگری می‌گوید: «طبیعی است و نیاز به توضیح بیشتر ندارد؛ وقتی شرایط یک کشور به‌دلایل مختلف آسیب‌پذیر می‌شود و رفت‌وآمد و پروازها با مشکل مواجه باشد، مسافر از سفر به آن مقصد منصرف می‌شود. حتی اگر امروز خبری از حمله نباشد و امنیت برقرار باشد، باز هم گردشگر نگران است که درصورت سفر، آیا پس از ۱۰ روز یا دو هفته می‌تواند به کشورش برگردد؟ آیا پروازها برقرار خواهد بود یا نه؟ در وضعیت بحرانی فعلی، همه گردشگران و شرکت‌های گردشگری و توراپراتورها بااحتیاط عمل می‌کنند و ترجیح می‌دهند برنامه سفرشان به ایران را به زمان دیگری موکول کنند. آنها به قصد تفریح، گردش و آرامش سفر می‌کنند، نمی‌خواهند این آرامش را با استرس پرواز برگشت خراب کنند. گردشگران همیشه برای انتخاب مقصد سفر ملاحظاتی دارند و این مختص کشور ما نیست، در تمام دنیا همین‌طور است.» 


گردشگران به‌جای ایران به مصر می‌روند

پورفرج با بیان اینکه در شرایط موجود به تورهای ورودی امید زیادی نداریم، می‌گوید: «ممکن است گردشگران مذهبی از عراق و کشورهای مسلمان همسایه به ایران بیایند، اما گردشگر فرهنگی و کسانی که برای بازدید از آثار تاریخی و فرهنگی ایران می‌آیند و در اقتصاد گردشگری نقش دارند، در حال حاضر به‌دلیل شرایط نامساعد تمایلی به سفر به ایران ندارند.» او البته تأکید دارد: «ما به‌طور کلی ناامید نیستیم، چون ایران کشوری با تاریخ و تمدن بسیار غنی است و مردم دنیا به آن علاقه‌مندند. آنها مشتاق دیدن ایران‌اند. من در ۴۰ سال فعالیت در این حوزه دیده‌ام که بیشتر گروه‌های خارجی هنگام بازگشت، وقتی می‌پرسیم چه چیزی برایشان جذاب‌تر بود، پاسخ می‌دهند: «رفتار مهربان مردم ایران و احترامی که به ما گذاشتند.» این یک امتیاز بزرگ برای گردشگری ایران است. اما باید بپذیریم که در حال حاضر شرایط برای ورود این طیف از گردشگران مناسب نیست. فقط گردشگران زیارتی داریم. سایر گردشگران تمایلی برای آمدن ندارند.» او درباره اینکه چشم‌انداز بخش گردشگری را با توجه به تجربیاتی که در چهار دهه گذشته داشته، چطور ترسیم می‌کند؟ می‌گوید: «باید زمان بگذرد، شرایط آرام شود و از فضای جنگ فاصله بگیریم. امیدواریم نگرانی‌ها درباره درگیری‌های منطقه‌ای رفع شود تا رفت‌وآمدهای گردشگری از سر گرفته شود. اگر شرایط امنیتی ایران بهبود پیدا کند، گردشگران حتماً برای دیدن این کشور خواهند آمد.» او در مورد وضعیت رزرو در فصل پاییز که فصل ورود گردشگران به ایران است، می‌گوید: «ما هیچ رزروی برای پاییز نداریم. باید منتظر پاییز باشیم که ببینیم آیا شرایط مهیا می‌شود که برای بهار رزرو داشته باشیم یا خیر. در بهار امسال فقط دو سه گروه داشتیم که آنها هم کنسل کردند. برای پاییز هم هنوز گروه‌ها علاقه‌ای نشان نداده‌اند. شرکت‌هایی که گردشگر به ایران می‌آورند هم نگران‌اند. با چند شرکت صحبت کردیم؛ ابراز نگرانی می‌کنند. یکی از شرکت‌ها می‌گفت در برنامه‌هایش مصر را جایگزین ایران کرده است. مصر هم کشور تاریخی با آثار ارزشمند است. گردشگرانی که به بازدید از ایران علاقه‌مندند، گردشگران فرهنگی هستند که به تاریخ و تمدن جهان علاقه دارند. آنها معمولاً کشورهای تاریخی دیگر مثل مصر و چین و ایتالیا را جایگزین ایران می‌کنند.»


شرکت‌های گردشگری از ما تضمین امنیت می‌خواهند

پورفرج از مذاکره با یکی از شرکت‌های ارائه‌دهنده خدمات گردشگری می‌گوید: «یکی از شرکت‌ها از ما ضمانت کتبی می‌خواست. گفت شما یک ضمانت‌نامه کتبی رسمی بدهید، وزارت گردشگری‌تان هم آن را تأیید کند که امنیت ما در ایران برقرار است و اتفاقی برای ما نمی‌افتد. ما نه‌فقط در شرایط موجود که قبلاً هم این کار را نمی‌کردیم. چون معتقدیم گردشگر باید به امنیت مقصد اعتماد داشته باشد، نه اینکه ما با یک برگه اعتمادش را جلب کنیم.» او تأکید دارد که بسیاری از تور اپراتورهای خارجی ایران را به‌کلی از برنامه‌هایشان کنار نگذاشته‌اند، اما فعلاً وضعیت برایشان مطلوب نیست، هرچند به این موضوع هم اشاره دارد که برخی کشورهای اروپایی تا اطلاع ثانوی قرار نیست توری به مقصد ایران هماهنگ کنند. او به‌نقل از این شرکت‌ها می‌گوید: «آنها می‌گویند نمی‌توانیم تورها را معلق نگه داریم تا وضعیت ایران مساعد شود، باید جایگزین پیدا کنیم. تورهای ایران کنسل شده و این مقصد وضعیت مطلوبی ندارد، ولی مصر، چین و ایتالیا که کنسل نشده‌اند.» او معتقد است: «آنها نمی‌توانند منتظر بمانند تا کشور ما آرام شود؛ این طبیعی است. با همه شرکت‌هایی که صحبت کرده‌ایم، همه امیدوارند که بهار آینده اوضاع بهتر شود و بتوانند ایران را در برنامه‌شان قرار دهند. البته این هم بستگی به اوضاع دارد. اگر دوباره صحبت از جنگ و درگیری شود، رزروی انجام نخواهد شد. هرچند اروپایی‌ها علاقه‌مند به ایران‌اند؛ با وجود رکود چند سال اخیر، آنها ارتباطشان را با ایران قطع نکرده‌اند، به این امید که اگر در این فصل نتوانند بیایند، در فصل بعد، اگر شرایط مساعد بود، سفر کنند. سفر به ایران همیشه در فهرست برنامه‌هایشان قرار دارد. اما شرایط ایران به‌کلی طوری است که مجبورند دست نگه دارند.»


صنایع‌دستی هم از رکود گردشگری آسیب دیده است

پورفرج به‌عنوان یکی از قدیمی‌ترین تور اپراتورهای ایران، درباره وضعیت فعالان بخش گردشگری و آسیبی که در حوادث سال‌های اخیر متحمل شده‌اند، می‌گوید: «شرکت‌هایی که در زمینه تورهای ورودی فعالیت دارند، تقریباً تعطیل شده‌اند. آسیب زیادی دیده‌ایم. تصور کنید من در شرکت خودم ۸۶ پرسنل داشتم، الان فقط دو نفر باقی مانده‌اند. آیا می‌توانم نیروی متخصصی را که در این مدت از دست داده‌ام، برگردانم؟ اصلاً آیا آنها با این اوضاع برمی‌گردند به بخش گردشگری؟ گردشگری یک بخش تخصصی است، باید نیروی انسانی فعال در آن آموزش دیده باشند تا خدمات باکیفیت ارائه کنند. کسانی که تجربه این کار را داشتند، دیگر نیستند. اگر هم بخواهیم نیروهای جدید جذب کنیم و از صفر آموزش دهیم، زمان‌بر و هزینه‌بر است.» او به درآمدزایی گردشگری اشاره و تأکید می‌کند که درآمد این بخش فقط در هتل و رستوران و حمل‌ونقل نیست: «هر چندوقت یک‌بار فروشندگان صنایع‌دستی با من تماس می‌گیرند و می‌پرسند: «گروه خارجی نمی‌آید؟» آنها هم وضعیت مناسبی ندارند و آسیب دیده‌اند. گردشگران خارجی از طریق خرید صنایع‌دستی، اشتغال و درآمد ایجاد می‌کنند، فرش و صنایع‌دستی ایران برایشان بسیار جذاب است. حالا همه این بخش‌ها به‌دلیل نیامدن گردشگر تحت‌تأثیر قرار گرفته‌اند. شاید فقط ۳۰ درصد از درآمد کل گردشگر نصیب دفاتر خدمات مسافرتی شود؛ مابقی آن به بخش‌هایی مثل صنایع‌دستی، حمل‌ونقل محلی، اقامتگاه‌ها و جوامع محلی می‌رسد.» 

واقعیت گردشگری با آن جملاتی که از زبان مدیران دولتی این بخش می‌شنویم، متفاوت است. تا زمانی که نگاهی واقع‌بینانه به این بخش در میان مدیران وجود نداشته باشد، برنامه‌ریزی درستی هم در این حوزه صورت نخواهد گرفت، با نگاه انتزاعی و دور از واقع نمی‌توان گردشگری بحران‌زده ایران را نجات داد.