بایگانی
امسال با شروع فصل تابستان و افزایش دمای هوا گویا سه ماه تابستان تبدیل به پنج ماه خواهد شد. از سوی دیگر، آلودگی هوا و میزان خیزش ریزگردها و ورود آنها به جو نسبت به سالهای قبل روندی صعودی به خود گرفته است. بهطوریکه در روزهای گذشته بیشتر شهرهای کشور بهویژه تهران، کرج، قم، اهواز و سیستانوبلوچستان، شاخص کیفیت هوا در این شهرها بهدلیل آلایندههای شاخص(ذرات معلق PM2.5) از مرز ۳۰۰ گذشت و کیفیت هوا در وضعیت بسیار خطرناک قرار گرفت. گردوغبار نوعی از ذرات معلق است که در اثر عوامل با منشأ طبیعی و انسانی در هوا منتشر میشود. اندازه اغلب ذرات معلقی که وارد سیستم تنفسی انسان میشود، کمتر از ۱۰ میکرون است. ذرات بزرگتر از ۱۰ میکرون بهسرعت تهنشین میشوند و خطر کمتری برای انسان دارند. اما ذرات دارای اندازه کمتر از ۱۰ میکرون بهدلیل شناور بودن در هوا با هوای تنفسی وارد ریهها و در آن تهنشین میشوند. در نتیجه افزایش غلظت این ذرات، بیماریهای سیستم تنفسی، ریوی و تنگینفس بیشتر میشود.
اثرات تغییراقلیم که امروزه همه کشورها با آن مواجه هستند، در کشور ما اغلب شامل افزایش دما، کاهش منابع آبی و خشکسالی است که بر بخشهای مختلف محیطزیست طبیعی و اقتصادی-اجتماعی اثر میگذارد. اما در این میان نقش عوامل انسانی نباید کمرنگ شود؛ زیرا که خود تغییراقلیم بهدلیل فعالیتهای انسان صورت میگیرد. درست است که کشور ما در یک منطقه خشک و نیمهخشک واقع شده است و اثر تغییراقلیم در این مناطق بیشتر نمایان میشود. اما به این معنا نیست که قرار گرفتن در کمربند خشک و نیمهخشک را بهانه کنیم و بحرانها و ابرچالشهای محیطزیستی کشور از جمله بحران آب، فرونشست، ریزگرد و خشکسالی را صرفاً به تغییراقلیم نسبت دهیم. ریزگردهای موجود در جو شهر تهران براساس گفته معاون مرکز تحقیقات کیفیت هوا، ناشی از مناطق مستعد ایجاد گردوغبار از جمله تالاب صالحیه، مناطقی از سمنان و قم است. همچنین، منشأ ریزگردهای شهرهای ایرانشهر و دلگان استان سیستانوبلوچستان، ریزگردهای برخاسته از تالاب هامون است. تالابها خدمات گستردهای را در چهار بخش فراهمی، تنظیمی، حمایتی و فرهنگی به انسانها ارائه میدهند. تنظیم اکسیژن هوا، جذب دیاکسیدکربن، زیستگاه حیاتوحش، تثبیت خاک و تفریح و تفرج از مهمترین خدمات این اکوسیستمها بهشمار میروند. وقتی میزان بهرهبرداری از خدمات تالاب بیش از ظرفیت برد آن باشد، نتیجه آن شکلگیری یکی از چالشهای موجود در بخش محیطزیست بود. بهطور مثال، ورود فاضلاب صنایع مختلف به تالاب که انواع فلزات سنگین را با خود بههمراه دارد، در کنار عدم تأمین حقابه تالاب در طول زمان باعث خشکشدن تالاب و فرسایش خاک میشود. بهعلاوه، این رویه برخاستن گردوغباری را در پی دارد که ممکن است حاوی فلزات سنگین باشد. اینکه گفته شده است در سالهای آینده باید به وجود گردوغبار در اتمسفر عادت کنیم، نگاه غیرمسئولانهای را در بخشهای مختلف جامعه، ارگانها و سازمانها بهوجود میآورد؛ چراکه عادیانگاری نسبت به چالشها و بحرانهای محیطزیست باعث تشدید تخریب بیشتر اکوسیستمهای طبیعی، آسیب بیشتر بر محیطزیست انسانی و به خطر افتادن رفاه و سلامت انسانها میشود. ذرات گردوغبار موجود در اتمسفر با ورود بر دستگاه تنفسی فرد انواع مشکلات تنفسی و سرطانها را ایجاد میکند که درنهایت باعث مرگ فرد میشود. براساس آمارهای مختلف سالانه ۵۰ هزار نفر بر اثر آلودگی هوا در کشور جان خود را از دست میدهند. ریزگردها با منشأ داخلی در کشور به یکباره ایجاد نشده است و به یکباره برطرف نمیشود. در طول سالهای مختلف ازبینرفتن پوشش گیاهی، ورود آلایندههای صنایع، عدم تأمین حقابه تالاب بر خشکشدن و تخریب تالابها دامن زده است. بنابراین، بازسازی و احیای تالابها یکی از مباحث بسیار مهم در حوزه حفاظت محیطزیست و مدیریت منابع آبی است. برای احیای تالابها نیاز به برنامهها و راهکارهای میانمدت و بلندمدت شامل مدیریت منابع آب و بهبود جریانهای آب، بازگرداندن گیاهان بومی و تصفیه آب، کنترل آلودگیها و بهبود کیفیت آب، مرمت خاک و رسوبات تالابها، ایجاد مناطق حفاظتشده و نظارت بر وضعیت تالابها و بازسازی اکوسیستمهای تالابی است.
متأسفانه سالهاست که ساختار جذب نیرو در سازمان حفاظت محیطزیست مناسب نیست. این مشکل چند دلیل دارد؛ یکی از آنها پذیرش کسانی است که دارای سهمیه هستند. دومین مورد اما به نحوه استخدام اختیاری سازمان برمیگردد. متأسفانه مانند اکثر ارگانهای دولتی یا خصوصی وابسته به دولت، ارزیابی و معیارهای بسیار غلط در این زمینه لحاظ میشود. درنتیجه، در اغلب استخدامها، موارد دیگری بهغیر از شایستگی و کارآمد بودن اشخاص برای حضور در سازمان حفاظت محیطزیست ترجیح داده شده است.
تبعات چنین رویهای سبب شده است اکثر کارکنان در سازمان حفاظت محیطزیست تنها با انگیزه داشتن شغل وارد این سازمان شوند و علاقهای به کار خود نداشته باشند. در برخی پستها نظیر بخشهای اداری، حسابداری یا موارد مشابه، مشکلی وجود ندارد که افراد شاغل علاقهای به موضوعات محیطزیستی نداشته باشند. اما در بدنه کارشناسی و فنی محیطزیست انسانی و مهمتر از آن، در بخش محیطزیست طبیعی و یگان حفاظت، فقدان انگیزه چالش فراوان بههمراه دارد. ازاینرو، باید افرادی بهکار گرفته شوند که علاقه و تعهد داشته باشند. تعهد ازآنرو لازم است که در مواردی شاهدیم فرد به موضوعی علاقهمند نیست، اما بهدلیل تعهد کاری و مقید بودن به انجام درست وظایف، نیروی کارآمدی است. بهعنوان مثال، در بدنه محیطبانی و یگان حفاظت افرادی حضور دارند که هیچ پیشینه و علاقهای به موضوع محیطبانی و حیاتوحش نداشتند، ولی در حال حاضر، فوقالعاده با علاقه و کاربلد و متعهد فعالیت میکنند.
باید توجه داشته باشیم که این موارد شانسی و اتفاقی است، درحالیکه اگر سیستم بهکارگیری نیرو درست بود، درصد بالایی از افراد علاقهمند و متخصص جذب شده بودند و در مقابل تعداد کمی به صورت اتفاقی و شانسی بدون انگیزه و بدون تخصص وارد میشدند.
کیفیت نیروها مانند تعدادشان آب رفته است
متأسفانه سازمان حفاظت محیطزیست به همان درصد اندک فارغالتحصیلان محیطزیست که علاقهمند هستند و با عشق و انگیزه این رشته را انتخاب کردهاند، بیتوجه است و شرایط را برای اشتغال آنها در سازمان یا شرکتهای مرتبط فراهم نکرده. بارها دیده شده است این سازمان در آزمونهای استخدامی خود، فارغالتحصیلان رشتههایی را جذب میکند که ارتباطی به محیطزیست ندارند و هیچ امتیاز خاصی برای فارغالتحصیلان رشته خود قائل نمیشود. در بخش محیطبانی و یگان حفاظت نیز آزمونها و شرایطی که برای ورود قرار داده شده است، فرقی با مشاغل دیگر ندارد. درصورتیکه اشتغال در یگان حفاظت و محیطبانی تخصصی است و نیروهای بخش محیط طبیعی حتماً باید علاقهمند، کاربلد و متعهد باشند. اما در عمل شاهدیم که در همین بخش، از بالاترین ردهها در سازمان و ادارهکلها گرفته تا پایینترین رده که همان نیروهای محیطبانی هستند، در مواردی هیچ علاقه و کارآمدیای ندارند. نیروهای مجرب و بازنشستههای سازمان حفاظت محیطزیست نیز تأیید میکنند که در کنار کاهش تعداد نیروها، کیفیت نیروها هم (مخصوصاً در یگان حفاظت و بحث محیطبانی) سالبهسال کاهش پیدا کرده است. موضوعی که از سالیان پیش گریبانگیر سازمان حفاظت محیطزیست بوده است.
بیانگیزگی و خروج از میدان حفاظت
حقوق و مزایای بسیار پایین و خطرات و مشکلاتی که در شغل یگان حفاظت سازمان محیطزیست وجود دارد، باعث کاهش شدید انگیزه و کارایی نیروها شده است. اگر نیروهایی را که بدون علاقه و تعهد و فقط به نیت داشتن شغل وارد سازمان شدند و بالتبع هیچ پیشرفتی هم نداشتند، در نظر نگیریم، متأسفانه علاقه و انگیزه و کارآمدی در همان اندک نیروها نیز با این وضعیت حقوق و مزایا بسیار کم شده و بهشدت روی فعالیت و میزان کارآمدی آنان تأثیر گذاشته است. گاهی اوقات نه بحث مادی بلکه عدم توجه معنوی و جلوگیری از فعالیتهای مثبت نیروهای علاقهمند و کارآمد، باعث تخریب انگیزه و علاقه آنها شده است.
در چنین وضعیتی اندک نیروهای واقعاً فعال و علاقهمند ناامید میشوند و انگیزه خود را از دست میدهند و به فکر رفتن میافتند. این خروج دو بخش دارد؛ اولین آنها خارج شدن از سازمان حفاظت محیطزیست و پیوستن به سایر سازمانها و نهادهاست. گروه دوم، از بخش میدانی خارج میشوند و ترجیح میدهند در بخش ستادی مشغول به کار شوند. بارها شاهد بودهایم که نیروی انسانی از قسمت یگان حفاظت خارج شده و در قسمتهایی از سازمان فعالیت کرده است که ارتباطی به محیط طبیعی ندارد یا بهطور مستقیم در بحث اجرایی حفاظت حیاتوحش نقشی ندارد. در مواردی هم گروهی از کارشناسان سازمان انگیزه و علاقهای به ارتقای شغلی ندارند. آنها معتقدند ارتقای شغلی وظایف و مسئولیتهایشان را بیشتر میکند، اما هیچ حمایت مادی و معنوی قابلتوجهی در قبال آن دریافت نمیکنند.
یکی دیگر از نتایج مشکلات ذکر شده، این است که کارکنان سازمان حفاظت محیطزیست بابت ازدستدادن شغل و کاهش رتبه سازمانی نگرانی ندارند و همین امر باعث عدم انجام وظایف محوله میشود.
انتخاب درست، نتیجه درخشان
متأسفانه سازمان حفاظت محیطزیست در مواردی در انتخاب و چینش نیروها هم اشتباهات زیادی دارد. بارها دیده شده که سازمان از نیروهای علاقهمند، باانگیزه و متعهد خودش بهنحو شایسته و بایسته حمایت نکرده است و آنها را در پستها یا جایگاههایی قرار داده که بهنفع نیرو و سازمان نیست. بهویژه در حوزه معاونت محیط طبیعی و یگان حفاظت محیطزیست این موضوع بسیار اثرگذار است. درست است که موضوع کمیت نیروها اهمیت بالایی دارد و کاهش تعداد نیروها به عملکرد سازمان ضربه میزند، اما شناخت تواناییهای افراد و بهرهگیری از آنها در کنار حمایت مادی و معنوی از آنها، درصورتیکه مورد قبول اکثریت فعالان محیطزیست باشنند و کنشگران بیرون از سازمان نیز آنها را تأیید کنند، میتواند در افزایش مثبت عملکرد مؤثر باشد. یکی از مدیران مناطق حفاظتشده میگفت: «زمانی در منطقه ۳۰ نفر نیرو داشتم که بهصورت شیفتی کار میکردند. الان ۱۵ نیرو دارم، ولی اگر دو نفر مانند فلان محیطبان را به من میدادند، حاضر بودم ۱۰ نفر از نیروهایم را کم کنم.» این نشان میدهد در بحث محیطبانی مواردی مانند علاقه، تعهد و تجربه بیشتر از تعداد نیروها اهمیت دارد. البته تجربه ثابت کرده در بسیاری از مواقع یک محیطبان، یک مدیر منطقه، یک کارشناس حیاتوحش یا یک معاون محیط طبیعی میتواند چه تأثیرات شگرفی در حفاظت حیاتوحش در یک استان یا یک منطقه داشته باشد. در مراتب بالاتر، یک مدیرکل مناسب اگر در جایگاه خودش قرار بگیرد، با پیگیری و علاقهای که از خود نشان میدهد، میتواند کمکها و همیاریهای تمامی داوطلبین و کنشگران محیطزیست را جلب کند و با چینش درست افراد در بدنه سازمانش، بهرهوری را افزایش دهد.
متأسفانه روالی که در سازمان محیطزیست جریان دارد، این است که سازمان گاهی بهدلایل مختلف و حتی مصلحتها، توصیهها و مواردی ازایندست بهصورت دستوری افراد را جابهجا میکند یا نقش آنها را در سازمان تغییر میدهد. وجه بدتر ماجرا، جابهجایی افراد بهصورت ماهیانه و خیلی سریع است؛ یعنی مدیرکل یک استان یا معاون یا فرمانده یگان بهسرعت عوض میشوند. این امر اعتماد و انگیزه افرادی را که قصد همکاری با فرد جدید و کمک به محیطزیست را داشتند، از بین میبرد؛ زیرا باید تمام فعالیتها و اقداماتی که برای شناخت و بررسی طرحها انجام شده بود، دوباره از نقطه صفر آغاز شود.
اگر به این موارد رسیدگی شود، دیگر شاهد بسیاری از معضلات حوزه حفاظت محیطزیست که از طرف سازمان اتفاق میافتد، نخواهیم بود. تقریباً از یکدهه پیش این موضوع از طرف من چه در فضای مجازی، چه در جلسات و در گفتوگو با رسانهها مطرح شده است. اگرچه با اعتراضات و پیشنهادات فعالان محیطزیست در سالهای اخیر کمی تغییر رویه داده شده و وضعیت هم بهتر شده است، اما همچنان ضعفها زیاد است.
توجه به گونه، بیتوجهی به ساختار
برخی رسانهها، فعالان محیطزیست، افرادی که ادعا میکنند دغدغهمند هستند یا کسانی که از پرتو محیطزیست و مخصوصاً حیاتوحش به محبوبیت رسیدهاند، به ساختار بیتوجهاند. در مقابل، حواس آنها بیشتر سمت یوزپلنگ، شکار، سگ ولگرد و مواردی است که احساسات را برانگیخته میکند. کسی به این مسائل بنیادی نمیپردازد که دلیل آن میتواند ترس سازمانهای مردمنهاد یا کارشناسان از سازمان محیطزیست باشد که مجوزهای موردنیاز را به آنها ندهند یا برخورد خوبی نداشته باشد. اما این مسائل خیلی مهم است و شاید از تمام بحثهای که پیرامون حیاتوحش و محیطزیست، مهمتر باشد.
در زمانی که همه نگران یوزپلنگ بودند، گفتم بزرگترین مشکل سازمان حفاظت محیطزیست انقراض گونهها نیست؛ بلکه انقراض افراد کارآمد است. در آن سالها این موضوع برای کسی مهم نبود و امروزه مسئولان چراغ دست گرفتهاند و در جستوجوی معدود افرادی هستند که میتوانند در حوزه حفاظت به سازمان کمک کنند.
چه کنیم تا از این چرخه معیوب خارج شویم؟
الف) سازمان حفاظت محیطزیست، انجمنهای محیطزیستی و افرادی که در حوزه محیطزیست فعالیت دارند، اگر واقعاً قصد اثرگذاری و کمک دارند، باید برای افزایش قدرت اقتصادی سازمان بکوشند. تا زمانی که سازمان حفاظت محیطزیست و تمامی فعالیتهای مرتبط با آن از لحاظ اقتصادی ثمره خوبی نداشته باشد، حتی در بهکارگیری و نگهداشتن نیروهای خوب هم عاجز خواهد بود. اشخاص و افرادی که به محیطزیست و حیاتوحش علاقه دارند و میخواهند به محیطزیست کمک کنند، باید روی توانایی سازمان محیطزیست در کسب درآمد مطلوب بهعنوان اولین عامل مهم پافشاری کنند. در کنار آن، باید سازمان بتواند بودجه خوبی بگیرد. این بودجه میتواند از جریمه آلایندگی صنایع، از عوارض آلودگی صنعت و معدن، از مالیاتها یا موارد دیگر تأمین شود.
ب) دستورالعمل و رویه مطلوب و مناسب برای بهکارگیری نیرو در سازمان حفاظت محیطزیست وجود داشته باشد. جدا از بخشهای اداری، حسابداری، مالی، حقوقی، آزمایشگاهی و …، در بخشهای کارشناسی فقط از فارغالتحصیلان رشته محیطزیست استفاده و از استخدامهای سفارشی و سهمیهای خودداری شود. البته تنها داشتن مدرک محیطزیست ملاک نیست و میزان علاقه و تجربه فرد، فعالیتهای داوطلبانه، تعهد و قدرت مدیریت آنان نیز باید برای استخدام سنجیده شود. لازم است در بحث محیطبانی و یگان حفاظت هم فارغ از مدرک تحصیلی و قوانین سختگیرانه و دستوپاگیر برای برخی از موارد، مانند سن و محل زندگی و…، بیشتر تمرکز بر انگیزه، علاقه و تجربه فرد و رزومه فعالیتهایش در این حوزه باشد. برای سنجش افراد میتوان از نیروهای مجرب سازمان و حتی بازنشستگان کمک بگیریم. آنان این توانایی را دارند که بهراحتی فرد واقعاً علاقهمند نسبت به حیاتوحش و دارای تجربه مناسب در زمینه محیطبانی را از فردی که هدف دیگری داشته یا مناسب این شغل نیست، تشخیص دهند. لزوم ارزیابی و سنجش نیروها پس از استخدام نیز کاملاً مشخص است و نیازمند دستورالعملهای کارشناسی و محکم است.
ج) سازمان حفاظت محیطزیست باید در بحث حقوق و مزایای کارکنان حتماً یک بازنگری انجام دهد و حقوق و رفاهیات کارکنان را بهبود بخشد؛ بهطوریکه فرد شاغل در سازمان درصورت ازدستدادن شغل خود بهدلیل عدم کارکرد مثبت، نگران باشد، همچنین برای ارتقای شغلی تلاش کند و فعالیتهای مؤثر خود را افزایش دهند.
د) سازمان برای حمایت معنوی و تهیه تجهیزات و ادوات مناسب بهویژه در یگان حفاظت اقدام کند؛ زیرا این موارد در افزایش روحیه و نوع نگاه پرسنل به سازمان مهم است.
و) در حال حاضر که شاغلین سازمان از حقوق و مزایای خوبی برخوردار نیستند و بهویژه در حوزه محیطبانی و یگان حفاظت از جنبههای مختلف تحت فشار هستند، سازمان باید از افرادی که خالصانه و متعهدانه ایستادهاند و با وسواس خاصی کار میکنند، بهصورت معنوی و مادی حمایت کند. بهطوریکه بقیه افراد در سازمان و حتی در بیرون از سازمان، متوجه باشند فردی که عملکرد مثبت واقعی دارد، حمایت معنوی، اداری، حقوقی و مادی را از سازمان دریافت میکند. مهمتر اینکه اینکه افراد فعال مشاهده کنند سازمان برای کار آنها ارزش قائل است و از نیروی خود حمایت کامل دارد.
ه) سازمان در تمامی ردهها از مدیران، معاونین، کارشناسان، فرماندهان یگان، رؤسای مناطق حفاظتشده و حتی محیطبانی که خالصانه با جوامع محلی، کنشگران، متخصصین، دانشگاهیان و فعالان محیطزیست و حوزه حفاظت کار میکنند و بر همکاری و همیاری این نیروها با سازمان تأثیر مثبت دارند، کاملاً حمایت کند.
ی) پرورش نیروهای خوب در کنار نیروهای مجرب از مواردی است که اهمیت زیاد دارد. باید افرادی جذب شوند که بتوان توانمندیهای آنان را ارتقا داد تا در سالهای بعد نقشهای اساسی را در سازمان بهدست گیرند.
افت حفاظت با ناامید شدن حفاظتگران
با وضعیت فعلی و اقداماتی که در دهههای گذشته رخ داده است و عدم توجه سازمان به توصیهها درباره بهکارگیری، انتخاب، چینش و حمایت از نیروها، متأسفانه وضعیت سرمایه انسانی در سازمان حفاظت محیطزیست در شرایط خوبی نیست. چه در بدنه کارشناسی و چه در بدنه یگان حفاظت بهجز معدود نیروهایی که واقعاً علاقهمندانه و خالصانه مشغول فعالیت هستند که آنها نیز هر لحظه امکان دارد دلسرد و ناامید شوند و این کار را رها کنند، اغلب بدنه سازمان عملکرد خوبی ندارند. نتیجه این وضعیت را در افت شدید کمی و کیفی حفاظت از مناطق چهارگانه، وضعیت آلودگیهای محیطزیست و قانونگریزیها در بحث پایش محیطزیست و ارزیابی و آمایش سرزمین میتوان مشاهده کرد.
در این مجال فقط به موضوع نیروی انسانی داخل سازمان پرداخته شد که مطمئناً بررسی جدیتر، دقیقتر و علمیتر آن باید توسط افرادی انجام شود که تخصص آنها منابع انسانی، سرمایه انسانی و علوم اجتماعی است و در این زمینهها بهصورت علمی و تحقیقاتی فعالیت کردهاند. در اینجا فقط تجربیات و برداشتهای شخصی از مواردی که در این سالها بهصورت عینی مشاهده شده است و تجربیات کارکنان مجرب سازمان، مطرح شد. شاید تلنگری باشد برای اینکه سازمان حفاظت محیطزیست و کنشگران این حوزه بیشتر به این موضوع بپردازند.
حلقه گمشده حفاظت از آثار موزهای ایران
مردم ایران طی هفتههای اخیر یکی از پرچالشترین دورههای تاریخی خود را پشت سر گذاشته و شهرهای مختلف بهویژه تهران، شاهد بمباران سنگین و بیسابقهای از سوی رژیم صهیونیستی بود که این موضوع منجر به شهادت جمع کثیری از هموطنان و تخریب بسیاری از ساختمانهای شهری شد. در این شرایط طبیعتاً حفاظت از جان شهروندان، اولویت اصلی دولتها است و در کنار آن، نهادهای متولی حفاظت از مواریث فرهنگی باید از گنجینههای ملی و آثار تاریخی نیز حفاظت کنند.
موضوع حفاظت از آثار هنری و تاریخی موزهها در دوران جنگ از مباحث کلیدی و چالشبرانگیز در حوزه مرمت، موزهداری و مدیریت بحران فرهنگی است و بدون تردید، جنگ یکی از مخربترین تهدیدها برای آثار تاریخی، هنری و موزهای است که طی آن، این آثار ارزشمند چه بهصورت تخریب عمدی (مانند حملات به هویت فرهنگی)، چه درنتیجه بمباران و آتشسوزی یا حتی غارت و قاچاق آثار، دچار آسیب و نابودی میشوند. به همین دلیل، حفاظت پیشگیرانه و آمادگی برای مقابله با این موضوع، بخشی حیاتی از مسئولیت دولتها و نهادهای بینالمللی بهشمار میرود. در ایران، متولی این موضوع وزارت میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی است.
باید توجه داشت که حفاظت از آثار تاریخی و هنری در جنگ، تنها یک مسئولیت فرهنگی نیست و بخشی از حقوق و هویت یک ملت محسوب میشود. به همین دلیل، تدوین برنامههای اضطراری باید بخشی از مدیریت هر موزهای باشد و دیجیتالیسازی آثار، آموزش نیروها، مشارکت متخصصان و همکاری با نهادهای بینالمللی، کلید موفقیت در مواجهه با بحرانهاست.
متأسفانه در طول جنگ دوازدهروزه ایران و اسرائیل، شاهد این واقعیت بودیم که کشورمان هنوز برنامه منسجمی برای مقابله با چنین تهدیداتی وجود ندارد و تجربه جنگ تحمیلی هشتساله با عراق نیز منجر به ایجاد زیرساختها و برنامه حفاظتی کاربردی برای حفظ آثار موزهای نشده است و نهایتاً مدیران وزارت میراثفرهنگی و متولیان موزه ایران باستان، در اقدامی اضطراری، با کمک کیسههای ماسه و استفاده از ورقههای مقاوم در برابر حرارت، آثار موزهای را پوشانده و تلاش کردند از آنها در برابر آسیبهای احتمالی ناشی از حملات موشکی، محافظت کنند. این راهکار بهروشنی بیانگیر دو واقعیت تلخ بود: نخست اینکه از قبل هیچ پیشبینی لازمی برای شرایط اینچنینی وجود نداشت و همچنین در بدنه تصمیمگیر این اقدام، نگاه علمی و دانش روز مدنظر قرار نگرفت.
استفاده از کیسههای ماسه برای حفاظت از آثار موزهای، روشی قدیمی است که پیشینه آن به جنگ جهانی دوم و قبل از آن بازمیگردد و در سالهای دهه چهل قرن بیستم میلادی، برخی از کشورهای اروپایی از این روش برای محافظت آثار تاریخی و موزهای خود بهره جستند، اما باید در نظر داشت که این روش امروزه چندان پاسخگو نیست و حتی قدرت انفجار و تخریب مهمات فعلی با دوره جنگ جهانی دوم قابلمقایسه نیست.
اگرچه در جنگ جهانی دوم، برخی کلیساها، موزهها و حتی مجسمههای شهری اروپا با این روش حفظ شدند و کیسههای ماسهای در برابر ترکش، گلوله و ریزش آوار نقش ضربهگیر دارند و در سنگرهای جنگ شهری از آنها استفاده میشود و از همه مهمتر مواد اولیه تهیه آن در دسترس بوده و نیاز به تجهیزات پیشرفته ندارد، اما درحقیقت استفاده ساده و بدون طراحی از کیسههای شنی در موزه ایران باستان، در مواجهه با حملهای پرشدت مانند بمباران هوایی تهران، اقدامی ناقص و در برخی موارد خسارتزا بوده است. از منظر تخصصی حفاظت صحیح در چنین شرایطی نیازمند طراحی فنی چندلایه، اولویتبندی آثار و بهرهگیری از روشهای مدرن حفاظتی است.
این موضوع زمانی دارای اهمیت میشود که باید در شرایطی هر سناریویی را پیشبینی کرد و برای نمونه اگر که جنگ به مرحله هرجومرج داخلی، ناامنی شهری و غارت اموال عمومی برسد، کیسههای شنی که با نیت حفاظت چیده شدهاند، میتوانند بهطرز نگرانکنندهای به ابزار تخریب یا تسهیل آسیب تبدیل شوند.
برای نمونه درصورت بروز هرجومرج، افراد میتوانند از کیسههای شنی بهعنوان «ابزار پرتاب» یا «اعمال فشار» برای شکستن ویترین، درها یا دیوارهای محافظ استفاده کنند. هر کیسه ماسه حدود ۱۵–۲۰ کیلو وزن دارد و پرتاب یا هلدادن آن روی سازههای داخلی موزه مانند ویترینهای شیشهای باعث تخریب فوری میشود. از سوی دیگر درگیری، موج انفجار، ضربه یا لرزش ممکن است باعث فروریختن سازههای شنی اطراف آثار میشود و اگر این سازهها بدون چارچوب مهارشده چیده شده باشند که در تصاویر موزه ایران باستان دیده میشد، احتمال سقوط آنها و لهشدن آثار وجود دارد.
از این گذشته، در زمان تخلیه اضطراری یا مقابله با غارت، کیسههای حجیم میتوانند راهروها و فضاهای کلیدی را مسدود کنند و مانع جابهجایی سریع آثار شوند و درصورت وقوع آتشسوزی یا انفجار داخلی نیز وجود کیسههای شنی ممکن است جلوی دسترسی به منابع خاموشکننده را بگیرد و ریزش آنها شدت تخریب را افزایش دهد. برای نمونه در زمان سقوط صدامحسین در کشور عراق، کیسههای شنی و ساختارهای حفاظتی، نهتنها آثار موزه بغداد را نجات ندادند، بلکه غارتگران از آنها برای تخریب استفاده کردند و درنتیجه بیش از ۱۵ هزار اثر یا دزدیده یا خرد شد.
مشابه این تجربه در دوره جنگ داخلی سوریه و موزه حلب نیز دیده شد و استفاده از کیسههای شنی در این موزه نیز باعث دفن مجسمهها در خاک و سنگ شد و افراد محلی با هدف یافتن «گنجینه زیر آنها» بسیاری از آثار را نابود کردند.
خوشبختانه در جنگ دوازدهروزه، چنین رویدادهایی در کشور ما رخ نداد. هرچند برنامهریزان حفاظت و مرمت از موزهها باید خود را برای چنین سناریویی آماده میکردند، اما همچنان استفاده از این روش، فاقد توجیه علمی است و باید توجه داشت موج انفجارهای قوی ممکن است کیسهها را به پرتابهای خطرناک تبدیل کند و خودشان منجر به آسیب شوند. علاوهبراین، وقوع انفجاری در نزدیکی موزه میتوانست باعث ریزش آنها شود و آثار را خرد کند. از سوی دیگر، زمانی که در طول این جنگ راهکار فوق به ذهن مدیران خطور کرد، هیچکس نمیدانست قرار است این درگیری تا کی ادامه داشته باشد و این مسئله که ماسهها رطوبت جذب میکنند و در زمان طولانی باعث کپکزدن، پوسیدگی یا خوردگی آثار میشوند، کاملاً نادیده گرفته شد.
بهطورکلی، استفاده از کیسههای شنی اگرچه در مواردی مفید است، اما در برابر تهدیدات مدرن مانند موشکهای نقطهزن یا موجهای انفجار شدید، یک راهکار کافی و ایمن نیست و استفاده صرف از آنها بدون مهندسی دقیق، ممکن است خطر تخریب آثار را افزایش دهد. به همین دلیل، ترکیب این روش با فناوریهای نوین و روشهای لایهای محافظتی، تنها راه منطقی و مؤثر در شرایط امروزی است.
چه راهکارهایی در این شرایط توصیه میشود؟
نخستین مسئلهای که مدیران ارشد و مسئول حفاظت از میراثفرهنگی هر کشور در زمینه حفاظت از آثار موزهای باید مدنظر قرار دهند، داشتن برنامهای دقیق و اجرایی برای مواجه شدن با هر سناریوی خطرناکی مانند جنگ، وقایع طبیعی، آتشسوزی و… است. درحقیقت، موزهها و مراکز نگهداری آثار تاریخی باید در هر شرایطی، ظرفیت تابآوری برابر بحران را داشته باشند و بتوانند بهسرعت برنامههای مرتبط با آن شرایط را پیاده کنند.
در سطح جهان نظریهها و مدلهای متعددی برای حفاظت از میراث در زمان جنگ وجود دارد که از مهمترین آنها میتوان به نظریه حفاظت مشارکتی (Participatory Protection) مبتنیبر مشارکت جوامع محلی، داوطلبان و نهادهای غیردولتی برای شناسایی، محافظت و حتی پنهانسازی آثار در شرایط بحرانی و همچنین مدل حفاظت شبکهای (Networked Protection) مبتنیبر همکاری بینالمللی و ایجاد شبکههای پشتیبانی متقابل بین موزهها، ارتش، NGOها و دولتها برای حمایت از میراث در زمان جنگ اشاره کرد که نمونه بارز آن خدمات Blue Shield International محسوب میشود که یک شبکه جهانی و غیرانتفاعی است که با تأسیس کمیتههای ملی، آموزش نیروهای محلی و اجرای کنوانسیون بینالمللی و همکاری با سازمانهای جهانی، تلاش میکند میراثفرهنگی بشر را در مواجهه با تهدیدهای شدید حفاظت کند.
برای نمونه در سال ۲۰۲۲ اوکراین با اجرای طرح بسیج موزهها، بستهبندی و انتقال سریع آثار به زیرزمینها و خارجکردن آثار به مناطق امن را با همکاری یونسکو Blue Shield International انجام داد و توانست از این آثار حفاظت کند.
البته این امر مستلزم داشتن برنامه قبلی و از همه مهمتر، مستندسازی و ذخیره دقیق اطلاعات کامل اشیا و آثار تاریخی شامل دیجیتالیسازی، اسکن سهبعدی، عکاسی دقیق و مستندسازی آثار با هدف بازیابی یا پیگیری درصورت تخریب یا سرقت در زمان پیش از بحران است. در این زمینه بسیاری از موزههای جهان با استفاده از سیستمهای مدیریت آثار دیجیتال از جمله TMS یا MuseumPlus توانستهاند بانک اطلاعاتی دیجیتال دقیقی از گنجینههای خود ایجاد کنند که متأسفانه این مهم در کشورمان مغفول مانده است.
در مرحله بعد از مستندسازی باید طبقهبندی و اولویتبندی آثار بهطور دقیق انجام و پرسنل برای اجرای عملیات محافظتی و انتقال براساس ارزیابی اهمیت تاریخی، فرهنگی و اقتصادی برای تعیین اولویت در خروج، حفاظت یا استتار آنها توجیه شوند.
از دیگر اقداماتی که مدیران میراثفرهنگی باید در زمان صلح انجام دهند و متأسفانه نسبت به آن غفلت ورزیدهاند، آمادهسازی پناهگاههای ویژه آثار تاریخی و فرهنگی یا (Cultural Bunkers) است که شامل ساخت فضاهای امن ضد انفجار یا ضد حریق برای نگهداری موقت آثار در کنار آموزش پرسنل موزه جهت مدیریت بحران، بستهبندی اضطراری، روشهای انتقال سریع و اصول اولیه حفاظت است.
در این شرایط موزهها باید خود را برای اجرای سناریوهای متعددی براساس شرایط آماده کنند که این سناریوها میتواند شامل جابهجایی اضطراری و انتقال آثار ارزشمند به مناطق امنتر (مانند روستاها یا کشورهای دیگر با همکاریهای بینالمللی)، استتار و اختفا برای حفظ آثار در محل، مانند ایجاد دیوارهای کاذب یا دفن موقت در مناطق ازپیشتعیینشده و محرمانه، تهیه تجهیزات پیشرفته نظارت از راه دور از جمله استفاده از سنسور، دوربین و سیستمهای هوشمند برای کنترل وضعیت آثار در محل، باشند. علاوهبراین، مراکز نگهداری آثار تاریخی باید اطلاعات دقیق همه آثار را ثبت کنند و درصورت سرقت ناشی از هرجومرج بتوانند با کمک بانکهای اطلاعاتی بینالمللی مانند پلیس بینالملل، Art Loss Register و… از فروش این آثار در سایر مناطق جهان جلوگیری و شرایط پیگیری حقوقی را ایجاد کنند.
این موضوع اهمیت بسیار زیادی دارد و برای درک بهتر آن باید اشاره کنیم که نتایج پژوهش دانشگاه لایدن (Leiden University) هلند در سال ۲۰۲۳ نشان داد در زمان بحران، آثار مستند و دیجیتالیشده تا پنج برابر احتمال بازیابی بالاتری نسبت به آثار فاقد مستندسازی دارند.
درنهایت باید اشاره شود که در شرایط مشابه جنگ دوازدهروزه، راهکارهای ترکیبی جایگزین یا مکمل برای حفاظت از آثار حتی درصورت اجبار به استفاده از کیسههای شنی است که شامل این موارد هستند:
۱– استفاده از پدهای ضدضربه و فومهای پلییورتان بین اثر و کیسهها برای جذب موج ضربه.
۲- استفاده از صفحات ضدحرارتی (که در موزه ایران باستان مورد استفاده قرار گرفت).
۳- ساختن قفسههای فلزی یا چوبی محافظ از جمله جعبههای ضدانفجار برای آثار حساس بهجای استفاده مستقیم از کیسهها.
۴-استفاده از فناوریهای مدرن مثل پانلهای کامپوزیتی سبک با قابلیت جذب موج ضربه، که در پروژههای اخیر Unesco و Blue Shield استفاده شدهاند.
۵- محافظت لایهای صحیح در محل (اگر امکان جابجایی نباشد) شامل استفاده از جعبههای چوبی با فوم داخلی، لایههای پتو نسوز، تعبیه محافظ فلزی یا چوبی مشبک و ایجاد دیواره شنی مهارشده بافاصله ایمن میشود.
۶- ساخت اتاقکهای ضدانفجار موقت در گالریها که با فریم فلزی و صفحات ضد موج، قابل پیادهسازی در سالنهای بزرگ هستند.
۷- استفاده از سامانههای هشدار و ایمنی فعال از جمله سنسور لرزه، آتش، فشار هوا و خاموشکننده خودکار و همچنین دوربینهای ثبت وضعیت آثار در شرایط بحرانی.
درنهایت امیدوارم مدیران ارشد وزارت میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی از این رویداد تجربه کافی کسب کنند و به یاد داشته باشند که امانتدار فرهنگ و تمدن یکی از قدیمیترین ملتهای جهان است و از آن مهمتر، هیچ تضمینی وجود ندارد که برای دفعات بعد اینچنین خوششانس باشیم و هیچ آسیبی به آثار ارزشمند موزههایمان وارد نشود. پس از همین امروز باید برای برنامهریزی و تجهیز موزهها برای مقابله با هر نوع بحران آماده شد.
اولین دوره مسابقات جامجهانی باشگاهها(Club World Cup 2025) با حضور ۳۲ تیم باشگاهی به میزبانی ایالات متحده آمریکا در حالی به پایان رسید که این رویداد انتقادات بسیاری را در حوزههای زیستمحیطی در پی داشت. این رقابتها که بهعنوان یک رویداد آزمایشی برای جامجهانی ۲۰۲۶ نیز بهشمار میآمد، با وجود دستاوردهای تجاری قابلتوجه، با چالشهای جدی محیطزیستی بهویژه در زمینه گرما و تأثیرات اقلیمی روبهرو شد و نگرانیهای بسیاری را ایجاد کرده است. در طول برگزاری مسابقات جامجهانی باشگاهها، شهرهای میزبان این رویداد نظیر شارلوت، نیواورلینز و سیاتل با گرمای شدیدی مواجه شدند و در برخی از مقاطع دمای هوا به بیش از ۳۶ درجه سانتیگراد رسید و رطوبت بالای این شهرها سبب شد وضعیت ورزشکاران و هواداران در معرض آسیب قرار گیرد. در طول سی سال گذشته، میانگین دمای هوا در ایالات متحده آمریکا بیش از یک درجه سانتیگراد افزایش یافته و این کشور ۹ سال از ۱۰ سال گرم تاریخ خود را تجربه کرده است. سال گذشته نیز در جریان رقابتهای کوپاآمریکا در ایالات متحده «رونالد آراخو»، مدافع تیم ملی اروگوئه، در جریان یکی از مسابقات دچار سرگیجه و افت فشار خون ناشی از کمآبی بدن بهدلیل گرمای هوا در میامی شد. ازحالرفتن یک کمکداور در جریان رقابتهای سال گذشته نیز سبب شد شرایط ایالات متحده آمریکا برای میزبانی از رویدادهای پیش رو چالشبرانگیز شود. همین اتفاقات «آلیستر جانستون»، مدافع تیم ملی کانادا، را بر آن داشت که بگوید: «شرایط میزبانی آمریکا از مسابقات حتی برای هواداران نیز امن نیست.» امسال نیز بهدلیل شرایط دمایی و گرمای طاقتفرسا «مارکوس یورنته»، بازیکن تیم فوتبال اتلتیکو مادرید، گفت: «غیرممکن است! هوا بهطرز وحشتناکی گرم بود و انگشتان پایم درد میکردند، بااینحال شرایط برای همه یکسان بود.» «انزو مارسکا»، سرمربی تیم چلسی، نیز در جریان رقابتهای جامجهانی باشگاهها گفت: «من همیشه تلاش میکنم از بهانهجویی دوری کنم و صادق باشم. بحث بهانه نیست، بلکه واقعیت است. وقتی هوا گرم است، باید بپذیرید هوا گرم است!»
گرمای هوا در ایالات متحده آمریکا و برگزاری مسابقات در طول روز سبب شد اقدامات زیادی برای خنککردن ورزشگاهها صورت پذیرد و این اتفاق در استفاده از سوختهای فسیلی و آسیب به محیطزیست تأثیرگذار بوده است. برای مثال استفاده از واحدهای بزرگ تهویه (HVAC) در برخی استادیومها نیاز به استفاده از برق زیادی دارد. مصرف تهویه در فضای باز بهشکل قابلتوجهی پرمصرفتر از تهویه داخلی است و احتمالاً سوخت آن توسط انرژی فسیلی تأمین شده است. اگر مصرف انرژی برای روشنایی و تهویه حدود ۵ تا ۱۰ مگاوات در استادیوم باشد، این عدد معادل مصرف برق پنج هزار خانه در آمریکا است و این مصرف بالا منجر به افزایش قابلتوجه انتشار گازهای گلخانهای میشود.
اما در کنار گرمای طاقتفرسای هوا در شهرهای میزبان رقابتهای جامجهانی باشگاهها، بررسیهای صورتگرفته نشان داد این رویداد در دیگر بخشها هم آنچنان دوستدار محیطزیست نبوده است. طبق بررسیهای انجامشده از سوی Carbon Market Watch، حضور ۳۲ تیم در این مسابقات و پروازهای متعدد صورتگرفته از سوی تیمهای شرکتکننده درنهایت منجر به ۵۶۴ هزار و ۸۷۷ کیلومتر طی مسیر شده که این اتفاق سبب تولید حجم بسیار زیادی کربن شده است. گزارشی از Queen’s University Belfast نیز میگوید انتشار گازهای گلخانهای ناشی از مسابقات جامجهانی باشگاهها تقریباً دو برابر میانگین چهار تورنمنت فوتبالی قبلی است. برگزاری مسابقات جامجهانی ۲۰۲۶ به میزبانی ایالات متحده آمریکا، آنهم با حضور ۴۸ تیم سبب شده است نگرانیهای بسیاری در زمینه آلودگیهای محیطزیست بهوجود آید. تخمین زده میشود با توجه به افزایش سفرهای هوایی در جامجهانی ۲۰۲۶، حداقل ۹ میلیون تن دیاکسیدکربن تولید خواهد شد که رقم نگرانکنندهای است.
دستاندرکاران برگزاری رقابتهای جامجهانی باشگاهها مدعیاند که اقدامات متمرکز بر کاهش پسماندها، استفاده از تدارکات پایدار مانند ظروف قابلبازیافت، کمپینهای آگاهیبخشی برای کاهش اثرات محیطی و حمایت از منابع انسانی و حیاتوحش را اجرا کردهاند. بااینحال، بررسیهای صورتگرفته نشان میدهد واقعیتهای میدانی با ادعاهای مطرحشده فاصله زیادی دارد. فدراسیون بینالمللی فوتبال (FIFA) در برنامههای درازمدت خود اهدافی را برای کاهش ۵۰ درصدی انتشار گازهای گلخانهای در رویدادهای فوتبالی تا سال ۲۰۳۰ و رسیدن به «صفر خالص» در میزان کربن تولیدشده در رویدادهای زیر نظر خود را تا سال ۲۰۴۰ مشخص کرده که در چارچوب توافق «ورزش برای اقدام علیه تغییراقلیم» قرار دارد.
منتقدان این برنامهها از جمله Carbon Market Watch معتقدند این تلاشها تنها اندکی بیش از تبلیغات پیش رفتهاند و ساختار تورنمنت، سفرهای زیاد و حمایت مالی از سوختهای فسیلی که با تبلیغات اسپانسرهای نفتی آمیخته شده بود، به مقدار چشمگیری آسیبهای زیستمحیطی را افزایش دادهاند. در میان اسپانسرهای مسابقات جامجهانی باشگاهها نام آرامکو (شرکت نفت عربستانسعودی) دیده میشد و همین امر هم پرسشهای زیادی را در زمینه تعهد فیفا به حوزه پایداری مطرح کرد؛ اینکه یکی از بزرگترین شرکتهای نفتی جهان که تولیدکننده سوختهای فسیلی است، چرا باید در میان اسپانسرهای مسابقات جامجهانی باشگاهها حضور داشته باشد؟ مؤسسه New Weather Institute در گزارشی نوشته است: «همکاری فیفا و آرامکو سبب میشود فرآوردههای نفتی این شرکت مانند بنزین، گازوئیل یا دیگر محصولات پتروشیمی با برند فیفا مرتبط شود. این تبلیغات گسترده روی مخاطبان فوتبال در سراسر جهان اثر میگذارد و تقاضا برای سوختهای فسیلی را افزایش میدهد. بهزبان سادهتر، همکاری ورزشی میتواند میلیونها نفر را به استفاده یا آشنایی بیشتر با محصولات نفتی حاصل از آرامکو سوق دهد و احتمالاً در مسابقات جامجهانی ۲۰۲۶ این قرارداد اسپانسری بهتنهایی حدود ۳۰ میلیون تن دیاکسیدکربن اضافه تولید کند.»
از نظر فعالان محیطزیست در جامجهانی ۲۰۲۲ به میزبانی قطر نیز ادعاهایی مانند «کربن صفر» به کمک جبرانسازی، پروژهای گمراهکننده بوده، حتی مشکوک به آنچه greenwashing (اقدامات نمایشی برای سبزشویی) میخوانند، بوده است.
درنهایت مسابقات جامجهانی باشگاهها به میزبانی ایالات متحده آمریکا دستاوردهای مالی خوبی را برای میزبان این رویداد و فدراسیون بینالمللی فوتبال رقم زد، اما آنچه در این میان مانند مورد آسیب قرار گرفت، محیطزیست بود.
طی چند هفته گذشته تجربهای جمعی را پشت سر گذاشتیم که قطعاً مورد خواسته هیچیک از ما نبوده و نیست. جنگ دوازدهروزه تأثیر عمیقی بر روح و روان و البته کسبوکارمان گذاشت. این تأثیر در حوزه فعالیتهای مختلف، متفاوت بود.
«مریم کاظم»، کارگردان تئاتر، با اشاره به آنکه فعالیتهای کاری این حوزه طبق برنامهریزی زمانی پیش میرود که هر اتفاق غیرمنتظرهای تأثیر مستقیم روی زمانبندی آن میگذارد، به «پیام ما» گفت: «اکثر پروژههای نمایشی اعم از فیلم و تئاتر و کلاسهای هنری و اجراها و اکرانها طی جنگ دوازهروزه تعطیل شدند و همزمان با شرایط ناگوار و نامطمئن، کار نمیکردیم. هم خودمان و هم مخاطبان کارهای نمایشی نگرانیهایی داشتند که اولویت آن در درجه اول به خانواده و سلامت عزیزانشان و سپس هموطنانمان برمیگردد.»
او ادامه داد: «تحت این شرایط، کمی از فعالیتهای فیزیکیمان دور افتادیم که قابلجبران است، ولی ترس و نگرانی و ازدستدادنها شاید قابلجبران نباشد. حتی این روزها بعد از بازگشت به کارهایمان گویا سایه آن را احساس میکنیم و نمیدانیم یا بهتر بگویم، مطمئن نیستیم که چه کاری انجام میدهیم.»
کاظمی که قرار بود نمایش «سیندرلای چینی» را در قالب اجراهای دورهای آموزشی از ۲۶ خرداد روی صحنه پردیس تئاتر تهران ببرد و با وقوع جنگ اجراها با چالش روبهرو شد، درباره تأثیر جنگ بر هنرمندان و مخاطبان تئاتر گفت: «کار و فعالیت ما در حوزه نمایش وابسته به مخاطبان است. در شرایط پیشآمده نه میتوانستیم و نه میخواستیم اجرایی داشته باشیم. نهتنها بازیگران و عوامل پشت صحنه و کادر اجرایی پراکنده و گاهاً دور شده بودند، بلکه تماشاگران هم برای حفظ جان خانواده و عزیزانشان ترجیح میدادند در مکانهای شلوغ که ممکن است بهراحتی نتوانند خودشان را نجات دهند، حضور نداشته باشند. بنابراین، بهطور کلی کارمان تعطیل شد.»
او اضافه کرد: «از طرف دیگر بهدلیل نزدیکبودن به ماه محرم؛ فرصت ۱۰روزه اجرای نمایش را از دست دادیم و عملاً بعد از عادیشدن اوضاع بهدلیل رسیدن ایام سوگواری امکان اجرا نداشتیم. این روزها آرامآرام مجدداً اعضای گروه را جمع میکنیم و با هماهنگیهای مجدد، امیدواریم دوباره شروع کنیم.»
این کارگردان و آموزگار حوزه تئاتر و نمایش در پاسخ به این سؤال که آیا پروتکلی برای حوزه نمایش در شرایط بحران و وقوع اتفاقاتی از جمله جنگ، زلزله و… تعریف شده و اینکه آیا معاونت امور نمایشی در شرایط موجود همراهی لازم با گروههای نمایشی داشته است؟ گفت: «در چنین مواقعی هیچ پروتکلی وجود ندارد؛ همه غافلگیر میشویم. ولی بهطور کلی، مدیریت شرایط بحرانی در حوزه تئاتر و سینما تعریف نشده است. با توجه به گرانبودن این حرفه و هزینههای بالا، هیچگاه برای شرایط خاص آماده نبودهایم؛ البته جز راهکارهای دستوری که باید کارها اجرا شود، کلاسها برقرار شود، فیلمبرداریها تعطیل نشود و…، وگرنه حمایت دیگری نداشتیم.»
کاظمی ادامه داد: «انتظارم این است که باید برای زحماتی که کشیده شده و وقتهایی که گذاشته شده، ارزش قائل شد و با سلامت فکر، مشاورههای کارساز و کمکهای سریع، تلخی و ناامیدی دوران جنگ را برطرف کرد. ولی مطمئنم همه گروههای تئاتری که اجراهایشان شروع شده و همه گروههای تصویربرداری که کارشان را شروع کردهاند و همه کلاسهای هنری که به کار برگشتهاند، خودشان دست روی زانو گذاشته و برخاستهاند. کوشش مضاعفی برای جبران زمان ازدسترفته نداشتهایم.»
او با اشاره به تأثیر جنگ و بحرانهایی ازایندست بر فعالیتهای هنری و نمایشی گفت: «بزرگترین دشمن خلاقیت، تردید و ناامیدی است. اینکه مطمئن نباشید کاری که میکنید، حتماً در این شرایط لازم است و بهترین کاری است که میتوانید انجام دهید. تمایل به رها کردن در انسان بهوجود میآید. گویا مدتی همهچیز رنگ و معنای قبلی خود را از دست میدهد. نگاه و نگرش خودت و مخاطبانت تغییر میکند. با قدمهای نامطمئن پیش میروید، حداقل در کوتاهمدت چنین خواهد بود.»
کاظمی ادامه داد: «جنگ در درازمدت تأثیرش بر تولیدات آثار هنری خود را نشان خواهد داد. البته همیشه امید قدرتمندتر از یأس است. انسان خود را بازسازی میکند و روحیهاش را دوباره مییابد. بهترین امید، ثبات و امید به برقرار ماندن دوستی و شرایط پایدار است.»
در این شرایط چگونه میتوانستیم کمدی اجرا کنیم؟
۲۳ خردادماه ۱۴۰۴ بود که معاونت امور هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اطلاعیهای درباره روند فعالیت تالارهای نمایشی و کنسرتهای موسیقی صادر و عنوان کرد: «…با توجه به همدلی تولیدکنندگان و عرضهکنندگان آثار فرهنگی و هنری با ملت شریف ایران و خانوادههای شهیدان و مصدومان، تمام آثار نمایشی به صحنه نخواهد رفت و اجراهای صحنهای موسیقی و فعالیت گالریها نیز از امروز (جمعه، ۲۳ خرداد) تا اطلاع ثانوی متوقف و بدیهی است تهیهکنندگان، صاحبان آثار و سامانههای محترم فروش بلیت، تدابیر لازم درباره عودت بلیت یا اجرای جایگزین را اتخاذ نمایند.»
«داوود فتحعلی بیگی» که نمایش «شب نشینی با مولیر» را در تئاتر سنگلج روی صحنه داشت و از قضا ۱۰ شب دیگر هم تمدید شده بود، بهواسطه جنگ دوازدهروزه و تعطیلی نمایشها، اجراهای خود را از دست داد.
او دراینباره به «پیام ما» گفت: «با توجه به توقف ۱۰روزه اجرایمان حدود ۹۰ میلیون تومان خسارت دیدیم. با توجه به آنکه نمایش ما یک اثر کمدی بود و در شرایطی که بسیاری از مردم عزادار بودند و شهید داده بودند، قطعاً ما نیز شرایط اجرا حتی در زمانی که عنوان شد گروههای نمایشی اجراهای خود را از سر گیرند، نداشتیم. در شرایطی که مردم مجروح و آسیبدیده بودند، چگونه میتوانستیم کمدی اجرا کنیم؟ ضمن آنکه از ششم تیرماه نیز ماه محرم آغاز شد و عملاً اجراهای ما ناتمام ماند.»
فتحعلی بیگی با اشاره به آنکه انتظار میرفت انجمن نمایش در شرایط جنگ از هنرمندان این حوزه حمایت کند، تأکید کرد: «انجمن نمایش همیشه ۲۰ درصد از فروش نمایشها را دریافت میکند. این درحالیاست که ما انتظار داشتیم با توجه به خسارتی که جنگ به اجراها وارد کرده، ملاحظات لازم انجام شود و انجمن نمایش درصد خود را برندارد. نباید فراموش کرد که ما در اوج اجراهایمان بودیم و حتی در همان روز که حمله اتفاق افتاد، تمام بلیطها به فروش رفته بود و عموماً آخر هفتههایی که تمام بلیطهای یک اجرا به فروش میرود، آخر هفته بعد نیز همین گونه خواهد بود که ما تمام این شرایط فروش از دست دادیم.»
این کارگردان نمایش ادامه داد: «با توجه به درصدی که تیوال و انجمن نمایش از فروش اجرای ما کم کردند و حدود ۷۰ میلیون هزینهای که برای اجرا داشتیم، حدود ۱۰۰ میلیون از فروش برای ما باقی ماند که باید بین ۲۵ نفر از عوامل تیم تقسیم شود. با یک ضرب و تقسیم کوچک میتوان متوجه شد که حتی هزینه رفتوآمد تیم احصا نشده است.»
خسارت ۶۰ میلیارد تومانی طی ۱۲ روز
تعطیلی سالنهای نمایش در روزهایی که صدای پدافند و انفجار گاه و بیگاه از آسمان شنیده میشد و دلهره و هراس جایی برای رفتن به تئاتر و دیدن نمایش نگذاشته بود، علاوهبر تأثیری که بر گروههای نمایشی، بازیگران، هنرجویان و… داشت، تماشاخانهها و مدیران آن بهویژه فعالان بخش خصوصی را نیز تحتتأثیر قرار داد.
«داوود نامور»، مدیر عمارت نوفللوشاتو، با اشاره به آنکه جنگ بر تمام صنوف و مشاغل تأثیر گذاشت، گفت: «هنوز کسبوکارها در وحشت بهسر میبرند و به روزهای قبل از جنگ بازنگشتهاند. در این میان، بخش فرهنگ و هنر بیش از سایر بخشها آسیب دید. عموماً شاهد آن هستیم که هر اتفاقی که می افتد، از فوت یک شخصیت مهم گرفته تا کرونا و …، اولین بخشی که تعطیل میشود، تئاتر است.»
او که چهار اجرا در سالنهای مختلف مجموعه نوفللوشاتو روی اجرا داشت و بهواسطه جنگ دوازدهروزه تعطیل شدند، یادآور شد: «بیش از ۱۵۰ اجرا در سالنهای بخش خصوصی تهران طی این مدت تعطیل شد و تقریباً میتوان گفت حدود ۲۰ تا ۳۰ میلیارد تومان به سالندارهایی که تئاتر فاخر را روی صحنه میبرند، خسارت وارد شده است. با احتساب سالنهای بخش خصوصی که تئاترهای کمدی را روی صحنه میبرند، میتوان گفت بهطور میانگین حدود ۶۰ میلیارد تومان طی تعطیلیای که جنگ دوازدهروزه به ما تحمیل کرد، به سالندارهای بخش خصوصی تهران خسارت وارد شده است.»
بهاعتقاد نامور، نباید فراموش کرد که صرفاً گفتن اینکه اجراها شروع شوند و تئاترها روی صحنه روند، کفایت نمیکند: «جذب مخاطب نیازمند بسترسازی از جمله تبلیغات و حضور فعال در فضای مجازی است که با توجه به وضعیت اینترنت و پهنای باند موجود با مشکلات بسیار روبهرو هستیم.»
رئیس انجمن صنفی تماشاخانههای ایران گفت: «ضمن آنکه گرد آمدن گروه تئاتر در شرایط پساجنگ و ترس و دلهره که همچنان وجود دارد، کار دشواری است. شاید الان بگوییم که دوازده روز در جنگ بودیم و دوازده روز هم تعطیل، حال بیایید و نمایشها را روی صحنه ببرید، اما روی صحنه بردن یک اجرا بیش از دو ماه تبلیغات و آمادهسازی نیاز دارد. در تمام این مدت نیز باید اجاره سالن و حقوق کارکنان پرداخت شود، دولت نیز هیچ کمکی به ما نمیکند.»
او اشاره کرد: «نباید فراموش کرد که در دوران پساجنگ، جامعه با مجموعهای از چالشهای روحی، روانی، اقتصادی و فرهنگی روبهروست. مردم نیاز دارند تا روایتهایی را بشنوند که نهتنها زخمها را به رسمیت بشناسد، بلکه به آنها امید بازسازی بدهد. شاید از این جهت است که به سالندارها این اجازه داده شد در روزهای آتی نمایشهای کمدی و حتی موزیکال روی صحنه ببرند.»
رئیس انجمن صنفی تماشاخانههای ایران تأکید کرد رسالت فعالیت تماشاخانهداران بر این است تا بتوانند در این روزها امید را به عموم جامعه تزریق کنند: «امید ما این است تا مردم با دیدن نمایشهای موزیکال و شاد روحیه تازهای در دوران پساجنگ بگیرند و کمی از ترس، دلهره و خشمشان کاسته شود. در حال حاضر، نمایش «باخ» که تلاقی موسیقی، اندیشه و احساس است، در حال اجراست. بهجرئت میتوان گفت شاید پنج یا شش ماه زمان ببرد تا تئاتر تبدیل به اولویت پنجم و ششم مردم و عموم جامعه شود؛ چراکه در حال حاضر در اولویتهای نهم و دهم قرار گرفته است. سعی کردیم با تخفیفهایی در حدود ۵۰ درصد و حتی اجراهای رایگان مردم را بهسوی تئاتر بکشانیم تا حالشان خوب شود.»
هنوز مخاطبان رغبتی برای دیدن تئاتر ندارند
«احمد دهقان»، تهیهکننده و مشاور کارگردان نمایش روز واقعه که این روزها در سالن سنگلج در حال اجراست، با اشاره به اینکه جنگ دوزادهروزه سبب شد زمان تمرین برای اجرا محدود شود، گفت: «یک هفته قبل از جنگ تمرین را آغاز کرده بودیم و قرار بود طی ۲۰ جلسه تمرین مرحله اجرا برسیم، اما جنگ سبب شد نتوانیم طبق برنامههایمان پیش برویم. ازاینرو، زمان تمرین محدود و بسیار فشرده شد که سبب میشود کیفیت کار و انسگرفتن بازیگر با نقش خود پایین بیاید. این شرایط نهتنها برای گروه ما بلکه برای سایر گروههای نمایشی نیز صدق میکند.»
او در مورد تأثیری که جنگ بر روی مخاطبان آنها گذاشته است، گفت: «بهنظرم عموم جامعه هنوز در شوک جنگ قرار دارند و نیازمند گذر زمان هستند. هنوز روحیه مخاطبان مناسب نیست و درواقع میتوان گفت رغبتی برای دیدن تئاتر یا حتی رفتن به سینما و دیدن اثر هنری ندارند.»
بهگفته دهقان، در دوران پساجنگ عموماً به مسائل کلانتر پرداخته میشود و پروتکلی برای حوزه فرهنگ و هنر در نظر گرفته نمیشود، درحالیکه حوزه فرهنگ و هنر میتواند حال مردم را خوب کند و آنها را از این بحران بیرون بکشد. هرچند معاونت امور هنری و اداره نمایشی قولهایی را برای جبران خسارتهای گروههای نمایشی دادهاند، اما امیدوارم تدبیری برای آن بیندیشند که مردم را بیشتر به سالنهای تئاتر بکشاند.
۲۵ خرداد بود، فردای شبی پرآتش که آسمان تهران از لهیب آتش، سرخ بود، هنوز انبار نفت شهران داشت میسوخت که خبر حمله به میدان تجریش منتشر شد. برخلاف دو شب گذشته، در روز روشن و در محلی پرتردد حمله صورت گرفته بود. هیچ آماری منتشر نشد. مثل دو روز گذشته که آماری از کشتهها و مصدومان نبود. تصاویر اما میگفتند ابعاد فاجعه گسترده است و غیرنظامیان بسیاری آسیب دیدهاند، از جمله آن مادر حیران و نوزاد در آغوشش در پیادهراه خیابان شریعتی. فضای میدان تجریش ملتهب بود و فاجعه بخشی از شهر را فلج کرده بود، این را تصاویر فریاد میزدند. گزارش خبرگزاری دانشجو اما از «تحت کنترل بودن اوضاع» گفت، از آرام بودن همهچیز…؛ ما باور نکردیم. عزیزانمان در آن محدوده گفته بودند صدای انفجار شنیدهاند. گفته بودند آب منطقه قطع شده. شاهدان عینی گفته بودند آب جاری گلآلود خیابان را تسخیر کرده است. گفته بودند در آن آب آدمهایی را دیده بودند. گفته بودند در آن آب گلآلود تصاویر فجیعی دیده بودند. مسئولان شهرداری اما گفتند جاری شدن این آب در خیابان ناشی از شکستگی لوله است. آبی گلآلود که هنوز در میان روایتهای مربوط به آن روز میدان تجریش جاری است.
دوازدهم تیرماه تصویری از دوربینهای ترافیک شهری منتشر شد که لحظه انفجار را نشان میداد. فاجعه عمیقتر از آن بود که قابلباور باشد و همین شد دستاویزی برای برخی بلاگرهای روز مبادایی و برخی رسانهها تا با موشکافیهای عجیب، تفاسیری از ویدئو را منتشر کنند. برخی از این موشکافیها به این نتیجه رسید که این ویدئو ساخته و پرداخته هوش مصنوعی است. اما در همان اثنا روایت شاهدان عینی چیز دیگری میگفت؛ از تکههای پیکر آدمها در آن آب جاری گلآلود تا روایتهای کادر درمان بیمارستان شهدا. آنها حقیقت را دیده بودند. دیده بودند که آدمها و ماشینها له شدهاند. دیده بودند که بسیاری اجساد قابلشناسایی نیستند. دیده بودند آنهمه تصویر مهیب را. اما اصرار همچنان ادامه داشت که تصویر منتشرشده را هوش مصنوعی ساخته است. یکی از دلایل این اصرار هم این بود که این تصاویر توسط رسانههایی با جهتگیری خاص منتشر شده بود.
۱۰ روز پس از این موشکافیها و روایتها و جدلها در فضای مجازی و حقیقی، همچنان روایت دقیقتری در دسترس عموم نبود، جز همان گزارش رسانهها که به سراغ شاهدان عینی رفتند تا حقیقت را ثبت کنند. تا اینکه صداوسیما شب ۲۴ تیرماه، در برنامه «ثریا» تصاویر کامل دوربینهای ترافیکی از لحظات حمله را پخش کرد. حالا دوربین ترافیک بعد از حادثه میچرخد. زاویهدید گسترده است. میشود جزئیات بیشتری را دید. آب گلآلود از زمین میجوشد و جاری است. ماشینهای له شده، درختهای شکسته و آدمهایی که بیمهابا به کمک زخمیها میرفتند و کشتههایی با جسمهای متلاشی میدیدند. یادم میآید در یکی از روایتها خوانده بودم که کابل برق داخل آب افتاده بود و بسیاری میترسیدند به داخل آب بروند. در این تصاویر اما مردان سرگشته به دل مهلکه میزنند، شاید کسی را نجات دهند. یادم میآید در یکی از تصاویر دیدم یکی از پرستاران بیمارستان شهدا، تختی را بهدنبالش میکشد و میدود به محل حادثه. یادم میآید یکی از پرستاران بیمارستان گفته بود جمجمهای شکسته را دیده که مغزش را آب با خود برده و فکر کرده بودم چرا اینقدر مهیب روایت کرده و یادم آمده بود که جنگ همینقدر مهیب است. در تصاویر جدید مردی از دل آن آوار خیس چیزی را از زمین برمیدارد، انگار باقیمانده جسم کسی باشد، آن را به زمین میاندازد و با دو دست روی سر میکوبد و حیران دور خود میچرخد و شوکه است از چیزی که دیده. اینها هوش مصنوعی نیست، لحظاتی است که بر مردم این شهر گذشته، اما چرا یک ماه بعد از حادثه منتشر شده است؟ یعنی باید باور کنیم که این تصاویر تازه بهدست سازندگان برنامه رسیده؟ باور کنیم که هیچ استراتژی در انتشار این تصاویر نبوده؟ باور کنیم که آن مسئول شهرداری آن روز از فاجعه خبر نداشته و واقعاً فکر میکرده که لوله شکسته است؟ باور کنیم که در تمام این روزها در یک بازی رسانهای چرک گیر نیفتاده بودیم که یکسوی آن میخواهد بگوید «آسفالت خیابان سالم است و انفجاری با این ابعاد در کار نبوده» و سوی دیگر، اطلاعات و تصاویر را قطرهچکانی پیش چشممان میگذارد تا جنگ را برایمان تازه نگه دارد؟ یعنی در تمام آن ۱۰ روز و در تمام این یک ماه که برخی با موشکافیشان نمک به زخم بازماندگان آن حادثه زدند، که برخی باور نکردند کشتهشدن آدمها را و آن تصاویر فجیع را، که حقیقت گوشهای در بند مانده بود، این تصاویر جایی در آرشیو صداوسیما ذخیره شده بود تا در روز مبادا منتشر شود؟ یک ماه پس از حادثه؟ این دیگر جنگ روایتها نیست. بیش از آنکه جنگ روایتها باشد، استراتژی روایتها برای بازی با افکار است.
جنگ با چاشنی آدرنالین
سالار جوان ۱۹سالهای است که ماندنش در تهران جنگزده، خانواده را هم ناگزیر به ماندن کرد. او دانشجوی زمینشناسی و شاغل در یکی از کافههای زنجیرهای شهر است. این جوان ۱۹ساله زندگی و کار کردن در هنگامه آشوب را نوعی جنگیدن میداند. سالار در طول جنگ، به ادامه شیفتهای کاریاش و امتناع از خانهنشینی پافشاری میکرد. «اگر در خانه میماندم و از جریان زندگی روزمره دور میشدم، چیزی درونم فرو میریخت.» او معتقد است: «تهرانِ درگیر جنگ، شکل متفاوتی از آدرنالین داشت. زیستن در چنین فضایی برایم هیجانانگیز بود.» او در آن روزها شاهد رابطه جدیدی با مشتریان کافه بود؛ معاشرتی از جنس همدلی. در دوازده روز جنگ، برای سالار و مشتریان کافه نه صرفاً محلی برای نوشیدن قهوه که پناهگاه بود؛ پناهگاهی متفاوت که در آن زندگی جریان داشت و سالار یکی از گردانندگان این زندگی محصور و محدود بود. این جوان ۱۹ساله رهآورد متفاوتی از جنگ ایران و اسرائیل به ارمغان برده است؛ «حضور در کافه، وقتیکه اکثر کارکنان غایب بودند، شجاعت آمیخته به خاصبودن برایم بههمراه داشت.»
روایت دهههشتادیها بهمیزان قابلتوجهی به نوع نگرش آنها نسبت به زندگی برمیگردد. «امیرعلی» ۲۲ساله سابقه کار داوطلبانه در بحران کرونا را دارد و نگاه متفاوتش به زندگی، او را در هنگامه جنگ در تهران نگهداشت. امیرعلی معتقد است: «زندگی در عین جذابیتش، آنقدر ارزش ندارد که برای حفظ آن بخواهی فرار کنی» و این نگاه روایی و ساده به زندگی، امیرعلی را در خط مقدم امدادرسانی قرار داد.
تعهد یک نسل
بیمسئولیتی و عدم تعهد دو مؤلفه پربسامد در توصیف نسل z هستند. مؤلفههایی که پرستار، «مهران دهقانی»، آن را رد میکند. دهقانی اصالت بوشهری دارد و بهواسطه تحصیل، ساکن در تهران و شاغل در یکی از بیمارستانهای شهر است. این جوان ۲۳ساله که آینده را در کشور دیگری برای خود ترسیم کرده، از حضور در هنگامه جنگ میگوید: «در زمان کرونا بهعنوان واکسیناتور کار میکردم و جنگ دومین بحرانی بود که با آن مواجه شدم. در این دوره نیز بهخاطر تعهد شغلی که به بیمارستان داشتم، تصمیم گرفتم بمانم و در جبران شیفت همکاران غایب، کمک کنم.» دهقانی تماسهای مکرر خانواده مبنیبر بازگشت به خانه را چالش بزرگ این دوازده روز میداند و معتقد است: «طی گفتوگوهای تلفنی مداوم با خانواده، سعی داشتم ضمن آرامکردن اهالی خانه، به آنها تفهیم کنم که من برای کمک به مردم آموزش دیدهام.» دهقانی در مورد حضور در تهران جنگی میگوید: «تصمیم به ماندن و تجربهکردن شرایط جنگ عزتنفسم را تقویت کرد؛ چون کاری را انجام دادم که خیلیها از عهدهاش برنمیآمدند.»
حس غریب وطندوستی
صدای زنگ تلفن در بامداد ۲۳ خرداد «مهران» را از خواب بیدار کرد. بهواسطه تعطیلات آخر هفته، خوابگاه خلوت بود. دوست امدادگری از پشت تلفن با صدای مضطربی گفت: «اسرائیل ایران را زد. بیایید جمعیت.» مهران دقایق کشدار و کوتاهی مکث کرد تا دریابد کجاست و چه اتفاقی افتاده است. وقتی به خود آمد، در میدان نوبنیاد، مقابل ساختمان مخروبهای حضور داشت. این جوان دهههشتادی از لحظه آمدن به میدان نوبنیاد تا سه روز پس از آتشبس بهعنوان امدادگر در تهران حضور داشت. مهران روایت نویی از نسلی را بیان میکند که اولین بحران جدی زندگیشان، با مفهوم تلخی بهنام جنگ گره خورده است. این دانشجوی ۲۲ساله، از نوجوانی با حضور در جمعیت هلالاحمر کار داوطلبانه را تجربه کرده و امدادگری مادر و رزمنده بودن پدر در جنگ تحمیلی نیز در شکلگیری روحیه نوعدوستی به او کمک کرده است. مهران با ماندن در تهرانی آشوبناک حس متفاوتی را تجربه کرده که آن را وطندوستی میداند: «در محدوده خیابان فاطمی با ساختمانی مواجه شدیم که در اثر اصابت کلاهک موشک منهدم شده بود. حسهای مختلفی از غم، خشم و ترس را تجربه کردم. مادامی که در حال جستوجوی تکههای بدن مادر و دختر ساکن در خانه ویران بودم، دریافتم که جمعکردن پیکر هموطنانم از لابلای آوار، حس غریبی را در من زنده میکند. حسی که تابهحال نداشتم و شاید نامش وطندوستی باشد؛ پس در تهران ماندم تا کاری را که بلد بودم انجام دهم.»
جنگ یک بازی است
تحلیل، آیندهنگری و ظرف چندضلعی اندیشه جوانان دهه هشتاد در واکنششان به جنگ، نقطه پررنگ و غیرقابلانکاری است. «امیرمحمد» جوانی ۲۲ساله با خالکوبیهای متنوع است و گوشواره در گوشش دارد. خانواده این جوان آذری تهران را ترک کردند، اما او در تهران ماند و وقتی متوجه شد هلالاحمر منطقه ۹ به نیرو احتیاج دارد، به آنجا رفت و در چندین مأموریت شرکت کرد. او تحلیل جالبی از جنگ دارد: «جنگ بازی کثیف حاکمان است؛ تجاوز به خاک صرفاً بازاری برای به جریان درآمدن سرمایه است.»
نگرش امیرمحمد به جنگ، آنچنان آرامشی برایش فراهم کرد که توانست در تنهایی، دوازده روز جنگ را در تهران تاب بیاورد.
رابطه مردم با کشور
خاک، میهن و کشور مفاهیم بعضاً ایدئولوژیک و قطعاً ریشهداری در گفتمان تاریخی ایرانیان بهحساب میآیند. ایران بیش از کشوری با مرزهای سیاسی اس و گذشته فرهنگی و تاریخی. اهمیت این گذشته سترگ برای هر نسل بهشکل متفاوتی نمود پیدا میکند. نظیر «علیرضا» که نگاهی جدید به وطن دارد. او دانشجوی مکانیک است و در حال آمادگی برای امتحانات پایانترم بود که جنگ شد. علیرضا مردم و وطن را دو جزء مجزا نمیشمارد و کمک به مردم را عین کمک به کشور میداند. او معتقد است: «اگر مردم نباشند، کشوری هم نیست» و این گزاره، مهمترین دلیل او برای حضور در تهران درگیر جنگ بود.
کارشناس فرش است، اهل شیراز و ساکن اصفهان، میگوید داستان او و برادرش با قالی ایرانی در نقش جهان آغاز شده است. «علی بردبار» معتقد است قالی را عشق میبافد و حس آدمها باید با قالی گره بخورد تا فرش ایرانی تبدیل به یک اثر هنری ماندگار شود و تأکید دارد که تابهحال هیچ قالیای را بدون درک این حس در مخاطب فرش ندیده است. او و برادرش «حسین بردبار» سالها در زمینه فرش فعالیت میکنند، اما نگاهشان به روح فرش ایرانی باعث شده تجربههای نابی پیدا کنند و دامنه تجربهشان فراتر از مرزها رود. او قصه آدمها را تبدیل به نقشه فرش میکند و آنها را به بافندهها میدهد؛ بافندههایی که با وسواس انتخابشان میکند، چون معتقد است هر بافندهای نمیتواند روحی که در نقش قالی و قصه آن جاری است به دار قالی منتقل کند و فرشی ببافد که هر بینندهای را تحتتأثیر قرار دهد. او که در مناطق روستایی و عشایری به کارآفرینی هم فکر میکند؛ میگوید تابهحال بالغبر ۶۰ پروژه را با این نگاه و رویکرد طراحی و اجرا کرده که بعضی از آنها هنوز تمام نشده، اما داستان «فرش نادین» به پایان رسیده است.
داستان فرش نادین
نادین با ذوق کلاف نخ سبز را از پاتیل رنگرزی بیرون میکشد و کنار صورت میگیرد. نخهای زمینه به رنگ چشمان سبز نادین است: «من و حمید و نادین و همسر و بچههایش سر پاتیل رنگ بودیم. نادین از من پرسید بهنظرت چه رنگی بهتر است؟ گفتم سبز چشمانت بهترین رنگ است. ذوقزده شد و خیلی استقبال کرد. حالا رنگ زمینه قالی رنگ چشمان نادین است. رنگ همان چشمانی که با مهر به زیبایی هنر قالی ایران نگاه میکرد، حالا رنگ زمینه قالی ایرانی شده.» در نمای بعدی نادین پای دار قالی نشسته، گره میزند، مینا کمکش میکند تا گره را یاد بگیرد. دوربین میچرخد حالا نادین به تماشا ایستاده و پسرش گره فرش ایرانی را از مینا یاد میگیرد. در پایان، دستان نادین روی تن فرش میلغزد. فرشی که یک فرش معمولی نیست. این فرش «فرش نادین» است. بخشی از جهانبینی او و گوشهای از دنیای شخصیاش در آن نقش بسته. همان چیزی که بردبار بهدنبال آن است؛ فرش ایرانی که با داستان آدمها گره بخورد. هنری کهن که شخصیسازی شود و در کنار تمام معنا و مفهوم عمیقش، برای دنیای شخصی آدمها هم معنایی مستقل داشته باشد.
«نادین لوزانو»، سفیر سوئیس در تهران، میخواست وقتی مأموریتش در ایران به اتمام میرسد، با خود یادگاری بههمراه ببرد، اما هیچچیز راضیاش نمیکرد جز فرش، فرشی مخصوص خودش.
«روزی که من به نادین و سفارت سوئیس معرفی شدم، در چشمان نادین این خیال را دیدم. میدانستم حس متفاوتی به فرش ایرانی دارد. گفتم برو تمام قالیهای ایران را بررسی کن، بعد از مدتی تو را به یک سفر میبرم. یکبار همراه من به اصفهان آمد. در این فاصله به شهرهای مختلف رفته بود و قالیها را بررسی کرده بود، حتی چند عکس هم از قالیها برای من فرستاد. بعد از آن بود که با نادین در روز تولد پنجاهسالگیاش به دیار مغان رفتیم.» اینها را علی بردبار میگوید. مردی که عاشق روح فرشهاست و مسئول طراحی این فرش.
قرار نبود فرش نادین شبیه فرشهای دیگری باشد که تابهحال بافته شده، قرار بود این فرش قصه نادین را روایت کند: «نادین عاشق اژدهاست. میخواستم چیزی که میخواهد و دوست دارد، در طرح قالی قرار گیرد. چون قرار است نادین سالها با این فرش زندگی کند. اما درعینحال سعی کردم اصالت قالی ایرانی را هم در نقشه فرش در نظر بگیرم.» فرش نادین در مکتب هریس بافته شده، در یک خانه عشایری، بهدست یک زن عشایر به اسم «مینا». نقشش را علی بردبار طراحی کرده، طرح کلی فرش نقش یک شیر در میانه و اژدهایی در اطراف و چهار سرو در چهار گوشه آن است: «اژدهایی که در نقش قالی قرار دارد، اژدهایی است که من درون نادین دیدم. نمادی از راهی که طی کرده و منطقهای که در آن متولد شده است. رنگ وسط قالی رنگهای پرچم سوئیس است و چهار سرو شیراز در چهار گوشه فرش، هر کدام نماد یک شخص در زندگی نادین است. طرح شیر همان شیری است که نادین دوست داشت، ساده و آزاد.» اما مهمترین نکته این نقشه: «این قالی حاشیهای ندارد. آزاد و رهاست.»
همین چند وقت پیش علی فرش نادین را در سفارت به او و خانوادهاش تحویل داده است. مأموریت نادین در ایران به پایان رسیده و قرار است او بهزودی به کشور دیگری برود و سفیر سوئیس باشد: «دختر و پسر نادین عاشقانه این قالی را دوست دارند. شبی که قالی را تحویلشان دادم، پسرش گفت این قالی برای ما خیلی ارزشمند است. اگر روزی مادرمان را هم از دست بدهیم، باز این قالی او را برای ما زنده نگه میدارد.» علی از اطلاعات فنی قالی هم میگوید، از اینکه روی نقش و تمام اجزای آن مدتها فکر کرده و برای تهیه رنگها وسواس خاصی داشته تا رنگها هم اصیل باشند و هم طبیعی؛ نیل و اسپرک و گیاهان دیگر همه دست به دست دادند تا رقص نقش و رنگ روی قالی نادین ماندگار شود.
مستند جایی تمام میشود که انگشتان نادین نامش را روی قالی لمس میکند، اما روایت بردبار از این قاب: «همه نبضهایی که در مراحل بافت قالی وجود داشت، زیر دست نادین حس میشد. نادین سر قالی گریه کرد. همان لحظه به او گفتم من آن زیبایی مطلقی که میخواستم در این قالی ببینم را دیدم و از او تشکر کردم. در قابی که در انتهای مستند میبینید، ساعت امگای سوئیسی در دست نادین است که ارزشمند است، در کنار قالی ایرانی که بسیار ارزشمند است و نبضی که نادین با انگشتش روی تن قالی حس میکند.» تنها نشان مجموعه هنری بردبار حرف «ب» است که در بخشی از قالی نقش بسته: «کار ما بهنوعی دیپلماسی هنری است. در تمام آن قالی نامی از من بهعنوان طراح و مجری پروژه نیست. فقط یک «ب» میبینید که «ب» میرعماد است در بسم الله الرحمن الرحیم.» بردبار میگوید نادین وقتی فرش را تحویل گرفته، به او از امید گفته، از نور در زندگی و حس خوبی که این قالی به او منتقل میکند: «نادین زن بسیار قویای است. عاشق ایران است و هر کجا نیاز باشد در کشورش و یا هر فضای بینالمللی دیگر از ایران دفاع میکند. خیلی هم ناراحت است که قرار است از ایران برود. بارها گفته که باز هم به ایران سفر خواهد کرد.» و حالا او یک یادگار اصیل از ایران با خود دارد: قالی ایرانی که روایت نادین را نقل میکند.
قالی را عشق میبافد
مینا یک زن شاهسون است در دیار مغان، کسی که قالی نادین را بافته و به او و فرزندانش گرهزدن فرش را یاد داده است: «نادین و بچهها گره را یاد گرفتند و هر کدام یک گره در قالی دارند. زمانی که نادین آمد گره بزند، دستش لرزید، مینا دستش را گرفت و آرامَش کرد. در آن مقطع نادین تحت یک استرس و فشار کاری شدید بود. گفتم نادین باید رهای رها باشی؛ این دختر عشایر را ببین، مینا آزاد و رهاست.» بردبار از روحیه مینا میگوید و سرسختیاش در زندگی: «مینا زن خاصی است، یک زن تمامعیار. خانهای را که در آن زندگی میکنند، خودش ساخته. سه فرزند دارد. گوسفندها را به چرا میبرد، خانه را اداره میکند و شخصیت خاصی دارد. این فرش را نمیشد به هر بافندهای سفارش داد. باید مینا این قالی را میبافت.» بردبار درباره نگاهش به فرش ایرانی میگوید، به اینکه قالی تنها نخ و دار و نقش نیست: «ممکن است یک نقش را به دو بافنده سفارش دهی، اما دو قالی متفاوت با دو حس متفاوت تحویل بگیری. قالی را عشق میبافد. قالی را فقط عشق تبدیل به یک اثر هنری میکند که ممکن است هزار سال بماند. برای این ماندگاری یک عشق و حس عمیق لازم است.» او معتقد است هر قالی، موسیقی خاص خود را دارد. از زمانی که بافنده اولین گره را میزند تا وقتی که چلهبُری میکند، هر مرحلهای که در بافت قالی وجود دارد، موسیقی خاص خود را دارد.
شگفتی در میان قالیهای چندصدساله
نادین فرش ایرانی را درک کرده است. شاید اطلاعات فنی درباره آن کمتر داشته باشد، اما حس و روح آن را بهخوبی بلد است. شاهد ادعا هم واکنشی است که او در مواجهه با فرشهای چندصدساله موزه فرش دارد. با او در کنار فرشهای صفوی و قاجاری موزه فرش قدم میزنیم و همراهان کلیاتی درباره فرشها از طرح و رنگ و نقش به او میگویند، او اما در سکوتی عمیق به نقشها خیره میشود و با دقت اجزای آن را از نظر میگذراند و گاهی با صدای بلند شگفتیاش را بروز میدهد. نادین معتقد است: «فرش ایرانی، تاریخی غنی دارد و جوهره فرهنگ و هویت ایرانی است. بهخوبی میشود عمق پربار تاریخ را در این فرشها دید.» در طول بازدیدش از موزه فرش چندبار تکرار میکند: «این موزه واقعاً گنجینهای از شاهکارهاست.» از او میپرسم وقتی نخستینبار با فرش ایرانی مواجه شد، چه احساسی داشت؟ سفیر سوئیس میگوید: «از پیچیدگی طرحها، حجم عظیم کار، دقت و ظرافت بافت کاملاً شگفتزده شدم. اگر به فرش ایرانی نگاه کنید، شاید نتوانید تصور کنید که چقدر برای تهیه آن تلاش شده. اما وقتی از نزدیک مراحل تولید و بافت آن را میبینید، متوجه میشوید که بافنده گرهها را یکییکی میزند، با حرکتی روان و مواج، انگار از این دنیا جداست و یک حس ماورایی دارد.» او تجربه نابی از بافت فرش هم در جریان خلق فرش نادین داشته، درباره حسی که هنگام گره زدن و نشستن پای دار قالی داشته، میگوید: «وقتی بافت فرش را تجربه کردم، حس کردم با آن یکی شدهام. با هر گره انگار پیکر فرش را میساختیم. یک پروسه طبیعی و زنده. وقتی غرق بافتن میشوی، احساس میکنی هیچچیز جز آن فرش وجود ندارد و این یک تجربه فوقالعاده است.» نادین سه سال پیش که ساکن سفارت سوئیس در تهران شد، به سوغاتی که قرار است با خود ببرد، فکر نمیکرد. حالا اما او یک فرش ایرانی دارد که متعلق به خود اوست. فرشی که شاید تا قرنها داستان نادین را روایت کند و خاطرات مأموریتش در ایران را زنده نگه دارد.
توسعه گردشگری بدون در نظر گرفتن قوانین و مقررات و نداشتن برنامه منسجم در راستای گردشگری پایدار، باعث تخریب محیطزیست و آثار تاریخی و آسیب به فرهنگ جامعه میشود. این امر حتی میتواند، اقتصاد مردم را تحتتأثیر قرار دهد و آنها را فقیرتر کند.
غار شاپور واقع در شهرستان کازرون، از لحاظ داشتن غارنهشتهها (سنگهایی که بعد از تشکیل فضای غار بر اثر چکیدن آبهای فرورُو بهوجود میآید) و آثار تاریخی، بهعنوان یکی از مهمترین غارهای ایران محسوب میشود. ابهت مجسمه شاپور توانسته بهمیزان قابلتوجهی، نظر گردشگران و دولتمردان را به خود جلب کند. همین موضوع سبب شده است متولی حفاظت از غار مذکور، تنها از تالار اول و آنهم از مجسمه محافظت میکند. تالارهای دیگر غار از لحاظ محیطزیستی دارای غارنهشتههایی است که میتوانند جایگاه این میراث ملی را بیشتر نمایان کنند. میلیونها سال طول میکشد که استالاکتیتها و استالاگمیتها شکل بگیرند؛ چکیدهسنگهایی که هویت و اصالت این غار هستند. متأسفانه بهدلیل ناآگاهی دولتمردان و مردم، با تردد بیقیدوشرط گردشگران در سایر تالارها، این غارنهشتهها در حال ازبینرفتن هستند.
آلودگی آب و آلودگی صوتی، نتیجه هجوم توریستها
غارها از نظر محیطزیستی دارای شرایط خاصی هستند. غارزیان بهطورکلی به چند دسته تقسیم میشوند. دسته اول، موجوداتی که زندگی خود را با غار تطبیق داده و کاملاً داخل غار زندگی میکنند (تروگلوبایتها)، دسته دوم گونههایی که میتوانند تمام عمرشان را در غار زندگی کنند، ولی در خارج غار نیز قادر به زندگیاند (تروگلوفایلها) و دسته سوم موجوداتی که عمده فعالیتهای خود را بیرون از غار انجام میدهند و برای استراحت، تولیدمثل و… به آنجا بازمیگردند (تروگلوکسنها). متأسفانه حیات تمام موجودات غارزی از سوی گردشگرانی که هیچگونه اطلاعی از الفبای گردشگری ندارند، تهدید میشود. گردشگران با فعالیتهایی که انجام میدهند، آبهای موجود در غار را به یکی از ناپاکترین آبها تبدیل میکنند و غارزیان را در خطر نابودی قرار میدهند. صداهای تولیدشده در ازدحام بیشازحد، اسپیکرها، همخوانیهای دستهجمعی و… باعث استرس و حتی خروج جانوران از غار میشود.
رکود و رونق اقتصادی با حفاظت از سایتهای گردشگری
گردشگری میتواند اهالی یک منطقه را از کشاورزی، دامداری، کارگری و… به کسب درآمد از ورود گردشگران تشویق کند. این امر میتواند در بلندمدت وابستگی مردم به شغلهای مذکور را از بین ببرد و به همان نسبت بهرهبرداری بیشازحد از منابعطبیعی را کاهش دهد. حال اگر جاذبههای گردشگری در منطقهای مورد آسیب یا تخریب قرار گیرد، نتیجهای جز عدم حضور گردشگران نخواهد داشت. اینگونه، فقر با قدرتی بیشازپیش وارد منطقه میشود.
تأثیر منفی توریسم بر غار شاپور
«جلال زارعی»، نماینده کارگروه غارشناسی ایران، و تیم همراهش، «ماکان جوادنژاد» و «حسین موسی رضا»، دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۴ شرایط غار شاپور را بررسی کردند. آنها در گزارش خود آوردهاند: «غار شاپور کازرون بهدلیل وجود یک مجسمه هفتمتری منسوب به شاپور ساسانی، شاهد حضور تعداد زیادی از گردشگران سراسر کشور است. در میان فیلمها و تصاویری که از شادی و نشاط مردم در فضای مجازی منتشر میشود، از تخریب و نابودی اکوسیستم غار خبری نیست. در این محوطه با تسطیحسازی مسیر ۲.۵ کیلومتری اما بدون ایمنسازی و سطل زباله، مجوزی برای گردشگران صادر شده که زباله خود را در طبیعت رها کنند. موضوع تأسفبار دیگر، نبود سرویس بهداشتی در این منطقه است که توریستها با تبدیل غار و طبیعت اطراف به توالت، فضولات خود را در هر جای خلوتی رها کردهاند. فضای غار بهشدت متعفن و مسموم است و چنین اتفاقی برای غار شاپور با داشتن شش تالار بزرگ و مسیرهای متعدد، یعنی مرگ خفاشها و تمامی گونههای غارزی و نابودی کامل اکوسیستم غار و غارنهشتها. درنهایت ادامه این روند بهمعنای آلودگی آب شیرین زیرزمینی است که مورد استفاده مردم منطقه است. برای بازدید از غار شاپور بلیط و هزینه ورودی از بازدیدکنندگان دریافت نمیشود، زیرساخت توریسم بسیار ضعیف و شکننده و خدمات و امکانات رفاهی زیر حد صفر است. امیدواریم دوستانی که در معرفی و معروفسازی این غار بهعنوان جاذبه گردشگری پیشرو بودند، اکنون گناه خود را گردن بگیرند و اشتباهشان را بپذیرند.»
درخواست ما از نهادهای مسئول، بهویژه سازمان حفاظت محیطزیست و وزارت میراثفرهنگی، این است که قبل از نابودی این غار، برای درجهبندی حفاظتی اقدامات لازم را انجام دهند.
«در کوه هم را دیدیم، عاشق شدیم، برای خواستگاری آمد، خانوادهام مخالفت کردند، میگفتند شغلش پرخطر است.» نسترن و هدایت چهار سال صبر کردند، باز هم خانواده راضی نشدند، بالاخره با هزار زور و زحمت بدون اذن پدر عقد کردند. پیوند آنها که روی کاغذ آمد، رشته ارتباط نسترن و خانواده گسسته شد تا چهار سال. بالاخره همه از مواضعشان کوتاه آمدند و رفتوآمدها از سر گرفته شد، همهچیز آرام بود تا ۱۳ خرداد ۱۴۰۴ که سه متخلف و شکارچی غیرمجاز او را بهبهانهای به منطقه حفاظتشده خاییز کشاندند و به رگبار بستند.
به عقب برگردیم، به بازه زمانی ۱۳۹۳ تا قبل از خرداد ۱۴۰۴، به یازده سال زندگی نسترن و هدایت. «زمان ازدواج ۳۸ساله بودم و هدایت چهلوچندساله. این روزها بسیاری از همسایهها به من میگویند تنها شدهای، میگویم همیشه تنها بودم؛ هدایت اغلب اوقات در منطقه بود و درگیر حفاظت. با اینهمه، چیزی که از دست دادم یک زندگی شیرین و عاشقانه بود در همین حوالی. خاطرم است یکی از دوستان ما از همسرش جدا شد و کمی از کوه فاصله گرفت. بعد از مدتی که دوباره با ما برای کوهنوردی آمد و رابطه من و هدایت را دید گفت، وقتی میبینم شما اینقدر هم را دوست دارید و عاشقانه زندگی میکنید، از طلاق گرفتنم پشیمان میشوم.»
محیطزیست وکیل نگرفته و نیروی انتظامی پیگیر نیست
جمعه ۱۳ خرداد ساعت ۵ صبح هدایتالله دیدهبان برای سرکشی به منطقه رفت، اما تا ظهر برنگشت. نسترن خاطرش است که آن روز نگران بود و دلشوره داشت. «انگار به دلم برات شده بود. ساعت چهار و نیم متهم اصلی با هدایت تماس گرفت و گفت در فلان منطقه شکارچی است. هدایت عازم رفتن شد. گفتم کجا میخواهی بروی؟ دلشوره دارم، حالم خوب نیست. گفت نگران نباش، مثل همیشه است، میروم و بازمیگردم. برایش آب یخ درست کردم و راهی شد.»
نیمساعت بعد از اینکه هدایتالله از خانه بیرون زد، تماسها شروع شد. تلفن نسترن مدام زنگ میخورد، با این سؤال: دیدهبان کجاست؟ «اول از همه رئیس اداره محیطزیست شهرستان کهگیلویه آقای عزیزی تماس گرفت. ما رابطه دوستانهای با او داریم و بارها شام و ناهار مهمان هم بودهایم. بعد دوستان نزدیکمان تماس گرفتند، بعدتر کوهنوردها. دلم آشوب بود، گفتم لابد حتماً اتفاقی افتاده، وگرنه هدایت که همیشه برای گرفتن شکارچی میرفت. فکر کردم اینبار تیر خورده و زخمی شده. بالاخره آقای عزیزی زنگ زد و با گریه گفت برادرم، پشت و پناهم را از دست دادم. نفهمیدم چه شد، گوشی موبایلم را انداختم و دویدم داخل کوچه.»
همان وقت که نسترن از خانه بیرون زد و داخل کوچه دوید، برادر هدایت را دید که دنبالش آمده. «با هم به منطقهای که هدایت تیر خورده بود، رفتیم. از ماشین پیاده شدم و فریادی در کوه کشیدم، دوستان گروه کوهنوردی ما آمدند و من را داخل ماشین بردند.»
از آن جمعه ۱۳ خرداد تا امروز پنجشنبه ۲۶ تیر که مراسم چهلم هدایتالله دیدهبان برگزار میشود، نسترن آدم دیگری شده و وزن زیادی از دست داده است. «من در نگرانی شدید بهسر میبرم. باور میکنید از روز اول تا الان هر کسی من را میبیند، میگوید آب شدهای. شدیداً ناراحتم. نگرانم. محیطزیست برای ما وکیلی نگرفته و نیروی انتظامی پیگیری جدی نمیکند.»
متهم فراری است
همان روزهای اول دو متهم بازداشت شدند. آیا آنها متهم اصلی نبودند؟ «یکی از این دو متهم را عمویش تحویل داد و دیگری را پدربزرگ یا داییاش. نیروی انتظامی نبود که آنها را تعقیب و درنهایت دستگیر کرد.»
یکی از این دو متهم دستگیرشده بهسمت هدایتالله دیدهبان شلیک کرده، اما بهگفته نسترن منصوری، متهم اصلی هنوز آزاد است. «متهم اصلی یک مجرم سابقهدار است که هنوز دستگیر نشده و متواری است. او همان کسی است که وسایل همسرم را از ماشین برداشته؛ اسلحه سازمانی بهدست آمده، اما هنوز دوربین عکاسی و فیلمبرداری را پیدا نکردهاند.»
سابقه درگیری و انتقامگیری این متهم با هدایتالله دیدهبان از کجا شکل گرفته؟ «بارها این متهم توسط همسرم دستگیر شد، اما بهدلایل مختلف آزاد شد. بهمن سال قبل هم درگیری شدیدی بین آنها پیش آمد و بهسمت همسرم شلیک کرد. یک هفته قبل از اینکه این اتفاق بیفتد، هدایتالله یکی از نزدیکان و آشنایان این متهم را دستگیر میکند و او بارها درخواست میکند که آزاد شود.»
رئیس اداره حفاظت محیطزیست کهگیلویه خطاب به دادستان عمومی و انقلاب بهبهان نامهای ارسال کرده که در آن آمده است: «قاتل متواریشده محیطبان شهید هدایتالله دیدهبان در مورخه ۱۴۰۳/۱۱/۱۱ در منطقه حفاظتشده خاییز حوزه دامنه تنگه بیستم ساعت ۱۶:۴۵ آقای … بههمراه فرد متخلف دیگر بهنام … فرزند ولی قصد ترور و شهید کردن محیطبان هدایتالله دیدهبان را داشته بهطوریکه از فاصله پنجمتری سه گلوله بهسمت شهید هدایتالله و بیش از ۱۱ بار بهسمت دیگر محیطبانان تیراندازی کرده که این گزارش جرم در دادسرای عمومی و انقلاب به شماره پرونده … ثبت گردیده و مشخص نمیباشد سرنوشت این پرونده به کجا رسیده و چرا … بابت این شروع به قتل مسلحانه با قرار تأمین بازداشت موقت زندان نرفته و آزاد بوده است؟»
در بخش دیگری از این نامه به سایر اتهامات این متهم اشاره شده که از جمله آنها شروع به آدمربایی، مشارکت در آدمربایی به عنف و تعدی و تجاوز نسبت به ناموس مردم و ضرب و جرح عمدی و آدمربایی، قدرتنمایی با چاقو و سرقت است. او در سال ۱۴۰۱ بابت این موارد زندانی و سپس آزاد شد.
وکلا به تیراندازی و اسیدپاشی تهدید شدند
خواسته خانواده هدایتالله دیدهبان دو چیز است، اینکه نیروی انتظامی پیگیر فرد متواری باشد و محیطزیست برای آنها وکیل بگیرد. «بهواسطه اینکه متهم جزو اشرار بهبهان است، وکلای شهر جرئت نمیکنند قدم جلو بگذارند. از طرف دیگر مگر شغل محیطبانی چقدر درآمد دارد که ما هزینه وکیل در تهران را بدهیم. انتظار ما از سازمان حفاظت محیطزیست این است که برای خانواده وکیل بگیرد. میدانیم که اداره محیطزیست بهبهان وکیل خودش را گرفته، ولی خانواده هم نیاز به وکیل دارند.»
آنچه نسترن منصورینژاد درباره دغدغه امنیت و نگرانی از اشرار میگوید، در نامهای که در همین روزها از سوی گروهی از وکلای بهبهان خطاب به فرماندار این شهر ارسال شد، نیز آمده است: «با کمال تأسف افزایش تهدیدات به وکلای همکار از جمله تهدید به تیراندازی و اسیدپاشی اخیراً در سطح شهرستان بهبهان موجبات نگرانی جدی برای جامعه وکلای دادگستری را فراهم آورده است. اگرچه همکاران شریف ما همواره نشان دادهاند که در راستای اجرای عدالت و عمل به وظایف حرفهای خود هرگز تسلیم اینگونه تهدیدها نمیشوند، اما این امر نافی مسئولیت جدی نهادها و سازمانهای ذیربط در حفظ و صیانت از امنیت این قشر اثرگذار نخواهد بود.»
روزهای اول شهادت هر محیطبان، همه پیگیر حال خانوادهاند، آیا هنوز هم کسی در سازمان حفاظت محیطزیست پیگیر حال آنها است؟ «خانم دکتر انصاری مدام حالم را پیگیری میکند. او بارها با من درباره کارهایی که درباره پرونده انجام میدهند، صحبت کرده است. البته من خواستهام درباره وکیل را با او مطرح نکردهام. این موضوع را تنها با اداره محیطزیست شهرستان در میان گذاشتهام.» حال باید دید که مسئولان محیطزیست چه تصمیمی میگیرند آیا آنها پناه خانواده هدایتالله که تا پای جان حافظ خاییز بود میشوند؟
شکستن دوباره «ساختمان شیشهای»
حمله به این ساختمان در روز ۲۶ خردادماه و قطع پخش زنده شبکه خبر و کشتهشدن چند تن از کارکنان، از جمله سردبیر خبر بازتاب گستردهای در سطح بینالمللی داشت. اما بعد از جنگ اهمیت این ساختمان بیشتر برجسته شد. ساختمان شیشهای از نمونههای شاخص معماری معاصر در ایران بهشمار میرود؛ بنایی که طراحی آن به دهه ۴۰ شمسی بازمیگردد و فرم هندسی ساده، نمای تمامشیشهای و حیاط مرکزیاش، آن را به نمونهای برجسته از زبان معماری بینالمللی در ایران بدل کرده است.
این مجموعه ابتدا برای سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران طراحی شد، اما ساخت آن بهواسطه تحولات سیاسی و جنگ، سالها به تعویق افتاد و سرانجام در دهه ۷۰ شمسی به بهرهبرداری رسید. طراح این ساختمان، عبدالعزیز فرمانفرمائیان، یکی از چهرههای تأثیرگذار معماری مدرن ایران بود که پروژههای مهمی مانند ورزشگاه آزادی را نیز در کارنامه دارد. کارنامهای که «پیمان جبلی»، رئیس سازمان صداوسیما ابعاد حمله به آن را اینگونه توضیح داد: «بررسی دقیق نظامی و کارشناسی در مورد تعداد و نوع موشکهای اصابتشده به ساختمان، برعهده نهادهای متخصص است، اما براساس مشاهدات ما از محل انفجارها و تصاویر ثبتشده و یافتن سرجنگی موشکها، تاکنون ۱۱ محل اصابت موشک را شناسایی کردهایم. ما ابتدا فکر کردیم کمتر بوده است، اما سر جنگی موشکهایی که پیدا شد به ۱۱ عدد رسید.»
بازمعماری؛ واژهای مندرآوردی
وزیر میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی در آخرین روز خردادماه ثبت ساختمان شیشهای صداوسیما را در فهرست میراث ملی پیشنهاد کرد. «سیدرضا صالحی امیری» در نامهای خطاب به رئیس سازمان صداوسیما نوشت: «ثبت ملی «ساختمان شیشهای صداوسیما و روایت این حمله خصمانه» برای حفظ در حافظه ملی و ثبت آن برای تاریخ پیش رو، سندی بر حقانیت صداوسیمای جمهوری اسلامی بهعنوان صدای مردم است.»
بااینحال و با توجه به اهمیت این ساختمان، همان روز ۲۲ تیرماه و در حاشیه بازدید از ساختمان، «فرزانه صادق مالواجرد»، وزیر راهوشهرسازی ایدهای را مطرح کرد که مورد هجمه کارشناسان مختلف قرار گرفت. او اعلام کرد «بازطراحی و بازمعماری» این بنا به مسابقه بینالمللی با داوری اساتید سازه و معمار گذاشته میشود تا «نمادی از مخابره صدا همه مردم ایران به جهانیان باشد» و برای تأیید به مسابقهگذاشتن این بازسازی، به برگزاری مسابقه معماری برای ساخت ۱۰۰ واحد مسکونی نهضت ملی در بوموسی اشاره کرد و آن را «یک تجربه موفق» دانست. ایدهای که بهگفته برخی به مسابقهگذاشتن بازسازی چنین بنای ارزشمندی میتواند کاری پرخطر باشد.
صحبت از «بازمعماری» در رابطه با ساختمانی که نیاز به مرمت دارد، واژه دقیقی نبود که وزیر راهوشهرسازی آن را بهکار برد. «سام گیوراد»، مرمتگر، دراینباره به «پیام ما» میگوید: «برخی از ساختمانها هستند که بهدلایل متعددی ثبت نشده و نخواهند شد. اما ثبت نشدن اینها به این معنا نیست که چنین ساختمانهایی بیارزش هستند. طبیعتاً اجماع نظری بین معماران وجود دارد که کارهای شاخص عبدالعزیز فرمانفرمائیان باید ثبت شوند. وقتی چنین ساختمانی به این شکل مورد آسیب قرار میگیرد، رویکرد باید مرمتی باشد. «بازمعماری» یک واژه مندرآوردی است که اولاً معادل علمی ندارد و دوماً دست برنده مسابقه یا برگزارکنندگان را در هر دخل و تصرفی در بنا باز میگذارد.»
او معتقد است ازآنجاکه عموماً آییننامههای حفاظتی نداریم یا اگر جهانی باشند چندان رعایت نمیشوند، میتواند باعث شود تغییر ماهیتی بزرگی در این ساختمان رخ دهد.
بهگفته گیوراد، دو نوع رویکرد مرمتی نسبت به آثار شاخص معماری وجود دارد: «درباره آثار تاریخی باید به نمونههای بزرگ مثل کلیسای نتردام یا کلیسای درسدن آلمان اشاره کرد. کلیسای بانوی ما در درسدن آلمان در بمباران بهطور کامل ویران شد و بخش بسیار کوچکی از پیشانی درگاه این ساختمان باقی ماند. در مرمت این ساختمان، اثر جنگ را با تغییر رنگ نشان دادند، وگرنه عیناً و نعلبهنعل، همانطورکه بود، آن را بازسازی کردند. درباره نتردام هم رویکردی کاملاً محافظهکارانه نسبت به مرمت وجود داشت و بازسازی عینبهعین انجام شد. دقیقاً نام این کار «مرمت» است. مرمت تحت یکسری آییننامهها و ضوابط صورت میگیرد و درست است که رویکردهای مختلفی نسبت به آن وجود دارد، که برخی تا حدی رادیکال و برخی محافظهکارند، اما در رابطه با ساختمانهایی که شکل ساختمان ملی دارند، مانند ساختمان شیشهای، طبیعتاً رویکرد مرمتی باید محافظهکارانه باشد. اما میتوان نمادی را از اینکه این ساختمان در جنگ آتش گرفته، باقی گذاشت.»
او میگوید بازمعماری علاوهبر اینکه واژهای بیمعناست، دست معمار را باز میگذارد که آنجا را کاملاً با خاک یکسان کند و یک ساختمان چندطبقه بسازد: «بنابراین، باید واژهها را دقیق بهکار برد. این ساختمان نیاز به بازمعماری ندارد و صرفاً بهشکل کاملاً محافظهکارانه، مرمت لازم دارد. بهنظر من میتوان ردی از اتفاقی که بر آن گذشته، در مرمت آن بهجای گذاشت.» بهاعتقاد این مرمتگر، صحبتهای وزیر راهوشهرسازی دو حالت دارد؛ یا کاملاً ناشی از ناآگاهی ایشان نسبت به بدیهیات دانش معماری است یا واقعاً برنامه دیگری برای این ساختمان دارند.
برگزاری مسابقه یا گرفتن توجه جامعه بینالمللی؟
برگزاری مسابقه برای بازسازی این بنا محل چالش است. «سعید ساداتنیا»، معمار و شهرساز، در گفتوگو با «پیام ما» معتقد است برگزاری یک مسابقه داخلی یا بینالمللی برای بازسازی ساختمان صداوسیما میتواند یک ایده باشد: «ولی مشاورهای بسیار توانمندی در ایران داریم که در حال کار هستند. زمانی که عبدالعزیز فرمانفرمائیان کار میکرد، از مشاوران خارجی استفاده میکرد، اما امروزه ما چنین چیزی نداریم و حتی نیازی هم نداریم؛ چراکه مرمتگران و معماران ما میتوانند این پروژه را تقبل کنند.»
او میگوید ایده برگزاری مسابقه میتواند از منظر برخورد سیاسی با ماجرا قابلقبول باشد؛ چراکه ممکن است بخواهند توجه دنیا را به اهمیت این ساختمان جلب کنند.
اما ساداتنیا با گفتههای مطرحشده درباره بازسازی عینبهعین چندان موافق نیست: «بازسازی عینبهعین یکی از ایدههای موجود است. در پروژه میدان توپخانه، چهار ایده مطرح شد که یکی از ایدهها، بازسازی عینبهعین بود. اما ایده نوسازی و بهسازی و هماهنگکردن کل فضای میدان پذیرفته شد. اما بعدها، آقای چمران با این ایده مخالفت کردند. ایده بازسازی عینبهعین، که پس از جنگ جهانی دوم رواج یافت، ایده مطلوبی نیست و معماری امروز دنیا میگوید هر دورهای باید زبان و بیان خود را داشته باشد.»
او تأکید میکند اگر بنایی تاریخی است، نگهداری از شکل و سنتهای تاریخی آن ضروری است: «حتی در مرمت، استفاده از مصالح جدید باید نشاندهنده زمانه باشد. اما این برای مساجد، خانهها، کاروانسراها، آبانبارها و بناهای تاریخی دیگر است، نه برای بنایی که در زمان خود مدرنترین نوع معماری بوده است. دنیای معماری امروز میگوید هر دورهای باید مهر خودش را روی بنا داشته باشد.»
بهعقیده او، باید آسیبشناسی شود تا بدانیم چه چیز قابلنگهداری است و باید جای این زخم روی بنا دیده شود و نمونههای بینالمللی هم از این کار وجود دارد: «این ساختمان مثل یک عروسک شکسته است. میتوانید قطعاتش را به هم بچسبانید، اما رد شکستگی روی آن میماند.»
بازسازی عینبهعین؛ درست یا غلط؟
باوجود دیدگاه افرادی چون ساداتنیا، گیوراد با این ایده مخالفت میکند و میگوید تنها دیدن ردی از جنگ در مرمت ساختمان، کافی است: «دامنه بازسازی غیر از تکرار عینبهعین، میتواند بسیار گسترده باشد.»
بهگفته او، رویکرد مرمتی درباره ساختمانهای عمومی با ساختمانهای تاریخی متفاوت است: «ما یکسری ساختمان عمومی داریم و رویکرد مرمتی و توصیه مشورتی یونسکو درباره ساختمانهای عمومی متفاوت است. فرض کنید ساختمانی از دوره پهلوی اول دارید و متفقاً گفته میشود ساختمان واجد ارزش تاریخی است، ممکن است ساختمان در اثر اتفاقی خراب شود و نخواهید ساختمان را عینبهعین و بهشکل محافظهکارانه بازسازی کنید. این موضوع درباره این دسته از ساختمانها قابلدرک است.»
این مرمتگر تأکید میکند ازآنجاکه ساختمانهای عمومی با خاطرات مردم همراه هستند، اگر رویکرد قرار باشد به این شکل باشد، مهم است بدانیم چه کسانی داور و چه کسانی مجری هستند: «در غیر اینصورت نتیجه این کار یک افتضاح خواهد شد.»
میتوان ساختمان را با تمام جزئیات دوباره ساخت
گیوراد در پاسخ به این سؤال که آیا تکرار جزئیات این ساختمان پیچیده است یا خیر؟ توضیح میدهد: «باید تجربه نتردام را در نظر گرفت. آتشسوزی هیچچیز از این کلیسا را باقی نگذاشت. ازآنجاکه از این ساختمانها کاملاً مستندنگاری شده است، همان زمان دولت فرانسه اعلام کرد عیناً این ساختمان را میسازند و واقعاً هم انجام دادند.»
او میگوید اکنون در تجربهای مشابه، ما مدارک فنی مربوط به ساختمان شیشهای صداوسیما را قطعاً داریم: «فرض را بر این بگذاریم سازه ساختمان بهشکلی در اثر آتشسوزی آسیب دیده که نتوان دوباره روی آن، چیزی را بنا کرد و باید آن را از اول ساخت. میتوان گفت براساس مستندات موجود میتوان عیناً همان ساختمان را با جزئیات ساخت. تزئینات و پیچیدگی آن بههیچوجه کمتر از نوتردام نیست و با همین دانش مهندسی ایران هم قابلانجام است.»
تصمیم برای بازطراحی یکی از مهمترین بناهای معماری معاصر ایران، آنهم در قالب یک مسابقه بینالمللی، اگرچه میتواند جنبههای تبلیغاتی و سیاسی داشته باشد، اما در عمل آزمونی حساس و پرمخاطره است.
ساختمان شیشهای، فقط یک سازه آسیبدیده نیست؛ بخشی از حافظه معاصر تهران و نمایندهای از دورهای از معماری ایران است که ورود به گفتمان جهانی را تجربه کرد. از همین رو، هر تصمیمی درباره آینده آن، اگر بدون شناخت دقیق از جایگاه تاریخی، ارزش فرهنگی و رویکردهای علمی مرمت اتخاذ شود، حذف تدریجی یک اثر ملی خواهد بود.
مسابقهای که وزیر راهوشهرسازی به آن اشاره کرده، اگر همانطورکه گیوراد میگوید، در راستای «بازمعماری» و بهمعنای ساختن از نو باشد، دری است برای ازبینرفتن یک میراث و اگر هم به دست افرادی سپرده شود که واجد شرایط برای مرمت اثر نیستند، صرفاً مسابقهای برای یک ریسک بیمحابا خواهد بود.
اینترنت طبقاتی علیه اینترنت آزاد
از زمان آغاز حمله اسرائیل، اینترنت ایران دچار یکی از شدیدترین اختلالهای سالهای اخیر شده است؛ بنابر گزارش نتبلاکس، اتصال بینالمللی ایران در روزهای اول تا ۹۷ درصد کاهش یافت و بیش از ۶۰ ساعت تقریباً قطع بود. اگرچه پس از چند روز، اتصال بهتدریج بازگشت، دادههای پلتفرم رادار کلادفلر نشان میدهد کیفیت اینترنت، از جمله پهنای باند و پایداری اتصال، هنوز به سطح پیش از جنگ بازنگشته است. شاخص کیفیت اینترنت (IQI) در ایران همچنان پایینتر از میانگین بلندمدت است و نوسان ترافیک در ساعات مختلف روز ادامه دارد. بهاینترتیب، با وجود ظاهر متصل بودن شبکه، تجربه کاربران از اینترنت همچنان با کندی، قطعی مقطعی و کیفیتی پایینتر از وضعیت عادی همراه است.
کاربران در حالی اینترنت محدود، فیلترشده و پراختلال را تجربه میکنند که دسترسی آزاد به اینترنت بینالمللی، بهعنوان یک حق شهروندی، تا پیش از این هم محقق نشده بود. از نگاه «وحید فرید»، کارشناس فناوری اطلاعات، وضع اینترنت در ایران هیچوقت عادی نبوده است. او به «پیام ما» میگوید: «براساس تجربه کاربری و گزارشهای رادار کلادفلر، اینترنت همچنان به وضعیت پیش از جنگ برنگشته و اختلالات خیلی گستردهتر از شرایط قبلی است. اینترنت ما همیشه آنقدر اختلال داشته و دارد که نمیتوانیم شرایط «نرمال» را تصور کنیم. با اینکه بهتر است کارگروهی اینترنت را در بخشهای مختلف با شرایط قبلی بهدقت مقایسه کند، تجربه کاربری نشان میدهد سرعت عمومی بسیار پایینتر آمده، ویپیانها بهسختی وصل میشوند. همچنین، یکسری آیپیها قطع و هنوز بخشی از دیتاسنترها قطع هستند. به همین دلیل، با قطعیت میتوان گفت بههیچعنوان شرایط اینترنت عادی نیست و حتی به قبل از جنگ هم باز نگشته است.» با این گفتهها، آنچه مسئولان درباره شرایط عادی اینترنت گفته بودند، با واقعیت فاصله بسیاری دارد.
مردم هر بار با اینترنت طبقاتی مخالفت کردند
روزها پس از طرح پیشنهاد «اینترنت اضطراری» از سوی یکی از نهادهای صنفی فعال در حوزه فناوری اطلاعات، این موضوع هنوز محل بحث است. کاربران در شبکههای اجتماعی به اینترنت سطحبندیشده با تمام نامهایی که تا امروز برایش انتخاب کردهاند، نه میگویند و در پلتفرم کارزار هم پای نامهای به وزیر و رئیسجمهور و مسئولان دیگر که اینترنت طبقاتی را نفی میکند، امضا میزنند.
«حامد بیدی»، مدیرعامل پلتفرم کارزار و کنشگر حقوق دیجیتال، به «پیام ما» میگوید: «از چند سال پیش، هر بار که حرف اینترنت طبقاتی به میان آمده، بلافاصله بازخورد خیلی منفی جامعه متخصصان و مردم را بهدنبال داشته است.» او تعریف میکند دو سال پیش مردم ناامید از مسئولان، بهجای مطالبه از دولت، کارزاری راه انداختند که نوعی پیمان جمعی برای استفادهنکردن از اینترنت طبقاتی درصورت پیشنهاد بود. «آن نامه که خطاب به مردم و کاربران و جامعه متخصصان بود، چند ده هزار امضا گرفت و کاربران بهنوعی متعهد شدند که ما هیچوقت از اینترنت طبقاتی با هر عنوانی استفاده نخواهیم کرد. در آن بازه زمانی این پروژه عملاً متوقف و منتفی شد.»
در سالهای اخیر، بهدنبال طرح صیانت و مخالفت با آن، این موضوع باز هم به شکلهای مختلف مطرح شده و آخرین بار در روزهای پرالتهاب جنگ، از طرف یکی نهادهای صنفی فعال در حوزه فناوری اطلاعات، بهنام «اینترنت اضطراری» مطالبه شد و بسیاری را ناامید کرد.
بیدی میگوید: «دفعات قبل، در موضوع اینترنت طبقاتی، بیشتر بحث بر سر فیلترینگ بود یا اینکه اینترنت بعضی از اقشار یا پلتفرمها فیلتر نباشد، اما این دفعه تفاوتش در خود اینترنت بود. درخواست کسبوکارها برای داشتن اینترنت در زمان قطع همگانی، بسیار ناراحتکنندهتر و تبعیضآمیزتر بود و اینبار علاوهبر شبکههای اجتماعی مختلف، کارزاری شکل گرفت که به این موضوع اعتراض کرد و اکنون بحثهای زیادی در لایههای مختلف جامعه در رابطه با اینترنت طبقاتی ایجاد شده است.» این کارزار تا لحظه تنظیم این گزارش بیش از سههزار و ۲۰۰ بار امضا شده است.
مدیرعامل کارزار توضیح میدهد که اینبار تفاوت در حضور فعال جامعه فناوری اطلاعات ایران است؛ آنها بهطور مستقل در برابر خواست همصنفانشان موضعگیری کردهاند. او معتقد است واکنشهای جامعه همچنان میتواند جلوی رسمیشدن اینترنت طبقاتی را بگیرد.
اینترنت طبقاتی، کودکپنداری مردم و کنترل آنها
همزمان با شدتگرفتن بحران اینترنت، شورایعالی فضای مجازی طرحهای پیشین خود را بدون توجه به اعتراض و مطالبات کاربران در اولویت قرار داده و بهدنبال «صیانت از کودکان و نوجوانان» و برنامههایی برای کمک به پیامرسانهای داخلی و ساماندهی آنهاست. سؤال اینجاست خطراتی که میخواهند در برابر آنها از کودکان و نوجوانان صیانت کنند، در اینترنت و شبکه محدود داخلی رخ نمیدهد؟ بیدی جواب میدهد: «در دفاع از فیلترینگ و اینترنت طبقاتی، از کودکان سوءاستفاده بسیاری میشود. درحالیکه هیچکدام، مسئله کودک را حل نکرده و نمیکند. چه آنکه فیلترینگ هم تا امروز نهتنها مسئله کودکان را حل نکرده، که با گسترش ویپیانها، باعث شده است دسترسی بیحدومرزی برای کودکان در انواع حوزهها ایجاد شود؛ از جمله پورنوگرافی و خشونت. در اینترنت طبقاتی هم به همین شکل، شاهد محتوای نامناسب حتی در پلتفرمهای داخلی هستیم که البته هشدارهای لازم به پدر و مادرها داده نمیشود.» بهگفته او، اساساً کسی با ارائه اینترنت ویژه کودکان مخالف نیست، اما جدا از این بحث، موضوع مراقبت از کودکان، بهانهای شده است برای کودکپنداری تمام شهروندان. «این دیدگاه دغدغه کودکان را ندارد، بلکه دنبال این است که توجیه کند که همانطورکه کودک یکسری مسائل را نمیفهمد و یکسری محتواها نباید در اختیارش قرار بگیرد، طبقات مختلف شهروندان هم دارای شعورهای متفاوتی هستند و ما نباید هر محتوایی را در اختیار هر طبقهای از جامعه قرار دهیم. این نگاه بسیار تحقیرآمیز، توهینآمیز و تبعیضآمیزی به آنهاست که البته معمولاً علنی نیست، اما زیر سایه اینترنت ویژه کودک توجیهش میکنند.»
اینترنت طبقاتی در حال اجراست، اما نه بهطور رسمی
همین حالا اینترنت سطحبندیشده و ویژه، بهطور محدود در دسترس برخی گروههای خاص است. چه آنکه در روزهای قطعی اینترنت، گروهی همچنان به شبکه جهانی متصل بودند. بیدی میگوید: «اینترنت طبقاتی بهصورت محدود اجرا شده است، اما علت اینکه این طرح هنوز رسمیت پیدا نکرده و بهصورت فراگیر اجرا نشده، مخالفتهای جامعه است.» بهگفته او، مسیر اینترنت طبقاتی بهشکلی طراحی شده که رفتهرفته اینترنت ویژهتری در اختیار افراد دارای رانت قرار بگیرد و عموم مردم از خدمات شبکه ملی اطلاعات، بدون اینترنت بینالمللی استفاده کنند. «میتوان گفت این همان چشماندازی است که اینترنت طبقاتی را فارغ از غیراخلاقی بودنش، از نظر اجتماعی حساس میکند. به همین دلیل، بسیاری از متخصصان معتقدند علنی شدن اینترنت طبقاتی و رسمیت بخشیدن به آن، گام نخست و مهمی بهسمت قطع اینترنت برای عموم مردم است.» بنابراین، بهگفته او تنها مقاومت جامعه سبب شده است این طرح رسمیت نیابد و علنی نشود.
وحید فرید، کارشناس فناوری اطلاعات، هم میگوید: «تاکنون بهصورت جدی اینترنت طبقاتی به آن مفهوم که جامعه را تکهتکه فرض کند و به هر بخشی اینترنتی با کیفیت متفاوت دهد، نداشتهایم؛ اما اینترنت طبقاتی از سالها قبل اجرا شده است. حتی زمان ریاستجمهوری خاتمی، افرادی دسترسی متفاوتی داشتند. یعنی درست زمانی که فیلترینگ شروع شد، ارائه خط سفید هم شروع شد.»
او یادآوری میکند که سالهاست خط سفید برای سایبریها، نمایندگان مجلس و بعضی خبرنگاران وجود دارد. «سالهاست همه میدانند بعضی گروهها دسترسی خاصی دارند. این افراد، طبقهای هستند که طبق تشخیص حکومت میتوانند اینترنت داشته باشند، اما عموم مردم نمیتوانند. این اینترنت از جنس اینترنت طبقاتی است. با اینهمه، چون حوزه استفاده از آن خیلی محدود بوده، چندان حساسیتی ایجاد نکرده است.»
اکنون آنچه حساسیت ایجاد کرده، درخواست اصناف برای داشتن اینترنتی متفاوت از همگان است. این کارشناس حوزه فناوری به وعدههای انتخاباتی دولتهای اصلاحطلب درباره اینترنت اشاره میکند و اینکه در این دولتها، اینترنت طبقاتی بهشکلی جدیتر بهسمت اجرا رفت. او میگوید: «دو دولت اصلاحطلب در این ماجرا پیشرو بودند؛ دولت روحانی و حالا دولت پزشکیان. این دو قدمهای بزرگی بهسوی اینترنت طبقاتی برداشتند. البته در دولتهای اصولگرا هم مواردی اتفاق افتاده، اما مسئله اینجاست که این دو دولت با شعار اینترنت آزاد آمدند. دو بار قطعی جدی اینترنت، یکی در آبان ۹۸ در دولت روحانی و دیگری در دوره جنگ در دوره پزشکیان اتفاق افتاد. اما در اوج اعتراضات مردمی در ۱۴۰۱ اینترنت را نبستند. در دولت رئیسی مواضع روشن بود و وزیر میگفت با فیلترینگ و محدودیت موافق است. ولی آقای هاشمی (وزیر ارتباطات) که این را نمیگوید، جلوتر از آنها حرکت میکند. اصلاحطلبان اصلاً در جهت شعارهایشان حرکت نکردند.»
فرید هم تأکید میکند که اینترنت طبقاتی بزرگترین قدم بهسمت قطع اینترنت عموم مردم است: «واقعیت این است که اگر محدودیت برای عدهای کمتر شد، بهراحتی میتوان شیر اینترنت را روی دیگران بست. اگر آن گروه رادیکالی که خواستار قطع اینترنتاند، موفق به توزیع اینترنت طبقاتی شوند، بهجرئت میگویم که اینترنت برای بقیه «اینترانت» یا ملی میشود.»
ایده اینترنت طبقاتی با هر نام دیگری، با روح قانون و منشور حقوق شهروندی در تضاد است و اصول ۱۹، ۲۰، ۲۸ و ۴۳ قانون اساسی مبنیبر برابری حقوق، دسترسی آزاد به امکانات و رفع تبعیض را رد میکند. پیش از اینکه سازمان نصر تهران در روزهای جنگ دوازدهروزه دسترسی شرکتهای عضو خود را به اینترنت بینالمللی پیگیری کند، گروههای مختلف بهدنبال اینترنت برای استادان دانشگاهها یا پزشکان، سیمکارتهای بدون فیلتر مخصوص توریستها، اینترنت آزاد برای پارکهای علموفناوری و پیادهکردن ایده منطقه آزاد سایبری بودند. در این روند فزاینده محدودسازی، کسی به فکر حق دسترسی آزاد مردم به اینترنت نیست.
ایجاد اختلال در پاسخ به حملات دیداس اشتباه است
در روزهای جنگ، طبق اعلام شرکت ارتباطات زیرساخت، حملات DDOS (منع خدمت توزیعشده) به بیشترین میزان رسید. در این نوع حمله سایبری، مهاجم با فرستادن حجم بالایی از ترافیک جعلی، منابع را اشغال میکند و سرور بهقدری شلوغ میشود که دیگر پاسخ به درخواستهای واقعی کاربران ممکن نیست. این نوع حملات بهطور معمول اتفاق میافتد و در روزهای جنگ هم اعلام شد که بهدلیل این حملات به زیرساختهای ارتباطی و البته «تأمین امنیت» اینترنت محدود و قطع شده است.
وحید فرید درباره قطع اینترنت یا ایجاد اختلال و محدودیت بهبهانه حملات دیداس که در روزهای جنگ و پس از آن هم ادامه داشته، میگوید: «دلیلی که مطرح میشود، بسیار غیرفنی است، چون اساساً حملات DDos حملاتی مسدودکننده است و انجام میشود تا سرویسی از دسترس خارج شود. در مقابل وزارت ارتباطات میگوید برای مقابله با حملات DDos اینترنت را قطع یا مختل کرده است. این دلیل اشتباه است. اگر شما قطعش کنید که حمله به نتیجه بهتری میرسد. این حملات، حمله هکری خیلی پیشرفتهای نیست که بگوییم منجر به سرقت اطلاعات میشود. ممکن است سیستمی با ضعف امنیتی، تحت این حملات، یکی از سرویسهایش از کار بیفتد و راه خروج اطلاعات باز شود. اما یک سرویس خیلی باید ناامن باشد که چنین اتفاقی برایش بیفتد. بیشتر هدف حملات DDos از دسترس خارج کردن است که در این مورد خود وزارت ارتباطات پیشدستی میکند و اختلال ایجاد میکند.»
