بایگانی

غفلت از بهینه‌سازی نیروگاه‌های حرارتی

در سال‌هایی که ایران با ناترازی برق دست‌وپنجه نرم می‌کند و بحث توسعه انرژی‌های تجدیدپذیر، به‌ویژه نیروگاه‌های خورشیدی، به کلیدواژه‌ای پرتکرار در سیاستگذاری‌های کلان کشور تبدیل شده، پرسشی جدی‌ در محافل تخصصی مطرح است: چرا هم‌زمان با این رویکرد، به ارتقای راندمان نیروگاه‌های موجود، به‌ویژه حرارتی و سیکل ترکیبی، بی‌توجهی می‌شود؟
«آرش نجفی»، رئیس کمیسیون انرژی اتاق بازرگانی ایران، می‌گوید: «نه‌فقط مردم، بلکه تصمیم‌گیرندگان اقتصادی هم از آنچه در صنعت انرژی کشور می‌گذرد، بی‌خبر مانده‌اند. نه می‌دانیم چه کسی چه کار می‌کند، نه قیمت ارز مشخص است، نه حتی مشخص است که به یک کارخانه تخفیف ارزی داده می‌شود یا خیر. زمام امور اعداد از دست خیلی‌ها درآمده و ما هم دیگر نمی‌دانیم الان چه چیز مقرون‌به‌صرفه‌ است.»
این ابهام، قلب مشکل است. در سال‌هایی که دولت بر توسعه انرژی خورشیدی تأکید دارد، نیروگاه‌های گازی و سیکل ترکیبی با راندمان پایین همچنان در مدارند، بی‌آنکه اصلاح شوند یا جایگزینشان بیاید.
بار تأمین برق کشور بر دوش نیروگاه‌های حرارتی است؛ بیش از ۹۰ درصد. اطلاعات آمار تفصیلی صنعت برق ایران نشان می‌دهد در حال حاضر راندمان متوسط این نیروگاه‌ها ۳۹.۵ درصد است؛ عددی که اگرچه به میانگین جهانی نزدیک است، اما همچنان فاصله معناداری با کشورهای پیشرفته دارد. شاید به همین دلیل است که در سند توسعه صنعت برق، دولت‌ها مکلف شده‌اند راندمان نیروگاه‌های حرارتی را تا ۵۰ درصد افزایش دهند. براساس این سند، متوسط راندمان این نیروگاه‌ها باید تا سال ۱۴۲۰ به ۵۰ درصد برسد.
از سویی، هر یک درصد افزایش راندمان نیروگاه‌های حرارتی نیازمند ساخت ۱۰ واحد بخار ۱۶۰مگاواتی با هزینه‌ای بالغ‌بر یک میلیارد و ۳۶۰ میلیون یورو است. بااین‌‌حال، هنوز گزارشی شفاف از برنامه دولت پزشکیان برای ارتقای راندمان نیروگاه‌های حرارتی ارائه نشده و تمرکز اصلی سیاستگذاری‌ها، بر توسعه نیروگاه‌های خورشیدی است.
طبق آخرین اطلاعات منتشرشده از آمار تفصیلی صنعت برق ایران، ۴۸ درصد از مجموع نیروگاه‌های کشور، واحدهای سیکل ترکیبی هستند که دارای بالاترین راندمان در کشورند (میانگین ۴۷ تا ۵۱ درصد). پس‌ازآن، بار شبکه عمدتاً بر دوش نیروگاه‌های بخاری با قدمتی بالا و راندمانی حدود ۳۶ درصد قرار دارد.
در رتبه بعدی، نیروگاه‌های گازی قرار دارند که قابلیت تبدیل به سیکل ترکیبی را دارند، اما هنوز این ارتقا انجام نشده است. این نیروگاه‌ها راندمانی حدود ۳۴ درصد دارند. درنهایت، نیروگاه‌های با راندمان پایین (کمتر از ۲۷ درصد) که اغلب قدیمی هستند، تنها در زمان اوج مصرف و برای جبران کمبود برق در مدار قرار می‌گیرند.

رفع ناترازی با افزایش راندمان
گرچه تاکنون گزارش رسمی از تعداد نیروگاه‌هایی که امکان افزایش راندمان دارند، منتشر نشده، اما خبرگزاری تسنیم در گزارشی در مرداد ۱۴۰۳ نوشته است حدود ۲۰ هزار مگاوات ظرفیت نیروگاه گازی با قابلیت سیکل ترکیبی شدن در کشور وجود دارد. برخی از این واحدها دارای قراردادهای «بیع متقابل» یا خرید تضمینی برای ارتقا هستند و باقی این ظرفیت نیز باید از طریق ماده ۱۲ قانون رفع موانع تولید توسعه یابد. این تغییر وضعیت، می‌تواند متوسط راندمان نیروگاه‌های کشور را به حدود ۴۲ درصد برساند.
رئیس کمیسیون انرژی اتاق بازرگانی البته معتقد است ریشه مشکل نه صرفاً در کمبود بودجه، که در نبود جذابیت اقتصادی برای سرمایه‌گذاری است.
نجفی می‌گوید: «برخی از نیروگاه‌ها آنقدر فرسوده‌اند که اساساً باید از مدار خارج شوند. مثل نیروگاه مشهد که شنیده می‌شود راندمانی در حد ۲۵ درصد دارد و بخشی از برق تولیدی‌اش را خودش مصرف می‌کند. برخی از این نیروگاه‌ها دیگر بهره‌وری‌ ندارند و باید اسقاط شوند. ولی کسی سراغشان نمی‌رود .کسی حاضر نیست روی بازسازی این نیروگاه‌های قدیمی سرمایه‌گذاری کند.»

جذابیت ازبین‌رفته
به‌گفته نجفی، دلیل این بی‌میلی به تصمیم‌هایی برمی‌گردد که از سال‌ها پیش گرفته شده و هنوز هم اصلاح نشده‌اند. از جمله قانون تثبیت قیمت برق که ۲۰ سال پیش تصویب شد: «جذابیت سرمایه‌گذاری در حوزه برق را کلاً از بین برد. نتیجه‌اش روشن است: هیچ تضمینی برای بازگشت سرمایه وجود ندارد، پس سرمایه‌گذار هم نمی‌آید.»
نجفی همچنین به وجود نوعی انحصار در واردات فناوری هم اشاره می‌کند؛ انحصاری که باعث شده تنها از یک مسیر محدود، برخی تجهیزات و فناوری‌ها وارد کشور شود؛ اتفاقی که رقابت را کاهش داده و به‌جای حمایت از تولید داخلی، یک بازار بسته ایجاد کرده است: «همه می‌گوییم از صنعت داخلی حمایت کنیم، ولی وقتی فقط یک شرکت اجازه ورود تکنولوژی را دارد، اگر آن شرکت به هر دلیلی دچار مشکل شود، تبعاتش کل صنعت برق را می‌گیرد.»
او معتقد است با نبود فضای رقابتی، نبود جذابیت اقتصادی و نبود شفافیت اطلاعات، صنعت برق کشور وارد مرحله‌ای از «فرونشست» شده است؛ مرحله‌ای که در آن، نه می‌توان تصمیمی گرفت، نه آینده‌ای ساخت: «الان واقعاً نمی‌دانیم باید چه‌کار کرد؛ نه عددی برای برآورد وجود دارد و نه اطلاعاتی که بدانیم چقدر باید هزینه کنیم تا مثلاً راندمان دو درصد بالاتر برود.»
در همین فضای پرابهام است که دولت به‌سمت توسعه انرژی‌های تجدیدپذیر رفته؛ سیاستی که نجفی آن را بیشتر نتیجه بحران گاز می‌داند تا آینده‌نگری محیط‌زیستی: «به‌جای اینکه از نیروگاه حرارتی حمایت کنند، حمایت را به‌سمت تجدیدپذیرها سوق داده‌اند؛ چون این نیروگاه‌ها مصرف گاز ندارند. نمی‌توان گفت کدام بهتر است: حرارتی یا خورشیدی. هرکدام مزایا و معایب خود را دارند. حرارتی‌ها برق ۲۴ساعته می‌دهند، اما گران و کند هستند. خورشیدی‌ها سریع‌الاحداث‌اند و ارزان‌تر، اما به تابش خورشید وابسته‌اند.»

فناوری و پول نداریم
«سید هاشم اورعی»، استاد دانشگاه صنعتی شریف و رئیس اتحادیه انجمن‌های انرژی ایران، معتقد است ظرفیت بازسازی در بخش بزرگی از نیروگاه‌ها وجود دارد، به‌ویژه آنها که هنوز فرسوده نشده‌اند یا قابلیت تبدیل به سیکل ترکیبی دارند. اما این کار، نیازمند سه مؤلفه، فناوری، پول و برنامه‌ریزی، است: «ما نه فناوری داریم، نه منابع مالی کافی، نه مدیریت منسجم؛ این یعنی در عمل کاری نکرده‌ایم.»
او با بیان اینکه ۸۸ تا ۹۰ درصد ظرفیت تولید برق کشور متکی بر نیروگاه‌های حرارتی است، هشدار می‌دهد: «اگر فقط راندمان همین نیروگاه‌های موجود را بالا ببریم، می‌توانیم مصرف گاز را تقریباً نصف کنیم و این، به‌معنای یک صرفه‌جویی عظیم است.»
اما راه رسیدن به این نقطه ساده نیست. به‌گفته او، حدود ۲۰ درصد نیروگاه‌های کشور عمر بالای ۳۰ سال دارند و ارتقای فناوری در آنها تقریباً غیرممکن است؛ این‌ نیروگاه‌ها باید به‌کلی جایگزین شوند: «نیروگاه‌های با راندمان زیر ۲۰ درصد داریم که عملاً به کارخانه تولید دود تبدیل شده‌اند. این نیروگاه‌ها باید جایگزین شوند، نه‌فقط وصله‌پینه.»
در شرایطی که راندمان میانگین نیروگاه‌های حرارتی کشور ۳۹.۵ درصد است –و می‌تواند با فناوری روز به بالای ۶۰ درصد برسد– همچنان تمرکز سیاستگذاری روی ساخت نیروگاه‌های خورشیدی است. کاری که از نظر اورعی، به‌خودی‌خود ایراد ندارد، به‌شرط آن‌که به‌صورت مکمل اجرا شود: «متأسفانه الان فقط درباره تجدیدپذیرها صحبت می‌شود و هیچ حرفی از اصلاح راندمان نیروگاه‌های فعلی نمی‌شنویم.»

نیروگاه خورشیدی برای پایداری شبکه کافی نیست
او با اشاره به اینکه کشورهایی مانند اسپانیا و دانمارک انرژی تجدیدپذیر را در مسیر گذار انرژی از سوخت‌های فسیلی به انرژی پاک به‌کار گرفته‌اند، نه برای رفع ناترازی می‌گوید: «ما صورت‌مسئله را اشتباه فهمیده‌ایم. انرژی خورشیدی بهانه‌ای برای رفع کسری برق شده است، درحالی‌که خودش برای پایداری شبکه، ناکافی‌ است.»
اورعی از وجود برخی گروه‌های ذی‌نفع هم سخن می‌گوید که از پروژه‌های انرژی خورشیدی بهره‌برداری اقتصادی می‌کنند؛ بدون اینکه واقعاً مسئله را حل کنند: «مثل پروژه‌های انتقال آب، این پروژه‌ها دکانی شده برای بعضی‌ها که نفوذ دارند. این پروژه‌ها سیاستگذاری واقعی در حوزه انرژی نیست.»

۱۵ هزار مگاوات برق فراموش‌شده
حالا سؤال اینجاست که با بهبود بهره‌وری نیروگاه‌های فعلی، می‌توان چقدر ظرفیت جدید ایجاد کرد؟ اورعی می‌گوید: «حداقل ۱۰ تا ۱۵ هزار مگاوات برق قابل بازیابی داریم. در حال حاضر به‌‌دلیل فرسودگی و ضعف نگهداری، حدود ۳۰ هزار مگاوات برق را در اوج مصرف از دست می‌دهیم و این عدد کوچکی نیست.»
او بار دیگر تأکید می‌کند که مسئله برق خورشیدی و حرارتی، «انتخاب این یا آن» نیست بلکه انتخاب درست این است که سبد انرژی را متوازن ببینیم؛ هم ارتقا دهیم، هم از نو بسازیم.
«امیرحسین شاهپوری»، کارشناس انرژی خورشیدی، نیز در گفت‌وگو با «پیام ما» تأکید دارد که تمرکز صرف بر توسعه خورشیدی بدون نگاه به ارتقای سیستم‌های موجود، به بازتولید بحران منجر می‌شود و آنچه بیش از همه گم شده، نگاه سیستمی، سبدی و مبتنی‌بر تحلیل هزینه-فایده واقعی است.
در نگاه شاهپوری، هیچ‌کدام از این منابع جایگزین هم نیستند؛ بلکه باید مکمل یکدیگر باشند. نیروگاه‌های حرارتی با وجود راندمان پایین، در تأمین بار پایه و برق پایدار نقش دارند و تجدیدپذیرها، با همه مزایای زیست‌محیطی‌شان، در برخی مقاطع نمی‌توانند به‌تنهایی پاسخگوی تقاضای برق باشند.
او در ادامه با اشاره به عمر بالای بخش قابل‌توجهی از نیروگاه‌های کشور، مشکلات ناشی از تحریم‌ها، فرسودگی تجهیزات و تأخیر در تعمیر و نگهداری را نیز از عواملی می‌داند که بازده این نیروگاه‌های حرارتی موجود را از سطح استاندارد پایین‌تر آورده‌اند.
با وجود همه این ضعف‌ها، شاهپوری معتقد است نمی‌توان به‌سادگی گفت ارتقای بهره‌وری در این نیروگاه‌ها چاره ناترازی برق است: «باید هر نیروگاه به‌صورت مجزا بررسی شود. ممکن است هزینه ارتقای بعضی نیروگاه‌ها، از احداث یک نیروگاه جدید بیشتر شود. بنابراین، نیازمند تحلیل موردی هستیم.»

مزار یک دلاور در انباری بی‌نشان

اتاقکی کوچک در کنار حیاط امامزاده زید، اگر چشم عابران به آن تابلوی رنگ و رو رفته نصب‌شده بالای حصار آهنی نیفتد، کسی نمی‌داند که اینجا آخرین میراث‌دار زندیه خفته است؛ تنها شاهی که مزارش در حصار تاریخی تهران قرار گرفته، اما آنقدر قدر ندیده که هر چندسال یک‌بار باید فریاد فعالان میراث‌فرهنگی بلند شود تا مسئولان نیم‌نگاهی گذرا به وضعیت آن بیندازند؛ شاید هم کاری کنند تا دوباره لطفعلی‌خان زند بماند و بی‌مهری روزگار. حالا باز هم خبر رسیده که وضعیت مزارش نابسامان است. مثل همین چند سال پیش که متولیان امامزاده فضای خالی کنار مزارش را جایی مناسب برای انبار کردن قالی‌ها دیده بودند و کسی هم مانعشان نشده بود و آن کاری را کرده بودند که نباید. اما موضوع این است که برای این مزار تاریخی باید اقدامی درخور صورت گیرد. اقدامی فراتر از آن شیشه‌های مکدر و حفاظ نامناسبی که گاهی تک‌وتوک افرادی از پشت آن به ظلمی که بر بازمانده زند رفت و به بازی روزگار فکر می‌کنند که چقدر با مردمان شریف این سرزمین ناساز بوده است.

گمگشتگی دلاور زند در هیاهوی پایتخت
«در این مکان جوانی فرشته‌سرشت، بزرگترین شمشیرزن زندیه و ابرانسانی از نژاد شایسته ایرانی از تبار دلاوران آرمیده است که در ۲۳سالگی نابینا شد و به قتل رسید.» این جملات بر سنگ قبری سفید و مرمرین نقش بسته بود؛ تا همین چند سال پیش که مخدوشش کردند. حریمش را با قالی‌ها شکستند و مزار لطفعلی‌خان شد انبار. اعتراض‌های فعالان میراث‌فرهنگی مدیران را به صرافت انداخت تا اقدامی انجام دهند. مدتی آن اتاق کوچک شیشه‌ای حیاط امامزاده زید، سامان پیدا کرد، اما همچنان مهجور ماند. اما در آن سامان‌دادن‌ها و رنگ‌زدن به نرده‌های آهنی، سهم این آرامگاه حتی تابلویی بیرون امامزاده نبود که به عابران شتابزده بازار بگوید که اینجا بخشی از تاریخ ایران خفته است. بخشی که هر گوشه آن را می‌خوانی خبر از ظلمی عجیب دارد. مدیران میراث‌فرهنگی تهران از پیگیری وضعیت مزار می‌گویند و اینکه با متولیان امامزاده مذاکره خواهند کرد تا اقدامی درخور صورت گیرد. اما گویی قرار نیست سامان پیداکردن مزار شاه زند، از آن ایوان کوچک کنار حیاط امامزاده تاریخی بازار فراتر رود، قرار نیست کسی ردپای تاریخ زندیه را در تهران دنبال کند. انگار که این بخش از تاریخ قرار است فراموش شود. همان‌طورکه بنیانگذار قاجار می‌خواست و دستور داد که در گمنامی آخرین شاه زند را در ایوان امامزاده‌ای در بازار تهران به خاک بسپرند و نامی بر سنگ مزارش نگذارند.
چند سال پیش وقتی تصاویری از مزار لطفعلی‌خان منتشر شد که نشان می‌داد اتاق کوچکی که مزار او در آن قرار گرفته تبدیل به انبار شده، پیشنهادی مطرح شد مبنی‌بر انتقال مزار او به شیراز؛ فعالان میراث‌فرهنگی در شیراز این ایده را مطرح کردند تا شاید آخرین پادشاه زند در زادگاهش قدر بیند و محترم شمرده شود. این پیشنهاد چندان جدی گرفته نشد و کسی آن را پیگیری نکرد. یک سوی داستان رسیدگی به مزار لطفعلی‌خان، میراث‌فرهنگی استان تهران است و یک سو، سازمان اوقاف و همین ترکیب می‌تواند به‌تنهایی دلیلی بر وضعیت نابسامانی باشد که مزار لطفعلی‌خان در طول سالیان داشته است.
«محسن سعادتی»، معاون سابق میراث‌فرهنگی استان تهران، در روزهای پایانی مسئولیت خود درباره اقداماتی که این اداره‌کل درباره وضعیت مزار شاه زند انجام داده، به خبرگزاری ایلنا گفته بود: «مزار لطفعلی‌خان زند به‌همراه بنای امامزاده زید در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده است. اداره میراث‌فرهنگی استان تهران دو سال پیش با تخصیص اعتبار نه‌تنها سنگ قبر که فضای پیرامون آرامگاه لطفعلی‌خان زند را مورد مرمت و بازسازی قرار داد و ساماندهی فضای پیرامون آرامگاه از جمله تعویض شیشه و پنجره‌ها نیز در دستورکار قرار گرفت. ازآنجاکه نقوش سنگ قبر برجسته است، امکان ایجاد تغییرات با هدف خواناسازی بهتر وجود نداشت؛ اما با مرمت‌های صورت‌گرفته هم تصویر لطفعلی‌خان زند و هم خطوط روی سنگ کاملاً خوانا شد.» اما تصاویر پیش از پروژه مرمت امامزاده زید در سال ۱۳۹۵ نشان می‌دهد که خطوط روی سنگ قبر سالم هستند و در جریان مرمت کلی امامزاده این خطوط مخدوش شده‌اند. این سنگ مزار که در تاریخی نامشخص در دوره پهلوی بر مزار لطفعلی خان نصب شده است، در سالهای اخیر به اشکال مختلف آسیب دیده است. سعادتی همچنین در گفت‌وگوی اخیر خود اعلام کرده است: «آرامگاه لطفعلی خان زند یک اثر تاریخی است و برنامه ما این بود که سنگ قبر محافظی نداشته باشد تا قابلیت بازدید عموم داشته باشد. از همین رو، با متولیان امامزاده زید مذاکراتی انجام شد تا این اثر تاریخی بازدید عموم داشته باشد.» او درباره اینکه این مذاکرات چه زمانی صورت گرفته است نگفته اما بازدید عموم از این «اثر تاریخی ثبت شده در فهرست میراث ملی» پیش از هر چیز نیازمند معرفی است. و شاید اولین گام برای معرفی یک اثر نصب تابلوی معرفی در مسیر و یا ورودی امامزاده باشد که در طول دهه‌های گذشته انجام نشده است. تنها تورهای تهرانگردی و یا افراد علاقمند باخبرند که در جوار امامزاده تاریخی بازار فرش فروش‌ها می‌توان مزار تنها شاه مدفون در حصار تاریخی ایران را دید.

از جنون شاه قاجار تا قصور مسئولان میراث
عباس اقبال آشتیانی در زندگینامه کوتاهی که برای لطفعلی شاه نوشته، آورده است: «لطفعلی‌خان که آخرین پادشاه خاندان زند و پسر جعفرخان یعنى نواده برادرى کریم خان است، در قلیل مدتى که پادشاهى کرد با وجود کمی سن به فتوحات مهم نایل آمد و از خود رشادت‌ها و شجاعت‌هاى بسیار بروز داد و تا زنده بود آقامحمدخان قاجار از دست او بر جان و دولت خود اطمینانی نداشت اما بدبختانه لطفعلی‌خان به علت جوانی و بی تجربگی از سیاست خالى بود و تدبیر ملک‏رانى نداشت و به علت غرور و جهل به نصیحت خیراندیشان گوش فرا نمی‌داد و همین معایب نگذاشت که او از فتوحات خود نتیجه ثابتى بردارد. به زودى از پا درآمد و دولت زندیه به قتل او انقراض یافت.» بعد دیگر انقراض زندیه اما جنون آقامحمدخانی بود که هیچ نمی‌دید جز قدرت، جنونی که آتشش دامن لطفعلی خانی را که تاریخ همواره به لطافت طبع و شرافتش گواهی داده را هم گرفت، غضب شاه قاجار است این مهجوریت یا خواسته شاه زند که اینچنین این مزار را در غربتی غمگین در گوشه پرهیاهوی بازار فرش فروش‌ها در خطر فراموشی قرار داده است.

شلیک در پارک ملی گلستان

از همان لحظه که خبر شهادت محیطبان شهمرادی منتشر شد‌، موافقان و مخالفان حفاظت مشارکتی یا شیوه‌ای که در پارک ملی گلستان اجرا شد، روبه‌روی هم صف کشیده‌اند. برخی می‌گویند انتخاب گلستان برای پایلوت این طرح خوب نبود، برخی از اختلافات قومی در این پارک حرف می‌زنند، گروه دیگری معتقدند بدون انجام حفاظت میان‌رشته‌ای، تنها فهرست محیطبانان شهید پرتعدادتر می‌شود، گروهی هم نگران روزهای آتی پارک هستند و اینکه آیا این اتفاق بار دیگر تکرار می‌شود؟ و جمع بزرگتری می‌گویند بدون ساختار دقیق، حفاظت مشارکتی به ثمر نمی‌شیند.
از نظر آنها سازمان حفاظت محیط‌زیست باید تکلیفش را با حفاظت مشارکتی روشن کند. این سازمان نمی‌تواند مدام از مشارکت حرف بزند، اما هر جا صلاح دید مشارکت را کنار بگذارد. سازمان حفاظت محیط‌زیست باید تکلیفش را درباره کارشناسان،‌ حفاظتگران و… روشن کند؛ اینکه قرار است ادارات کل، حراست و رؤسای مناطق بنا به صلاحدید خود از حضور یک کارشناس یا … در منطقه جلوگیری کنند یا باید ادله‌ای برای مخالفتشان ارائه دهند.
برای بررسی این ماجرا باید به سال ۱۳۹۶ برگردیم، سالی متفاوتی برای پارک ملی گلستان. در این سال، سازمان حفاظت محیط‌‌زیست تصمیم گرفت تا پارک به شیوه حفاظت مشارکتی اداره شود و در همین راستا، شورای راهبری با حضور ذینفعان مختلف تشکیل شد. «خاطرم است با آقای مقیمی‌، عکاس حیات‌وحش، می‌آمدم که آقای مرتضی جمشیدیان، فرمانده یگان در پارک ملی موته، با من تماس گرفت و گفت تیموری پارک ملی گلستان نرو! آنجا شرایط خوب نیست. شما اعتباری دارید، آنجا قومیت‌های مختلف هستند، حتی محیطبانان انگیزه لازم را ندارند؛ نمی‌توانی کار کنی و اعتبارت خراب می‌شود. به او گفتم آبرویی پیش خدا دارم، آن را در طبق اخلاص می‌گذارم. غیر از همسرم که موافقت کرد، برادرها،‌ پسرعموها و… خیلی مخالف بودند، ولی ما آمدیم. من نمی‌خواهم بد بگویم، ولی واقعیت این است که شرایط، از هر لحاظ، مناسب نبود. محیطبانان انگیزه زیادی نداشتند؛ چون به‌واقع در میدان از آنها حمایت نمی‌شد. به مردم اجازه مشارکت نمی‌دادند و فرصتی نبود که آنها برای حفاظت به‌کار گرفته شوند. شاید کسی باور نکند، ولی والله در سرکشی‌ها شاهد بدترین نوع شکار در تمام کوه‌ها بودیم؛ نوعی از شکار که بیشترین تأثیر منفی را دارد. شکارچی‌ها شب‌ها پروژکتور می‌گرداندند، قوچ و میش‌ها را می‌دزدیدند یا با موتور دنبال حیات‌وحش می‌کردند. جمعیت مرال به درجه‌ای رسیده بود که یکی از اساتید گفت نسل مرال منقرض شده است. آن زمان کسی جرئت نمی‌کرد بگوید چه جمعیتی در پارک وجود دارد، دو هزار و خرده‌ای جمعیت وجود داشت و در ۱۰ سال هیچ آماری بالاتر از چهار هزار فرد سم‌دار ثبت نشده بود. از همه مهمتر، مشارکت مردم در این زمینه خیلی کم بود و روی آن اصلاً کار نشده بود،‌ مدیران هم اصلاً به این مقوله اعتقاد نداشتند و یا اعتقاد براساس کتابی نگاه کردن بود. خاطرم است یکی از مدیران در شورای راهبری جمله‌ای گفت که معتمدینی مثل حاج‌حسن یزدانی یا گودرزی به آن عکس‌العمل نشان دادند. او عنوان کرد ما نیاز نداریم مردم در اطفای حریق حاضر شوند، چون بیل‌های ما را می‌برند؛ می‌خواهم بگویم ما با چنین نگاهی مواجه بودیم.»
این بخشی از مصاحبه‌ای است که با رئیس سابق پارک ملی گلستان، در ۲۸ فروردین ۱۴۰۳، بیش از یک ماه پس از برکناری او، داشتم‌. دلیل آوردن این پاراگراف آن است که هم شرایطش برای قبول این پست را نشان دهم و هم وضعیت پارک در سال ۱۳۹۶ را.
نتیجه شش سال کار مداوم رئیس سابق پارک ملی گلستان و تیم همراهش مشخص است. بااین‌حال هم‌زمان که سال‌به‌سال جمعیت حیات‌وحش در پارک ملی گلستان افزایش می‌یافت، کارشناسان، مستندسازان و اساتید دانشگاه راهشان به پارک باز شده بود و انواع و اقسام پژوهش‌ها در پارک انجام و تصاویر گرفته می‌شد، نگرانی‌هایی هم وجود داشت،‌ اینکه عاقبت حفاظت مشارکتی در «گلستان» چه خواهد شد؟ آنها که سرنوشت مناطق استان یزد پس از مهدی تیموری را دیده بودند‌، می‌گفتند توانایی شخصی او در مدیریت منطقه بیش از هر چیزی اثرگذار است. شورای راهبری گرچه وجود داشت، اما شکارچیان به حرمت رئیس وقت پارک تصمیم گرفتند اسلحه‌هایشان را کنار بگذارند؛ نه برای محیط‌زیست که برای دهه‌ها آنها را ندیده و اعتقادی به حضورشان در مناطق نداشت.

آرامش پیش از طوفان
در گلستان به‌نظر می‌رسید همه‌چیز خوب پیش می‌رود؛ همیارها در کار حفاظت در کنار محیطبانان بودند و اغلب کسانی هم که برای بازدید می‌آمدند، تصمیم می‌گرفتند کمکی به پارک داشته باشند. نمونه‌اش یک گردشگر یزدی که آنقدر از گلستان و آنچه در آن می‌گذشت، خوشش آمد که پس از بازدیدی نیم‌روزه، هزینه ساخت یک جان‌پناه را تقبل کرد یا کسانی که مشتاق شدند حق‌الزحمه ماهانه چند همیار را پرداخت کنند‌، یا جمع دیگری که شروع به تجهیز کتابخانه‌های روستایی حاشیه پارک کردند و…
بااین‌حال، در زیرپوست رابطه پارک ملی گلستان،‌ سازمان حفاظت محیط‌زیست و اداره‌کل محیط‌زیست استان گلستان مشکلاتی هم وجود داشت؛ همیاران حقوق اندکی دریافت می‌کردند، آنها با حرف و امید دادن‌های رئیس پارک مانده بودند‌. اداره‌کل حفاظت محیط‌زیست گلستان آن زمان بایست به وضعیت حقوقی همیاران رسیدگی می‌کرد، اما این کار انجام نشد. سال ۱۴۰۲ بحث تفرجگاه‌ها بالا گرفت و رئیس وقت پارک درخواست کرد بگذارند کار تفرج شروع شود، تا با آن بتواند حقوق همیاران را بپردازد و مردم بیشتری را پای کار بیاورد‌. این درخواست هم به در بسته خورد. این شیوه مدیریتی ناراضیانی هم میان بخش‌هایی از سازمان و ادارات کل هم داشت،‌ ناراضیانی که بالاخره در رسیدن به هدف‌شان موفق شدند.

زمزمه‌های یک برکناری
زمستان ۱۴۰۲ زمزمه‌های تغییر در مدیریت پارک ملی گلستان آمد‌. جوامع محلی حاشیه پارک،‌ اساتید دانشگاه، کارشناسان حیا‌ت‌وحش و… نامه نوشتند که او را برکنار نکنید، بگذارید بماند. تبلیغات انتخابات مجلس شورای اسلامی در جریان بود و این نارضایتی‌ها حواشی جدی برای دو استان گلستان و خراسان‌شمالی به‌وجود آورد،‌ سازمان حفاظت محیط‌زیست عقب نشست. انتخابات برگزار شد و چند روز بعد مدیرکل دفتر حیات‌وحش معاونت محیط طبیعی عازم گلستان شد. همان وقت با او تماس گرفتم و گفتم برای چه گلستان می‌رود؟ پاسخ داد مأموریتی دارد. پرسیدم چه مأموریتی؟ گفت نمی‌تواند بگوید. ساعت هشت و نیم صبح روز بعد، مهدی تیموری هنوز رئیس پارک بود و نمی‌دانست مدیرکل دفتر حیات‌وحش سازمان برای چه به استان گلستان آمده است. ساعت ۱۰ صبح نشده، برکنارش کردند. از آن زمان تاکنون او تنها یک کارشناس است،‌ کارشناسی که به این در و آن در می‌زند که به منطقه‌ای برود و کاری برای حفاظت انجام دهد، اما پرونده‌هایی که اتفاقاً توسط سازمان حفاظت محیط‌زیست برایش ایجاد شده، تاکنون او را از مناطق و عرصه حفاظت دور نگه داشته است. درعین‌حال، حضورش در استان گلستان هم داستان‌هایی را ایجاد کرده است. جالب اینکه رأی دادگاه به‌نفع رئیس سابق پارک ملی گلستان صادر شد،‌ بخشی از سازمان اما دست‌بردار مدیر خوش‌نامش نبود و دوباره پرونده‌ قضائی برایش به راه انداخت تا همچنان کارشناس باشد‌، در اتاقی بنشیند و به کارهای دفتری رسیدگی کند‌.

ساختار، لازمه حفاظت مشارکتی
شیوه تغییر مدیران سازمان حفاظت محیط‌زیست که نمونه آن را در سال‌های گذشته در پارک ملی گلستان دیده‌ایم، برای سازمانی که سال‌هاست از حفاظت مشارکتی حرف می‌زند و این کلمه از دهان مدیرانش در همایش‌ها،‌ نشست‌ها،‌ مصاحبه‌ها و… نمی‌افتد‌، نشان می‌دهد واقعیت چیست. در آن شش سال، سازمان برای ایجاد ساختاری منسجم -که با خروج یک مدیر همه‌چیز به‌هم نریزد- کاری نکرد که خود، گویای عدم اعتقاد واقعی مدیران به مسئله مشارکت و حفاظت مشارکتی است. در این یک و نیم سال اخیر چند مدیر به پارک ملی گلستان سر زده‌اند؟ پای حرف مردم نشسته‌اند؟ چند جلسه برای پارک ملی گلستان تشکیل شده؟ چقدر در جریان مسائل آن هستند؟ چند جلسه شورای راهبری تشکیل شده؟ و … باز نشان می‌دهد نگین پارک‌های ملی ایران مورد بی‌توجهی قرار گرفته است! از اواخر سال ۱۴۰۲ با تغییر رئیس پارک، اداره‌کل همراه شد و تلاش کرد وضعیت حقوقی بخشی از همیاران را درست کند‌. حراست اداره‌کل نیز حضورش در پارک را افزایش داد و بیشتر به آنجا سر می‌زند. همچنین، «احمد رادمان»، رئیس جدید پارک -که اتفاقاً با رأی مردم انتخاب شده- تلاشش را برای حفاظت کرده است. بااین‌حال، آیا ساختار شکل گرفته؟ آیا مسائل پارک حل شده؟ تغییرات جدیدی که در پارک اتفاق افتاده، چه واکنشی از سوی گروهی از کارشناسان و جوامع محلی داشته؟ اصلاً منظور سازمان از حفاظت مشارکتی چیست؟ چه تعریف و دستورالعملی دارد؟
پارک ملی گلستان نمونه‌ای است از حفاظت مشارکتی سازمان حفاظت محیط‌زیست که این روزها سوگوار دومین محیطبان خود در سه‌ماهه اخیر است. در این زمینه، شکارچی را تنها مقصر دانستن ساده‌ترین راه است؛ نه‌تنها درباره گلستان و محیطبان شهمرادی،‌ بلکه درباره تمام محیطبانان شهید! درباره محیطبان مصدق، دیده‌بان،‌ باشقره و… . سازمان حفاظت محیط‌زیست اگر نمی‌خواهد مشارکت مردم را داشته باشد، بیهوده آنها را بازی ندهد. در این زمینه صریح باشد تا همه ما، از خبرنگار گرفته تا مردم محلی، کارشناس و استاد دانشگاه نیز از این سردرگمی خلاص شویم.

نجات آتن با قنات ۲هزارساله

در دل بحران کم‌آبی‌ای که سال‌به‌سال دامنه‌اش در جنوب اروپا گسترده‌تر می‌شود، مسئولان شهری آتن تصمیم گرفته‌اند نگاهی به گذشته بیندازند؛ نه با حسرت، بلکه با امید. امیدی که از دل زمین بیرون می‌جوشد؛ قناتی باستانی که تقریباً دو هزار سال پیش، در اوج شکوه امپراتوری روم، برای پاسخ به نیازهای آبی شهر ساخته شد و امروز می‌تواند بخشی از راه‌حل باشد برای معضلاتی که تغییراقلیم در قرن بیست‌و‌یکم آفریده است.
این قنات که به‌نام «قنات هادریان» شناخته می‌شود، به دستور امپراتور روم، هادریان، در قرن دوم میلادی ساخته شد. سازه‌ای عظیم با طولی بالغ‌بر ۱۵ مایل که از شمال آتن تا مرکز شهر امتداد داشت و وظیفه‌اش تأمین آب برای مصارفی چون حمام‌های عمومی و دیگر تأسیسات شهری آن زمان بود. طبق گفته‌ «تئودورا تزه‌فری»، باستان‌شناس وزارت فرهنگ یونان، این قنات «باشکوه‌ترین پروژه‌ آبی» زمان خود بود و بیش از یک‌هزار و ۳۰۰ سال، آب را به آتن می‌رساند تا اینکه در دوران اشغال عثمانی و با گذر زمان، به فراموشی سپرده شد.
بااین‌حال، آب هرگز از حرکت نایستاد. حتی در دهه ۱۹۲۰ که بعد از احیای قنات در قرن نوزدهم، بار دیگر گذاشته شد تا مخزن بزرگتری نیازهای شهر رو‌به‌رشد آتن را تأمین کند، جریان آب در دل زمین ادامه داشت. آب قنات همچنان از دامنه‌های کوه در شمال آتن به‌سمت مرکز شهر حرکت می‌کند، درحالی‌که اکثر مردم حتی از وجود آن بی‌خبرند. تزه‌فری می‌گوید: «زیر زمین است، دیده نمی‌شود، پس مردم هم آن را به یاد نمی‌آورند.»
امروز، بحران شدید کم‌آبی و تغییراقلیم، باعث شده است این میراث فراموش‌شده دوباره در مرکز توجه قرار گیرد. در سال گذشته، خشکسالی بی‌سابقه موجب شد بسیاری از جزایر یونان با جیره‌بندی آب روبه‌رو شوند. کشاورزان در تولید محصولاتشان ناتوان ماندند و افزایش گردشگران فشار مضاعفی به منابع آبی وارد کرد. دمای هوا نیز با افزایش چشمگیر، شرایط خشکی را تشدید کرد و آتش‌سوزی‌های جنگلی را گسترده‌تر ساخت.
در چنین شرایطی، مقامات آتن پروژه‌ای پنج‌ساله را به پایان رسانده‌اند که حالا در تابستان امسال به مرحله اجرا رسیده است. در محله هالاندری، بخشی از این قنات باستانی به سیستم توزیع جدیدی متصل شده که به کمک آن، آب غیرآشامیدنی به ساختمان‌های عمومی و سپس حدود ۸۰ خانه انتقال داده می‌شود. هدف از این طرح، تأمین آب برای مصارفی چون آبیاری باغچه و نظافت و درنتیجه صرفه‌جویی در مصرف آب آشامیدنی است.
«جورجوس ساچینیس»، مدیر استراتژی و نوآوری شرکت آب‌وفاضلاب آتن، درباره عملکرد پروژه می‌گوید: «ما آب را از یک چاه رومی بیرون می‌کشیم، آن را در کنار همان چاه با تجهیزات مدرن فیلتر می‌کنیم و سپس به منازل منتقل می‌کنیم.» او می‌افزاید: «معجزه اینجاست که هنوز هم این سازه بعد از قرن‌ها کار می‌کند. مهندسی رومی‌ها واقعاً قابل تحسین است.»
هرچند صرفه‌جویی تخمینی تنها حدود یک درصد از مصرف سالانه آب آتن (یعنی ۱۰۰ میلیارد گالن) است، اما مدیران پروژه هدف را فراتر از اعداد می‌دانند. به‌گفته آنها، این اقدام گامی است برای شکل‌دادن به «فرهنگ جدیدی از مصرف آب»؛ فرهنگی که در آن استفاده از آب شرب برای خنک‌کردن پیاده‌روها در تابستان، عملی «جنایتکارانه» تلقی می‌شود.
«اله‌نی میریویلی»، مشاور ارشد مرکز تاب‌آوری اقلیمی در شورای آتلانتیک و رئیس جهانی مقابله با گرما در برنامه محیط‌زیست سازمان ملل، استفاده از قنات هادریان را «نمونه‌ای درخشان از ایجاد تاب‌آوری» توصیف می‌کند. او می‌گوید یونان در آستانه تبدیل‌شدن به اقلیمی نیمه‌خشک است و اقدامات ابتکاری ازاین‌دست، برای مقابله با خشکسالی ضروری‌اند.
میریویلی و همکارانش اخیراً در گزارشی پیشنهاد داده‌اند آب قنات و سایر منابع زیرزمینی برای آبیاری فضاهای سبز شهری مانند میدان‌ها و پیاده‌روها استفاده شود. به‌گفته آنها، این کار نه‌تنها باعث صرفه‌جویی در آب می‌شود، بلکه دمای محیط را نیز کاهش می‌دهد و در مجموع مصرف کلی آب را کاهش می‌دهد.
هم‌زمان، کمپین‌هایی برای آگاه‌سازی مردم در هالاندری به راه افتاده که تاکنون بازخورد خوبی داشته‌اند. «النای سوتیریو»، یکی از ساکنان ۶۵ساله محله که خود را حامی محیط‌زیست می‌داند، از جمله داوطلبانی است که در این پروژه مشارکت دارد. او با همسایگان درباره صرفه‌جویی آب صحبت می‌کند، دانش‌آموزان را به طراحی مخازن آب برای مدارس تشویق می‌کند و در مدیریت استفاده از آب قنات مشارکت فعال دارد. او می‌گوید: «ما باید به منابع‌طبیعی فکر کنیم. نمی‌توانیم زمین تشنه‌ای برای نسل بعد به‌جا بگذاریم.»
پروژه آتن در سال ۲۰۲۳ موفق به کسب جایزه‌ای در زمینه طراحی شهری شد و اکنون الگویی برای شهرهایی همچون رم و سرپا در پرتغال شده که قصد دارند قنات‌های تاریخی خود را برای مصارف جدید احیا کنند. مسئولان می‌گویند از نظر فنی پروژه موفق است، اما چالش اصلی جلب مشارکت شهرداری‌ها، مدارس و خانواده‌ها خواهد بود.
در دنیایی که منابع طبیعی‌اش در حال تهی شدن است، شاید گشودن دوباره دروازه‌های گذشته، بهترین راه نجات آینده باشد.

منبع: نشنال جئوگرافیک
ترجمه: امین فریدونی

صاحب خانه کیست؟

تأمین خیر عمومی از جمله وظایف حکومت‌ها، شهرداری‌ها، نهادهای قضائی، حکومتی و امنیتی است. خانه اندیشمندان نیز طی سال‌های گذشته با عقد قرارداد با شهرداری تهران تلاش کرد در زمینه خیر عمومی برنامه‌های علمی، فرهنگی، هنری و کاربردی برگزار کند. باوجوداین، خانه اندیشمندان مورد بی‌مهری قرار گرفت.
پرسش کلیدی اول: صاحبان واقعی خانه چه کسانی هستند؟
عقل سلیم حکم می‌کند که اندیشمندان و دانشمندان کشور صاحبان اصلی این خانه‌اند.
پرسش کلیدی دوم: آیا خانه موفق بوده؟ شهروندان تهرانی، اندیشمندان و دانشمندان تراز اول کشور، به‌عبارتی صاحبان اصلی این خانه، از فعالیت‌های این نهاد مدنی رضایت داشتند؟
نگاهی به واکنش‌های رسانه‌ای مردم و اندیشمندان کشور نسبت به تعطیلی خانه، نشان از رضایت و علاقه وافر ملت نسبت به اقدامات این نهاد مدنی دارد. بااین‌حال، نهاد قضائی کشور به‌نفع مالک این مجموعه نظر داد و شهرداری پس از تعارفات اولیه، ساختمان خانه اندیشمندان را تصرف کرد! حال آنکه با توجه به مطالبات صاحبان اصلی این خانه، هم نهاد قضائی و هم شهرداری ملزم به رعایت اصل انصاف و تأمین خیر عمومی هستند. ضروری است کمیسیون انجمن‌های علمی کشور دادخواستی در این زمینه تهیه و مستقیم تقدیم ریاست قوه قضائیه کند. وانگهی انتظار می‌رفت رئیس‌جمهور که دم از وفاق و با هم بودن می‌زند و نیز وزارتخانه‌های مرتبط، فراتر از حرف و در عمل مانع اقدام فردی می‌شد که به‌مثابه عضو هیئت دولت در جلسات کابینه حضور دارد و شهردار تهران است. به‌علاوه، بخش اعظم فعالیت‌های خانه مربوط به دانش حقوق و حضور فعال حقوقدانان برجسته کشور بود. انتظار می‌رفت دستگاه قضائی به‌ویژه نهادهای دانشگاهی و تحقیقاتی آن، کنار صاحبان اصلی این خانه می‌ایستادند.

رخدادهای خانه اندیشمندان نشان داد وعده‌های ریاست‌جمهوری در حمایت از متخصصان پوچ است و اقدامی عملی در حفظ خانه آنان نکرده! شهرداری تهران برخلاف اصل خیر عمومی و تأکید بزرگان علوم انسانی و دانشمندان کشور، حرمت صاحبان اصلی این خانه را رعایت نمی‌کند. دستگاه قضائی کشور هم در تأمین خواسته‌های دانشمندان و اندیشمندان، تحت اصل رعایت انصاف و خیر عمومی با دانشمندان علم حقوق که در این موضوع آزرده‌خاطر هستند، همدلی نمی‌کند. امید که در شرایط متلاطم کشور، با تصمیمات غلط، امنیت عالمان و اندیشمندان از درون، هدف حمله قرار نگیرد.

«سفر به جنوب شب» سفر به لایه‌های پنهان زندگی

«سفر به جنوب شب»، سومین اثر «محمد جهانشاهی»، شاعر کرمانی، است که روز پنجشنبه، ۱۶ مردادماه، در خانه هنرمندان ایران با حضور جمعی از شعرا، نویسندگان و علاقه‌مندان به ادبیات فارسی رونمایی شد.
این کتاب شامل ۳۵ شعر است که عمده آنها در سه‌چهار سال اخیر سروده شده‌اند. همچنین، چند اثر از دو مجموعه پیشین جهانشاهی، «پیامبری که نیامد» و «حاشیه بدون متن»، نیز در این اثر گنجانده شده است.

تفاوت شعر و فلسفه
«گروس عبدالملکیان»، شاعر معاصر، در مراسم رونمایی از کتاب سفر جنوب شب با بیان اینکه وقتی شعری سروده می‌شود، برخی از مخاطبان این پرسش را مطرح می‌کنند که معنی این شعر چیست؟ گفت: «این یک موضوع مهم در رابطه‌ با شعر معاصر و مدرن است؛ شعر معاصر نقش مهمی را برعهده مخاطب می‌گذارد. جنس شعر معاصر این‌گونه است که با تخیل تفکر می‌کند و از مخاطب می‌خواهد به‌صورت فعال، معانی شعر را کشف کند. به همین دلیل، این اشعار پرابهام است و پیچیدگی‌هایی برای مخاطب به‌همراه دارد. برخی از این شعرها ابهام بیشتری دارند و درواقع در جوهر برخی از شعرهای معاصر ابهام مثبتی وجود دارد که همراهی مخاطب را می‌طلبد. مخاطب باید با این جنس شعر، نمادها و ساختارها و فرم‌های آن بیشتر آشنا باشد.»
او افزود: «شعر قرار نیست همیشه چیزی بگوید، بلکه فضایی می‌سازد تا تعادل مخاطب را به‌هم بزند و او را به حیرت وادارد. برخی از اشعار معاصر همین ویژگی را دارند. گاهی یک شعری را می‌خوانید، نمی‌دانید چه چیزی می‌گوید و چه معنایی را منتقل می‌کند؛ اما حال افراد را تغییر می‌دهند و بسیاری از عادت‌ها، افکار و… را که زیرلایه‌هایی از ناخودآگاه پنهان شده‌اند، ظاهر می‌شوند.»
عبدالملکیان ادامه داد: «شاعر برای اینکه از طریق شعر خود تعادل مخاطب را به‌هم بریزد، باید روی شعر خود کار کند. نیاز دارد فضاسازی کند و فضای متفاوتی ایجاد کند. شعرش انسجام داشته باشد و از تمهیدات شاعرانه مانند استعاره، مجاز، کنایه، بازی زبانی و موسیقی بهره ببرد. اینها را باید به‌صورت منسجم در فضای شعر داشته باشد. این نوعی از شعر است که پیام روشنی نمی‌دهد؛ اما تعادل مخاطب را به‌هم می‌ریزد. این مسئله ریشه در تاریخ تفکر دارد. ارسطو در تعریف فلسفه می‌گوید انسان از حیرت آغاز می‌کند. این حیرت است که انسان را با آشفتگی و آشوب مواجه می‌کند و سعی دارد به آن پاسخ دهد و این آشفتگی را نظم دهد. لذا اولین کاری که می‌کند آنها را با داستان‌ها همراه و قابل‌فهم می‌کند و سپس آنها را عقلانی می‌کند. درواقع، برای فهم این آشوب، از اسطوره به‌سمت عقل حرکت می‌کند.» او با بیان اینکه شعر یک جایگاه کم‌نظیر از منظر اسطوره و عقل است، گفت: «شعر هم در خود اسطوره دارد و هم عقل، هم داستان است و هم فلسفه؛ لذا خود عناصری از حیرت را دارد. اگر فلسفه در زیر نور خورشید باشد، شعر در سایه خلق می‌شود و درواقع، همان ابهام شاعرانه است و جنس آن کمی با خرد و عقل متفاوت است. شعر حیرت ایجاد می‌کند؛ اما فلسفه حیرت‌ها را پاسخ می‌دهد.» عبدالملکیان با بیان اینکه یکی از ویژگی‌های اشعار جهانشاهی توصیفی است که گاه جنبه دراماتیک دارد، گفت: «محمد جهانشاهی از آن شاعرهایی است که چیزی در شعرش نمی‌گوید و بیشتر فضاسازی می‌کند و یکی از اشکال مواجه با اشعار او این است که باید شهودی متأثر شویم و دنبال این نباشیم که او چه می‌گوید؟ در اشعار او انواع ابهام‌ها و ایده‌هایی که مخاطب بتواند تعبیر خود را از آن داشته باشد، وجود دارد.»
او افزود: «یکی از ویژگی‌های اشعار جهانشاهی توجه به پایان‌بندی مناسب، در هر شعر است. اشعار او ایماژیستی است، شخصیت‌پردازی‌های رئالی دارد و مخاطب را به فضایی که می‌سازد، پرتاب می‌کند و تعابیر پنهانی زیادی دارد. جنس شعرها باتوجه‌به فضاسازی‌ها و استقلالی که دارد به‌نوعی مانند عکسی است که تا حدی حرکت می‌کند، فرم آنها وصفی است که روایت دارد، حتی در آنها حرکت وجود دارد. بااین‌حال، روایت به‌نفع وصف کنار می‌رود و برای اینکه تصویرسازی ایجاد شود، پایان‌بندی مناسبی به‌وجود می‌آید.»

پل مشترک بین زیست فرد و تجارب مشترک انسانی
ترکیب سه‌گانه زبان معیار، زبان عمومی جامعه و زبانی نو و ساختارشکنانه که هم پیوند خود را با سنت و ظرفیت‌های تاریخی زبان فارسی حفظ می‌کند و هم متناسب با پیچیدگی‌های زیست معاصر است، ویژگی و زبان شعر جهانشاهی در سفر به جنوب شب است. از سوی دیگر، فضای ایماژیستی و روایی، شعرهای او را پر از تصویرسازی‌های چندلایه و روایت‌محور کرده‌اند که مخاطب را در کشف لایه‌های پنهان زندگی همراه می‌کند. به زبان ساده، شعر جهانشاهی هم «تصویرساز» است، هم «روایتگر» و هم «زبان‌پرداز خلاق» که تلاش می‌کند تعادل بین سنت و نوگرایی را نگه دارد.
به‌گفته جهانشاهی، اشعار او سعی دارند تجربه‌های شخصی به تجربه‌های جمعی (و برعکس) تبدیل شوند و بین زیست فردی شاعر و تجربه‌های مشترک انسانی پل ایجاد کنند. «محمد جهانشاهی»، در گفت‌وگو با «پیام ما»، با ابراز خرسندی از برگزاری چنین گردهمایی‌هایی برای شعر فارسی گفت: «در روزگاری که انسان امروز به‌ویژه در سرزمین ما با سرگیجه‌ها و پیچیدگی‌های فراوان روبه‌رو است، شعر همچنان می‌تواند نقش مهمی در کشف لایه‌های پنهان زندگی داشته باشد. خوشحالم که تلاش‌هایی برای حفظ و بهره‌گیری از ظرفیت‌های زبان فارسی ادامه دارد.»
او با اشاره به روند انتشار آثارش اظهار کرد: «در سی سال گذشته، هر دهه یک مجموعه منتشر کرده‌ام. هرچند در برخی مقاطع دغدغه‌های دیگر بر کار شعری‌ام پیشی گرفته، اما شعر همیشه بخش مهمی از زندگی‌ام بوده و کمک کرده تا در این سرگیجه دائمی تعادل خود را حفظ کنم.»
جهانشاهی مهمترین ویژگی سفر به جنوب شب را فضای روایی و ایماژیستی شعرها دانست و گفت: «تلاش کرده‌ام تجربه‌هایی که از فضای شخصی به فضای عمومی و از عمومی دوباره به شخصی بازمی‌گردند را در شعر بیان کنم. زبان شعر برایم ترکیبی است از زبان معیار، زبان عمومی جامعه و رویکردی نو و ساختارشکنانه است؛ حفظ تعادل میان این سه، کاری دشوار اما ضروری است.»
این شاعر تأکید کرد: «زبان فارسی ظرفیت‌های گسترده‌ای دارد که می‌تواند با تحولات زیست امروز پیوند بخورد. امیدوارم لذتی که خوانندگان از این شعرها می‌برند، نشان دهد که مسیر درستی انتخاب شده و درختانی که برای تهیه کاغذ و چاپ این کتاب قطع شده‌اند، بیهوده از میان نرفته‌ باشند.»

خبرنگار مُرد، زنده باد خبرنگار!

شاید باورتان نشود ما خبرنگاران از ۱۷ مرداد سال ۱۳۷۷ دچار یک تناقض تاریخی شده‌ایم. از وقتی طالبان «محمد صارمی»، خبرنگار «ایرنا» را در مزارشریف شهید کردند و قرعه این روز به نام ما خورد: «روز خبرنگار». البته این سرنوشت را ما نمی‌خواستیم. ما از قدیم‌الایام در امتداد شکل‌گیری همه دولت ملت‌ها در زمانه مدرن، می‌خواستیم صدای مردم باشیم و حق‌وحقوقشان را فریاد بزنیم. گفتمان جدید بر آن بود که ما وظیفه‌ای پیامبرگونه داریم تا ارزش‌های ملی، هویتی و مدنی را پاسداری کنیم و بی‌طرفانه از واقعیت بنویسیم. تحقق این امر اما یک ضرورت اساسی می‌خواست: «آزادی بیان». روزگار اما با ما خوب تا نکرد و با گذر زمان «مدرن» ما هم هیچ‌گاه چندان «مدرنیته» نشد. ما مجبور شدیم که مدام بمیریم تا ثابت کنیم هستیم. درواقع شهادت صارمی بسیار نمادین بود و ثابت می‌کرد؛ ما در خاورمیانه هنوز در امتداد یک‌رویه دیرین قرار داریم؛ مرگ روزنامه‌نگاری برآمده از جامعه مدنی به دست افراطیون سنت‌گرا. همان‌طور که پیشتر بارها مرده بودیم. «جهانگیرخان صوراسرافیل» را به یادآوریم. مردی که به جرم طرفداری از مشروطه و قانون در باغشاه جلوی «محمدعلی شاه» به قتل رسید و جنازه‌اش را به پشت خندق انداختند. 

«میرزاده عشقی» را به یادآوریم که هرچند سرود: 

«خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم/ خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟ من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک/ وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاک/ ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم» او را در خانه و در وطنش اما به خاک و خون کشیدند. 

ما جلو آمدیم؛ اما در واقع خیلی جلو نیامدیم. «محمد مسعود» را به یادآوریم که در خیابان «اکباتان» تهران هنگام بیرون آمدن از چاپخانه گلوله‌باران شد. 

ما جلو آمدیم؛ اما کور خوانده‌اید اگر فکر کنید که این تجربه تاریخی ما را رها کند. پس به‌جاآوردن آن سنت دیرین مجهز به شیوه‌های مدرن شد. مردن که همیشه نمی‌تواند در «تن» معنا پیدا کند، گاهی مرگ «روح»، صدها برابر تلخ‌تر است. در دودهه گذشته بسیاری از خبرنگاران ایران را ترک کردند. آن‌هایی که ماندند؛ اما همه خبرنگار نماندند. احمد شاملو بی‌دلیل نسرود: «غم نان اگر بگذارد.» نان ابزاری شد برای پراکنده شدن گرایش‌ها، افکار و تصمیم‌گیری‌ها برای عملکرد در میدان پر مین وطن. شوالیه‌های نور و تاریکی در برابر هم قد علم کردند. در این میان اما زنانی که به‌تدریج و به‌دشواری توانستند درس بخوانند و آگاهی کسب کنند، وارد این میدان شدند با چراغ‌های سبز، سفید و قرمز. من دیگر به لایه‌های پنهان این میدان پیچیده وارد نمی‌شوم. هر چیزی می‌تواند تف سربالا باشد. 

غرض این است که ما در این تناقض تاریخی که با آن سروکله می‌زنیم و گاهی نمی‌دانیم چقدر اخلاقی است که سالگرد یک خبرنگار مرده، این مناسبت را جشن بگیریم و این روز را گرامی بداریم؛ باید بگوییم ما را درک کنید. ما تجربه‌های عجیبی را از سر گذراندیم. ما مردم خود را، مخاطب خود را در تمام این سال‌ها از دست دادیم و به برون‌مرزی‌ها سپردیم. ما دوستان بسیاری را از دست دادیم. ما شاهد رشد مرده‌خورها بودیم. شاهد تصاحب نام «خبرنگار» بودیم. ما خیلی کم شدیم. ما بارها مرده‌ایم. اما واقعیت این است که جنگ ۱۲روزه‌ای که پشت سر گذاشتیم به ما یادآوری کرد که باوجود همه این دشواری‌ها، خطاها، سختی‌ها باید در این میدان ماند. ما یادآور شدیم که درست است که در امتداد مردگانیم اما همچنان قلب‌های تپنده‌ای داریم. رسالتمان گمشده اما همچنان رسالت‌مداریم و این راه باریک و تاریک را هرچند که در دستمان چراغ کم‌سویی باشد باید پشت سر بگذرانیم. بحران‌هایی که امروز ایران را محاصره کرده از مسائل بنیادین اقتصادی و ساختاری تا بی‌آبی و بی‌برقی و بی‌هویتی تنها راه عبورش آگاهی است. از این سرنوشت گریزی نیست. پس «خبرنگار مرد، زنده باد خبرنگار!»

رسانه‌ آزاد ضامن طبیعت پایدار

روز ملی خبرنگار در ایران، فرصتی است برای بازاندیشی درباره‌ نقش رسانه و جایگاه فعالان رسانه‌ای و خبرنگاران در دفاع از منافع عمومی و نظارت بر ارکان مدیریتی کشور و در میان تمام حوزه‌های اجرایی، موضوع محیط‌زیست امروز بیش از هر زمان دیگری به خبرنگاران آزاد، آگاه و مستقل نیاز دارد.
ایران با بحران‌های متعدد محیط‌زیستی روبه‌روست: خشکسالی و بی‌آبی، فرونشست زمین، آلودگی هوا، نابودی جنگل‌ها، بحران زباله و تخریب منابع طبیعی. البته این معضلات فقط محیط‌زیستی نیستند، بلکه به‌شدت اجتماعی، اقتصادی، امنیتی و بین‌نسلی‌اند.
رسانه‌ها در چنین وضعیتی، نقشی اساسی در آگاهی‌بخشی، مطالبه‌گری و شفاف‌سازی دارند اما این نقش زمانی اثرگذار است که خبرنگاران از آزادی بیان، امنیت شغلی و دسترسی به اطلاعات موثق برخوردار باشند.
شوربختانه، فضای فعالیت رسانه‌ای در ایران، به‌ویژه در حوزه‌هایی مانند محیط‌زیست، با فشارهای جدی روبه‌روست. خبرنگاری که بخواهد گزارشی مستند و مستقل درباره‌ تخلفات محیط‌زیستی، سوءمدیریت منابع یا پروژه‌های مخرب منتشر کند، ممکن است با سانسور، تهدید، محرومیت شغلی یا حتی برخورد امنیتی مواجه شود. همین فشارها سبب می‌شود بسیاری از فعالان رسانه‌ای از حوزه محیط‌زیست کناره بگیرند یا دچار خودسانسوری شوند.
سکوت رسانه‌ای در برابر بحران‌های محیط‌زیستی فقط محدود کردن آزادی رسانه نیست؛ بلکه به معنای چشم‌پوشی از تهدیدهای جدی علیه بسترهای زندگی است. اگر رسانه‌ها نتوانند هشدار بدهند، جامعه دیر متوجه بحران می‌شود، و اصلاح تصمیمات نادرست نیز دشوار یا ناممکن خواهد شد.
برای بهبود این وضعیت، باید بستر قانونی و فرهنگی لازم برای فعالیت آزاد، ایمن و حرفه‌ای خبرنگاران به‌ویژه در حوزه‌ی محیط‌زیست فراهم شود. برخی اقدامات کلیدی در این زمینه عبارت‌اند از:
۱. تصویب قوانین حمایتی برای فعالان رسانه‌ای
باید قوانینی شفاف برای حفاظت از خبرنگاران و افراد رسانه‌‌ای در برابر فشار، سانسور و محرومیت شغلی تدوین و انتشار آزاد اطلاعات محیط‌زیستی در آن‌ها تضمین شود.
۲. دسترسی آزاد و قانونی به اطلاعات
بدون داده و شفافیت، تولید محتوا و تحلیل و گزارش‌ ممکن نیست. نهادهای مسئول باید اطلاعات مربوط به محیط‌زیست، طرح‌ها، بودجه‌ها و پروژه‌ها را به‌صورت اختصاصی در اختیار رسانه‌ها بگذارند.
۳. تقویت نهادهای صنفی مستقل
تشکل‌های مستقل خبرنگاران می‌توانند در دفاع از حقوق حرفه‌ای، ارائه‌ مشاوره‌ حقوقی و حمایت در زمان بحران، نقش مهمی ایفا کنند.
۴. آموزش تخصصی و میان‌رشته‌ای
خبرنگاری در حوزه‌ محیط‌زیست نیازمند دانش علمی و نگاه تحلیلی است. آموزش موضوعاتی مانند تغییر اقلیم، حقوق منابع طبیعی، سیاست‌گذاری محیط زیستی و سواد داده برای فعالان رسانه‌ای ضروری است.
۵. حمایت از رسانه‌های مستقل، آنلاین و محلی
رسانه‌هایی که به‌صورت محلی یا مستقل فعالیت می‌کنند و به روایت واقعیت‌های طبیعت مناطق مختلف می‌پردازند، باید از حمایت‌های قانونی و مالی برخوردار شوند تا توازن در فضای رسانه‌ای کشور تقویت شود.
۶. فرهنگ‌سازی درباره‌ نقش رسانه در حفاظت از محیط‌زیست
رسانه، دشمن نیست، بلکه بخشی از راه‌حل است. نگاه امنیتی به رسانه باید کنار گذاشته شود و جامعه نیز باید با مشارکت فعال، از خبرنگاران حمایت کند.
فعالان رسانه‌ای و خبرنگارانی که با کمترین امکانات، بیشترین خطرها را به جان می‌خرند تا از طبیعت، منابع عمومی و سلامت جمعی دفاع کنند، شایسته بیشترین احترام و پشتیبانی‌اند. تا زمانی که رسانه آزاد نباشد، بحران‌های محیط‌زیستی نه‌تنها حل نخواهند شد، بلکه هر روز عمیق‌ و پنهان‌تر می‌شوند و در نهایت، احترام به خبرنگار، یعنی احترام به زمین، هوا، آب و آینده‌ ایران.

من از جدایی می‌ترسم

شلیک اول اسرائیل در بامداد 23 خرداد امسال، مرا به راهرویی تاریک در کودکی‌ام پرت کرد؛ زمانی که اجازه نداشتیم برای اینکه جنگنده‌های صدام جایمان را پیدا کنند، حتی یک چراغ را برای دستشویی رفتن روشن کنیم؛ اما موشک‌ها کورکورانه روی شهرها رها می‌شدند و با خود شهروندانی که در راهروهای تاریک خانه‌ها پنهان شده بودند را نابود می‌کردند.
در دومین جنگ تحمیلی ترس از تاریکی، جای خود را به موضوعات ترسناک‌تری داده است. وقتی در چند روز اول، سران نظامی و کلیدی کشور در خانه‌هایشان و نه در محل کارشان شهید شدند. همه می‌پرسیدند مگر می‌شود؟
ادعای اسرائیل آزادی ایرانیان است! به خیال خود می‌خواهد در تلافی آزادسازی قوم یهود توسط کوروش، حالا ایرانیان را رها کند؛ انتظار دارد وقتی خانه‌ها را می‌زند مردم به خیابان‌ها بریزند و اعتراض کنند و زهی خیال باطل. اگر کسی حمله ناگهانی اسرائیل آن هم در میانه مذاکرات بین‌المللی، کشتن غیر نظامی‌ها، کشتن 60 هزار نفر در غزه در میانه سکوت جهانیان و … را ببیند و تصور کند اسرائیل برای صلح و آزادی آمده از هم دستی اگر نباشد، حتما از نادانی است.
من از جنگ می‌ترسم، نه به دلیل تاریکی و صدای انفجار و ویرانی، بلکه از اهداف پنهان گرگی که لباس میش پوشیده. دشمنی که از 10سال پیش برای بمب گذاشتن درون پیجرها برنامه‌ریزی کرده، حتما برای تجزیه ایران برنامه‌های بلند‌مدت‌تری دارد.
خیال تکه تکه شدن ایران به سرزمین‌های کوچک و جدایی انداختن بین اقوام ایرانی من را می‌ترساند. در این روزها که پرده‌ها کنار رفته و علنا می‌گویند که هدفشان «تجزیه ایران» است به روزهایی فکر می‌کنم که کامران‌میرزا با دسیسه انگلستان هرات را از ایران جدا کرد، مردم در آن روزها از چه می‌ترسیدند. دستشان به کجا می‌رسید؟ آن امضاها که پای گلستان و ترکمنچای زده شد، مردم چه کار ‌کردند؟ آیا می‌دانستند این تمدن ایران است که با «تفرقه بینداز و حکومت کن» استعمار در حال تجزیه است؟ من از ماسیده شدن واژه استعمار و کج فهمی هموطنانم از این واژه می‌ترسم. جنگ ترسناک است ولی جدایی ترسناک‌تر است.

امید برای طبیعت

همان وقت که گزارش‌مان درباره احداث جاده در یک منطقه حفاظت‌شده را برداشتند و جایش، مطالبی درباره جنگ منتشر کردند، معلوم شد که نمی‌توان روال سابق را در پیش گرفت، لااقل در کوتاه‌مدت. ما روزنامه‌نگاران محیط‌زیست باید سوژه‌های سابق را کنار می‌گذاشتیم و دنبال چیزهای دیگری می‌رفتیم‌، سراغ دغدغه‌های جدیدی که در جامعه سربرآورده بود و می‌خواست پاسخ آنها را بداند. در کنار آن باید حواس‌مان به زاگرس هم می‌بود، زاگرسی که همزمان با پرتاب موشک‌ها به تهران و سایر شهرها در حال سوختن بود و فعالان محیط‌زیست در حال اطفای حریق آن!‌ باید حواس‌مان به پارک‌های ملی بود‌، به نگرانی‌های حفاظتگران که کارشان در مناطق چهارگانه با چه حساسیت‌های جدیدی مواجه می‌شود، به آلودگی‌های ناشی از حملات به سایت‌های هسته‌ای، به آسیب‌هایی که طبیعت می‌بیند، به دست‌اندازی‌های جدیدی که صورت می‌گیرد و … اینکه چقدر این مطالب را پوشش دادیم،‌ موضوعی است که باید خوانندگان روزنامه درباره آن نظر دهند،‌ تنها می‌توانم بگویم در آن شرایط استیصال و سردرگمی درباره آینده تلاش‌مان را کردیم. حالا در زمانه آتش‌بس هستیم، در زمانه تعلیق و موج خبرهای عرصه سیاست و بین‌الملل که هر روز افکار عمومی را به سمت و سویی می‌برد. در زمانه‌ای که هر کسی دنبال مقصری می‌گردد و برخی به دنبال انداختن تقصیر به گردن دیگری هستند. در همین زمانه که به نظر می‌رسد محیط‌زیست و حفاظتگران در نقش قربانی باشند به یکباره برخی دیواری کوتاه‌تر از حفاظتگران نیافته‌اند و به دنبال آن هستند که بار مصیبتی که دامن محیط‌زیست‌، کار حفاظتگران و ایران را گرفته بر دوش آنها بیندازند. آنها تصاویری از دوربین‌های ویلاها‌ و.. را در صفحات‌شان می‌گذارند و عرصه حفاظت را متهم اصلی معرفی می‌کنند. این تصاویر عجیب و غریب،‌ این گزاره‌های بدون مبنا و بدون شناخت نشان می‌دهد گرچه پرتاب موشک‌ها پایان یافته، گرچه آتش‌بسی نانوشته در جریان است،‌ اما عرصه حفاظت همچنان مانند سال‌های قبل عرصه نبرد کسانی است که می‌خواهند ایران جایی برای زیستن باشد‌، تنوع‌زیستی آن حفظ شود و کسانی که با شک و سوءظن به همه چیز می‌نگرند. کسانی که آنقدر ذهن‌شان را مشغول جامعه مدنی محیط‌زیست ایران و انواع و اقسام محدودیت‌ها برایش کردند که از بقیه یادشان رفت و نتیجه‌اش را هم دیدند. این نتیجه البته تبعات سنگینی برای ایران عزیز ما داشت و دارد.
جنگ پایان یافته اما کار ما روزنامه‌نگاران محیط‌زیست پایان نمی‌یابد. ما همچنان می‌نویسیم از انواع و اقسام بلاهایی که توسط هر کسی یا نهادی به این سرزمین وارد می‌شود، دوباره خواهیم نوشت از حفاظتگرانی که با حداقلی‌ترین امکانات برای بهتر شدن شرایط این سرزمین تلاش می‌کنند، آنها که نه تنها قدر ندیدند بلکه آزار فراوان تحمل کردند،‌ ما باز می‌نویسیم که سهم زنان را به رسمیت بشناسید،‌ به اینکه حفاظت،‌ جنسیت نمی‌شناسد، اینکه اگر نسل جدید حفاظتگران مهاجرت کنند و نخواهند در ایران بمانند سال‌های سختی در پیش خواهیم داشت، اینکه تالاب‌ها را از دست دهیم زیست‌پذیری این سرزمین با مشکل جدی مواجه می‌شود، ما می‌نویسیم و امیدوار می‌مانیم هر چند امیدوار ماندن ساده‌لوحانه تعبیر شود.

نوشتن از محیط‌زیست در روزگار بحران

«دو نفر کنار بوته زانو می‌زنند و می‌گویند: از بالای یقه شکسته، ولی له نشده. شاید از اینجا سبز بشه. با انگشت کلفتش به یک برآمدگی در یک سمت بوته اشاره می‌کند: بعضی وقت‌ها پیش میاد که وقتی یک ضربه بهشون می‌خوره، قشنگ‌تر از همیشه می‌شند.» اینها را «جان‌ اشتاین‌بک» نویسنده و خبرنگار در کتاب «روزگاری جنگی درگرفت» نوشته است. او که در کوران جنگ جهانی دوم برای روزنامه‌های آمریکایی گزارش می‌نوشته، در یکی از روایت‌هایش پس از حمله‌ای در انگلستان از مردانی می‌گوید که به سراغ باغچه رفته‌اند و نگران حال بوته‌های گل‌اند. به ساقه‌های شکسته نگاه می‌کنند، آن شکستگی که شاید دوباره از آن ساقه‌ای سبز شود و چشمی آرام گیرد از دیدنش. اشتاین‌بک همان راوی آرام روزگار سخت جنگی است که نه فقط جان انسان‌های رفته و ساختمان‌های نابودشده، بلکه جان گل‌ها هم برایش مهم بوده. او به فکر ساقه‌های کم‌رمق گلی است که از یقه شکسته. همانطور که در بخش دیگری از گزارشش که ۲۸ ژوئن ۱۹۴۳ منتشر شده از پایگاه کوچک خاکستری‌رنگ انگلستان در مزارع سبز شیاردار می‌نویسد؛ مزارعی که چمنش را زده‌اند، «علف‌های دورش پلاسیده‌اند»، «شقایق‌ها پلاسیده‌اند» و «این خط تا جنوب پایگاه ادامه دارد». گزارش خبرهای جنگ برای اشتاین‌بک، فقط گزارش از کشته‌شدگان غیرنظامی و نظامی نیست، او می‌داند مرگ گل‌ها و مزارع سبز چه بر سر بازماندگان می‌آورد و باید در کنار فتح‌ها و شکست‌های پی‌درپی، هرچند اندک از طبیعتی بگوید که جان داده. همین هم یادآوری مهمی در میانه جنگ ۱۲روزه اسرائیل علیه ایران بود. لحظه‌هایی که می‌دانستیم جان آدم‌ها آماج حمله است و جنگنده‌ها بی‌محابا در آسمان، زندگی را نشانه گرفته‌ بودند، ما باید به فکر جنگل‌ها، حیات‌وحش، مراتع و همه آن چیزی می‌بودیم که در آن زمان از نظر بسیاری در کمترین میزان اهمیت قرار داشتند. در آن ساعات که پهپادها و جت‌ها بر فراز جنگل‌ها به پرواز درآمدند و مناطق حفاظت‌شده‌ای که بخش‌های نظامی در آن قرار داشت را بمباران کردند، صدای حیوانات ترس‌خورده در گوش خبرنگاران محیط‌زیست پیچید و این پیچیدگی دشوار آن لحظه بود. لحظه‌ای پرتناقض که همه می‌خواستند از آسیب‌های دیگر بخوانند. از جان‌های ازدست‌رفته، ساختمان‌های ویران‌شده و تخریب گسترده. ما در کنار این موارد حتی از کسانی نوشتیم که نگران بردن حیوانات خانگی‌شان به جایی امن بودند. آنهایی که جان سگ و گربه و پرندگان برایشان مهم بود؛ می‌خواستیم آن باریکه نور را ببینیم که زندگی به آن متصل است.
اما این فقط روایت روزگار جنگ نیست، نوشتن از محیط‌زیست در بسیاری از روزها مانند راه‌رفتن در میدان مین است. دیدن آن حجم از ویرانی آب، خاک، هوا و نابودی اکوسیستمی که حیات همه ما به آن وصل است، مانند قدم‌برداشتن روی آتشی است که مدام می‌سوزاند و ویران می‌کند؛ ما از خودمان پرسیده‌ایم که خشکیدن تالاب‌ها، سوختن جنگل‌ها، تغییر کاربری مزارع و ازدست‌رفتن حیات‌وحش، جان چند انسان را هم خواهد گرفت؟ در همه این سال‌ها از طبیعتی نوشتیم که جان داشت و جنگ یک بار دیگر یادآوری می‌کرد که جز آدم‌ها، طبیعت هم جان دارد. نوشتن، مرهمی بود که باید روی زخم‌های باز محیط‌زیست می‌گذاشتیم، حتی اگر به چشم دیگران نمی‌آمد.

هوش مصنوعی ابزار خبرنگاری یا تهدید؟

گسترش و توسعه ابزارهای هوش مصنوعی در حالی بسیاری را از افراد را شگفت‌زده کرده که هم‌زمان بسیاری را نیز نگران آینده برخی مشاغل از جمله خبرنگاری کرده است.
سال گذشته تصویر یک گوینده خبر بر یکی از کانال‌های تلویزیونی چین ظاهر شد، گوینده خبر نه یک شخص حقیقی بلکه یک هوش مصنوعی بود که در حال خوانش خبر بود. صفر تا ۱۰۰ خبر او نیز توسط هوش مصنوعی تولید شده بود. همچنین در اوت خبرنگاری در وایومینگ آمریکا پس از آنکه مشخص شد که از هوش مصنوعی در جعل نقل‌قول‌های موجود در گزارشش استفاده کرده است، مجبور به استعفا در شغل خود شد.
این دو نمونه از تهدیدات هوش مصنوعی برای شغل خبرنگاری است و بسیاری از کارشناسان و خبرنگاران رسانه‌ها را واداشته است تا نسبت به آینده شغل خود نگران باشند.
اولین پرسش و نگرانی که می‌توان مطرح کرد این است که آیا هوش مصنوعی می‌تواند خبرنگاری را نابود کند و ابزارهای آن جایگزین خبرنگاران شود؟ پاسخ این پرسش سخت و آسان است؛ نخست اینکه خبرنگار وجدان بیدار جامعه و نماینده افکار عمومی است. شاید هیچ هوش مصنوعی در نهایت نتواند احساسات انسانی را درک کند و آن را به‌صورت کامل شبیه‌سازی کند، بنابراین این یک خبرنگار است که دغدغه‌های جامعه را دنبال کرده و بر عملکرد دولت‌ها نظارت می‌کنند.
از سوی دیگر تا دیتا و اطلاعاتی در سطح شبکه جهانی وجود نداشته باشد هوش مصنوعی نمی‌تواند این اطلاعات را یکپارچه کرده و به‌عنوان یک گزارش رسانه‌ای به مردم ارائه دهد، حداقل مدل‌های گوناگون از ابزارهای هوش مصنوعی که تا امروز منتشر شده‌اند این موضوع را نشان می‌دهند.

پرامپت‌نویسی یک تخصص
برای استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی باید هم بر آن ابزار مسلط باشد و هم اینکه برای پاسخ گرفتن‌ها و حتی گزارش‌نویسی باید برای سوژه خود «پرامپت» بنویسد و پس از آن به دنبال راستی‌آزمایی گزارش خروجی از هوش مصنوعی بود. در تمامی این مراحل خود خبرنگار باید حضور داشته باشد. خبرنگاران در این سال‌ها که فناوری پیشرفت کرده، عمدتاً خود را با آن سازگار کرده و این فناوری‌ها را به ابزارهای مناسبی برای حرفه خود تبدیل کرده‌اند، بنابراین می‌توانند به ابزارهای هوش مصنوعی نیز مسلط شوند.
از سوی دیگر پرامپت‌نویسی (درخواستی که به ابزار هوش مصنوعی داده می‌شود) برای هر کاری که قرار است از طریق هوش مصنوعی انجام شود خود در حال تبدیل‌شدن به یک کار تخصصی است، عمده مشاغل و حرفه‌مندان آنها که می‌توانند از هوش مصنوعی در شغل خود استفاده کنند بهترین متخصصان پرامپت‌نویسی هستند؛ بنابراین این یک خبرنگار حرفه‌ای است که می‌داند سوژه گزارش او چیست به چه ابزارهایی نیاز دارد و در نهایت خروجی آن چه باشد. همان‌گونه که شهروند خبرنگاران هیچ‌گاه جای خبرنگاران را نگرفتند، سایر کاربران غیر خبرنگاری که از هوش مصنوعی استفاده می‌کنند نیز نمی‌توانند همانند یک خبرنگار یک گزارش حرفه‌ای رسانه‌ای از طریق هوش مصنوعی تولید کنند.

مرگ خلاقیت
نگرانی بعدی که استفاده از هوش مصنوعی در کار خبر به وجود می‌آورد، مرگ خلاقیت است. خلاقیت مهم‌ترین ویژگی یک خبرنگار است. این خلاقیت در تمامی مراحل تدوین و نوشتن یک گزارش تا لحظه انتشار آن وجود دارد. اگرچه استفاده مداوم از هوش مصنوعی ممکن است که این خلاقیت‌ها را از برخی افراد بگیرد؛ اما به همان دلیلی که در بالا ذکر شد می‌توان این خلاقیت را حفظ کرد و آن را توسعه داد.
بنابراین هوش مصنوعی تهدیدی برای کار خبر و خبرنگاری نیست. اگرچه تهدیدهایی مانند یک‌نواختی زبان گزارش، کیفیت پایین، جعل اطلاعات و خطاهای احتمالی و حتی جعل گزارش و خبر وجود دارد و باید از آن برحذر بود؛ اما بسیاری از ابزارها نیز وجود دارند که می‌توانند این تهدیدها را کشف کنند و بسیاری از رسانه‌ها نیز در حال استفاده از این ابزارها هستند. به‌رغم این هوش مصنوعی می‌توانند در خدمت این حوزه باشد و در یکپارچه‌سازی اطلاعات، ترجمه، تحلیل داده و… به کمک رسانه‌ها و خبرنگاران بیایند؛ بنابراین هوش مصنوعی را نباید یک تهدید به شمار آورد؛ بلکه باید از آن به‌عنوان یک فرصت برای سرعت بخشی به کار رسانه‌ای و دقت‌بخشی و… استفاده کرد.