بایگانی
کمی پیش از آنکه چادر خبرنگاران الجزیره مورد هدف قرار بگیرد، الشریف در شبکه ایکس نوشت اسرائیل بمباران شدید و متمرکزی را که به «کمربند آتش» شناخته میشود، در بخشهای شرقی و جنوبی شهر غزه انجام داده است. در پسزمینه آخرین ویدئویی که از او منتشر شده، صدای انفجارهای بلند از بمباران موشکی شدید اسرائیل شنیده میشود که آسمان تاریک را با امواجی از نور نارنجی روشن میکند. در پیام آخری که پس از مرگش منتشر شده، الشریف مینویسد «درد را در تمام جزئیاتش زندگی کرده و بارها و بارها طعم غم و فقدان» را چشیده است. الشریف اواخر ماه گذشته خود را «غرق در گرسنگی» توصیف کرده بود. او یکی از شناختهشدهترین روزنامهنگاران الجزیره بود و در ماه ژوئیه به کمیته حفاظت از روزنامهنگاران گفته بود با این حس زندگی میکند که هر لحظه ممکن است مورد هدف بمبی قرار بگیرد و شهید شود.
در ژانویه امسال، پس از آتشبس میان اسرائیل و حماس، الشریف در جریان یک گزارش زنده توجه بسیاری را به خود جلب کرد؛ او درحالیکه در میان شهروندان غزه که توقف موقتی جنگ را جشن میگرفتند، احاطه شده بود، جلیقه ضدگلوله خود را درآورد. او دو فرزند خردسال دارد. پدرش در دسامبر ۲۰۲۳ در حملات اسرائیل به کمپ پناهجویان «جبالیا» در شهر غزه کشته شد. الشریف در آن زمان گفت که همچنان به پوشش خبری خود از غزه ادامه میدهد و از ترک شمال غزه امتناع کرد. شهرت او باعث شد دوشنبهصبح صدها نفر برای شرکت در مراسم خاکسپاریاش شرکت کنند. این خبرنگار پیشتر عضوی از تیم «رویترز» بود و در سال ۲۰۲۴ جایزه پولیتزر را در بخش عکاسی خبری برای پوشش جنگ اسرائیل و حماس دریافت کرد.
کشتهشدن الشریف واکنش بسیاری از روزنامهنگاران جهان را برانگیخته است. اتحادیه ملی روزنامهنگاران اعلام کرده روزنامهنگاران در دوبلین تجمعی را برای «ابراز خشم از هدف قرار دادن و کشتار مداوم روزنامهنگاران از سوی اسرائیل» برگزار خواهند کرد.
شبکه رسانهای الجزیره در بیانیهای الشریف را یکی از شجاعترین روزنامهنگاران غزه خوانده و این کشتار را «حملهای آشکار و ازپیشطراحیشده به آزادی رسانه» توصیف و محکوم کرده است و از جامعه بینالمللی و تمام سازمانهای مربوطه خواسته برای توقف نسلکشی مداوم و پایان دادن به هدف قرار دادن عمدی روزنامهنگاران اقداماتی قاطعانه انجام دهد.
«گاردین» در گزارشی نوشته است روی دیوار ندبه در اورشلیم، مکان مقدسی که یهودیان اجازه دارند دعا کنند، طرحی گرافیتی برای محکومیت جنگ ادامهدار اسرائیل در غزه کشیده شده است. در این گرافیتی به زبان عبری نوشته شده: «در غزه هلوکاستی رخ داده است.» پیام مشابهی نیز روی دیوار «کنیسه بزرگ» نوشته شده است.
ارتش اسرائیل مدتها بود که کارزاری برای بدنامکردن الشریف بهراه انداخته بود، اکنون در بیانیهای ضمن تأیید کشتار عمدی الشریف، این روزنامهنگار را به رهبری یک هسته حماس و «پیشبرد حملات موشکی علیه غیرنظامیان و سربازان اسرائیلی» متهم کرده است. اسرائیل در این بیانیه ادعا میکند اسنادی در اختیار دارد که «مدرک قطعی» ارتباط او با این گروه فلسطینی است. این اولینبار در طول جنگ غزه است که ارتش اسرائیل مسئولیت کشتار یک روزنامهنگار را میپذیرد. اما «محمد شحاده»، تحلیلگر دیدهبان حقوق بشر اروپا-مدیترانه، به الجزیره میگوید «هیچ مدرکی» مبنیبر شرکت الشریف در هر نوعی از درگیری، وجود ندارد. او میگوید: «از صبح تا عصر تمام برنامه روزانه او ایستادن مقابل دوربین بود.»
ماه گذشته پس از آنکه «افیخای اردعی»، سخنگوی ارتش اسرائیل، ویدئویی در شبکههای اجتماعی بازنشر کرد که در آن الشریف را عضوی از شاخه نظامی حماس معرفی میکند. «آیرین خان»، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور آزادی بیان، از «تهدیدها و اتهامات مکرر ارتش اسرائیل» علیه الشریف ابراز نگرانی کرد. در آن زمان کمیته حفاظت از روزنامهنگاران نیز اعلام کرد بهشدت نگران امنیت جان این روزنامهنگار است. اکنون این کمیته پس از بمباران چادر روزنامهنگاران الجزیره گفته است: «روزنامهنگاران شهروندان غیرنظامی هستند و هیچوقت نباید مورد هدف قرار بگیرند.»
طبق گزارشها جنگ اسرائیل و حماس، مرگبارترین درگیری برای روزنامهنگاران بوده است. ارتش اسرائیل از آغاز بمباران غزه بیش از ۲۰۰ خبرنگار را کشته است که شامل چندین روزنامهنگار الجزیره و بستگانشان میشود.
اسرائیل مدتهاست که رابطه خصمانهای با الجزیره، رسانه مستقر در قطر، دارد و این تنشها در دوران جنگ اسرائیل و حماس در غزه تشدید شده است. بیشتر گزارشها از ویرانیها و گرسنگی کودکان، از سوی خبرنگاران فلسطینی مخابره میشوند. بهگزارش «نیویورکتایمز» درحالیکه اسرائیل و مصر از ورود بسیاری از رسانههای اصلی دیگر به این باریکه خودداری کردهاند، الجزیره توانسته تعدادی از خبرنگاران خود را به میدان بفرستد تا جریان مداومی از گزارشها را درباره شرایط دلخراش غیرنظامیان در بحبوحه محرومیت و گرسنگی گسترده ارائه دهند. مقامات اسرائیلی از جمله بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، مدتهاست که الجزیره را «سخنگوی» حماس میخوانند. چنانکه سال گذشته اسرائیل فعالیتهای الجزیره را متوقف و دفاتر آن را بهدلایل امنیتی تعطیل کرد و کمی پسازآن نیروهای اسرائیل به دفاتر الجزیره در کرانه باختری حمله کردند.
بهگزارش مقامات وزارت بهداشت محلی، از زمان آغاز جنگ ۶۱ هزار و ۴۹۹ فلسطینی در غزه کشته شدهاند. ارتش اسرائیل تابستان گذشته «اسماعیل الغول»، خبرنگار الجزیره در غزه، را در حملهای هوایی که جان یک خبرنگار دیگر را هم گرفت، مورد هدف قرار داد. الغول نیز به همکاری با ارتش حماس متهم شده بود.
حمله به الشریف و افراد دیگر در شهر غزه پس از آن بود که کابینه امنیتی اسرائیل در روز جمعه به تشدید عملیات نظامی در این منطقه تا زمان تصرف این شهر رأی داد؛ شهری که بیشتر جمعیت غزه پس از حملات هفتم اکتبر به دستور اسرائیل در آن پناه گرفته بودند. رهبران کشورهای جهان از جمله «امانوئل مکرون»، رئیسجمهور فرانسه، طرح اسرائیل برای تشدید عملیات نظامی در غزه را محکوم کردهاند. مکرون حتی پیشنهاد تشکیل یک ائتلاف بینالمللی تحت نظارت سازمان ملل برای ایجاد ثبات در غزه را مطرح کرده است. بااینحال نخستوزیر اسرائیل از طرح اشغال کامل غزه دفاع میکند و آن را «بهترین راه» برای پایان دادن به جنگ میداند.
بدون تردید بخش بزرگی از بحرانها و ناترازی های موجود در حوزه برق، گاز، آب و … محصول ناکارآمدی و عدم مدیریت صحیح این حوزهها در طول سالهای گذشته است.
البته بخش دیگری از علل این بحرانها به نحوه مصرف و فرهنگ استفاده از این انرژیها و نزولات آسمانی از سوی مردم، برمیگردد. بااینحال، حاکمیت که نقش اساسی در فرهنگسازی و آگاهیبخشی و استفاده از ابزار مناسب در جهت مدیریت منابع دارد، حتی با برخورداری از تمام امکانات تبلیغی بهدرستی نتوانست در فرهنگسازی برای استفاده درست از منابع تأثیرگذاری زیادی داشته باشد.
آب خاکستری (Greywater) که به آن آب بازیافتی یا فاضلاب خانگی هم گفته میشود، آبی است که از فعالیتهای خانگی غیر از سرویس بهداشتی مانند آب حمام، روشویی، آشپزخانه، لباسشویی و ظرفشویی بهدست میآید. این آب حاوی مقدار کمی آلودگی از جمله صابون، مواد شوینده، مو، چربی و ذرات معلق است، اما فاقد فضولات انسانی است؛ به همین دلیل، از نظر بهداشتی و فنی با آب سیاه که از توالت میآید، تفاوت زیادی دارد. اگرچه این آبها دیگر برای آشامیدن یا پختوپز مناسب نیستند، اما میتوان از آنها برای آبیاری باغچههای آپارتمانی و آبیاری فضای سبز، فلاشتانک و حتی شستوشوی خودرو و سطوح استفاده کرد.
آب خاکستری بهعنوان یک منبع پنهان اما در دسترس، میتواند در کاهش مصرف آب لولهکشی تأثیر بسزایی داشته باشد. درواقع، طبق آمار، در یک خانه معمولی حدود ۵۰ تا ۷۰ درصد از آب مصرفی قابلیت بازیافت بهعنوان آب خاکستری را دارد. بازیافت آب خاکستری میتواند تا ۵۰ درصد از مصرف آب شهری را کاهش دهد. مدیریت درست آب خاکستری نهتنها به حفظ محیطزیست کمک میکند، بلکه باعث کاهش فشار بر سیستمهای فاضلاب شهری و صرفهجویی قابلتوجه در قبوض آب نیز میشود.
در بسیاری از کشورهای توسعهیافته که حتی مشکل کمبود آب ندارند، از فناوریهای مختلف برای استفاده بهینه از آبهای خاکستری استفاده میشود. در بیشتر این کشورها آب شرب را برای آبیاری فضای سبز، فلاشتانک و غیره بهکار نمیبرند، بلکه از همین آبهای خاکستری استفاده میکنند. اما متأسفانه در کشور ما بهطور نمونه بعضی اوقات برای شستن چند برگ کاهو و یا شستن مقدار کمی میوه، چندین لیتر آب آشامیدنی هدر میرود. با استفاده از ظرفیت بازیافتی آبهای خاکستری میتوان خیلی راحت از این آبها برای آب دادن به گلها استفاده کرد.
استفاده از آبهای خاکستری باعث کاهش مصرف آب شرب، صرفهجویی در هزینههای آب و کاهش فشار بر سیستمهای فاضلاب میشود و همچنین میتواند باعث جلوگیری از اتلاف آب، بهویژه در مکانهای عمومی مانند مدارس، ادارات و پارکها شود.
در پنج سال متوالی خشکسالی کشور چه برنامههایی برای کاهش مصرف منابع آبی بهشکل کلان دنبال شد؟ برنامههای انجامشده از سوی وزارت نیرو مورد انتقادهای جدی کارشناسان قرار گرفته است.
بهواقع این وضعیت در سالهای اخیر بهمیزانی که برای کارشناسان آب روشن بود، در ساحت تصمیمگیری آب روشن نبود. این ساحت تصمیمگیری مطلقاً به وزارت نیرو محدود نمیشود. بنابر قانون، وزارت نیرو بخش تأمین آن را برعهده دارد، مصرف در بخش شرب هم برعهده این وزارتخانه است. وزارتخانه چون خودش باورمندتر از سایر دستگاههای دخیل، در مورد وضعیت آبی پیش روی کشور بود، بخش شرب را سختگیرانهتر دنبال کرد. اما بخشهای مهمی از مصرف بهنام مصرف کشاورزی و صنعت و خدمات نیز وجود دارند که باید مورد توجه قرار گیرند (البته بخش خدمات، مصرف مناسبی دارد). اما این انتقاد کاملاً درست است که تمام تصمیمگیران در فضای «تصمیم آب» بهمیزانی که باید، کار و توجه نکردند. بخشی از این فضای تصمیمگیری دولت بهمعنای وزارت نیرو، وزارت جهادکشاورزی، وزارت صمت و وزارت کشور و مدیریت بحران است، بخشی از این فضای تصمیمگیری هم قوه مقننه است. کارگزار دولت موظف است در چارچوب قوانین و مقررات اقدام کند. من فکر میکنم در این چند سال، وزارت نیرو در ایجاد سواد آبی بسیار موفق بوده است. میتوانیم به این نتیجه برسیم که در اطلاعرسانی مسیر درستی را طی کردهایم. اما در نظر بگیرید وقتی قانون بودجه تدوین میشود، (قانون بودجه مسیر بودجه را مانند سال ۱۴۰۴ تبیین کند) از یک طرف بگوید که شما چاهغیرمجاز را پلمب کن، اما از آن طرف بگوید اگر کشاورزی ۴۰۰ متر چاه عمیق غیرمجاز با برق ارزانقیمت احداث کرد و آب را نیم کیلومتر بالا به سطح زمین آورد و به پای گندم یا محصول راهبردی ریخت، ۸۰۰ تومان جریمه بگیر و اگر پای محصول غیرراهبردی، مثلاً پرتقال ریخت ۱۶۰۰ تومان جریمه بگیر و از مسئله عبور کن، من بهعنوان کارگر آب یا کارگزار دولت نمیتوانم خلاف قانون رفتار کنم. این مسیری است که قانون مشخص کرده است. در برنامه هفتم پیشرفت فصل ۸ از نظر صیانت و برخی مواد، عالی است، اما در فصل ۷ میبینید قانونگذار ملاحظات خودش برای امنیت غذایی را هم لحاظ کرده است. مدیریت این فضا، کار مدیر توسعه کشور یعنی سازمان برنامهوبودجه و کار کمیسیون تلفیق مجلس شورای اسلامی است. اگر آنجا خطمشی متناقضی تدوین شد، چگونه من در دولت میتوانم این تناقض را حل کنم؟ من انتقاد منتقدان را وارد میدانم، اما این انتقاد باید به مسیر درست هدایت شود. تا انشاءلله طی دو ماه آینده که بودجه ۱۴۰۵ طرحریزی میشود، برخی از اشکالات رفع شده باشد.
مقنن تکالیفی مانند آنچه در قانون «بهینهسازی آب شرب شهری و روستایی» تدوین شده نیز برعهده دولت گذاشته که هیچکدام اجرایی نشده است.
یکی از تکالیف این قانون ابلاغشده در سال ۱۳۹۴، جدا کردن شرب از بهداشت است. این موضوع در جاهایی توصیه میشود که شما دو منبع آب با دو کیفیت متفاوت دارید: یک منبع با کیفیت و محدود، یک منبع کمکیفیت که بهطور نسبی بیشتر است. فقط طول خطوط توزیع و انتقال آب در تهران ۲۳ هزار کیلومتر است. در کشور طول این خطوط ۵۰۰ هزار کیلومتر است. آرمانها که نباید در قانون بیاید، بلکه باید آنچه قابلانجام است، در قانون تصویب شود. برخی از این موارد هم مقرراتی است که عملاً انجامشدنی نیست. شاید بشود این ایده را برای برخی مناطق جدید دنبال کرد.
نقش شورایعالی آب بهعنوان مرجع عالی مدیریت آب در کشور چیست؟
شورایعالی آب در همین دولت، ۹ جلسه کمیته تخصصی در سطح معاون وزیران و مدیران کل برگزار کرده است. بهعلاوه، چندین جلسه موضوعی مانند ستاد انتقال آب دریا و توسعه دریامحور با حضور معاون اول و آقای رئیسجمهوری نیز برگزار کردهایم. تأکیدم این است که قانون وارد مسیر شورایعالی آب نمیشود، بلکه به مسیر برنامهوبودجه میرود. بسیاری از این هدفگذاریهای متناقض بعد از تدوین لایحه در دولت انجام شد، یعنی در مجلس شورای اسلامی برخی از این بندهای مهم اضافه شده است. برخی از آنها در جهت و همسو با سیاستها بوده است، برخی هم خلاف جهت و غیرهمسو. اما من قبول دارم که در زمان قانونگذاری کمی احساسات به ما غلبه میکند و آنچه فکر میکنیم باید در هر زمینه مطلوب باشد، در بهترین شکل خودش تدوین میکنیم و حواسمان نیست که این اهداف متضاد، همزمان قابل اجرا نیست؛ چون ظرفیتها اجازه نمیدهد. این کار همان مدیریت است. مطالبهگری همزمان آرمانها، یعنی اینکه هنوز نتوانستهایم به اولویتبندی در سطح ملی دست پیدا کنیم.
اما این تناقضات فقط در رویکرد مجلس و دولت نیست. بلکه در خود وزارت نیرو هم وجود دارد. وزارت نیرو در مورد برق و آب سیاستهای متناقض یا علیه هم دنبال میکند. مانند برداشتن محدودیت از خاموشی چاههای کشاورزی به شرط احداث نیروگاه خورشیدی یا استفاده از پمپ برقی برای ذخیره آب در ساختمانها.
ما همچنان پیگیر مدیریت توأمان آب و برق هستیم. ما بندی را در برنامه هفتم و لایحه بودجه ۱۴۰۴، در همین مورد تدوین کردیم، متأسفانه بهصورت دیگری در مجلس شورای اسلامی تصویب شد. برخی از این انتقادات هم در مورد نیروگاههای خورشیدی و هم در مورد استفاده از پمپ وارد است. البته ملاحظاتی هم وجود دارد. در مورد مخازن، مقررهگذار موظف کرده است که ساختمانها از مخازن استفاده کنند، یعنی قانون از آن حمایت میکند، اما نوع اجرای آن مشکلاتی دارد. خورشیدیها هم قرار نبود که مستقیم به چاه وصل شوند. قرار بود اگر کشاورزی دارد برق خورشیدی تولید میکند، این برق را به شبکه بدهد و دوباره از شبکه دریافت کند تا مدیریت توأمان آن انجام شود. اگر منابع تأمین برق مستقیم به چاه متصل است، خلاف و دارای ایراد است. اما همچنان هم برداشت از چاه باید در چارچوب پروانه انجام شود. قیود پروانه برداشته نشده است.
سیاستهای آبی در بخش کشاورزی انتقادهای دیگری هم بههمراه دارد. یکی تأکید بر بهرهوری و ایجاد بازار بهرهوری برای صرفهجویی آب است، درحالیکه بهرهوری الزاماً منجر به کاهش مصرف نمیشود (آمار میگوید در کشاورزی ایران افزایش بهرهوری منجر به افزایش سطح زیرکشت شده است).
انتقادهایی که در مورد بهینهسازی یا ایجاد نظام بهرهوری با ابزارهایی مانند آبیاری قطرهای یا بارانی و تحت فشار مطرح میشود که عموماً توجیه فنی خودشان را هم دارند، بیشتر درست است. مقالات فراوانی از فائو و سازمانهای مرتبط علمی وجود دارند که میگویند این اصلاحات معمولاً منجر به کاهش مصرف آب نمیشود. البته اگر سیستم بهگونهای باشد که کاهش مصرفی که در مقیاس ۱۰۰ انجام میشود، از منبع برداشت نشود، یعنی برای مقدار کاهش مصرف فکر توسعه (مانند راهاندازی پرورش ماهی و غیره) نکنید، منجر به صرفهجویی خواهد شد. تجربهها نشان داد که اینگونه نیست. بنابراین، ما موظفایم که مراقبت کنیم تا هر توسعه شبکه مدرن آبیاری که منجر به افزایش بازدهی میشود، درنهایت به کاهش برداشت از منبع منجر شود.
آیا وضعیت منابع آبی به ما اجازه میدهد تا زمان قابلتوجهی را (مثلا چند سال) صرف توسعه و فراگیری این بازار کنیم؟
زمان نداریم. دیر است. ما با همکارانمان در سازمان برنامهوبودجه توافق کردهایم که پنج شهر را با کاهش هدف هدررفت و دو دشت را هم با سکانداری وزارت جهادکشاورزی برای بخش کشاورزی کار کنیم. نامههایش هم ابلاغ شده است. اما فرصت زیادی نداریم. وقتی ۷۰ درصد دشتهای کشوری «ممنوعه» و «ممنوعه بحرانی» و بیش از ۳۰۰ دشت آن مبتلا به فرونشست است، از دقیقه ۱۱۰ بازی هم عبور کرده است. شاید از وقت اضافه هم عبور کرده باشد. باید بهسرعت اقدام کند. راه دیگری نداریم. یکی از کارهایی که باید انجام دهیم، پلمب چاههای غیرمجاز است. میگویند برای این موضوع از نیروی انتظامی استفاده کنید، اما نمیشود. قوه قهریه جایی شروع میشود که مهندسی تمام شود. اساس کار ما باید بر ایجاد مشوقهای تجاری و ابزارهای بازار و اجتماعی باشد. با مردم که نمیشود از ابتدا، با دادگاه و قوه قضائیه و پلیس صحبت کنیم. باید بتوانیم با استفاده از نهاد بازار و نهادهای اجتماعی مسئله را برایش قابلپذیرش کنیم، همکاری کنیم بتواند به زندگیاش ادامه دهد. حُسن بازار بهرهوری این است که گزینههای دیگری را هم پیش روی کشاورز قرار میدهد. در مجموع میگویم مشکل اصلی آب کشور اضافه بارگذاری آبی است. راهکار آن هم کاهش بارگذاری است. نه اینکه صنعت و شرب در امان باشند، اما کشاورزی حتماً در صدر است. کاهش بارگذاری در کشاورزی معادل کاهش سطح است. بدون کاهش سطح نمیتوانی به صرفهجویی مد نظر برسی. کاهش سطح یعنی ازدسترفتن شغل کشاورز. بنابراین، اگر برای معیشت جایگزین آن فکری نکنی، موفق نخواهی شد. ما هم طرف کشاورز هستیم، اما همین الان اصلیترین تهدید کشاورزی این سرزمین بدمصرفی و پرمصرفی و فربه بودن بخش کشاورزی و خرد بودن اراضی و نبود الگوی کشت است. شاید باورکردنی نباشد، اما ۵۰ درصد از ترهبار مملکت بیشتر از نیازهای ملی ماست. ۲۵ درصد میوه هم همینطور است. ۳۰ درصد تلفات از مزرعه تا سفره داریم. همه اینها قابل مدیریت است و مدیریت این بخش معادل کاهش مصرف آب خواهد بود. در همان فصل ۷ برنامه هفتم پیشرفت که مورد انتقاد شماست، موارد خوبی وجود دارد. برنامه میگوید اگر مطابق الگوی کشت رفتار نکنید و برنامه کاهش مصرف نداشته باشید، معادل دستدرازی به اموال دولت لحاظ خواهد شد. حالا موضوع این است که من در وزارت نیرو یا در وزارت جهادکشاورزی حال روبهرو شدن با چنین مسئله بغرنجی را دارم؟ آمادگی دارم با مسائل پیچیده روبهرو شوم و رنج و مشقت اصلاح الگوی توسعه را بپذیرم؟ بهنظر من، وزارت نیرو، وزارت جهادکشاورزی و البته سازمان برنامهوبودجه بهعنوان مدیر توسعه کشور اصلیترین نقش را دارند. مجلس شورای اسلامی هم باید بداند و میداند که امنیت غذای بدون امنیت آبی ممکن نیست. اگر فرصت برنامه هفتم را از دست بدهیم، خیلی چیزها را از دست میدهیم. مطلقاً از فرصت برنامه هفتم کوتاه نیایید. آخرین فرصت برای اصلاح و حفظ آب و زیستبوم کشور است.
هشدارها در مورد آب پایتخت، امسال جدیتر از هر زمان دیگری بود. مسئلهای که بهنظر میرسد با آبیاری فضای سبز تهران گره خورده است. آخرین مذاکرات با شهرداری برای تحویل چاههای آب دارای کیفیت شرب به وزارت نیرو در چه مرحلهای است؟
من نشانههای خوبی از طرف بزرگان شهر، هم شهردار محترم و هم اعضای شورای اسلامی شهر تهران برای به نتیجه رسیدن مذاکرات در جلسههای مختلف دیدم. نمیخواهم آنچه را که در مذاکرات میگذرد، به فضای رسانهای بکشانم. شهرداری شهر را اداره میکند و پایداری زیستبوم شهر برایش مهم و عزیز است. ما هم انجام وظیفه میکنیم. اگر به نتیجهای نرسیم عملاً در انجام وظیفه شکست خوردهایم. عملاً به اهداف سازمانی و دستگاهیمان نرسیدهایم. باید با هم کنار بیاییم و به نقطه تفاهم برسیم تا شهر را نجات دهیم. یعنی هر دو باید کاری کنیم که برنده آن، شهروند تهران آبی باشد. برنده نه باید وزارت نیرو شود نه شهرداری تهران بلکه باید زیستبوم تهران برنده شود. برنده باید آبخوان تهران شود. اگر هرکدام مسائلی را مطرح کنیم که از دستیابی به این هدف دورمان میکند، باید به خودمان تلنگر بزنیم. منافع سازمانی قرار نیست در برابر منافع ملی قرار گیرد. بهمحض اینکه منافع سازمانی در تضاد با منافع ملی و عمومی قرار گیرد، باید کنار گذاشته شود. بهنظر من، در دو دهه گذشته وزارت نیرو و شهرداری هر دو در مورد پساب، آبیاری فضای سبز و در اختیار قرار دادن چاهها و در بازپس نگرفتن دچار کاهلی شدند.
بخش قابلتوجهی از انتقادات به برداشت آب شهرداری مربوط به ایجاد فرونشستهای گسترده در تهران است که دلیل آن برداشتهای بیرویه از چاه عنوان شده است. چرا وزارت نیرو طی این سالها اقدام به پلمب چاههای شهرداری نکرده است؟
باید پلمب شود. من بارها بر آن تأکید کردهام. حدود ۵۰ چاهی که قابلیت شرب دارند، باید به شبکه شرب بپیوندند. بقیه چاهها باید بهنفع تعادل آبخوان برداشت نشود. ما چاه دیگر هم نباید احداث نکنیم. چاه در شهر یا باید به مصرف شرب مردم برسد یا بهنفع آبخوان پلمب شود. واقعیت این است که تعداد چاهها در آبخوان تهران بیش از ظرفیت است. به همین دلیل، فرونشست را شاهد هستیم. هرگز نمیگوییم این چاهها باید بماند.
دیروز پایگاه میراث جهانی گنبدسلطانیه در خبری اعلام کرد باستانشناسان در آخرین کاوشهای انجامشده در مجاورت گنبدسلطانیه و در محدوده موسوم به «ابوابالبر» بخشهایی از یک آرامگاه زیرزمینی را کشف کردهاند. «ابوالفضل عالی»، مدیر پایگاه میراث جهانی سلطانیه و سرپرست این کاوش، اعلام کرده است: «با توجه به شواهد و مدارک موجود و نوشتههای متون تاریخی، آرامگاه مربوط به دوره ایلخانی و اسکلتهای کشفشده در آن، احتمالاً متعلق به خانواده سلطنتی ایلخانان مغول بوده است.» بهگفته عالی، گورستان سلطنتی بخش بسیار مهمی در مجاورت گنبدسلطانیه است که مطابق با متون تاریخی برخی از اعضای خانواده سلطنتی از جمله یکی از همسران و فرزندان اولجایتو، هشتمین ایلخان مغول، در آنجا دفن شدهاند.
گنبدسلطانیه که آن را بزرگترین گنبد آجری جهان میدانند، یکی از آثار ثبتشده ایران در فهرست میراث جهانی و از شاهکارهای معماری دوران پسازاسلام در ایران بهشمار میآید. این بنا که آرامگاه سلطانمحمد خدابنده (اولجایتو)، پادشاه شیعه ایلخانیان، در آن قرار دارد، یکی از آثار شاخص معماری دوره ایلخانی در ایران است. کاوشها و مطالعات علمی متعددی در طول سالها در محوطه اطراف این اثر انجام شده است، اما پس از سالها کاوشهای باستانشناسی، در جوار این بنا آغاز شده و در مدت زمان کوتاهی منجر به کشف آثار بااهمیتی شده است. بهگفته مدیر پایگاه میراث جهانی گنبدسلطانیه: «عملیات کاوش باستانشناسی در محدوده جنوبغربی ارگ تاریخی گنبد تاریخی سلطانیه از ابتدای مردادماه آغاز شد. این عملیات بعد از سالها دوباره در محدوده اطراف بنای گنبدسلطانیه از سر گرفته شده است.»
اقدامات عامالمنفعه ایلخانان مغول
عالی دلیل آغاز کاوشها پس از سالها در این محدوده را اینطور عنوان کرده است: «در حین ایجاد کانال ناکِش در ضلع غربی با آثاری تاریخی مواجه شدیم. با دریافت مجوز از پژوهشگاه میراثفرهنگی عملیات کاوش باستانشناسی را در این محدوده آغاز کردیم. روشن کردن تاریخ سکونت و تطور زندگی شهر قدیم سلطانیه از اهداف این فصل کاوش است.» در فصول پیشین کاوش، باستانشناسان قسمتهایی از شهر قدیم سلطانیه، مانند بخشی از بازار و برج و باروی ارگ، دروازههای شمالی و جنوبی ارگ، دسترسی عمده داخل ارگ، واحدهای پیوسته برج و باروهای واحدهایی از مجموعه «ابوابالبر» را کشف کردند. حالا این کاوشها در محدودهای که آن را بهنام «ابوابالبر» میشناسند، آغاز شده است. براساس متون تاریخی، اولجایتو همزمان با برپایی پایتخت جدید حکومت ایلخانان در سلطانیه، اقدام به ساخت آرامگاهی برای خود در بخشی از ارگ حکومتی کرد که به گنبدسلطانیه معروف شد. او به تقلید از برادر خود، غازانخان، در تبریز و به توصیه وزرای ایرانی، در محوطه پیرامون بنای گنبد و داخل ارگ، مجموعهای از بناهای عامالمنفعه ساخت و آن را «ابوابالبر» نام گذاشت که شامل ۱۹ عمارت با کاربریهای مختلف بود. ابوابالبر بخشی از پایتخت جدید و قسمتی از ارگ حکومتی بود که بهصورت عامالمنفعه به مردم و مسافران خدمات ارائه میکرد.
در گزارش رسمی گروه کاوش در محوطه مجاور گنبدسلطانیه آمده است: «با وجود آنکه در متون تاریخی همزمان با حکومت اولجایتو و نوشتههای بعدی، از ابوابالبر سلطانیه و خدمات آن یاد شده، اما به جزئیات ساختمانها و محل قرارگیری آن در ارگ اشارهای نشده است. بنابراین، با توجه به وجود پرسشها و ابهامات زیاد درباره این محدوده و ساختمانهای مجاور گنبدسلطانیه که بخشی از آنها در کاوشهای باستانشناسی گذشته آشکار شده بود، پایگاه میراث جهانی سلطانیه تصمیم به انجام کاوش باستانشناسی با هدف بهدستآوردن آگاهی بیشتر از ابوابالبر و بناهای اطراف گنبدسلطانیه کرده است. در این راستا، مشخص کردن حصار پیرامون گنبد و ابوابالبر و چگونگی ارتباط مجموعه با دیگر بخشهای ارگ تاریخی در دستورکار کاوش قرار گرفته است. به همین منظور، ترانشههایی در بخش شرقی و غربی گنبد باز شد تا وضعیت دیوار محصورکننده مجموعه و ورودیهای آن با انجام کاوش باستانشناسی مورد بررسی قرار گیرد. با توجه به کشف برخی از آثار معماری در کاوش دهه ۵۰ شمسی به سرپرستی دکتر گنجوی و کاوشهای دهه ۶۰ و ۷۰ شمسی به سرپرستی دکتر میرفتاح در ضلع شرقی گنبدسلطانیه، تصمیم گرفتیم پژوهشهای باستانشناسی را با هدف بازشناسی و خواناسازی کاوشهای گذشته در محدوده ابوابالبر انجام دهیم.»
باستانشناسان در این کاوشها به نتایج قابلتوجهی دست پیدا کردهاند، از جمله: «بخشهایی از فضاهای مجاور گنبد مربوط به دوره ایلخانی و همچنین آثار معماری دورههای بعد از ایلخانی در ضلع غربی آشکار شده است.» علاوهبرآن، آرامگاهی که باستانشناسان براساس شواهد به این نتیجه رسیدهاند که متعلق به اعضای خاندان سلطنتی ایلخانان مغول است، کشف شده است.
بهگفته عالی، این فصل از کاوش در سلطانیه تا ششم شهریورماه ادامه خواهد داشت.
دریای خزر، بزرگترین دریاچه بسته جهان، در دهه اخیر با کاهش چشمگیر سطح آب مواجه شده است. این پدیده، ترکیبی از عوامل انسانی و طبیعی از جمله سدسازی گسترده روی رودخانه ولگا (تأمینکننده اصلی آب خزر)، برداشت بیرویه از منابع آب و تغییراقلیم است. کاهش سطح آب که از دهه ۱۹۳۰ آغاز شده و در سالهای اخیر شدت یافته است، پیامدهای محیطزیستی، اقتصادی و اجتماعی گستردهای در سطح منطقهای و جهانی بههمراه دارد. این پیامدها شامل: تغییر خطوط ساحلی، کاهش تنوعزیستی، خشکشدن تالابهای حیاتی، تهدید زیستگاههای ماهیان خاویاری و فک خزری و افزایش احتمال وقوع طوفانهای گردوغبار است. از نظر اقتصادی، این بحران معیشت جوامع محلی را تهدید میکند، به فعالیتهای نفت و گاز آسیب میزند و تجارت بینالمللی را مختل میکند. همچنین، کاهش مناطق مناسب برای تخمریزی ماهیان خاویاری جمعیت آنها را تهدید میکند. از جمله پیامدهای این اتفاق هم افزایش تنش بین کشورهای حاشیه بهدلیل منابع آبی و زمینهای جدید آشکارشده و جابهجایی احتمالی جوامع ساحلی است.
مطالعات روی نوسان سطح آب دریای خزر نشان میدهد این دریاچه، در طول قرن ۲۰ و اوایل قرن ۲۱، نوسانات قابلتوجهی را تجربه کرده است. تغییر تراز آب، یکی از ویژگیهای بارز دریای خزر است که ناشی از عدم تعادل بین میزان آب ورودی از طریق رودخانهها، بارش مستقیم بر سطح دریا و تغذیه از منابع آب زیرزمینی و خروجی آن است.
دردهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ کاهش تدریجی سطح آب آغاز شد و این روند تا دهه ۱۹۵۰ ادامه یافت، اگرچه سرعت کاهش در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ثابت ماند و در حدود ۲۷.۵- متر از سطح دریاهای آزاد قرار داشت.
پس از سال ۱۹۹۵، روند کاهش تراز آب مجدداً آغاز شد و از سال ۲۰۰۶ این روند نزولی شدت بیشتری پیدا کرد. در مجموع، تراز آب حدود ۲.۲ متر کاهش یافت. درسال ۲۰۲۳ تراز آب به کمترین مقدار خود در قرن اخیر رسید و در حدود ۲۸.۷- متر قرار گرفت. این کاهش ناشی از افزایش دمای تبخیر، تغییر رژیم بادها که منجر به خروج بیشتر رطوبت از دریا میشود و کاهش ورودی آب بهدلیل تغییر الگوهای بارش و تأثیرات انسانی بود.
براساس دادههای اندازهگیریشده، تراز آب دریای خزر طی ۱۵۰ سال گذشته حدود سه متر نوسان داشته است. بالاترین تراز ثبتشده در این بازه در سال ۱۳۷۳ (۱۹۹۴ میلادی) رخ داده است که در دورهای بیستساله سطح آب حدود ۳.۲ متر افزایش یافت. در مقابل، طی ۱۰ سال اخیر، تراز آب روندی کاهشی داشته و بیش از دو متر افت کرده است.
این درحالیاست که دریای خزر همراه با دریای سیاه، دریای مدیترانه و دریاچه آرال، از بقایای اقیانوس کهن پاراتتیس هستند که بر اثر کوهزایی و جدا شدن از آبهای آزاد، به دریاچههای بسته تبدیل شدهاند. بهدلیل این جدایی، تراز آب دریای خزر بهطور کامل تحتتأثیر شرایط اقلیمی ورودی-خروجی آب درون حوضه خود قرار دارد. ازاینرو، تغییرات دمایی، میزان بارندگی، الگوی جریانات آب و تأثیرات انسانی، همگی میتوانند نقش مهمی در نوسانات سطح آب ایفا کنند.
ساخت سدها روی ولگا جریان آب را مختل کرد
اولین منبع ورودی آب به دریای خزر، رودخانههای ولگا، اورال، ترک، سوالک، سمور، کورا و سفیدرود هستند، اما ولگا حدود ۸۰ درصد آب ورودی به دریا را تأمین میکنند. دومین منبع، بارش مستقیم بر سطح دریا است که سهمی حدود ۱۸ درصدی از آب ورودی را شامل میشود و سومین منبع، ورود آبهای زیرزمینی با سهمی در حدود ۲ درصد است و کمترین میزان تأمین آب را برعهده دارد.
عامل بعدی افزایش دمای جهانی، تغییر الگوهای بارندگی تبخیر بیشتر آب از سطح دریاست. الگوهای بارندگی برای دریای خزر بهطور قابلتوجهی تغییر کرده است. تبخیر دریایی، تحتتأثیر دمای هوا و سطح دریا، جهت و سرعت باد، از جمله غلبه نسبی تأثیرات از اقیانوسهای اطلس شمالی و آرام است که بر جهت باد و دمای هوا تأثیر میگذارد.
عامل مؤثر دیگر بر نوسانات آب این دریاچه، فعالیتهای انسانی است. فعالیتهای انسانی تأثیر قابلتوجهی بر سطح آب دریای خزر داشتهاند. یک مثال قابلتوجه، کاهش تخلیه از رودخانههای دریای خزر است. صنعتیسازی توسط اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۳۰ نقش مهمی در شکلدهی وضعیت این پهنه آبی ایفا کرد. برای حفظ عملکرد صنایع برقابی، مخازن متعددی روی رودخانههای ورودی ساخته شد. در این دوره بود که سطح دریای خزر شروع به کاهش کرد. ساخت سد روی رودخانه ولگا در دهه ۱۹۵۰، جریان آب را به این پهنه آبی مختل کرد و میزان آب ورودی به دریا را کاهش داد. اما لازم است بدانیم که آسیبهای انسانی ناشی از جریانهای رودخانهای فراتر از کاهش سطح آب است، زیرا این رودخانهها و همچنین دریای خزر را بهشدت آلوده میکنند.
از سوی دیگر، دریای خزر در منطقهای زلزلهخیز واقع شده است و فعالیتهای تکتونیکی (زمینساختی) میتوانند بر نوسانات سطح آب آن تأثیرگذار باشند. وقوع زلزلههای بزرگ عمدتاً باعث ایجاد امواج سونامی و تغییرات موضعی در تراز آب میشود که معمولاً موقتی است و به حالت عادی بازمیگردد. بااینحال، در موارد خاص، جابهجایی پوسته زمین و تغییر شکل حوضه دریا ممکن است تغییرات دائمی در عمق و ظرفیت آن ایجاد کند که بر تراز کلی آب اثرگذار باشد.
کانال ارتباطی بین کشورهای حاشیه خزر ضروری است
کاهش سطح آب، پیامدهای گستردهای بر محیطزیست (تغییرات خط ساحلی، تأثیر بر تالابها و گونههای جانوری) و اقتصاد (فعالیتهای شیلات، حملونقل و گردشگری و جوامع محلی کشورهای ساحلی) دارد.
علاوهبراین، همانطورکه در گزارش به تفصیل شرح داده شد، این پدیده تأثیرات فرامنطقهای و حتی جهانی بر آبوهوا و چرخههای زیست زمینشناسی و تجارت بینالمللی دارد. بنابراین، مقابله مؤثر با کاهش سطح آب دریای خزر نیازمند رویکردی جامع و چندجانبه در سطح بینالمللی است. ازاینرو، پیشنهاد میشود جمهوری اسلامی ایران با تسریع در تدوین یک راهبرد ملی منسجم درباره وضعیت حقوقی دریای خزر، مواضع خود را در حوزههایی نظیر حدود، بهرهبرداری از منابع، امنیت دریایی، حفاظت محیطزیستی و کشتیرانی، بهصورت شفاف و یکپارچه تعیین کند. این راهبرد که باید با مشارکت نهادهای کلیدی همچون وزارت امور خارجه، وزارت نفت، سازمان حفاظت محیطزیست و مراکز علمی-پژوهشی تدوین شود، میتواند مبنای واحدی برای مذاکرات دیپلماتیک و دفاع از حقوق ایران در عرصه منطقهای و بینالمللی فراهم آورد و از پراکندگی و ضعف انسجام در اتخاذ تصمیمات راهبردی جلوگیری کند. همچنین، با توجه به کاهش سریع سطح آب دریای خزر و تهدید اکوسیستمها، این راهبرد باید جنبههای مدیریت جامع منابع آب، حفاظت اکوسیستمهای ساحلی و زیستگاههای بومی را نیز شامل شود و سازوکارهای همکاری منطقهای میان کشورهای حاشیه برای کاهش برداشت بیرویه آب و حفاظت از تنوعزیستی را تقویت کند.
همچنین، سیاستهای ملی در بخشهای کشاورزی و صنعتی باید بهگونهای تنظیم شوند که با اهداف حفاظت از دریا خزر کاهش فشار بر منابع آب سازگار باشند. ترویج کشاورزی پایدار، استفاده از فناوریهای کمآببر و کاهش آلودگی از جمله این موارد است. برای تحقق این هدف، توصیه میشود فناوریهای نوین نمکزدایی و مدیریت پساب با حداقل اثرات محیطزیستی بهکار گرفته شوند و برنامههای پایش مستمر کیفیت آب و شوری اجرا شود. همچنین، سرمایهگذاری در توسعه فناوریهای دوستدار محیطزیست و آموزش کشاورزان و صنایع برای بهبود مدیریت مصرف آب و کاهش آلودگی باید دستورکار قرار گیرد.
در گام سوم نیز برای حل اختلافات و هماهنگی در اجرای برنامههای مشترک، باید کانالهای ارتباطی و مذاکرات مستمر بین کشورهای حاشیه خزر ایجاد شود. کشورهای حاشیه باید با در نظر گرفتن شرایط ژئوپلیتیکی و محدودیتهای ناشی از تحریمها، مشارکت هدفمند و فعال در سازمانهای بینالمللی مرتبط با مدیریت منابع آب، محیطزیست و تغییراقلیم را دنبال کنند. این مشارکتها باید با تحلیل جامع از منافع ملی و ظرفیتهای موجود انجام گیرد و بهنحوی طراحی شود که بدون ایجاد تعهدات الزامآور، امکان بهرهگیری از ظرفیتهای فنی، مشورتی و همکاریهای منطقهای و بینالمللی برای حل بحران خزر فراهم شود. افزونبراین، ایجاد مرکز مشترک پایش محیطزیست دریای خزر با همکاری کشورهای حاشیهای و تبادل دادههای علمی و ماهوارهای، از جمله راهکارهای کلیدی برای بهبود تصمیمگیری و پیشگیری از پیامدهای محیطزیستی ناشی از کاهش سطح آب است.
چند مأمور جلو آمدند تا بپرسند چه خبر است. وقتی متوجه شدند، خندیدند و رفتند. مردم هم جلو میآمدند تا ببیند چرا چند نفر در میدان کنار هم نشستهاند. برخی هم برای جمعی که در میدان شعاع نشسته بودند، دست تکان میدادند و میرفتند. این روایت «جمشید بایرامی» است از روزهای پراضطراب جنگ دوازدهروزه. او که خودش در جنگ هشتساله به عکاسی روی آورد، در میدان شعاع با دوستانش با زیلو و فلاسک چای جمع میشدند تا اضطراب آن لحظات را از یاد ببرند.
در روزهای تلخ جنگ دوازدهروزه که انگار راهی جز همدلی باقی نمانده بود، تماسهای دورادور و پیامهای مکرر جزوی از زندگی همه ما بود که نمیدانستیم قرار است چقدر ادامه پیدا کند. با شروع جنگ، اضطراب وحشتناکی بین همه مردم بود که در ادامه حملات، عدهای هم تهران را ترک کردند و به شهرهای دیگر پناه بردند. اما معدود افرادی مانده بودند که پناهشان خانواده و دوستان نزدیک بود تا آن شبها را از سر بگذرانند.
در آن روزها بایرامی تهران را ترک نکرده بود. شب اول برای رهایی از آن اضطراب، بهتنهایی به میدان شعاع رفت، یک فلاسک چای برد و نشست. خودش در گفتوگو با «پیام ما» آن شب را اینطور شرح میدهد: «حدود ساعت ۱۰ میرفتم و تا دیروقت درحالیکه صدای ضدهوایی و بمب میآمد، چای میخوردم و موسیقی گوش میکردم.» روز بعد در میان احوالپرسی با دوستانش گفته بود شبها چنین برنامهای دارد. همین شد که دوستانش هم به او پیوستند: «شب دوم، سه نفر بودیم و شب سوم پنج نفر شدیم که به میدان شعاع میرفتیم. شبهای بعدتر به هشت نفر رسیدیم. انگار یک دورهمی شبیه سیزدهبدر بود.»
حتی شبی مأمورانی که رد میشدند، از آنها پرسیدند برای چه جمع شدهاید. توضیحات را که شنیدند، خندیدند و رفتند. بایرامی درباره آن جمع توضیح میدهد: «من دلنوشتههایم را به اسم «کافه جمشید» مینویسم. از یک جایی بهبعد، بچهها به محلی که جمع میشدیم، میگفتند کافه جمشید.»
تکوتوکی از کافههای تهران در آن روزها درهای خود را نبسته بودند که گاهی پناه این جمع میشدند. اما بهگفته او، با رسیدن ساعت ۱۰ شب، آنها هم میبستند و باز این میدان شعاع بود که آنها را همدل و همراه میکرد.
«ساتیار امامی»، عکاس دیگری است که در این جمع بود و ازآنجاکه کارش رسانه است، او هم در آن روزها از تهران نرفته بود و حتی در دورکاری هم در تهران ماند. او ماجرای آن روزها را با خوابی که برای سالها میدیده، در گفتوگو با «پیام ما» روایت میکند: «همیشه خواب حمله به ایران را میدیدم، یک خواب سریالی. میدیدم که حضور دارم، اما دوربین همراهم نیست و ابزاری ندارم که بتوانم آن لحظه را ثبت کنم. بالاخره آن جنگ اتفاق افتاد. اما با این تفاوت که من دوربین همراهم بود، اما پای رفتن نداشتم؛ چراکه از فروردینماه درگیر یک جراحی بودم. این حسرت بر من ماند که بهعنوان یک آدم رسانهای انرژی گذشته را نداشتم.»
او هم حوالی میدان شعاع زندگی میکند و با صدای انفجار یا پدافند احوال دوستانش را جویا میشده: «با ایده بایرامی، میدان شعاع شد پاتوق ما که بیشتر دور هم جمع میشدیم. زیر پدافند و درختهای میدان مینشستیم و گعده خودمان را داشتیم تا اضطرابهایمان فردی نباشد و کنار هم باشیم.»
انگار در این روزهای پرالتهاب، میدان شعاع که چند سالی است نامش را گذاشتهاند «گاگیک تومانیان»، آن هم برای شهادتش در جنگ تحمیلی ایران و عراق، روزنهای شد برای گریز از شرایط جنگی.
فضای کسبوکار نبود
یکی از آن کافههایی که این جمع به آن سر میزدند، کافه «نووک» در خیابان ایرانشهر بود. «هژیر احمدی»، مدیر کافه نووک به «پیام ما» میگوید بعد از دو سه روز تعطیلی تصمیم گرفتند کافه را باز کنند: «تقریباً از ساعت ۱۱ صبح تا ۸ بعدازظهر کافه را باز میکردیم. اما روز اول شوکه شده بودیم و برنامه خاصی نداشتیم. دو سه روز اول تقریباً همه پرسنلمان تهران را ترک کردهاند.»
وقتی در گروهی واتساپی، احوال پرسنل را جویا شد، فهمید در خانهماندن بیشتر آنها را مضطرب کرده است: «با یکدیگر تصمیم گرفتیم که در کافه دور هم جمع شویم و صحبت کنیم. تقریباً یکسوم پرسنل آمدند. در حال صحبت بودیم که دیدیم مردم هم میآیند پشت شیشه و میپرسند که باز هستیم یا نه. اول برای دلگرمی خودمان و بعد هم برای مشتری، تصمیم گرفتیم کافه را نیمهوقت باز کنیم؛ چراکه بسیاری از افراد نتوانسته بودند تهران را ترک کنند و این دور هم بودن یک دلگرمی بود.»
باوجود اینکه سرویس غذا نداشتند، اما کافه مثل روزهای عادی کار میکرد: «فضای کسبوکار نبود و بیشتر یک فضای احساسی بود.»
او خاطرهای از آن روزها میگوید: «پرسنل کم بود و آنهایی که بودند، به اجبار در تمام بخشها کار میکردند. یکی از بچههایی که سالن کار میکرد، باریستا هم بود. آمادهکردن قهوه یکی از مشتریها دیر شد و یک بینظمی بهوجود آمد. مشتری عصبی شد و شروع کرد به اعتراض و پرخاش. ما هم حق را به او دادیم و توضیح دادیم که دلیل باز بودن کافه چیست و از او پولی نگرفتیم. مشتری گریهاش گرفت و پرسنل ما را بغل کرد و تقریباً همه کافه باهم گریه میکردند.»
نقش کافهها از مشروطه تا جنگ ۱۲روزه
روز دوازدهم مردادماه، ایکوم ایران و کافهموزه تایپ دومین نشست خود را با محوریت «کافه، جنگ و گفتوگو» با نگاهی به کافههای رشت و قزوین برگزار کرده بود. در این نشست «سیداحمد محیططباطبایی»، رئیس ایکوم ایران، به نقش کافهها اشاره کرد: «خود کافه نه یک فضای فیزیکی و کاربردی بلکه بهعنوان محلی برای تعامل و گفتوگو نقش مهمی دارد. در مواقع بحرانی مثل زمان جنگ، همه نیاز دارند مورد حمایت قرار گیرند. این گفتوگو و تعامل با یکدیگر یکی از راههای مراقبت است.»
بهگفته او، در فرانسه با انقلاب کبیر است که کافهها، در مفهوم جدید خود، رشد کمی و کیفی پیدا میکنند و محلی میشوند برای برگزاری جلسات و انجمنهای افرادی که با آن انقلاب درگیر بودند: «این امر از اروپا به نقاط دیگر هم تسری پیدا کرد. در ایران هم شکل قهوهخانهای آن وجود داشت، اما حالا کافهها بهعنوان یک فضای مدنی شکل گرفتهاند.»
محیططباطبایی اشاره کرد هر زمان که توسعه مدنی پیش میآید و شاهد نوعی از فضاهایی همراه با فضاهای آزادی اجتماعی هستیم، شاهد شکوفایی کافهها هستیم: «مثلاً در زمان انقلاب مشروطه این موضوع شکل جدیدی پیدا کرد. یک سال از انقلاب نگذشته بود که علی مولایی کافه لقانطه را در خیابان بابهمایون تهران باز کرد و بهدنبال آن کافههای دیگری هم باز شد.»
در ایران، برخی از شهرها دروازههای تعامل با اروپا بودند: «مثلاً تبریز از طریق استانبول به اروپا متصل میشد و رشت و انزلی از طریق پترزبورگ این ارتباط را داشتند. حتی یزد هم از طریق کمپانی هند شرقی و بمبئی و انگلستان این ارتباط را داشت و میبینیم اینها شهرهایی هستند که در جنبش مشروطه بیشترین سهم را ایفا کردند. به این دلیل است که برای مثال شهر رشت بهعنوان یک دروازه تعامل و بهدلیل حضور فرهنگها و اقوام مختلف، این حالت را همچنان با خودش طی ایام حفظ کرد و شرایط ممتازش تا به امروز ادامه دارد؛ تاجاییکه میبینیم این شهر دارای ظرفیت خاص مدنیت است و تعداد بسیار زیادی کافه و فضای اجتماعی دارد.»
در کافه کسی به جنگ فکر نمیکرد
در این نشست، دو نفر از قزوین و رشت تجربیات خودشان از کافهداری در دوران جنگ را شرح دادند.
چند سال پیش، علاقهای که «محمدصادق پورعبدالله» به مردم و شهرش رشت داشت، او را مجاب کرد تا جایی را بسازد که فقط یک کافه نباشد و درنهایت شد «کافهموزه رشت». ماجرا اما همینقدر ساده و هموار پیش نرفت: «از سال ۱۳۹۸ تا الان اتفاقات زیادی افتاده. از پاندمی کرونا تا جنبشهای اجتماعی و همین جنگ اخیر، ما تلاش کردهایم بمانیم.»
پورعبدالله در روزهای جنگ، روزی حداقل ۸ ساعت در کافه مشغول بوده: «آدمهایی که از شهرهای دیگر آمده و خانهشان را ترک کرده، مهمان ما بودند. با اینکه از درون ناآرام بودم، اما دیدنشان و گفتوگو با آنها آرامم میکرد و این شد پناهگاه من.»
او از نگرانیهایش برای کسانی گفت که در کافه هرروز آنها را میدیده، اما روزهای جنگ دیدار با آنها کمرنگ شده بود: «روز چهارم درحالیکه در کافه ناهار میخوردم، دختری روبهرویم نشسته بود که هر روز با ویلونش میآمد؛ اما روز قبلش نیامده بود و یادم آمد بیاختیار چقدر نگرانش شده بودم. از همان جنس نگرانی که با مسدودشدن اینترنت و هشدارهای مکرر تخلیه تهران برای دوستانم داشتم. میخواستم همه را به رشت و خانهام که بهنظرم تا آن لحظه امنترین جا بود، دعوت کنم. اما روزهای بعد رشت هم لرزید، من هم پنجرهها را با چسب پوشاندم و فکر اینکه خانه دیگر پناهگاه نیست، سنگین بود.»
کافه «ارثیه» که یک عینکسازی قدیمی در دل بازار قزوین است و حالا تبدیل به کافه شده نیز تجربه مشابهی را داشته. هرچند که در آن روزها قزوین کاملاً یک پناهگاه شده بود و هیچ اثری از جنگ در آن دیده نمیشد.
«نیما یوسفی»، یکی از اعضای کافه، درباره آن روزها گفت: «افراد از شهرهای مختلف به قزوین میآمدند. وقتی در کافه مینشستند، به جنگ فکر نمیکردند و شادتر بودند، اما بهمحض اینکه پایشان را بیرون میگذاشتند، آن سکوتی که همهمان از آن خبر داریم، گریبانگیرشان میشد.»
به همین دلیل، مدیریت کافه میگفت که باید صبحها زودتر کافه را باز کنیم تا بتوانیم پذیرای مردم باشیم: «شاید باور نکنید، اما در آن روزها همه بچهها بهموقع میآمدند و تا آخر شب هم میماندند.»
در روزهای پرهیاهوی جنگ، وقتی که ترس و اضطراب همهجا را فراگرفته بود، کافهها و جمعهای ساده مردم به یاد آورده شدند و گفتوگو و همدلی، نیرویی فراتر از هر سلاحی است. آنها پناهگاهی شدند برای جانهای خسته، جایی که در آن میشد برای لحظهای از ترس فاصله گرفت و امید را بازیافت. شاید این موضوع تأییدی باشد بر گفته روانشناسان در دوره جنگ که ارتباط انسانی و حضور کنار هم، راهی است برای تابآوری جمعی.
آلودگی هوا ۵۰ هزار ایرانی را میکشد
آلودگی هوا همچنان یکی از عوامل اصلی مرگومیر در ایران و جهان است، بسیاری از کشورهای جهان با اجرای قوانین مرتبط با هوای پاک آمارهای بیماری و مرگومیر ناشی از آلودگی هوا را کاهش دادهاند. اما بهنظر میرسد این آمارها در ایران نهتنها کاهشی نشده؛ بلکه براساس گفتههای وزیر بهداشت افزایش داشته است.
«محمدرضا ظفرقندی» روز یکشنبه، ۱۹ مردادماه، با تأکید بر اینکه آلودگی هوا از جمله موضوعاتی است که بر نظام سلامت تحمیل شده است، گفت: «یکی از بزرگترین اقدامات وزارت بهداشت در دولت مطرحکردن آلودگی هوا و اثرات آن بر حوزه سلامت بود. در جلسهای عنوان کردیم که سالانه ۵۰ هزار مرگومیر بهدلیل آلودگی هوا داریم. مشکل آلودگی هوا، خودروها و کارخانهها، مسائلی است که به حوزه سلامت تحمیل شده و باید برای آن فکری شود.»
وزیر بهداشت افزود: «این مسئله اهمیت بینالمللی هم دارد. سالانه ۷۰۰ هزار کودک در جهان بهدلیل آلودگی هوا جان خود را از دست میدهند. کشور ما حدود ۳۰۰ روز آفتابی دارد و باید از آن برای کاهش وابستگی به انرژی فسیلی استفاده کرد. این موضوع در دولت تصویب شد که بهسوی استفاده از پنلهای خورشیدی برویم. وزارت نیرو و معاونت علمی ریاستجمهوری این موضوع را دنبال میکنند.»
افزایش مرگهای منتسب به آلودگی هوا
زمستان سال ۱۴۰۳ وزارت بهداشت براساس قانون هوای پاک، بیماریها و مرگهای منتسب به آلودگی هوا در ۵۷ شهر کشور و در جامعه آماری بالغبر ۴۸ میلیون نفر را در سال ۱۴۰۲ مورد بررسی قرار داد. براساس نتایج این مطالعه میزان مرگهای منتسب به آلودگی هوا در سال ۱۴۰۲ بالغبر ۳۰ هزار و ۶۹۲ نفر برآورد شد که سهم پایتخت از این مرگها شش هزار و ۹۳۹ نفر بود. همچنین، در این مطالعه سهم ذرات معلق کمتر از ۲.۵ میکرون در میزان مرگومیر در کشور، ۱۲.۶ درصد اعلام شد.
مقایسه تعداد مرگهای منتسب با آلودگی هوا در سال ۱۴۰۲ با آمار اعلامشده روز یکشنبه وزیر بهداشت نشان داد میزان مرگومیرهای منتسب به آلودگی هوا ۳۸ درصد افزایش داشته است.
مطالعه زمستان وزارت بهداشت همچنین گویای آن است که مرگهای منتسب به ذرات معلق کمتر از ۲.۵ میکرون در شهرهای «ماهشهر»، «ریگان»، «تهران»، «مشهد»، «اصفهان» و «اراک» از میانگین کشوری بیشتر است.
سهم بیماریها از میزان مرگهای منتسب به آلودگی هوا
«عباس شاهسونی»، رئیس کارگروه سلامت هوا و اقلیم وزارت بهداشت، در تشریح جزئیات مطالعه زمستان ۱۴۰۳ در رابطه با سهم مرگهای ناشی از برخی بیماریها در مرگهای منتسب به آلودگی هوا گفت: «در سال ۱۴۰۲ تعداد ۷۷۳ نفر بهدلیل سرطان ریه جان خود را از دست دادهاند و سهم این بیماری از مرگهای منتسب به ذرات معلق کمتر از ۲.۵ میکرون ۱۴.۴ درصد بود. همچنین، سهم بیماریهای ایسکمیک قلبی از میزان مرگومیر در ۵۷ شهری که مورد بررسی قرار گرفتند، هفت هزار و ۳۰۸ نفر و جزو مرگ منتسب به ذرات معلق کمتر از ۲.۵ میکرون این بیماریها نیز ۱۴.۷ درصد بود. میزان مرگهای سکته مغزی بهدلیل مواجهه طولانیمدت با ذرات معلق کمتر از ۲.۵ میکرون هم سه هزار و ۱۵۱ نفر طی گزارش شد و جزو مرگ منتسب سکته مغزی نیز ۱۴.۹ درصد بود.»
در همین گزارش هزینههای محاسبهشده ناشی از مرگهای منتسب به آلودگی هوا، ۱۲ میلیارد دلار تخمین زده شد که معادل ریالی آن ۶۰۰ همت است و گفته میشود ۱۰ درصد از هزینهها به سیستم بهداشتی و درمانی تحمیل میشود. بر همین اساس، میتوان گفت مرگومیرهای منتسب به آلودگی هوا، هزینهای معادل ۶۰ همت بر سیستمهای بهداشتی و درمانی کشور تحمیل کرده است.
آلودگی هوا، دومین عامل مرگ ناشی از بیماریهای غیرواگیر
این گزارش وزارت بهداشت درحالیاست که براساس اعلام سازمان جهانی بهداشت، سالانه هفت میلیون نفر بهدلیل آلودگی هوا جان خود را از دست میدهند. همچنین، آلودگی هوا پس از استعمال دخانیات، دومین عامل اصلی مرگهای ناشی از بیماریهای غیرواگیر است و با ریسک ابتلا به بیماریهای حاد، مزمن و مرگ نیز در ارتباط است. بر همین اساس، در میان همه عوامل خطر، آلودگی هوا رتبه دوم و ذرات معلق کمتر از ۲.۵ میکرون چهارمین عامل خطری است که بیشترین درصد موارد مرگ را به خود اختصاص میدهند.
سازمان جهانی بهداشت اوایل امسال، استانداردهای کیفیت هوای خود را برای سال ۲۰۲۵ بهروزرسانی و اطلاعاتی را در مورد سیاستهای کنترل آلایندههای اصلی مانند ذرات معلق و دیاکسید نیتروژن از ۱۴۰ کشور گردآوری کرد. بر این اساس، آلودگی هوا یک عامل مؤثر در بیماریهای غیرواگیر مانند بیماریهای قلبی، دیابت و برخی سرطانها محسوب میشود، تأثیرات آن فراتر از سیستم تنفسی و گردش خون است و عملکردهای مختلف بدن را تحتتأثیر قرار میدهد. بهروزرسانی آمار سازمان بهداشت جهانی افزایش این بیماریها در سال ۲۰۲۵ را تأیید میکند.
مردهزایی و آلودگی هوا
گزارشهای مختلفی درباره اثر آلودگی هوا بر زایمان زودرس، سقطجنین و مردهزایی نوزادان وجود دارد. در سال ۲۰۲۲ روزنامه گاردین انگلستان بر مبنای یک پژوهش در ۱۳۷ کشور جهان اعلام کرد میتوان یک میلیون مردهزایی در سال را به آلودگی هوا نسبت داد. براساس این گزارش، ذرات آلوده هوا که از جفت عبور میکنند، میتوانند باعث آسیب برگشتناپذیر به جنین شوند و همچنین، میتوانند به خود جفت آسیب برسانند. آلودگی هوا همچنین توانایی بدن مادر را برای انتقال اکسیژن به جنین محدود میکند.
مجله تایمز نیز در همان سال برپایه مطالعه دیگری اعلام کرد آلودگی هوا با مردهزایی در کشورهای فقیر ارتباط دارد. ممکن است آلودگی هوا بهشکل ذرات ریز بهاندازه ۲.۵ میکرون، ۳۹.۷ درصد از مردهزایی در کشورهای با درآمد کم و متوسط را به خود اختصاص دهد. این ذرات معمولاً از اگزوز وسایل نقلیه، سوزاندن زغالسنگ و نفت گرمایشی و منابعطبیعی مانند آتشسوزی حاصل میشوند. این آمار علاوهبر آمار کودکانی است که بهدلیل آلودگی هوا جان خود را از دست میدهند.
اعلان وضعیت قرمز هوا در خوزستان
این آمارهای مرتبط با بیماریها و مرگومیرهای منتسب به آلودگی هوا درحالیاست که آلودگی هوا همچنان در بسیاری از شهرهای کشور جولان میدهد. روز گذشته، ۱۳ شهر استان خوزستان در وضعیت قرمز و نارنجی آلودگی هوا قرار گرفتند. در ساعت ۸ صبح روز یکشنبه شاخص کیفی هوا در شهرهای هندیجان و ماهشهر ۱۶۲، رامهرمز ۱۶۱، ملاثانی ۱۶۰، سوسنگرد و اهواز ۱۵۶ و آبادان ۱۵۵ AQI ثبت شد که نشاندهنده ناسالم بودن هوا برای تمامی گروههای سنی (قرمز) است. این میزان در شهرهای هفتکل ۱۴۱، آغاجاری ۱۴۰، بهبهان ۱۱۵، شوش ۱۰۹، اندیمشک ۱۰۷ و شادگان به ۱۰۳ AQI رسید که نشاندهنده ناسالم بودن هوا برای گروههای حساس (نارنجی) است.
اسارت مدرن در چرخه کار بیپایان
ساعت کاری ثابت، با واقعیتهای زندگی همخوانی ندارد، اما همچنان بهعنوان استاندارد غیرقابلتغییر تحمیل میشود. این سیستم کهنه، فشار مضاعفی بر کارمندان وارد میکند: از یکسو با حقوقهای ناکافی و هزینههای سرسامآور زندگی، مجبور به پذیرش اضافهکاریهای اجباری میشوند و از سوی دیگر، تکنولوژیای که قرار بود زندگی را آسانتر کند، مرز بین کار و استراحت را از بین برده است.
گوشیهای همراه به زنجیرهایی تبدیل شدهاند که افراد را ۲۴ساعته به محیط کار متصل نگه میدارد؛ کارکنان (کارفرمایان، کارگران و کارمندان) پس از بازگشت به خانه، همچنان درگیر پیامهای کاری هستند و نمیتوانند ذهن خود را از دغدغههای شغلی رها کنند. شبکههای اجتماعی و ابزارهای ارتباطی، این جداییناپذیری را تشدید کردهاند و حتی در ساعات استراحت رسمی هم انتظار پاسخگویی فوری وجود دارد.
این چرخه معیوب سه پیامد ویرانگر دارد: غارت زمان شخصی (اختصاص تمام ساعات بیداری به کار)، فرسایش روانی (استرس دائمی ناشی از در دسترسبودن همیشگی) و در آخر ازدستدادن لذتهای ساده (کتاب خواندن، وقت گذراندن با خانواده یا حتی استراحت بیدغدغه). دقیقاً همینها ما را به شورش شبانه وامیدارد.
یکی از درمانجویان که «پروین» نام دارد، دراینباره میگوید: «شبها از فکر اینکه فردا میخواهم سر آن کار لعنتی بروم، حالم بههم میخورد. از اینکه مدام بخواهم کاری تکراری انجام دهم، خسته شدهام و از تلفنهای وقت و بیوقت مدیرم متنفرم. دوست دارم شبها هیچوقت به صبح نرسند. حتی بعضی اوقات از فرط خستگی چشمهایم کاسه خون میشود یا سردرد میگیرم، اما باز هم نمیخواهم بخوابم و به کارهای مورد علاقهام میپردازم؛ حتی با اینکه میدانم فردا دیر به کارم میرسم و انرژی کافی برای انجام کار را نخواهم داشت».
چرا عمداً خودمان را تخریب میکنیم؟
در نگاه اول، انتخاب بیدار ماندن تا دیروقت به قیمت خستگی روز بعد، تصمیمی غیرمنطقی بهنظر میرسد، اما روانشناسی توضیح میدهد که چرا مغز ما این معامله ظاهراً نامطلوب را میپذیرد.
- جنگ بین لذت آنی و عواقب آتی: مغز انسان بهدلایل تکاملی، به پاداشهای فوری واکنش شدیدی نشان میدهد. وقتی پس از یک روز پراسترس، شبزندهداری رخ میدهد، سیستم دوپامینی مغز فعال میشود. دوپامین، انتقالدهنده عصبی مسئول احساس لذت، در پاسخ به فعالیتهای دلخواه ترشح میشود، چه کتاب خواندن باشد و چه تماشای فیلم یا گشتوگذار در فضای مجازی.
- اجتناب از افکار منفی: در واقعیت، این فرار شبانه تنها بهدلیل لذتبردن از فعالیتهای شبانه نیست، بلکه بهعنوان مکانیسم دفاعی در برابر هجوم افکار و احساسات منفی نیز عمل میکند. وقتی فرد سرانجام در شب به تنهایی میرسد، با سیلی از افکار ناخواسته ازجمله مرور شکستهای روزانه، نگرانی درباره فردا، احساس گناه برای کارهای انجامنشده و ترس از آینده مواجه میشود. در این شرایط، مغز بهجای مواجهه با این ناراحتیها، فرار بهسمت فعالیتهای شبانه را انتخاب میکند که یک «حلقه معیوبِ تشدیدشونده»، ایجاد میکند: روز پرتنش← نیاز به فرار از افکار منفی← مشغولیت شبانه← کمخوابی← روز بعد پراسترستر.
عوامل روانتحلیلی بیداری انتخابی
گذشته از اینها، اینگونه رفتارها همواره دارای علل ژرف نیستند، در مواردی میتوان ریشههای عمیقتر این الگو را در تجارب کودکی و مکانیسمهای دفاعی ناخودآگاه جستوجو کرد. از منظر روانتحلیلی، شبزندهداری ممکن است بازتولیدِ الگوهای سازگاری، باشد که فرد در کودکی توسعه داده است.
۱. بازآفرینی الگوهای کودکی: برای بسیاری از افرادی که در خانوادههای آشفته بزرگ شدهاند، شبها تنها زمان امن برای بودن با خود بوده است. کودکی که در طول روز شاهد مشاجرات والدین بوده، شبها را در جایگاه پناهگاهی امن تجربه میکرده است. این افراد در بزرگسالی ناخودآگاه به بازتولید همان الگو میپردازند؛ تبدیل شب به قلمرویی امن که در آن میتوانند بالاخره «خود واقعی» باشند.
۲. مکانیسم جبران افراطی: فردی که در کودکی از زندگی شاد و بیدغدغه محروم بوده، ممکن است در بزرگسالی با شبزندهداری افراطی سعی در جبران آن تجارب ازدسترفته داشته باشد. این تلاشی ناخودآگاه برای بازیابی کودکی ازدسترفته از طریق بیدار ماندن و انجام فعالیتهای لذتبخش است.
۳. مقاومت در برابر خواب بهعنوان نماد تسلیم: از دیدگاه روانتحلیلی، خواب میتواند نماد تسلیمشدن و رهاکردن کنترل باشد. برای کسانی که در کودکی در محیطهای غیرقابلپیشبینی رشد کردهاند، این تسلیمشدن میتواند اضطرابآور باشد.
توهم کنترل
مغز انسان طی گذار از تکامل، برای پیشبینی و کنترل محیط خود سیمکشی شده است. مطالعات نوروساینس نشان میدهد احساس کنترل، حتی وقتی کاذب باشد، باعث کاهش سطح کورتیزول میشود که همان هورمون اضطراب است. این نیاز عمیق به پیشبینیپذیری، ریشه در غریزه بقا دارد، موجودی که بتواند محیط خود را پیشبینی و کنترل کند، شانس بیشتری برای زندهماندن دارد. اما در جهان پیچیده امروز، جایی که الگوریتمها تصمیم میگیرند چه محتوایی دیده شود، اقتصاد جهانی معیشت را تحتتأثیر قرار میدهد؛ رئیس تصمیم برنامه کاری را میگیرد و کار فشرده، ساعتهای روز را میدزدد، این نیاز اساسی بشری چگونه ارضا میشود؟ پاسخ اضطراری مغز، ایجاد قلمروهای خُردِ کنترلی است. وقتی کنترل کلان از دست میرود، مغز بهشدت بهدنبال حوزههای کنترل خُرد میگردد. اینجاست که شبزندهداری عمدی بهعنوان راهحل ظاهر میشود. آخرین سنگری که فرد با اطمینان میتواند بگوید: «این ساعتها مال من است».
اثرات مخرب چرخه انتقام شبانه
مشکلات ناشی از خواب مورد مطالعات بسیاری، هم از نظر عمومی و هم از نظر شغلی بوده است. طی تحقیقاتی که در سال ۲۰۱۲ توسط گلی، کاریو و مالن صورت گرفت، مشخص شد کار در سیستمهای نامتعارف و مشکلات ناشی از خواب میتواند باعث بروز بسیاری از اختلالات جسمی و روانی ازجمله کاهش اشتها، خستگیهای جسمی و روانی، نبود تمرکز حواس، ناسازگاریهای عاطفی، کاهش شور و اشتیاق به کار و بسیاری از مشکلات دیگر شود (نقل از کریمی، عابدی و ارشدی ۱۳۹۷).
طبق تحقیقات مسلش و لیتر در سال ۲۰۰۵، کیفیت خواب پیشبینیکننده عوامل بسیاری ازجمله فرسودگی شغلی است که منجر به عملکرد شغلی ضعیف، رفتارهای کنارهگیرانه و کاهش بهداشت روانی میشود (همان). ازجمله مخاطرات جسمی میتوان به افزایش خطر ابتلا به دیابت تا تضعیف سیستم ایمنی بدن اشاره کرد.
کمخوابی مزمن مدارهای عصبی مرتبط با اضطراب را تقویت میکند. هرچه روزها استرس بیشتری داشته باشد، فرد بیشتر به شبزندهداری پناه میبرد. اما با خواب کمتر، توانایی برای مقابله استرس روز بعد کمتر میشود و این یک چرخه معیوب تشدیدشونده است. برخلاف تصور، این بیداریهای شبانه نهتنها زمان مفیدی به ما نمیدهند، بلکه کیفیت ساعات بیداری روزانه را هم کاهش میدهند.
«علی» یکی دیگر از مراجعین است که در زمانهایی که فشارهای محیطیِ او زیاد میشود، به این شیوه روی میآورد. علی درباره عوارض این رفتار میگوید: «تمام شب نگرانم که صبح دیر به کارم برسم. حتی وقتی خوابم، مدام بیدار میشوم و فکر میکنم که از کار جا ماندهام. وقتهایی که به شبزندهداری رو میآورم، دچار تنش عضلانی میشوم؛ ماهیچههای بدنم سفت میشود، حتی فکم قفل میشود و مدام دندانهایم را روی هم فشار میدهم. روزها هم توانایی کمی برای کار دارم و همین باعث میشود، کارها روی هم تلنبار شود و اخودش اضطرابآور است. همیشه استرس دارم، بهجز وقتهایی که به کار مورد علاقهام در شبها مشغولم. کاش همیشه شب بود.»
راههایی برای شکست چرخه معیوب
در جهانی که مرز بین کار و زندگی شخصی روزبهروز محوتر میشود، یافتن راهحلهای عملی برای بازپسگیری زمان و سلامت روان ضرورتی انکارناپذیر است. این مرز بهویژه در دوران همهگیری کووید-۱۹ بسیار مبهم شد و پس از آن نیز ادامه یافت. یافتن این راهحلها هم به اقدامات جمعی نیاز دارد و هم به بازتعریف فردی روابط با زمان.
درحالیکه ساختارهای کاری همچنان ناسالم هستند، نمیتوان از افراد خواست الگوهای شبانه خود را تغییر دهند. نخستین گام، مطالبه و فرهنگسازی برای جدایی بین ساعت کار و استراحت است. برخی کشورها با تصویب قانون حق قطع ارتباط پس از ساعت کاری، گام بزرگی در این جهت برداشتهاند. تمامی کارکنان اعم از مدیران و کارفرمایان باید ملزم شوند تماسهای تلفنی کاری پس از ساعت مشخصی ممنوع باشد، اپلیکیشنهای کاری در ساعت غیرکاری بهطور خودکار سایلنت (بیصدا) شوند و اضافهکاری اجباری با جریمههای سنگین مواجه شود.
طراحی زمانهای شخصی برنامهریزیشده یکی از راهکارهاست. در میان هرجومرج روزمره، باید پناهگاههایی از زمان ساخت، که هم لذتبخش باشند، هم حس کنترل ایجاد کنند. این زمانها باید برنامهریزیشده و دارای قوانین مستحکمی باشند که به آنها تجاوز صورت نگیرد. نیاز است که این برنامه پارامترهای روزانه، هفتگی و ماهانه داشته باشد. بهطور مثال:
– هر روز، حتی ۱۵ دقیقه، زمانی را صرف نوشیدن چای در سکوت، گوشدادن به یک آهنگ مورد علاقه یا قدمزدن بدون هدف کنید.
– هر هفته یک عصر یا صبح آزاد برای فعالیتی که واقعاً دوست دارید، مثل کلاس شنا، نقاشی، دیدار با دوستان یا حتی فقط لمدادن روی مبل، وقت بگذارید.
– هر ماه دو روز را به گشتوگذار در طبیعت اختصاص دهید.
نکته کلیدی این است که این زمانها «مقدس» تلقی شوند، برای این قرارهای شخصی نباید کوتاه آمد و بههیچوجه اخلالی از جانب کار به آن وارد نشود.
درنهایت، گرفتن کمک تخصصی از رواندرمانگر راهکار مهم دیگر است. برای بسیاری، این الگوهای شبانه ریشه در زخمهای روانی قدیمی دارد که بهتنهایی قابلدرمان نیستند. مراجعه به رواندرمانگر میتواند در زمینههای «شناسایی الگوهای تکرارشونده»، «آموزش مهارتهای تنظیم هیجان»، «بازسازی رابطه با کار» و… کمککننده باشد.
رهایی از این چرخه، نه با سرزنش خود برای ضعفهای فردی، که با ترکیبی از تغییرات اجتماعی هوشمندانه، طراحی آگاهانه زمان شخصی و شجاعت مواجهه با زخمهای قدیمی ممکن میشود. وقتی روزها را دوباره از آن خود کنیم، شبها دیگر سنگر نخواهند بود؛ فقط زمانی برای استراحت واقعی باقی میماند.
خروج سرمایه از بخش گردشگری، خبر تازهای نیست. از آبان ۹۸ و تمام اتفاقات بعد از آن با انفعال و بیتفاوتی دولتیها در مقابل آسیبهایی که به فعالان و شاغلان بخش گردشگری وارد شد، هر روز بیش از قبل و در هر حادثه، بیش از حادثه قبل شاهد خروج سرمایهها، بهویژه سرمایه انسانی از بخش گردشگری بودیم. حالا هم ضربه آخر محکمتر از همیشه بر بدنه نحیف این بخش وارد شده است و همان معدود افراد دلسوزی که در این بخش مانده بودند به امید بهبود، ناگزیر به کوچ از گردشگری شدهاند. انتشار آگهی فروش یک اقامتگاه بومگردی در شبکههای اجتماعی مؤید وخیمتر شدن اوضاع گردشگری است. «تیمره» به فروش میرسد تا شاید سرمایهگذاری بتواند آن را به همین شکل حفظ کند تا اگر روزی شرایط بهبود پیدا کرد، «تیمره» دوباره بخشی از خاطرات مسافران باشد.
حال بومگردیهای کشور خوش نیست
«رسول مجیدی»، مدیر اقامتگاه بومگردی تیمره، در گفتوگو با «پیام ما» درباره مشکلاتی که او را ناگزیر به این تصمیم کرد، میگوید. درباره اینکه فروش تیمره برخلاف میلش است و با شرایط موجود حتی نمیتوان امیدوار به این بود که سرمایهگذاری پیدا شود که حاضر به خرید «تیمره» باشد. او ۱۸ سال است که در گلپایگان فعالیت فرهنگی دارد و بهویژه در حوزه پژوهش، مستندسازی و معرفی سنگنگارههای محوطه باستانی تیمره پیگیریهای زیادی انجام داده است. یک سالی میشود که تصمیم گرفته در نزدیکی این محوطه کمنظیر باستانی، میزبان گردشگرانی باشد که به این منطقه میآیند. از شهر گلپایگان به روستای غرقاب کوچ کرده و اقامتگاهی با نام «تیمره» را راهاندازی کرده است، اما حوادث سلسلهوار مانع از ادامه فعالیت این خانه شدند: «اینجا یک خانه تاریخی روستایی بود که ما خریداری و مرمت کردیم. حدود چهار میلیارد تومان سرمایه اولیه داشتم و دو میلیارد هم بدهی که میخواستم با وامی که از میراثفرهنگی میگیرم، آن بدهی را تسویه و کار را شروع کنم. آذرماه ۱۴۰۲ درخواست وام را به وزارت میراث دادم. گفتند سال بعد، فروردین یا اردیبهشت به درخواست ما رسیدگی میشود و وام پرداخت میشود. در شُرف دریافت وام از میراث بودیم که رئیسجمهور فوت شدند و همهچیز منتفی شد. گفتند وامها مسدود شده و امکان پرداخت وجود ندارد. ما ماندیم و کلی بدهی. درخواست وام ما یک سال پیش ثبت شده بود و ما با بدهی کار مرمت را تمام کرده بودیم، اما گفتند پرداخت وام برای مجموعههایی که کامل شدهاند، امکانپذیر نیست. درنهایت، متأسفانه ما نتوانستیم وامی از میراث بگیریم.» مجیدی سالها بهعنوان راهنمای گردشگری در این بخش فعالیت داشت و در نتیجه سعی کرد با جذب گردشگران ورودی، این مسئله را حل کند: «با آمدن گردشگران، بخشی از بدهیها را دادیم. چند تور خارجی هم داشتیم که رزرو کرده بودند، اما بهخاطر اتفاقات سال گذشته و جنگ امسال، همان چند تور ورودی که بعد از شش ماه رایزنی و مکاتبه جذب کرده و روی درآمد آن حساب کرده بودیم؛ سفرشان را لغو کردند.» قصه بعد از جنگ هم که تا حد زیادی بین بسیاری از کسبوکارها مشترک است و اقامتگاههای بومگردی هم از این قاعده مستثنا نیستند. بومگردیها حال خوشی ندارند و این حقیقتی است که با هیچ جمله زیبایی نمیتوان آن را کتمان کرد. بهگفته «یاور عبیری»، رئیس جامعه انجمنهای حرفهای اقامتگاههای بومگردی ایران، برخی از اقامتگاههای بومگردی در پی اتفاقات اخیر تعطیل شدهاند، اما هنوز آمار رسمی از تعداد آنها در دست نیست.
تعطیلیهای بیبرنامه نفعی برای گردشگری ندارند
مجیدی به تأکید مدیران دولتی گردشگری روی موضوع تعطیلیها و رونق گردشگری اشاره میکند و میگوید: «دولت میگوید این تعطیلیهایی که بهخاطر گرما و آب و برق اعلام میکنیم، به گردشگری کمک میکند. درصورتیکه اینها تعطیلیهای بدون برنامه هستند و کسی نمیتواند برایشان برنامهریزی کند و هیچ اتفاقی برای گردشگری نمیافتد. ضمن اینکه در شرایط اقتصادی فعلی، اگر مردم پولی هم داشته باشند، ترجیح میدهند آن را برای شرایط بحرانی ذخیره کنند. کسی به سفر فکر نمیکند. من ۱۸ سال است که در بخش گردشگری فعالیت میکنم، اما تابهحال وضعیت گردشگری را به این شکل ندیده بودم.»
بومگردیها خانههایی اصیل و ایرانی
آسیبها به بخش گردشگری تنها به خروج سرمایه انسانی محدود نمیشود. تغییر ماهیت بسیاری از مفاهیم این بخش نیز دستاورد مدیران غیرمتخصصی است که علاقه به یکسانسازی همهچیز دارند؛ حتی مراکز اقامتی. وقتی اقامتگاههای بومگردی در گردشگری ایران متولد شدند، قرار بود فضایی باشند برای تجربههای بکر و اصیل، جایی برای گفتوگو و آشنایی با فرهنگها. بومگردیها قرار نبود فقط جایی برای اقامت شبانه باشند، اما شدند و این سوغاتی بود که مدیران دولتی برای آنها آوردند، با انواع دستورالعملها و شرط و شروطی که برای اخذ مجوز گذاشتند. با نگاه آماری به این پدیده، بدون توجه به کیفیت و افزایش بیرویه اقامتگاههای مجاز و غیرمجاز، این مراکز را که پدیدهای نو در گردشگری ایران بودند، از ماهیت بکر و اصیلشان دور کردند. مجیدی درباره این مسائل و هزینههایی که به مدیران اقامتگاهها بهویژه در خانههای روستایی تحمیل شده، میگوید: «بهتازگی اعلام شده که میخواهند برای اقامتگاهها مثل هتلها، ستاره در نظر بگیرند و آنها را درجهبندی کنند. یک خانه در روستا که با سبک خاصی ساخته شده، چطور میشود با یک خانه اعیانی تاریخی در اصفهان مقایسه و درجهبندی کرد و طبق آن درجهبندی، خدمات آن را قیمتگذاری کرد؟ با پروتکلهای غیراصولی، اصالت بومگردیها را از بین میبرند. این دستورالعملها فقط برای ما هزینه بیشتری بهدنبال دارد. یک و نیم میلیارد تومان هزینه تأسیسات دادهام: رادیاتور، پکیج، موتورخانه، پمپ آب. درحالیکه در خانههای روستایی سالهای سال بدون اینها زندگی جریان داشته و میتواند باز هم جریان داشته باشد.» حالا قرار است «تیمره» که با سرمایه چند میلیارد تومان و هزاران امید و آرزو تأسیس شده بود، تعطیل شود؛ آنهم بهدلیل مشکلات اقتصادی و حدود ۴۰۰ میلیون تومان بدهی، اما امیدی هم به پیدا شدن خریدار نیست: «نه راه پس داریم، نه راه پیش. ماندهایم در یک باتلاق و گرفتار شدهایم.» تیمرهای که در روزهای التهاب جنگ چراغ همدلی را روشن نگه داشت و اولین اقامتگاهی بود که اعلام کرد صمیمانه میزبان افرادی خواهد بود که بهدنبال جایی امن هستند، قرار است تعطیل شود: «فکر میکنم فلسفه بومگردی همین همدلیها و همراهیهاست. در روزهای جنگ بعد از پستی که ما گذاشتیم، یک زنجیره در کل کشور شکل گرفت و بومگردیهای دیگر هم اعلام آمادگی کردند. مهمانانی هم که آمدند آنقدر خوب بودند که بعد از یک هفته یا ۱۰ روز وقتی میخواستند بروند، یک مبلغی برای ما واریز کردند، با اینکه ما گفته بودیم بهطور رایگان میزبانشان هستیم.» چنین سرمایههایی از گردشگری ایران کوچ میکنند، بی آنکه نگرانی به دل مدیران این حوزه بیفتد و بخواهند اقدامی اصولی و معقول برای بهبود شرایط انجام دهند.
کاهش بیش از ۶۰ درصدی ارتباط انسان با طبیعت
یک مطالعه تازه نشان میدهد از سال ۱۸۰۰ تاکنون، پیوند انسانها با طبیعت بیش از ۶۰ درصد کاهش یافته است؛ روندی که تقریباً همزمان با حذف واژههای مرتبط با طبیعت مانند «رودخانه»، «خزه» و «شکوفه» از کتابها اتفاق افتاده. این یافتهها نتیجه پژوهشی است که «مایلز ریچاردسون»، استاد دانشگاه دربی و متخصص ارتباط با طبیعت، انجام داده و در نشریه Earth منتشر شده است.
مدلسازیهای رایانهای پیشبینی میکنند این روند نزولی ادامه خواهد داشت، مگر آنکه تغییرات اساسی و ساختاری در سیاستگذاری و سبک زندگی جوامع ایجاد شود. در این مطالعه، آشنا کردن کودکان با طبیعت از سنین پایین و سبزسازی گسترده محیطهای شهری، بهعنوان مؤثرترین راهکارها معرفی شدهاند.
ریچاردسون با بررسی دادههایی درباره رشد شهرنشینی، کاهش حیاتوحش در محلهها و کمشدن انتقال علاقه به طبیعت از والدین به فرزندان، تصویر دقیقی از روند فاصله گرفتن انسانها از محیط طبیعی در ۲۲۰ سال گذشته ترسیم کرده است. نتایج نشان میدهد بسامد استفاده از واژههای طبیعی در کتابها بین سالهای ۱۸۰۰ تا ۲۰۲۰، بهویژه در سال ۱۹۹۰، بیش از ۶۰ درصد کاهش یافته است.
بهگفته محققان، اگر این روند ادامه یابد، نسلهای آینده با پدیدهای روبهرو میشوند که آن را «انقراض تجربه» مینامند؛ یعنی کاهش آگاهی و ارتباط با طبیعت بهدلیل گسترش ساختوسازها و ازبینرفتن انتقال ارزشهای طبیعتدوستانه به کودکان. پژوهشهای دیگر نیز نشان دادهاند ارتباط والدین با طبیعت، قویترین عامل پیشبینیکننده نزدیکی کودکان به محیط طبیعی است.
ریچاردسون میگوید: «امروز دیگر پذیرفته شده که کاهش ارتباط با طبیعت، یکی از ریشههای بحران محیطزیستی است. این ارتباط برای سلامت روان ما حیاتی است و رفاه انسان و طبیعت را بههم پیوند میزند. اگر بخواهیم رابطه جامعه با طبیعت را ترمیم کنیم، به یک تحول بنیادین نیاز داریم.»
او از مقیاس تغییرات موردنیاز نیز شگفتزده شده است: «افزایش ۳۰ درصدی فضاهای سبز در یک شهر، شاید پیشرفت بزرگی بهنظر برسد، اما یافتهها نشان میدهد برای جبران کاهش ارتباط با طبیعت، ممکن است لازم باشد شهرها تا ۱۰ برابر سبزتر شوند.»
این مطالعه تأکید میکند تلاشهای عمومی مانند برنامههای خیریه برای افزایش تعامل با طبیعت، هرچند برای سلامت روان مفیدند، اما بهتنهایی قادر به متوقف کردن روند بلندمدت کاهش ارتباط بین نسلها نیستند. راهکارهای مؤثرتر شامل ایجاد آگاهی و تجربههای عمیق در کودکان و خانوادهها از همان سالهای نخست، مانند ایجاد مهدکودکهای طبیعتمحور است. همچنین، سیاستهای مرتبط با آموزش و طراحی شهری باید ظرف ۲۵ سال آینده اجرا شوند تا روند نزولی متوقف و معکوس شود. در این صورت، افزایش ارتباط با طبیعت بهمرور به روندی پایدار و خودتقویتکننده تبدیل میشود.
ریچاردسون با اشاره به آمار این ارتباط میگوید: «در شهر شفیلد، مردم بهطور متوسط روزانه تنها چهار دقیقه و ۳۶ ثانیه را در فضاهای طبیعی میگذرانند. رساندن این عدد به حدود ۴۰ دقیقه در روز میتواند تغییر چشمگیری ایجاد کند.»
او تأکید میکند: «باید با خانوادهها و والدین کار کنیم تا کودکان را جذب طبیعت کنند و این پیوند را به نسل بعد منتقل کنند. کودکان از همان بدو تولد علاقه طبیعی به محیط دارند؛ درست مثل کودکان سال ۱۸۰۰. وظیفه ما حفظ این علاقه و ایجاد محیطهای شهری سبز در طول دوران رشد آنهاست.»
بااینحال، نشانههایی از تغییرات مثبت فرهنگی هم دیده میشود. بررسیها نشان میدهد استفاده از واژههای مرتبط با طبیعت در کتابها دوباره رو به افزایش است؛ بهطوری که کاهش ۶۰.۶ درصدی این واژهها در سال ۱۹۹۰، امروز به ۵۲.۴ درصد رسیده است. ریچاردسون میپرسد: «آیا این نشانه بیداری واقعی زیستمحیطی است؟ آیا صرفاً مربوط به ادبیات بریتانیاست؟ یا فقط یک روند آماری است؟ نمیدانیم. شاید هم افزایش گرایش به معنویت در دهههای اخیر، نشانه بازگشت تدریجی مردم به طبیعت باشد.»
منبع: پاتریک بارکهم – گاردین
خط قرمز نامرئی؛ تکنولوژی یا شبه علم
موافقان و فروشندگان دستگاههای زبالهسوز کوچکمقیاس، پس از دریافت اعتراضها با تلاش بر تمرکز بر بخش تفکیک از مبدأ اعلام کردهاند که نقادان تلاش بر نادیده گرفتن دارند. با نگاهی به آمارها بهروشنی درمییابیم که در بهترین حالت و با رعایت تمامی ساکنان حداکثر حدود ۶۰ درصد از اقلام موجود در فرایندهای دورریز ایران قابل بازیافت هستند و چیزی نزدیک به ۴۰ درصد این اقلام ارزش اقتصادی بازیافتی دارند که توسط افراد یا بخش خصوصی مورد تبادل قرار میگیرند. یعنی در بهترین حالت چیزی بین ۴۰ درصد تا ۶۰ درصد پسماند خشک بههمراه کل پسماند بهداشتی به این دستگاه وارد میشود که شامل اقلامی مانند انواع کیسههای پلاستیکی، پوست چیپس و پفک، در خیلی موارد شیشه شکسته، نوار بهداشتی و پوشک بچه، غلاف قرص خواهد بود. پس نوع دستگاه ریجکتسوز بسیار مهم است و در ادامه سعی در پرداختن به ابهاماتی میشود که نگرانیهای گستردهای را برای گسترش توزیع این دستگاه در روستاهای استان گیلان و شمال کشور ایجاد کرده است.
گام نخست، تعریف اولیه درست است. تمایز حیاتی بین «لاشهسوز» و «زبالهسوز» کوچکمقیاس، اصطلاح «incinerator» در ادبیات فنی است که سعی در جا انداختن آن وجود دارد که بهمعنای کلی هر نوع دستگاه سوزاننده است. اما در علوم محیطزیست و مهندسی پسماند، این اصطلاح عام کاربردی ندارد و تفاوت بنیادینی بین «animal incinerator» (لاشهسوز) و «municipal waste incinerator» (زبالهسوز شهری/روستایی) وجود دارد.
لاشهسوزها عموماً برای سوزاندن لاشه حیوانات در دامداریها و مرغداریها و مزرعههای بزرگ که احتمال سرایت بیماری و… وجود دارد، طراحی شدهاند؛ دارای ظرفیت محدود، ساختار سادهتر، سیستم کنترلی کمعمق و اغلب فاقد فیلترهای گرانقیمت حذف آلایندهها هستند. در مقابل، زبالهسوزهای شهری و روستایی حتی کوچکمقیاسترین آنها باید بتوانند با زبالههای ترکیبی شامل پلاستیک، کاغذ، منسوجات، مواد غذایی، فلزات و سایر آلایندهها مواجه شوند. این ترکیب پیچیده، در صورت احتراق ناقص، میتواند دهها ترکیب خطرناک نظیر دیاکسینها، فورانها، PM2.5، هیدروکربنهای حلقوی (PAHها) و حتی فلزات سنگین بهویژه سرب و جیوه تولید کند.
بنابراین، استفاده از دستگاهی که اساس طراحی آن برای لاشه دام است بهعنوان زبالهسوز پسماند حتی در مقیاس روستایی، بدون گزارش محیطزیستی معتبر، اساساً اشتباه و یک تخلف محرز محیطزیستی است. حتی اگر درصد زباله ورودی پایین باشد، سوختن زبالههای ریجکتی بدون استاندارد، بهمعنای تزریق ترکیبات سرطانزا به ریه مردم روستاست.
برخلاف ادعاهای مطرحشده، فناوری زبالهسوز چیزی نیست که تنها با یک شعله و یک محفظه فعالیت کند. طراحی این فناوری نیازمند رعایت دقیق نسبتهای دمایی، زمان ماند، میزان اکسیژن، تزریق هوای ثانویه، خنکسازی گاز خروجی، کنترل اتوماتیک و استفاده از فیلترهای فعال کربنی یا غشایی برای کاهش انتشار آلایندهها است. پرسش اینجاست که کدامیک از این موارد در لاشهسوز مورد بحث رعایت شده است؟
ابهام بزرگتر زمانی ایجاد میشود که مدیرکل محترم محیطزیست استان گیلان، در برنامه رسمی تلویزیونی اعلام میکند این پروژه مجوز بهرهبرداری ندارد و برای «استفاده آزمایشی» فعالیت میکند. بااینحال، افتتاح رسمی این واحد توسط فرماندار و استاندار انجام شده و فعالیت عملیاتی آن آغاز شده است!
پرسشهایی که باید قبل از استمرار مسیر و بهقولی، فراگیر شدن آن در سایر نقاط پاسخ داده شود به شرح زیر است:
۱. آیا گزارشی از آزمایش خروجی گازهای دودکش این دستگاه در دماهای مختلف منتشر شده است؟
۲. آیا این دستگاه دارای گواهینامه CE یا استانداردهای مورد تایید سازمان حفاظت محیطزیست ایران است؟
۳. آیا ترکیب زبالههای ریجکتی ورودی به دستگاه تحلیل شده است؟
۴. آیا آزمایشهای دورهای برای اندازهگیری دیاکسین، PM10، PM2.5 و فلزات سنگین انجام شده است؟
۵. اگر هیچکدام از این موارد فراهم نیست، چگونه این دستگاه بهعنوان فناوری «پاک» معرفی میشود؟
جهان این مسیر را رفته است، نباید چرخ را دوباره اختراع کنیم؛ کشورهایی مانند ژاپن، آلمان، هلند و کرهجنوبی سالها تجربه فناوری زبالهسوزی را دارند. در این کشورها، حتی زبالهسوزهای کوچکمقیاس نیز مشمول آزمایشهای دقیق، بررسیهای آلودگی و سیستم کنترل لحظهبهلحظه هستند. چرا ما تصور میکنیم بدون طی کردن این مسیر، با یک کوره ساده، میتوانیم به همان اهداف برسیم؟
تقاضای ما این است که تا زمان تدوین دستورالعمل مطلوب ویژه زبالهسوزهای کوچک یا مقررات مربوط به آن براساس خروجیهای دستگاههای فعلی (درصورت انجام و ارائه گزارشات)، حداقل از دستورالعملهای معمول استفاده کنند.
سلامت مردم، موضوع آزمونوخطا نیست، منتقدان فناوریهای نامطمئن را به تخریب یا سیاهنمایی متهم نکنید. حقیقت این است که آنچه ما مطالبه میکنیم، نه تعطیلی پروژهها، بلکه رعایت حداقل اصول فنی و شفافیت در گزارشهاست. ما نمیخواهیم خلاقیت را متوقف کنیم. ما فقط میگوییم سر سلامت مردم معامله نکنید.
نمیشود بدون گزارش آلایندگی، بدون مطالعه بهداشت محیط، بدون آنالیز زباله ورودی به دستگاه، بدون تحلیل ریسک، پروژهای را افتتاح کرد و مردم را با احتمال سرطان و بیماریهای مزمن تنها گذاشت. خصوصاً در روستاهایی که دسترسی به خدمات درمانی محدودتر است و تبعات هر خطا برای نسلها باقی میماند.
پایان یک سکوت، آغاز مسئولیتپذیری دستگاه نصبشده است، چه خوب و چه بد، حالا این دستگاه وجود دارد. اما آنچه باید از امروز خواسته شود، شفافسازی ترکیب زباله ورودی، نحوه احتراق و میزان آلایندگی خروجی است. گزارش فنی را منتشر کنید تا منتقدان هم دوشادوش شما برای حل این بحران کشور همپیمان شوند و اگر چنین گزارشی وجود ندارد، لطفاً از ادبیات شاعرانه و مقایسههای عوامپسندانه فاصله بگیرید. ما با مشارکت مردمی در پسماند همراهیم، با خلاقیت همدلیم.
در مدیریت پسماند، اشتباه امروز یعنی بحران محیطزیستی فردا و ما حق نداریم هیچ نسلی را قربانی شتابزدگی نسل خود کنیم.
مشاهدات ما از سرخهحصار نشان میدهد نهتنها هیچ برنامهای برای نجات درختان در حال خشکیدن وجود ندارد، بلکه برخی درختان بهطور کامل قطع میشوند. این موضوع سبب شده است برخی از فعالان محیطزیست این روند را «نسلکشی در تختان» توصیف کنند.
از نظر ما فعالان محیطزیست خشکیدن سرخهحصار فقط نابودی چند درخت نیست. این پارک بخشی از سازوکار تنفسی تهران است و نقش مستقیم در کاهش آلودگی، ذخیرهسازی کربن و تنظیم دمای شهر دارد. با ازبینرفتن آن، تهران یک گام دیگر بهسمت خفگی زیستمحیطی نزدیک میشود.
تاکنون هیچ اطلاعیه رسمی، هشدار جدی یا برنامه نجات از سوی نهادهای مسئول منتشر نشده و ساکنان اطراف پارک نیز میگویند طی ماههای اخیر، آبیاری یا مراقبت مشخصی برای درختان انجام نشده است. بیتوجهی به سرخهحصار فقط یک غفلت ساده نیست، بلکه میتواند به یک بحران زیستمحیطی غیرقابل برگشت تبدیل شود. تأخیر در رسیدگی به درختان، بهمعنی نابودی یکی از ارزشمندترین میراثهای طبیعی تهران است.
بهتازگی بههمراه جمعی از فعالان محیطزیست نشستی با دکتر سیدحسن ملکشی، استادیار پژوهشی در مؤسسه تحقیقات گیاهپزشکی کشور و گیاهشناس، داشتیم و درباره پارک جنگلی سرخهحصار و وضعیت وخیم آن صحبت کردیم. بهگفته او، عوامل اصلی این فاجعه را میتوان گسترش بیرویه آفات بهدلیل نبود تلههای فرمونی کنترل آفات، قطع کامل منابع آبی در حساسترین فصل سال یعنی تابستان که باعث تضعیف درختان در مقابل حمله آفات و خشک شدن آنها شده است و آلودگی شدید محیطزیستی منطقه، بهویژه بهدلیل مجاورت با مسیرهای پرتردد شهری عنوان کرد. آبیاری اضطراری باید در اسرعوقت آغاز شود و اگر همین حالا اقدام نشود، تا پایان تابستان بخش زیادی از پارک امکان احیا را از دست میدهد.
پارک جنگلی سرخهحصار، یکی از ریههای تنفسی پایتخت و یکی از قدیمیترین ذخایر طبیعی تهران، این روزها در شرایطی بحرانی بهسر میبرد؛ شرایطی که اگر فوراً اقدامی برای آن انجام نشود، آن را از دست خواهیم داد. متخصصین هشدار دادهاند که وضعیت فعلی نه صرفاً یک مشکل شهری، بلکه فاجعهای محیطزیستی است.
قدمت سرخه حصار به دوره قاجار بازمیگردد، آن زمان این منطقه شکارگاه سلطنتی بود و بعدها به تفرجگاه مردم در شرق تهران تغییر کاربری داد. درختان کهن، تنوع گونههای گیاهی و موقعیت طبیعی ویژه، این منطقه را به یکی از نقاط کلیدی مقابله با آلودگی هوای تهران تبدیل کرده است. اما متأسفانه امروز، تصاویر منتشرشده از درختان در حال خشکشدن و قطعشده در این منطقه، نگرانیها را دوچندان کرده است.
