بایگانی
دوست داشتم این روایت از چناری تنومند در سعیدآباد ورامین شروع شود؛ چناری سرسبز که در آن نوروز و اول بهار سرسبزتر و زیباتر هم شده بود. درختی که گفته میشود رئیس ایل قاجار که حالا مردی میانسال بود که بعد از نزدیک به نیمقرن تلاش و جنگهای خونین و سخت در سایهاش دستار همیشگی خود را درآورد و تاجی مسی بر سر نهاد و قول داد تا آنگاه که تمام ممالک ایران را تحت اختیار خود نیاورد، نام شاهی بر خود نگذارد و دست آخر درحالیکه آماده تحتفرمان درآوردن بخشی از گرجستان آن زمان در شهر «شوشی» بود، کشته شد و در تاریخ نامش به «آقا محمدخان قاجار»، مؤسس حکومت قاجار، مشهور شد. بههیچوجه شگفتآور نخواهد بود که یکی از شاهدان آن تاجگذاری هنوز زنده باشد، اگر بدانید که چنار این درخت زیبا و تنومند میتواند چقدر عمر کند.
شاید تهران هم این روایت را برای شروع دوست داشته باشد. چراکهنه، همهجا خود را به پایتخت جوان، متجدد و پایگاه نوزایی و دگردیسی و تحول این سرزمین کهن معرفی میکند و سعی دارد گذشتهاش را زیاد به رخ نکشد. اما چنارهایش چیز دیگری میگویند.
اگر تصور میکنید تهران پیشازاین نامی و وسعتی نداشته، میتوانم شما را به «گنسالس کلاویخو» ارجاع دهم که چهارصد سال قبل از این ماجرا و در قرن هشتم هجری در حال سفر از اسپانیا به بارگاه تیمور که آوازه فتوحات او اروپا را پر کرده بود، از تهران گذشت و در سفرنامهاش نوشت: «تهران محل بسیار پهناور و بر گرد آن دیواری سفت و جایگاهی خرم و فرحزا میباشد که در آن همه وسایل آسایش یافت میشود، اما آبوهوایی ناسالم دارد و در تابستان گرمای آن بسیار زیاد است.»
نزدیک به دو قرن بعد شاهطهماسب، پسر ارشد شاهاسماعیل و دومین پادشاه سلسله صفوی، به دو دلیل توجهی ویژه به تهران داشت. نخست بهخاطر باغات و درختان آن، که میشد در میان آن به استراحت و شکار پرداخت و دیگری بقاع متبرکه و امامزادههای این شهر که برای مردم و این حاکم شیعه، منزلت و احترامی خاص داشتند. از سوی دیگر، نگران این شهر بود؛ چراکه جلگه تهران بهسبب گستردگی و برخورداری از آب، سبزه، درخت و مزرعه، هدف مهاجمانی بود که بهدنبال تأمین آذوقه و علوفه بودند و میتوانستند از تهران بهعنوان پایگاهی برای حمله به قزوین، پایتخت آن زمان حکومت صفوی، استفاده کنند.
شاهطهماسب که در لشکرکشیهایش برای مقابله در برابر تهاجمات ازبکها گاه از تهران بهعنوان اردوگاه استفاده میکرد، بیتردید به اهمیت این شهر واقف بود. ازاینرو، وجود شهری محصور با برج و باروی استوار در این ناحیه از نظر او ضروری مینمود. در اینصورت، تهران بهصورت دژی درمیآمد که هم سپر دفاع از قزوین بود و هم انبار تدارکات برای لشکرکشی به مازندران و خراسان. پس به دستور او بارویی بزرگ بر گرد شهر کشیدند که منابع آب و درختان و برخی باغات آن را در بر میگرفت. این بارو ۱۱۴ برج به عدد سورههای قرآنکریم داشت که در هر برجی یک سوره از قرآن را نهاده بودند و بر گرد آن نیز خندقی حفر کرده و برای ورود به آن چهار دروازه ترتیب داده بودند.
اما هنوز تهران پایگاه حکومتی و محل استقرار حاکمان ایران نبود. یک قرن بعد «پیترو دلاواله»، سیاح ایتالیایی، بههمراه شاهعباس صفوی به نزدیکی تهران رسید. شاه که دل خوشی از این شهر نداشت و آبوهوای آن را پیشتر تجربه کرده بود، تمایلی به ورود به شهر نهچندان مشهور آن زمان نداشت. حتی دور از جان شما «به روح پدر هر کس که وارد این شهر شود لعنت فرستاده»؛ گویا مردم این شهر آنطورکه باید استقبال خوبی از او نداشتهاند. اما دلاواله با تمام این لعن و نفرینها به دیدن شهر میرود و در یکی از باغات آن ساکن میشود. او تهران را اینگونه توصیف میکند:
«تهران شهر بزرگی است که از قزوین وسیعتر است، ولی عده کمی در آن ساکن هستند، تمام این شهر از باغهای بسیار بزرگی پوشیده شده و همه رقم میوه در آن یافت میشود. تهران پایتخت ایالتی است که به همین نام معروف است و مقر خان میباشد. این شهر بر سر راه فیروزکوه واقع شده و خیابانهای آن از نهرهای پهن و باریک و کوتاه و طویلی که تعداد آنها فوقالعاده زیاد است و برای آبیاری باغات مورد استفاده قرار میگیرد. خیابانهای تهران پر از درخت چنار است که همه پربرگ و قطور و زیبا هستند و باید بگویم که در تمام مدت عمر خود هیچوقت تعداد به این زیادی چنارهای تنومند زیبا ندیدهام. تنه این درختان بهاندازهای قطور است که اگر دو مرد دست به دست یکدیگر بدهند، باز هم نمیتوانند یکی از آنان را در بغل بگیرند و من باید بهواقع تهران را شهر چنار بنامم.»
این شرح دلاواله از چنارهایی با عمر بیش از دویست سال آن هم به تعداد زیاد، خود نشانی از قدمت این شهر است و از پیوند دیرینه تاریخ این شهر با چنارها میگوید و البته که توصیفی است که من بسیار دوست دارم.
خوشحالم که هنوز میتوان از خیابانهایی از تهران نوشت که نهرهایی پرآب و چنارهایی تنومند دارند؛ چنارهایی که شاهد وقایع بسیاری در این شهر بودهاند.
اما اینکه چرا چنار در تهران اینقدر محبوب بوده، شاید به همین آبوهوای شهر برگردد. «ژان شاردن»، جهانگرد فرانسوی که او نیز در دوران صفویه به تهران سفر کرده بود، اینگونه میگوید:
«ایرانیان بر این باورند که وجود درختان چنار آنان را از مبتلا شدن به بیماری کشنده طاعون مصون میدارد. برای من حکایت کردهاند که خلیفه سلطان صدراعظم شاهصفی اول بارها به شاه گفته است از وقتی به دستور پدر تاجدار او در اصفهان و آبادیهای پیوسته به آن، درختان چنار بسیار نشاندهاند، پایتخت از بیماری خطرمند طاعون مصون مانده است.»
این باور درمانگری حضور درختان و توجه به همزیستی با طبیعت در سلامت، بسیار پیشتر از این، قابل رهگیری است. در روایتهای کهن آیینی ایرانی آمده آشیانه سیمرغ در بالای درختی در میان آب قرار داشت؛ درختی که ترجمه نام آن «درخت دورکننده غم» است و سیمرغ با همزیستی گیاه و آب و حیوان نیرویی درمانگر و خردورز یافت. اصلاً لازم نیست راه دوری برویم و چرا تا قله قاف، همین کلمه دارو از «دار» ریشه گرفته و بهمعنای درختی است که خاصیت درمانی دارد.
با پایتختشدن تهران و در دوران فتحعلیشاه، دومین پادشاه سلسله قاجار، رشد و توسعه تهران سرعت گرفت و دیگر تهران مرکز تحولات ایران بود. به همان نسبت هم باغات جدید در این شهر چه بهدست شاه و اطرافیانش و چه بهدست مردم احداث شدند، در حدی که «بارون فیودورکوف»، جهانگرد روس در آن روزها مینویسد:
«شهری که از هر سو بهوسیله کوهها و تپههای نسبتاً دور و نزدیک احاطه شده است، کاملاً در گودی قرار دارد؛ بهطوریکه اگر به هر طرف شهر روی آورید و بهاندازه پنج یا شش روستا دور شوید، خود را با اوج درختانی که در شهر روییده است، همسطح خواهید یافت.»
جمعیت شهر تهران در دوران ناصرالدینشاه بهقدری زیاد شد که لازم شد حصاری جدید پیرامون آن کشیده شود؛ وسعت شهر چندبرابر شد و لازم نیست اشاره کنم که این توسعه هم با محوریت باغها بود.
دیگر آوازه چنارهای تهران جهانی شده بود. «یاکوب ادوارد پولاک» که به دعوت امیرکبیر برای تدریس در دارالفنون به تهران دوره ناصری سفر کرده بود، نهتنها متوجه رشد سریع شهر بلکه رشد عجیب چنارهای تهران و تعجیل مردم برای باغسازی میشود:
«پیترو دلاواله تهران را شهر چنار مینامد. اما سلیقه جدید مردم بیشتر متوجه درختانی است که ارتفاع زیاد پیدا میکنند. درختی را که طبق قوانین طبیعی تکامل میخواهد شاخوبرگ خود را بهصورت افقی بگستراند، با بریدن تمام شاخههای آن، بهاستثنای یکی از کاکلهایش، وادار میکنند از طول به رشد خود ادامه دهد.
هنگامی که یک ایرانی باغ تازهای احداث میکند، درحالیکه زودگذری مالکیت را در مد نظر دارد، میکوشد هرچه زودتر درختان تناور سایهافکنی بپروراند و این کار با وجود تابستان گرم طولانی و ۹ ماه مدت رویش، کاری است که بهسهولت عملی میگردد؛ در مدت پنج تا شش سال -که در نظر ما مدت رشد فوقالعاده کوتاهی است- درختان یک باغ کاملاً رشد کرده و بالیدهاند. البته آبیاری مدام آن را هم نباید فراموش کرد؛ اما باید دانست با این کار گیاه را بدعادت میکنند، بهصورتیکه مقاومت طبیعی خود را از دست میدهد و بهمحض اینکه کمتر از مقدار معهود آب به آن برسد، خشک میشود. حال چون از اولین عواقب کمشدن نفوذ یک خانواده آنست که آب را بهروی املاک آنها میبندند، پس درنتیجه میبینیم که عمر این باغهای مصنوعی بیش از عمر مالکان آنها نمیپاید.»
دیگر همه بهدنبال کاشت چنار و فراهمآوردن باغ بودند. «دونالد ویلبر» که درباره باغهای ایرانی پژوهش کرده، مینویسد:
«شکل زیبای درخت چنار و سایهگستری آن سبب استقبال فراوان از کاشت آن در کاخها، باغهای سلطنتی، خانهها و سراهای بزرگان شده است و چهبسا، نهال و قلمه آن را از نقاطی دور بهسختی فراهم میآوردند.»
درختان سرسبز و سرکشیده این باغها علاوهبر تشخص برای ساکنین جدید پایتخت، مصالح مورد نیاز برای ساخت و توسعه شهر را نیز فراهم میکردند.
چنانچه «ارنست هولتسر» نیز که در آن همان زمان به تهران سفر کرده بود، در مورد این چنارها و چنارهایی که مورد احترام مردم هستند، مینویسد:
«شاخهها تا تاج درخت همهساله هرس میشوند که راست بزرگ شوند و سایه نیندازند. از این چوب باارزش برای ساختن پنجره، در، ستون و ابزار دیگر استفاده میشود. درختهای بسیار کهنی که شاخههای آنها هرس نمیشوند، بهشرط اینکه خوب نمو کرده باشند، مورد احترام و ستایش قرار میگیرند و آنها را با زیورآلات و لباس میآرایند. از همه بیشتر، این عادت دهقانانی است که به شهر میآیند و اشخاصی که میل دارند دعاهایشان برآورده شود.»
این احترام و ستایش به درختان ازجمله درخت چنار که به سرسبزی و طول عمر مشهور بود، باعث میشد در کنار اغلب مساجد قدیمی و امامزادهها و اماکن متبرکه شهر تهران، چنارهایی تاریخی به چشم بخورد.
از اشارات به این درختان پایتخت که اینبار منحصراً مربوط به یک درخت چنار آشنا بود، وصفی است که «مادام ژان دیولافوا» در سفرنامه خود از چنار امامزاده صالح تجریش دارد:
«در مسجد تجریش چنار عجیب و غریبی است که کمتر نظیر آن در دنیا پیدا میشود. قطر فوقالعاده آن را نمیتوان دقیقاً با رقم معین کرد، اما تقریباً محیط آن به ۱۵ متر میرسد و هر یک از شاخههای آن مانند تنه درختی کهنسال در بالای مسجد و اطراف، سر به آسمان کشیده است. این درخت عدهای زیاد را در سایه خود پناه میدهد. مؤمنان در زیر سایه آن نماز میخوانند. مکتبدار، اطفال را در آنجا جمع کرده و درس میدهد. قهوهچی سماور و استکان و لوازم خود را روی آن قرار داده است و سقا هم کوزههای پر از آب خود را در گوشهای از تنه آن گذارده است.»
توصیف جالبی است که میتواند تصویر نمادینی از تهران آن زمان برایمان بسازد. گویی تمام شهر از معلم و دانشآموز و فروشنده و سقّا، از زائر تا محلیها، همه و همه در زیر سایه یک درخت تنومند گرد آمده بودند و روزگار می گذراندند.
بعدتر در ابتدای دوره پهلوی باز هم نام سعدآباد با چنار پیوند خورد، اینبار اما روستایی در شمال تهران و منطقه شمیران، رضاشاه قصبهای با نام سعدآباد را که در شمال تجریش واقع شده بود، از دختر ناصرالدینشاه خرید و کاخ تابستانی خود را در آن بنا کرد. البته کاخ مرمر، کاخ زمستانیاش که آنهم در میان باغی تاریخی بنا شده بود، همچنان در خیابان سپه باقی ماند و ازآنجاکه شاه برای رفتن به شمال تهران باید از مسیرهای پر از پستیوبلندی عبور میکرد، تصمیم گرفت این دو کاخ را از طریق جادهای بهنام پهلوی بههم پیوند دهد.
«عبدالله مستوفی» در کتاب خاطراتش درباره ساختن جاده پهلوی در سال ۱۳۰۶ مینویسد: «روزی رضاشاه تصمیم میگیرد کاخ تابستانیاش را در سعدآباد یک جوری به کاخ زمستانیاش کاخ مرمر وصل کند. مهندس فردوسی، از مهندسان شهرداری که خیابانهای بسیاری را در تهران ساخته بود، را برای این کار انتخاب میکند. رضاشاه مهندس را سعدآباد آورده و گفته اینجا را سنگ بگذار، مهندس هم گذاشت. پایینتر رفتند باز گفت یک سنگ بگذار، گذاشت. همینطور میرفتند تا به قنات باغ فردوس رسیدند. آنجا دیگر شاه گفت: حالا همین را بگیر و برو تا تهران.»
بخش جنوبی خیابان اما پیشتر شکل گرفته بود؛ جاییکه چند باغ مهم دوران قاجار فضایشان را در اختیار عموم گذاشته بودند و خیابان که پیشتر عبارتی بود برای مسیر پردرخت میان باغ، دیگر تبدیل به مسیری عمومی و جایگزین نامهایی همچون گذر، کوچه و… شده بود. از ترکیب خیابانهای باغ انگوری، خیابان باغ امیریه، خیابان باغ جنت گلشن، کمکم خیابان امیریه و بعدتر خیابان پهلوی شکل گرفت. عبور از جاده پهلوی نیز سالها بعد برای مردم آزاد شد و خیابان پرچنار و طولانی پایتخت که امروز خیابان ولیعصر میخوانیمش، شکل گرفت.
ستون فقرات تهران مدرن، گسترش پایتخت بهسمت رشتهکوه البرز و باغات شمیران را سرعت بخشید و بسیاری از نهادهای مدرن پیرامون آن شکل گرفت.
اما داستان چنارهای پایتخت روی تاریکی هم داشت. بسیاری از چنارهای تاریخی در آتشسوزیها از بین رفتند. این آتشسوزی چنان محتمل بود که در ادبیات برآمدن آتش از چنار تمثیلی بود از رخدادن امری غریب و شگفت ولی ممکن، چیزی شبیه به دگردیسی، چه باور بر این بوده که هر هزار سال یکبار از چنار آتش میجهد: «کفن بر تن کند هر کرم پیله/ برآرد آتش از خود هر چناری».
و این بیت عطار مثلی شد که آتش چنار از خود چنار است، بهمعنای آنچه از بدی که به ما میرسد، نتیجه کارهای ما یا کسان ماست.
آتشسوزی چنارها گاه بهخاطر بیاحتیاطی مثلاً بهخاطر روشنکردن شمع پای آنها و گاه از روی عمد برای تعریض راهها و بهدستآوردن زمینها بود و نتیجه این شد که بسیاری از چنارهای تاریخی کهنسال شهر، امروزه یا مانند چنار امامزاده صالح تجریش از بین رفتهاند و یا همچون چنار امامزاده یحیی در عودلاجان داغی بر سینه دارند. حتی همان چنار تاریخی سعیدآباد پیشوای ورامین که داستان ما از آنجا شروع شد نیز اینروزها به چنار سوخته معروف است.
از چنارهای باغهای تاریخی همچون چنارهای کهن باغ فردوس تعداد کمی باقی مانده و شمار چنارهای خیابان ولیعصر در طمع سوداگران ساختوساز و رسیدگی نامناسب مسئولان شهری درحال کاهش است و از بسیاری چنارهای تاریخی شهر تنها نام یا تنهای رنجور باقی مانده است:
چنارهای گود زنبورکخانه، پاچنار، چنارهای شاهعباسی ارگ، چنار مسجد و چنار قنات جماران، چنار امامزاده اسماعیل چیذر، چنار رستمآباد، چنار باغ فیض، چنار مسجد دزاشیب در کوچه سیزده، چنار اوین، چنار دوشاخه سرآسیاب، چهلچنار تکیه بالون، هفتچنار بریانک، چندچنار سنگان، چنار هفتشاخه سوهانک، چنار سیزدهشاخه یکهباغ کن.
ای کاش فراموش نکنیم این چنارها نهتنها بخشی از آوازه و هویت شهر تهران و شاهد رویدادهای تاریخی و نشانی از قدمت سکونت در این سرزمین، بلکه پیامآوران سلامت برای این شهر هستند و زندگی در این دشت و آبوهوای آن تنها در سایه این چنارها ممکن است؛ چنانکه نظام گنجوی، حکیم فرهنگ فارسی، گفته: درختافکن بود کمزندگانی.
حلقه سیمخاردار بر گردن مراتع ملی
عکسهای هوایی از سال ۱۳۳۶، مراتع مالیدره را نشان میدهد که صاحبی ندارند، مراتعی برای چرای دامها و ییلاق دامداران؛ آنها که سالیان سال عمرشان در گذر قشلاق به ییلاق گذشته است. مانند «بهداد امید» که از پنجسالگی همراه گله به ارتفاعات میرفته و حالا در چهلوچندسالگی آنچه در خاطرش از آن زمینها مانده، مرتعی است خوش برای دامها «خردادماه بود که این سیمخاردارها را دیدیم و بعد از پیگیری گفتند از دادگاه نامه دارند و صاحب زمین هستند. چطور ممکن است؟ ما دههها برای چرا دام به آنجا بردیم. چطور برای این منطقه پروانه چَرا صادر میشود و حالا میگویند مال آنهاست؟»
گوسفندها برای رد شدن از سیمهای خاردار آسیب دیدند و برای همین هم چرا در آن منطقه برای دام عشایر ناممکن شد. «جادهای که وجود دارد هم برای بردن گوسفندان به آنجا کشیده شده. حالا همه اینها بهانهای شده برای تصاحب زمین.»
«احمدیپور»، فعال محیطزیست در منطقه، همان زمان با این سیمخاردارها روبهرو شد. او اهل روستاهای اطراف است و در سالهای گذشته چندینبار در نقاط مختلف چنین چیزی دیده و همین هم عاملی شد برای پیگیریهای بیشتر. «از بومیها پرسیدم و آنها میگفتند اطلاعی ندارند. پیگیری کردم و عکسهای هوایی قدیمی را دیدم. این زمینها اراضی ملی بوده و است؛ نه خرمنکوبی در عکسهای قدیمی وجود داشت و نه سنگچین یا چیزی که نشان از مالکیت باشد.»
احمدیپور بعد از آنکه فیلمی از منطقه در صفحه شخصیاش منتشر کرد با چندین تماس از افراد مختلف روبهرو شد؛ از تهدیدهای گسترده تا درخواست برای پیگیری نکردن این موارد، «با داد و بیداد و فحاشی تلفن را قطع کردند و مدام تهدید کردند که نباید پیگیر این زمینها باشیم.»
بهگفته او، یکی از شگردهای زمینخواری، محکم نکردن سیم خاردار در زمین است. در عرصه جنگلی هم شگردهای مختلفی دارند. مثلاً لابهلای درختان جنگل، درخت میوه میکارند و آرامآرام درختان جنگلی را قطع میکنند. «بهراحتی مدارک جعلی جور میکنند و این کار بهصورت تیمی است. اطراف منطقه شکارممنوع سوادکوه شاهد موارد بسیاری ازایندست هستیم. حتی اسکرینشات از پیامی دارم که برای محلیها ارسال و به آنها گفته شده اگر میخواهید زمین منابعطبیعی را از لیست خارج کنید، فردی هست که سی درصد زمین را میگیرد و از لیست منابعطبیعی خارج میکند. این اتفاق بهصورت باندی در جریان است.»
او روند کار این افراد را اینطور شرح میدهد: «وقتی این زمینها را از حالت طبیعی خارج میکنند، میخواهند زمین را پلاک بزنند و ویلاسازی کنند. این منطقه اگر ویلاسازی شود، نیاز به آب و برق دارد و همین حالا بهدلیل افزایش جمعیت، با کمبود آب روبهروییم. روی چشمه در دل کوه را بتن ریخته و با لولهگذاری آب آن را به مناطق مختلف بردهاند و حیاتوحش برای قطرهای آب دربهدر شده است.»
احمدیپور میگوید منطقهای که حالا دو هکتار از آن تصاحب شده، زیستمرز یا اکوتون است. منطقهای ارزشمند با تنوعزیستی بالا که هم گونههای وابسته به جنگل در آن زیادند و هم گونههای وابسته به مرتع. «اگر این روند ادامه یابد با کاهش گسترده مساحت زیستگاههایمان روبهرو خواهیم شد. اتفاقی که نتایج مخرب آن را تا همین الان هم بسیار دیدهایم.»
با چنگ و دندان اینجا را حفظ کردیم
«خداداد غلامی»، نگران حیاتوحشی است که در سالهای اخیر بهسختی بر تعدادشان اضافه شده. او در ششدهه عمرش مراتع ارتفاعات سوادکوه را جایی بکر با چشمههای روان به یاد دارد. چشمههایی که حالا رو به خشکی میروند. «من دبیر بازنشسته هستم، اما شغل آبا و اجدادی ما دامداری بوده. تصاحب زمینهای مالیدره در غروب و در روزی مهآلود اتفاق افتاده. مانند موارد دیگری که شاهدش بودهایم. ما به پاسگاه رفتیم و شکایت هم کردیم، اما میگویند طرف سند دارد، حکم دادگاه دارد. چطور ممکن است؟»
آنها با چشمان خود دیدهاند که حیاتوحش در منطقه شکارممنوع سوادکوه با چه سختیای بر تعدادش اضافه شده و این مراتع و جنگلها چه نقطه امنی برایشان بوده است. «میدانید با چنگ و دندان یک منطقه را حفاظت کردن یعنی چه؟ اینجا با چنگ و دندان حفاظت شده. سختی کشیدیم و نمیگذاریم با پول یا پارتی این زمینهای ملی به تصاحب افراد دربیایند.»
بهگفته او، منطقه تنگه سرخآباد، ۱۳ پارچه آبادی دارد که در همه این آبادیها چنین اتفاقی رخ داده. «روی مستثنیات دست میگذارند و تصرف میکنند. در هر روستا که مقاومت شود، به روستای بعدی میروند. پول میدهند و برای گرفتن استشهاد محلی امضا میخرند و بعد هم زمین در سالهای بعد به ملک تبدیل میشود. مگر اینجا چقدر گنجایش دارد؟ چرا آب چشمهها باید به استخر ویلاها بریزد؟»
«امرالله غلامی»، برادر او، نماینده شورای مالیدره در بخشداری است. او هم میگوید پیگیریهایش به جایی نرسیده. به ساری رفته، نامه زده و نگران وضعیت مراتع است. «کسی به حرفهایمان توجه نکرده و مدام میگویند زمین رأی دادگاه را دارد. ما این حرفها را قبول نداریم.»
پیگیر برگشت زمینها به عرصه عمومی هستیم
«من بهمحض دیدن منطقه و تصاویر موجود از آن، گفتم آنجا مرتع است و حق فروش و بهرهبرداری ندارند.» این را «علی باقری جامخانه»، مدیرکل منابعطبیعی مازندران-ساری به «پیام ما» میگوید. او از طریق یگان حفاظت منابعطبیعی و حدود پنجشش ماه قبل با تصاحب این زمین مواجه شد. زمانی که یگان حفاظت برای سرکشی به منطقه رفته بود، فنسکشیها را دید و آن را گزارش کرد. «کل مساحت این مرتع دو هکتار است و در سال ۱۳۹۷ از سوی فردی با طرح دعوی در محاکم قضائی خواستار تشخیص منابعطبیعی شده بود. این ماجرا به دادگاه بدوی هم رفته و رأی بهنفع فرد صادر شده است.»
او در پیگیریهای بعدیاش متوجه شد که در سال ۹۷ این حکم به منابعطبیعی ابلاغ نشده است. «فردی که زمینها را تصاحب کرده بود، از آن سال کاری به زمین نداشت تا پنجشش ماه قبل که به زمین آمد و همکاران حفاظت بعد از دیدن فنسکشی جلوی کار را گرفتند و او هم رأی را رو کرد و گفت دادگاه بهنفعش رأی قطعی صادر کرده است. درنهایت موضوع را به ما ابلاغ کردند و من هم دستور بررسی توسط همکاران حقوقی ادارهکل استان و شهرستان را صادر کردم و خواستم شرحی بر آن بنویسند تا از طریق دستگاه قضائی به این ماجرا وارد شویم و با اعمال ماده ۴۷۷ قانون آیین دادرسی کیفری بتوانیم این زمین را پس بگیریم.»
او میگوید صدور این حکم و سکوت منابعطبیعی در آن سال، جای سؤال است و حالا میخواهند دوباره این پرونده به جریان بیفتد.
این درحالیاست که صحبتها درباره دستهای پنهان در منابعطبیعی، ثبت احوال، دهیاریها و مردم محلی برای تصاحب زمینهای بکر در میان است؛ زمینهایی که با برنامهریزی و گرفتن امضا از محلیها تصاحب میشوند. باقری در پاسخ به این وضعیت، آن را ضعف مدیریتی دانسته و میگوید «قانون صراحتاً مشخص است و اگر قصوری اتفاق میافتد، به ضعف مدیریتی مجموعهها برمیگردد. ما در عرصههای منابع ملی حساسیت زیادی را ایجاد کردهایم و برای جادهکشی به بهانههای گازرسانی و مواردی ازایندست مقاومت بسیاری انجام میگیرد. دستگاه قضا هم حمایت میکند و امیدواریم این حمایتها با جدیت بیشتری ادامه پیدا کند. ما مواردی که افراد، چه در دستگاه خودمان و چه در سایر ارگانها خطا داشته باشند را به دستگاه قضائی ارجاع داده و میدهیم و آنها هم در پیگیری این موارد همراهاند.»
پروندههایی ازایندست در حالی خبری شدهاند که دوم خردادماه سال گذشته، «علی علوی»، مدیرکل وقت منابعطبیعی مازندران، با دستور دادستان مرکز این استان بازداشت شد. در همان روز از قول «محمد کریمی»، دادستان مازندران، نوشته شد: «مدیرکل منابعطبیعی مازندران-ساری در مدت مدیریت خود بر منابعطبیعی این استان، تخلفهای فراوانی را با رویکرد واگذاری منابع ملی و دادن انواع موافقتهای شفاهی و چراغسبزهای غیرقانونی به متخلفان، زمینخواران و افراد صاحبنفوذ و سرمایهداران جنگلخوار در کارنامه خود ثبت کرده است». یازده روز بعد از این بازداشت، خبر بازداشت دو مدیر دیگر آمد و روز ۱۳ خرداد ۱۴۰۳، «عباس پوریانی»، رئیسکل دادگستری مازندران، خبر داد که «یکی از مدیران کل مرتبط با امور انفال بههمراه معاون، برخی کارکنان و شرکت وابسته به اتهاماتی ازجمله تشکیل شبکه اختلاس، تضییع و تبانی در اموال دولتی بازداشت شدهاند». این مقام قضائی مازندران توضیح داد: «ارتشا، دریافت رشوه، تضییع و تبانی در اموال دولتی و جنگلخواری در کنار اختلاس شبکهای از جمله برخی اتهامات مدیرکل مذکور عنوان شده است». وضعیت پرونده آنها هنوز مشخص نیست، اما آنچه مشهود است تعداد بسیار پروندههای زمینخواری است که در سالهای گذشته بسیاری از آنها رأی دادگاه را بهنفع خود گرفتهاند.
نابودی ۱۶ هکتار از جنگلهای مازندران در سال ۲۰۲۴
سازمان املاک و مستغلات کشور در سال ۱۴۰۰ گزارشی منتشر کرد که براساس آن، بیش از ۳۳ درصد از مراتع و جنگلهای استانهای شمالی، از جمله مازندران، طی ۲۵ سال اخیر به مناطق مسکونی (مسکن و ویلا) تبدیل شدهاند. این موارد درحالیاست که سال ۱۴۰۲، «مهرداد خزایی»، مدیرکل منابعطبیعی مازندران-نوشهر درباره تغییر کاربری اراضی جنگلی و جلگهای به تسنیم گفته بود «۳۰ درصد از قطعات جنگلی و جلگهای غرب مازندران دچار تغییر کاربری شدهاند و در همین منطقه دو پرونده ویژه زمینخواری (به مساحتهای ۸۴ و ۵۷ هکتار) تعیینتکلیف شدهاند.»
اما آمار مهمتر را وبسایت Global Forest Watch درباره وضعیت جنگلهای مازندران منتشر کرده است. براساس آمار این وبسایت، در سال ۲۰۲۰، مازندران حدود ۸۱۱ هزار هکتار جنگل طبیعی داشت که این مقدار معادل ۳۳ درصد از مساحت استان شامل میشد. اما طی سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۴، این استان حدود یک هزار و ۵۵۰ هکتار پوشش درختی خود را از دست داده و تنها در سال ۲۰۲۴، حدود ۱۶ هکتار جنگل طبیعی نابود شده است.
این میزان تخریب و کاهش جنگل در سال ۲۰۲۴ بهتنهایی معادل ۴٫۶۷ هزار تُن دیاکسیدکربن انتشار در جو بوده است.
اما در میان شهرهای مختلف مازندران براساس رصد این وبسایت، ساری بیشترین جنگل طبیعی را دارد (۱۹۰ هزار هکتار) و در همین حال بیشترین کاهش را هم تجربه کرده است (۴۳۰ هکتار ازدسترفته از ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۴). چالوس در سال ۲۰۲۰ حدود ۱۳۵ هزار هکتار جنگل طبیعی داشته و طی ۲۰۰۱–۲۰۲۴، ۱۶۷ هکتار کاهش را ثبت کرده است و سومین شهر تنکابن است که در سال ۲۰۲۰ حدود ۷۹ هزار هکتار جنگل طبیعی داشته و در همین بازه حدود ۱۳۳ هکتار را از دست داده است.
آماری که با وجود پروندههایی مانند پرونده ارتفاعات سوادکوه بر میزان آن اضافه میشود و هشدار سالهای اخیر درباره این تخریبها بهنظر بیاثر میرسد و تنها هکتار هکتار مرتع و جنگل است که جان خود را از دست میدهند.
حفاظت از تنوعزیستی در عصر هوش مصنوعی
حفاظت از تنوعزیستی یکی از دغدغههای مطرحشده در عصر هوش مصنوعی است. در زمانه تشدید چالشهای محیطزیستی، هوش مصنوعی ابزاری قدرتمند برای پرداختن به مسائل پایداری، یادگیری از الگوها و تصمیمگیری آگاهانه و فرصتی بینظیر برای تحول در رویکرد حفاظت از تنوعزیستی و محیطزیست است. کاربرد هوش مصنوعی در حفاظت از تنوعزیستی فرایندی تدریجی است که در سالهای اخیر پیشرفتهای چشمگیری داشته. از سال ۱۹۹۰ تا سال ۲۰۲۴ متخصصان از تکنیکهای مختلف هوش مصنوعی در حوزههای متنوعی همچون شناسایی گونهها، تجزیه و تحلیل دادههای صوتی برای نظارت بر جمعیتهای حیاتوحش بهویژه پرندگان و پستانداران، آنالیز تصاویر دوربینهای تلهای و نظارت بر گونههای در معرض خطر و جلوگیری از شکار غیرقانونی، نقشهبرداری از زیستگاهها و شمارش گونههای حیاتوحش بهره بردهاند. هوش مصنوعی میتواند تعاملات و مهاجرت گونهها، نقاط بحرانی تنوعزیستی و کاهش آنها را پیشبینی کند.
هوش مصنوعی همچنین در مدلسازی تأثیرات گونههای مهاجم در زیستگاهها و ارائه راهحلهای پیشبینیشده کاربرد دارد. شکار و تجارت غیرقانونی حیاتوحش تهدیدهای جدی برای گونههای در معرض خطر و زیستگاههای آنها ایجاد کرده است. فناوریهای هوش مصنوعی حجم عظیم و گستردهای از محتوای آنلاین را بهمنظور شناسایی و مبارزه با شبکههای تجارت غیرقانونی حیاتوحش تجزیه و تحلیل میکنند. از فناوریهای مبتنیبر هوش مصنوعی، مانند حسگرها، برای نظارت بر حیاتوحش و جلوگیری از شکارهای غیرقانونی استفاده میشود.
این فناوریها با تجزیه و تحلیل الگوریتمها، تصاویر و ویدئوها، گونههای در معرض خطر را شناسایی و ردیابی میکنند و با اعلام هشدار از شکارهای احتمالی غیرقانونی جلوگیری میکنند. همچنین، سیستمهای مبتنیبر هوش مصنوعی مجهز به قابلیت تشخیص چهره هستند و به نیروهای انتظامی در دستگیری شکارچیان و قاچاقچیان کمک میکنند. بنابراین، این فناوری به سازمانهای متولی قانون کمک میکند تا واکنشهای سریع و مؤثری را نشان دهند و عامل بازدارندهای برای فعالیتهای غیرقانونی محسوب میشوند. وضعیت نامناسب گونههای در معرض خطر با نظارت جامع میتواند از انقراض گونهها جلوگیری کند. روشهای سنتی ردیابی حیاتوحش کاری پرزحمت، گران و با دامنه محدود است. در مقابل، هوش مصنوعی بهواسطه نوآوریهایی از جمله تفسیر تصاویر و ردیابی حیاتوحش با سیستم موقعیتیاب جهانی، تخمین اندازه جمعیت، رفتارشناسی گونهها و نحوه استفاده از زیستگاهها حفاظت از حیاتوحش را متحول و دگرگون کرده است. کاربردهای متعدد هوش مصنوعی در حفاظت و تلفیق آن با مشارکت عموم، موضوعی نسبتاً جدید بهشمار میرود. از هوش مصنوعی میتوان در استقرار کارآمد محیطبانان و نگهداری تجهیزات حفاظتی و بهینهسازی نظارت هوشمند بر پروژههای حفاظتی استفاده کرد و سیستمهای مبتنی بر آن وظایف روزمره را خودکار میکنند، بازدهی و کارایی جمعآوری دادهها را بهبود میبخشند و اثربخشی کلی عملیات حفاظتی را افزایش میدهند.
امروزه هوش مصنوعی نیروی محرکهای نوین در حوزه حفاظت از تنوعزیستی است که با داشتن مزیتهایی مانند کاهش هزینه، افزایش بهرهوری، بهبود دقت و تولید درآمدهای جدید، گزینهای رقابتی در بازار نوپا برای شرکتهای فعال در این زمینه است. این نیروی قدرتمند در حفاظت از تنوعزیستی در حال شتابگرفتن است. بهطوریکه با توسعه فناوری روشهای جدیدتر در پردازش دادهها و بهرهگیری از مشارکت عموم آشکارتر میشود و از پهپادهای مجهز به روشهای جدید هوشمند و فناوریهای سنجشازدور بهمنظور حفاظتگری مقرونبهصرفهتر استفاده میشود. در زمینه بهرهوری از این علم به متخصصان خبره و کارآمد که توانایی بهکارگیری و تلفیق دانش محلی، رفتارهای اجتماعی، الگوهای حفاظت را با یکدیگر داشته باشند؛ نیاز است. هوش مصنوعی با سرعت فزایندهای در تصمیمگیریهای مربوط به حوزه حفاظت از تنوعزیستی و محیطزیست، تدوین سیاستها و تسریع پاسخگویی به تهدیدات نوظهور مانند امراض مورد استفاده قرار گرفته است.
الگوریتمهای جدید بهطور ذاتی تحتتأثیر دادههایی هستند که توسط آنها برنامهریزی شدهاند و آنها را برای سوگیری مستعد میکند. دادههای سوگیرانه در زمینه حفاظت از محیطزیست و تنوعزیستی میتواند منجر به تصمیمگیریهای ناعادلانه شود و شرایط محیطزیستی موجود نابرابر را تشدید کند. بنابراین، کاهش سوگیریها در مدلهای هوش مصنوعی برای تضمین تقریبی نتایج تصمیمات عادلانه در حفاظت از تنوعزیستی موضوعی حائز اهمیت است. اتکای روزافزون به هوش مصنوعی در حفاظت از محیطزیست و تنوعزیستی پرسشهای اخلاقی متعددی را حول محورهای چگونگی استفاده از دادهها، نقض احتمالی حریم خصوصی و تأثیر آن بر جوامع محلی را مطرح میکند. باید جمعآوری، ذخیرهسازی و استفاده از دادهها در چارچوبهای شفاف، اخلاقی و مشخصی ارائه شوند تا اطمینان کامل از همسو بودن ابتکارات هوش مصنوعی با اهداف حفاظت از محیطزیست و تنوعزیستی و احترام به حقوق بشر حاصل شود. بهطورکلی، باید همکاریهای ملی و بینالمللی در راستای مقابله با چالشهای حفاظت از تنوعزیستی در مرزهای مختلف فراهم شود. هماهنگسازی چارچوبهای قانونی و سیاسی در مناطق مختلف میتواند زمینه همکاری و اشتراکگذاری یکپارچه دادهها و تلاشهای جهانی در حفظ محیطزیست و تنوعزیستی را تسهیل و تقویت کند.
سکوت سازمانهای حقوق بشری در برابر نسلکشی
در روز ۲۸ ژوئیه سال جاری، ۲۲ ماه پس از آغاز جنگ و نسلکشی مردم فلسطین توسط اسرائیل، سازمانهای حقوق بشری «بتسیلم» و «پزشکان برای حقوق بشر-اسرائیل» در دو گزارش جداگانه، برای نخستینبار اعلام کردند اسرائیل در غزه در حال ارتکاب نسلکشی است.
سازمان پزشکان برای حقوق بشر اسرائیل در هفتههای اول نسلکشی گزارشی مبنیبر تجاوز نیروهای حماس به زنان اسرائیلی منتشر کرده بود. گزارشی که بعدها مبنای همه گزارشهای منتشرشده توسط رسانههای غربی از جمله نیویورکتایمز قرار گرفت و موتور محرکه نسلکشی در غزه و عامل مشروعیتبخشی به آن شد. این سازمان پنج ماه بعد اعتراف کرد که برای گزارشی که در هفتههای اول نسلکشی منتشر کرده، شواهد قابلتأییدی وجود ندارد: «هدف ما از آن گزارش تنها ارائه روایتهایی بود که به آن دست یافته بودیم و نه تأیید و رد آنها.»
«ماکس بلومنتال»، روزنامهنگار یهودی-آمریکایی و سردبیر ارشد نشریه «گِرِی زون»، در ماه مارس سال گذشته از گزارش محرمانهای پرده برداشت که نشان میداد چگونه لابی اسرائیل در ایالات متحده از مقامات آمریکایی میخواهد جنگ علیه غزه را با «ادعای تجاوز حماس» مشروع جلوه دهد. در این گزارش، بلومنتال اسلایدهایی از یک ارائه لابی محرمانه اسرائیل را منتشر کرد که حاوی دستورالعملهایی برای سیاستمداران و شخصیتهای عمومی است که بهدنبال توجیه حمله اسرائیل به نوار غزه هستند.
«علی أبو نعمه»، نویسنده و روزنامهنگار فلسطینی، با اشاره به ظهور و افول پروپاگانداها در جریان نسلکشی اخیر میگوید: «اسرائیل یک الگوی مشخصی برای این کار دارد. ابتدا ادعایی مطرح میکند. سپس با انکار مواجه میشود و درنهایت به اشتباه خود اقرار میکند. این اقرار عموماً به حساب صداقت اسرائیلیها گذاشته میشود. مردم هم دروغهای پیشین را فراموش میکنند و اقرار را دلیلی بر مسئولیتپذیری آنها به حساب میآورند. این الگو پیوسته تکرار میشود و همیشه برای تودههای ناآگاه مردم جواب میدهد. این روند نشان میدهد برای اسرائیل مهم نیست که بعدها ثابت شود ادعاهایش ساختگی بوده است، آنچه مهم است این است که این ادعاها در زمان انتشار، کارکرد خود را انجام میدهند و این کارکرد چیزی نیست جز مشروعیت بخشی به نسلکشی، کشتار بیرحمانه و ویرانگری مطلق فضاهای زیستی فلسطینیان.»
۲۲ ماه پس از آغاز دور جدید نسلکشی و در روزهایی که مردم غزه هولناکترین مرگها را با سلاح گرسنگی تجربه میکنند، سازمان پزشکان برای حقوق بشر اسرائیل در گزارشی اذعان داشته که آنچه در غزه اتفاق میافتد نسلکشی است. بِتْسیلِم سازمان حقوق بشری دیگری است که با وجود دریافت شواهد مستمر از سوی پژوهشگران فلسطینی در ۲۲ ماه گذشته موضعی درباره نسلکشی نداشته است. این سازمان حالا در گزارش مفصلی نسبت به اینکه رژیم اسرائیل در نوار غزه مرتکب نسلکشی میشود، اظهار نگرانی کرده و هشدار داده که این نسلکشی ممکن است به سایر مناطقی که فلسطینیها تحت حاکمیت اسرائیل در آن زندگی میکنند، گسترش یابد: بررسی سیاست اسرائیل در نوار غزه و پیامدهای وحشتناک آن، همراه با اظهارات سیاستمداران ارشد و فرماندهان نظامی اسرائیل در مورد اهداف حمله، به این نتیجه قطعی منجر میشود که اسرائیل در حال انجام اقدامات هماهنگ و عمدی برای نابودی جامعه فلسطینی در نوار غزه است. بهعبارت دیگر: اسرائیل در حال نسلکشی فلسطینیها در نوار غزه است. این امر با دستگیریهای گسترده و بدرفتاری با فلسطینیها در زندانهای اسرائیل، که عملاً به اردوگاههای شکنجه تبدیل شدهاند و از هم پاشیدن بافت اجتماعی غزه، از جمله تخریب مؤسسات آموزشی و فرهنگی فلسطینی، تشدید میشود. این کمپین همچنین از طریق تخریب عمدی اردوگاههای پناهندگان و تلاش برای تضعیف آژانس امداد و کار سازمان ملل متحد برای پناهندگان فلسطینی و حمله به هویت فلسطینیهاست.
در گزارش ۸۸صفحهای بِتْسیلِم همچنین آمده است: «نسلکشی نه به یکباره، که همیشه در یک بستر رخ میدهد: شرایطی وجود دارد که آن را ممکن میسازد، باعث ایجاد رویدادها میشود و یک ایدئولوژی هدایتکننده وجود دارد. حملات کنونی به مردم فلسطین، از جمله در نوار غزه، باید در بستر بیش از هفتاد سال تحمیل یک رژیم خشونتآمیز و تبعیضآمیز بر فلسطینیان از سوی اسرائیل که افراطیترین شکل آن علیه ساکنان نوار غزه به کار گرفته شده است، درک شود. از زمان تأسیس دولت اسرائیل، رژیم آپارتاید و اشغالگر، بهطور سیستماتیک از مکانیسمهای کنترل خشونتآمیز، مهندسی جمعیت، تبعیض و تکهپاره کردن جامعه فلسطینی استفاده کرده است. این پایههای گذاشتهشده توسط رژیم، همان چیزی است که امکان حمله نسلکشانه به فلسطینیها را بلافاصله پس از حملهای که به رهبری حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ انجام شد، فراهم کرد.
حمله به فلسطینیها در غزه را نمیتوان از خشونت فزآیندهای که در سطوح و اشکال مختلف، بر فلسطینیهای ساکن کرانه باختری و داخل مناطق تحت حاکمیت اسرائیل اعمال میشود، جدا کرد. خشونت و تخریب در این مناطق بهمرور زمان تشدید میشود و هیچ سازوکار داخلی یا بینالمللی مؤثری برای متوقف کردن آنها وجود ندارد. ما نسبت به این خطر آشکار و موجود هشدار میدهیم که نسلکشی محدود به نوار غزه نخواهد ماند و اقدامات و طرز فکر زیربنایی که آن را هدایت میکند، ممکن است به مناطق دیگر نیز گسترش یابد.»
بهگفته «رمزی بارود»، نویسنده و روزنامهنگار فلسطینی، این تأخیر در به رسمیت شناختن نسلکشی به فرایندهای تصمیمگیری با انگیزههای سیاسی مرتبط است که جنایات جنگی اسرائیل در غزه را ممکن کرده است. او مینویسد:
«گزارش بتسیلم اسرائیل را به ارتکاب نسلکشی متهم کرد، نتیجهگیریای که پس از تجزیه و تحلیل دقیق از نیت عملیات نظامی، نابودی سیستماتیک زندگی غیرنظامیان و قحطی مهندسیشده توسط رژیم صهیونیستی بهدست آمد. این یافته قابلتوجه است؛ زیرا به انبوه شواهد قانونی و شهادتهایی میافزاید که موضع فلسطینیان را مبنیبر اینکه اقدامات اسرائیل در غزه یک نسلکشی است، تأیید میکند. علاوهبراین، این واقعیت که بتسیلم یک سازمان اسرائیلی است و گزارش آن به قتلعامهای وحشتناک و قحطی مهندسیشده توسط رژیم آپارتاید در نوار غزه اشاره میکند، مستقیماً این استدلال بیاساس را که متهم کردن اسرائیل به نسلکشی، عملی یهودستیزانه است، به چالش میکشد. این گزارش، بهویژه از سوی رسانههای غربی، مورد اقبال زیادی قرار گرفته است، درحالیکه گزارشها و تحقیقات دست اول متعدد فلسطینی اغلب نادیده گرفته میشوند یا کماهمیت جلوه داده میشوند. این استاندارد دوگانه یک رویکرد رسانهای مستمر را در بازنمایی از فلسطین و اسرائیل نشان میدهد. ادعاهای فلسطینیها در مورد جنایات جنگی اسرائیل، از نظر تاریخی توسط رسانههای جریان اصلی یا دانشگاهها نادیده گرفته شده است. چه قتلعام طنطوره توسط شبهنظامیان صهیونیست در سال ۱۹۴۸، چه تعداد واقعی فلسطینیها و لبنانیهایی که در قتلعام صبرا و شتیلا در لبنان در سال ۱۹۸۲ کشته شدند، یا وقایعی که منجر به قتلعام جنین در کرانه باختری در سال ۲۰۰۲ شد، رسانهها اغلب روایت فلسطینیها را نادیده گرفتهاند. این روایت اغلب تنها درصورتی تا حدی اعتبار پیدا میکند که مورد حمایت صداهای اسرائیلی یا غربی باشد. آخرین گزارش بتسیلم نیز از این قاعده مستثنا نیست. اما باید این پرسش را مطرح کرد: چرا تقریباً دو سال طول کشید تا بتسیلم به چنین نتیجه آشکاری برسد؟ بهویژه اینکه گروههای حقوق بشری اسرائیلی نسبت به هر نهاد دیگری، دسترسی بسیار بیشتری به عملکردهای ارتش اسرائیل، اظهارات سیاستمداران و پوشش رسانههای عبری دارند. چنین نتیجهای باید در عرض دو ماه، نه دو سال، حاصل میشد.»
انتشار گزارشهای مربوط به نسلکشی توسط مؤسسات اسرائیلی مشارکتکننده و منتفع از اقتصاد آپارتاید نه از روی تعهد به عدالت و صلح که برای سلب مسئولیت از نقش خود در نسلکشی، تلاشی برای کسب اعتبار و حفظ مشروعیت است. بارود میافزاید:
«این نوع تأخیر عمدی تاکنون موضع بسیاری از نهادها، سازمانها و افراد بینالمللی را که صلاحیت اخلاقی آنها میتوانست به فلسطینیها کمک کند تا حقایق نسلکشی را خیلی زودتر در سطح جهانی اثبات کنند، مشخص کرده است. بهعنوان مثال، بهرغم حکم تاریخی دیوان بینالمللی دادگستری در ۲۶ ژانویه ۲۰۲۴ که مشخص کرد دلایل موجهی برای اتهام آفریقای جنوبی به اسرائیل مبنیبر ارتکاب نسلکشی وجود دارد، دادگاه هنوز قادر یا مایل به صدور حکم قطعی نیست. حکم قطعی میتوانست یک کارت فشار قابلتوجه بر اسرائیل برای پایان دادن به کشتار جمعی خود در غزه باشد. درحالیکه این دادگاه در ۲۱ نوامبر ۲۰۲۴ حکم بازداشت نتانیاهو و وزیر دفاع سابق او را صادر کرد، هیچ اقدام مشخصی انجام نشده است. درعوض، دیوان بینالمللی دادگستری اعلام کرده است از اسرائیل انتظار دارد خودش تحقیق کند؛ انتظاری بسیار غیرواقعی در زمانی که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، به وزرای افراطی خود قول داده که پاکسازی نژادی در غزه را ادامه خواهد کرد. اینها صرفاً فرصتهای ازدسترفته یا نمونههایی از ابهام اخلاقی نیستند بلکه تأثیر عمیق و مستقیمی بر رفتار اسرائیل داشتهاند. مداخله بموقع دولتها، نهادهای بینالمللی، دادگاههای عالی، رسانهها و گروههای حقوق بشری میتوانست وضعیت جنگ نسلکشانه را اساساً تغییر دهد. چنین فشار جمعی میتوانست اسرائیل و متحدانش را مجبور به پایان دادن به جنگ کند و بهطور بالقوه جان هزاران نفر را نجات دهد. حال آنکه تأخیرهای ناشی از محاسبات سیاسی و ترس از انتقام، فضای حیاتی مورد نیاز اسرائیل را برای انجام نسلکشی فراهم کرده است. اسرائیل بهطور فعال از این فقدان شفافیت قانونی و اخلاقی برای ادامه قتل عام فلسطینیان استفاده میکند.»
در جهانی که روایت فلسطینیها تنها زمانی قابلاستناد میشود که از سوی اسرائیلیها تأیید شده باشد، سازمانهای حقوق بشری اسرائیلی همزمان که از اقتصاد نسلکشی منتفع میشوند، نقش تأییدکنندگان آن را هم پیدا میکنند؛ سازمانهایی که فلسطینیها را تا زمانی قابل حمایت و همدردی میدانند که استعمار مستعمرهنشین را به چالش نکشند و نخواهند علیه آن بشورند. این مسئله باید تغییر کند. «بَنا ابو زُلُف»، پژوهشگر حقوق بینالملل و از مؤسسین کالکتیو چوپان خوب، در مصاحبهای به اقتصاد سیاسی فعالیت مؤسسات اسرائیلی در فلسطین اشاره میکند و شرح میدهد که به همکاری گرفتن فلسطینیها بهعنوان پژوهشگر و گردآورنده اطلاعات محلی توسط این سازمانها بیش از آنکه اهداف شمولگرایانه داشته باشد، برای برخورداری از مشروعیت در جامعه بینالمللی و دریافت بودجه از کشورهایی است که میخواهند بین فلسطینیها و اسرائیلیها «صلح» برقرار کنند. او با عطف به تجربه خود به این میپردازد که سازمانهای بینالمللی اغلب روایتهای سازمانهای حقوق بشری اسرائیلی را بر روایتهای فلسطینیها ارجح میدانند؛ چراکه این سازمانها با وجود اینکه سیاستهای تبعیضآمیز رژیم را به چالش میکشند، اما درباره ساختار استعماری آن و نقش مستعمرهنشینان در پاکسازی نژادی فلسطینیها سخنی نمیگویند. بهگفته أبو زلف، این سازمانها ممکن است درباره اشغال و آپارتاید موضعی بگیرند، اما هیچگاه خواستار استعمارزدایی در فلسطین تاریخی و انحلال استعماره مستعمرهنشینی که تداوم نسلکشی و پاکسازی نژادی فلسطینیها را ممکن کرده نمیشوند. بهعبارت دیگر، آنها خشونت استعمار مستعمرهنشین اسرائیل را که هدف آن جایگزینی دائمی مستعمرهنشینان اسرائیلی با مردم بومی فلسطین در سرزمینهایشان است و در سراسر ساختارهای این رژیم جریان دارد، به چالش نمیکشند. «لیلا شمالی» و «لارا کیلانی» از فعالین جامعه مدنی فلسطین و از اعضای کالکتیو چوپان خوب مینویسند:
«بارها دیدهایم که این سازمانها از ادبیاتی مبهم در اشاعه اهداف خودشان استفاده میکنند تا با توده وسیعی از مردم ارتباط برقرار کنند و درعینحال، برای حامیان مالی لیبرالشان خوشایند باشند. مثلاً آنها از زبان مبهمی در مورد آینده مورد نظرشان استفاده میکنند و خواهان «برابری، عدالت و آیندهای پررونق برای همه فلسطینیها و اسرائیلیها» میشوند، بدون اینکه راهکار نقادانهای بر چگونگی رسیدن فلسطینیها به این رفاه، داشته باشند.»
پژوهشگران فلسطینی ساکن غزه تجربه مشابهی از همکاری خود با سازمان حقوق بشری اسرائیلی به اشتراک میگذارند. آنها از سکوت همکاران اسرائیلیشان در ماههای آغازین نسلکشی میگویند و به این اشاره میکنند که پس از هفت اکتبر با فلسطینیها بهعنوان افرادی «قدرنشناس» رفتار شده و نظرات آنها در پروژهها اغلب سانسور و حذف شده است. ابو زلف شرح میدهد که چگونه سازمانهای حقوق بشری اسرائیلی با بهکارگیری فلسطینیها برای خودشان بودجههای کلان و سرمایههای اجتماعی و اقتصادی ایجاد میکنند، درحالیکه از فلسطینیها انتظار دارند همواره در نقش یک قربانی خوب ظاهر شوند و برای بیرون آمدن از قفسی که در آن حبس شدهاند، از مقاومت مسلحانه و اساساً هر مقاومتی که وضع موجود را خدشهدار میکند، حمایت نکنند.
در روزهای پسا هفت اکتبر در شبکه ایکس گفتوگوهای زیادی میان فلسطینیها و اسرائیلیها شکل گرفت. در یکی از گفتوگوها یک اسرائیلی با قدرنشناس خواندن فلسطینیها جملاتی به این مضمون نوشته بود: «من و همکارانم همیشه طرفدار صلح بودهایم، با وجود همه فشارهایی که در جامعه اسرائیل علیه ما وجود داشت، در سازمانهای حقوق بشری تلاشمان را برای دفاع از شما انجام میدادیم، اما حالا فهمیدیم که اشتباه میکردیم و شما دوستان ما نیستید. شما به ما خیانت کردید.»
در پاسخ به او، یک فلسطینی این چنین نوشته بود:
«این ما نبودیم که به شما خیانت کردیم. این شما بودید که ادعا میکردید دوستان ما هستید، اما هیچگاه از زندگی در زمینها و خانههای بهسرقترفته ما دست نکشیدید و به زندگی عادی خود ادامه دادید؛ درحالیکه ما در سرزمین خودمان در باریکه کوچکی حبس شده بودیم.»
ابو زُلُف دراینباره میگوید: دوگانهای مثل اسرائیلی خوب و اسرائیلی بد از این تصور ایجاد میشود که من میتوانم یک مستعمرهنشین و درعینحال طرفدار فلسطینیها باشم، درحالیکه هیچیک از منابع مادی را که خانوادهام از طریق خشونت از آن بهرهمند شدهاند، یا شخصاً با سرقت از فلسطینیها بهدست آوردهام و از آن سود میبرم، به چالش نکشم. این دوگانه خوب و بد رویکرد بسیاری از سازمانهای حقوق بشری در اسرائیل است، سازمانهایی مانند «مرکز عدم خشونت یهودیان»، «مبارزان صلح» و «بذرهای صلح و سکوت را میشکنیم»، با استفاده از این گفتمان پیامهای متناقضی به حامیان مردمی و حامیان مالیشان منتقل میکنند، شیوهای که یک تاکتیک فریبکارانه برای منافع نهادی یا شخصی است. در همین رابطه «لیلا شمالی» و «لارا کیلانی» به این اشاره میکنند که در طول سالها، صنعتی از سازمانها و تشکیلات یهودی شکل گرفته است که اغلب آنها خود را «مخالف خشونت اسرائیل» یا «مخالف دولت اسرائیل» یا «مخالف صهیونیسم راستگرا» یا «طرفدار اسرائیل و فلسطینیها» میدانند. آنها حتی ممکن است با این شعارها در خیابانها تظاهرات کنند. بااینحال، تنها تعداد کمی از اسرائیلیها متعهدانه برای استعمارزدایی تلاش میکنند. بهعنوان مثال، برخی از فعالان دارای تابعیت اسرائیلی، از جمله «ناداو گازیت» و «یولا بنیولسکی»، با تأکید بر اینکه استعمارزدایی یک استعاره نیست، ابتکار عمل را برای حمایت ملموس از آزادی فلسطین بهدست گرفتهاند و امتیاز خود مبنیبر شهروندی مستعمرهنشین اسرائیل را کنار گذاشتهاند.
نسلکشی در غزه از هفت اکتبر آغاز نشده است. نسلکشی یک فرایند است. حصر غزه و حبس دو میلیون و ۳۰۰ هزار انسان در یک اردوگاه اجباری، جنایت جنگی و بخشی از این فرایند بود. «لوئیس مورنو اوکامپو»، حقوقدان آرژانتینی که از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۲ بهعنوان اولین دادستان دادگاه بینالمللی کیفری خدمت کرده است، میگوید: «طبق قوانین پذیرفتهشده بینالمللی در سراسر جهان، محاصره غزه بهخودیخود یک نسلکشی است؛ حتی بدون بمباران بیامان غیرنظامیان بیگناه. براساس تعریف کنوانسیون نسلکشی، برای ارتکاب نسلکشی نیازی به کشتن افراد نیست. تحمیل شرایط برای نابودی یک گروه، خود، یک نسلکشی است. بنابراین، محاصره غزه خود یک نسلکشی است و این کاملاً واضح است که اسرائیل در غزه مرتکب نسلکشی میشود.»
بنابر گزارشهایی که توسط سازمان ملل پیش از هفت اکتبر (۲۰۱۸) منتشر شده است، غزه به یک منطقه «غیرقابل زندگی» تبدیل شده بود، جایی که سیستم مراقبتهای بهداشتی در حال فروپاشی بود. ۹۷ درصد آب غیر قابل آشامیدن بود. حدود ۶۰ درصد از کودکان دچار کمخونی و ۸۰ درصد دچار افسردگی بودند. پزشکان بدون مرز که پیش از هفت اکتبر در غزه خدمت کردهاند، به مشکلات استخوانی، کوتاهقدی نسل جدید فلسطینیها و کاهش منحنی رشد کودکان فلسطینی اشاره کرده بودند. «آدی اوفیر»، آکادمیک اسرائیلی استدلال میکند که منطق زیربنای کمکهای بشردوستانه به غزه در تمامی این سالها در خدمت به «تعلیق فاجعه» بوده تا به مقامات اسرائیلی اجازه دهد بدون ایجاد رفاه و توسعه از «ایجاد فاجعه مزمن» اجتناب کنند. همنظر با او، «طارق بقعونی»، محقق فلسطینی، میگوید: سیاستی هست که مراجع اسرائیلی در سالهای آغازین حصر پیش نهادند تا اطمینان حاصل کنند که میتوانند مقدار کالری غذاهای واردشده به غزه را محاسبه کنند تا از یکسو، نوار غزه به وضع فاجعه انسانی فرو نیفتد، و از سوی دیگر، نتواند دوام هم بیاورد؛ به این معنا که نتواند رشد کند و زندگی کند.
رژیم صهیونیستی سالها است که با سیاست قحطی برنامهریزیشده حق غذای فلسطینیها را نشانه گرفته است. وابستگی امروز غزه به کمکهای بشردوستانه خود نتیجه این سیاست است. «فرانچسکا آلبانزی»، گزارشگر ویژه ملل متحد در سرزمینهای اشغالی، در گزارش خود با عنوان «نسلکشی بهعنوان یک حذف استعماری» شرح میدهد که اسرائیل از نسلکشی بهعنوان بخشی از یک جابهجایی اجباری گستردهتر، نظاممند و عمدی سازمانیافته دولتی برای جایگزینی جمعیت مستعمرهنشینان اسرائیلی با فلسطینیها استفاده میکند. اگر نگاه دقیقتری به شکلگیری اسرائیل، نظام آپارتایدی که این رژیم علیه فلسطینیها برپا کرد، به تعداد کشتهشدگان، مجروحان و تبعیدشدگان فلسطینی از سال ۱۹۴۷ تا به امروز داشته باشید، یک چیز کاملاً روشن میشود؛ این یک جنگ نیست، یک نسلکشی است. همچنان که بارود مینویسد: «هیچ منطقی نمیتواند کسانی را که حکم خود در مورد نسلکشی اسرائیل را به تأخیر انداختهاند، تبرئه کند. آنها توسط تاریخ و التماسهای نومیدانه مادران و پدران غزه که تلاش کردند و نتوانستند فرزندان خود را از ماشین کشتار اسرائیل و سکوت یا بیعملی جمعی جهان نجات دهند، قضاوت خواهند شد.»
عکاسی محیطزیست نوعی حفاظت است
هدف عکاسی بیان یک داستان است؛ چراکه انسان ثبت لحظات و خاطرهسازی را دوست دارد و یکی از این لحظات ماندگار که بتواند برای انسان همیشگی باشد، ثبت طبیعت است؛ از تصویر جنگلهای انبوه و دشتهای پهناور گرفته تا تصویر یک قطره روی برگ یا تصویری از حیاتوحش. برای همین، طبیعت همیشه حرفهایی برای گفتن دارد که نمیتوان از آن دست کشید. بااینحال در کنار این مسائل، عکاسی محیطزیست اثر زیادی بر برداشت و نگاه ما به محیطزیست دارد.
از زمانی که عکاسی به جهان معرفی شد تا به امروز حدود ۲۰۰ سال میگذرد. در همه این سالها مردم به ثبتکردن عکس طبیعت علاقهمند بودهاند و امروزه نیز این علاقه همچنان حفظ شده و با توجه به وجود دوربینهای حرفهای، بهویژه دوربینهای دیجیتال، ثبت تصاویر طبیعت و حیوانات نسبت به گذشته راحتتر و خلاقانهتر شده است.
در جهان پرهیاهوی ما و با گسترش شهرها، طبیعت و محیطزیست در حال ازبینرفتن و حیاتوحش در خطر انقراض است. در این بین، عکاسان محیطزیست با ثبت عکسها و فیلمها میتوانند در جهت حفظ و حراست از این طبیعت زیبا کوشا باشند.
اما یک اصل مهم در فعالیت در طبیعت این است که نباید از طبیعت چیزی برداریم، بهجز عکس و چیزی بر جای نگذاریم، جز ردپا. این جمله بهمنظور احترام به طبیعت، به شعار محیطزیست تبدیل شده است. با توجه به این مسئله میتوان متوجه شد که تنها با برداشتن عکس از طبیعت است که گویی هیچچیزی از آن برنداشتهایم. بنابراین در این مقام، عکاسی بهعنوان یک عمل غیرمخرب برای طبیعت، دوستدار محیطزیست و مرز نگهدارنده بین انسان و طبیعت معرفی شده است.
عکاسی ژانرهای مختلفی دارد، اما چرا عکاسی محیطزیست؟ هدف عکاسی محیطی بیان یک داستان از طریق پیوند یک تصویر با دنیای طبیعی است. ازآنجاکه جهان بر نگرانیهای محیطی تمرکز دارد، این سبک از عکاسی پیامی قوی را منتقل میکند. بهعلاوه، با اینکه بهنظر میرسد حفاظت و عکاسی دو حوزه مجزا هستند، اما تأثیر ترکیبی آنها میتواند بسیار عمیق باشد. بهعبارت ساده، عکاسی حفاظت از محیطزیست، نوعی عکاسی است که حفاظت را توانمند یا ممکن میسازد. «جوئل سارتوره»، عکاس نشنال جئوگرافیک، میگوید: «عکسهای معمولی طبیعت، پروانهای را روی یک گل زیبا نشان میدهند. عکس مربوط به حفاظت از محیطزیست نیز همین را نشان میدهد، اما در پسزمینه، یک بولدوزر بهسمت آن میآید. این به آن معنا نیست که جایی برای عکسهای زیبا وجود ندارد، درواقع ما برای این نوع عکاسی بههماناندازه که به مشکلات محیطزیستی نیاز داریم، به تصاویر زیبا نیز نیاز داریم. این به آن معناست که این تصاویر بهدلیلی وجود دارند؛ برای نجات زمین تا زمانی که میتوانیم.»
در قرن گذشته شاهد افزایش تخریب محیطزیست بودهایم که از بین این موارد میتوان به ناپدیدشدن جنگلها، گرم شدن کره زمین، انقراض برخی گونههای گیاهی و جانوری اشاره کرد. عکسهای که برداشت ما را نسبت به محیطزیست تغییر میدهند؛ اینکه چگونه زمینی که همیشه به ساکنانش خدمت میکرده، توسط انسان تخریب شده است. بنابراین، نقش عکاسی محیطزیست در این وضعیت پررنگ میشود. عکاسان محیطزیست وظیفه دارند از این لحظهها عکس بگیرند و داستانهایی را بیان کنند که بدونشرح منظور را برسانند. بااینحال، عکاسی محیطزیست فقط بر طبیعت تمرکز ندارد، بلکه به نحوه تعامل بشر با طبیعت اشاره میکند.
یک عکس میتواند در لحظه کوتاهی پیام و مفاهیم را در اسرع وقت منتقل کند؛ چون درصد بالایی از یادگیری توسط بینایی صورت میگیرد. بنابراین، داستانگویی از راه عکاسی بهترین راه برای بیان معضلهای محیطزیست بهشمار میآید. عکاسی میتواند نادیدهها را به تصویر بکشد و عکاس محیطزیست از طریق عکاسی متفکرانه و معنادار، ، ذهن مردم را درگیر موضوع میکند. عکاسی، قدرت آموزش، اطلاعرسانی و الهام بخشیدن به حفاظت محیطزیست را دارد. تصاویر این توانایی را دارند که بیننده را به قلب داستان ببرند و به او کمک کنند تا پیچیدگیهای علل، اثرات و راه حلهای بحرانهای محیطزیستی را درک کند و عکاسان نقشی کلیدی در کمک به برقراری ارتباط با مسائل مربوط به محیطزیست را دارند.
امروزه سایتها و پلتفرمهای رسانههای اجتماعی با سرعت زیادی مخاطبانشان را از رویدادهای محیطزیستی آگاه میکنند و مهمتر از همه اثری است که بر فرهنگ جوامع میگذارند. در اطراف ما پر از اتفاقاتی است که به طبیعت آسیب میرساند و سوژههای جذابی بهنظر میآیند. گرفتن یک عکس الهامبخش و تأثیرگذار از محیطزیست ممکن است ساده بهنظر برسد، اما اگر عکاسی محیطی را امتحان کنید، متوجه میشوید که گرفتن یک عکس خوب اصلاً به آن راحتی که فکر میکنیم نیست. عکاسان محیطزیست فقط عکاسی نمیکنند، بخشی از مسیر را برای حفاظت از طبیعت طی میکنند. این عکاسان در کنار فعالان محیطزیست هر روز در صدد اجرای راهکاری خلاقانهتر هستند تا برای حفظ محیطزیست بیشازپیش شاهد فرهنگسازی باشیم.
«دماوند» نامی است که برای ما ایرانیان تنها محدود به یک جغرافیا نمیشود، بلکه نماد ملی و اسطورهای هزاران ساله ایران بهشمار میآید. قلهای که البته این روزها حال و روز خوشی ندارد و در انبوه زبالهها بهسختی نفس میکشد و پیکرش زیر پای هزاران گردشگر آسیب فراوانی دیده است. دماوند بلندترین قله ایران و خاورمیانه با ارتفاع پنج هزار و ۶۱۰ متر، محبوبترین مقصد کوهنوردی کشور بهشمار میآید و آرزوی هر کوهنورد آماتور و حرفهای، صعود به بام ایران است.
یکی از ویژگیهای اوج صعود در مردادماه، حضور گسترده کوهنوردان مبتدی است؛ افرادی که گاه بدون آمادگی جسمانی و تجهیزات کافی راهی قله میشوند. این گروهها، که اغلب بهصورت تورهای یکروزه یا دوروزه سازماندهی میشوند، نهتنها با خطرات جانی در مسیر صعود روبهرو هستند، بلکه بهدلیل ناآشنایی با اصول «کوهنوردی مسئولانه» بیشتر در معرض بیتوجهی به محیطزیست قرار دارند.
گزارشهای منتشرشده حکایت از آن دارند که در تابستان ۱۴۰۲، تنها در مسیر جنوبی، بیش از هشت تُن زباله در قالب ۴۰ عملیات پاکسازی توسط گروههای مردمی و محیطبانان جمعآوری شده است. در تابستان سال گذشته نیز تنها تا پایان مردادماه نزدیک به پنج تن زباله در بام ایران باقی مانده بود که زنگ خطری را برای بلندترین قله ایران به صدا درآورده است.
نکته نگرانکننده این است که بخش عمده این زبالهها تجزیهناپذیر هستند. این حجم زباله نهتنها چشمانداز کوهستانی نمادینترین قله ایران را مخدوش میکند، بلکه خطر ورود ریزپلاستیک به منابع آب زیرزمینی را نیز افزایش میدهد.
دماوند و دامنههای آن بخشی از منطقه حفاظتشده لار هستند که زیستگاه گونههای ارزشمندی مانند کل و بز، خرس قهوهای، پلنگ ایرانی و پرندگان شکاری است. متأسفانه افزایش تردد انسانی در تیر و مردادماه سبب شده است این گونهها محدودههای زیستی خود را ترک کنند. همچنین، کوبیدهشدن مسیرها و چمنزارها توسط هزاران جفتپا، به پوشش گیاهی شکننده منطقه آسیب زیادی وارد کرده است. گیاهان خاص ارتفاعات مانند گون، آویشن کوهی و شیرینبیان کوهی نیز که رشد بسیار کندی دارند، در معرض نابودی قرار گرفتهاند.
صعود تجاری؛ سود یا زیان؟
در سالهای اخیر تورهای کوهنوردی تجاری به مقصد دماوند، بهویژه در مردادماه، افزایش چشمگیری یافته است. این تورها که معمولاً با تبلیغ «صعود آسان» و «برنامه تفریحی آخر هفته» بهدنبال جذب علاقهمندان به کوهپیمایی هستند، سهم بزرگی در افزایش شمار صعودکنندگان به دماوند دارند. اگرچه این فعالیتها به اقتصاد محلی روستاهایی مانند «پلور» و «رینه» کمک میکند، اما نبود چارچوبهای سختگیرانه برای آموزش، مدیریت پسماند و ظرفیتسنجی باعث تشدید بحران محیطزیستی دماوند شده است.
نبود قوانین مشخص و ضمانت اجرا
سازمان محیطزیست و فدراسیون کوهنوردی ایران قوانین نوشته و نانوشتهای برای صعود به دماوند دارند، اما با توجه به اینکه سالبهسال بر تعداد کوهنوردان عازم دماوند افزوده شده است، نیاز است قوانینی مشخص و البته با ضمانت اجرایی در زمینههای مختلف از جمله الزام به دریافت مجوز در فصل اوج صعود، محدودیت تعداد کوهنوردان برای صعود در یک روز، ممنوعیت رهاسازی زباله و جریمه متخلفان، وضع شود. اما بنابر شواهد موجود اجرای این قوانین در عمل بسیار دشوار است و حجم زیاد کوهنوردان و محدودیت یا نبود نیروهای نظارتی، سبب شده است بخش زیادی از تخلفات بدون برخورد قانونی باقی بماند.
مشارکتهای مردمی در پاکسازی محیط
با وجود مشکلات بسیار، گروههای مردمی و سازمانهای مردمنهاد در سالهای اخیر تلاشهای چشمگیری برای حفاظت از «دیو سپید پای در بند» ایران داشتهاند. ایجاد کمپینهایی مانند «هر کوهنورد یک کیسه زباله» و «دماوند بدون زباله» در شبکههای اجتماعی که درنهایت منجر به حضور داوطلبان برای جمعآوری زباله شده است. همچنین، برخی گروهها پیش از صعود، کارگاههای آموزشی کوتاه درباره اهمیت محیطزیست و ایمنی برگزار میکنند تا آگاهی کوهنوردان افزایش یابد.
راهکار چیست؟
با توجه به اینکه در سالهای اخیر شمار علاقهمندان صعود به قله دماوند روند افزایشی داشته است، بهنظر میرسد با راهکارهایی همچون سهمیهبندی صعود در فصل اوج صعود با ثبتنام آنلاین و محدودیت ظرفیت، آموزش اجباری پیش از صعود، افزایش ایستگاههای تحویل زباله در پناهگاهها و پایگاههای مسیر، تشویق تورها به برنامههای پاکسازی در کنار صعود، استفاده از نیروهای داوطلب ناظر برای ثبت تخلفات شاید بتوان تا حدودی جلوی آسیب رسیدن به محیطزیست زیبای دماوند را گرفت.
دماوند، این قله باشکوه که در فرهنگ ایران نماد استقامت و عظمت است، امروز بیش از هر زمان دیگری به استقامت ما در حفاظت از محیطزیست نیاز دارد. تیر و مردادماه اگرچه فصل اوج هیجان صعود است، اما میتواند به فصل اوج تخریب هم تبدیل شود؛ اگر مدیریت و آگاهی در اولویت قرار نگیرد. آینده دماوند وابسته به رفتار امروز ماست؛ چه بهعنوان کوهنورد، چه تور برگزارکننده و چه مسئول اجرایی.
«الهام مهری»، کوهنوردی که از چند سال پیش صعود به قلههای مرتفع ایران از جمله دماوند را آغاز کرده و در این مسیر با تجربیات مختلفی روبهرو شده است، درباره مسیرهای صعود به قله دماوند میگوید: «ما برای رسیدن به قله چهار مسیر اصلی را در پیش داریم؛ جبهه جنوبی، شمالی، شمالشرقی و جبهه غربی. از میان این مسیرها، جبهه جنوبی مسیر نسبتاً راحتتر و امنتری است و به همین خاطر، در فصل پرترافیک صعود، افراد زیادی این مسیر را برای رسیدن به قله انتخاب میکنند. از سوی دیگر، این مسیر نیاز به امکانات زیادی برای کوهنورد ندارد و گزینه خوبی برای افراد آماتور و معمولی در زمینه کوهنوردی محسوب میشود. درنهایت، کوهنوردانی که از دیگر مسیرها به قله صعود میکنند، معمولاً برای بازگشت، جبهه جنوبی را انتخاب میکنند تا فرود راحتتری را داشته باشند.»
مهری در مورد آمادگیهای پیش از صعود به دماوند میگوید: «برای اینکه صعود راحتتری به قله دماوند داشته باشید، نیاز است از چند ماه پیش به چندین قله با ارتفاع بالا صعود کرده باشید و از نظر بدنی شرایط مناسبی برای رسیدن به بلندترین قله ایران را پیدا کنید.»
او درباره رسیدن به ابتدای مسیر صعود به قله دماوند میگوید: «ابتدا از تهران راهی رینه میشویم و پس از رسیدن به پارکینگ، راهی گوسفندسرا میشویم و بعد مسیر صعود را شروع میکنیم. بعد از رسیدن به بارگاه سوم و اقامت در آنجا و البته پیدا کردن شرایط همهوایی، از بامداد روز بعد راهی قله میشویم. پس از رسیدن به قله مسیر فرود را بازمیگردیم و بعد از رسیدن به پارکینگ راهی خانههای خود میشویم.»
این کوهنورد در ادامه به اهمیت آموزشهای مورد نیاز برای رسیدن به قله اشاره میکند و میگوید: «از سمت فدراسیون کوهنوردی و دیگر نهادها، آموزشی در زمینه صعود به قله دماوند بهصورت اجباری وجود ندارد. اینکه چطور باید به شرایط جسمی مورد نیاز رسید، چه تجهیزاتی باید همراه داشت، مسیر صعود را چطور طی کرد، چه زمانی باید رفت و چه زمانی باید برگشت و اینکه الزامات محیطزیستی لازم را چطور باید دنبال کرد؟»
او ادامه میدهد: «در تیر و مرداد ترافیک جمعیتی حداکثری در مسیر قله وجود دارد و متأسفانه نبود فرهنگ کوهنوردی باعث ایجاد مشکلات زیادی میشود. از برخی منازعات کلامی گرفته تا آسیب به محیطزیست، همه و همه در این فصل به چشم میآید. نباید فراموش کرد که کوه باید روی اخلاق انسانی تأثیر بگذارد و اگر در این مسیر تأثیری روی آدمی صورت نگیرد، حتماً یک جای کار ایراد دارد.»
مهری با بیان اینکه در سالهای اخیر صعود به دماوند در فصل تابستان بهشدت جنبه تجاری پیدا کرده است، میگوید: «این حجم زیاد نگاه تجاری برای صعود به دماوند و صرفاً یک عکس یادگاری در قله بدون داشتن آموزشهای لازم سبب شده تا آسیبهای زیادی به دماوند وارد شود. گاهی میبینیم گروههای صدنفرهای از سوی تورهای مختلف و لیدرها برای صعود به دماوند آمدهاند و قطعاً این حجم از نفرات که بهاحتمال زیاد آموزشهای لازم را نیز ندیدهاند، باعث آسیب به محیطزیست دماوند میشود.»
او ادامه میدهد: «تب داغ پست و استوری از دماوند در این سالها مسئلهساز شده و گرفتن عکس یادگاری گویا از لذت صعود، اهمیت بیشتر پیدا کرده است. بهعنوان یک کوهنورد بسیار آزردهخاطر میشوم که حجم زیادی از زبالهها را در مسیر میبینم؛ از ظروف پلاستیکی تا شیشهها و بطریهای آب. چطور میشود که کوهنورد باشی و این حجم از زباله را در دل نماد ایران بر جای بگذاری؟»
مهری همچنین به جاده خاکی منتهی به گوسفندسرا نیز اشاره میکند و میگوید: «این جاده از سالها پیش به همین شکل احداث شده و مهمترین مسیر رفتوآمد کوهنوران با خودرو بهشمار میآید. شاید نتوان نقد زیاد را برای احداث این جاده داشت؛ زیرا از سالها پیش این مسیر تردد وجود داشته است. نباید در این میان دید با افراط یا تفریط داشت. بااینحال، میتوان مدیریتی در این زمینه داشت و شاهد اتفاقات بهتری بود.»
این کوهنورد بیان میکند: «زیبایی طبیعت دماوند واقعاً چشمنواز است و بهنظرم باید آموزشهای لازم در زمینههای مختلف به کوهنوردان داده شود. از پیوستهای نگاهداشت محیطزیست منطقه، تا تعیین ظرفیت برای کوهنوردان بهمنظور جلوگیری از آسیب حداکثری به مسیر و البته نکات فنی صعود. امیدوارم این میراث زیبا و البته نمادین ما ایرانیان، سالهای سال بدون مشکل و آسیب پا بر جا بماند.»
امیدی برای عبور از بحران انرژی
شرکت نروژی «اسکاتک»، فعال در حوزه انرژیهای تجدیدپذیر در بازارهای نوظهور، مسئولیت ساخت این پروژه ۵۹۰ میلیون دلاری را برعهده دارد. اسکاتک پیشازاین نیز چهار پروژه تجدیدپذیر دیگر در مصر راهاندازی کرده است. مصر که در سال ۲۰۲۳ حدود ۱۳ درصد از برق خود را از منابع تجدیدپذیر تأمین میکرد، اکنون هدفگذاری کرده تا این سهم را تا سال ۲۰۳۰ به ۴۲ درصد برساند.
با آنکه حدود سهچهارم برق مصر از گاز تأمین میشود، کاهش تولید داخلی گاز در سالهای اخیر باعث شد این کشور به واردات گاز وابسته شود؛ وابستگیای که با افزایش قیمت جهانی گاز، خاموشیهای مکرری را در سراسر مصر رقم زد. با وجود تلاش مصر برای کشف منابع جدید گازی در داخل، دولت این کشور اهداف بزرگی برای توسعه انرژیهای تجدیدپذیر در نظر گرفته و در سال ۲۰۲۲ نیز میزبان کنفرانس بینالمللی آبوهوایی COP27 بود. بااینحال، بهگفته «کریم الجندی»، مدیر اجرایی مؤسسه تحقیقاتی Carboun در حوزه انرژی و اقلیم در خاورمیانه و شمال آفریقا، انگیزه اصلی دولت مصر از توسعه انرژیهای پاک، نه محیطزیستی بلکه اقتصادی است.
اتکای بیشازحد مصر به گاز، بهویژه با کاهش تولید از میدان گازی زهر، موجب بحران شده است. در ماههای مه و ژوئن، مصر مناقصهای برای واردات نزدیک به دو میلیون تُن نفتکوره برگزار کرد تا نیاز برق کشور را تأمین کند، چراکه واردات گاز بسیار پرهزینه شده بود. در تابستان، با افزایش دما و استفاده گسترده از سیستمهای سرمایشی، مصرف برق نیز اوج میگیرد. دمای جنوب مصر در این فصل تا ۴۲ درجه سانتیگراد هم میرسد. نخستوزیر مصر، مصطفی مدبولی، از مردم خواسته است مصرف انرژی را کاهش دهند تا از خاموشیهای بیشتر جلوگیری شود.
با وجود آنکه گرمای تابستان، فشار بر شبکه برق را افزایش میدهد، همین گرما میتواند بخشی از راهحل باشد. جنوب مصر، جایی که پروژه اسکاتک در حال اجراست، در «کمربند جادویی خورشیدی» قرار دارد. الجندی با استناد به اطلس جهانی خورشیدی میگوید مصر چهارمین کشور جهان از نظر پتانسیل انرژی خورشیدی فوتوولتائیک است.
براساس گزارش «شورای جهانی خورشیدی»، ۶۰ درصد از اراضی مستعد برای توسعه خورشیدی در جهان، در قاره آفریقا قرار دارد. بااینحال، در سال ۲۰۲۳ تنها ۳ درصد از انرژی قاره از خورشید تأمین شد. در سال ۲۰۲۴، سهچهارم از پروژههای جدید خورشیدی در آفریقا، تنها در دو کشور مصر و آفریقای جنوبی ساخته شدند. این درحالیاست که پیشبینی میشود در سال ۲۰۲۵، ۱۸ کشور در آفریقا قادر باشند پروژههایی با ظرفیت بیش از ۱۰۰ مگاوات را راهاندازی کنند (این رقم در ۲۰۲۴ تنها دو کشور بود). هدف قاره این است که تا سال ۲۰۳۰ به ظرفیت ۳۰۰ گیگاوات خورشیدی برسد؛ ظرفیتی بیشتر از آنچه آمریکا اکنون دارد.
یکی از چالشهای سنتی انرژی خورشیدی، ناپایداری آن است؛ پنلهای خورشیدی فقط در طول روز کار میکنند و هزینه ذخیرهسازی انرژی در مقیاس بالا تا پیشازاین بسیار بالا بود. اما اکنون با کاهش شدید قیمت باتریها و هزینههای نصب پایینتر نیروگاههای خورشیدی، ترکیب این دو فناوری به راهحلی عملی تبدیل شده است. الجندی معتقد است پروژههایی مانند اُبلیسک میتوانند این نقطهضعف را جبران کنند و به سایر کشورهای منطقه و جهان نشان دهند که «خورشید بهاضافه باتری» راهحل آینده است.
قیمت پروژههای ذخیرهسازی باتری از سال ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۳ حدود ۸۹ درصد کاهش یافته است؛ آن هم عمدتاً بهدلیل رشد ظرفیت تولید در چین. بهگفته الجندی، اگر روند کاهش قیمت ادامه یابد، تا سال ۲۰۲۷، ترکیب خورشید و باتری «ارزانترین شکل تولید برق در جهان» خواهد بود. شورای جهانی خورشیدی نیز در گزارشی اعلام کرده است امکان ذخیرهسازی انرژی، یکی از عوامل اصلی افزایش پروژههای خورشیدی در سراسر جهان است. با وجود آنکه ظرفیت ذخیرهسازی باتری در جهان در سال ۲۰۲۴ به ۳۶۳ گیگاواتساعت رسیده، آفریقا تنها ۱.۶ گیگاواتساعت از این ظرفیت را در اختیار دارد.
هرچند قیمتها کاهش یافته، ساخت چنین نیروگاههایی هنوز نیازمند سرمایهگذاریهای هنگفت است. الجندی میگوید سرمایهگذاری در کشورهای درحالتوسعه بهدلیل «حق بیمه ریسک» بالاتر، هزینهبرتر است. در سال ۲۰۲۴، تنها سه درصد از کل سرمایهگذاریهای جهانی در حوزه انرژی به آفریقا اختصاص یافت.
پروژه اُبلیسک، ۴۷۹.۱ میلیون دلار از بودجه خود را از بانک اروپایی توسعه و بازسازی، بانک توسعه آفریقا و سازمان سرمایهگذاری بینالمللی بریتانیا دریافت خواهد کرد. پیشبینی میشود نخستین بخش پروژه شامل ۵۶۱ مگاوات برق خورشیدی و تمام ظرفیت باتری، در نیمه اول ۲۰۲۶ وارد مدار شود و ظرفیت کامل ۱.۱ گیگاواتی تا پایان همان سال محقق شود.
منبع: CNN
ترجمه امین فریدونی
معادن و جامعه میزبان؛ از مسئولیت اجتماعی تا همزیستی پایدار
در تعامل میان کسبوکارها و جامعه میزبان، رکنی وجود دارد که از آن با عنوان «تعاملات و مشارکتهای داوطلبانه در توسعه جامعه میزبان» یاد میکنیم. اینجاست که فراتر از انجام وظایف قانونی، به مرحلهای میرسیم که معدن و جامعه اطراف آن، با همه گروهها و ذینفعان، میخواهند همزیستی چندساله و پایدار را تجربه کنند.
برای چنین همزیستیای، لازم است نگاه یکپارچهای شکل بگیرد که روشن کند چگونه میتوان فعالیت معدن و حیات جامعه را بهگونهای پیش برد که هر دو طرف از تداوم و پایداری برخوردار شوند. این مسیر نیازمند تعریف برنامههای مشارکتی برای توسعه جامعه و رفع مشکلات آن است؛ برنامههایی با ماهیتی داوطلبانه، متقابل، و برپایه دیدن، شنیدن و گفتوگو. این گفتوگو باید به فضایی باز و هدفمند تبدیل شود که در آن نیت و اراده مدیران معادن و صاحبان کسبوکار نقش تعیینکنندهای دارد.
چنین رویکردی، علاوهبر ایفای مسئولیت اجتماعی، میتواند مزایای مستقیمی برای تداوم حضور معدن در منطقه داشته باشد. در این چارچوب دو اصل اساسی باید همزمان رعایت شود:
۱. شناسایی و پاسخگویی به آثار مستقیم فعالیت معدنی، از طریق پیشگیری، اصلاح یا جبران آنها.
۲. پیگیری اقدامات داوطلبانه و مشارکتی در جهت توسعه جامعه میزبان.
این رویکرد میتواند سه دستاورد مهم برای پایداری کسبوکار داشته باشد:
- مدیریت ریسکهای اجتماعی: ریسکها فقط اقتصادی یا فنی نیستند؛ نارضایتی جامعه میزبان یا مشکلات نیروی انسانی نیز میتوانند فعالیت معدن را مختل کنند.
- تقویت سرمایه اجتماعی و اعتماد متقابل: همزیستی پایدار در یک بازه ۲۰، ۳۰ یا ۵۰ ساله نیازمند تصمیمات بلندمدت و نگاه واقعبینانه بهجای اقدامات مقطعی است.
- پایداری اجتماعی و اقتصادی منطقه: معدن باید مانند یک عضو اصلی جامعه، در حفظ منافع دیگران کوشا باشد و به حقوق آنان احترام بگذارد.
بااینحال، واقعیت امروز فاصله زیادی با این الگو دارد. در معادن بزرگ که عمدتاً در اختیار شرکتهای دولتی یا شبهدولتیاند، تعامل با جامعه میزبان اغلب به پرداختهایی تحت عنوان «مسئولیت اجتماعی» محدود میشود که بنا به خواست مقامات محلی صرف پروژههای زیرساختی مورد نظر آنان میشود. چنین اقداماتی فاقد روح گفتوگو، شناخت متقابل و اعتمادسازی هستند و بیشتر شبیه اجرای دستورات بالادستی عمل میکنند.
در معادن متوسط یا «شاخص»، تعامل معمولاً رویکردی تدافعی دارد و به جلوگیری از تعارض یا کنترل مخالفتها محدود است. بیاعتمادی متقابل، ارتباطات را مخدوش میکند و کمکهای رسمی نیز بیشتر بهصورت خیریهای و براساس درخواست نهادهای محلی انجام میشود. گاه فشارهای محلی مدیران را به پرداختهای غیررسمی وادار میکند که ماهیتی شبیه رشوه یا لابیگری دارند. این روند، نهتنها مدیریت مؤثر ریسک اجتماعی را محقق نمیکند، بلکه «شعلهای زیر خاکستر» باقی میگذارد که با هر نارضایتیای شعلهور میشود.
چالش دیگر، مسئله «حقوق دولتی» است. قانون مقرر کرده بخشی از این حقوق به منطقه محل معدن بازگردد و صرف جبران خسارتهای محیطزیستی، توسعه زیرساختها، بهداشت، درمان و آموزش شود، اما در عمل، این بازگشت بهدرستی انجام نمیشود و منابع به جامعه محلی نمیرسد. درنتیجه، پس از چند سال، نارضایتی عمومی از تخریب جادهها، محیطزیست و ضعف خدمات رفاهی افزایش مییابد و دوباره مطالبات متوجه معدن میشود، حتی اگر معدن سهم قانونی خود را پرداخته باشد.
بنابراین، مسئولیت تعامل و بهبود رابطه معدن و جامعه فقط متوجه معدن نیست؛ سایر بازیگران کلیدی نیز باید وظایف خود را بهدرستی انجام دهند. تخصیص صحیح حقوق دولتی میتواند بخش مهمی از آثار منفی را جبران کند و بستر را برای تعامل مشارکتی و گفتوگومحور فراهم آورد.
درنهایت، باید پذیرفت که مدیریت معدنکاری در ایران همچنان عمدتاً فنی و مهندسی است، درحالیکه تعامل با جامعه میزبان ماهیتی انسانی و اجتماعی دارد. بهرهگیری از رویکردهایی مانند تصویرگری اجتماعی و تسهیلگری مشارکتی، میتواند این رابطه را از حالت یکطرفه و دستوری به ارتباطی دوسویه، مشارکتی و مبتنیبر فهم مشترک تغییر دهد.
متأسفانه این نگاه هنوز در کشور ما مغفول مانده و تعامل با جامعه میزبان اغلب در حد روابط عمومی سنتی و اطلاعرسانی یکسویه باقی مانده است؛ رویکردی که نه اعتماد میسازد، نه انگیزه همکاری برای حل مسائل مشترک ایجاد میکند.
زمانی که گوشتخواران، از جمله خرسهای قهوهای، تهدیدهای واقعی نظیر آسیب به اقتصاد محلی یا امنیت ایجاد میکنند، احتمال زیادی وجود دارد مردم به کنترل مرگبار روی بیاورند. حمایت قانونی از گونهها و مجازات مرتبط، واکنشهای مرگبار را کاهش میدهد یا سبب میشود آنها بهصورت پنهانی رخ دهند. برای رفع این مشکل، لازم است مدیران سازمان حفاظت محیطزیست نگرش و میزان پذیرش مردم نسبت به کشتن گوشتخواران بزرگ در شرایط تعارض و ویژگیهای جمعیتی افرادی که در اقدامات مرگبار مشارکت دارند را بشناسند. این بخشی از مقاله «چه کسانی حضور خرس را میپذیرند؟ بررسی شکاف میان دیدگاه مردم و میزان پذیرش کشتن خرس قهوهای» است.
این مطالعه نشان میدهد تعارض میان انسان و حیاتوحش زمانی رخ میدهد که رفتار و نیازهای حیاتوحش بهشکل واقعی یا ذهنی بر منافع انسانی تأثیر منفی داشته باشد. برای کاهش تعارض، ترویج همزیستی ضروری است. همزیستی بهعنوان وضعیتی پایدار تعریف میشود که در آن انسانها و حیاتوحش با زندگی مشترک در محیطهای یکسان سازگار میشوند. یکی از ویژگیهای همزیستی این است که تعاملات منفی میان انسان و حیاتوحش یا وجود ندارد یا بسیار کم و قابلتحمل است، بهطوری که تأثیر منفی قابلتوجهی بر یکدیگر نمیگذارند. در مقابل نگرش منفی نسبت به حیاتوحش و خسارت اقتصادی میتواند پذیرش همزیستی را بهشدت کاهش دهد. درنتیجه، افراد آسیبدیده ممکن است کنترل مرگبار را بهعنوان راهحلی برای حل تعارض در نظر بگیرند. بنابراین، اگر پذیرش کنترل مرگبار در جامعه بالا باشد و ریشههای آن مورد توجه قرار نگیرد، تلاشها برای ترویج همزیستی احتمالاً با شکست مواجه میشود.
برای دستیابی به همزیستی، نیاز به درک روانشناختی-اجتماعی عمیق از واقعیتهای زیسته مردمی داریم که در کنار حیاتوحش زندگی میکنند تا دلایل رفتارها را بشناسیم. نگرش مردم نسبت به حیاتوحش، یکی از جنبههای مهم رفتار انسانی است که براساس عوامل مختلفی مانند تجربیات اجتماعی شکل میگیرد. نگرشها میتوانند به رفتاری خاصی مانند کشتن یک حیوان منجر شود. فرایند روانشناختی دیگر، «پذیرش» است؛ جایی که افراد واقعیت ادراکشده را با گزینههای جایگزین مقایسه و پس از قضاوت، بین گزینه فعلی و جایگزین انتخاب میکنند.
در این مطالعه، هدف این پژوهشگران درک میزان پذیرش کشتن یک گوشتخوار بزرگ در مجموعهای از چهار سناریوی تعارض با شدتهای مختلف بود. همچنین، آنها قصد داشتند نگرش مردم محلی نسبت به کنترل مرگبار در موقعیتهای تعارض با چنین گوشتخواری را بررسی کنند. در مطالعه موردی آنها، تمرکز بر خرسهای قهوهای در شمال ایران بود؛ جایی که جمعیت خرسها بسیار متراکم است. آنها بهطور خاص، استان گلستان را بررسی کردند؛ زیرا بهعنوان یکی از نقاط داغ مرگومیر خرسهای قهوهای در ایران شناخته شده است. خرسهای قهوهای در ایران بهطور گسترده با خسارتهای کشاورزی و گاهی حمله به دامها مرتبط هستند. اگرچه این گونه تحت حمایت قانونی قرار دارد و کشتن آنها ممنوع است، اما جوامع محلی در نبود برنامههای جبران خسارت و اجرای قانون، کنترل مرگبار را پیش میگیرند. نبود حمایت دولتی هم باعث میشود مردم محلی برای مدیریت خطرات ناشی از خرسها، گاهی بهطور پنهانی به روشهای مرگبار روی بیاورند.
این پژوهشگران سه فرضیه را مطرح کردند: میانگین پذیرش و توافق در مورد کشتن خرسها با افزایش سطح تعامل انسان-خرس، افزایش مییابد، میانگین پذیرش و توافق در مورد کشتن خرسها با نگرش منفی نسبت به خرسها، افزایش پیدا میکند، داشتن ثروت بیشتر بهلحاظ تعداد دام و کندوهای عسل و داشتن منبع درآمد جایگزین با پذیرش بیشتر نسبت به خرسها مرتبط است و باعث میشود افراد کمتر پذیرای کشتن آنها باشند.
این فرضیهها به بررسی برهمکنش میان سطح تعامل انسان-خرس، نوع نگرش و عوامل اقتصادی-اجتماعی در شکلگیری پذیرش کشتن خرسها میپردازند؛ موضوعی که تاکنون در این منطقه بررسی نشده است. با درک این موارد میتوان راهبردهای حفاظتی هدفمندتری طراحی کرد که دیدگاههای متنوع نسبت به خرسها و مدیریت آنها را در نظر بگیرد و همزیستی بهتر میان انسان و خرس را تقویت کند.
گلستان در تعارض بالا با خرس
استان گلستان با مساحت ۲۰ هزار و ۴۳۸ کیلومترمربع در شمال ایران واقع شده است. این استان میزبان تنوع بالایی از پستانداران بالقوه متعارض مانند خرس قهوهای، پلنگ ایرانی، گرگ خاکستری و گراز وحشی است که همگی تحت حمایت قانونی هستند و در سراسر استان پراکندهاند. بیشتر کوهستانهای جنگلی استان محل زندگی خرسهای قهوهای هستند. در مجموع، شش منطقه حفاظتشده حدود دو هزار کیلومترمربع از مساحت استان گلستان را پوشش میدهند. این مناطق تحت عناوین مختلفی محافظت میشوند، از جمله پارک ملی گلستان که قدیمیترین پارک ملی کشور است. استان گلستان یک میلیون و ۸۶۸ هزار نفر جمعیت دارد که عمدتاً از قومیتهای ترکمن و مازنی هستند، هرچند سایر قومیتها نیز در آن زندگی میکنند. جمعیت روستایی که حدود ۸۷۱ هزار نفر را شامل میشود، عمدتاً به دامداری و کشاورزی بهعنوان منبع اصلی درآمد وابستهاند. سایر منابع درآمد شامل زنبورداری و باغداری است. در ایران، دامها معمولاً در مناطق باز چرا میکنند و گاهی با چوپان و سگهای گله همراه هستند؛ این روش با بسیاری از کشورها که دامها را در مزارع پرورش میدهند، متفاوت است. همچنین، گاهی دامها بهصورت غیرقانونی در حاشیه مناطق حفاظتشده مانند پارک ملی گلستان چرا میکنند.
برای این مطالعه، پژوهشگران پرسشنامهای را طراحی کردند تا نگرش پاسخدهندگان نسبت به خرسها را ارزیابی کنند. همچنین، از پاسخدهندگان خواسته شد میزان موافقت یا مخالفت خود را با کشتن خرس در چهار سناریوی مختلف بیان کنند.
برای سنجش نگرش نسبت به خرسها، چهار گزاره مورد ارزیابی قرار گرفت؛ یک: خرسها بخش جداییناپذیر جنگل هستند. دو: حتی اگر هرگز خرسها را نبینم، وجود آنها در منطقه برایم اهمیت شخصی دارد. سه: خرسها تهدیدی برای جان انسان هستند و چهار: خرسها موجب خسارت اقتصادی میشوند. همچنین، اطلاعات جمعیتشناختی و اقتصادی-اجتماعی پاسخدهندگان از طریق هشت پرسش درباره سن، سطح تحصیلات (از بیسواد تا تحصیلات تکمیلی)، جنسیت، تعداد اعضای خانواده، میزان وابستگی به منابع درآمدی (کشاورزی، باغداری، دامداری، زنبورداری)، وجود منبع درآمد جایگزین، تعداد دام/کندو و تجربه شخصی (خسارت یا حمله توسط خرس) بررسی شد.
در این مطالعه ۳۹۰ پاسخدهنده (بالای ۱۸ سال) در ژوئیه ۲۰۲۱ مورد مصاحبه قرار گرفتند. پاسخدهندگان بهصورت تصادفی از ۲۶ روستای استان گلستان انتخاب شدند که حضور تعارض انسان-خرس در آنها تأیید شده بود. نسبت جنسیتی پاسخدهندگان ۸ مرد به ۲ زن بود. میانگین سنی پاسخدهندگان هم ۴۳.۱ سال بود (دامنه سنی ۱۸ تا ۸۸ سال). بیشتر پاسخدهندگان فاقد تحصیلات و یا دارای تحصیلات پایین بودند (۵۶.۹ درصد)، درحالیکه تنها ۱۲.۳ درصد دارای تحصیلات دانشگاهی بودند. منبع اصلی درآمد پاسخدهندگان (با وابستگی بالا و بسیار بالا) کشاورزی (۲۶.۷ درصد) و دامداری (۱۲.۱ درصد) بود، درحالیکه باغداری (۴.۴ درصد) و زنبورداری (۳.۳ درصد) کمتر رایج بودند.
درصد بیشتری از زنان و جوانان موافق کشتن خرسها هستند
یافتههای آنها نشان داد پاسخدهندگان بهطورکلی نگرش مثبتی نسبت به خرسها داشتند و کشتن آنها را غیرقابلقبول میدانستند. بااینحال، میزان اجماع در مورد کشتن خرسها در سناریوهای مختلف تعارض و در میان افراد با نگرش گوناگون متفاوت بود. عوامل جمعیتشناختی و اقتصادی-اجتماعی نیز تأثیر قابلتوجهی بر پذیرش کشتن خرسها داشتند. افراد جوانتر، اشخاص با سطح تحصیلات پایینتر و زنان بیشتر تمایل به پذیرش کشتن خرسها داشتند. در مقابل، افرادی که منبع درآمد جایگزین داشتند، بیشتر با کشتن خرسها مخالفت میکردند. مطالعه آنها بهعنوان یک بررسی مقدماتی در زمینه تفاوتهای جمعیتشناختی و اقتصادی-اجتماعی در پذیرش کشتن خرسها عمل میکند و نیاز به تحقیقات جامعتر برای درک بهتر همزیستی انسان-خرس را برجسته میکند.
عوامل جمعیتشناختی و اقتصادی-اجتماعی نقش کلیدی در تعیین میزان پذیرش کشتن گوشتخواران بزرگ دارند، که میتواند بر پتانسیل همزیستی تأثیر بگذارد. مطابق با یافتههای این مطالعه، سطح تحصیلات بالاتر معمولاً با نگرش مثبتتر و پذیرش کمتر نسبت به کشتن خرسها مرتبط است، که در مطالعات دیگر نیز منعکس شده است. همچنین، تفاوت جنسیتی در پذیرش کشتن خرسها مشاهده شد که بهسمت زنان متمایل بود. این موضوع ممکن است تحتتأثیر عواملی مانند ترس باشد، که عامل شناختهشدهای در نگرش منفی نسبت به گوشتخواران است، و همچنین، درک بالاتر از خطرات احتمالی حمله در مقایسه با مردان. زنان با چالشها و هزینههای پنهانی بیشتری در تعارضات مواجه هستند؛ ازجمله افزایش بار کاری و آسیبهای غیرمستقیم ناشی از تقسیم جنسیتی کار. هنجارهای فرهنگی و انتظارات اجتماعی اغلب این چالشها را نادیده میگیرند و نسبت به فعالیتهای پرخطر زنان مانند جمعآوری آب و هیزم بیتوجهاند. چنین انتظاراتی آسیبپذیری زنان نسبت به حیاتوحش را افزایش میدهد و میتواند به شکلگیری نگرش منفی نسبت به آنها منجر شود. همچنین، تحصیلات کمتر و تجربههای رویارویی محدودتر با حیاتوحش، نگرش منفی در میان زنان را تشدید میکند.
همچنین، پاسخدهندگان جوانتر پذیرش بیشتری نسبت به کشتن خرسها نشان دادند. این موضوع ممکن است ناشی از چالشهای نسلی باشد؛ زیرا نسلهای جوان سبک زندگی شهری را ترجیح میدهند و بهدلیل تغییرات اقتصادی و اجتماعی، مشارکت کمتری در فعالیتهای طبیعتمحور دارند. در مقابل، نسلهای قدیمیتر از طریق فعالیتهای سنتی مانند کشاورزی و دامداری ارتباط عمیقی با طبیعت دارند و آن را بخشی حیاتی از هویت فرهنگی خود میدانند. این تفاوت در اولویتها بین سنتهای قدیمی و آرمانهای نسل جوان، پویایی پیچیدهای را ایجاد میکند که میتواند بر نگرش نسبت به خرسها تأثیر بگذارد.
درنهایت، پاسخدهندگانی که منبع درآمد جایگزین داشتند، کمتر پذیرای کشتن خرسها بودند. شرایط اقتصادی نقش مهمی در شکلگیری نگرش مردم نسبت به همزیستی با گوشتخواران بزرگ دارد. زمانی که مردم به منابع محدودی وابستهاند که در معرض تعارض انسان–حیاتوحش قرار دارند، پذیرش آنها نسبت به گوشتخواران پایین است. در مناطقی مانند منطقه مطالعه این پژوهشگران، که مردم بهشدت به کشاورزی و دامداری وابستهاند، وضعیت مشابهی وجود دارد؛ عمدتاً بهدلیل تهدیداتی که برای دامها و انسانها دارد و مزایای بالقوه همزیستی را تحتالشعاع قرار میدهد.
آسیبپذیرترین اعضای جامعه، هزینههای همزیستی با حیاتوحش را متحمل میشوند. این جوامع در محافظت از معیشت خود با دشواریهایی مواجهاند، زیرا مقررات، آسیبرسانی به گونههای درگیر در تعارض را ممنوع کرده و هیچ طرح جبرانی در منطقه وجود ندارد. بنابراین، باید بر راهبردهای حفاظتی فراگیر و عادلانه تأکید شود که هم به دغدغههای حفاظتی و هم به رفاه جمعیتهای آسیبپذیر اقتصادی توجه داشته باشند.
درنهایت، همزیستی با خرسها در استان گلستان میتواند نتیجهای عملی و قابلدستیابی باشد. بااینحال، برای تحقق آن، باید مطالعات بیشتری درباره راهکارهای مؤثر کاهش تعارض انجام شود تا هزینهها کاهش پیدا کند و پذیرش و حمایت مردم از همزیستی افزایش یابد. این امر میتواند به تقویت این دیدگاه کمک کند که تعامل انسان-حیاتوحش همیشه منجر به تعارض نمیشود.
آموزش مهم است، اما بهتنهایی راهحل تعارض نیست
براساس نتایج بهدستآمده، پنج توصیه حفاظتی و مدیریتی برای بهبود همزیستی میان جوامع روستایی و خرسهای قهوهای در این مطالعه ارائه شد. نخست، ایجاد شبکهای قوی از حامیان حفاظت از خرسها، بهویژه کسانی که نگرش مثبتی دارند، میتواند به گسترش آگاهی کمک کند. انتشار داستانهای موفقیتآمیز همزیستی انسان-خرس از طریق رسانههای مختلف میتواند الهامبخش و انگیزهبخش باشد.
دوم اینکه تلاشهای حفاظتی باید فراتر از ملاحظات محیطزیستی باشند و ابعاد اجتماعی و جنسیتی تعارض انسان-خرس را در سیاستها و برنامهها لحاظ کنند. برنامههای آموزشی فراگیر باید جوامع روستایی در زیستگاههای خرس، بهویژه زنان و جوانان را هدف قرار دهند؛ زیرا طبق نتایج این پژوهش این گروهها معمولاً نگرش منفیتری نسبت به خرسها دارند. اگرچه پیشنهاد مشارکت مستقیم زنان در تصمیمگیری ممکن است بهدلیل تفاوتهای فرهنگی و جنسیتی دشوار باشد، اما توجه به رفاه آنها و آموزش در زمینه مدیریت مؤثر تعارض ضروری است. هدف، توانمندسازی زنان برای همزیستی با خرسهاست، نه تغییر نگرش کل جامعه یا سرزنش آنها. آموزش مهم است، اما راهحل کامل برای حل تعارض نیست.
سومین پیشنهاد بر ایجاد تیمهای اضطراری کاهش تعارض در مناطق مستعد تعارض تأکید دارد تا همزیستی تسهیل شود. این تیمها باید آموزشدیده، مجهز و آماده واکنش سریع باشند و بتوانند مجموعهای از راهکارهای تطبیقی مانند تکنیکهای کلامی کاهش تنش و روشهای ایمن مهار فیزیکی قبل از تبدیلشدن به واکنشهای کشنده علیه حیاتوحش را بهکار گیرند.
همچنین، این مطالعه نشان داد داشتن منبع درآمد جایگزین با پذیرش کمتر کشتن خرسها مرتبط است. بنابراین، فراهم کردن فرصتهای درآمدی جایگزین مانند اکوتوریسم بهعنوان چهارمین پیشنهاد میتواند همزیستی را تشویق کند، بهشرط آنکه توزیع درآمدها منصفانه باشد. بااینحال، ترویج اکوتوریسم نیازمند بررسی دقیق است. علاوهبر گردشگری، بررسی طرحهایی که به افراد وابسته به مشاغل سنتی کمک میکنند تا منابع درآمدی خود را متنوع کنند، نیز ضروری است. این طرحها میتوانند شامل توسعه روشهای پایدار در کشاورزی، جنگلداری تلفیقی یا ترویج صنایعدستی باشند که با مهارتها و ترجیحات جوامع محلی همخوانی دارند.
آخرین پیشنهاد این است که بر پیشگیری تمرکز شود، نه صرفاً بر حل مسئله. ارزیابی تأثیر روشهای سنتی مقابله با تعارض و میزان اثربخشی آنها از دید مردم دارای اهمیت است. این امر شامل ترویج روشهایی مانند برداشت بموقع محصولات و ایجاد برنامههای پایش محلی است.
سهم صنایع معدنی از کل آب مصرفی کشور، ۲ درصد است
با توجه به اسناد آمایش سرزمین، توسعه معادن در فلات مرکزی تا چه حد با ظرفیتهای زیستمحیطی منطقه همخوانی دارد؟ چرا همچنان شاهد مکانیابی پروژههای معدنی در مناطق کمآب هستیم؟
درباره توسعه معادن باید گفت اسناد آمایش سرزمین تأکید دارند که توسعه فعالیتهای صنعتی و معدنی باید براساس توان اکولوژیکی مناطق باشد، اما واقعیت این است که تمرکز منابع معدنی ایران بهصورت طبیعی در نواحی کمآب فلات مرکزی نظیر کرمان، یزد، خراسانجنوبی، سمنان و اصفهان شکل گرفته است. ازآنجاکه این ذخایر غیرقابلانتقالاند، امکان جابهجایی پروژههای معدنی به مناطق برخوردار از آب وجود ندارد. در چنین شرایطی، بهجای توقف یا کند کردن توسعه باید رویکرد توسعه پایدار و فناوریمحور اتخاذ شود؛ یعنی توسعه مشروط به بهرهگیری از روشهای نوین کممصرف، بازچرخانی آب و جبرانپذیری محیطزیستی باشد. مکانیابی صنایع پاییندستی، بهویژه صنایع آببری مانند فولاد، باید از معادن فاصله بگیرند و بهسمت سواحل جنوبی با دسترسی به منابع آب دریا هدایت شوند.
انتقال آب از خلیجفارس یا دریای عمان برای تأمین نیازهای معدنی تا چه حد پایدار و عادلانه است؟ آیا این پروژهها بهنفع مناطق کمآب فلات مرکزی هستند یا صرفاً منافع کوتاهمدت اقتصادی را دنبال میکنند؟
انتقال آب از خلیجفارس و دریای عمان اگرچه راهکاری اضطراری برای تأمین آب شرب و بخشی از نیازهای صنعتی است، اما نمیتواند یک راهحل بلندمدت، پایدار و عادلانه تلقی شود. این پروژهها هزینهبر، انرژیبر و فاقد توجیه اقتصادی برای همه بخشها هستند. همچنین، عدالت فضایی زمانی محقق میشود که منافع حاصل از این آب بهطور متوازن بین مردم، کشاورزی و صنعت توزیع شود، نه آنکه تنها در اختیار پروژههای بزرگ صنعتی قرار گیرد.
راهحل ریشهای، اصلاح الگوی مصرف آب است، نه صرفاً افزایش عرضه. تا زمانی که ۹۰-۹۲ درصد آب کشور در بخش کشاورزی با بازدهی پایین مصرف میشود، حتی اگر چندین میلیارد مترمکعب آب هم از خلیجفارس به فلات مرکزی منتقل شود، باز هم بحران حل نخواهد شد.
چرا با وجود فناوریهای نوین برای کاهش مصرف آب در صنایع معدنی، همچنان روشهای سنتی و پرمصرف در معادن فلات مرکزی استفاده میشوند؟
براساس آمار وزارت نیرو و برنامهریزی کلان آب کشور، حدود ۹۲ درصد از منابع آب تجدیدپذیر ایران در بخش کشاورزی مصرف میشود، درحالیکه سهم شرب و بهداشت تنها شش تا هفت درصد و سهم صنعت و معدن کمتر از دو درصد است. یعنی حتی اگر صنعت و معدن بهطور کامل از مصرف آب دست بکشند، صرفهجویی حاصل کمتر از دو درصد خواهد بود. در مقابل، اگر تنها ۱۰ درصد از بهرهوری بخش کشاورزی افزایش یابد، صرفهجویی بهمراتب بیشتری محقق خواهد شد. بنابراین، اگر قرار است سیاستی برای مدیریت بحران آب اتخاذ شود، تمرکز آن باید بر اصلاح مصرف آب در کشاورزی باشد؛ آنهم از طریق توسعه گلخانهها، آبیاری قطرهای و استفاده از بذرهای مقاوم.
صنعت و معدن در اغلب موارد مجهز به سیستم بازچرخانی آب هستند و بهمرور از آبهای شور، پساب شهری یا آب دریا برای مصرف خود بهره میبرند؛ درحالیکه کشاورزی سنتی در بسیاری از مناطق هنوز با الگوی غرق آبی و هدررفت شدید آب مواجه است.
توسعه معادن در فلات مرکزی چه تبعاتی برای جوامع محلی و کشاورزی منطقه داشته است؟
توسعه معادن در مناطق کمبرخوردار فلات مرکزی از یکسو منجر به افزایش اشتغال، درآمد و گردش سرمایه در مناطق روستایی شده، اما از سوی دیگر، در نبود ساختارهای حمایتی و نظارتی مناسب، نارضایتی و تعارض میان معادن و جوامع محلی نیز افزایش یافته است.
این درحالیاست که در قانون معادن کشور، سازوکاری مشخص برای بازتوزیع منافع معدنی در سطح محلی پیشبینی شده است. براساس ماده ۱۴ قانون معادن و آییننامه اجرایی آن: ۱۵ درصد از حقوق دولتی پرداختشده توسط معادن باید صرف توسعه روستاها و شهرهای مجاور، تقویت زیرساختها و افزایش رفاه ساکنان منطقه شود. ۶۵ درصد دیگر به وزارت صنعت، معدن و تجارت اختصاص مییابد تا در جهت تکمیل زنجیرهارزش، افزایش بهرهوری، توسعه زیرساختها و ارتقای فناوری در بخش معدن هزینه شود. ۱۲ درصد به سازمان منابعطبیعی واگذار میشود تا احیای عرصههای تخریبشده ناشی از فعالیتهای معدنی را در دستورکار داشته باشد. پنج درصد به صندوق بیمه سرمایهگذاری فعالیتهای معدنی برای اعطای تسهیلات به بهرهبرداران معدنی، نوسازی تجهیزات و حمایت از بنگاههای کوچک اختصاص داده میشود. سه درصد نیز به سازمان نظاممهندسی معدن تعلق میگیرد تا بر اجرای صحیح عملیات معدنی نظارت فنی داشته باشد.
اما متأسفانه در عمل، بخش زیادی از این درآمدها بهدلیل کسری بودجه دولت مستقیماً به خزانه واریز میشود و در محل پیشبینیشده، هزینه نمیشود. نتیجه آن، فاصلهگرفتن مردم بومی از فرایند توسعه است؛ مردمی که میتوانستند حامی و ذینفع معدن باشند، در غیاب توسعه متوازن، به معارض بدل شدهاند.
با وجود فناوریهای نوین برای کاهش مصرف آب در صنایع معدنی، همچنان روشهای سنتی و پرمصرف در معادن فلات مرکزی استفاده میشوند. آیا نمیتوان این روشها را تغییر داد؟
استفاده از روشهای سنتی و پرمصرف در معادن دلایل متعددی دارد، فناوریهای نوین گرانقیمتاند و ورود آنها بدون مشوقهای دولتی دشوار است، مقررات الزامآور برای کاهش مصرف آب در برخی استانها اجرایی نشده است، دانش فنی در برخی معادن کوچکمقیاس کافی نیست و درنهایت، زیرساخت تأمین تجهیزات پیشرفته فراوری در داخل کشور محدود است. با حمایت از تولید داخلی تجهیزات آببرگردان، سرمایهگذاری در تصفیهخانههای سیار، مشوقهای مالیاتی برای صنایع سبز، این وضعیت قابلبهبود است.
چگونه میتوان تضمین کرد توسعه معادن در فلات مرکزی به تخریب غیرقابلجبران منابع آب زیرزمینی منجر نشود؟
باید دید چطور میتوان اطمینان حاصل کرد تا توسعه معادن به تخریب منابع آب زیرزمینی منجر نشود و البته راهکارهای کلیدی دراینباره وجود دارد. برای مثال، پایش آنلاین منابع آب زیرزمینی در مجاورت معادن و ارائه اطلاعات شفاف، الزام به استفاده از پساب صنعتی، آب شور یا بازچرخانی آب در فرایندها، ممنوعیت برداشت آب از سفرههای بحرانی، مگر با جبران مستقیم، مکانیابی صنایع فراوری در کنار منابع آب غیرمتعارف، مانند سواحل. در آخر میتوان گفت اصلاح ساختار صدور مجوزها تا بهجای مجوز خامفروشی، اولویت با واحدهایی باشد که در سواحل زنجیرهارزش را تکمیل میکنند.
هورالعظیم آب دارد اما صدا ندارد
برای هورالعظیم بیشتر از آن که بگوئیم آب ندارد (که کم دارد)، مهمتر است، بگوئیم صدا ندارد. داستانهای زندگیبخشش برای ایران، خوب و کافی روایت نشد. که اگر میشد هم با فرهنگ تمدنساز جغرافیای مهم کشورمان بیشتر آشنا میشدیم و هم حساسیت به آن بیشتر میشد و یک کشور، دیدهبان هورالعظیم میشد. تالابها در دنیا برند میشوند تا حواس همه ما باشد که چه گوهری است تالاب. برندینگ تالاب به معنای ایجاد هویت منحصربهفرد برای تالابها به منظور افزایش آگاهی عمومی، جذب گردشگران مسئولیت پذیر، حمایت مالی از حفاظت و ترویج ارزشهای اکولوژیکی آنها است. این رویکرد میتواند به حفاظت کمک کند، اما چالشهایی مانند تجاریسازی بیش از حد یا تأثیر منفی بر اکوسیستم را نیز به همراه دارد که باید مدیریت کرد. برندینگ میتواند ابزاری برای حفاظت باشد، اما نیاز به رویکردهای علمی و پایدار دارد تا از آسیب به اکوسیستم جلوگیری شود. اما برای برند کردن هورالعظیم باید اقدامات مرتبط و منسجمی کرد که تولید محتوا و روایتهای متنی و تصویری یکی از مهمترینها است. چاپ کتاب مصور هورالعظیم؛ طبیعت، انسان و صنعت، از مجموعه عکسهای پوریا قلیچ خانی در این راستا گام موثری است که با سختی و وسواس فراوان، هورالعظیم، در قاب عکاس خوش ذوق و کاربلد قرار میگیرد که هم افسوسم را زنده کرد و هم امیدم را.
تصور کنید بر بیلبوردهای خیابانها و اتوبانهای شهر تهران، و دیگر شهرها، عکسهای زیبای این کتاب، نقش بندد. تصور کنید برای هر عکس از هورالعظیم، جملهای یا روایتی کوتاه نوشته شود؛ چقدر فرهنگ و تمدن خوزستان و هورالعظیم و رفیع و مردمان شریفش، بیشتر درک میشوند. هور مرکز توجه میشود و دستیازی به آن پرهزینهتر. همچون تهل (نیهای در هم تنیده متحرک در هور)، یاد هور در ذهنها جاری میشود.
چه خوب است در اخبار بخوانیم سازمان حفاظت محیط زیست، تفاهم نامهای با شهرداریها بسته که در بخشی از سال، در بستر تبلیغات خیابانی شهرها، عکسهای که خود روایتی مفصلاند از تالابهای کشور، نقش بستهاند. در کتابهای درسی گنجانده شود تا درس اکوسیستم را با روایتهای تالابنشینها بیاموزند. هم زیستی گاوچرانک با گاومیش را بفهمند، شنگ میانرودان که کمیابترین سمور آبی جهان که تنها در تالاب هورالعظیم مشاهده و ثبت شده است، را بشناسند. لاک پشت فراتی را بشنوند. برهان (طاووسک) زیبا را بینند. با بوریابافی که تار و پود هنری ناب از تالاب نشینان است (که رو به فراموشی است)، و نیز با سم سم (کنجد) در اطراف هور، خدمات اکوسیستمی را یاد بگیرند. رفیع شهر بوریابافی ایران که ثبت ملی شده را بر سواد جغرافیایی خود بیافزایند. تمدن، در پهنای تاریخ از نسلی به نسل دیگر، اینگونه ماندگار شده است.
هنر و طبیعت دو یار قدیمیاند و تأثیر روایت یک عکس از طبیعت و طبیعتنشینان از هزاران کلام و سخنرانی برا تر است. نیهای هور بیشتر از هر سازی، حکایت دارد. چرا فقط یوزپلنگ در میان مردم سنبل حفاظت شود اما لاک پشت فراتی مهجور بماند. چون اولی روایتهای بسیار دارد و دومی روایتی ندارد. اکنون، روایتها، داستانها و داستانکها، توجه را جلب میکنند نه سخنرانیها. باید مأموریت آموزش محیط زیست در سازمان حفاظت محیط زیست عوض شود.
نکته دیگر اینکه، اگر عکس معروف نیک ویلر در سال ۱۹۷۴ گرفته نمیشد و در مجله نشنال جئوگرافیک چاپ نمیشد، امروز اطلاعی از خانههایی که بومیان بر روی هور میساختند، نداشتیم. اکنون نیز برای آیندگان، تعهد داریم تا داراییهای اکولوژیکی و اجتماعی هور را مستند کنیم.

اما روایت من:
پرده اول: وصف هور
تالاب هورالعظیم (یا هورالهویزه)، یکی از بزرگترین تالابهای مشترک بین ایران و عراق، نه تنها یک اکوسیستم غنی است، بلکه میراث فرهنگی و اجتماعی ساکنان عربنشین اطراف آن را نیز در بر میگیرد. هورنشینان، که عمدتاً از طوایف عرب خوزستان هستند، زندگیشان با این تالاب گره خورده است. آنها از طریق ماهیگیری، پرورش گاومیش، برداشت نی و صنایع دستی مانند بوریابافی امرار معاش میکردند. متون کتبی موجود، شامل کتابها، گزارشهای تاریخی، خاطرات جنگ و دلنوشتههای معاصر، تصویری از زندگی، رنجها و تحولات این مردم ارائه میدهند. این منابع اغلب بر پایه تاریخ شفاهی هستند که توسط نویسندگان، خبرنگاران یا پژوهشگران ثبت شدهاند.
۱. زندگی روزمره: هماهنگی با ریتم طبیعت
هورنشینان در روستاهایی مانند دبیه، حسچه، لولیه، عمه و مچریه زندگی میکردند، که تعداد آنها طبق گزارشهای تاریخی (مانند کتاب عربهای هور، تألیف ویلفرد تسیجر، ترجمهشده به فارسی) به حدود ۵۵ سکونتگاه میرسید. خانهها اغلب از نی و گل ساخته میشدند و به نام مضیف شناخته میشدند، سازههایی که هم مقاوم در برابر رطوبت بودند و هم با محیط تالابی سازگار. خاطرهای از یک هورنشین سالخورده در این کتاب: «هر روز صبح با صدای پرندگان بیدار میشدیم. قایقهای مشحوف (قایقهای سنتی ساختهشده از نی) ما را به نیزارها میبرد. زنها نی میچیدند، مردها ماهی میگرفتند. هور همهچیز به ما میداد: غذا، خانه، آرامش».
یک زن هورنشین در مصاحبهای میگوید: «زندگی ما با آب بود. بچهها از کودکی شنا یاد میگرفتند. گاومیشها در آب پرسه میزدند و ما با شیرشان ماست و پنیر درست میکردیم. هور مثل مادر بود، همیشه سخاوتمند». این دلنوشتهها نشاندهنده یک سبک زندگی پایدار است که در آن هورنشینان با چرخههای طبیعی تالاب همگام بودند. طلوع و غروب خورشید، مهاجرت پرندگان و فصلهای ماهیگیری ریتم زندگی را تعیین میکردند.
۲. اقتصاد: معیشت پایدار بر پایه تالاب
اقتصاد هورنشینان، به ویژه در گذشته، کاملاً وابسته به منابع تالابی بود. سه فعالیت اصلی اقتصادی عبارت بودند از:
- ماهیگیری: ماهیهایی مانند بنی، شلج و گتان منبع اصلی پروتئین و تجارت بودند. خاطرهای از یک صیاد (ثبتشده در کتاب عربهای هور): «با تورهای دستساز ماهی میگرفتیم. گاهی ماهیها آنقدر زیاد بودند که قایق پر میشد و به بازارهای سوسنگرد و هویزه میفروختیم».
- پرورش گاومیش: گاومیشها در نیزارها چرا میکردند و شیر و فرآوردههای آن بخشی از اقتصاد محلی بود. یک هورنشین در مصاحبه شفاهی: «گاومیشها ثروت ما بودند. هر خانواده گاومیش داشت. با فروش شیر و گوشت، زندگی میگذشت».
- بوریابافی و برداشت نی: نیهای هور برای ساخت حصیر، سبد و حتی قایقهای مشحوف استفاده میشد. زنان نقش کلیدی در این صنعت داشتند. حکایتی از یک زن بوریاباف: «دستهایمان همیشه بوی نی میداد. حصیرها را میبافتیم و در بازارهای اهواز میفروختیم یا با پارچه مبادله میکردیم. این کار، هنر ما بود».
این فعالیتها نه تنها نیازهای محلی را تأمین میکرد، بلکه هورنشینان را به بازارهای منطقهای مانند اهواز و هویزه متصل میکرد. گزارشهای تاریخی نشان میدهند که هور معروف بود به فراوانی منابع و رفاه نسبی.

۳. فرهنگ و آیینها: هویت قبیلهای و سنتهای معنوی
هورنشینان، که اکثراً شیعه بودند، فرهنگی غنی با محوریت طوایف و آیینهای مذهبی داشتند و دارند. طبق کتاب عربهای هور، طوایف با ساختارهای اجتماعی قوی، از طریق ازدواجهای درونقبیلهای و مراسمهای مشترک مانند عروسیها و عزاداریهای محرم، پیوندهای خود را حفظ میکردند. به گفته یک شیخ طایفه: «هر طایفه یک مضیف داشت. مضیف فقط خانه نبود، جایی بود که مشکلات حل میشد، عروسی برگزار میشد و قصههای قدیمی گفته میشد».
آیینهای مذهبی مانند مراسم محرم در هور حال و هوای خاصی داشت. یک هورنشین در خاطرهای میگوید: «در محرم، قایقها را با پارچههای سیاه تزئین میکردیم. همه با هم در نیزارها عزاداری میکردیم. صدای طبل و زنجیر در آب میپیچید». این مراسمها نه تنها مذهبی، بلکه عامل اتحاد اجتماعی بودند.
۴. رابطه با محیطزیست: احترام به هور
هورنشینان رابطهای عمیق و معنوی با تالاب داشتند. آنها هور را موجودی زنده میدیدند. به تعریف یک پیرمرد هورنشین «هور فقط آب نبود، روح داشت. پرندهها، ماهیها، نیها، همه با ما حرف میزدند. ما چیزی از هور نمیگرفتیم بدون اینکه دعا کنیم». این دیدگاه نشاندهنده یک اخلاق محیط زیستی سنتی است که در آن برداشت از طبیعت با احترام و پایداری همراه بود.
از منظر مردمشناسی، هورالعظیم در گذشته، نمونهای کلاسیک از یک جامعه مبتنی بر اکوسیستم است. هورنشینان یک اقتصاد خودکفا داشتند که در آن منابع طبیعی (آب، نی، ماهی) نه تنها نیازهای مادی، بلکه هویت فرهنگی و اجتماعی آنها را شکل میداد. ساختار قبیلهای، با مضیف به عنوان مرکز اجتماعی، نشاندهنده یک نظام اجتماعی منسجم بود که در آن روابط خویشاوندی و سنتهای مذهبی، انسجام گروهی را تضمین میکرد.
هور اکنون، همچون مادری است در بستر مرگ. هر فرزندش یک رویکرد دارد، یکی میگوید: مادر دیگر جان ندارد، کاش درد نکشد و در این دم آخر، آسودهاش بگذاریم تا راحت شود. دیگری اما، از امید خالی نمیشود، تلاش می کند، مراقبت میکند، طبیبان حاذق بر بسترش میآورد، هنوز از صلابتش جان می گیرد. و عمیقا باور دارد که مادر میماند. باز هم از طوفانها و سختیها نجات مییابد، با عکسهای کتاب پوریا، من از دسته دومم و خیلی از ماها امیدمان را از دست ندادیم. اما تلاشمان را بیشتر خواهیم کرد.
پرده دوم: روایت پرترهها
در دل خوزستان، جایی که آسمان با آبهای آرام و کم رمق در این روزها، میآمیزد، هورالعظیم چون رازی کهن پهن شده بود. پیش از آنکه طوفانهای تاریخ بر آن بتازند، وقتی هنوز بادهای داغ جنوب فقط نوازش میکردند نه ویران، هور نه تنها یک تالاب بود، بلکه قلبی تپنده، مادری سخاوتمند که فرزندانش، هورنشینان، را در آغوش میگرفت. ابوخالد، پیرمردی که عمرش با موجهای هور گره خورده بود، با ریشهای سفید چون نیهای خشکیده، در مضیفاش مینشست و قصهها را همچون ماهیهای نقرهای از عمق ذهنش بیرون میکشید. هور نه آب است، نه زمین؛ روح است، روحی که نفس میکشد.
زندگی روزمره در هور، همچون رودی آرام جریان داشت، ریتمی که با طلوع خورشید آغاز میشد و با غروب به خواب میرفت. روستاهای دبیه، حسچه، لولیه و عمه، همچون جزیرههایی شناور بر آب، از نی و گل ساخته شده بودند. خانهها، مضیفها، با سقفهای کمانیشان، پناهگاهی بودند در برابر رطوبت ابدی. ابوخالد هر صبح، پیش از آنکه نور خورشید بر نیزارها بتابد، قایق مشحوفاش را به آب میانداخت. مشحوفها، آن قایقهای سبک از نی بافتهشده، همچون پروانههایی بر سطح آب میلغزیدند. «این قایقها زندهاند. چون نیها هنوز نفس میکشند» زنها، همچون امخالد، با دستهای زمخت اما مهربان، نی میچیدند. امخالد، با چادر سیاهاش که در باد میرقصید، میخندید و میگفت: «نیها داستان میگویند. هر گرهای که میبافم، خاطرهای است از هور». بچهها از کودکی شنا میآموختند، گویی آب، خونشان بود. گاومیشها، آن حیوانات تنومند با پوستهای سیاه، در نیزارها میچریدند، و شیرشان، غلیظ و شیرین، به ماست و پنیر تبدیل میشد. ابوخالد میگفت: «گاومیشها فرزندان هورند. بدون آنها، ما گرسنهایم». شبها، وقتی ماه بر آب میدرخشید، صدای پرندگان، اردکها، حواصیلها، لالایی میشد. خانواده دور آتش مینشستند، قصههای قدیمی میگفتند. زندگی ساده بود، اما پر از عمق، همچون عمق هور.
اقتصاد هور، همچون شبکهای از رگها، از آب تغذیه میشد. ماهیگیری، قلب تپنده بود. ابوخالد، با تورهای دستسازش، بنی و شلج و گتان را شکار میکرد. میگفت «ماهیها، هدیه هورند. گاهی آنقدر زیادند که قایق غرق میشود در نقرهشان». صبحها، صیادان به بازارهای سوسنگرد و هویزه میرفتند، جایی که بوی ماهی با عطر ادویه میآمیخت. ابوخالد خاطرهای داشت از جوانیاش: «یک بار، تورم پر شد از ماهیهای طلایی. فروختم و برای امخالد یک گردنبند خریدم». گفت: این گردنبند نیست، این قلب هور است. پرورش گاومیش، ثروت دیگری بود. هر خانواده بیستتا یا بیشتر گاومیش داشت، که در آب میغلتیدند و علفهای آبزی میخوردند. شیرشان، منبع زندگی است. امخالد میگفت: «گاومیشها بخشی از خانوادهاند، هر کدام اسم دارند. وقتی یکی میمیرد، مثل از دست دادن فرزند است». و بوریابافی، هنر زنان، که نیها را به حصیر و سبد تبدیل میکرد. دستهای امخالد، پر از پینه، اما ماهر، گره میزدند و میبافتند. میگفت: «هر حصیری، داستان یک روز است. بوی نی، بوی زندگی». این صنایع، نه تنها نیازها را برآورده میکرد، بلکه هورنشینان را به جهان بیرون متصل میکرد: بازارهای اهواز، جایی که حصیرها مبادله میشد. ابوخالد میخندید: «با هور ثروتمندیم، چون طبیعت غنی است». اما این ثروت، نه طلا و جواهر، بلکه تعادل بود: برداشت بدون نابودی، احترام به هور که همچون خدایی بخشنده بود.
فرهنگ هور، همچون نیزاری متراکم، پر از ریشهها و شاخهها بود. طوایف، با ساختارهای محکمشان، همچون ستونهای مضیف، جامعه را نگه میداشتند. ازدواجها درونقبیلهای، پیوندها را محکم میکرد. شیخ طایفه، در مضیفاش مشکلات را حل میکرد. «مضیف»، قلب طایفه است. «اینجا عروسیها برگزار میشود، اینجا قصهها گفته میشود». عروسیها، با رقص و موسیقی، شبها را روشن میکرد. دختران با لباسهای زیبا، مردان با شمشیرهای قدیمی. امخالد خاطرهای داشت: «در عروسیام، قایقها را با گل تزیین کردیم. هور جشن گرفت با ما». آیینهای مذهبی، عمق میدادند به زندگی. محرم که میآمد، نیزارها سیاهپوش میشدند. قایقها با پارچههای سیاه، و صدای طبل و زنجیر در آب میپیچید. ابوخالد، با صدای لرزان، میگفت: «در محرم، هور گریه میکند. آبها شور میشوند از اشک امام حسین».
موسیقی، ابوذیه و هوسه، شعرهایی که باد میبرد. ابوخالد میخواند:
هور یا بحر المحبه، موجک عظیم
قلب العرب فیک یعشق، یا هور قدیم
(هور، ای دریای محبت، موجت عظیم است؛ در قلب عرب، عشق تو جاری است، ای هور قدیمی). این شعرها، نه تنها سرگرمی، بلکه بیان هویت بودند: عرب بودن، شیعه بودن، هورنشین بودن. مراسم عزاداری، اتحاد میآورد؛ همه با هم در نیزارها مینشستند، چای مینوشیدند، و از اجداد میگفتند. فرهنگ، همچون آب هور، سیال بود، اما ریشهدار.
رابطه با محیط، عمیقترین لایه بود. هور برای هورنشینان، موجودی زنده بود. ابوخالد میگفت: «هور روح دارد. پرندهها زبانشاند، ماهیها خونش». برداشت از طبیعت، با دعا همراه بود. وقتی نی میچیدند، شکرگذاری میکردند؛ وقتی ماهی میگرفتند، بخشی را به آب برمیگرداندند. امخالد میگفت: «اگر به هور احترام نگذاری، خشمگین میشود. موجها بلند میشوند، طوفان میآید». این احترام، اخلاقی بود که نسل به نسل منتقل میشد. بچهها، از پدران میآموختند: «هور مادر است. مادر را نباید زخمی کرد». پرندگان مهاجر، اردکهای وحشی، بخشی از خانواده هور بودند. ابوخالد خاطرهای داشت: «یک زمستان، پرندهای زخمی آمد. امخالد درمانش کرد. وقتی پرواز کرد، هور شاد شد». این پیوند، نه تنها جسمانی، بلکه معنوی بود: هور، نماد بهشت، باغ عدنی که در آن انسان و طبیعت یکی بودند.
یک روز معمولی شامل بیدار شدن، قایقسواری، چیدن نی بود. دیالوگهایی مرد و زن: «امروز ماهیها منتظرند». بوی آب، صدای پرندگان، گرمای خورشید جاری بود. ابوخالد، با دستهای چروکیدهاش، پارو را به آب میزد. قایق آهسته پیش میرفت، نیزارها را میشکافت. امخالد، از ساحل، فریاد میزد: «مواظب باشید، باد میآید!». زنها گروهی نی میچیدند. یکی میگفت: «نیها امروز نرماند، مثل ابریشم». عصرها، خانواده دور سفره مینشستند: ماهی کبابی، نان تازه، ماست گاومیش. ابوخالد قصه میگفت: از اجدادش، طوایفی که با هم جنگیده و صلح کرده بودند. شب، ستارهها بر آب منعکس میشدند، و هور نفس میکشید.
اقتصاد، نه پیچیده، بلکه طبیعی بود. ماهیگیری صبحگاهی؛ تورها پر میشدند، ماهیها برق میزدند. ابوخالد به بازار میرفت، با اسب یا قایق. «امروز خوب فروختیم». گاومیشها، در آب، میغلتیدند. یک بار، گاومیشی زایید، و روستا جشن گرفت. زنان بوریا میبافتند، حرف میزدند از رویاها. امخالد میگفت: «این سبد، برای دخترم است. پر از عشق».
رابطه با هور، مقدس بود. ابوخالد پیش از ماهیگیری دعا میکرد: «یا هور، برکت بده». پرندهای زخمی را درمان میکردند، ماهی اضافی را برمیگرداندند. امخالد میگفت: «هور میبیند، میشنود». هور برای وصلکردن هم بود. میگفت با امخالد در یک بازار آشنا شدم: او حصیر میفروخت، من ماهی. «چشمانش مثل آب هور بود». ازدواج کردیم در مضیف، با جشنی بزرگ. چشمانش میخندید از نقل این خاطره.
اما در عمق این آرامش، سایههایی گنگ بود. ابوخالد، در شبهای طولانی، تأمل میکرد: «هور پایدار نیست. بادها تغییر میکنند، انسانها طمع میورزند». او میدانست که جهان بیرون، با شهرهایش، ماشینهایش و صنعتش، هور را تهدید میکند. اما در آن زمان، این تهدیدها دور بودند، همچون ابرهایی در افق. زندگی ادامه داشت، با ریتم آبها. ابوخالد به پسرش میگفت: «یادت باشد، هویت ما در هور است. بدون آن، ما گمشدهایم».
به عنوان یک جامعهشناس محیط زیست، هور را بزرگترین درسآموخته میدانم. هورالعظیم نه تنها یک منبع طبیعی، بلکه نماد هویت فرهنگی هورنشینان است. این تالاب، زندگی سنتی عربهای خوزستان را شکل داده: روابط قبیلهای، صنایع دستی و وابستگی به طبیعت. خاطرات، تصویری ایدهآلیستی از هماهنگی انسان و محیط ارائه میدهند، جایی که هور مادر است و زندگی، ساده اما پایدار. از دست دادن هور به معنای از دست دادن هویت، مهاجرت اجباری و فروپاشی اجتماعی است. این تاریخ شفاهی نشاندهنده رزیستانس فرهنگی است؛ بعد از جنگ مردم با شکستن دایکها، کوشیدند هویتشان را احیا کنند، اما سدسازیها و فعالیتهای نفتی این تلاش را ناکام گذاشت. تحلیلها نشان میدهد که تغییرات محیط زیستی، ساختار اجتماعی را مختل کرده: از جامعهای مبتنی بر طبیعت به جوامعی حاشیهنشین و وابسته به شهرها.
اکنون، هورالعظیم، نمونهای از تعادل گمشده است. جامعهای که در آن اقتصاد، فرهنگ و طبیعت در هم تنیده بودند، همچون نیهای مضیف. طوایف، با ساختارهایشان، انسجام میدادند؛ آیینها، عمق عاطفی. اما این تعادل، شکننده شد: با جنگ، با سدسازیها، با نفت، با دریغ حقآبه، با پساب کشت و صنعتها. هوری که هنوز مادر، منبع و هویت است. دوران پسین، که روایت شد، عصر طلایی بود، جایی که انسانها نه سلطهگر، بلکه بخشی از طبیعت بودند. اما آزمندی، همچون طوفانی، آمد و همه چیز را دگرگون کرد. یک هورنشین میگفت: «حالا هور مرداب است. گاومیشها در لجن میغلتند و بیآبی و باتلاقی شدن بخشهایی از هور، گاومیشها را تلف میکند و آلودگی هوا ما را». اما ابوخالد، زمزمه میکرد: «هور برمیگردد، اگر ما باور کنیم».
«سورت» رنگی اسرار کهن را فاش میکند
چشمههای سورت در سال ۱۳۸۷ پس از کوه دماوند بهعنوان دومین میراث طبیعی ایران در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده است. بهتازگی با کشف یافتههای باستانشناختی سطحی، بهعنوان یکی از مهمترین استقرارگاههای عصر مس و سنگ و دوران آهن تا سدههای نهم و دهم هجری قمری شناسایی شده و مطالعات در مورد آن آغاز شده است. «سامان سورتیجی»، عضو هیئتعلمی باستانشناسی زیر آب، پژوهشکده باستانشناسی و سرپرست کاوشها در این محوطه باستانی، در گفتوگو با «پیام ما» میگوید: «ما در حال بررسی این منطقه از منظر باستانشناسی هستیم؛ منطقهای که قدمت استقراری کهنی دارد و بررسی آن مقدمهای است برای ادامه فعالیتهای جدیتر در سالهای آینده. این روند بهصورت مرحلهای پیش خواهد رفت. مرحله اول تعیین عرصه و حریم است که در حال انجام آن هستیم، بعد از آن لایهنگاری و درنهایت انجام کاوشهای گسترده در برنامه قرار خواهد گرفت. این فصل اول از یک برنامه میدانی است.» بهگفته سورتیجی، در پیوست به محدوده میراث طبیعی چشمههای سورت، آثار تاریخی و شواهد استقرار نیز شناسایی شدهاند که با توجه به موقعیت منطقه این ظرفیت را دارند که در آینده، سایتموزه یا فعالیتهای دیگر علمی مرتبط با تاریخ و باستانشناسی در این منطقه انجام شود.
سرپرست کاوشهای باستانشناسی محوطه باستانی سورت درباره نام چشمههای طبیعی این منطقه که بهاشتباه با عنوان «باداب سورت» شناخته شده است، میگوید: «متأسفانه نامی است که جا افتاده، اما صحیح نیست. حدود ۱۵ سال پیش نیز تلاشهایی شد تا این نام اصلاح شود، اما به نتیجه نرسید. واژه «باداب» ترجمهای است از اسم اصیل «وائو» در زبان مازندرانی که بهمعنای آب معدنی است. در این ترکیب، «وا» را به «باد» و «ئو» را به «آب» ترجمه کردهاند و از دل آن، نام ساختگی «باداب سورت» پدید آمده؛ نامی نادرست که متأسفانه بارها تکرار شده و در ذهن مردم تثبیت شده است.»
همسایگی دو میراث شاخص طبیعی و باستانی
قرار گرفتن یک محوطه ارزشمند باستانی در کنار چشمههای کمنظیر طبیعی مجموعهای کمنظیر را ایجاد کرده است که بههماناندازه که اهمیت آن را آشکار میکند، ضرورت حفاظت آن را هم دوچندان میکند. دومین میراث طبیعی ثبت شده در فهرست میراث ملی ایران در سال های اخیر با فعالیت معادن و گردشگری بیضابطه آسیبهای جدی دیده و در مواردی تخریبهای جبرانناپذیری نصیبش شده است. حالا با شناسایی یک محوطه باستانی در این محدوده علاوهبر ضوابط محیطزیستی و طبیعی، ضوابط حفاظتی میراثفرهنگی هم باید در آن اعمال شود. هرچند سورتیجی درباره تخریبها در این منطقه میگوید از حفاریهای غیرمجاز، احداث جاده تا فشار برای توسعه گردشگری و زیرساختهای خدماتی «در عرصه این میراث طبیعی، آثار سکونت از دورههای مختلف تاریخی وجود دارد. تعداد زیادی قبر شناسایی شدهاند که متأسفانه بهدلیل فعالیتهای معدنی در سالهای گذشته از بین رفتهاند. این قبور اکنون در محدوده عرصه طبیعی اثر قرار دارند. برای تکمیل مطالعات باستانشناسی و تعیین استقرارگاهها، باید فراتر از محدوده فعلی -که حدود ۷۰ هکتار است- بررسی انجام شود. مطالعات گسترده میتواند در آینده به ما کمک کند تا برای این اثر تصمیمگیری کنیم، زیرساختها را تعریف کنیم، با متخلفان برخورد مناسب داشته باشیم و برنامههای حفاظتی را اجرا کنیم. تحقق این اهداف، نیازمند مشخص شدن دقیق حدود و ثغور این محوطه است.»
سورتیجی درباره پیشینه استقرار در این محوطه میگوید: «چشمههای سورت، ویژگی منحصربهفردی دارد و همانطورکه در قرن بیستویکم برای ما جذاب است، در گذشته هم برای مردمانی که به مظاهر طبیعی احترام میگذاشتند، واجد ارزش بوده است. نگاه همراه با احترام و تقدس به طبیعت، بهویژه به عنصر آب، در شکلگیری استقرار پیرامون این اثر طبیعی نقشی مهم ایفا کرده است. این موضوع قابلمقایسه با نمونههایی چون تخترستم است که در اطراف آن ساختوساز و استقرار صورت گرفته و اهمیت آن تا امروز نیز برای ما روشن است.» او درباره موضوع تعیین حریم محوطه طبیعی و باستانی این محدوده میگوید: «تعیین حریم میراث طبیعی پیشتر انجام شده و کار پیچیدهای نیست؛ معمولاً قعر دره یا رأس کوه را بهعنوان حد فرضی در نظر میگیرند تا به محدودسازی عارضه طبیعی کمک کند. اما در مورد حریم پیشنهادی محوطه باستانی برپایه یافتههای اولیه، احتمالاً محوطه باستانی سورت گسترهای حدود ۳۰۰ هکتار را در بر میگیرد؛ شامل استقرارهای کهن و گورستانهایی از دورههای تاریخی و اسلامی است. این محوطه روی شیبی ملایم قرار دارد و با عناصر طبیعی شاخص هممرز است؛ از شمال به ارتفاعات کوه سورت، از جنوب به چشمههای رنگارنگ تراورتنی و از شرق و غرب به تپهماهورها و مراتع سرسبز.» به باور او انجام کاوشهای باستانشناسی و مطالعات علمی میتواند منجر به حفاظت پایدار از این محوطه کمنظیر شود: «مرحله تعیین عرصه و حریم و گمانهزنیهای اولیه نهتنها امکان مدیریت و کنترل فعالیتهای عمرانی در محدوده را فراهم میکند، بلکه باعث روشن شدن ابعاد تاریخی منطقه میشود و شرایط را برای شروع کاوشهای گستردهتر، برنامهریزی دقیقتر، و حفاظت مؤثرتر فراهم میکند.»
شواهدی از پیشازتاریخ تا قرن دهم هجری
بهندرت در کشور مجاورت دو اثر شاخص طبیعی و باستانی را میتوان در یک محوطه مشاهده کرد. سرپرست کاوشهای محوطه سورت درباره شواهد بهدستآمده در این محوطه میگوید: «حضور بشر در کنار این پدیده طبیعی خاص، امری طبیعی است و در طول تاریخ، از دوران پیشازتاریخ تا قرون نهم و دهم هجری، استقرار در این منطقه ادامه داشته است. در بخشهایی از محوطه، آثار معماری مانند دیوارها یا اصطلاحاً «داغی» دیوارها بهوضوح دیده میشود. اما در برخی نقاط، بهدلیل تغییراقلیم و بارشهای شدید، این آثار شسته یا زیر رسوبات بالادست مدفون شدهاند و نیاز به کاوشهای میدانی و دقیق دارند تا جزئیات آنها آشکار شود.» او معتقد است: «یافتههای سطحی تاکنون، انتظارات ما را در مورد قدمت این محوطه تأیید کردهاند و تغییر چندانی در تصور اولیه ایجاد نشده است. اما اظهارنظر قطعی درباره کل محدوده، با توجه به وسعت آن، مستلزم انجام مطالعات دقیقتر در سالها و فصلهای آتی است. کاوشهای منظم باید در تمام جهات اطراف اثر صورت گیرد تا بتوان با اطمینان، تحلیلهای علمی ارائه داد. در حال حاضر، میتوان گفت محوطه باستانی سورت یکی از مهمترین استقرارگاههای عصر مس و سنگ و دوران آهن تا سدههای نهم و دهم هجری قمری و از نادرترین محوطههایی است که این ویژگیها را در سطح کشور دارد.» سورت در سالهای اخیر زخمهای بسیاری برداشته است، از گردشگری بیضابطه تا توسعه غیراصولی و تاراج حفاران هرکدام بخشی از آن را تخریب کردهاند. با کشف شواهد باستانی در منطقه مسئولیت حفاظت از آن دوچندان شده، اما کسی نمیداند مطالعات علمی در این منطقه آغاز حفاظت پایدار آن است یا تداوم بیتوجهیها به این منطقه منحصربهفرد طبیعی-تاریخی مازندران.
