بایگانی
در روزهای جنگ ضرورت همدلی برای عبور از بحران
در چنین شرایطی، جامعه با موجی از نگرانی، ابهام و تحلیلهای گاه متناقض روبهرو میشود. بازارها محتاطتر میشوند، خانوادهها درباره آینده پرسشهای بیشتری دارند و فضای مجازی مملو از خبر و شایعه است. در این میان، مهمترین سرمایه کشور نه فقط تجهیزات دفاعی، بلکه اعتماد عمومی و پیوندهای اجتماعی است.
جنگ فقط در میدان نبرد نیست
ابعاد جنگ بسیار فراتر از صحنههای نظامی است. فشار روانی، تغییرات اقتصادی، اختلال در روند عادی زندگی و افزایش سطح اضطراب، از پیامدهای طبیعی هر درگیری گسترده محسوب میشود. جامعه وارد مرحلهای از «فشار جمعی» میشود که در آن احساس ناامنی و بیثباتی میتواند به رفتارهای هیجانی منجر شود.
افزایش خریدهای اضطراری، نگرانی درباره تأمین کالاهای اساسی یا واکنشهای احساسی در شبکههای اجتماعی، نمونههایی از این رفتارهاست. اگرچه چنین واکنشهایی قابل درک است، اما در صورت تداوم و گسترش، میتواند خود به عاملی برای تشدید بحران تبدیل شود. تجربه کشورهایی که شرایط مشابه را پشت سر گذاشتهاند نشان میدهد آنچه بیش از حملات خارجی جامعه را آسیبپذیر میکند، فرسایش اعتماد داخلی است.
همدلی؛ یک ضرورت راهبردی
همدلی در روزهای جنگ یک توصیه اخلاقی صرف نیست، بلکه ضرورتی راهبردی برای حفظ ثبات اجتماعی است. هنگامی که شهروندان خود را در سرنوشت مشترک سهیم بدانند، احتمال بروز رفتارهای فردگرایانه و سودجویانه کاهش مییابد. احتکار، گرانفروشی یا سوءاستفاده از شرایط بحرانی، محصول فضایی است که در آن احساس تعلق جمعی تضعیف شده باشد.
در مقابل، وقتی حس مسئولیتپذیری عمومی تقویت شود، جامعه به جای رقابت برای نجات فردی، به سمت همکاری برای عبور جمعی از بحران حرکت میکند. این همکاری میتواند در سادهترین رفتارها نمود پیدا کند؛ از رعایت توصیههای ایمنی گرفته تا کمک به همسایگان و پرهیز از دامن زدن به التهاب روانی.
مسئولیت رسانهای هر شهروند
در عصر شبکههای اجتماعی، هر فرد یک رسانه است. با وجود قطعی و محدودیت اینترنت در فضای اینترانت داخلی سرعت انتشار اطلاعات گاه از سرعت صحتسنجی پیشی میگیرد و همین مسئله میتواند به تولید و بازنشر گسترده شایعات منجر شود. در روزهای جنگ، یک خبر نادرست درباره حمله به منطقهای خاص یا کمبود کالایی مشخص، میتواند موجی از اضطراب عمومی ایجاد کند.
کارشناسان ارتباطات معتقدند در شرایط بحرانی، «سواد رسانهای» بخشی از امنیت ملی است. خودداری از بازنشر اخبار تأییدنشده، توجه به منابع رسمی و پرهیز از تحلیلهای هیجانی، جلوهای از همدلی آگاهانه است. آرامش روانی جامعه، تا حد زیادی به نحوه مصرف و انتشار اطلاعات بستگی دارد.
حمایت از اقشار آسیبپذیر
جنگ برای همه دشوار است، اما برای برخی گروهها دشوارتر. سالمندان، کودکان، بیماران و خانوادههایی که از نظر اقتصادی در وضعیت شکنندهتری قرار دارند، فشار مضاعفی را تجربه میکنند. افزایش قیمتها، نگرانیهای امنیتی یا اختلال در خدمات میتواند تأثیر عمیقتری بر این اقشار بگذارد. در چنین شرایطی، شبکههای محلی، همسایگیها و نهادهای مدنی میتوانند نقش مهمی ایفا کنند. توجه به حال یک همسایه سالمند، تقسیم امکانات در صورت کمبود، حمایت از خانوادههای آسیبدیده و پرهیز از رفتارهای سودجویانه، مصادیق عینی همدلی اجتماعی است. هیچ جامعهای تنها با اتکا به ساختارهای رسمی از بحران عبور نمیکند؛ سرمایه اجتماعی، نیروی پنهانی است که کشور را در سختترین شرایط سرپا نگه میدارد.
تعلیق اختلافها برای حفظ انسجام
جامعه ایران مانند هر جامعهای دارای تنوع دیدگاهها و گرایشهای مختلف است. نقد و مطالبهگری بخشی طبیعی از حیات اجتماعی محسوب میشود. اما در شرایط جنگی، تشدید شکافهای سیاسی و اجتماعی میتواند انسجام ملی را تضعیف کند.
بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که در دورههای بحران، اولویت با حفظ ثبات و امنیت عمومی است. این به معنای حذف نقد نیست، بلکه به معنای تعلیق موقت منازعات و پرهیز از دامن زدن به اختلافها در کوتاهمدت است. عبور موفق از بحران، نیازمند حداقلی از توافق و همبستگی در سطح ملی است.
نقش رسانههای رسمی و اعتماد متقابل
رسانههای رسمی و محلی در چنین روزهایی مسئولیتی دوچندان دارند. انتشار اخبار دقیق، شفافیت در اطلاعرسانی و پرهیز از بزرگنمایی میتواند به آرامش عمومی کمک کند. در مقابل، تمرکز افراطی بر تصاویر خشونتآمیز یا تحلیلهای تحریکآمیز، به افزایش التهاب میانجامد.
همزمان، اعتماد متقابل میان مردم و مسئولان اهمیت ویژهای دارد. اطلاعرسانی شفاف، پاسخگویی و همراهی با توصیههای ایمنی، رابطهای دوطرفه را شکل میدهد که برای مدیریت بحران ضروری است. هرچه سطح اعتماد عمومی بالاتر باشد، توان ملی برای عبور از شرایط دشوار بیشتر خواهد بود.
آیندهای که به رفتار امروز ما گره خورده است
جنگ واقعیتی تلخ است، اما نحوه مواجهه جامعه با آن میتواند مسیر آینده را تغییر دهد. جامعهای که در برابر بحران دچار چنددستگی شود، آسیبپذیرتر خواهد بود. اما جامعهای که اختلافها را به آیندهای آرامتر موکول کند و در کوتاهمدت بر حفظ انسجام تمرکز داشته باشد، توان بیشتری برای عبور از سختیها خواهد داشت.
امروز ایران در یکی از مقاطع حساس خود قرار گرفته است. نگرانی در خانهها جاری است و پرسش درباره فردا در ذهنها شکل میگیرد. در چنین روزهایی، همدلی نه یک شعار، بلکه ضرورتی برای بقا و ثبات اجتماعی است. آینده این سرزمین، همانقدر که به تحولات میدانهای نبرد وابسته است، به میزان انسجام دلهای ما نیز گره خورده است.
اگر هر یک از ما سهم خود را در حفظ آرامش، مسئولیتپذیری در اطلاعرسانی، حمایت از آسیبپذیران و پرهیز از رفتارهای تنشزا ایفا کنیم، میتوانیم هزینههای اجتماعی جنگ را کاهش دهیم. جنگ ممکن است خارج از اراده مردم آغاز شود، اما انسجام ملی و سرنوشت اجتماعی، در تصمیمهای کوچک و روزمره ما شکل میگیرد.
تو کودک بودی و بیخبر از دنیای بیرون که جنگ را نوید میدهد. تو دنبال بازیهای کودکانهات بودی در کنار همکلاسیهایت. پشت نیمکتهای مدرسه نشسته بودی و هیاهوهای کودکانهات بیآنکه بدانی آن بیرون دشمن چه خوابی برایت دیده است، فضای کلاس را پر کرده بود که به ناگاه همه خندهها و شور زندگیات زیر خروارها خاک خاموش شد. گناه تو چه بود دخترکم؟ گناه من مادر چه بود، مادری که تنها دلخوشیاش خندههای تو بود، تنها دلخوشیاش این بود که ظهرها به خانه بیایی و غذای مورد علاقهات را درست کنم، حالا با دلم چه کنم؟ با غمت چه کنم؟ یادت هست که هر شب و روز میپرسیدی؛ مامان جنگ میشه؟ من میمیرم؟ تو میمیری؟ اگر تو نباشی من چه کنم؟ حالا تو نیستی دخترکم، تو بگو من بی تو چه کنم؟؟؟
این غم تنها غم من نیست، غم همه آن مادرانی است که زودتر بیدار شده بودند، نانها هنوز گرم بودند و بوی صابون از لبه لباسهای اتوخورده بچهها بالا میرفت. هیچکس تصور نمیکرد کیفهای کوچکی که با عشق پر شدهاند، تا ظهر دوباره به خانه برنگردند. در کوچه باریکی که حالا با نوار زرد و فریاد مردم پوشیده شده، مادری نشسته است، صورتش میان دستهایش پنهان و صدایش بریده است، آن مادر منم و چشم انتظار کودک تا دوباره صدایم کند.
به او فقط گفتم زود برگرد مامان، دیرت نشود، هنوز صدای خندهاش از پشت در به گوشم میرسد، ای کاش نرفته بود، ای کاش زمان در همان جا متوقف میشد، ای کاش آن روز صبح خواب میماندم، نه من بلکه همه مادران سرزمینم به خواب میرفتند. اما این فقط من نیستم که برایت میگریم، پدرت در میان آوارهای مدرسه و نیمکتها صدایت میکند اما پاسخی نمیشنود. چشمانش در میان ناباوری و خشم دستوپا میزند و با فریاد میگوید: ما برای درس فرستادیمش، نه برای مرگ. دخترم برگرد…
در میان این همهمه، بوی گچ، بوی خون و مرگ در هم تنیده است. من و مادران و پدران مضطرب، میان بیمارستانها و مدرسه در رفتوآمدیم تا شاید هنوز امیدی باشد. دستهایمان میلرزند، قلبهایمان گویا ایستاده است.
در حیاط مدرسه، مدادهایی روی زمین ماندهاند، دفترهایی که هنوز نیمهکاره ماندهاند، کلمههایی که تا ابد ناتمام خواهند ماند. زنگ تفریح هرگز به صدا درنمیآید؛ زمان در همان لحظه متوقف شده است اما من مادرم و میان ازدحام جمعیت، بیوقفه دنبال نشانهای از لباس، از کیف، از قامت کوچکت میگردم. شاید شیطنت کرده باشی و میخواهی بازی کنی اما مادر، من طاقت این بازی را ندارم، صدایم کن، بازی تمام شده است، مگر گریههای من را نمیبینی؟ شهرم به یک سوگخانه بدل شده است اما زیر این درد، لایهای دیگر است که از میان اشکها بیرون میزند، چرا مدرسه، مدرسهای که باید پناهِ امنترین لحظههای زندگی باشد حالا بوی مرگ گرفته است.
دختران دبستان شجره طبیه در شهر میناب در استان هرمزگان که صبح روز ۹ اسفند ماه هدف موشک اسرائیل قرار گرفت به حافظه جمعی ما پیوستهاند؛ به وجدانِ زخمی که هرگز نباید خاموش شود و شاید بزرگترین مسئولیتِ امروزمان همین باشد که نگذاریم صدای خندهشان در غبار بیتفاوتی گم شود. این درد، درد همه مادرانی است، چه شاغل و چه خانهدار که صبح روز ۹ اسفند وقتی فرزندان خود را به مدرسه بدرقه کردند، ساعاتی نگذشته بود که خبر حمله اسرائیل به گوش رسید و مادران، بیهیچ مکثی، به سوی مدرسه دویدند. روسریها نیمهافتاده، دمپاییها از پا جداشده. در دل غوغای جنگ، زمین زیر پایشان میلرزد، دیگر خودش را نمیشناسد و تنها به فرزندش میاندیشد.
این اضطراب، همان عشق بدون قید و شرط مادری است که در هیجانانگیزترین و ترسناکترین شکل ممکن، خود را نشان میدهد؛ مادری که هرگز نمیایستد تا وقتی که فرزندش در امنیتترین نقطه جهان، یعنی در دستان او، آرام بگیرد. در شرایطی که غرش توپها نقشه شهر را از نو میکشد و خطوط امن در هم میشکند، مادران تبدیل به موجوداتی با نیرویی فراتر از درک میشوند. این سفر هر چند کوتاه است از خانه تا مدرسه اما در دل مادر نگران، هر قدمی بهمثابه مسافتی طولانی است. مادر در این مسیر، نه به آسمان نگاه میکند که مبادا سایهای متجاوز ببیند و نه به زمین که مبادا چالهای او را زمین بزند؛ همه میدان دید او فشرده میشود بر مسیر پیش رو و نقطهای که باید به آن برسد؛ درب مدرسه. او میداند که اگر لحظهای تردید کند، اگر ثانیهای در فکر کردن تلف شود، ممکن است دیگر نتواند آن چهره معصوم را دوباره در نور ببیند. این اضطراب، نه یک ضعف، بلکه تراکم غلیظ عشق است که او را وادار به نادیده گرفتن درد و خستگی میکند.
لحظه رویارویی با کودک، لحظهای است که تضاد به اوج میرسد؛ او با دستانی لرزان اما با عزمی پولادین، فرزندش را در آغوش میکشد در آنجا، مادر دیگر فقط مادر نیست؛ او سپرِ متحرک است. او باید در حالی که قلبش به تندی در سینهاش میکوبد، صدایش را آرام و مطمئن نگه دارد تا کودک در آغوش او، آرامشی را تجربه کند که جهان اطرافشان از آن محروم است.
سپس، بازگشت آغاز میشود. بازگشتی که در آن، هر صدای بلند، هر حرکت غیرمنتظره، دوباره موتور اضطراب را به کار میاندازد. مادر میداند که تا زمانی که در پناهگاهی امن و با دیوارهای مستحکم نباشد، این نبرد روانی پایان نخواهد یافت. این سفر، نمایش باشکوهی است از این حقیقت که حتی در شکنندهترین حالتها، غریزه مادری شکستناپذیر است. آری ۹ اسفند ماه ۱۴۰۴ در تاریخ ثبت شد روزی که قلب مادران به تپش افتاد و مادرانی را نیز داغدار کرد.
صبح شنبه در حالی این پیام به جهان مخابره میشد: «آغاز حمله آمریکا و اسرائیل به ایران» که خیابانهای تهران پر از پدرها و مادرهایی بود هراسان که بهسمت مدارس در پی بچههایشان بودند. در لحظات آغازین این جنگ، یک دبستان دخترانه و یک درمانگاه در میناب هرمزگان مورد حمله قرار گرفت و تا زمان نوشتن این گزارش ۶۳ دانشآموز این دبستان کشته و ۹۳ نفر زخمی شدند. دانشآموزان مدرسهای در آبیک مجروح شدند. خبرگزاری فارس از کشتهشدن کودکی در آبیک خبر میدهد. برخی شواهد از کشتهشدن دو دانشآموز در مدرسهای در نارمک هم خبر میدهند.
تا این لحظه موج حملات به بیش از ۲۰ استان ایران رسیده است؛ تهران، اصفهان، کرمانشاه، کرمان، تبریز، قزوین، هرمزگان، چابهار، جزیره کیش، قشم و… . بنا بر مشاهدات، نخستین انفجارها در شرق و مرکز تهران رخ داد و دود از چندین ساختمان بلند شد. چند سایت خبری در ساعات اولیه همچون «عصر ایران» از کار افتادند. صف خودروها جلوی پمپبنزینها طولانی و طولانیتر میشد. بسیاری از خیابانهای اصلی تهران قفل شدند. حدود ساعت ۱۰:۳۰ موج دوم حملات از سر گرفته شد. صدای بوق ممتد اتومبیلها و موتورها از هم پیشی میگرفت. گزارشهایی از انبوه جمعیت در مراکز میوهوتربارهای شهر داده میشد. نانواییها تعداد محدودی نان به مردم میدادند. مردمی که نگران فردای خود هستند؛ هرچند شهرداری اعلام کرده نگران تأمین موادغذایی نباشند. در ساعات اولیه تلفنهای همراه قطع شدند. بسیاری از کاربران در شبکههای مجازی از آغاز جنگی بزرگ در خاورمیانه نوشتند. این درحالی بود که روز پنجشنبه، ۷ اسفند، مذاکرات ایران و آمریکا در ژنو در جریان بود. «سیدعباس عراقچی»، وزیر امور خارجه ایران، از موفقیتآمیز بودن این مذاکرات خبر میداد؛ اگرچه بسیاری از رسانههای خارجی از پایان مهلت ۱۰روزه آمریکا برای حمله به ایران میگفتند. بسیاری از پروازها در شب گذشته لغو شدند. کشورهای مختلف از شهروندان خود خواستند ایران را ترک کنند. هنگام نوشتن این گزارش، سخنگوی سازمان هواپیمایی کشوری از صدور نوتام جدید و بسته شدن آسمان کشور بهدنبال وقوع چند انفجار در تهران خبر میدهد و به ایرنا میگوید: «فعلاً آسمان کشور بهمدت شش ساعت بسته شده است».
آغاز به کار گشتهای بسیج
در اطلاعیه شماره یک شورایعالی امنیت ملی ایران آمده: «با توجه به اطلاعات حاصلشده از این دو رژیم فاسد عملیات آنها در تهران و برخی شهرها ادامه خواهد داشت. لذا تا آنجا که ممکن است ضمن حفظ آرامش به مراکز و شهرهای دیگری که برایتان امکانپذیر است، سفر کنید که از گزند شرارتهای این دو رژیم در امان بمانید.» مشاهدات از خروج بسیاری از مردم از تهران و شهرهای بزرگ ایران به شهرها و روستاهای دورافتاده خبر میدهند. شنیدهها حاکی از آن است که بسیاری از خروجیهای اصلی شهرها قفل شده و حتی در جادهها مشکل تهیه بنزین وجود دارد. نزدیک ساعت ۱۲ ظهر شنبه کمکم برخی از خطوط تلفن همراه وصل شدند. مردمی که در متروهای شلوغ در تردد بودند، به هم میگفتند آب ذخیره کنند و موادغذایی. عصرایران دوباره به حالت عادی برگشت و هکشدنش را تکذیب کرد. خبرگزاری فارس مینویسد: «همزمان با تهاجم آمریکا و اسرائیل، گشتهای محلات بسیج در تمامی مناطق ۲۲گانه تهران فعال شده است.» اگرچه از حملاتی به پاستور و چندین مرکز راهبردی و نظامی در ایران خبر داده میشود، اما معاون اجرایی رئیسجمهور در شبکه ایکس نوشت: «رئیسجمهور پزشکیان در صحت و سلامت به سر میبرند.» ایسنا هم از سلامتی فرمانده کل ارتش نوشت. فارس هم از سلامتی سران قوا خبر داد. گزارشها حاکی از شکستن شیشهها و لرزیدن دیوارهای خانه میرحسین موسوی و زهرا رهنورد در خیابان اختر نزدیکی پاستور است. امتداد مینویسد: «آنها سلامتاند.» در همین حال، شنیدهها حاکی از حمله به خانه «محمود احمدینژاد» است و کشتهشدن سهتن از محافظانش.
قطع و وصل اینترنت و چمدانهای بسته
در زمان نوشتن این گزارش اینترنت مدام قطع و وصل میشود. بسیاری از ادارات تعطیل و نیمهتعطیل شدند. وزارت بهداشت اعلام کرد خدمات درمانی مجروحین رایگان است. اورژانس استان تهران نیز در اطلاعیهای با پرهیزدادن مردم از حضور در معابر، محلهای حادثهخیز و نقاط حادثهخیز، تاکید کرد: «شهروندان داروهای مصرفی روزانه، مدارک شناسایی ضروری، آب آشامیدنی و اقلام کمکهای اولیه را در دسترس داشته باشند.» مرکز اطلاعرسانی ستاد بحران وزارت بهداشت نیز در اطلاعیهای بر خودداری مردم در زمان حمله دشمن به حریم هوایی در کنار پنجرهها، دیوارههای شیشهای، وسایل نوکتیز، بالکنها و ایوانهای مشرف به ورود پرتابههای احتمالی قرار نگیرند. سازمان پدافند غیرعامل کشور با توجه به شرایط جنگی، به تمام دستگاههای اجرایی، اعلام وضعیت قرمز کرد. نیروهای جمعیت هلالاحمر ایران هم در حالت آمادهباش قرار گرفتند. بازارها تعطیل شدند. ایسنا نوشت قیمت طلا صعودی شده است. چالوس یکطرفه شد. متروی تهران که در جنگ دوازدهروزه پناهگاه بسیاری از مردم شده بود، شلوغتر از روزهای عادی است و بر تعداد قطارها نیز افزوده شده. کم نیستند زنان و مردانی که چمدانبسته در تهران در حال ترددند؛ دستهای همدیگر را گرفته و میروند تا با سرنوشت خود روبهرو شوند. اگر چه ترمینالها بهشدت شلوغاند و بلیت اتوبوس به شهرهای دیگر بهسختی پیدا میشود. در برخی خیابانهای شهر، نیروهای بسیج ایست و بازرسی برقرار شده و مشغول بازرسی از خودروها و موتورسیکلتهای مشکوک است. در این میان، در مقابل دستگاههای خودپرداز، صفهای طویلی تشکیل شده و بسیاری از مردم در انتظار کشیدن پول نقد از این دستگاههاند. مردمی که هنوز در حال سوگواری هستند، حالا در مقابل خود با شرایطی بحرانی مواجهاند؛ جنگی که آخر زمستان ۱۴۰۴ آغاز شده است و معلوم نیست نقطه پایانش چه زمانی باشد.
حمله نظامی مشترک ایالات متحده و اسرائیل به ایران، ما را از زندگی زیر سایه جنگ جدا و در برابر واقعیتی تلخ نشاند؛ واقعیتی که نامش جنگ است. از لحظهای که خبرها تأیید شد، اضطراب در کوچهها دوید، تلفنها بیوقفه زنگ خورد و دلها بیقرار شد. هیچکس در چنین ساعتی فقط یک ناظر نیست. هر ایرانی به اندازه سهم خود این خبر را زندگی میکند.
ایران برای ما صرفاً یک مرز روی نقشه نیست. خاطرههای کودکیمان، قبر پدرامان، مدرسهها، بازارها، کوهها و کویرهایمان در همین خاک ریشه دارد. شاید درباره بسیاری از مسائل با هم اختلاف داشته باشیم، شاید نقد کنیم و گله داشته باشیم، اما وقتی سخن از امنیت این سرزمین به میان میآید، حس مشترکی در وجودمان بیدار میشود؛ حسی که نامش تعلق است.
جنگ، واژهای است که پیش از هر تحلیل سیاسی، بوی نگرانی میدهد. بوی شبهای بیخواب، بوی دلواپسی مادران، بوی آیندهای که ناگهان مهآلود میشود. جنگ فقط در میدانها رخ نمیدهد. در سفرهها، در بازار، در مدرسه و در ذهن کودکان هم جاری میشود. نخستین قربانی آن آرامش مردم است و پسازآن، حقیقت.
در چنین شرایطی، بیش از هر زمان به بلوغ جمعی نیاز داریم. به اینکه مراقب کلماتمان باشیم، به شایعه میدان ندهیم و اجازه ندهیم ترس، ما را از هم دور کند. التهاب، کمکی به امنیت نمیکند. آنچه امروز میتواند ما را از این گردنه عبور دهد، همبستگی، صداقت و تصمیمهای سنجیده است.
از مسئولان انتظار میرود جان مردم را در صدر همه اولویتها بگذارند، با جامعه شفاف سخن بگویند و همه ظرفیتهای عقلانی و دیپلماتیک را برای مهار بحران به کار گیرند. تاریخ نشان داده است حتی سختترین جنگها نیز سرانجام پشت میز گفتوگو پایان یافتهاند. کاش عقلانیت پیش از گسترش آتش، راهی برای خاموش کردن آن پیدا میکرد.
«پیام ما» در این روزهای سنگین، خود را متعهد میداند کنار مردم بایستد. نه برای افزودن بر خشم، که برای پاسداری از امید. ما باور داریم این سرزمین، با همه زخمهایش، شایسته صلح و امنیت است. ایران خانه ماست؛ خانهای که شاید دیوارهایش ترک برداشته باشد، اما هنوز ایستاده است و هنوز میتوان با تدبیر و همدلی از آن محافظت کرد.
امروز بیش از همیشه باید دست در دست هم بمانیم. آنچه باید حفظ شود، پیش از هر چیز جان انسانها و کرامت یک ملت است. تاریکی هرقدر هم عمیق باشد، اگر کنار هم بایستیم، میتوان روزنهای برای نور گشود.
رتبهبندی تهدیدها در گزارش ریسکهای جهانی مبتنیبر نظرسنجی از بیش از هزار و ۳۰۰ کارشناس در دانشگاهها، بخش خصوصی و دولتی و سازمانهای بینالمللی و جامعه مدنی انجام شده است. در حال حاضر، با ورود به سال ۲۰۲۶ نگرانی درباره ریسکهای فناورانه نیز افزایش یافته است. بهطوریکه براساس بررسی مجمع جهانی اقتصاد، در چشمانداز فعلی تهدیدهایی که احتمال میرود در سال ۲۰۲۶ در سطح جهانی بحران ایجاد کنند، شش مورد مربوط به تهدیدهای حوزه فناوری است. از میان ۳۳ تهدید مطرحشده، «اطلاعات نادرست و گمراهکننده» در رتبه پنجم، «آثار نامطلوب فناوریهای هوش مصنوعی» در رتبه هشتم، «ناامنی سایبری» در رتبه نهم، «سانسور و کنترل» در رتبه ۲۸، «آثار نامطلوب فناوریهای پیشرفته» در رتبه سیام و «آسیبهای آنلاین» در رتبه ۳۳ قرار دارند.
این گزارش ریسکها را در سه بازه زمانی کوتاهمدت یا فوری (سال ۲۰۲۶)، میانمدت (تا ۲۰۲۸) و بلندمدت (تا ۲۰۳۶) بررسی میکند.
افزایش ریسکهای فناورانه
ریسکهای فناوری در حال افزایشاند و یکی از نکات برجسته این گزارش، نبود کنترل بر تهدیدهای این حوزه است. تحولات فناوری و نوآوریهای جدید فرصتهای بسیاری ایجاد میکنند و میتوانند مزایای گستردهای در حوزههای سلامت، آموزش، کشاورزی و زیرساختها بههمراه داشته باشند، اما همزمان به ریسکهای جدیدی در زمینههای مختلف منجر میشوند؛ از تأثیر بر بازار کار تا تهدید یکپارچگی اطلاعات و حتی سامانههای تسلیحاتی خودکار.
در افق دوساله «اطلاعات نادرست و گمراهکننده» و «ناامنی سایبری» بهترتیب در رتبههای دوم و ششم قرار دارند. «آثار نامطلوب هوش مصنوعی» بیشترین رشد را در این رتبهبندی داشته و از رتبه ۳۰ در چشمانداز دوساله به رتبه پنجم در چشمانداز ۱۰ساله رسیده است.
بخش دیگر این گزارش با عنوان «هوش مصنوعی در ابعاد وسیع» بررسی میکند که این فناوری چگونه میتواند طی دهه آینده بر بازارهای کار، جوامع و امنیت جهانی اثر بگذارد. در مقابل، «آثار نامطلوب فناوریهای پیشرفته» همچنان در رتبه پایینی قرار دارد.
از سوی دیگر، فناوریهای کوانتومی فرصتهای بزرگی برای مدلسازی آبوهوا، کشف دارو و تحقیقات علمی فراهم میکنند، اما میتوانند میدان رقابت راهبردی و اقتصادی را تشدید کنند و شکاف اقتصادی و تنشهای سیاسی را افزایش دهند.
افق پیش رو تا ۲۰۲۸: انباشت تهدیدها
براساس «پیمایش ادراک ریسکهای جهانی(GRPS)»، برای نخستینبار از سال ۲۰۲۳ «اطلاعات نادرست و گمراهکننده» در رتبه دوم تهدیدها قرار گرفته است. همچنین، در چشمانداز دوساله ریسکها ناامنی سایبری در رتبه ششم قرار دارد.
در طول این بررسی تهدیدهای حوزه فناوری پررنگ است؛ قرارگیری «ناامنی سایبری» در رتبه ششم نشاندهنده افزایش فراوانی و پیچیدگی حملات سایبری به زیرساختهای حیاتی، کسبوکارها و دولتها است. بااینحال، «آثار نامطلوب هوش مصنوعی» با قرار گرفتن در رتبه ۳۰ در افق دوساله، هنوز تهدیدی دور یا جزئی از خطرات فعلی مانند «درگیری مسلحانه دولتمحور» یا «اطلاعات نادرست و گمراهکننده» محسوب میشود.
این گزارش مینویسد: «گسستهای سیاسی، فرهنگی یا مبتنیبر هویت، با ریسکهای فناورانهای مانند «اطلاعات نادرست و گمراهکننده» تشدید میشوند. این روند گفتوگوی عمومی را فرسوده میکند، توان پاسخ به بحرانها را تضعیف میکند و با پیشرفتهای فناورانه مانند هوش مصنوعی گسترش مییابد. درنتیجه این تحولات، خطر افزایش بیاعتمادی دیجیتال و کاهش اثربخشی تصمیمگیریهای جسورانه اجتماعی و محیطزیستی در میان تغییر اولویتهای کوتاهمدت و روایتهای ملیگرایانه، افزایش مییابد.
همچنین، در میان گروههای ذینفع مورد بررسی، همگرایی کلی بر سر مهمترین ریسکهای جهانی مشاهده میشود؛ همه گروهها «تقابل ژئواکونومیک» و «اطلاعات نادرست و گمراهکننده» را بهعنوان ریسکهای کلیدی دو سال آینده میشناسند، اما همچنان خطر انتشار اطلاعات نادرست در نگاه جوانترها پررنگتر است.
برپایه این بررسی انتظار میرود ریسکهای فناورانه طی دهه آینده شدیدتر شوند، بهویژه پیامدهای هوش مصنوعی و همینطور آثار نامطلوب فناوریهای پیشرفته که در رتبهبندی شدت ریسک، بیشترین افزایش را نسبت به افق دوساله تا افق ۱۰ساله تجربه خواهند کرد.
در چشمانداز ژئوپلیتیک، پیشبینیها برای دو سال آینده کمی بدبینانهتر از افق ۱۰ساله است و خطر «اطلاعات نادرست و گمراهکننده» و «پیامدهای نامطلوب هوش مصنوعی» نسبت به سال گذشته جدیتر شده است.
پیشرفت در هوش مصنوعی و فناوریهای کوانتومی هم در طول ۱۰ سال آینده سرعت میگیرند؛ چراکه این دو میتوانند پیشرفتهای یکدیگر را تسریع کنند و درنتیجه اثرات زنجیرهای و خطرناکی ایجاد کنند، بهخصوص در شرایط افزایش تقابل ژئواکونومیک.
بیاعتمادی، پراکندگی و بیحسی اجتماعی
در دنیای قطبی و پراکنده امروز که تحتتأثیر فناوریهای نوین است، اطلاعات بسیار آسیبپذیر شده و بهراحتی در معرض دستکاری برای اهداف سیاسی یا منافع اقتصادی قرار میگیرد. در این پیمایش میان «قطبیشدن اجتماعی» و «اطلاعات نادرست و گمراهکننده» رابطهای معنادار دیده میشود. آسیبپذیری اطلاعات مسئله میتواند به تشدید شکافهای اجتماعی و سیاسی، افزایش نارضایتیها، تثبیت باورهای سختگیرانه، کاهش تفکر انتقادی و تقویت دیدگاههای افراطی منجر شود. همچنین، ممکن است باعث ایجاد نوعی بیحسی اجتماعی و روانی شود.
از سوی دیگر، انتشار اطلاعات نادرست در فضای آنلاین نگرانکننده است؛ صحت اخبار و اطلاعات عمومی در اینترنت در معرض تهدید قرار دارد، زیرا تشخیص محتوای واقعی پیچیدهتر شده است.
نظرسنجی مؤسسه رویترز نشان میدهد ۵۸ درصد افراد نگران تمایز بین حقیقت و دروغ در اخبار آنلاین هستند و این رقم در آفریقا و ایالات متحده به ۷۳ درصد میرسد. همزمان با افزایش نگرانیها، اعتماد به اخبار کاهش یافته و تمایل به اجتناب از دنبالکردن اخبار افزایش یافته است.
در گذشته، مردم برای دریافت و پردازش اطلاعات به نهادهای دولتی، دانشگاهها و رسانهها تکیه میکردند، اما اکنون استفاده گسترده از شبکههای اجتماعی شیوههای دسترسی و تفسیر اطلاعات را بازتعریف کرده است. بیشترین رشد در استفاده از شبکههای اجتماعی برای دریافت خبر در ایالات متحده، آمریکای لاتین، آفریقا و برخی کشورهای جنوبشرق آسیا دیده میشود. بهطور مثال، در ایالات متحده، تعداد افرادی که اخبار را از طریق شبکههای اجتماعی و پلتفرمهای ویدئویی دنبال میکنند، بیشتر از کسانی است که تلویزیون یا سایتهای خبری را دنبال میکنند.
همچنین، استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی برای یافتن اطلاعات از ۱۱ درصد در ۲۰۲۴ به ۲۴ درصد افزایش یافته است. این نظرسنجی نشان میدهد مردم نگراناند هوش مصنوعی باعث کاهش شفافیت، دقت و اعتماد به اخبار شود.
تهدید جدی «دیپفیک»
یکی از مشکلات مهم، رشد «دیپفیک» یا محتواهای ساختگی است؛ در پنج سال اخیر ساخت ویدئوها، تصاویر و صداهای دیجیتالی دستکاریشده سادهتر، ارزانتر شده و این تولیدات واقعیتر به نظر میرسند. استفاده از این محتواها در انتخابات سال ۲۰۲۴ هنوز پدیدهای نو بود، اما حالا گستردهتر شده و اثرگذاری بیشتری بر سیاست و فرایندهای انتخاباتی دارد.
دیپفیکها میتوانند اعتماد به نهادهای دموکراتیک را تضعیف کنند، باعث قطبیشدن سیاسی و حتی تحریک خشونت یا ناآرامی اجتماعی شوند. انتخابات اخیر در ایالات متحده، ایرلند، هلند، پاکستان، ژاپن، هند و آرژانتین تحت فشار محتواهایی ساختگی در شبکههای اجتماعی بودند و محتواهای بسیاری منتشر شد که وقایعی خیالی را نشان میداد یا اعتبار نامزدها را مخدوش میکرد و حقیقت و دروغ را در هم میآمیخت.
هوش مصنوعی باعث شخصیسازی و قانعکنندهتر شدن این محتواها میشود و ریسک تأثیرگذاری بیشتر بر انتخابات را افزایش میدهد.
افزایش وابستگی به شبکههای اجتماعی و ابزارهای هوش مصنوعی، اثر «سوگیری الگوریتمی» را تقویت میکند؛ کاربران بیشتر در معرض اطلاعاتی قرار میگیرند که با دیدگاههایشان همسوست و برداشتهای متفاوت از رویدادهای واقعی شکل میگیرد.
این روند به کاهش حساسیت احساسی و شناختی نسبت به وقایع انسانی منجر شده است. در سال ۲۰۲۴، ۶۱ مناقشه در ۳۶ کشور رخ داد و محتواهای مرتبط با آنها بهطور الگوریتمی پخش شد، برداشتهای متفاوت به مخاطبان منتخب منتقل شد و دیدگاهها قطبیتر شد. تکرار محتوای خشونتآمیز بهمرور موجب میشود مخاطب آن را «عادی» ببیند و بیتفاوت یا کمتوجه شود. مطالعات نشان دادهاند مواجهه طولانی با خشونت، حساسیت عاطفی را کاهش میدهد و فاصلهگیری از همدلی با دیگران را تشدید میکند.
دیدن اعماق تهدیدها
شتاب فناوری یکی از نیروهای ساختاری است که در گزارش ریسکهای جهانی در سال ۲۰۲۴ معرفی شد. تحولات حوزه فناوری، تغییرات مثبت گستردهای در حوزههای مختلف ایجاد میکنند و همزمان ریسکهای جدیدی بههمراه دارند. گزارش ریسکهای جهانی ۲۰۲۶ شش مجموعه ریسک را بررسی کرده که دو مورد آنها در حوزه فناوری است. «رایانش کوانتومی»، بهعنوان یکی از این تهدیدها، میتواند در دهه آینده امنیت دیجیتال را بهشدت به خطر بیندازد. رایانههای کوانتومی قادرند روشهای رمزنگاری متداول امروز را بشکنند و اطلاعاتی را که امروز امن هستند، در معرض دسترسی قرار دهند. علاوهبراین، تمرکز شدید قدرت اقتصادی و شرکتی در این حوزه میتواند شکاف دیجیتال و نابرابریهای اقتصادی را تشدید کند و کشورهایی که پیشتاز باشند، برتری استراتژیک و تاکتیکی بزرگی در رقابتها و منازعات به دست خواهند آورد.
در کنار آن، هوش مصنوعی در ابعاد وسیع نیز چشمانداز پیچیدهای ایجاد میکند. گسترش کاربردهای این فناوری میتواند بازار کار را بهشدت تحتتأثیر قرار دهد؛ افزایش بهرهوری همراه با بیکاری بالقوه ممکن است قطببندی اجتماعی را تشدید کند و کارگران را در تطبیق با وظایف و مهارتهای جدید با چالش مواجه سازد. همزمان، واگذاری وظایف بیشتر به هوش مصنوعی میتواند مسیر پیش رو را یا به دورهای طلایی برای خلاقیت، یادگیری و اوقات فراغت تبدیل کند یا برعکس، به بیهدفی، بیتفاوتی و فروپاشی اجتماعی منجر شود و حتی در سناریویی تندتر، بخشهای زیادی از جامعه را تحت کنترل هوش مصنوعی قرار دهد. افزایش کاربرد این فناوری در حوزه نظامی نیز ریسک اشتباه و سوءاستفاده را بالا میبرد و جان انسانها را مستقیماً به خطر میاندازد.
بهاینترتیب، فناوری در کنار اینکه فرصتهای توسعهای فراهم میکند، میتواند محرکی برای بیثباتی اجتماعی، اقتصادی و امنیتی باشد و با سایر تهدیدها مانند انتشار اطلاعات نادرست و گمراهکننده یا نابرابری اقتصادی، ارتباط نزدیکی داشته باشد.
آینده جهان فناوری تاریک است؟
در پیمایش GRPS، پاسخدهندگان چشمانداز جهان را در یکی از پنج دسته «آرام»، «ثابت»، «ناآرام»، «متلاطم» یا «طوفانی» ارزیابی کردهاند. تقریباً نیمی از آنها دو سال آینده را «متلاطم» یا «طوفانی» میبینند و این نگرانی در افق ۲۰۳۶ شدیدتر میشود و به ۵۷ درصد میرسد.
آینده مسیر ثابتی ندارد؛ بلکه مجموعهای از مسیرهای ممکن است که هر یک به تصمیمهایی امروز جامعه جهانی بستگی دارد. چالشهایی که در این پیمایش برجسته شده، از شوکهای ژئوپلیتیک، تغییرات سریع فناورانه، ناپایداری اقلیمی و عدم قطعیت اقتصادی گرفته تا اثرات جمعی آنها بر جوامع، نشاندهنده گستردگی تهدیدهای پیش رو و مسئولیت مشترک جوامع در شکلدهی آینده است. تهیهکنندگان این گزارش معتقدند با پیشبینی امروز آنچه ممکن است رخ دهد، میتوانیم بهتر برای مواجهه با چالشهای فردا آماده شویم؛ بهویژه آنجاکه نادیدهگرفتن تهدیدهای حوزه فناوری میتواند ثبات اجتماعی و سیاسی را تهدید کند.
ماندگار در حافظه تاریخ هنر ایران
«منصور قندریز» (۱۳۱۴–۱۳۴۴) هنرمند نوگرای ایرانی و از چهرههای اثرگذار تاریخ هنر معاصر ایران است. در تبریز متولد شد، در تهران تحصیل کرد و در زمانی کار خود را آغاز کرد که مسئله هویت به یکی از دغدغههای اصلی هنرمندان آن دوره بدل شده بود. جامعه و حکومت وقت، با شتاب بهسوی مدرنیزاسیون حرکت میکردند و هنر نیز ناگزیر با مدرنیسم غربی مواجه شده بود.
قندریز با عبور از تجربههای فیگوراتیو (دوره تبریز) و حرکت بهسوی نقاشیهای آبستره، چاپهای دستی و بازآفرینی عناصر سنتی ایران در قالب مدرن سهم قابلتوجهی در نقاشی نوگرای ایران داشت. او از هنرمندانی بود که در شکلگیری جریان موسوم به مکتب سقاخانه نقشی مؤثر داشت؛ جریانی که میکوشید عناصر فرهنگ بصری ایرانی از نشانههای آیینی و مردمی تا ساختارهای هندسی و اسطورهای را در زبان هنر مدرن بازخوانی کند.
اهمیت قندریز در این بود که این رجوع به سنت را به بازسازی صرف یا نوستالژی تقلیل نداد. در آثارش، فیگورهای سادهشده، ساختارهای هندسی و موتیفهای الهامگرفته از نقوش کهن در نظمی منسجم و شخصی کنار هم قرار میگیرند. سنت برای او منبع الهام بود، مدرنیسم ابزار بیان و او در میان این دو، بهدنبال بروز بیان شخصی خویش بود.
دستیابی زودهنگام به زبانی مشخص، یکی دیگر از دلایل ماندگاری نام اوست. درحالیکه بسیاری از هنرمندان پس از سالها فعالیت به امضای بصری میرسند، قندریز در زمانی کوتاه به زبانی مستقل دست یافت. انسجام فرمی آثارش نشان میدهد او به مرحله تثبیت بیان شخصی رسیده بود.
قندریز در سال ۱۳۴۳ همراه با هنرمندانی چون «سیروس مالک»، «مرتضی ممیز»، «رویین پاکباز» و… «تالار ایران» را بنیان گذاشت؛ فضایی مستقل برای نمایش هنر نو که به یکی از پایگاههای مهم هنر مدرن ایران بدل شد. پس از درگذشت نابهنگام او در اثر سانحه رانندگی، دوستانش به پاس یاد او نام این تالار را به «تالار قندریز» تغییر دادند.
قندریز تنها سی سال زیست و کمتر از یک دهه فرصت فعالیت حرفهای داشت، اما ماندگاری او بیش از آنکه به طول عمر وابسته باشد، به دغدغهمندیاش نسبت به هنر مربوط است؛ موضعی روشن در برابر مسئله سنت و مدرنیته، دستیابی به زبان شخصی و مشارکت فعال در شکلگیری ساختارهای نوین هنر معاصر ایران. تأثیرگذاری او بیش از آنکه حاصل کثرت آثارش باشد، نتیجه کیفیت و عمق نگاهش به هنر ایران است.
گفت ۲۰ سال با هم دوست بودیم؛ ۲۰ سال یک روز و دو روز نیست، یک سال و دو سال هم نیست. دو دهه از عمر آن میگذشت، اما این روزها این دوستی دچار خلل شده، دلیلش هم به اختلافات دیدگاه درباره آینده مطلوبمان از ایران برمیگردد. او از این جهت تجربهاش را برایم تعریف کرد که در گروه نوشته بودم نظرتان را بگویید. گفت توان نظر دادن را از دست داده؛ میترسد چیزی بگوید و یکی دیگر رنجیده شود و دوست دیگری را از دست بدهد.
دوست من که اینها را برایم میگفت، تنها نیست. دوست دیگرم چند شب قبل خانهمان آمد و گفت با جمعی از دوستانش رابطهشان را قطع کردهاند، چون گرایش فکری متفاوتی دارند. یکی دیگر هم دراینباره گفت؛ اینکه در گروه مدام بابت عقایدش توهین میشنود.
این روزها به نظر میرسد همه ما درگیر چنین وضعیتی هستیم؛ برخی دوستیها بهواسطه بحثهایی که داشتیم، کمرنگتر شده و برخی دیگر از بین رفته است. ذرهذره این دوستیها را ساخته بودیم و به یکباره آن را از دست داده و تنهاتر شدهایم.
برای حفظ دوستیها برخی از ما تصمیم گرفتهایم سکوت کنیم. میدانیم نظر دوستمان چیست، دوستمان هم از دیدگاه ما باخبر است، اما وقتی او نظر میدهد ما یا سکوت میکنیم یا مخالفتی نرم انجام میدهیم. زمانی دیگر دوستمان این نقش را بهعهده میگیرد. گاهی هم تصمیم میگیریم بهجای حرفزدن درباره مواردی که مورد اختلاف است، سراغ بحثهایی برویم که دربارهشان اشتراک نظر داریم. این رویه گرچه باعث میشود دوستیها پابرجا بمانند، اما باز هم در این زمانه سخت، باعث میشود احساس تنهایی داشته باشیم و امکان گفتوگوی دوستانه درباره دغدغههایمان را از دست بدهیم.
در این شرایط چه میشود کرد؟ من لااقل راهی سراغ ندارم. بین اینهمه گفتوگوهایی هم که این روزها منتشر میشود، دراینباره چیزی ندیدهام؛ اینکه فراتر از اینکه آینده ایران چه خواهد بود، دراینباره بگویند که وضعیت ایرانیها، روابط دوستانه، خانوادگی و… چه میشود. اینکه چطور در برابر هم رواداری به خرج دهیم، چطور از دوستیها و خانوادههایمان حفاظت کنیم، چطور بتوانیم هم را بپذیریم.
در غیاب و بیتوجهی به آنچه در زیر پوست جامعه ایرانیان داخل کشور و خارج از آن در جریان است، چه دوستیها که از دست میروند، چه روابطی که از هم میپاشند، چه دلخوریهایی که شکل میگیرند و درنهایت ما چه تنهایانی خواهیم بود، بیهمراه در گذر از این روزهای صعب.
گروهدرمانی زاییده بحرانهای تاریخی است. پس از جنگ جهانی دوم، جوامع با تعداد بیسابقهای از انسانهای آسیبدیده روبهرو شدند؛ سربازانی که با اضطراب، کابوس، فروپاشی روانی و ناتوانی در بازگشت به زندگی عادی دستوپنجه نرم میکردند. امکانات محدود درمان فردی، پاسخگوی این میزان از گستردگی رنج نبود؛ این وضعیت، درمانگران را بهسوی شیوهای سوق داد که بتوانند همزمان به تعداد بیشتری از افراد کمک کنند و تجربههای مشترک آنان را به رسمیت بشناسند. بنابراین، گروهدرمانی بهعنوان روشی عملی برای مواجهه با تروماهای جمعی، کاهش احساس انزوا و بازسازی پیوندهای انسانی شکل گرفت. امروز، در ایرانِ گرفتار بحران اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، در یک برهه حساس کنونی دیگر بهسر میبریم؛ با رنجهایی دستوپنجه نرم میکنیم که فردی به نظر میرسند، اما ریشهای مشترک دارند. در چنین وضعیتی، تعدادی از گروههای درمانی و حمایتی با اتکا به مشارکت داوطلبانه و همیاری جمعی شکل گرفتهاند. تلاشی خودجوش برای ساختن فضایی امن که امکان گفتوگو، همدلی و بازسازی روانی را فراهم میکنند.
از بیستم بهمنماه تا زمان تهیه این گزارش، مرکز «روانپزشکی و روانشناسی رانه» جلسات پردازش گروهی حمایتی را برگزار کرده است. دورهای کوتاه که با تسهیلگری «شیرین جلالالدینی» و «علیرضا زریباف»، روانپزشکان این مرکز، برگزار میشود.
در این جلسات که رایگان و عمومی هستند، شرکتکنندگان در مورد تجربیات و احساسشان در مواجهه با بحران و پس از آن صحبت میکنند.
اشتراک در اندوه و استیصال
«علیرضا زریباف» در گفتوگو با «پیام ما» به سه جایگاه مواجهه آدمی با بحرانهایی چون جنگ میپردازد: «جایگاه اول درواقع همان اتفاق مهیب است. جایگاه دوم، جسم و واکنشهای جسمانی نظیر انقباض عضلات و بروز اضطراب است و جایگاه سوم که سوژه اصلی گروهدرمانی بهحساب میآید، ذهن انسان است. درواقع، معمولاً ذهن یک قدم عقب میرود و واقعه را بهشکل روایت مینگرد. حال در شرایطی که وسعت و شدت تروما بیش از توان آدمی است، این ناظر درونی در ذهن آدمی از بین میرود و مغز قابلیت پردازش تجربه را بهصورت روایت از دست میدهد. در این حالت فرد دچار بیحسی، سردی یا یخزدگی میشود.»
زریباف ناتوانی از بیان احساسات را از ویژگی فرد حبسشده در این مرحله میداند و گروهدرمانی را راهی برای برونرفت از چنین وضعیتی تعریف میکند: «در گروهدرمانی سه مکانیسم برای شرکتکننده رخ میدهد. فرد در ابتدا با قرارگرفتن در این جمع میداند تنها نیست و دیگرانی در اندوه و استیصال با او اشتراک دارند. اتفاق دیگری که برای فرد در گروه میافتد، احیای ناظر بیرونی بهواسطه حضور در جمع است. سایر شرکتکنندگان در مواجهه با روایت فرد که گریه میکند یا از احساسات قوی همچون خشم و غم سخن میگوید، همدلی میکنند و این اتفاق بهصورت موقت جای ناظر درونی (که بهدنبال تروما حذف شده است) را میگیرد.»
زریباف وجه اثربخش دیگر گروهدرمانی را توانایی شهادتدادن افراد میداند: «در شرایطی که التهاب و تنش در جامعه زیاد است، سوگیریهای مضاعفی را در فضای مجازی شاهدیم. چنین وضعیتی منجر به تشدید ایزولاسیون اجتماعی و قضاوتهای بینفردی میشود. اما در گروهدرمانی بهدلیل حضور حقیقی افراد و ارتباط و شناختی که در جریان گروه شکل میگیرد، گفتوگو جریان مییابد و سوگیریهای کمتری را میبینیم. پس، شناخت بیشتر و تعامل سازندهای جریان مییابد و منجر به بروز کارکرد اجتماعی گروهدرمان میشود.»
ایزولاسیون اجتماعی مانعی در جهت تابآوری
زریباف با تأکید بر اینکه ایزولاسیون اجتماعی در شرایط بحرانهای جمعی شرایط روحی فرد را بدتر میکند، به نتایج بدنمند حضور در گروه میپردازد: «در تحقیقات نوروساینس دریافتهاند وقتی چند نفر در کنار یکدیگر بنشینند، ولو بدون صحبت کردن، بدنهایشان با هم ارتباط میگیرد. در جلسات گروهدرمانی شاهد برقراری چنین ارتباط بدنمندی بین شرکتکنندگان هستیم.»
فضای دوقطبی و ملتهب جامعه امروز ایران، بررسی وجوه مختلف تروما بر افراد را سخت میکند. بهگفته زریباف، در برخی مواقع تروما میتواند کارکرد توسعهای داشته باشد و منجر به پیداش دیدگاههای جدید و کارآمدی در فرد نسبت به خودش و زندگی شود.»
گروهدرمانی در ایران شناختهشده نیست
«شیرین جلالالدینی» روانپزشک و تسهیلگر داوطلب جلسات پردازش گروهی است. جلالالدینی در گفتوگو با «پیام ما» مشارکت در گروهدرمانی را در وهله نخست پاسخ به یک نیاز درونی برای خودش بیان میکند: «جامعه عزادار جانهای ازدسترفته و خسته از سایه جنگ و تعلیق است. در این شرایط میخواستم در حد توان و تخصصم برای مردم کاری بکنم.»
این درمانگر با اشاره به تجربه خود از گذراندن یک دوره دوساله گروهدرمانی تحلیلی در استکهلم و نتایج مثبتی که از آن به دست آورده، معتقد است: «گروهدرمانی در شرایط فعلی میتواند پاسخ مناسبی برای نیازهای روانی مردم باشد، اما این شیوه در ایران شناختهشده نیست و افراد عمدتاً تمایلی به بازگو کردن درد و سوگهای خود در جمع ندارند.»
جلالالدینی نخستین تجربه شخصی خود از شرکت در گروهدرمانی را چنین بیان میکند: «برای حضور و گذراندن این دوره باید در گروهدرمانی شرکت میکردم. اینکه در جمعی امن حضور داشته باشی و بدون ترس از قضاوت و سوگیری دیگران خوداظهاری بکنی، تجربه سخت اما جالبی بود.»
این روانپزشک تعلق در گروه را یکی از کارکردهای مثبت گروهدرمانی میداند: «پس از اتفاقات دیماه شاهد ایزولاسیون اجتماعی در میان جامعه هستیم. گویی دردی مشترک بر شانههای تکتک مردم سنگینی میکند. از طرف دیگر، بیاعتمادی و دوقطبی ایجادشده مانع از ایجاد گفتمان در جامعه شده است. بنابراین، حضور در گروه میتواند برای طیفی از جامعه اثربخش باشد.»
در زمان تهیه این گزارش سومین جلسه از پردازش گروهی با تعداد کمتری از متقاضیان برگزار شد. شرکتکنندگان تجربیات و حسهای زیسته را بدون ترس از قضاوت بیان کردند و تسهیلگران شاهد ایجاد جریان گفتوگو بودند. بهگواه جلالالدینی، کاهش تعداد افراد در جلسات پایانی موضوع قابلانتظاری است: «عمدتاً مقاومت افراد در برابر حضور در گروه زیاد است؛ این مقاومت تداوم حضور افراد در گروه را سخت میکند. همچنین مادامیکه افراد برای دریافت خدمتی هزینهای پرداخت نمیکنند، انرژی و ارزش کمتری هم برای آن قائل میشوند. علاوهبراین، نباید فراموش کنیم روند سازگاری آدمی با زمان رابطه مستقیم دارد و طبیعی است افراد در هفتههای نخست پس از بحران بهکمک بیشتری نیاز داشته باشند و بهمرور این نیاز کمتر شود.»
زنان مدیران پنهان اضطرابهای جمعی
در شرایطی که جامعه ایران با بحران اقتصادی و سایه جنگ روزگار میگذراند و بهتعبیر جامعهشناسی، در «جامعه ریسک» به سر میبرد، پرسش از «مدیریت بحران در سطح زندگی روزمره» اهمیتی دوچندان یافته است. جامعهشناسان معتقدند در چنین ایامی، نقش زنان از حاشیه به متن میآید و آنها مدیریت عاطفی و اقتصادی خانواده را برعهده میگیرند.
در جامعه ریسک، اضطراب به بخشی از تجربه روزمره بدل میشود. در این میان، بهتعبیر «آنتونی گیدنز»، امنیت هستیشناختی افراد بیش از هر زمان دیگری تهدید میشود. برخی پژوهشگران حوزه جنسیت معتقدند زنان در شرایط بیثباتی، سه کارکرد همزمان برعهده میگیرند: مدیریت اقتصاد خرد خانواده، مهار اضطراب عاطفی و حفظ انسجام اجتماعی. «آرلی هوشیلد» این وضعیت را «کار عاطفی» مینامد؛ کاری نامرئی که در بحرانها شدت میگیرد.
بحرانهای تورمی و نااطمینانی، فشار مضاعفی بر زنان وارد کرده است. نظریهپردازانی چون «سیلویا فدریچی» بر این باورند که در دورههای بحران بار بازتولید اجتماعی بیش از پیش بر دوش زنان میافتد. جامعهشناسان ایرانی نیز معتقدند ترکیب نااطمینانی سیاسی، فشار اقتصادی و فرسایش سرمایه اجتماعی، وضعیت پیچیدهای پدید آورده که در آن زنان به بازیگران اصلی مدیریت روزمره بحران تبدیل شدهاند؛ مدیریتی که کمتر دیده میشود، اما ستون پایداری خانواده و شبکههای خرد اجتماعی است.
در چنین شرایطی، در پشت صحنه زندگی روزمره، زنان نقش مدیران خاموش بحران را ایفا میکنند؛ نقشی که در تحلیلهای کلان کمتر دیده میشود، اما در واقعیت اجتماعی حضوری تعیینکننده دارد. در این میان زنان از بدن خود هزینه میکنند و دچار مشکلات متعدد جسمی و روحی میشوند. در همین رابطه «پیام ما» با «فاطمه موسوی»، جامعهشناس و عضو انجمن جامعهشناسی ایران، به گفتوگو پرداخته است.
اکنون در موقعیتی قرار داریم که به تعبیر جامعهشناسی میتوان آن را وضعیت بحران یا حتی «جامعه در معرض ریسک» دانست؛ جامعهای که با انباشت همزمان بحرانهای اقتصادی، سیاسی، زیستمحیطی و… روبهروست. آیا اساساً با این توصیف موافقاید؟
در حقیقت، مسئله صرفاً نظر شخصی نیست؛ شاخصهای عینی اجتماعی نشان میدهد ما با فشردگی و تراکم بحرانها مواجهایم. ناترازیهای گسترده انرژی، مشکلات محیطزیستی، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، بیکاری، نااطمینانی نسبت به آینده، اعتراضات اجتماعی و در کنار همه اینها سایه جنگ و تهدید خارجی، همگی بهصورت همزمان بر زندگی روزمره مردم سنگینی میکنند. در تاریخ معاصر ایران کمتر دورهای را میتوان یافت که چنین انباشت بحرانی رخ داده باشد. ویژگی اکنون، همزمانی بحرانها و گستره اثرگذاری آنها بر همه لایههای زندگی اجتماعی است.
در چنین شرایطی، مهمترین پیامد، تضعیف امنیت روانی و احساس پیشبینیپذیری زندگی است. وقتی افراد نتوانند آینده کوتاهمدت خود را تخمین بزنند، از قیمت کالاهای اساسی گرفته تا امکان اشتغال یا حتی امنیت فیزیکی، نوعی اضطراب مزمن در جامعه شکل میگیرد. این اضطراب فقط یک احساس فردی نیست؛ به یک وضعیت جمعی تبدیل میشود. خانوادهها در تصمیمگیریهای روزمره مردد میشوند، سرمایهگذاریهای بلندمدت به تعویق میافتد، برنامههای آموزشی و حرفهای دچار تزلزل میشود و حتی روابط عاطفی تحتتأثیر قرار میگیرد. سایه جنگ این نااطمینانی را تشدید میکند؛ زیرا جنگ، حتی اگر بالفعل رخ ندهد، با خود تصویر فروپاشی نظم عادی زندگی را حمل میکند.
در چنین وضعیتی، زنان چه جایگاهی دارند و چه نقشی ایفا میکنند؟
تجربه تاریخی و مطالعات اجتماعی نشان میدهد هرگاه جامعه وارد دورههای بحران عمیق میشود، فشار مضاعف بر گروههایی وارد میشود که در ساختار قدرت و منابع در موقعیت فرودستتری قرار دارند؛ زنان، طبقات کمدرآمد، اقلیتهای قومی و مذهبی. تبعیضهای ساختاری که شاید در شرایط عادی کمتر به چشم میآید، در دوره بحران تشدید میشود. درعینحال، دسترسی این گروهها به منابع اقتصادی، حمایتی و نهادی برای مدیریت بحران محدودتر است.
برای مثال، مردی از یک خانواده کمدرآمد اگر از یک اقلیت قومی باشد، در بسیاری موارد امکان مهاجرت یا جابهجایی جغرافیایی برای یافتن کار را دارد. جامعه نیز این اقدام را نوعی فداکاری تلقی میکند؛ او را تحسین میکنند که برای تأمین معاش خانواده از روستا به شهر یا از شهر کوچک به پایتخت رفته است. اما زن همان خانواده غالباً ناگزیر است در خانه بماند، از فرزندان مراقبت کند، شبکههای خویشاوندی را حفظ کند و با حداقل منابع موجود، اقتصاد خرد خانواده را مدیریت کند. اگر درآمدی هم از طریق کار خانگی، خیاطی، فروش محصولات دستساز یا فعالیتهای غیررسمی به دست آورد، این درآمد معمولاً بهعنوان «کمک» دیده میشود، نه بهعنوان سهمی برابر در تأمین معاش.
کار مراقبتی زنان اغلب طبیعی و بدیهی تلقی میشود. گویی انجام این کارها بخشی از سرشت زنانه است و نه فعالیتی که نیازمند مهارت، زمان، انرژی و استحقاق قدردانی باشد. در شرایط بحران، این کار مراقبتی افزایش مییابد؛ زیرا منابع حمایتی بیرونی کاهش پیدا میکند. اگر خدمات عمومی محدود شود یا هزینههای درمان و آموزش بالا رود، این خانواده است که باید شکاف را پر کند و در خانواده، این وظیفه بیش از همه بر دوش زنان میافتد.
از سوی دیگر، فشار اقتصادی بر نانآور خانواده که در بسیاری از خانوادهها مرد است، میتواند به افزایش تنشهای درونخانوادگی منجر شود. بیکاری، کاهش درآمد یا ناامنی شغلی احساس ناکامی و استرس را تشدید میکند و گاه این فشار روانی بهشکل خشونت کلامی یا حتی فیزیکی در خانه تخلیه میشود. در چنین وضعیتی، زنان نهتنها با بحران بیرونی بلکه با بحران درونی خانواده نیز مواجهاند. آمارهای جهانی نشان میدهد در دورههای رکود اقتصادی و بیثباتی سیاسی، میزان خشونت خانگی افزایش مییابد.
همزمان، وقتی منابع خانواده محدود میشود، نخستین جایی که صرفهجویی صورت میگیرد، اغلب نیازهای شخصی زنان است. آنها کمتر برای خود لباس میخرند، از خدمات درمانی صرفنظر میکنند، مراجعه به پزشک را به تعویق میاندازند و حتی در تغذیه خود صرفهجویی میکنند تا سهم بیشتری برای همسر و فرزندان باقی بماند. این فداکاری مداوم، موجب هزینه کردن زنان از بدن خود است و در بلندمدت به فرسایش جسمی و روانی آنان منجر میشود. بسیاری از زنان در چنین شرایطی دچار استرس مزمن، اختلالات خواب، افسردگی یا مشکلات جسمی مرتبط با فشار روانی میشوند.
میتوان اقدامات زنان و هزینههایی را که متحمل میشوند، کار عاطفی و هزینه عاطفی دانست؟
در اغلب خانوادهها زنان قطب عاطفیاند؛ آنها باید نگرانیهای همسر را بشنوند، آرامش بدهند، از اضطراب فرزندان بکاهند و فضای خانه را تا حد امکان امن و پایدار نگهدارند. در شرایط بحران این کار عاطفی چندبرابر میشود. مادران میکوشند اخبار نگرانکننده را از کودکان پنهان کنند، با طراحی فعالیتهای ساده و کمهزینه -یک بازی، یک گردش کوتاه، یک خوراکی کوچک- حواس کودکان را پرت کنند تا از اضطراب عمومی فاصله بگیرند. درعینحال، باید مراقب باشند نگرانیهای خود را بروز ندهند؛ زیرا کودکان بهسرعت اضطراب مادر را دریافت میکنند.
این خودسانسوری عاطفی هزینهبر است. بسیاری از زنان ناچارند احساسات منفی خود را سرکوب کنند و شاید تنها در خلوت شبانه یا در گفتوگو با یک دوست صمیمی آن را تخلیه کنند. برخی به معنویت یا نیایش پناه میبرند، برخی در جمعهای زنانه دردودل میکنند. اما درنهایت، بار اصلی مدیریت عاطفی خانواده بر دوش آنان باقی میماند. این وضعیت، نوعی فرسودگی عاطفی ایجاد میکند که کمتر به رسمیت شناخته میشود.
در بسیاری از بحرانها زنان را میبینیم که نقشی مهم را ایفا میکنند. آیا میتوان گفت این بحرانها نظم جنسیتی را تغییر دادهاند؟
در رخدادهای اجتماعی سالهای اخیر، حضور زنان پررنگ و قابلمشاهده بوده است. آنان نهفقط در صفوف معترضان بلکه در مدیریت سوگهای جمعی، برگزاری مراسمها و حفظ پیوندهای اجتماعی نقش فعالی ایفا کردهاند. این حضور نشان میدهد زنان صرفاً در حوزه خصوصی باقی نماندهاند و در بازتعریف فضای عمومی نیز مشارکت دارند.
بااینحال، بازنمایی رسانهای و رسمی همچنان غالباً مردمحور است. مثلاً در جنگ هشتساله ایران و عراق، زنان بهعنوان امدادگر، پرستار، پزشک یا پشتیبان نقش داشتند، اما روایت غالب از جنگ، روایت حماسه مردانه بود. نام بسیاری از زنان در حاشیه ماند و حتی در مصاحبهها، هویت آنان به نسبتشان با یک مرد تعریف میشد. در سالهای اخیر، هرچند دیدهشدن زنان افزایش یافته و جامعه حساسیت بیشتری نسبت به نقش آنان پیدا کرده است، اما این بهمعنای تحقق برابری کامل نیست.
نکته مهم این است که دستاوردهای برابری جنسیتی در شرایط بحران عمیق میتواند آسیبپذیر شود. تجربه کشورهای درگیر جنگ داخلی یا بیثباتی شدید نشان میدهد وقتی جامعه بهسمت فروپاشی ساختاری پیش میرود، نخستین گروهی که آسیب میبیند، زنان و دختراناند. ترک تحصیل دختران افزایش مییابد، سن ازدواج کاهش پیدا میکند، کودکهمسری و بارداریهای زودهنگام بیشتر میشود و خشونت اجتماعی و خانگی شدت میگیرد، منابع حمایتی تحلیل میرود و عاملیت زنان محدودتر میشود.
درنهایت، مسئله کلیدی «عاملیت» است؛ توانایی تصمیمگیری درباره زندگی خویش. در جامعهای با ثبات نسبی، زنان میتوانند درباره تحصیل، شغل، ازدواج و فرزندآوری انتخاب کنند. اما در جامعه بحرانزده، نخستین فرصتی که از دست میرود، فرصت تحصیل و اشتغال دختران طبقات فرودست است. وقتی خانوادهای با بحران اقتصادی روبهرو میشود، ممکن است آموزش دختر را کماهمیتتر از آموزش پسر بداند یا ازدواج زودهنگام را راهحلی برای کاهش بار اقتصادی تلقی کند.
ازدواجهای زودهنگام، بهویژه با مردان بزرگتر، اغلب رابطهای نابرابر ایجاد میکند که در آن دختر نوجوان قدرت چانهزنی و تصمیمگیری اندکی دارد. بارداری زودرس، وابستگی اقتصادی و فقدان تحصیلات، چرخهای از محرومیت را بازتولید میکند. حتی اگر چنین زنی بعدها از آن رابطه خارج شود، با کمبود مهارت، سرمایه اقتصادی و شبکه حمایتی مواجه خواهد بود. بهاینترتیب، بحران اجتماعی هزینهای چندنسلی ایجاد میکند.
این بحرانها برای دختران جوان چه پیامدهایی دارد؟
برای دختران جوان امروز نیز پیامدهای نسلی قابلتوجه است. بخشی از آنان در واکنش به نااطمینانی، راه مهاجرت را برمیگزینند؛ نه صرفاً برای تحصیل بلکه برای دستیابی به زندگیای امنتر و پیشبینیپذیرتر. افزایش تمایل به مهاجرت در سالهای اخیر نشان میدهد افق امید در داخل کشور برای برخی محدود شده است. آنان که میمانند، ممکن است با افقهای شغلی و تحصیلی محدودتری روبهرو شوند و ناگزیر به سازگاری با شرایطی شوند که عاملیتشان را کاهش میدهد.
چه چشماندازی برای آینده زنان ایرانی متصور هستید؟
در مجموع، میتوان گفت زنان در شرایط کنونی همزمان در سه موقعیت قرار دارند: نخست، بهعنوان گروهی که فشار مضاعف بحران را تجربه میکند؛ دوم، بهعنوان مدیران اقتصاد و عاطفه خانواده که انسجام اجتماعی خرد را حفظ میکنند و سوم، بهعنوان کنشگران عرصه عمومی که در بازتعریف نظم اجتماعی مشارکت دارند. این سهگانه، تصویر پیچیدهای از وضعیت زنان در جامعه بحرانزده ارائه میدهد.
اگر بحرانها در سطح کنونی مهار و مدیریت شود، ممکن است همین تجربههای دشوار به تقویت آگاهی و همبستگی زنان بینجامد و زمینهای برای بازتعریف نقشها و گسترش برابری فراهم آورد. اما اگر بحرانها عمیقتر شود و به فروپاشی ساختاری بینجامد، نخستین قربانی آن عاملیت زنان خواهد بود.
ازاینرو، تحلیل وضعیت کنونی بدون در نظر گرفتن نقش و تجربه زنان ناقص است. آنان نهفقط متأثر از بحراناند، بلکه در خط مقدم مدیریت روزمره آن قرار دارند؛ مدیریتی که اگرچه کمتر دیده میشود، اما ستون پایداری خانواده و شبکههای اجتماعی است.
خاموش کردن اعتراض تا فهم تعارض
در ادبیات رسمی مدیریت، تعارض اجتماعی اغلب با واژههایی نرم و خنثی توصیف میشود؛ «چالش محلی»، «اعتراض محدود» یا در خوشبینانهترین تعبیر «مانعی در مسیر اجرای پروژه». اما واقعیت میدان توسعه، تصویری کاملاً متفاوت دارد. در محلهها، مناطق صنعتی، پالایشی و نفتی، پیرامون معادن و پروژههای عمرانی، تعارض اجتماعی اغلب نشانهای است از شکافی در فرایند تصمیمسازی؛ شکافی که از ندیدن، نشنیدن یا دیر شنیدن جامعه پدید میآید. بسیاری از مدیران تنها زمانی متوجه عمق مسئله میشوند که صدا به سطح آمده است. واکنشهای رایج مدیریتی در این لحظه معمولاً به چند الگوی آشنا میل میکند:
نخست، «الگوی امتیاز دادن فوری یا پروژهدرمانی»: پرداختهای مقطعی، پروژههای شتابزده یا وعدههای کوتاهمدت، با هدف آرام کردن فضا. این رویکرد در ظاهر تنش را میکاهد، اما اغلب مسئله اصلی همچنان دستنخورده باقی میماند.
دوم، «الگوی کنترل دستوری و امنیتی تعارض»: ارجاع موضوع به سازوکارهای قانونی، امنیتیسازی مسئله یا حذف و کماعتبار کردن صداهای منتقد است. این رویکرد احتمالاً منجر به سکوت ظاهری میشود، اما هزینه بلندمدت آن، فرسایش اعتماد اجتماعی است.
سوم، «الگوی انکار تعارض»: گاهی مدیران اساساً مسئله را تعارض نمیبینند و آن را «سوءتفاهم»، «فضاسازی» یا «موضوعی گذرا» تلقی میکنند. نتیجه این میشود که مشکل دیده نمیشود تا زمانی که به بحرانی جدی بدل شود.
چهارم، «الگوی تعویق و فرسایش»: در این شیوه، سازمان مسئله را به زمان میسپارد؛ جلسات طولانی، بررسیهای پیوسته و وعدههای مبهم برای «فرسودن انرژی تعارض». در ظاهر تنش کم میشود، اما بیاعتمادی عمیقتر و ریشهایتر میشود.
پنجم، «الگوی روابطعمومیمحور»: جایی که تعارض اجتماعی به مسئلهای رسانهای تقلیل پیدا میکند؛ تمرکز بر روایتسازی، خبر، کمپین یا افتتاح پروژه است، نه بر حل ریشهای مشکل. این الگو غالباً شکاف واقعی بین جامعه و تصمیمگیرندگان را پوشش میدهد، اما آن را نمیبندد.
ششم، «الگوی تمرکز صرف بر نخبگان محلی»: گفتوگو محدود به چند چهره شناختهشده یا واسطه محلی میشود، درحالیکه گروههای واقعی درگیر مسئله دیده نمیشوند. این محدودیت گاهی تعارض را نهتنها حل نمیکند، بلکه تشدید نیز میکند.
این شش رویکرد هرچند در ظاهر متفاوتاند، اما در یک نتیجه مشترک همگرا میشوند: تعارض ممکن است برای مدتی فروکش کند، اما حل نمیشود؛ مسئله به لایههای عمیقتر جامعه میرود و در زمانی دیگر، با شدتی بیشتر بازمیگردد. بسیاری از مدیران توسعهای دیر متوجه میشوند آنچه خاموش شده، بحران نیست؛ تنها صدای آن است.
سوءتفاهمی بهنام مطالعات اجتماعی
در چنین فضایی مطالعات اجتماعی که باید یکی از ستونهای اصلی طراحی پروژهها باشد، اغلب به حاشیه رانده میشود. در عمل، این مطالعات در بسیاری از طرحهای توسعهای سه ویژگی مشترک پیدا کردهاند: پسینیاند؛ یعنی پس از اتخاذ تصمیم انجام میشوند. تزئینیاند؛ یعنی بیشتر برای تکمیل پرونده یا اخذ مجوز به کار میآیند و گاه صرفاً رفع تکلیفاند؛ متنی رسمی که کمترین اثر را بر تصمیم واقعی دارد. این درحالیاست که در تجربههای موفق جهانی، مطالعات اجتماعی دقیقاً در نقطه مقابل این وضعیت قرار دارند. پیش از آغاز پروژه، تاریخ تعارضهای منطقه مطالعه میشود، الگوهای بومی مقاومت و پذیرش شناخته میشود، بازیگران محلی، مؤسسات مردمنهاد، گروههای اجتماعی تا شبکههای غیررسمی، شناسایی میشوند و سناریوهای محتمل تعارض از پیش بررسی میشود. در چنین رویکردی، توسعه از همان ابتدا با جامعه وارد گفتوگو میشود، نه آنکه پس از بروز بحران به سراغ آن برود. در این نگاه، مردم دیگر «مانع» نیستند، «ذینفع مزاحم» هم نیستند و صرفاً مخاطب روابطعمومی هم به شمار نمیآیند. آنان شریک توسعهاند؛ این بخشی از فرایند تصمیمسازی، نه موضوع مدیریت آن.
مسئله اصلی؛ اثر واقعی، نه اقدام نمایشی
چالش پنهان در بسیاری از برنامههای مسئولیت اجتماعی و توسعه منطقهای، مسئلهای است که کمتر درباره آن صریح سخن گفته میشود: اثربخشی واقعی. در بسیاری از پروژهها خروجیها فراواناند (گزارشها، افتتاحها، طرحهای کوچک و بزرگ)، اما اثر اجتماعی پایدار چندان دیده نمیشود. اگر از زاویه اثر به مسئله نگاه کنیم، تفاوت رویکردها روشنتر میشود: امتیاز دادن فوری یا پروژهدرمانی اثری کوتاهمدت میسازد. کنترل دستوری و امنیتی تعارض (سرکوب تعارض)، هزینهای بلندمدت بهجا میگذارد. در انکار تعارض هیچ اقدام واقعی شکل نمیگیرد و جامعه احساس دیده شدن نمیکند و تعارض ناگزیر تبدیل به بحران میشود. در الگوی تعویق و فرسایش، زمان و انرژی تعارض را فرسوده میکند، اعتماد اجتماعی تخریب میشود و درنتیجه، اثر کوتاهمدت ظاهری، در برابر هزینه بلندمدت اعتماد کم میآورد. الگوی روابطعمومیمحور نیز با تمرکز بر تصویر رسانهای و روایتسازی، مسئله را به «نمایش» تبدیل میکند؛ پروژهها خبرساز میشوند، اما زندگی واقعی مردم تغییر نمیکند و اثر اجتماعی پایدار شکل نمیگیرد. آخرین الگو، تمرکز صرف بر نخبگان محلی است؛ وقتی گفتوگو محدود به چند چهره شناختهشده میشود و گروههای واقعی درگیر مسئله دیده نمیشوند. درنتیجه، تصمیمات یا اقدامات، هم از واقعیت جامعه دور میمانند و هم ممکن است تعارض را تشدید کنند، نه حل کنند.
میتوان نتیجه گرفت همه این رویکردها در یک نکته مشترکاند: ممکن است تعارض برای مدتی فروکش کند، اما اثری پایدار بهجا نمیگذارند. تنها راه خلق اثر واقعی، مشارکت واقعی است؛ وقتی مسئله از نگاه جامعه تعریف شود، راهحل با زندگی روزمره مردم سازگار باشد و جامعه در تصمیمسازی سهم داشته باشد، توسعهای که از بیرون تعریف شود، حتی با منابع مالی فراوان، سرانجام با مقاومت آشکار یا پنهان روبهرو میشود.
از نظریه تا میدان؛ وقتی مدیریت تعارض معنا پیدا میکند
اگر قرار باشد مدیریت تعارض اجتماعی فقط در حد توصیه و شعار باقی نماند، باید آن را از اتاقهای جلسه به میدان واقعی زندگی مردم برد. تجربه نشان داده است بیشتر تعارضها ناگهان شکل نمیگیرند؛ پیشازآن نشانههایی دارند که اگر دیده شوند، میتوان مسیر را تغییر داد. نخستین گام، فهمیدن تعارض است؛ نهفقط ثبت یک اعتراض یا گزارش یک تنش. باید دید این مسئله از کجا آمده، چه تاریخی پشت آن است و چه گروههایی-آشکار یا پنهان- در آن نقش دارند. بسیاری از بحرانها در اصل برخورد منافع مطلق نیستند؛ گاهی فقط حاصل نشنیدن یکدیگر یا ندانستن واقعیتهای طرف مقابلاند.
گام بعدی، ساختن امکان گفتوگو است. جایی که جامعه محلی، بنگاه اقتصادی و نهادهای عمومی بتوانند درباره مسئلهای مشترک حرف بزنند، نه اینکه هر کدام از زاویه خود مسئله را تعریف کنند. در چنین فضایی، مسئله کمکم از «اختلاف» به «مسئلهای قابلحل» تبدیل میشود و اهدافی شکل میگیرد که برای منطقه واقعی و قابل حقق باشد. اما شاید مهمترین بخش ماجرا، اقدام کردن همراه با یاد گرفتن باشد. بسیاری از پروژهها با این تصور آغاز میشوند که پاسخ نهایی از قبل معلوم است، درحالیکه توسعه درواقع مسیر آزمون و خطاست. اجرای طرحهای کوچکتر، دیدن اثر واقعی آنها در زندگی مردم و اصلاح مسیر براساس تجربه، همان چیزی است که میتواند از تکرار خطاها جلوگیری کند. توسعهای که از تجربههای خود یاد نگیرد، دیر یا زود دوباره به همان نقطه تعارض بازمیگردد.
SIA ؛ ابزاری برای پیشگیری، نه پیوست اداری
در این میان، یکی از ابزارهای مهم مدیریت ریسک اجتماعی، ارزیابی آثار اجتماعی است. این مفهوم، که در ادبیات توسعه پایدار جایگاهی روشن دارد، در عمل اغلب دچار سوءبرداشت میشود. در تعریف درست، ارزیابی آثار اجتماعی فرایندی است برای شناسایی پیامدهای اجتماعی بالقوه پروژهها، بررسی اثر آنها بر گروههای مختلف ذینفع و طراحی راهبردهایی پیشگیرانه، اصلاحی یا جبرانی. بهعبارت دیگر، این ابزار بخشی از مدیریت ریسک اجتماعی و اقتصادی پروژههاست، نه یک کاغذبازی اداری. بااینحال، در بسیاری از پروژهها، این مفهوم به یک پیوست تشریفاتی برای گرفتن مجوز تقلیل یافته است؛ گزارشی پر از واژگان تخصصی که هیچ تأثیری بر تصمیم واقعی ندارد. در چنین شرایطی، مسئله اصلی نه خود ابزار، بلکه نحوه قرار گرفتن آن در منطق تصمیمگیری بنگاه است؛ اینکه آیا سازمان واقعاً آماده است تصمیماتش را برپایه فهم عمیق اجتماعی شکل دهد، یا صرفاً بهدنبال تکمیل پروندهای برای روی کاغذ است.
خطر تهیشدن مفاهیم
برخورد تشریفاتی با مفاهیمی مانند ارزیابی اجتماعی، ارزیابی زیستمحیطی یا حتی مسئولیت اجتماعی شرکتها، خطری جدی دارد: این مفاهیم بهتدریج تهی از معنا میشوند. وقتی جامعه میبیند گزارشها وجود دارند، اما واقعیت زندگی تغییر نمیکند، اعتماد فرسوده میشود و بیاعتمادی، پرهزینهترین پیامد توسعه نادرست است. در چنین شرایطی، پروژهها نهتنها با ریسک اجتماعی مواجه میشوند، بلکه سرمایه اجتماعی منطقه نیز آسیب میبیند؛ سرمایهای که بازسازی آن بسیار دشوارتر از ساخت یک پروژه عمرانی است.
مسئولیت اجتماعی؛ زنجیرهای از اعتماد
درنهایت، مسئولیت اجتماعی بیش از هر چیز بر محور اعتماد شکل میگیرد. در ایران، یکی از چالشهای مهم شرکتها، شکاف میان نیت اعلامشده و تجربه واقعی جامعه است. بسیاری از بنگاهها هنوز نمیتوانند اثر واقعی اقدامات خود را بهطور دقیق بسنجند؛ درنتیجه، مردم نیز کمتر باور دارند این اقدامات به تغییر پایدار منجر خواهد شد. پر کردن این شکاف، نیازمند شفافیت، گزارشدهی حرفهای و مشارکت واقعی ذینفعان است. حرکت بهسوی سرمایهگذاریهای چندساله، توسعه بازارهای محلی و توانمندسازی بومیان میتواند نقطهعطفی در این مسیر باشد. زمانی که جامعه پیرامون یک معدن، پالایشگاه یا کارخانه در زنجیره ارزش آن سهم داشته باشد (از تأمین خدمات تا تولید) صنعت دیگر «مهمان» نیست، بلکه بخشی از زندگی مردم میشود.
از اخلاق تا استراتژی
در جهان امروز، مسئولیت اجتماعی به شاخصی از «بلوغ سازمانی» بدل شده است؛ آینهای که نشان میدهد یک بنگاه تا چه اندازه درک کرده بقایش در گرو همزیستی با جامعه و محیطزیست است. در ایران امروز، بهویژه در صنایع و معادن، بازتعریف این مفهوم ضرورتی جدی است. سالهاست بسیاری از مناطق محروم همان مناطقی ماندهاند که دههها پیش بودند، درحالیکه پروژههای متعدد مسئولیت اجتماعی از کنارشان گذشته است. بخشی از این ناکامی، به نبود نقشه راه جامع و نیازسنجی واقعی بازمیگردد. مسئولیت اجتماعی کارآمد باید همچون روایتی منسجم باشد: از شناخت نیازهای محلی آغاز شود، در چارچوب توسعه منطقهای ادامه یابد و با سنجش دقیق اثر به نتیجه برسد. جامعه در این مسیر باید فاعل باشد، نه مفعول طرحها.
مشارکت اجتماعی؛ هزینه یا بیمه پایداری؟
شاید مهمترین خطای تحلیلی در بسیاری از پروژههای توسعهای این است که مشارکت اجتماعی بهعنوان هزینه دیده میشود؛ مرحلهای زمانبر که اجرای پروژه را کند میکند. اما تجربههای جهانی و حتی نمونههای محدود موفق در داخل کشور نشان میدهد واقعیت درست برعکس است. سرمایهگذاری بدون درک اجتماعی، ریسک پنهان دارد. اما مشارکت اجتماعی، درحقیقت بیمه پایداری کسبوکار است. توسعهای که جامعه در آن حضور داشته باشد، دیرتر دچار تعارض میشود، سریعتر به توافق میرسد و پایدارتر باقی میماند. درنهایت، مسئولیت اجتماعی اگر صادقانه و هوشمندانه اجرا شود، نهتنها بهنفع جامعه، بلکه بهنفع خود بنگاه است؛ زیرا بقای سازمان در گرو بقای جامعهای است که در آن تنفس میکند. مسئولیت اجتماعی، اگر از سطح نمایش عبور کند، میتواند به سیاست بقا بدل شود؛ سیاستی که صنعت را از یک بازیگر اقتصادی صرف، به شریک توسعه انسانی تبدیل میکند.
«هخا» اخراج شد، اما سر خم نکرد
با عبدالمجید ارفعی زمانی آشنا شدم که در تحولات سال ۵۷ از کار کنار گذاشته شده بود. پیشازآن، درباره او خوانده بودم. میدانستم منشور کوروش را از بابلی به فارسی ترجمه کرده است. شاگرد پروفسور هلک در دانشگاه شیکاگو بود. البته دوره کارشناسی را در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران گذرانده بود. اهل بندرعباس بود و زاده دامنه کوه گِنو. یک جنوبیِ بسیار مهربان با صدایی آرام که در برخی امور نظرات جالبی داشت و نگاهش شبیه نگاه کلاسیک و رایج دیگران نبود. هنگام احوالپرسی به شوخی میگفت: «ایزدان نگهدار تو باد.» برای خود نام «هخا» را که نامی باستانی برگرفته از هخامنشیهاست، انتخاب کرده بود.
بسیار به ایران عشق میورزید. افزونبراین، در زمینه خوانش خطوط باستانی، بهویژه در سالهای اخیر، از معدود کسانی بود که میتوانست خطوط ایلامی را بخواند. بااینحال، دانستههایش را تنها برای خود نگه نداشت و شاگردانی را نیز بهطور خصوصی پرورش داد تا این مسیر ادامه پیدا کند.
زندگی ارفعی فقط در کتابخانه و میان گلنوشتهها نگذشت. در دورهای که در جریان تصفیههای اول انقلاب از کار کنار گذاشته شده بود، مدتی در پیتزافروشی کار میکرد و مدتی به تولید خوراک ماهی مشغول بود. سرنوشت عجیبی است؛ کسی که زبان ایلامی میخوانَد، ناچار میشود میان کارهای دیگر روزگار بگذراند. البته بعدها در زمان مدیریت «سیدمحمد بهشتی» مورد توجه قرار گرفت و امکاناتی در اختیارش گذاشته شد تا فعالیتهایش را از سر بگیرد. این مهندس بهشتی بود که دوباره با استقبال از او پای ارفعی را به سازمان میراث به ویژه در حوزه پژوهش و خوانش تبلتها و میخی نبشتههای ایلامی قلعه شوش باز کرد.
در همین دوران بود که در شوش، با تهیه یک دوربین پیشرفته مخصوص عکسبرداری از تبلتها (کتیبهها) و گلنوشتههای بسیار کوچک، کارش را آغاز کرد. امیدوارم نتایج پژوهشها و مطالعات او که در کتابهای منتشر نشده ثبت شدهاند؛ هر چه زودتر منتشر شود.
علاقهاش به ایران عمیق و واقعی بود و گاه در موضوعاتی ورود میکرد که در حوزه تخصص او نبود، اما به آن مسئله اشراف داشت. هرچند متخصص زبانهای باستانی بود، اما پیش میآمد که از شخصیتی مانند ناصرخسرو سخن میگفت. یا در یک مورد او پاسخ سنجیده و مستندی به پرسشگران رمیده از اندیشههای تندرویی داد که وجود کوروش و هخامنشیان را انکار میکردند و اظهاراتشان ایران دوستانی که کمتر دانش و اطلاعات و یا مدرک مستدل در دست داشتند را دچار تردید کرده بود.
نگاه خاصی به مسائل داشت و من این نگاه را بسیار دوست میداشتم. خودم از زبانهای باستانی سر درنمیآوردم، اما زاویهدید او برایم جذاب و آموزنده بود.
مدتی پیش به دعوت من، همراه با پسر و همسر گرامیاش -که همهجا واقعاً یار و یاورش بودند- به شهر باستانی ایذه آمدند و مهمان من بودند. با وجود مشکل تنفسی و دستگاه اکسیژنساز سیاری که با خود حمل میکرد، از پا ننشسته بود. بهاتفاق او، خانوادهاش و چند تن از دوستان، سفری به شوش و مقبره یعقوب لیث داشتیم. در این سفرها فرصتهایی پیش آمد دست کم هنگام صرف غذا در مواردی که حتی ربطی به نویکند (کتیبه)های آیاپیر (آیاتم یا ایذه ایلامی) نداشت به حاشیههای ظریفی از باستانشناسی؛ از جمله جای پای کودک ایلامی روی خشت فرشهای چغازنبیل و تجربه رویگری یعقوب لیث گفتوگو کردیم. این گفتوگوها و حضورش در آن شرایط برای من نشانه همان عشقی بود که به ایران داشت.
وجود عبدالمجید ارفعی ارزشمند بود، اما آنچنانکه باید و شاید، از آن بهره گرفته نشد. در بهترین دوران پختگیاش از کار اخراج شده بود؛ همان سرنوشتی که خود من هم تجربه کردم. حضورش غنیمت بود، اما مانند بسیاری از بزرگان دیگری که به آنها نیاز داریم و از میان میروند، فقدانش واقعاً فاجعه است.
باید این فقدان را به خانواده محترمش، همشهریان بندرعباسیاش، مردم کرانههای کوه گنو، جامعه باستانشناسی و دنیای زبانهای باستانی تسلیت گفت. درگذشت این دانشمند شوخطبع و آرام و پرکار در کارنامه پژوهشهای دیرینه، یک ضایعه است. برای همه به ویژه لشکر دوستانش، شکیبایی و پایداری میخواهم و امید دارم شاگردانش بتوانند راه و تخصص او را ادامه دهند؛ راهی که با عشق آغاز شد و با سختی ادامه پیدا کرد.
پس از انقلاب مصر در سال ۱۹۵۲، دولت «جمال عبدالناصر» پروژهای را آغاز کرد که قرار بود چهره اقتصاد کشور را تغییر دهد: ساخت سد بلند اسوان، موضوعی که خیلی زود تبدیل به نبردی میان توسعه مدرن و حافظه فرهنگی شد. با آبگیری سد، بخش بزرگی از منطقه «نوبه» زیر آب میرفت؛ نوبه منطقهای باستانی در شمالشرق آفریقا و در امتداد رود نیل است که بخشهایی از جنوب مصر و شمال سودان را شامل میشود. با ساخت و آبگیری سد، بیش از صد هزار نفر مجبور به کوچ میشدند و دهها معبد باستانی، از جمله مجموعه باشکوه «ابوسیمبل»، در معرض نابودی قرار میگرفتند.
با پیشروی پروژه سد و در پی درخواست دوستداران میراثفرهنگی مصر و سودان «ویتورینو ورونزه»، مدیرکل وقت یونسکو، کمپین بینالمللی نجات آثار نوبه را تشکیل و در مورد تهدید سد هشدار داد و اعلام کرد این تهدید «بحرانی برای تمام بشریت» است. اولین بار بود که یک نهاد بینالمللی، حفاظت از یک اثر تاریخی را مسئلهای جهانی میدانست. فراخوان یونسکو نتیجه داد. بیش از ۵۰ کشور در کمپین شرکت کردند. دولتها بودجه و تجهیزات فرستادند، رسانهها اطلاعرسانی کردند و حتی در مدارس برای نجات معابد، سکه جمعآوری شد. هزینه نهایی پروژه حدود ۸۰ میلیون دلار برآورد شد که نزدیک به نیمی از آن از سوی جامعه جهانی تأمین شد. ۲۲ اثر تاریخی باید جابهجا میشد، اما بزرگترین چالش، معبد عظیم ابوسمبل (Abu Simbel) بود؛ بنایی که سه هزار سال پیش با یک مختصات خاص هندسی و نجومی در دل کوه تراشیده شده بود.
طرحهای مختلفی بررسی شد راهحل نهایی آسان نبود: معابد باید به بلوکهایی قابلحمل تقسیم و به ارتفاعی بالاتر منتقل و در دل کوهی مصنوعی با همان شمایل صخره اصلی بازسازی میشدند. در سال ۱۹۶۳، عملیات آغاز شد و پنج سال بعد در فوریه ۱۹۶۸، عملیات نجات به پایان رسید و ابوسمبل حفظ شد.
کمپین نجات نوبه نشان داد میراثفرهنگی میتواند فراتر از مرزهای ملی معنا پیدا کند. اگر ۵۰ کشور برای جابهجایی یک معبد در مصر هزینه میکنند، یعنی مفهوم «میراث مشترک بشریت» در حال شکلگیری است. همین تجربه، یونسکو را بهسمت تدوین چارچوبی حقوقی برای حفاظت بینالمللی سوق داد. همین شد که در ۱۶ نوامبر ۱۹۷۲، کنوانسیون حفاظت از میراثفرهنگی و طبیعی جهان در پاریس تصویب شد؛ سندی که برای نخستین بار حفاظت از آثار دارای «ارزش جهانی برجسته» را به تعهدی رسمی و بینالمللی تبدیل کرد.
فراز و فرودهای ثبت جهانی
۲۵ آبان ۱۳۵۱ (۱۶ نوامبر ۱۹۷۱) یونسکو کنوانسیون حفاظت از میراث جهانی در هفدهمین نشست خود در پاریس تصویب کرد. ایران سه سال بعد به این کنوانسیون پیوست و نقش پررنگی در اداره کمیته متشکل ذیل این کنوانسیون داشت و «فیروز باقرزاده» اولین رئیس کمیته میراث جهانی بود.
روایت ثبت آثار تاریخی ایران در فهرست میراث جهانی، تنها یک اقدام افتخارآمیز برای معرفی این آثار نیست؛ مسئولیتی است که نسلی از مدیران و باستانشناسانی که این اقدام را پایهگذاری و پیگیری کردند، خوب با آن آشنا بودند. فیروز باقرزاده در سالهای پیش از انقلاب ریاست مرکز باستانشناسی ایران را برعهده داشت و پروندههای ثبت اولین آثار تاریخی ایران را تهیه کرد. اما حوادث ۵۷ همهچیز را به محاق برد. کسی در آن روزها به میراثفرهنگی فکر نمیکرد. در بهار ۱۳۵۸ «پرویز ورجاوند»، قائممقام وزیر فرهنگ و هنر، به باقرزاده و چند باستانشناس دیگر پیشنهاد داد موضوع کنوانسیون حفاظت از میراث یونسکو را که ایران سالها قبل به آن متعهد شده بود، پیگیری کنند و اقدامات مربوط به ثبت آثار را انجام دهند. اما فضای سیاسی آن سالها کار را دشوار کرد. نشست سالانه یونسکو قرار بود آبانماه در مصر برگزار شود؛ مصری که بهزعم انقلابیون مقر ساواک شده بود و روابط ایران و مصر رو به تاریکی میگذاشت. فیروز باقرزاده و «محمدباقر آیتاللهزاده شیرازی» بهدلیل فشارها و برچسبهایی که به آنها زده شد، از سفر به مصر بازماندند.
مرحوم «شهریار عدل» در گفتوگویی درباره این اتفاق گفته است: «اوایل انقلاب مهمترین کار در زمینه میراثفرهنگی ثبت تختجمشید و چغازنبیل و مجموعه نقشجهان اصفهان در فهرست میراث جهانی بود. البته از نظر اداری، کارهای این ثبت و تدوین پرونده قبل از انقلاب انجام شده بود. پروندهها زمانی که آقای باقرزاده رئیس باستانشناسی بودند، آماده شده بود. بعد از انقلاب قرار بود دکتر باقرزاده و مهندس شیرازی و من پروندهها را برای ثبت به اجلاس یونسکو که آن سال در مصر برگزار میشد، ببریم. متأسفانه بعضی از بدخواهان نامهای نوشتند که در آن آقای باقرزاده را عامل سازمان امنیت معرفی کردند؛ که البته چون بعضی مسئولان دولت موقت ما را میشناختند و میدانستند ما اینکاره نیستیم، تلاش نویسندگان نامه به جایی نرسید. اما درنهایت شرایط طوری پیش رفت که ویزا برای آقای باقرزاده و شیرازی صادر نشد و فقط من توانستم ویزا بگیرم و بروم و این آثار را ثبت کنم.»
با شروع جنگ ایران و عراق، روند ثبت آثار در فهرست یونسکو متوقف شد و ماند. کسی پیگیر مسئله ثبت نبود. در جریان جنگ ایران و عراق و با حمله عراق به شهر تاریخی اصفهان که یک اثر جهانی ایران در آن قرار داشت، یونسکو واکنش نشان داد. نماینده یونسکو برای بررسی وضعیت و تهیه گزارش به ایران آمد. عراق با راکتهایش مسجد عتیق اصفهان را هدف قرار داده بود. در خوزستان و در نزدیکی چغازنبیل هم آثار بسیاری تخریب شده بود. همان روزها بود که سازمان میراثفرهنگی شکل گرفت. اما هنوز پرونده ثبتی برای میراث جهانی ایران آماده نشده بود؛ تا سال ۲۰۰۳ که تختسلیمان توانست چهارمین اثر ایران در فهرست جهانی باشد.
پنجمین اثر جهانی ایران اما پس از یک حادثه تلخ در فهرست یونسکو ثبت شد. بعد از آنکه زمین در صبح پنجم دی ۱۳۸۲ در آن ۱۲ ثانیه مرگبار بر خود لرزید، از شهر و ارگ بم تلی خاک باقی ماند. همین شد که چند ماه در تیرماه ۱۳۸۳ یونسکو منظر فرهنگی و ارگ بم را بهعنوان میراث در خطر در فهرست جهانی ثبت کرد. ثبت جهانی بم، بعد از آن حادثه مرگبار که جهان را متأثر کرده بود، توانست متخصصان بسیاری را در حوزه باستانشناسی و مرمت راهی ایران کند. همکاری با دانشگاههای مختلف در سالهای ابتدایی بازسازی ارگ بم را به پروژهای موفق تبدیل کرد. شهریار عدل در تمام این مدت در چادری در کنار این مجموعه به پژوهش مشغول بود و پرونده ثبت ارگ را هم او تدوین کرده بود.
بعد از آن، ثبت در فهرست جهانی دیگر تبدیل به یک رویه شد. ایران هر سال یک اثر را به فهرست اضافه میکرد. از پاسارگاد تا سلطانیه و از بیستون تا دیرهای ارامنه در آذربایجان. حالا ایران توانسته ۲۹ پرونده را با موفقیت در فهرست جهانی یونسکو به ثبت برساند که جز آثار نامبرده، شامل سازههای آبی شوشتر، بازار تاریخی تبریز، آرامگاه شیخ صفیالدین اردبیلی، باغ ایرانی، مسجدجامع اصفهان، برج گنبد قابوس، کاخ گلستان، شهر سوخته، منظر فرهنگی میمند، شوش، قنات ایرانی، شهر تاریخی یزد، منظر باستانشناسی ساسانی منطقه فارس، راهآهن سراسری، منظر فرهنگی هورامان، کاروانسرای ایرانی، هگمتانه و محوطههای پیشاتاریخی دره خرمآباد است. علاوهبر این آثار تاریخی و باستانی، ایران دو اثر طبیعی را هم در این فهرست جهانی ثبت کرده است که شامل بیابان لوت و جنگلهای هیرکانی است.
بعد از آنکه یونسکو به اعمال محدودیتهایی برای ثبت و سهمیهبندی در این موضوع رو آورد، پروندههای زنجیرهای، سیاستی بود که ایران برای ثبت آثار تاریخی در فهرست یونسکو در پیش گرفت: باغ ایرانی، قنات ایرانی، کاروانسرای ایرانی و چشمانداز باستانشناسی فارس از جمله این پروندهها بودند. هرچند پروندههای زنجیرهای اقدامی هوشمندانه برای کشوری بود که آثار تاریخی متعددی در گستره پهناورش دارد، اما مسئله مدیریت این آثار در تمام سالهایی که از ثبت آنها میگذرد، چالشی حلناشدنی و مداوم بوده و هنوز تدبیری برای آن اندیشیده نشده است. بسیاری از این آثار جهانی حتی حریم مصوب ندارند و همچنان در معرض تهدیدات مختلفاند.
افتخاری پرمسئولیت
راهی که با ثبت چغازنبیل، تختجمشید و میدان نقشجهان آغاز شد، امروز به فهرستی رسیده که ۲۹ اثر فرهنگی و طبیعی ایران را در بر میگیرد؛ این مسیر، از التهاب سالهای نخست انقلاب و توقف دوران جنگ گذر کرد و دوباره به روزهای جنگ رسید. با تمام فراز و نشیبهایش و با تمام نقدهایی که به بخشهای مختلف آن از نگاه کارشناسان وارد است، راهی پرافتخار و درعینحال پرمسئولیت است. ثبت جهانی هر اثر برای ایران بیتردید یک افتخار ملی و تأییدی است بر غنای تاریخی سرزمینی که لایههای متعددی از تمدن را در خود جای داده است. اما این عنوان، صرفاً یک لوح یا امتیاز یا بلند شدن فهرست نیست. هر اثر ثبتشده، تعهدی حقوقی و بینالمللی بههمراه دارد: حفاظت از اصالت، تعیین حریم، مدیریت پایدار، جلوگیری از تخریب توسط پروژههای توسعهای و عمرانی و پاسداری از میراثی است که «ارزش برجسته جهانی» دارد.
تجربههایی مانند ثبت «بم» پس از زلزله یا واکنش یونسکو به آسیبهای جنگ یا واکنش گستردهای که با ساخت برج جهاننما در حریم منظری میدان نقشجهان شکل گرفت و ورود یونسکو به این موضوع و توقف پروژه، نشان داد که این سازوکار جهانی میتواند در بزنگاهها پشتوانهای مؤثر در موضوع حفاظت و نجات باشد. اما درعینحال، چالش مدیریت، کمبود بودجه، نبود حریم مصوب برای برخی آثار و فشار توسعه شهری، واقعیتی است که بسیاری از این آثار با آن روبهرو هستند. آخرین مورد آن تجاوز به حریم مجموعه جهانی گلستان در پایتخت بود که فعلاً متوقف مانده است، اما کسی نمیداند چه سرنوشتی خواهد داشت.
ثبت یک اثر در فهرست میراث جهانی آغاز مسئولیتی است که باید هر روز و در هر تصمیم عمرانی، اقتصادی و سیاسی یادآوری شود. کنوانسیون ۱۹۷۲ از کشورها میخواهد حافظی شایسته برای سرمایههای مشترک بشری باشند. سرمایهای که اگر آسیب ببیند، نهتنها یک ملت، بلکه بخشی از حافظه جهان آسیب خواهد دید.
