بایگانی
ظهر یکشنبه، سوم اسفندماه، آرامش شهر پرند با مناظری وهمانگیز شکسته شد. ستونهای غلیظی از دود سیاه از افق جنوبی شهر سر برآوردند و برای دقایقی آسمان آبی را در محاق خود فرو بردند. وحشت اولیه ساکنان که تصور میکردند حادثهای بزرگ در یکی از واحدهای صنعتی رخ داده، با اعلام آتشنشانی محلی جای خود را به نگرانی از افتادن آتش بر جان محیطزیست و بهطور خاص زیستگاه پرندگان داد؛ آتش نیزارهای حاشیه رود شور را گرفته بود.
در همان روز «وحید جودکی»، رئیس سازمان آتشنشانی و خدمات ایمنی پرند، که بههمراه نیروهایش در محل حادثه حضور یافته بود، در تشریح عملیات اطفا در گفتوگو با ایرنا گفت: «این نیزار در جنوب شهر پرند است و هر ساله حریق در این نیزار را شاهد هستیم، اما این بار تعدد کانونهای آتش را داریم».
این زیستگاه نیزاریِ بهظاهر ساده، میزبان بیش از صد گونه پرنده است؛ از جمله اردک سرسبز، اردک نوکپهن، خوتکای معمولی، حواصیل خاکستری، سنقر تالابی، عقاب شاهی، دلیجه معمولی، زنبورخوار اروپایی، سبزقبا، چلچله رودخانهای، تلیله کوچک، چکاوک آسمانی، سسک جنبان، سسک گلوسفید کوچک، زردپره سرسیاه، سهره سبز، سهره طلایی، چرخریسک و بسیاری دیگر. همین تنوعزیستی، حساسیت را نسبت به وقوع آتشسوزی در این منطقه افزایش میدهد.
آتشسوزی در آستانه فصل بهار، که زمان جفتیابی و زادآوری بسیاری از پرندگان است، اهمیتی دوچندان مییابد. این حریقها در سالهای گذشته نیز در این منطقه تکرار شدهاند. ماه گذشته، آتش به این نیزار سرایت کرد و بخش گستردهای از پوشش گیاهی آن را از بین برد. نمونه دیگر به اسفند ۱۴۰۱ بازمیگردد، زمانی که نیزار «رود شور» بهعنوان تنها زیستگاه طبیعی برخی از پرندگان دچار حریق شد و شمار زیادی از پرندگان و جانورانی که در آن لانه داشتند، دچار آسیب و مرگ شدند. همچنین، گزارشها از آتشسوزی عمدی در دیماه سال ۱۳۹۹ نیز حکایت دارد.
احتمال حریق از سوی شکارچیان صفر است
«حریق در نیزار پرند هر چند وقت یک بار رخ میدهد و بار اول هم نیست. گفته شد احتمال این هست که آتش توسط شکارچیان به نیزار افتاده باشد. به نظر من، احتمال اینکه شکارچی عامل آن باشد، تقریباً صفر است. من پرندگان این منطقه را پایش میکنم و هر چند وقت یک بار در این منطقه پرندهنگری میکنم. این منطقه جایی نیست که برای شکار کردن پرندگان، نیاز باشد نیزارش را آتش بزنی. اما ممکن است این اتفاق از طرف افراد دیگری باشد؛ مثلاً کسانی که آن اطراف بیخانمان هستند. یا شاید اهم اشخاص دیگر با اهداف دیگر». این را «محسن ملاح»، پرندهنگر و دانشجوی کارشناسی ارشد تنوعزیستی، به «پیام ما» میگوید.
ملاح اضافه میکند: «بیشترین جمعیت پرندهای که آنجا دیده میشود، سسکها هستند که از مسیرهای طولانی مثل هند و آفریقا به ایران میآیند. اما جز سسکها که جمعیت زادآور بزرگی در نیزار رود شور پرند دارند، گونههای دیگری مثل سنگچشمها، چکچکها و چکها را داریم. جمعیت بزرگی از چنگرها به اینجا میآیند. یلوه خالدار، یلوه آبی، بوتیمارها و بیش از صد گونه پرنده در این زیستگاه دیده شده است.
آوارگی در بهار
ملاح با اشاره به تأثیر مخرب آتشسوزی بر این زیستگاه میگوید: «این روزها در آستانه فصلی مهم برای پرندگان، یعنی فصل بازگشت پرندگان مهاجر به ایران، قرار داریم. پرندگانی که از راههای دور، گاه از هندوستان و حتی آفریقا، بالهای خود را برای جفتیابی، لانهگزینی و تعیین قلمرو بهسوی این نیزارها گشودهاند. اما اکنون، بهجای استقبال از بهار، با دود و خاکستر مواجه میشوند. وقتی زیستگاهی که نسلها مقصد این سفر پرمخاطره بوده است، در آتش میسوزد، پرندههای مهاجر بهاری که تازه میرسند، سرگردان میشوند. آنها ناچارند زیستگاههای دیگری را برگزینند؛ مناطقی که شاید با نیازهای زیستی، تغذیه و امنیت آنها سازگاری نداشته باشد.»
او ادامه میدهد: «این جابهجایی اجباری، آسیبپذیری آنها را چندبرابر میکند. از یکسو، در زیستگاههای ناآشنا و بدون پوشش کافی، نمایانتر و طعمهای آسان برای شکارچیان هستند. از سوی دیگر، انرژی و زمان ارزشمندی را که باید صرف لانهسازی، جفتیابی و پرورش جوجهها کنند، در جستوجوی سرپناهی تازه از دست میدهند. آنها قلمرویی را که سالها با آن خو گرفته بودند، در دود و آتش گم میکنند.»
خانهخرابی پرندگان
در فضای مجازی، شایعهای پیچید: این آتش، زبانهکشیده از تهدیدات جنگی هفتههای اخیر است. هرچند نه نهادی آن را تأیید کرد و نه پیشینه تکرار این حادثه در سالهای گذشته، مجال چنین گمانی را میداد، اما این شائبه خود تصویری تکاندهنده پیش چشمها نشاند؛ اینکه آتش جنگ، تنها خانه انسانها را خاکستر نمیکند، بلکه کاشانه هزاران موجود بیزبان را نیز در کام خود فرو میبرد. محسن ملاح با اشاره به تأثیر جنگ بر حیاتوحش و پرندگان میگوید: «یکی از نکات مهمی که درباره جنگ وجود دارد، این است که امنیت حیاتوحش از بین میرود. پرندهها خیلی حساس هستند؛ مخصوصاً به صداها. صداهایی که تولید میشود، باعث میشود پرنده بترسد و قلمروش از بین برود و احساس امنیت نکند.»
او در ادامه میگوید: «نکته بعدی این است که در این میان وقتی توجهها بهسمت موضوع جنگ جلب میشود، نگاه از روی محیطزیست و حیاتوحش برمیگردد. درنتیجه، دست کسانی که منتظر فرصت هستند، برای سوءاستفاده، شکار و تخریب محیطزیست باز میشود. درباره پرندهها نیز همینطور است. تالابها و زیستگاههای پرندگان تحتتأثیر انفجارها و وضعیت جنگی قرار میگیرند و از طرفی شکارچیان با فرصت بیشتر و نظارت کمتر میتوانند بیایند و پرندهها را شکار و صید کنند؛ بدون حساسیتی که در گذشته روی آنها بود.»
تکرار این آتشسوزی در سالهای متوالی، از یک الگوی نگرانکننده حکایت میکند؛ بیتوجهی به زیستگاههایی که نقشی کلیدی در معادلات اکولوژیک ایفا میکنند. مهاجرت سالانه صدها پرنده از مسیرهای دور تا این نیزارها، اهمیت این پناهگاه کوچک را به سطحی فرامرزی میرساند. نیزار رود شور آزمایشگاهی زنده از تنوعزیستی و زیستگاهی راهبردی برای گونههایی است که هر یک در زنجیره حیات نقشی بیبدیل دارند. آتشسوزیهای مکرر، نهفقط پوشش گیاهی، که این شبکه پیچیده و بهسختی قابل بازسازی را هدف میگیرد.
کتیبهشناس برجسته ایران در حسرت آثار منتشرنشده درگذشت
«عبدالمجید ارفعی» یکی از مهمترین کتیبهشناسان ایلامی در حالی از دنیا رفت که بهگفته «شهابالدین ارفعی»، معمار و پسرعموی عبدالمجید ارفعی بسیاری از کتابهای ارزشمند او منتشر نشده است.
«شهابالدین ارفعی» درباره آثار او به «پیام ما» میگوید: «بسیاری از کتابهای ارزشمند او منتشر نشده است. درواقع، او آرزو داشتنوشتهها و کتابهایش به چاپ برسد؛ زیرا او وارث پژوهشها و تحقیقات پروفسور هلک نیز بود. برای همین، سالها تلاش کرد بخشهایی از کتیبهها و گلنوشتههای تختجمشید و منشور کوروش را که برای چاپ آماده بود، منتشر کند. اما هیچ سیستم و ارگان دولتی از او برای چاپ حمایت نکرد، تا او فوت شد.»
او درباره گذشته عبدالمجید ارفعی میگوید: «او متولد شهریور ۱۳۱۸ در بندرعباس و کوه گنو بود. در دبیرستان دارالفنون درس خواند و سپس در دانشگاه ادبیات دانشگاه تهران درس خواند. بعد از آن برای تحصیلات به آمریکا رفت و در دانشگاه شیکاگو پذیرفته شد.»
شهابالدین ارفعی اشاره میکند که عبدالمجید از شاگردان برگزیده پروفسور «ریچارد هلک»، ایلامشناس و آشورشناس، بود. «عبدالمجید ارفعی به زبانهای اکدی و ایلامی کاملاً مسلط بود و خطوط این خط را میخواند. از آخرین مترجمین خط میخی ایلامی بود. لوحهای گلی تختجمشید عمدتاً ترجمه او و دکتر هلک است. آنها مقالات و نوشتههای زیادی در حوزه میانرودان و بینالنهرین نوشتند.»
ارفعی ادامه میدهد: «عبدالمجید نخستین مترجم استوانه فرمان کوروش از زبان اصلی یعنی «بابلی نو» به فارسی بود. درواقع، ترجمههایی از زبانهای دیگر به فارسی شده بود، اما تا قبل از او هیچکس از زبان اصلی این اثر را به فارسی ترجمه نکرده بود.»
او از جوایزی میگوید که عبدالمجید ارفعی دریافت کرده است. «در سال ۱۳۹۴ بهخاطر خدماتش در حوزه فرهنگی بهعنوان یک عمر کوشش فرهنگی، جایزه سرو ایرانی را دریافت کرد. یونسکو نیز در پنجمین مراسم تماشای خورشید با مشارکت موزه ملی ایران و ایکوم ایران، نشان خورشید یونسکو در حوزه ادب و فرهنگ به عبدالمجید ارفعی داد. او مدتی از لحاظ تنفسی بیمار بود، اما میخواست به کارهای خود ادامه دهد.»
این استاد زبانهای باستانی در ۶ اسفند ۱۴۰۴ چشم از جهان فروبست، اما آثار و یاد و خاطره او همیشه در اذهان ایرانیان باقی میماند.
تاریخ ایران پیچیده است و بیرحم. مدام فرزندانش را میاندازد در برزخ سوگ و امید؛ در برزخ انتخابهای سهمگین؛ دوراهیهای ناشناخته. هر بار میگوییم باید آمادهتر میبودیم و آگاهتر، اما بزنگاه هرگز منتظر ما نیست. اگر هزار بار هم ناامیدی را آزموده باشیم، باز لحظهای فرامیرسد که تاریکترین است و خونینترین. لحظهای که باید از آن گذر کنیم تا شاید که آینده از آن ما شود. امروز که ۷۰ سال از مرگ دهخدا میگذرد، به یاد میآوریم روزهای به توپ بستن مجلس را؛ کشتهشدگان آن سال را که تنها یک چیز میخواستند و آن قانون بود. محمدعلیشاه قاجار اما دستور داد مشروطهخواهان را بکشند. نیروهای بریگاد قزاق روسی به فرماندهی کلنل ولادیمیر لیاخوف لبخندزنان توپها را آوردند. قیامت شد. از هر سو فریادی برمیخواست.
مردم صدای توپ را میشنیدند و پناهی میجستند. روز خونینی بود. بهارستان گلگون بود. عدهای از مشروطهخواهان به پارک امینالدوله در شمال میدان بهارستان فرار کردند، اما ۳۹ نفر از آنان دستگیر و به باغ شاه منتقل شدند. صوراسرافیل را هم قفل و زنجیرکشان اسیر کردند. «مامونتوف» خبرنگار روس که در زمان اعدام جهانگیرخان در ایران بود، مینویسد: «سرگذشت این دو تن (میرزا جهانگیرخان و ملکالمتکلمین) بسیار ساده بود. امروز ایشان را به باغ بردند و پهلوی فواره نگاه داشتند. دو دژخیم طناب به گردن ایشان انداختند. از دو سو کشیدند. خون از دهان ایشان آمد و این زمان، دژخیم سومی خنجر در دلهای ایشان فرو کرد…» دمی برای عزاداری نماند. آنها را پنهانی و شبانه خاک کردند.
مقبرهشان اما هنوز هست؛ در کنار بیمارستان لقمان که خود ماجرایی دارد در ایستادگی در برابر نابودی و فراموشی. دهخدا بازمانده رفقای منورالفکر خود بود. او احتمالاً از اولین کسانی بود که نامه صوراسرافیل را خواند: «…فردا ما به فداکاری حاضر میشویم. اگر از پیش نبردیم و کشته شدیم و خبر مرگ من به شما رسید، غمگین نشوید و هول نکنید؛ زیرا که در راه آزادی ایران، یک افتخاری برای شما و فرزندان شما به یادگار گذاشتم. مُردن که از لوازم طبیعی است. آدم که باید بمیرد، چرا با درد و مرض مرده باشد و به جانبازی از تألم زندگی بد، در یک چشم بههم زدن نمیرد…» پس از آن ماجراها دهخدا از ایران تبعید شد به شهر کوچکی بهنام ایوردون لبن در سوئیس. او تصمیم گرفت صوراسرافیل را در غربت منتشر شد. هیچ راهی برای ادامه دادن برایش وجود نداشت جز نوشتن. راهی که مستمرانه بر آگاهی پافشاری میکند؛ حتی اگر راهی دشوار باشد و طاقتفرسا. در همان دوران است که شبی صوراسرافیل با پیراهنی سپید که همواره میپوشید، به خوابش آمد و گفت: «چرا نگفتی که او جوان افتاد؟» دهخدا وقتی این جمله را شنید؛ سراسیمه از خواب پرید. هوا سرد بود. احتمالاً بیرون اتاقش برف میبارید. دلشوره گرفت. او صوراسرافیل بود، اما نه مثل همیشه که وقتی وارد دفتر روزنامه میشد، شروع میکرد از قانون گفتن و مشروطه و آینده ایران. بر قلب او خنجری کرده بودند و چو دهخدا بیدار شد، قلم به دست گرفت و شعری نوشت ماندگار در تاریخ پیچیده و بیرحم ایران: «یاد آر ز شمع مرده یاد آر.»
دکتر «عبدالمجید ارفعی»، زبانشناس و متخصص زبانهای باستانی است که در پیش از انقلاب در بنیاد فرهنگ ایران زیر نظر دکتر پرویز ناتلخانلری مشغول به تحصیل و کار بود و در آمریکا بورسیه شد. او به مرکز شیکاگو رفت و در آنجا و نزد استاد ممتاز زبانهای باستانی منطقه خاورمیانه یعنی ریچارد هالک شروع به کار و آموختن کرد.
مرحوم ارفعی یک معلم به تمام معنا بود. هر زمان که از او سؤالی میپرسیدی و در هرکجا که بود، به آن پاسخ میداد. این ویژگی معلمی در کنار ویژگی علمی، از او شخصیتی منحصربهفرد ساخته بود. متأسفانه بعد از انقلاب چنین شخصیتی را که منحصربهفرد در جهان بود، مازاد اعلام کردند و از کار برکنار شد. اما با وجود اینکه میتوانست در هر نقطهای از جهان به کارش ادامه دهد، ایران را بیشتر از هر جایی دوست داشت و در ایران ماند. عدهای به او خرده میگیرند که چرا ماهی آکواریوم در ساختمان پلاسکو میفروخت، اما این موضوع نشاندهنده آزادمنشی ارفعی است که هر شغلی را به زحمت انجام میداد تا در ایران بماند.
زمانی که با او آشنا شدم، در آپارتمانی در بلوار کشاورز زندگی و در آن آپارتمان پیتزای بیرونبر درست میکرد. اما در همانجا هم شاگردانی داشت که به آنها آموزش میداد. اکنون یکی از آنان رئیس بخش ایرانشناسی دانشگاه آکسفورد است. درواقع، حتی در آن شرایط هم کلاس درس خود را متوقف نکرده بود.
با آمدن مهندس سیدمحمد بهشتی به سازمان میراثفرهنگی فرصتی فراهم شد که از دکتر ارفعی برای کار دعوت شود و او برای ساماندهی کتیبههای موزه ایران باستان آمد. همچنین در آن زمان من خواهش کردم یک دوره آموزشی برای فارغالتحصیلان کارشناسی ارشد زبانهای باستانی و پژوهشگران برگزار شود. چهار تن از شاگردان این کلاس تا پایان با ایشان باقی ماندند. سه نفر از آنها برای تحصیل در مدارج عالیتر به آلمان رفتند که این موضوع نشاندهنده تأثیر همان خوی معلمی مرحوم ارفعی و انتقال دانش خود به نسل جوان است.
آقای ارفعی ساماندهی تالار کتیبههای موزه ایران باستان را انجام داد و در همین ساماندهی بود که متوجه مفقود شدن لوح زرین و سیمین هخامنشی شدیم. پیگیریهای بعدی منجر به پیداشدن لوح سیمین و پیدا نشدن زرین شد و به بازداشت باستانشناس مسئول این کار ختم شد.
ارفعی کار خود را ادامه داد، اما متأسفانه با بیمهریهایی مواجه شد که برای من مشخص نیست به چه دلیل؛ چراکه انسان فرهیخته و اخلاقمندی بود. ولیکن بعدها به خوزستان رفت و ساماندهی کتیبههای قلعه شوش را انجام داد و در آنجا زحمت بسیار کشید. غیر از شوش، این ساماندهی را در موزه تختجمشید استمرار داد. درنهایت در آن زمان جلد سوم گلنبشتههای باروی تختجمشید را به اتمام رساند. این جلد با همراهی مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی به چاپ رسید که برگ زرینی است از کار او.
ارفعی کار بازپسگیری گلنبشتههای تختجمشید را با زحمت زیاد در دوره بهشتی آغاز کرد و بعدها ادامه داد؛ کاری که به مذاق برخی در آنسوی دریاها خوش نیامد و گاهی با سنگاندازیهایی مواجه میشد. اما در بازگشتن این گلنبشتهها که به همت مجموعهای از افراد کارشناس انجام شد، سهم عمده ارفعی را نمیتوان فراموش کرد.
او از افراد جانشینناپذیر است. کمیسیون ملی یونسکو به ایشان مدال تقدیری بهعنوان یک شخصیت مهم و تأثیرگذار اهدا کرد. همچنین از سوی کمیته ملی موزههای ایران، مدال ایکوم ایران را گرفت؛ بهدلیل اینکه یک موزه زنده بودند. استاد ارفعی تا آخرین لحظه زندگیاش دست از پژوهش برنداشت. این ما بودیم که کمتر توانستیم از او بهره ببریم.
چندی پیش، دفتر امور پایگاههای ملی و جهانی، پس از کنارهگیری سرکار خانم مهندس رشنویی از مدیریت میراث جهانی چغازنبیل، آقای دکتر مهدی عالیپور را بهعنوان مدیر جدید آن مجموعه ارزشمند منصوب کرد. پیش از هر نکتهای، لازم میدانم از تلاشهای خانم رشنویی قدردانی کنم. ایشان، با وجود آنکه تخصصشان در حوزه حفاظت است، در دوران مدیریت خود همواره با رویکردی پیشرو و سنجیده در مواجهه با محوطههای باستانشناختی هفتتپه و چغازنبیل کوشیدند تصمیمها علاوهبر حفظ وضع موجود اثر، برپایه مشورت با باستانشناسان اتخاذ شود. این روحیه تعامل، سرمایهای ارزشمند برای میراثفرهنگی ایران است.
انتصاب دکتر عالیپور را نیز باید در همین چارچوب دید، گامی در جهت تقویت نگاه باستانشناختی در مدیریت محوطهای که ماهیتاً محوطهای باستانشناسی است. ایشان افزونبر توانمندی علمی، تجربههای میدانی در بسیاری از پروژهها خصوصاً در پروژههای پیشازتاریخی «زهره» و نیز پایگاه «ارگان» و «چگاسفلا» دارد. در دورهای که مسئولیت پایگاه ارگان و چگاسفلا را برعهده داشتم، پیگیریها و تلاشهای مسئولانه ایشان سبب شد «مزگت ارگان» (مسجد ارجان) که اثری منحصربهفرد ولی درعینحال مغفولمانده است، برای نخستینبار بهطور علمی توسط استاد اسماعیل یغمایی کاوش شود؛ اقدامی که نشان داد وقتی مدیریت پایگاهها با فهم باستانشناختی همراه باشد، اولویتها نیز دقیقتر تعریف میشود.
تأکید بر مدیریت باستانشناسان بر محوطههای باستانشناختی بهمعنای نفی نقش مرمتگران، معماران یا دیگر متخصصان نیست. تجربههای موفق نشان داده است حفاظت پایدار تنها در بستر همکاری میانرشتهای شکل میگیرد؛ اما در این همکاری، باید نسبتها روشن باشد. محوطه باستانشناختی صرفاً یک سازه یا مجموعهای از بناهای شاخص نیست؛ نظامی است از لایهها، فضاهای باز، ارتباطات فضایی و دادههای نهفته که تنها در کلیت خود معنا مییابد. مسئولیت این کلیت، به اقتضای آموزش و ماهیت رشته، برعهده باستانشناس است.
الگوی ما در این زمینه، زندهیاد دکتر عزتالله نگهبان است؛ کسی که در هفتتپه نشان داد مدیریت باستانشناختی چگونه میتواند از یک پروژه نجاتبخشی، بنیانی پایدار برای پژوهش، آموزش و معرفی بسازد. هفتتپه تنها یک محوطه نیست؛ مدرسهای میدانی است که نسلهای متعددی از باستانشناسان، مرمتگران و موزهداران در آن تجربه اندوختند و بالیدند (بنگرید به https://payamema.ir/payam/articlerelation/66493). این تجربه، گواه آن است که وقتی چارچوب مدیریتی بر فهم بستر استوار باشد، دیگر تخصصها نیز در جایگاه خود به شکوفایی میرسند.
در سالهای گذشته، گاه پیش آمده است در ساختارهای تصمیمگیری پایگاههایی که خود یک محوطه باستانشناسی هستند، نقش باستانشناس کمرنگ شود و نگاه کالبدی بر تصمیمها غلبه یابد. نتیجه چنین وضعیتی، تقدم مداخلات مقطعی بر برنامههای پژوهشی بلندمدت است. خوشبختانه در خوزستان، طی مدت اخیر، مدیریت چند پایگاه ملی و جهانی به باستانشناسان سپرده شده است. این روند را میتوان نشانه درکی دقیقتر از ماهیت محوطههای باستانشناسی دانست.
اصل موضوع ساده است: همانگونهکه مرمت یک بنای شاخص باید با هدایت متخصص مرمت انجام شود، مدیریت یک محوطه باستانشناسی نیز بهتر است در دست باستانشناس باشد؛ با مشارکت فعال و مؤثر همه رشتههای مرتبط. این نه تقابل میان تخصصها، بلکه تنظیم منطقی مسئولیتهاست.
اگر این رویکرد تداوم یابد، میتوان امید داشت پایگاههایی چون چغازنبیل و مجموعه وابسته به آن، با اتکا بر تجربههای موفق گذشته و ظرفیتهای امروز، همچنان در مسیر حفاظت علمی و پایدار حرکت کنند. آنچه اهمیت دارد، تثبیت یک اصل حرفهای است: محوطه باستانشناسی را باید با منطق باستانشناسی اداره کرد؛ در فضایی مبتنیبر احترام و همکاری میان همه تخصصهای میراثفرهنگی.
صبور و آرام است. آرامش نهفقط در چهرهای که با موهای سفید احاطه شده که در لحن احوالپرسیاش هم پیداست. کشف دنیای مردی که یک عمر با کتیبههای گلی در عالمی وقت گذرانده که در دنیا فقط چند نفر زبان آن را بلدند، کار سختی است. نگاهش به کتیبهها چطور است؟ وقتی متن کتیبهای را میخواند چه حسی دارد و اصلاً دنیایش چطور با این لوحههای گلی چندهزارساله پیوند خورده است؟ به زمان سفر میکند و خیال میبافد؟ میگوید: «آدم خیالپردازی نیستم، هیچوقت تصور نمیکنم که آدمهای دنیای باستان چطور زندگی میکردند، معمولاً هم تخیلی برای این موضوع ندارم. اما در یکی از سفرهایم که برای نخستینبار بهسمت کرمانشاه میرفتم، با وجود سکوتی که در مسیر بود، من صدای هیاهوی جنگهای طولانی و یورش آشوریها را بهوضوح میشنیدم و میتوانستم تصور کنم چه اتفاقاتی میافتاد.»
از دارالفنون تا دانشگاه تهران
عبدالمجید ارفعی از کودکیهایش میگوید؛ از اینکه عاشق تاریخ بوده، تا جایی که بالاترین نمره کارنامهاش همیشه جلوی درس تاریخ ثبت میشد: «کمی که بزرگتر شدم، متوجه شدم آدم اگر بخواهد یک تاریخ را بخواند، باید زبان آن تاریخ را هم بلد باشد. همین بود که از دوران دبیرستان رفتم دنبال یادگیری زبانهای باستانی، مثل اوستایی، پهلوی و فارسی باستان. معلم ادبیاتم آقای متینی، الفبای فارسی باستان را به من یاد داد. برای یادگیری زبان پهلوی کتاب «کارنامه اردشیر بابکان» اثر «محمدجواد مشکور» خیلی به من کمک کرد. زبان اوستایی را هم با کمک نوشتههای «ابراهیم پورداوود» یادگرفتم. وقتی وارد دانشگاه شدم، بیشتر روی مطالعه همین زبانها تمرکز داشتم و گاهی به همکلاسیهای خودم و همکلاسیهایی که از رشته باستانشناسی داشتم، این زبانها را یاد میدادم.»
ارفعی متولد ۱۳۱۸ بود: «پنج سال اول کودکی من در بندرعباس گذشت. شاید مهمترین اتفاق کودکیام هم در همین سالها رقم خورد. در بندرعباس که بودیم، چشمم زخم شد؛ زمان جنگ دوم جهانی بود و دارو و درمان چندان در دسترس نبود. به همین دلیل، روی چشم راستم یک لکه افتاد و ماند. تا امروز عادت کردم با یک چشم کارهایم را انجام دهم. بعد مهاجرت کردیم به یزد و تا آخر کلاس پنجم در یزد درس خواندم. بعد از آن پدرم به تهران کوچ کرد؛ فکر میکنم سال ۱۳۲۸ که رزمآرا را ترور کردند، بود که ما ساکن تهران شدیم تا امروز. شش سال در دبیرستان البرز تحصیل کردم. سال پنجم بودم که شبکیه یکی از چشمهایم آسیب دید. دکتر علوی چشم مرا عمل و خواندن کتاب و دیدن فیلم را برایم ممنوع کرد. این بود که با موافقت شادروان مجتهدی، مدیر دبیرستان البرز، بهصورت مستمع آزاد در کلاس ششم ثبتنام کردم. آن دوره باید در امتحان نهایی کتبی و شفاهی چند درس نمره ۸۰ میگرفتیم؛ من گرفتم و قبول شدم. سال بعد رفتم دارالفنون. آن زمان سه رشته در دبیرستانها بود، ادبی، طبیعی و ریاضی. من در دارالفنون دیپلم ادبی گرفتم و بعد لیسانس ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران گرفتم و برای ادامه تحصیل به آمریکا رفتم.»
صرف نظر از بورسیه دانشگاه
رفتن به آمریکا برای او که بورسیه شده بود، اتفاق مهمی بود؛ اما او ترجیح داد به توصیه «پرویز ناتلخانلری» عمل کند: «شادروان خانلری به من گفتند زبانهای پهلوی و فارسی باستان را دیگران میخوانند و متخصص در این زمینه داریم. بهتر است شما زبانهای دیگر را انتخاب کنی، بهخصوص زبانی مثل اکدی و ایلامی را. زمینه مطالعه در مورد زبانهای باستانی و ایلامی را داشتم. همین شد که تصمیم گرفتم بدون بورسیه به آمریکا بروم و در رشته «فرهنگ و زبانهای خاور نزدیک» ادامه تحصیل دهم. بورسی که به من تعلق میگرفت، برای رشته زبانهای باستانی ایران بود. با تغییر رشته تحصیلیام، بورس را از دست دادم. بهسختی درس خواندم؛ هم کار میکردم و هم درس میخواندم.»
در رشته فرهنگ و زبانهای خاور نزدیک از دانشگاه شیکاگو در مقطع دکترا فارغالتحصیل شد. در مؤسسه شرقشناسی شیکاگو با کمک استادش ریچارد تریدول هَلِک (Richard Treadwel Hallock)، ایلامشناس و آشورشناس شهیر آمریکایی، روی تعدادی از ۳۰ هزار کتیبه هخامنشی که از سال ۱۳۱۶ در اختیار این مؤسسه قرار گرفته بود، تحقیق کرد.
در دوران دانشجویی در شیکاگو، ریچارد هلک این فرصت را به او داد که تعدادی از الواح هخامنشی را برای اولین بار مطالعه کند: «گلنوشتههای کشفشده در تختجمشید دو دستهاند. یک دسته متعلق به ۱۵ سال پادشاهی داریوش، از سال ۱۳ تا ۲۸ پادشاهی هخامنشیهاست که حدود ۳۰ هزار کتیبه از این دوران کشف شده و کمتر از پنج هزار عدد از آنها خوانده شده. اما متأسفانه بیش از ۳۶ سال است که دیگر خوانده نشدهاند، به این دلیل که مرحوم Hallock فوت کرد و دیگران چندان تمایلی نداشتند روی خواندن این کتیبهها کار کنند، فقط از آنها عکسبرداری کردهاند. این ۳۰ هزار کتیبه، همان کتیبههایی هستند که به «الواح شیکاگو» معروف شده است. دسته دیگر کتبهها که در خزانه تختجمشید پیدا شده، مربوط به سال سیام داریوش تا پایان حکومت داریوش، ۲۰ سال پادشاهی خشایارشا و هفت سال اول پادشاهی اردشیر اول است. همه کتیبههای تختجمشید، کتیبههای اداری هستند؛ مثل اینکه چند هزار سال بعد یک نفر بایگانی وزارت دارایی را پیدا کند، بهجز سند چه چیزی در آن پیدا میکند؟»
ارفعی درباره اینکه رمزگشایی از قصههای باستان آنهم به زبانی و خطی غیر از زبان و خط مرسوم امروز در دنیا چه حسی دارد؛ میگوید: «کتیبهخوانی نکتههای جالب زیادی دارد، اطلاعاتی که در اسناد دیگر نیست. مثلاً موضوع نذر و نذوراتی که برای برپایی مراسم دینی پرداخت میشد. ما در اسناد داریم که خدای ایلامی بیشتر از اهورامزدا نذورات دریافت میکرده، این نکته برای من جالب است. یا متن یکی از کتیبهها در این مورد است که داریوش به عموی خود که والی فارس است، دستوری میدهد ۱۰۰ رأس گوسفند از اموالی که متعلق به خود داریوش است، به همسر او هدیه کند. جالب است میبینیم چنین شاهی با این قلمرو و شکوه، اموال شخصی خود را دارد و از اموال دولتی به کسی هدیه نمیدهد. یا کتیبههایی که در مورد هزینههای سفر داریوش است، نکات جالبی دارد. مثلاً خرج چهار روز سفر داریوش و همراهانش چهار گاو و ۲۱ گوسفند بوده. بیشتر هزینههایی که سران حکومتی و افراد ردهبالای حکومت از خزانه دریافت میکنند، برای سفر است.»
رمزگشایی کتیبهها اما یک پازل است که خواندن آن تنها تکهای از آن را تکمیل میکند: «صرفاً خواندن یک کتیبه کافی نیست، اطلاعات بهدستآمده از کتیبه باید مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد، ما بسیاری از واژههای ایرانی را در این کتیبهها میبینیم که نیاز است متخصصان رشتههای دیگر آنها را تحلیل کنند.»
میگوید: «هم و غم من بیشتر روی گلنوشتههای تختجمشید بود و میتوانم بگویم دو سه هزار کتیبه از تختجمشید خواندهام. ۸۰ درصد از کتیبههایی که تاکنون ترجمه شدهاند را در دست گرفته و روی آنها کار کردهام، مابقی را شاید از روی عکس و اسلاید و… . در حال حاضر در ایران تنها کتیبهخوان زبان ایلامی هستم و در دنیا جزو چهار یا پنج نفر هستم. البته ۳۰۰ استاد در دنیا هستند که کتیبههای اکدی و سومری را میخوانند، اما کسانی که روی گلنوشتههای اداری هخامنشی کار میکنند، بیشتر از پنج نفر نیستند. در بین کسانی که زنده هستند، من تعداد بیشتری کتیبه خواندهام.»
رمزگشایی از یک کتیبه همراه با ذوق یک کشف بزرگ است، اما مشکلاتی هم دارد: «سالم بودن کتیبه در روند کار تأثیر دارد. از طرفی باید بدانید چه چیزی را میخوانید و کتیبه چه موضوعی دارد؛ ضمن اینکه کتیبهنویسها هم خوشخط و بدخط داشتند. امروزه اگر شما هنگام نوشتن اشتباهی کنید، میتوانید کلمه اشتباه را خط بزنید یا پاک کنید، اما روی گل این امکان نبوده. وقتی اشتباهی هنگام نوشتن رخ میداده با انگشت روی کلمه میکشیدند و گل را صاف میکردند تا بتوانند دوباره روی آن بنویسند و دوباره در همان نقطه کلمه صحیح را مینوشتند. همین موضوع ممکن است ما را در خواندن به اشتباه بیندازد. گاهی پیش میآید نوشته اشتباه قبلی زیر نوشته صحیح وجود دارد و خواندن را سخت میکند.»
ترجمه استوانه کوروش
«هنری راولینسون» برای نخستین بار متن مندرج در استوانه کوروش را به انگلیسی ترجمه کرد، اما عبدالمجید ارفعی نخستین کسی بود که این متن را از زبان بابلی به زبان فارسی ترجمه کرد. او درباره این تجربه میگوید: «زمانی که در فرهنگستان ادب و هنر با شادروان ناتلخانلری همکاری میکردم، پیشنهاد او بود که استوانه کوروش را به فارسی ترجمه کنم. من هم قبول کردم. موزه بریتانیا یک مولاژ بسیار خوبی را بهصورت اختصاصی برای من درست کرد تا از روی مولاژ این ترجمه را انجام دهم. مولاژ را تحویل گرفتم، به ایران برگشتم و شروع به نسخهبرداری کردم. این نسخهبرداری منحصربهفرد از استوانه کوروش است که به اصل متن استوانه نزدیک است. شیوه نسخهبرداری انگلیسها متفاوت است، به این شکل که کتیبه را میخوانند و مطابق یک رسمالخط خاص چاپ میکنند. این شیوه از نظر شیوه نگارش و رسمالخط با کتیبه همخوانی نداشت. اما شیوهای که من یاد گرفتهام، به «شیوه پنسیلوانیا» مشهور است. در این روش آن چیزی که میبینم را درست عین خودش نسخهبرداری میکنم. نه اینکه کتیبه را بخوانم و بعد از یکسری حروف استاندارد برای تهیه نسخه خطی متن استفاده کنم. بنابراین، مدتها زمان برد تا بتوانم نسخهبرداری را به اتمام برسانم. آن روزها مثل امروز نبود که ما فونتهای مختلفی را در کامپیوتر داشته باشیم. گاهی مجبور بودم از لتراسِت استفاده کنم و بخشهایی از بعضی از حروف را ببرم و روی متن علامتگذاری کنم. گاهی پیش میآمد لتراستی که استفاده کرده بودم، تمام میشد. حتی پیش میآمد که نمونهای که من از آن استفاده میکردم، دیگر موجود نبود و مجبور بودم از ترفند دیگری استفاده کنم.»
اولین کتاب او درباره استوانه کوروش در سال ۵۷ منتشر شد. فضای حاکم بر آن سال باعث شد کتاب توقیف شود: «چند سالی در توقیف بود تا اینکه در سال ۱۳۶۴، موافقت شد توقیف کتاب برداشته و در تعداد محدود منتشر شود. به این شرط اجازه فروش کتاب را دادند که این کتاب فقط به کسانی فروخته شود که رئیس پژوهشگاه علوم انسانی تأیید میکند. هزار نسخه از این کتاب منتشر و فروخته شد.»
گفتند مازاد بر احتیاجاید
او از تجربه تأثیر تغییرات مدیریتی سال ۵۷ بر زندگی و شغلش میگوید: «زمانی که آقای خانلری از ریاست فرهنگستان ادب و هنر کنار گذاشته شد و «محمدجعفر محجوب» مدتی سرپرست فرهنگستان شد، اما بعد او هم به انگلیس مهاجرت کرد و «علیرضا میرزامحمد» که لیسانس زبان عربی داشت، رئیس فرهنگستان ادب و هنر شد. در زمان مدیریت او بود که مرا «مازاد بر احتیاج» اعلام کردند. شکایت کردم. به این دلیل که من با حکم شورای انقلاب میتوانستم کارم را ادامه دهم، اما ایشان از حکم شورای انقلاب تمکین نکرد؛ از حکم دادگاه هم همینطور. فقط به من گفت مازاد بر احتیاج هستید و هیچ استدلالی برای این موضوع نداشت. بعد از آن ۲۰ سال بیکار بودم.»
او درباره تربیت شاگردانش و شروطی که برای آنها داشت، میگوید: «قبل از اینکه برای راهاندازی تالار کتیبهها به موزه ایران باستان بروم، تعداد زیادی دانشجوی باستانشناسی و رشتههای مختلف از من زبان ایلامی و اکدی یاد گرفتند. اما از میان همه آنها فقط یک نفر توانست خودش را بالا بکشد و موفق شود. یکی از شرطهای من این بود که شاگرانم برای ادامه زندگی این رشته را انتخاب نکنند. به همین خاطر، این شاگردم هم رفت در رشته عمران مهندسی گرفت. چند سالی هم کار کرد و بعد برای ادامه تحصیل به آکسفورد رفت. علاوهبراین، یکی از فرزندانم هم به زبانهای باستانی علاقه داشت، اما حاضر نشدم به او اجازه دهم وارد این وادی شود. چون در دورهای که «مازاد بر احتیاج» شده بودم، شرایط سختی داشتم و نمیخواستم کسی آن روزها را تجربه کند. ناراحت بودم از اینکه من با تخصص منحصربهفردی که دارم، اینطور کنار گذاشته شدم. حال شاگرد من در این کشور چه شرایطی پیدا خواهد کرد؟»
عبدالمجید ارفعی فقط خواننده کتیبههای گلی نبود؛ حافظ اسرار گذشته و مترجم آن اسرار برای امروز ما بود. کتیبهها با تمام رازهایشان، حالا باز هم در سکوتی تاریخی فرو خواهند رفت.
کنش اجتماعی میتواند طیفی گسترده از اعتراض نمادین تا مداخلهگری و حتی تقابل با مراکز تصمیمگیر و قدرت را در بر گیرد. بااینحال، کنشگران مدنی عموماً در دایرهای از اقدامات خشونتپرهیز و غیررادیکال فعالیت میکنند و بیش از هر چیز به رویکردهای نرم و تدریجی متکیاند. این مسیر، مستلزم نوعی صبوری و طمأنینه است؛ صبری که گاه حوصلهسربر میشود و چهبسا در بسیاری موارد به نتیجه ملموس نرسد یا حتی هزینهزا باشد. با اینهمه، کنشگر مدنی اگر از این رویکرد عدول کند، بهطور اجتنابناپذیر از دایره کنش مدنی خارج میشود و به عرصههای دیگری قدم میگذارد.
کنشگران مدنی در فضای میانیای حرکت میکنند که نه با بیتفاوتی قشر خاکستری یکی است و نه با رادیکالیسم بنیانبراندازانه. در این نوشتار، فعال مدنی بهطور مشخص فردی است مستقل از بدنه قدرت مسلط سیاسی. به بیان دیگر، نمیتوان هم در ساختار قدرت مسلط نقش اجرایی و تعیینکننده داشت و هم در مقام کنشگر مدنی ایفای نقش کرد. شاید اگر فعالیتی از درون قدرت صورت گیرد، بتوان آن را نوعی «زیست مخل» یا «حرکت رادیکال درونساختاری» دانست، نه کنشگری مدنی بهمعنای دقیق آن؛ حداقل با معیارهایی که این جستار در نظر گرفته است.
با وجود همه دشواریهای فعالیت مدنی، در شرایط آرامش نسبی اجتماعی، تکلیف کنشگران تا حدی روشن است. اما در وضعیتی که جامعه در کلیت خود در وضعیت اعتراضی شدید قرار میگیرد، مسئله بهمراتب پیچیدهتر و تصمیمناپذیرتر میشود.
نسبت کنشگران مدنی با اجتماع
برای روشنتر شدن این وضعیت، میتوان نسبت کنشگران مدنی را با چند طیف اجتماعی بررسی کرد:
۱- مردم ناراضی و معترض خیابانی
این گروه که سطحی شتابدار و هیجانیتر از کنش را برگزیدهاند، انتظار همراهی در همین سطح یا حتی فراتر را از کنشگران دارند. جامعهای که هزینه داده، نه صبر لازم برای فعالیت مدنی را دارد و نه مطالبات حداقلی پیشین را کافی میداند. چنین جامعهای خواهان حلوفصل فوری بستهای بزرگ از مطالبات است. در این شرایط، کنشگران مدنی از سوی نیروهای رادیکال که چهبسا دیروز در زمره قشر خاکستری بودهاند، به محافظهکاری و وسطبازی متهم میشوند.
۲- حکومت
حکومت در این وضعیت، برخوردی دوگانه با کنشگران مدنی دارد. گاه با سوءظن به آنان مینگرد و حتی پیشدستانه به کنترلشان اقدام میکند و گاه آنان را به همکاری فرامیخواند. در بهترین حالت، از کنشگران انتظار ایفای نقش میانجی را دارد و در بدترین حالت، مطالبه محکومسازی حرکات رادیکال را، بهویژه اگر خشونتآمیز شده باشند. این همکاریها اغلب اختیاری نیست و امتناع از آنها میتواند هزینهزا باشد.
۳-جامعه مدنی
جامعه مدنی نیز درون خود دچار شکاف و آشفتگی میشود. همراهان دیروز، امروز در موقعیتهای متفاوتی قرار میگیرند؛ برخی انتظار پیوستن کامل به بدنه رادیکال جامعه را دارند و برخی بر روشن نگهداشتن چراغ کنش مدنی در حداقل ممکن اصرار میورزند. در شرایط پلاریزه، حتی میتوان شاهد گرایش برخی بهسوی قدرت مسلط و عقبنشینی کامل برخی دیگر از فعالیت اجتماعی بود.
این موقعیتها نشان میدهد شرایط بحرانی تا چه اندازه عرصه را برای کنشگران آهسته و پیوسته جامعه مدنی تنگ، معماگونه و پرمخاطره میکند. هر اقدام یا عدم اقدامی میتواند افزونبر خطرات همیشگی، اعتبار اجتماعی آنان را نیز مخدوش کند؛ انتظاری که حتی از سوی خود کنشگر نسبت به خویشتن نیز وجود دارد.
در چنین بستری، میتوان به چند گزاره مهم درباره تغییر وضعیت اشاره کرد:
۱. مشروعیت آسیبدیده، امکان وفاق اجتماعی و همگرایی برای حل بحران را دشوارتر از پیش و هرگونه ارتباط با حاکمیت را بهویژه از منظر جامعه خشمگین بسیار پرهزینه میکند.
۲. سطح مطالبات جامعه دگرگون و مطالبات تدریجی و محافظهکارانه، گاه بهمثابه عقبگرد تعبیر میشود.
۳. اختلاف فاز زمانی میان کنش مدنی تدریجی و انتظارات فوریتی، تنشی ساختاری میان این دو ایجاد میکند.
۴. ناهمخوانی در گستره مطالبات موجب شکاف جدی میان «نقشه خواستههای جامعه» و «توپولوژی کنش مدنی» میشود؛ شکافی که خود یکی از کانونهای اصلی مناقشه است.
پیدایش و تعمیق شکافها
در اینجا به حداقل به هشت شکاف مهم که بعضاً همپوشانی و یا حتی آمیختگیهایی دارند، اشاره میشود:
۱- تعمیق شکاف مشروعیت: مشروعیت با درجه آسیبخوردگی بیشتر که فضای امکان وفاق اجتماعی و همگرایی در حل بحران را دشوارتر از پیش میکند.
2- شکاف مطالبات: سطوح مطالباتی جامعه و فضای اجتماعی تحول مییابد و گاه مطالبات مدنی محافظهکارانه و رو به عقب تعبیر میشود و این خود کار مدنی را سختتر خواهد کرد.
۳- ناهمزمانی: اختلاف فاز در زمان بین فعالیتهای مدنی و انتظارات فوریتی نوعی همزمانی اختلافبرانگیز بین این دو را موجب میشود.
۴- اختلاف در گستردگی مطالبات: اختلاف در گستره مطالبات باعث میشود در توپولوژی درخواست نیز بین جامعه و فضای کنشگری، اختلاف مساحت جدی و تعیینکنندهای رخ دهد. همین موضوع یکی از محلهای اختلاف و مناقشه است.
۵- شکاف زبان و بیان: جامعه معترض با زبان خشم، فوریت و حداکثرخواهی حرف میزند و کنشگر مدنی با زبان تحلیل، حد و امکان. این دو زبان اغلب همدیگر را ترجمه نمیکنند. درنتیجه، حتی همسویی در هدف به سوءتفاهم در معنا منجر میشود.
۶- شکاف ریسک و هزینه: هزینهای که جامعه خیابانی میدهد (بدن، جان، معیشت) با هزینهای که کنشگر مدنی میدهد (اعتبار، سرمایه اجتماعی، امنیت شخصی) از یک جنس نیست. همین ناهمگونی مبنای بسیاری از قضاوتهای اخلاقی متقابل میشود.
۷- شکاف انتظار از «کارکرد»: بخشی از جامعه از کنشگر انتظار رهبری دارد، درحالیکه کنشگری مدنی اساساً بر بیمرکز بودن و شبکهای بودن استوار است. این سوءتفاهم باعث میشود کنشگر همواره «کمتر از انتظار» دیده شود.
۸- شکاف حافظه تاریخی: کنشگران مدنی اغلب با حافظه شکستها و عقبنشینیهای گذشته عمل میکنند؛ نسلهای تازهوارد اعتراض با حافظهای کوتاهتر اما پرانرژیتر. یکی محتاط است چون «دیده»، دیگری بیتاب است چون «امتحان نکرده» است.
مطالبات ممکن و ناممکن
این بخش را بهصورت موارد خلاصه و تیتروار ارائه میدهم، با این توضیح ضروری که هر کدام از این موارد میتواند خود بحثی مجزا و مفصل به خود اختصاص دهد.
مطالبات ناممکن شامل تبدیل کنشگر مدنی به رهبر حرکتهای رادیکال، انتظار بیهزینهبودن موضعگیریها، انتظار نمایندگی کل جامعه از یک فرد یا گروه است. در چنین وضعیتی کنشگر همیشه «ناکافی» جلوه میکند.
مطالبات ممکن و موجه اما حفظ خطوط اخلاقی (خشونتپرهیزی، پرهیز از دروغ و حذف)، تولید روایت دقیق و غیرتحریفشده از مطالبات، ثبت و مستندسازی کنشها و هزینهها و جلوگیری از تقلیل مطالبات به دوگانههای سادهساز هستند.
کنشگر شاید نتواند تغییر فوری ایجاد کند، اما میتواند مانع نابودی معنا شود. شاید در لحظه بحران نتواند تغییر فوری و عینی ایجاد کند؛ زیرا منطق کنش او با منطق فوریت رادیکال همزمان نیست. اما کارویژه اساسی او در چنین وضعیتی، جلوگیری از نابودی معناست. معنا زمانی فرومیپاشد که مطالبات تقلیل مییابند، خشونت توجیهپذیر میشود و تمایز میان هدف و روش از میان میرود. کنشگر مدنی با حفظ زبان اخلاقی، ثبت روایتها و جلوگیری از تحریف خواستهها، امکان بازاندیشی، تداوم و حتی بازسازی آینده را زنده نگه میدارد؛ حتی اگر در اکنون، ناکارآمد یا کماثر به نظر برسد.
در بحران، حتی کنشهایی چون اعتصاب نیز ممکن است از ابزار مطالبه به معیار وفاداری بدل شوند. در چنین وضعیتی، کنشگر مدنی اگرچه قادر به تحقق فوری خواستهها نیست، اما با تفکیک هدف از تاکتیک و ثبت مسیر طیشده، مانع از آن میشود که شکست یا فرسایش، اصل مطالبه را بیاعتبار کند.
اقدامات راهبردی برای وضعیت پیچیده برای کنشگران مدنی
لازم است تأکید شود این بخش از بحث، بهخودیخود در فضایی از عدم قطعیت و حساسیت قرار دارد. وضعیتهای بحرانی بهسرعت تغییر میکنند و آنچه در یک مقطع کارآمد است، ممکن است در مقطع دیگر بیاثر یا حتی مخرب باشد. بنابراین، راهبردهای ارائهشده نه نسخهای قطعی و واحد، بلکه پیشنهادی برای آغاز گفتوگو و بازاندیشی است؛ گفتوگویی که باید متناسب با شرایط، فرصتها و محدودیتهای هر وضعیت، بازنویسی و بهروزرسانی شود.
براساس توصیفی که تاکنون این نوشتار ارائه داد، مسئله اصلی کنشگر مدنی نه «کمکاری» است و نه «انتخاب اشتباه فردی»، بلکه ناهمزمانی ساختاری میان منطق کنش مدنی و منطق وضعیت بحرانی است. بنابراین راهحل، شاید در نه پیوستن کامل به نیروهای دیگر و نه عقبنشینی به بیتفاوتی، بلکه در بازتعریف نقش کنشگر مدنی متناسب با وضعیت بحران باشد. بهعبارتی، کنشگر مدنی باید تغییر وضعیت اجتماعی را به رسمیت بشناسد و سعی کند در این شرایط با واقعیت مواجه شود.
در همین راستا چندین اقدام راهبردی از منظر کسی که خود بخشی از عمر خود را در کنش مدنی گذرانده است، به اشتراک میگذارم:
۱- بازتعریف نقش کنشگر مدنی از «پل» به «لولا». کنشگر مدنی در وضعیت بحران نمیتواند پل باشد؛ پل یعنی دو سوی نسبتاً پایدار که امکان عبور دوطرفه دارند، اما بحران یعنی یکی از دو سوی شکسته یا در حال انفجار است. در این وضعیت به نظر میرسد نقش واقعبینانهتر نقشی چون لولا باشد. برای توضیح بهتر این استعاره لازم است گفته شود که لولا نه دو طرف را آشتی میدهد، نه انتقال را ممکن میکند؛ فقط اجازه میدهد «در» کاملاً از جا کنده نشود.
کارکرد لولا حفظ امکان باز و بسته شدن سیاست در آینده، جلوگیری از قفلشدن کامل وضعیت در منطق «یا–یا» و نگهداشتن حداقلی از حرکت، حتی اگر جهت آن فعلاً معلوم نباشد، است. این یعنی کنشگر نه میانجی و نه سخنگو یا رهبر، بلکه حافظ امکان چرخش آینده از وضعیت صلب و قفلشده است.
۲- تغییر مقیاس کنش: از «جامعه» به «حافظه». در وضعیت بحرانی، جامعه از دست کنشگر خارج شده است؛ اما حافظه هنوز میتواند میدان کنش باشد. کنشگر در این وضعیت برای «اکنون» عمل نکرده، بلکه برای «زمانی که هیجان فروکش کرد» سرمایهگذاری میکند. این یک تغییر بنیادین بیشتر در افق کنش و موقعیت است، نه صرفاً صبر بیشتر.
۳- ایفای نقش «ضدشتاب» بهجای موتور حرکت. گاه تحولات با شتاب پیش میروند؛ اما هر سیستم شتابدار به ترمز نیاز دارد؛ نه برای توقف، بلکه برای فرونپاشیدن. کنشگر مدنی در این شرایط میتواند شتاب را کم کند، بدون اینکه جهت را عوض کند؛ هزینه را یادآوری کند، بدون اینکه مطالبه را نفی کند و خطرات را بگوید، بدون اینکه مردم را بترساند. این نقش، ذاتاً منفور است، اما اگر هیچکس آن را بازی نکند، حرکت به خودویرانگری میرسد.
۴- مدیریت «سوءتفاهم ساختاری» بهجای حل تعارض. یکی از خطاها این است که فکر کنیم تعارض میان جامعه بیتاب و کنشگر صبور قابلحل است. کنشگر تلاش نمیکند شکاف را ببندد، بلکه آن را قابلفهم و قابلتحمل میکند. او توضیح میدهد چرا این سوءتفاهم طبیعی است، آن را شخصی، اخلاقی یا خیانتی جلوه نمیدهد؛ زبان تحلیل را به زبان تجربه ترجمه میکند، نه برعکس. کنشگر در اینجا «مفسر وضعیت» است، نه بازیگر اصلی آن.
۵- امتناع فعال بهجای کنش نمایشی. در بحران، فشار برای موضعگیری دائمی وجود دارد. یکی از راهبردهای پیشرفتهتر کنش مدنی امتناع فعال یعنی آگاهانه کاری را نکردن و توضیحدادن چرایی این نکردن است. او شرح میدهد که چرا رهبری را نمیپذیرد، چرا فراخوان نمیدهد و چرا وارد خشونت کلامی نمیشود. این امتناع اگر توضیح داده نشود، به ترس تعبیر میشود؛ درحالیکه اگر تبیین شود، به کنش آگاهانه بدل میشود.
۶- تبدیل شکست به منبع یادگیری، نه منبع شرم. جامعه در مواقع بحران با منطق پیروزی/شکست فکر میکند؛ کنشگر مدنی میتواند منطق سومی بسازد؛ شکست = داده، هزینه = تجربه و عقبنشینی = ماده خام تحلیل. این کار، آینده را از تکرار کور نجات میدهد.
مسئله کنشگر مدنی در وضعیت بحران، نه فقدان شجاعت است و نه خطای تحلیلی، بلکه قرارگرفتن در شکافی ساختاری میان منطق کنش مدنی و منطق جامعه بیتاب. جامعهای که در وضعیت فوریت، خشم و حداکثرخواهی به سر میبرد، از کنشگر انتظار سرعت، رهبری و نتیجه فوری دارد؛ درحالیکه کنش مدنی ذاتاً تدریجی، غیرمتمرکز و متکی بر صبر، اخلاق و حافظه تاریخی است. این ناهمزمانی، کنشگر را همزمان در معرض سوءظن حکومت، خشم جامعه معترض و انشقاق درون جامعه مدنی قرار میدهد.
بهعلاوه، بخش مهمی از تعارضها ناشی از انتظارات ناممکن است؛ تبدیل کنشگر به رهبر یا انتظار نمایندگی کل جامعه از یک فرد یا گروه. در مقابل، کارکرد واقعی و ممکن کنشگر مدنی در چنین وضعیتی نه تغییر فوری، بلکه صیانت از معناست؛ حفظ تمایز میان هدف و روش، جلوگیری از طبیعیشدن خشونت، ثبت دقیق روایتها و نگهداشتن امکان بازاندیشی برای آینده.
در این معنا، کنشگر مدنی نه پل میان جامعه و قدرت، بلکه لولای وضعیت بحران است؛ عاملی که مانع قفلشدن کامل سیاست در دوگانههای سادهساز میشود و اجازه میدهد پس از فروکشکردن هیجان، امکان چرخش، یادگیری و بازسازی مطالبات باقی بماند. کنشگر شاید در لحظه بحران ناکافی و کماثر به نظر برسد، اما حذف او بهمعنای حذف حافظه، اخلاق و امکان تداوم سیاست ورای منطق شتاب و فرسایش است.
کنشگر مدنی ممکن است با این نقد تیز روبهرو شود که «در میانه یک حرکت اجتماعی، بخش نرمتر را انتخاب کردهای و بهتر است خود را تافته جدابافته ندانی»، ناگزیر است پیش از هر چیز نسبت خود را با خودِ حرکت اجتماعی روشن کند. او نه از بیرون جامعه سخن میگوید و نه مدعی موقعیتی برتر است. تفاوت او با دیگران، تفاوت درخواست یا رنج نیست، بلکه تفاوت در کارویژهای است که آگاهانه برعهده گرفته است.
کنشگر مدنی بخش نرمتر را نه از سر احتیاط شخصی یا میل به امنیت، بلکه از سر ضرورت ساختاری انتخاب میکند. حرکتهای اجتماعی برای تداوم خود به تنوع نقشها نیاز دارند؛ همانگونهکه به نیروی پیشبرنده و هزینهدهنده محتاجاند، به صداهایی نیز نیاز دارند که از فرسایش معنا، طبیعیشدن خشونت و فروکاستن مطالبات به دوگانههای ساده جلوگیری کنند. اگر همه نیروها در یک سطح، با یک منطق و با یک زبان عمل کنند، حرکت نه رادیکالتر که خردورزانهتر میشود و امکان ترمیم، بازاندیشی و ادامه از میان میرود.
کنشگر مدنی با پیوستن کامل به نیروهای رادیکالتر، چیزی را از دست میدهد که جایگزینپذیر نیست؛ امکان نگهداشتن تمایز میان هدف و روش و ثبت تجربهای که پس از فروکشکردن هیجان بتواند مبنای یادگیری جمعی قرار گیرد. او میداند این انتخاب ممکن است در لحظه به محافظهکاری یا کمکاری تعبیر شود، اما حذف این نقش بهمعنای حذف حافظه، اخلاق و افق آینده از دل حرکت اجتماعی است.
ازاینرو، کنشگر نه خود را بیرون از حرکت میبیند و نه بالاتر از آن میایستد. او در جای دیگری از همان حرکت ایستاده است؛ جایی که شاید کمتر دیده شود و کمتر تشویق شود، اما نبودنش هزینهای دارد که معمولاً دیر فهمیده میشود. پیوستن او به نیروی رادیکال، نه نشانه همبستگی بیشتر، بلکه بهمعنای رهاکردن وظیفهای است که اگر انجام نشود، کسی دیگر لزوماً جای آن را پر نخواهد کرد.
کنشگری در اینجا یک تقسیم کار و یک جایگاه ساختاری است که دیر یا زود باید پر شود؛ یا توسط من کنشگر، یا توسط هر فرد دیگری که مسئولیت حفظ معنا و حافظه را برعهده میگیرد. بنابراین، مسئله شخصی نیست؛ این یک ضرورت ساختاری نه انتخاب یک فرد است.
دروازهای برای ورود به گذشته ایجاد کرد
تا حال در چند فیلم با استاد «عبدالمجید ارفعی» همکاری داشتهام. مستندی بهنام «زبان ایلامی و من» از مجموعهای با عنوان «گنجهای پنهان»، یکی از این فیلمهاست. «ارد زند» کارگردان این مستند بود و من تهیهکننده آن. مستند به زندگی و فعالیتهای ارفعی اختصاص داشت. بعد از سالها هم مستند «پرسپولیس شیکاگو» را ساختم. تولید این مستند از سال ۸۹ آغاز شد و در سال ۹۷ به پایان رسید که طولانیشدن آن به وجود مشکلاتی در آن زمان بازمیگشت. پرسپولیس شیکاگو درباره الواح شیکاگو بود و ارفعی کتابی سهجلدی درباره این الواح بهنام «گلنبشتههای باروی تختجمشید» دارد.
«مستند زبان ایلامی و من» درباره زندگی شخصی او از زمان تولدش در بندرعباس آغاز میشد و تا واردشدن ارفعی به عرصه زبانهای باستانی ادامه مییافت. دومین فیلم که در آن هم کارگردان بودم و هم تهیهکننده، علاوهبر زندگی شخصی بر فعالیتهای کاری او نیز متمرکز میشد. ارفعی بهعنوان مهمترین مرجع خوانش الواح تختجمشید که عمدتاً به زبان ایلامی بود، شناخته میشد. پرسپولیس شیکاگو با فوتیجی شروع میشود که ۳۰ سال پیش در تالار کتیبههای موزه ملی ایران ضبط کرده بودم.
ارفعی مرد بزرگی بود که شاگردان خوبی هم تربیت کرد. همواره بهعنوان یک علاقهمند، به کارهای او فکر میکنم که چقدر روشنگر بوده و ما را با گذشته آشنا کردند؛ چراکه سالیان طولانی الواح و نوشتههای دوران قدیم را خواند تا نسلهای دیگر را با آنها آشنا کند. درواقع، دروازهای برای ورود به گذشته ایجاد کرد. سالهای طولانی با پشتکار زیادی این کار را میکرد و هرگز سستی در اراده پولادین او برای خواندن و پیدا کردن متون و ارائهشان به نسل جدید نمیدیدم؛ تا جایی که حتی این اواخر با وجود اینکه درگیر ناراحتی ریوی بود، باز هم دست از کار کردن و کمککردن نمیکشید. برای فیلمی میخواستم چهره دو تن از باستانشناسان قدیم را شناسایی کنم و آنها را نمیشناختم. برای ایشان پیامی فرستادم و پنج دقیقه هم نشد که با صدایی که مشخص بود بهسختی در حال تنفسکردن است، به من پاسخ داد. این خوی معلمی و آموختن تا لحظات آخر زندگی با او بود. استاد ارفعی مرد بزرگی بود، اما در طول حیاتش ناملایمات و نامهربانیهای زیادی از مدیران بالادستی دید.
سریال تلخ خودسوزی کارگران خوزستانی
«کریم بوعذار» ۴۰ساله، فرزند شهید و پدر پنج فرزند، بعد از این حادثه که در شهرستان هویزه در غرب خوزستان رخ داد، با ۷۵ درصد سوختگی به بیمارستان طالقانی اهواز و بعد به بیمارستان سوختگی اصفهان منتقل شد و اکنون مراحل درمان را سپری میکند.
حالا بیش از یک هفته از این حادثه جانکاه میگذرد و بررسیها برای پیدا کردن عاملان هنوز به جایی نرسیده است. حادثه خودسوزی کریم، اما دوباره زنگ خطر خودکشی کارگران را در خوزستان به صدا درآورده است. حوادثی که در سالهای اخیر هم با نگرانی همراه بود و اکنون در پایان سال ۱۴۰۴ بیشترین روند افزایشی را نشان میدهد.
خوزستان مرکز نفت ایران، که امسال بالاترین نرخ بیکاری و بیشترین نرخ فلاکت را در کشور ثبت کرده، در ماههای گذشته اعتراضات پیدرپی کارگری را شاهد بوده که راه به جایی نبرده است.
میدان نفتی آزادگان یکی از هفت میدان نفتی در غرب کارون است که در شهرستان هویزه، در جنوبغربی خوزستان در تالاب مرزی هورالعظیم قرار دارد. پنج سال پیش هم در خرداد ۱۳۹۹، یک کارگر جوان میدان نفتی یادآوران در همین منطقه خودش را از لولههای نفت به دارآویخت و جان باخت.
روز سیاه هور
صبح یکشنبه ۲۶ بهمن، گردوخاک شدید از یکسو و دود سیاه برخاسته از آتشسوزی نیزارهای هور از سوی دیگر، آسمان را تیره و تار کرده بود. آن روز مدارس شهرهای خوزستان از جمله هویزه تعطیل اعلام شده و جاده سایت اداری شرکت نفت آزادگان از همیشه خلوتتر بود. «کریم بوعذار» یکی از کارکنان حراست این شرکت، که به مشکلات کاری خود معترض بود، ساعت ۱۰:۳۰ صبح، پشت به هور، رو به شرکت، روی خودش بنزین میریزد و فندک میزند، در چشم بههمزدنی باد شدید آتش را شعلهور میکند.
آنطورکه «علیرضا» یکی از بستگانش، به «پیام ما» توضیح میدهد: «طبق گفته کارکنان حراست شرکت، این حادثه ظرف چند ثانیه اتفاق افتاد و کسی نتوانست بهموقع جلوی کارش را بگیرد. کریم حدود سهچهار سال پیش، از پیمانی به رسمی تبدیل وضعیت شد، ولی حقوقش خیلی کم شده بود. امسال حدود ۲۰ میلیون تومان دریافت میکرد که خیلی پیگیری کرد، اما درست نشد و با توجه به اینکه پنج فرزند داشت، با مشکلاتی مواجه بود. البته طبق گفته کارکنان، این مشکل برای ۶۰ نفر دیگر از کارگران این شرکت نیز به وجود آمده است. او درخواست وام و انتقال از محل کارش را داده بود که با آنهم موافقت نشد.»
کریم با بیش از ۱۰ سال سابقه کار در این میدان نفتی، پنج فرزند دارد، دو دختر و سه که پسر بزرگش بهتازگی خدمت سربازی را تمام کرده و کوچکترین فرزندش یک دختر چهارپنجساله است. بهگفته علیرضا، «او را یک بار در زمان تبدیل وضعیت بهخاطر رد شدن در گزینش، چند ماه تعلیق کردند. برای آن هم خیلی پیگیری کرد و تا تهران رفت تا توانست به کار بازگردد. روز قبل از حادثه با مسئول حراست درگیری لفظی داشت. بعضی از همکارانش میگویند ممنوعالورودش کردند و اطلاع داده بودند تعلیق شده است، ولی مسئولان شرکت هم ممنوعالورودی و هم خبر تعلیق را تکذیب میکنند. ظاهراً این مسائل فشار زیادی به او وارد کرد و باعث شد در مقابل در ورودی حراست خودش را آتش بزند. به ما گفتند افرادی که در این حادثه دخیل بودند، منطقه را ترک کردهاند و دادستان برای این موضوع پرونده تشکیل داده و مقصران مجازات میشوند.»
او میگوید: «ظاهراً پرسنل HSE، آموزش و اطلاعات کافی نداشتند؛ چون با کپسول آتشنشانی برای خاموش کردن آتش اقدام کردند که بسیار مضر است، درحالیکه پتوی نسوز در محل بوده است.»
کریم اهل روستای «زهیریه» در مجاورت هور است و چندسالی است که در هویزه ساکن شده. روستای زهیریه تابستان سال ۱۴۰۰ و در میان اعتراضات آب خوزستان، در رسانهها شناخته شد؛ آن هنگام که مردم تشنه روستا با بشکههای آب بهدنبال تانکر شرکت نفت میدویدند تا مقداری آب بگیرند. علیرضا میگوید: «حدود ۱۵ نفر از اهالی روستا در شرکتهای نفتی کار میکنند، اما ۵۰ نفر از جوانان همچنان بیکار هستند و شرکتهای نفتی آنها را به کار نمیگیرند. تا چند سال پیش هر کس که میتوانست پولی جور کند و یک خودروی تویوتا هایلوکس بخرد، بهعنوان خودروی استیجاری در شرکتهای نفتی استخدام میشد؛ حالا اما قیمت خودرو آنقدر سرسامآور است که اینهم دیگر نمیشود.»
«پیمان بوعذار» پسر بزرگ کریم هم به «پیام ما» میگوید: «شرایط پدرم پایدار و تحت درمان است و از همه درخواست داریم برایش دعا کنند. در روز حادثه در خارج شهر و در اهواز بودم. در این مدت از لحاظ روحی در شرایطی نبودیم که درباره حادثه جزئیات بیشتری را جستوجو کنیم. تنها چیزی که میدانیم این است که بعد از درگیری لفظی با مسئول حراست این اتفاق رخ داده است و به ما گفتند آن روز پدرم ممنوعالورود به شرکت شده بود.»
تشکیل پرونده قضائی
«عباس پورعاطف»، فرماندار هویزه، در گفتوگو با «پیام ما» از تشکیل پرونده قضائی برای این حادثه خبر میدهد: «علت وقوع حادثه در دست بررسی است. بعد از حادثه، اداره کار مأمور شد تا گزارشی تهیه کند. جلسه شورای تأمین شهرستان تشکیل و تیم ویژهای برای بررسی حادثه تشکیل شده است. همچنین، دادستان بهعنوان مدعیالعموم به این موضوع ورود کرده و پروندهای در دادگستری برای مشخص شدن علت وقوع این حادثه تشکیل شده است. در حال حاضر نمیتوانم درباره وجود اختلافات کاری یا اعلام خبر تعلیق اظهارنظر کنم، در حال پیگیری هستیم و نتایج بررسیها در روزهای آینده اعلام خواهد شد. نکته اصلی این است که ایشان بهدلیل اینکه فرزند شهید بوده، تبدیل وضعیت شد، ولی طبق ضوابط شرکت حقوقش نصف شده و مشکلاتی برایشان بهوجود آمده بود. این مسئله نهتنها برای او که برای تمام کسانی که تبدیل وضعیت شدهاند، اتفاق افتاده و این یک ضعف است.»
او توضیح میدهد: «بعد از حادثه بلافاصله با تیم پزشکی به بیمارستان سوختگی طالقانی اهواز فرستاده شد که بههمراه استاندار و اعضای شورای تأمین از او و خانوادهاش عیادت کردیم. بعد از بررسی پزشکان و به درخواست خانواده، توسط شرکت نفت با آمبولانس هوایی به اصفهان اعزام شد و بنا بر گزارشی که دریافت کردیم، وضعیتش کمی بهبود یافته و درصد سوختگی به ۶۵ درصد کاهش داشته است.»
پورعاطف همچنین درباره مشکلات استخدام نیروهای بومی در شرکتهای نفتی منطقه میگوید: «بررسی کاملی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که سهم شهرستانهای هویزه و دشت آزادگان در این شرکتهای نفتی ۲۹ درصد بوده و با پیگیریای که انجام دادیم، اکنون به ۳۸ درصد افزایش یافته است. امیدواریم تا سال آینده به ۴۰ درصد برسد.»
در میانه مرگ و زندگی
آمار دقیقی از خودکشی در کشور در دست نیست. بهگفته کارشناسان و برخی مقامات مسئول اگرچه این آمار نسبت به آمارهای جهان کمتر، ولی روند افزایشی آن در سالهای اخیر نگرانکننده است. در خوزستان بیشترین اخبار منتشرشده از خودکشی در رسانهها مربوط به کارگران است و حکایت از روند افزایشی خودسوزیها دارد. به نظر میرسد سریال خودسوزی کارگران از مهر ۱۴۰۳ شروع شد؛ وقتی کارگر ۴۸ساله نیبر فصلی نیشکر هفتتپه، پدر چهار فرزند، بهدلیل اختلاف با کارفرمای واحد خود، اقدام به خودسوزی کرد. امسال اخبار ۹ مورد خودکشی کارگران خوزستانی در رسانهها منتشر شده است که سه مورد اقدام به خودکشی موفق نبوده است. ۸ شهریور ۱۴۰۴ کارگر خدمات فرمانداری شادگان بهدلیل مشکلات کار در مقابل ساختمان فرمانداری با بنزین خودسوزی کرد. ۲۹ مهر کارگر یکی از شرکتهای نفتی در منطقه غیزانیه اهواز پس از اخراج، اقدام به خودکشی کرد. ۱۲ آبان، دانشجوی ۲۲ساله در اعتراض به تخریب اغذیهفروشی خانوادگیشان توسط شهرداری اهواز دست به خودسوزی زد. ۱۲ آبان کارگر ۲۶ساله اخراجی شرکت فولاد اهواز بعد از یک سال بیکاری، به زندگی خود پایان داد و ۲۸ آبان کارگر ۴۵ساله خدمات سازمان پایانههای شهرداری اهواز بهدلیل اخراج، خودکشی کرد. بااینحال و با وجود پیگیری خبرنگار «پیام ما»، خانه کارگر خوزستان اعلام کرد هیچگونه آمار مستند و تأییدشدهای از خودکشی کارگران ندارد.
«حسین ملتفت»، جامعهشناس و عضو هیئتعلمی دانشگاه شهید چمران اهواز به «پیام ما» میگوید: «نهادها و سازمانها آماری ارائه نمیدهند و همکاری لازم را ندارند و همین نبود آمار واقعی در بسیاری از مسائلی که نیازمند بررسی است، از جمله خودکشی، باعث میشود نتوانیم کار پژوهشی انجام دهیم.»
او مسئله خودکشی در جامعهمان را یک مسئله اجتماعی میداند: «وقتی مسئله خودکشی مطرح میشود، سراغ روانشناسی میروند و آن را مسئله فردی میدانند و در بسیاری موارد به فرد برچسب میزنند که قبلاً اختلال روانی یا مشکلاتی داشته است. این درحالیاست که این باور کاملاً اشتباه است و وقتی دفعات تکرار یک موضوع از تعداد اندک گذر میکند، دیگر مسئله اجتماعی است. درباره خودکشی نیز وقتی آمار افزایش مییابد، حتماً مسئله اجتماعی است و ساختار اجتماعی دخیل است که افرادی اقدام به این کار میکنند. بهویژه وقتی بحث خودسوزی مطرح میشود، باید آن را خارج از حوزه فردی و در چارچوب مسائل اجتماعی بررسی کرد.»
او افزایش آمار خودکشی در جامعه بهویژه در برخی اقشار مثل کارگران و دانشآموزان را زنگ خطر توصیف کرد که باید مورد بررسی قرار گیرد: «این نوع خودکشیها از منظر جامعهشناسی دورکیم، خودکشی آنومیک نامیده میشود و این پدیده درنتیجه وضعیتی است که جامعه بهخوبی نمیتواند وظایف و کارکردهای خود را انجام دهد و دچار بیهنجاری میشود.»
ملتفت درباره اینکه در اخبار همه موارد خودکشی در خوزستان، مرد و کارگر بودهاند، میگوید: «در اینجا عامل اصلی اقدام به خودکشی کار و عامل اصلیتر بیکاری است. بنابراین، این مسئله باید بررسی شود که چه عواملی باعث بیکاری یا اخراج این کارگران شده است. این اخراجها معمولاً منطقی و طبیعی نیست. به همین دلیل، برای کارگران قابلپذیرش نیست و در شرایط آنومیکی باعث میشود زمینه برای اینکه فرد به بنبست برسد، فراهم شود و اقدام به خودکشی کند.»
این جامعهشناس بر توجه به بازتولید این رفتار در جامعه نیز تأکید میکند: «این خودکشیها میتوانند زمینه تکرار را فراهم کنند. مثلاً در بعضی شهرهای خوزستان برای افرادی که بهدلیل خودکشی فوت میکنند، مراسم باشکوهی برگزار میشود و این موضوع به ذهن متبادر میشود که فرد یک قهرمان است. درواقع، جامعه با برجسته کردن این حوادث زمینه تکرار آن را به وجود میآورد. ممکن است در یک سازمان برخی با خود فکر کنند خودکشی یک نفر باعث جلبتوجه به پرسنل شده است و آن را تکرار کنند. بهویژه در انتخاب شیوه خودکشی مثلاً خودسوزی که بیشتر در میان زنان اتفاق میافتد و هدفش معمولاً ترساندن است، اما اغلب منجر به مرگ میشود.»
بهگفته ملتفت، «این مسئله نیز نیاز به بررسی دارد که بعد از خودکشی کارگران، چه تغییراتی در سازمان رخ میدهد و آیا بهبودی در ساختارها اتفاق میافتد؟»
پروفسور عبدالمجید ارفعی، پژوهشگر برجسته، ایلامشناس و یکی از معدود متخصصان جهان در خوانش و ترجمه خط میخی ایلامی و زبانهای اکدی و بابلی باستان، صبح امروز ۶ اسفند ۱۴۰۴ (مطابق با ۲۵ فوریه ۲۰۲۶) در سن ۸۶ سالگی چشم از جهان فروبست.
این استاد فقید که زاده ۹ شهریور ۱۳۱۸ در بندرعباس (منطقه گنو) بود، از مهمترین کتیبهخوانان و مترجمان متون هخامنشی در ایران به شمار میرفت. وی نقش کلیدی در ترجمه و انتشار بسیاری از لوحهای گلی تخت جمشید (Fortification Tablets و Treasury Tablets) داشت که بخش مهمی از اسناد اداری امپراتوری هخامنشی را تشکیل میدهند و تاکنون یکی از بزرگترین مجموعههای متون ایلامی خط میخی کشفشده هستند.
پروفسور ارفعی نخستین مترجم استوانه کوروش بزرگ (معروف به منشور کوروش) از زبان اصلی بابلی نو به فارسی بود. این ترجمه معتبر او به درک بهتر این سند مهم تاریخی – که به عنوان یکی از نخستین اسناد حقوق بشر شناخته میشود – کمک شایانی کرد.
از جمله افتخارات وی میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- دریافت جایزه سرو ایرانی در زمینه میراث فرهنگی (۱۳۹۴) به پاس یک عمر تلاش علمی و فرهنگی.
- اهدای نشان خورشید یونسکو به همراه نشان ایکوم ایران در پنجمین مراسم «تماشای خورشید» (خرداد ۱۴۰۱) توسط کمیسیون ملی یونسکو ایران و موزه ملی ایران.
استاد ارفعی فارغالتحصیل رشته زبانهای باستانی از مؤسسه شرقی دانشگاه شیکاگو بود و سالها با متخصصان بینالمللی این حوزه همکاری داشت. او همچنین از بنیانگذاران تالار کتیبههای موزه ملی ایران به شمار میرفت و دانش گستردهای در زمینه تاریخ و فرهنگ میانرودان (بینالنهرین) باستان داشت.
درگذشت این چهره ماندگار، ضایعهای بزرگ برای جامعه علمی، ایرانشناسی و حفاظت از میراث فرهنگی ایران است. یاد و خدمات ارزشمند پروفسور عبدالمجید ارفعی همواره در مطالعات زبانها و تاریخ باستانی ایران زنده خواهد ماند.
چهارمین روز اعتراضهای دانشجویی
تصاویر و فیلمهای منتشرشده نشان میدهد در برخی از دانشگاهها برخوردهای خشونتآمیز با دانشجویان رخ داده و نیروهایی در محل حضور داشتند، هرچند هنوز هیچ مقام رسمی درباره ورود نیروهای نظامی یا پلیس به دانشگاهها اظهارنظر نکرده است.
گزارشهای منتشرشده حاکی است که در جریان تجمع دانشگاه هنر و معماری پارس، تعدادی از دانشجویان بازداشت شدهاند، اما این اطلاعات هنوز بهصورت رسمی تأیید نشده است. همچنین، برخی گزارشها از محدودیت ورود دانشجویان معترض دانشگاه تهران خبر داده است.
در همین حال وزیر علوم، تحقیقات و فناوری در واکنش به حوادث اخیر در برخی دانشگاهها با انتشار ویدئویی اعلام کرد سرمایههای نمادین و مشترک ملی متعلق به همه مردم ایران است و توهین به آنها قابلپذیرش نیست.
«حسین سیمایی صراف» با تأکید بر اهمیت حفاظت از نمادهای ملی، از جمله پرچم ایران، گفت دانشجویان فرزندان کشور هستند و دانشگاهها محیط آموزش، پژوهش و نوآوریاند.
او افزود آشوب برخی افراد در صحن دانشگاه، فرایند علمی و آکادمیک را مختل میکند و با اینگونه رفتارها مماشات نخواهد شد. بهگفته او، با آشوبگران در شوراهای انضباطی برخورد جدی خواهد شد و درصورت وجود جنبه قضائی، محاکم قضائی ورود خواهند کرد.
همزمان، رئیس دانشگاه صنعتی شریف در پی بروز خشونتهای فیزیکی و کلامی در تجمعات اخیر این دانشگاه، با صدور پیامی از دانشجویان خواست با تمرکز بر مسیر علمی خود، به مدیریت دانشگاه در کنترل وضعیت و بازگشت آرامش به محیط آکادمیک کمک کنند.
«مسعود تجریشی» ضمن ابراز تأسف از رفتارهای «خارج از شأن دانشگاه»، از اهمیت نظم و حضور حضوری دانشجویان در کلاسها و فعالیتهای آموزشی سخن گفت.
در دانشگاه تهران نیز معاون آموزشی این دانشگاه، «محمود کمرهای»، بر تداوم برگزاری حضوری کلاسهای آموزشی تأکید کرد. براساس اعلام او، تغییر در نحوه برگزاری کلاسها در نیمسال دوم تحصیلی ایجاد نشده است و کلاسهای آموزشی از دوم اسفندماه جاری بهصورت حضوری برگزار میشوند.
همچنین، دانشگاه صنعتی امیرکبیر در واکنش به حواشی اعتراضات اخیر این دانشگاه اعلام کرد در اسرع وقت رسیدگی به پرونده دانشجویان خاطی از هر طیفی آغاز میشود و هیچگونه اغماضی در این خصوص صورت نخواهد گرفت.
براساس گزارش ایسنا، دانشگاه صنعتی امیرکبیر در اطلاعیهای دراینباره تأکید کرد دانشگاه محل تضارب آرا، گفتوگوی منطقی و بیان دیدگاهها در چارچوب قانون است، نه عرصه رفتارهای خشونتآمیز، اقدامات احساسی و حرکتهایی که امنیت، آرامش و شأن علمی آن را زیر سؤال ببرد. سنگپراکنی، تخریب و بیحرمتی به نمادهای ملی، نهتنها کمکی به بیان مطالبات نمیکند، بلکه اعتبار جنبشهای دانشجویی واقعی را نیز خدشهدار میسازد و فضای دانشگاه را از مسیر اصلی خود که تولید علم و اندیشه است، منحرف میکند.
در همین حال عضو هیئتعلمی گروه جامعهشناسی دانشگاه نیشابور با اشاره به رویکرد نرم دولت در برخورد با اعتراضات دانشجویان، گفت: «دولت باید همچنان مراقبت کند، خصوصاً که ما همچنان تحت تهدید خارجی قرار داریم و گسترش تنشهای داخلی میتواند آثار زیانباری برای کشور داشته باشد.»
«حسین نورانی» با اشاره به اعتراضات اخیر در دانشگاهها و برخورد مناسب دولت چهاردهم با دانشجویان معترض، اظهار کرد: «قصد دولت و حتی نظام این است تا از مواردی که قبلاً برایش مهم بوده و به آن واکنش نشان میداده، عبور کند. بنابراین، برخلاف برخوردهای نسبتاً تند دولتهای قبل با اعتراضات دانشجویان، اکنون شاهد رویکردی ملایم از سمت دولت هستیم.
او ادامه داد: «بهدلیل فشارهای خارجی و داخلی، اکنون برخورد تند با اعتراضات دانشجویان در اولویت قرار ندارد. ضمن اینکه شاید خوب باشد با بردباری مسئولان دانشگاهها، انرژی جنبش و اعتراضات تخلیه شود. اگر با حرکات اعتراضی برخورد تند شود، اعتراضات اوج میگیرد. این الگو را در اعتراضات دیماه نیز شاهد بودیم.»
کمتر از یک ماه به پایان سال ۱۴۰۴ مانده است و هنوز وضعیت دستمزدهای سال ۱۴۰۵ مشخص نیست. از یکسو، بسیاری از کالاهای اساسی بهویژه در گروه خوراکیها با افزایش قیمت شدیدی مواجه شدهاند و از سوی دیگر، تورم موجود موجب شده نگرانیها در مورد وضعیت تغذیه مردم در ماههای آتی افزایش پیدا کند.
افزایش قیمت کالاهای اساسی در روزهای پایانی بهمن و آغاز اسفند ۱۴۰۴ همچنان ادامه دارد و بررسی بازار و فروشگاههای آنلاین نشان میدهد قیمت سبد خوراکی خانوار با رشد قابلتوجهی مواجه شده است. رصد قیمتها در خردهفروشیها، قصابیها و سوپرمارکتهای اینترنتی حاکی از آن است که گوشت، مرغ، برنج، روغن، تخممرغ و لبنیات با نرخهای شدیداً افزایشی نسبت به ماههای گذشته عرضه میشوند.
در بازار گوشت قرمز، هر کیلوگرم گوشت گوسفندی بین یک میلیون و ۳۸۰ هزار تا یک میلیون و ۹۶۰ هزار تومان فروخته میشود. گوشت گوساله نیز بسته به نوع قطعه بین یک میلیون و ۵۳۰ هزار تا حدود یک میلیون و ۹۹۰ هزار تومان قیمت دارد. در این میان، کف قیمت گوشت چرخکرده مخلوط در برخی قصابیها حدود ۹۹۰ هزار تومان گزارش شده است.
قیمت مرغ نیز در خردهفروشیها و فروشگاههای آنلاین بین ۱۹۹ هزار تا ۲۳۰ هزار تومان برای هر کیلوگرم در نوسان است. ران مرغ با کمر حدود ۱۹۵ هزار تومان و بدون کمر تا ۲۲۵ هزار تومان عرضه میشود که کف بازار مرغ کامل در محدوده ۱۹۹ هزار تومان قرار دارد. در بخش آبزیان، هر کیلوگرم ماهی قزلآلا حدود ۴۴۵ تا ۴۹۵ هزار تومان قیمتگذاری شده است و میگو تازه نیز تا حدود ۹۹۰ هزار تومان به فروش میرسد.
برنج ایرانی بسته به کیفیت و برند، در بازه ۱۱۰ هزار تا ۳۵۰ هزار تومان برای هر کیلوگرم عرضه میشود که انواع سادهتر با قیمت حدود ۱۱۰ هزار تومان در بازار موجود است. روغن خوراکی نیز با افزایش قیمت همراه بوده است؛ بطریهای ۱.۶ تا ۱.۸ کیلوگرمی در فروشگاهها از حدود ۴۸۵ هزار تومان آغاز میشود و در برخی برندها به بیش از ۵۰۰ هزار تومان میرسد. تخممرغ نیز در بازار بین ۲۳۰ تا ۳۳۰ هزار تومان برای هر شانه ۳۰عددی قیمت دارد و کف بازار در محدوده ۲۳۰ هزار تومان ثبت شده است.
در بخش لبنیات، هر بطری شیر یکلیتری کمچرب حدود ۴۸ هزار تومان و نوع پرچرب تا ۶۱ هزار تومان عرضه میشود. ماست دبهای ۲.۵کیلویی حدود ۱۵۵ هزار تومان و کره ۱۰۰گرمی بین ۶۶ تا ۷۳ هزار تومان قیمت دارد.
از سوی دیگر و بهگزارش ایلنا، مواد خوراکی در دیماه تورم ۹۰ درصدی را تجربه کرده است. همچنین، از اسفندماه سال گذشته تا امروز تخممرغ و نان ۳۰۰ درصد، برنج چیزی نزدیک به ۴۰۰ درصد و شیر و لبنیات حدود ۱۸۰ تا ۲۰۰ درصد گران شدهاند.
فاصله سبد معیشت با دستمزد
این وضعیت درحالیاست که هنوز رقم نهایی و قطعی سبد معیشت ۱۴۰۵ برای خانوارهای ایرانی از سوی مراجع رسمی اعلام نشده است. این سبد مبنای مزد ۱۴۰۵ قرار میگیرد. در واقع دستمزد کارگری باید بتواند این سبد را پوشش دهد. بااینحال، برخی برآوردهها رقمی بین ۴۵ تا ۶۵ میلیون تومان را ذکر کردهاند.
«فرامرز توفیقی»، فعال کارگری، بهصورت مستقل این سبد را براساس دادههای مرکز آمار در مورد تورم دیماه با معیارهای کمیته دستمزد محاسبه کرده و به رقم ۶۵ میلیون و ۵۱۶ هزار تومان برای خانوار ۳.۳نفره رسیده است. توفیقی به ایلنا گفته است نرخ سبد تعیینشده در اسفند سال قبل در شورایعالی کار، ۲۳ میلیون و ۴۱۶ هزار تومان بود. درنتیجه، در طول ۱۰ ماه منتهی به پایان دیماه امسال، هزینههای زندگی خانوادهها حدود ۴۲ میلیون تومان و برابر با ۲۷۹ درصد افزایش یافته است.
بهگفته توفیقی، هزینههای خوراکی ماهانه خانواده حدود ۲۵ میلیون تومان به دست میآید: «کارگر حداقلبگیری که در ماه مثلاً ۱۵ تا ۱۸ میلیون حقوق میگیرد، باید چیزی بین ۸ تا ۱۰ میلیون روی حقوقش بگذارد تا فقط نیازهای خیلی ساده سفره را، آنهم با زحمت بسیار، فراهم کند.»
نیازهای تغذیهای انسان را تورم تعیین نمیکند
طبق روال سالهای گذشته انتظار میرفت وزارت بهداشت در این مقطع سبد غذایی براساس استاندردهای تغذیهای را نهایی و برای تعیین سبد معیشت در اختیار مراجع ذیربط از جمله مرکز آمار و وزارت رفاه قرار دهد؛ اما تاکنون این اقدام انجام نشده است. از سوی دیگر، همزمان با افزایش مستمر قیمت کالاهای اساسی، بهویژه اقلام پروتئینی، لبنیات و حتی حبوبات که معمولاً بهعنوان جایگزین کمهزینهتر برای گوشت مطرح میشوند، نگرانیهایی درباره کاهش دسترسی خانوارها به موادغذایی ضروری شکل گرفته است. درصورت تداوم این وضعیت، ناامنی غذایی و خطر بروز سوءتغذیه، بهویژه در دهکهای پایین درآمدی، افزایش مییابد.
«احمد آریایینژاد»، عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس، هم به اهمیت تعیین سبد غذایی در سبد معیشت اشاره میکند و به «پیام ما» میگوید: «معمولاً وزارت بهداشت هر سال سبد غذایی مبتنیبر نیازهای تغذیهای گروههای مختلف سنی را تدوین و برای تعیین سبد معیشت در اختیار دستگاههای قرار میدهند. باید علت این تأخیر بررسی شود. این موضوع بهصورت رسمی در کمیسیون بهداشت مجلس مطرح نشده است، اما با آغاز جلسات علنی و کمیسیونها، این مسئله پیگیری خواهد شد تا مشخص شود آیا تأخیر ناشی از برآوردهای آماری، تغییر در روش محاسبه است یا سیاستگذاری جدید.»
او با بیان اینکه موضوع تغذیه استاندارد یک موضوع کاملاً علمی است، میافزاید: «نیازهای تغذیهای انسان در سنین مختلف براساس استانداردهای مشخصی تعریف شده است و این نیازها مستقل از شرایط اقتصادی باقی میماند. آنچه تغییر میکند، توان اقتصادی خانوارها برای تأمین این نیازهاست. بنابراین، سیاستگذاری باید بهگونهای باشد که حتی در شرایط تورمی، دسترسی مردم به اقلام اصلی از جمله منابع پروتئینی، لبنیات، مواد قندی، ویتامینها و املاح ضروری حفظ شود.»
این نماینده مجلس با اشاره به افزایش قابلتوجه قیمت برخی اقلام مانند گوشت و لبنیات و نحوه اقدام مجلس برای حفظ دسترسی مردم به این کالاها تصریح میکند: «قانونگذاری زمانی معنا پیدا میکند که اجرای مؤثر نیز در کنار آن باشد. اگر قانونی برای حمایت معیشتی تصویب شود، اما در مرحله اجرا با ضعف مواجه باشد، عملاً هدف محقق نخواهد شد. در شرایطی که قیمتها بر همه اقشار اثر گذاشته، باید یا جایگزینهای مناسب و علمی معرفی شود یا از طریق ابزارهای حمایتی، امکان تأمین اقلام اصلی برای مردم فراهم شود.»
او در پاسخ به این پرسش که طرح کالابرگ میتواند حداقلهای غذایی را برای مردم فراهم کند؟ میگوید: «این طرح میتواند بخشی از فشار را کاهش دهد، اما بهتنهایی کافی نیست و نباید بهعنوان راهحل نهایی تلقی شود. لازم است وزارت رفاه، وزارت بهداشت، سازمان تأمین اجتماعی و سایر دستگاههای مرتبط بهصورت هماهنگ عمل کنند و ارزیابی دقیقی از کفایت اقلام پیشبینیشده در این طرح داشته باشند.»
آریایینژاد تأکید میکند: «مردم محور اصلی سیاستگذاریاند و مسئولان باید با همافزایی و پیگیری مستمر، کاستیها را جبران کنند. ضروری است پیش از ورود به سال جدید، وضعیت سبد غذایی و حمایتهای معیشتی بهطور شفاف تعیینتکلیف شود تا اقشار آسیبپذیر در تأمین حداقلهای تغذیهای با مشکل جدی مواجه نشوند.»
در مجموع، همزمانی جهش قیمت کالاهای اساسی با بلاتکلیفی در تعیین دستمزد سال ۱۴۰۵، شکاف میان درآمد و هزینههای زندگی را به نقطهای نگرانکننده رسانده است؛ شکافی که برآوردها آن را دهها میلیون تومان بیش از توان دریافتی حداقلبگیران نشان میدهد. وقتی هزینه خوراکی ماهانه یک خانوار از کل دستمزد پیشی میگیرد، معنای آن چیزی جز کوچکتر شدن سفرهها و حذف تدریجی اقلام مغذی نیست. تأخیر در اعلام رسمی سبد معیشت و سبد غذایی نیز بر ابهامها افزوده و برنامهریزی را دشوارتر کرده است. در چنین شرایطی، تعیین واقعبینانه مزد، بهروزرسانی فوری سبد معیشت و اجرای مؤثر سیاستهای حمایتی، نه یک انتخاب بلکه ضرورتی فوری برای جلوگیری از گسترش ناامنی غذایی و تعمیق فقر در سال پیش رو است.
