روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 510

روزگاری که گذشت
بخش پنجم
عبدالحسین صنعتی زاده کرمانی
حاکم سفاک بدون پرسش و سوال دستور می دهد هر چهار نفر را سر ببرند. یک نفر از این چهار نفر مقداری کشک از جیبش در آورده فریاد می زده است و می گفته:«ای بابا من شالباف هستم. آمده ام برای زن و بچه هایم کشک بخرم.»
کشک ها را به مردم نشان می داد می گفته است:«مرا چه کار به دکان نانوایی؟ من یک سر از خانه آمده ام تا در دکان بقالی.»
دیگر کار از کار گذشته بود و فریاد و عجز و التماس آن بیچارگان بی فایده بوده است و هر چهار نفر را در میدان سر می برند. پس از چند روزی بی گناهی و بی تقصیری این چهار نفر بدبخت معلوم شد. اما چه فایده که آن ها به قتل رسیده بودند. آن وقت برای بچه های یتیم این بیچارگان چند ماهی وجه مختصری می دهند که امرار معاش کنند. هنگامی که این وحشی گری و سبعیت را پدرم بیان می کرد، من هم گریه ام گرفت و چنان این منظره را شرح و بسط داد که گویی آن وقایع را می بینم.
آقا فتح الله با آن که خودش هم شاهد و ناظر این واقعه بود خواست طرز صحبت را تغییر دهد و چون خیلی خوب آواز می خواند با آنکه ابدا صدایش را پدرم نمی شنید، شروع به خواندن آواز و اشعاری کرد که متأسفانه از اشعارش چیزی نمی فهمیدیم. اما از زیر و بم و صدای گرم و تسکین دهنده اش بسیار خوشم می آمد. باید این موضوع را بنویسم که همیشه پدرم به من سفارش می کرد حرف هایی را که با هر کس می زند خصوصی و سری است و هر آنچه من بشنوم نباید به احدی بازگو کنم و واقعاً هم این طور بود. گاهی از من اشخاص مختلفی سؤالاتی می کردند و در جوابشان با گفتن کلمه نمی دانم خود را راحت می کردم.
آن قدری که شرح مسافرت هایی که به هندوستان و اسلامبول کرده بود برای من انترسان بود، حرف های دیگر نبود. هر وقت فرصتی دست می داد از او سؤالی می کردم و او هم با نهایت آزادی و وسعت فکر از گذشته داستان ها می گفت. روزی از او پرسیدم:«چه طور شد که بعد از آمدنت از عشق آباد به کرمان به اسلامبول و هندوستان مسافرت کردی؟» گفت:«من هم مانند سایر مردم چشم و گوشم بسته بود. آن ایام کر نبودم و به سقط فروشی مشغول بودم. گاهی به اتفاق دوستانم در مجلس درس آخوند ملامحمد جعفر حضور می یافتم و در این مجالس به جای کتب عربی و فقه و اصول کتاب مثنوی ملای رومی خوانده می شد و آخوند آن اشعار را شرح می داد و هر وقت به آنجا می رفتم، صحبت هایی می شنیدم که همه تازگی داشت. در صورتی که بعضی از مردمان سطحی دست خود را به این کتاب نمی زدند و با انبر آن را می گرفتند و بعضی نسخ خطی کمیاب آن را به قیمت های گزاف خریده و برای آن که ثوابی کرده باشند، آن کتاب را لب حوض آب برده و با ریختن آب به روی اوراق آن کتاب آن خطوط را می شستند. آخوند ملا محمد جعفر خودش روزی از مریدان بسیار نزدیک حاج محمد کریم خان رییس شیخیه بود ولی به واسطه برخورد مسافر تازه ورودی به کرمان و مباحث علمی مجذوب آن شده و تغییر عقیده می دهد و درس و بحث حاج محمد کریم خان را گذارده و به خواندن مثنوی و تفسیر کردن اشعار آن کتاب دل می بندد. تنها خود آخوند پیرو جلال الدین رومی نمی شود، بلکه عده ای از مردم با ذوق و منور الفکر و عارف مسلک به او گرویده و همه روزه در مجلس درسش حضور پیدا می کردند و من هم حاضر می شدم. در این مجالس نامحرمی نبود و همه ما اهل راز بودیم و بدون ترس و بیم از ظلم و ستمکاری حکام و مأمورین دولت و بستگان ملاهایی که با حکومتی های وقت بند و بست داشتند صحبت می کردیم. هر روز این شیخ بزرگوار دریچه ای از نور به روی قلب شاگردان خود می گشود و مثل این بود که ماموریتی معنوی به او رجوع شده که عده ای را از جهل و نادانی به علم و معرفت رهبری کند. چنان حرف های عالمانه آخوند در من اثر داشت که چشم از دنیا و زندگی پوشیده تصمیم گرفتم دل به دریا زده سفری دور و دراز بنمایم و دنیا را سیر و سیاحت کنم و آن قدر جست و جو کنم تا حقیقت را دریابم.

16

نوشته های مرتبط


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :