ایرج بسطامی قصه‌ای که ناتمام ماند گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد…. سحرگاه پنجم دی ماه هشتاد و دو زمین لرزید و نوای حزن انگیز من مانده ام تنهای تنهای ایرج بسطامی

منتشر شده در صفحه صفحه اول525 | شماره 525

ایرج بسطامی قصه‌ای که ناتمام ماند

گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد….
سحرگاه پنجم دی ماه هشتاد و دو زمین لرزید و نوای حزن انگیز
من مانده ام تنهای تنهای
ایرج بسطامی

در کمال حیرت و ناباوری دوستدارانش تعبیر شد…
اکنون دوازده سال است که خاک زادگاهش او را چون گنجینها ی ارزشمند در آغوش گرفته است و ایرانیان هنرمند و هنرشناس را در حسرت صدای بی تکرارش سوگ وار نموده است…
او نام ایرج را به خاطر علاقه فراوان به پهلوان آواز ایران ایرج (حسین خواجه امیری) انتخاب کرد و با نام هنری «ایرج بسطامی» آن چنان خوش درخشیده بود که استاد پرویز مشکاتیان و آهنگساز و نوازنده در گذشت وی را نه تنها مصیبت بلکه یک «فاجعه» بیان نمود.
فاجعه ای عظیم که زبان ادبیان و قلم از تفسیرش عاجز است…
سخن از بزرگ هنرمندی است که صدای گرم و آواز پرشورش در تصنیف «وطن من» با آهنگسازی و نوازندگی استاد پرویز مشکاتیان توسط سازمان یونسکو به عنوان سرود ملی ثبت گردیده است.
بلند آوازه ای که اندیشه ی ثبت مکتبی جدید را در عرصه ی موسیقی اصیل ایرانی در سر داشت مکتبی با عنوان «مکتب آواز کرمان» و آنان که با موسیقی اصیل ایرانی همراه و دمسازند به خوبی می دانند که مکاتب آواز ایرانی تنها منحصر به 3 شهر تهران، اصفهان و تبریز؛ با عنوان بیات تهران، بیات اصفهان و بیات تبریز است و در این شرایط، ثبت یک مکتب جدید تحولی است شگرف که مایه ی فخر و مباهات مردم یک دیار خواهد بود؛ همان گونه که اذان معروف مرحوم مؤذن زاده اردبیلی که در بیات ترک اجرا گردیده است، مایه ی فخر مردم تبریز است.
استاد ایرج بسطامی آواز را سینه به سینه آموخته بود و در اجرای ردیف و گوشه های آوار ایرانی صاحب سبک بود و خود نیز به خوبی می دانست که غیر از او هنرمند دیگری از عهده ی چنین کار عظیمی بر نخواهد آمد و بدین سبب تمام تلاش و همت خود را برای ثبت مکتب آواز کرمان به شایستگی به کار گرفت اما تقدیر فرصت فرجام را به او نداد…
هنرمندی بزرگ و شاهکاری بی نظیر در حادثه ی دلخراش زلزله ی بم از میان ما رخت بربست و بار دیگر حکایت قدیمی و ملال آور مرده پرستی این سرزمین تکرار شد.
نام ایرج بسطامی که تا قبل از زلزله ی بم برای بسیاری حتی همشهریانش ناآشنا بود، آن چنان شهره ی شهر گردید که در مدت کوتاهی آثار بسیاری از او به فروش رفت و در هر کوی و برزن زمزمه ی «گلپونه هایش» به گوش رسید.
اما عجیب تر آن که با همه ی دردناکی و عظمت حادثه، مراسم خاک سپاری استاد در کمال سکوت و آرامش و به دور از هر گونه هیاهو در آرامستان شهر بم برگزار شد و اکنون آرامگاهش گنجینه ای عظیم در دل خاک است تا آیندگان را به درس آموزی از چنین مفاخری فرا خواند… اما آیا تاریخ حضور چنین اسطوره هایی را تکرار خواهد نمود؟
آیا عظمت ماندگاری او را با مبنای روز و ماه و سال می توان سنجید؟
نمی دانیم
فقط این را می دانیم که اینک
تنها مانده ایم و قصه ی ناتمام آوایی دلنشین که آرام جان است و قرار دل بی قرار…
صدایی که سالها به دل می نشیند و هرگز از یادها نخواهد رفت…
روحش شاد و یادش گرامی

39

نوشته های مرتبط


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :