روزنوشته‌های زنی در جنگ





روزنوشته‌های زنی در جنگ

۲۰ اسفند ۱۴۰۴، ۱۶:۵۴

روز اول جنگ؛ شنبه، نهم اسفند
منتظر جنگ بودم، اما با شنیدن اولین صداها باز هم وحشت می‌کنم. آدم هیچ‌وقت به صدای انفجار عادت نمی‌کند‌. هر بار خیال می‌کنی آماده‌ای، اما با همان صدای اول می‌فهمی هیچ‌وقت آماده نیستی. این‌بار بدنم همراهم نیست. یک ضعف سنگین سراغم می‌آید، چشم‌هایم سیاهی می‌رود و بعدش سرگیجه و سردردهای بی‌‌امان از راه می‌رسد.
این بار دختر خواهرم، «دریا»، که فقط پنج سالش است. با آن گربه‌ خانگی کوچکی که چسبانده به بغلش کنارم است و سخت‌ترین کار دنیا این است که وقتی خانه می‌لرزد و قلبم توی سینه می‌کوبد، جلوی دریا وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده. دریا دختر باهوشی است؛ کافی‌است همان لحظه که هراسان از خواب بغلش می‌کنم و می‌برمش به جای امن‌تر، فقط نگاهی به صورتم بیندازد. بیدار که می‌شود می‌آید جلو و می‌گوید: «خاله… دیدی باز جنگ شد؟ و ما نرفتیم کلبه‌ چوبی…»
نمی‌دانستم چه باید بگویم. حتی وقتی می‌گویم صدای رعدوبرق است، باز هم متوجه می‌شود دارم دروغ می‌گویم و این تلخ‌ترین اتفاق زندگی‌ام است. کمی بعد می‌روم بیرون. صف نانوایی تا سر کوچه کشیده شده. پمپ‌بنزین شلوغ‌تر از همیشه ا‌ست. به‌نظرم طبیعی‌ترین واکنش مردم همین است. اما چیزی که بیشتر از همه توجه‌ام را جلب کرد، نگاه‌ها است. نگاه مردم عوض شده است. دیگر بی‌تفاوت از کنار هم رد نمی‌شوند. با مکث و نگرانی به هم نگاه می‌کنند. انگار غریبه‌ها، کمتر غریبه شده‌اند. دلشان می‌خواهد با هم حرف بزنند؛ حتی چند کلمه‌ کوتاه، حتی شده سر قیمت و کیفیت سیب‌زمینی‌هایی که تره‌بار محل گونی‌گونی روی زمین ریخته. انگار مردم تهران می‌دانند امشب، شبِ بسیار طولانی و پراتفاقی برای ایران است.

روز دوم جنگ؛ یکشنبه، دهم اسفند
جنگ، از لحظه‌ای شروع می‌شود که با صدای انفجار از خواب می‌پری و چند ثانیه طول می‌کشد بفهمی هنوز زنده‌ای. قرص کمک کرد چند ساعتی بخوابم، اما حوالی ۱۲ ظهر، انفجارها شدت می‌گیرد؛ سه ضربه پشت سر هم، کوتاه و بی‌رحم. صدایشان فقط صدا نیست، موجی است که از دیوار و پنجره می‌گذرد. هر کجا را که می‌زنند، بی‌اختیار به دوستی که آن حوالی زندگی می‌کند، زنگ می‌زنم. گوشی که برداشته می‌شود، فقط یک کلمه کافی است: «خوبم.» همین. بعد سریع قطع می‌کنیم؛ نه حرف اضافه‌ای، نه توضیحی. انگار سهم ما از آرامش، همین چند ثانیه کوتاه است.
عجیب‌تر از انفجار، فاصله‌ میان انفجارهاست؛ چند دقیقه سکوت و بعد صدای بلبل‌ها. تا فرصت کوتاهی پیدا می‌کنند آواز می‌خوانند و از آمدن بهار خبر می‌دهند. انگار می‌گویند: «سال نو می‌آید، چه شما بخواهید چه نه.» آسمان امروز تهران آبی و صاف است، با ابرهای سفید و زیبا، با دود غلیظ و تیره که بی‌دعوت یکی‌یکی بالا می‌روند. زیبایی و ویرانی آنقدر بهم نزدیک‌اند که مرزشان گم می‌شود. پارادوکسی که میان رفتار مردم هم می‌توانی ببینی. از پنجره، زنی را می‌بینم که پتو می‌تکاند و گردوغبار پتو در هوا می‌رقصد. زیر صدای بمب خانه‌تکانی می‌کند.
بوی عید در هواست، مخلوط با بوی باروت. بهار هنوز درخت‌ها را وادار به جوانه‌زدن می‌کند. انگار زندگی و مرگ، امید و وحشت، دست در دست هم در خیابان‌های تهران قدم می‌زنند.
امروز نمی‌دانم چند نفر را از دست داده‌ایم. فقط می‌دانم تهران را شدیدتر از روز اول زدند. جایی خواندم پرستاران زیر موشک، نوزادان بیمارستان گاندی را به جای امن منتقل می‌کردند. فکر کردن به اینکه حتی زیر باران آتش، هنوز کسانی هستند که جان دیگری را در آغوش می‌گیرند و می‌دوند، امیدوارم می‌کند.

روز سوم جنگ؛ دوشنبه، یازده اسفند
شب صدای انفجارها آنقدر شدید است که فکر می‌کنم هر لحظه سقف روی سرم فرومی‌ریزد. به‌محض قطع شدن صداها، تصمیم می‌گیرم چند ساعتی بخوابم. بااین‌حال، نمی‌توانم راحت بخوابم. اخبار را مرور می‌کنم و می‌بینم کاخ گلستان هم هدف قرار گرفته است. تصاویرش ناراحت‌کننده است؛ یکی از مهم‌ترین نمادهای تاریخی کشورمان آسیب زیادی دیده. اما در آن لحظه، هیچ فضایی برای ناراحتی و افسوس باقی نمانده است.
خواهرم اصرار دارد به خانه‌اش برویم تا وسایل ضروری‌اش را بردارد. حدود ساعت یک بعدازظهر می‌رسیم. یک ساعت بعد، جلوی چشمم هفت نقطه مختلف در تهران هدف حمله قرار گرفت. از دور، دود غلیظی بلند شد و برج میلاد پشت آن محو شد. مات و مبهوت ایستادم و فقط به آن منظره نگاه کردم.
خواهرم فریاد می‌زند: «بیا سریع برویم، اینجا دیگر امن نیست!» اما پیش از اینکه در بالکن را ببندم، صدای انفجار شدیدتری آمد. این‌بار، اتوبان امام‌علی شمال هدف قرار گرفت و خانه به‌شدت لرزید. من که از آشپزخانه پرت شده‌ام، چند ثانیه بعد توانستم خودم را جمع کنم. متوجه می‌شوم موج انفجار باعث شده کف خانه بیفتم. پاهایم به‌قدری درد گرفته که توان بلند شدن ندارم. خانه همچنان تکان می‌خورد و انگار شیشه‌ها هر لحظه آماده شکستن‌اند. ترس عمیقی وجودم را می‌گیرد. احساس می‌کنم شاید این لحظه، آخرین لحظه‌های زندگی من باشد.
صدای آژیر خطر همچنان از بلندگوها پخش می‌شود. بعداً متوجه می شوم برخی از شهرک‌ها در تهران سیستم آژیر دارند، اما برای همه مناطق شهر این سیستم وجود ندارد. چند دقیقه‌ای در خانه پناه می‌کیریم، اما زمین همچنان می‌لرزد و فقط با خودم می‌گویم: «لعنتی، تموم شو دیگر.»
بعد از چند دقیقه، مردم هراسان از خانه‌ها بیرون می‌ریزند. با اضطراب کنار هم می‌نشینند و به آسمان نگاه می‌کنند.
چطور به خانه برمی‌گردم؟ خودم هم نمی‌دانم. فقط صدای خواهرم را می‌شنوم که می‌گوید: «بالا را نگاه نکن، داری رانندگی می‌کنی!» دود غلیظی از پشت سرم در آینه می‌بینم و ماشین‌هایی که در اتوبان امام‌علی به‌سمت شمال می‌آیند؛ می‌خواهند از منطقه‌ای پر از دود و آتش فرار کنند. با سرعت بالا رانندگی می‌کنم و می‌دانم از کنار دو پایگاه نظامی مهم می‌گذرم.
در همان لحظه، چشمم به درختی با شکوفه‌های صورتی کنار جاده می‌افتد. بی‌اختیار به خواهرم می‌گویم: «ببین چه درخت زیبایی!» اما او فقط با چشمان حیرت‌زده به من نگاه می‌کند. می‌گویم: «الان انتظار این شکوفه‌ها را در تهران نداشتم.»
فکر می‌کنم شاید از ساعت پنج بعدازظهر همه‌چیز آرام شود، ولی واقعیت این است که تازه همه‌چیز از آن زمان شروع می‌شود… .

روز چهارم جنگ؛ سه‌شنبه، دوازده اسفند
درحالی‌که جنگ همچنان با تمام قدرت، در بیرون از خانه جریان دارد، ما تلاش می‌کنیم در خانه تا حد ممکن شرایط را عادی نگه‌داریم، به‌ویژه به‌خاطر دریا. میکروسکوپی را که برایش خریده بودم و قرار بود سال نو به او عیدی بدهم، برایش می‌آورم تا شاید کمی سرگرم شود و کمک کند کمتر صدای انفجارها را متوجه شود. در این روزها به او یاد داده‌ایم وقتی صدای انفجار آمد، بازی شروع می‌شود و به‌سمت اتاقی که پنجره ندارد می‌دویم و هر کسی سریع‌تر رسید، برنده است. در آن لحظات، وسط خنده‌های مصنوعی من و فریادهای واقعی‌ام، او متوجه می‌شود اتفاق بدی افتاده است. این لحظه تا امروز برایم یکی از دردناک‌ترین‌هاست. خانواده تصمیم گرفته‌اند تهران را ترک کنند. شب گذشته، هیچ‌کدام نتواسته بودند حتی یک دقیقه بخوابند (من خودم با قرص تقریباً بی‌هوش شده بودم) چراکه تا پنج صبح، تهران به‌شدت زیر انفجار بود. وقتی صحبت از رفتن می‌شود، دریا با خواهش به من می‌گوید: «خاله، میشه یکم دیگه صبر کنیم تا بابام هم بیاد؟» و من می‌گویم: «بله که میشه» و با خودم می‌گویم هر جور شده صداها را تحمل می‌کنیم تا شوهر خواهرم که به‌دلیل کنسل شدن پروازها در شهر دیگری بود، خودش را به ما برساند. با هر زحمتی که هست، تهران را ترک می‌کنیم. با اینکه واقعاً دوست دارم بمانم و خیلی چیزها را در شهرم از نزدیک ببینم، اما ترجیح می‌دهیم برویم. تا رسیدن به بزرگراه تهران-شمال، خیلی از خانه‌ها آسیب جدی دیده‌اند و حتی کامل تخریب شده‌اند. شیشه‌های پنجره‌ها در برخی جاها کاملاً شکسته است و در برخی دیگر، شدت انفجار مصالح ساختمان را وسط اتوبان ریخته است.
من چاره‌ای جز رفتن ندارم. این چهار روز جنگ من را فلج کرده است. دوستانم مدام تماس می‌گیرند و می‌پرسند: «چرا هنوز تهران را ترک نکرده‌ای؟»
ما به مقصد می‌رسیم، اما صدای جنگنده‌ها اینجا هم وحشتناک بلند است. مثل فیلم‌های آخرالزمانی، انگار سفینه‌های فضایی از بالای خانه‌ات پرواز می‌کنند و سقف خانه هر لحظه ممکن است از جا دربیاید. جنگنده‌ها که صدای مهیبشان در آسمان می‌پیچد، چند دقیقه بعد اخبار اعلام می‌کند تهران منفجر شده است. تو می‌مانی با کل روز و اخباری که به‌سختی به آن دسترسی داری و باید آنقدر پیگیری کنی تا بفهمی کجای ایران و تهران هدف قرار گرفته، شدت انفجار چقدر بوده، چند نفر جان باخته‌اند و وضعیت چگونه است.
دوستی از قم تماس می‌گیرد و می‌گوید مجلس خبرگان قم را زده‌اند، چند خانه مسکونی و یک داروخانه تخریب شده‌اند.
دوست دیگری از شیراز تماس می‌گیرد و می‌گوید یک پادگان در شیراز را زده‌اند، ۱۰ نفر کشته شده‌اند و سربازها را مرخص کرده‌اند.
و من تمام شب بین اخبار چرخ می‌زنم و متوجه نمی‌شوم که دیگر صبح شده است.

روز پنجم جنگ؛ چهارشنبه، سیزده اسفند
صف‌های طولانی بنزین در خیابان‌ها، هر لحظه طولانی‌تر می‌شوند؛ بنزین این روزها از طلا هم ارزشمندتر است. برخی جاها سهمیه‌ها محدود شده‌اند و رفت‌وآمدها به حداقل رسیده. زندگی شهری و روزمره تقریباً متوقف شده و مردم بیشتر وقت خود را در خانه‌ها می‌گذرانند. هر بار که تصمیم می‌گیری از خانه بیرون بروی، با خود می‌گویی: «فقط برای نیازها و کارهای ضروری.»
قطع اینترنت، جهان را به‌اندازه محله، خانه و جمع خانواده محدود کرده است‌؛ همین موضوع باعث می‌شود مردم منزوی‌تر شوند. به‌نظرم بدترین پیامد این روزهای جنگ همین قطع اینترنت است. اطلاعات درست، نایاب و ارزشمند شده. رسانه‌های داخلی بیشتر به صحنه رجزخوانی و تهدید علیه دشمنان تبدیل شده و خبری از نکات عملی برای ایمنی مردم نیست؛ اطلاع‌رسانی از جایی که بتوان به آن پناه برد، اعلام مناطق خطرناک‌ و حتی آمار واقعی کشته‌ها یا آسیب‌دیدگان مشخص نیست. رسانه‌های خارجی وضعیت بهتری ندارند و تنها ویرانی‌ها و مناطقی که بمباران‌شده را نشان می‌دهند، بدون اینکه به واقعیت انسانی در جنگ اشاره کنند. جنگ، در صفحات و اخبار، به نام شهرها و محله‌ها خلاصه شده، بی‌آنکه نشان دهد پشت هر انفجار، زندگی و انسان‌ها نابود می‌شوند و در رسانه‌ها، بیشتر به بازاری برای تبلیغات و نمایش قدرت تبدیل شده و هیچ‌کس به جان انسان‌ها اهمیت نمی‌دهد.
اعتماد حالا به تماس‌های محلی و حرف‌های دوستان و خانواده محدود شده است؛ این شبکه‌های کوچک، تنها جایی است که می‌توان در آن ردپای حقیقت را پیدا کرد. هر انفجار، هر خبر و هر شایعه، در این فضای پر از تنش و تردید، وزنی بس سنگین دارد.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *