روایت زندگی سه غیرنظامی کشته‌شده در حمله اسرائیل به ایران

قصه‌های نیمه‌کاره در خاک و خون





قصه‌های نیمه‌کاره در خاک و خون

۲۴ خرداد ۱۴۰۴، ۱۹:۳۹

اردیبهشت امسال، یک ماه قبل از اینکه به‌جای پرنده، در آسمان پهپاد و موشک پرواز کند، «فاطمه نیازمند» با کلاس ششم خداحافظی کرد. با مانتویی سبز و مقنعه سفید پشت بادکنک‌های سفید و صورتی ایستاد و جلوی دوربین لبخند زد. برای آینده خیالات زیادی داشت، مثل باقی کودکان یک روز خواب دکتر شدن می‌دید و یک روز دوست داشت معلم باشد. آخرین تصویر او در جشن فارغ‌التحصیلی‌اش حالا در گروه‌های تلگرامی دست‌به‌دست می‌شود. نه دکتر شد و نه معلم. او یکی از ۲۰ کودکی است که در شهرک شهید چمران در خیابان نوبنیاد تهران کشته شد.

«آمدید چه چیزی ببینید؟ هنوز زیر آوار هستند، دارند دست‌ و پا در می‌آورند.» یکی از مأمورانی که وظیفه امنیت محدوده شهرک شهید چمران را به‌عهده گرفته است، این جمله را می‌گوید و اجازه ورود به خبرنگاران با حکم نیروی انتظامی را نمی‌دهد. تأکید می‌کند اینجا محدوده نظامی است و این مجوز برای تصویربرداری مناطق نظامی کارساز نیست. شهرک شهید چمران، در خیابان لنگری تهران یکی از مناطقی است که بیشترین خسارات جانی را تا هنگام نوشتن این گزارش داشته. شنبه، ۲۴ خرداد، تردد اتومبیل‌ها از سمت شمال و جنوب به این شهرک محدود شده است. به ساکنان بلوک‌های مختلف این شهرک گفته‌اند بهتر است خانه‌ها را تخلیه کنند. اتومبیل‌هایی که وارد محدوده می‌شوند هم در حال تخلیه و بردن وسایل ضروری خود هستند. «مهناز»، یکی از ساکنان این شهرک، به «پیام‌ما» می‌گوید موج انفجار بامداد جمعه، ۲۳ خرداد، به برخی اتومبیل‌های این محدوده خسارت وارد کرده و بسیاری از در و پنجره‌ها را شکانده است: «هنوز عده زیادی زیر آوار مانده‌اند، آمار کسانی که به شهادت رسیده‌اند، بالاست.»

«فقط خبرنگار صداوسیما می‌تواند وارد محدوده شود. تصاویری که گرفتید را پاک کنید.» این جمله یکی دیگر از مأموران است. او می‌گوید حتی خبرنگار صداوسیما که صبح به این محدوده آمده، دیگر امکان ماندن نداشته و از اینجا رفته است. براساس گزارش‌های رسمی، ۶۰ نفر از ساکنان این ساختمان ۱۴طبقه به شهادت رسیده‌اند. ۲۰ نفر کودک بودند و پیکر ۱۰ شهید هم زیر آوار است. فاطمه یکی از همین شهداست. دختر روحانی این شهرک که به‌همراه مادر و دو خواهر و برادر دیگرش در این حملات به شهادت رسید.

 

بال رؤیای زهرا چیده شد

خیال بال‌هایش بلند است، خواب هم بال رؤیا را بلندتر می‌کند. برای «زهرا» که عاشق سفر بود، خیال همیشه در شهرها و کشورهای دیگر گشت می‌زد. وقتی که موشک‌ها و پهپادهای اسرائیلی به آسمان ایران آمدند، بال رؤیای زهرا برای همیشه چیده شد.

او عاشق سفر بود. عاشق دوچرخه و طبیعت: «همیشه وقتی مشکلی داشتیم، به ما توصیه می‌کرد، به طبیعت برویم و گفت‌وگو کنیم.» «زینب»، دوست صمیمی زهراست. صدایش بغض دارد و باور نمی‌کند که او شب حمله از بالکن خانه‌اش در برج اساتید در خیابان سعادت‌آباد همان‌جایی که اعضای هیئت‌علمی دانشگاه‌های مختلف ساکن‌اند، به پایین پرتاب شده باشد. ساختمان اساتید یکی از اولین ساختمان‌های پایتخت بود که نیمه‌شب شبیخون خورد و با آسیب‌های جدی روبه‌رو شد. هدف یکی از دانشمندان هسته‌ای ایران بود، اما در این حمله بسیاری دیگر کشته شدند که زهرا یکی از آنها بود. 

زینب باور نمی‌کند که زهرا، دختر عاشق طبیعت حالا دیگر نباشد: «با پدر و مادرش زندگی می‌کرد، خود زهرا کارمند معاونت علمی و فناوری ریاست‌جمهوری بود.» نقطه‌عطف دوستی زهرا و زینب، پنج سال پیش بود. وقتی که باهم به سفری رفته بودند و سفرها رفته‌رفته بیشتر شد: «زهرا عاشق زندگی بود. همیشه لبخند می‌زد. می‌گفت، همه مشکلات حل می‌شود.» آخرین تصویر زینب و دوستانش از زهرا، دختر ۳۵ساله که عاشق کارهای داوطلبانه بود، تصویر لبخندی است با کلاه دوچرخه‌سواری.  لبخندی که برای همیشه در بامداد جمعه، ۲۳ خرداد، خشک شد.

 

بار تحمل‌ناپذیر هستی

«کسی که از بار تحمل‌ناپذیر هستی بر دیگری بکاهد، بیهوده به هستی پا نگذاشته.» این آخرین جمله‌ای است که «محمد»، در صفحه توییترش به اشتراک گذاشته است. طرفدار لیورپول و آرسنال بود و از موفق نشدن تیم فوتبال اینتر استقبال کرده بود. در صفحه مجازی‌اش از مخاطبانش درباره یکی از آثار میازاکی پرسیده بود: «چگونه زندگی می‌کنی؟ چطور با تلخی‌ها کنار میایی؟ چطور از سیاهی می‌گذری و چطور از غم بزرگ عبور می‌کنی؟» معلوم نیست، در شبی که خانه‌اش در خیابان پاتریس لومومبا بر سرش فرو ریخته بود، چه پاسخی برای این پرسش پیدا کرده بود. 

خیابان پاتریس مملو از جمعیت است، ساختمانی فرو ریخته و محمد ۳۲ساله کشته شده است. اورژانس ۱۲۳، اورژانس ۱۱۵ و آتش‌نشانی روز جمعه هنوز در خیابان مستقرند. اجازه تصویربرداری به خبرنگاران نمی‌دهند. تکه‌هایی از پیکر محمد به‌گفته پسر عمه‌اش هنوز پیدا نشده و زیر خروار خاک مانده است. «اهل کتاب بود. خودتان از صفحه توییترش ببینید که چه عقایدی داشت.» «پیمان»، پسر عمه محمد، همسایه او بود. شب انفجار سفر بود و صبح جمعه اولین تصویری که در صفحه مجازی‌اش دید، تصویر خانه ویران‌شده‌اش بود. محمد، پسر «احمدرضا ذوالفقاری»، دانشمند هسته‌ای بود. در صفحه توییترش از «مصطفی تاجزاده» نوشته بود و «میرحسین موسوی». از افغان‌ستیزی انتقاد کرده بود و در توییترش تصویری از دختر علوم و تحقیقات را بازنشر کرده بود. پسر عمه‌اش در سوگ او از کتاب‌هایش می‌گوید و اسبی که بی‌قرارش مانده است: «خودتان خانه ما را دیدید، ویران شده، از خانواده دایی من، فقط دختر دایی‌ام زنده مانده. دایی و زن دایی و پسر دایی‌م از بین رفتند.»

خبرگزاری فارس روز جمعه اعلام کرد که حدود ۳۲۹ نفر مجروح و ۷۸ نفر شهید شدند. نام کشته‌شدگان غیرنظامی رفته‌رفته منتشر می‌شود، «پارسا منصور»، بازیکن تیم پدل، «فاطمه و مهدی پولادوند»، سوارکاران ساکن در مجتمع مسکونی چمران و فرزندان جانباز جنگ از جمله نام‌هایی هستند که در فضای مجازی دست‌به‌دست شده است. اسامی که اگر جنگ ادامه پیدا کند، خونی می‌شوند تسری یافته روی زمین چرا که می‌تواند واقعیت این باشد که ویلیام تکومسه شرمن، ژنرال جنگی به آن رسیده بود: «جنگ ظلم است. تلاش برای اصلاح آن هیچ فایده‌ای ندارد. هرچه ظالمانه‌تر باشد، زودتر به پایان می‌ رسد.» و بی‌شک روایت‌های زندگی‌ بسیاری را به‌ پایان می‌رساند. 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

شکاف دستمزدها در دانشگاه

شکاف دستمزدها در دانشگاه