«پیام ما» نقش اختلالات روانی در تشدید تغییراقلیم را بررسی می‌کند

ذهن بیمار، طبیعت بی‌جان

می‌توان تخمین زد که اختلال وسواس، آب شرب ۹۰۰ هزار نفر و برق ۸ هزار نفر را هدر می‌دهد





ذهن بیمار، طبیعت بی‌جان

۵ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۲۱:۱۶

پس از جنگ جهانی دوم و مطرح‌ شدن بحث‌های کلان درباره توسعه‌ پایدار، در چند دهه اخیر، از مقوله‌های اصلی که از سوی پژوهشگران و کارشناسان بهداشت روان مطرح شده است، تأثیر مخرب تغییراقلیم بر روان انسان‌هاست. کاهش تاب‌آوری اجتماعی، مهاجرت‌های اجباری، افزایش اضطراب‌های جمعی و سوگ دوگانه (هم برای زمین و هم بر اثر زمین) از جمله اثرات تغییراقلیم است. در این میان حتی پایِ اسطوره و کهن‌الگوها نیز به میانه‌ این میدان باز شده، اما آنچه همواره پنهان مانده تأثیر اختلالات روانی انسان بر تخریب طبیعت است. جهان اسطوره‌ها همیشه پیش از ما به رابطه عمیق انسان و طبیعت پی برده بود. کهن‌الگوی (آرکی‌تایپ) «طبیعتِ خشمگین» در اساطیر ملل مختلف تکرار می‌شود؛ از خدایان باران در اساطیر مایا که قحطی می‌آفرینند تا طوفان نوح که جهان را از گناه پاک می‌کند. این تصاویر کهن، امروز در قالب «تغییراقلیم» بازتولید شده‌اند. تفاوت در اینجاست که این‌بار نه خدایان، که خودِ بشر نقش دیوِ ویرانگر را بازی می‌کند. روانشناسی یونگ به ما می‌گوید این کهن‌الگوهای مشترک، نشان‌دهنده ترسِ ناخودآگاه جمعی ما از انتقام طبیعت است. گویی اسطوره‌های باستانی، پیش‌آگهیِ بحران امروز بودند. در این مقال، «پیام ما» نقش افرادی که اختلال روانی وسواس دارند را در هدررفت آب را بررسی می‌کند؛ نتایج تکان‌دهنده است.

قصه‌ عاطفه
«عاطفه» زنی ۳۲ساله است، به طبیعت احترام می‌گذارد و سعی می‌کند تولید زباله کمی داشته باشد، لامپ‌های اضافه را خاموش می‌کند و زباله‌هایش را در طبیعت رها نمی‌کند. اما یک مشکل وجود دارد: او نمی‌تواند تحمل کند تا سبد رخت‌چرک‌ها پر شود و سپس آنها را بشوید. طبق بررسی‌های عینی، مشخص شد عاطفه در هفته سه‌ بار بیشتر از آنچه لازم است، لباسشویی را روشن می‌کند. در بررسی‌ها مسئله دیگری نیز آشکار شد: عاطفه خود را مجبور می‌بیند که دو روز در میان خانه جارو کند، درصورتی‌که باز هم طبق کاوش‌های عینی صورت‌گرفته نیاز خانه او این بود که هفته‌ای یک‌بار جارو شود و این یعنی ۱.۳۴ جاروکشی مازاد در هفته.
پیش از اینکه به ادامه ماجرا بپردازیم، بار دیگر می‌خواهیم این نکته را به خاطر داشته باشید که شدت رفتار مَرَضی عاطفه در حدی نیست که بتوان نمره اختلال به آن داد. حال با در نظر گرفتن این نکته به تحلیل رفتار خفیف عاطفه می‌پردازیم که چه میزان انرژی هدر می‌دهد. باتوجه‌به برند و کاتالوگ ماشین لباسشویی در هر بار مصرف اضافه ۶۳ لیتر آب و یک‌هزار و ۵۳۰ وات برق و برای جارو برقی دو هزار و ۵۰۰ وات می‌شود که برای یک هفته به‌میزان ۱۸۹ لیتر آب و هفت هزار و ۴۹۰ وات برق می‌رسیم. این یعنی عاطفه، که به خاموش کردن لامپ اضافه توجه ویژه دارد، معادل روشن‌ ماندن دو لامپ، به‌صورت ۲۴ساعته در هفت روز هفته هدررفت داشته است.
اما داستان عاطفه فقط نوک کوه یخ است. در نگاه کلان، روایت به چه صورت خواهد بود؟ دراین‌باره نمی‌توان آمار دقیقی از افرادی که دارای این‌گونه رفتار هستنند، به‌دست آورد. اما می‌توان تقریبی از آن ارائه کرد. براساس داده‌های شیوع‌شناسی به‌نقل از اسپینلا در سال ۲۰۰۵، می‌توان ۱۳ درصد جمعیت را در طیف اختلال وسواس قرار داد.
اینکه چه مقدار از این جمعیت رفتاری همچون عاطفه دارند، نمی‌دانیم. اما می‌دانیم یکی از اجبار‌های بسیار شایع در اختلال وسواس، شست‌وشو است. براساس پژوهش‌های صورت‌گرفته در ایران میزان شیوع وسواس و به‌تبع آن، وسواسِ شست‌وشو، داده‌های بسیار متغیری از ۱.۱ تا ۲.۳۱ ارائه می‌دهند.

گویی وسواس هم مثل اقلیم از منطقه‌ای به منطقه دیگر تغییر می‌کند. «سلیم» و «گول» در پژوهشی در سال ۲۰۱۱ دریافته‌اند که ۶۰ تا ۶۷ درصد از افراد مبتلا به وسواس، به شست‌وشوی افراطی تمایل دارند. در پژوهش دیگری که «امانی»، «ابوالقاسمی»، «احدی» و «نریمانی» در سال ۱۳۹۲ انجام دادند، بین ۲۰ تا ۴۰ساله، میزان شیوع وسواس ۳۷.۹ و از این میزان، ۵۲.۰۵ درصد مربوط به شست‌وشو بوده است.
با این اوصاف و براساس محاسبات مبتنی‌بر داده‌های وزارت نیرو، میزان هدرداد این افراد (براساس تخمینی که روزنامه «پیام ما» زده، حدود شش میلیون نفر دارای اینگونه رفتار اجباری هستند)، معادل آب مورد نیاز ۹۰۰ هزار نفر و برق ۸ هزار نفر در سال است.
بررسی بیشتر اعداد در این واکاوی و بررسی، تصویر هولناک‌تری را پدیدار می‌‌کند؛ زیرا این محاسبات عمدتاً محافظه‌کارانه بوده است. عاطفه را به‌عنوان نمونه‌ای انتخاب کردیم که همه ملاک‌های بالینی این اختلال را ندارد. تصور کنید کسانی که واقعاً تشخیص وسواس گرفته‌اند، چقدر بیشتر منابع را هدر می‌دهند! دقیقاً مشخص نیست چند درصد از مصرف غیرضروری منابع به اختلالات روانی مرتبط است و درمان این اختلالات تا چه حد می‌تواند در کاهش مصرف مؤثر باشد. این، همانجاست که جامعه علمی باید وارد شود.
بسیاری از ما حتی از این الگوهای رفتاری خود آگاه نیستیم. ذهن ناآگاه، مانند راننده‌ای است که با چشمان بسته در جاده پیش می‌رود. این همان نقطه کور ذهن ماست؛ جایی که رفتارهای کوچک و تکرارشونده، چون از دید آگاهی‌مان پنهان می‌مانند، می‌توانند به عادت‌هایی تبدیل شوند که نه‌فقط زندگی خودمان، که سرنوشت زمین را هم تحت‌تأثیر قرار دهند.

تغییر سوگ تغییر
بیاییم کلی‌تر به این ماجرا نگاه کنیم. نخستین سوگ، سوگی است که بر خودِ «تغییر» می‌بریم. مدل کوبلر-راس مراحل سوگ را چنین توصیف می‌کند: «انکار، خشم، چانه‌زنی، افسردگی و پذیرش.» اینک میلیون‌ها انسان، ناخواسته در این چرخه گرفتارند. ابتدا تغییراقلیم را انکار می‌کنیم و معمولاً می‌گوییم: «این گرمایش طبیعی است!»، سپس خشمگین می‌شویم: «چرا باید من سبک زندگی‌ام را تغییر دهم؟»، بعد به چانه‌زنی می‌پردازیم: «اگر همین یک‌بار پرواز کنم، مشکلی پیش نمی‌آید»، تا سرانجام به افسردگی می‌رسیم: «چه فایده که تلاش کنیم؟» و شاید روزی به پذیرش برسیم. این فرایندِ سوگ، نه برای مرگ عزیزی، که برای مرگِ تصویر ذهنی‌مان از زمینِ امن و پایدار است. اما دومین سوگ، سنتی‌تر و دردناک‌تر است: سوگی که بلایای اقلیمی به‌جا می‌گذارند. وقتی سیل خانه‌ای را می‌برد، وقتی موج گرمای بی‌سابقه جان سالمندی را می‌گیرد، وقتی خشکسالی کودکی را از گرسنگی می‌کشد، این دیگر سوگی است ملموس و خونین. پژوهش‌ها نشان می‌دهند بازماندگان فجایع اقلیمی، همان نشانگان اختلال استرس پس از سانحه را تجربه می‌کنند که سربازان جنگ. تفاوت در اینجاست که در جنگ دشمنی قابل‌شناسایی وجود دارد، اما اینجا دشمن، سایه‌ای است نامرئی به‌نام تغییراقلیم که نه می‌توان با آن مذاکره کرد و نه می‌توان شکستش داد. داستان عاطفه به ما می‌گوید بحران‌های زیست‌محیطی فقط محصول رفتار و سیاست‌های کلان نیستند. آنها ریشه در لایه‌های عمیق‌تری هم دارند؛ لایه‌هایی که به سلامت روان جامعه گره خورده‌اند. امروزه روان‌درمانی مدرن می‌گوید نخستین گام برای التیام سوگ اقلیمی، پذیرش رابطه دوسویه انسان و طبیعت است. شاید درمان نه در فرار از غم، که در تبدیل آن به کنش باشد: باید سوگ را به انرژی برای تغییر تبدیل کرد؛ زیرا تنها زمانی می‌توانیم بر این سوگ غلبه کنیم که بپذیریم سوگوار بودن برای زمین، نخستین قدم برای نجات آن است.

عاطفه فقط یک نمونه است از میلیون‌ها آدمی که هر روز، به‌خاطر همان زخم‌های کوچک روانی، قطره‌قطره انرژی را هدر می‌دهند. وسواس شست‌وشوی او شاید خفیف باشد، اما وقتی همین الگو در سطح جامعه تکرار شود، تبدیل به سیلابی می‌شود که منابع زمین را می‌بلعد.
اما دردناک‌تر از این، وقتی است که این زخم‌های روانی به جایگاه‌های تصمیم‌گیری می‌رسند. تصور کنید مدیری که از کمبود توجه در دوران کودکی، حالا می‌خواهد با ساخت برج‌های عظیم خودش را ثابت کند. سیاستمداری که اختلال «شخصیت خودشیفته» دارد، پروژه‌های عظیم اما غیرضروری را فقط برای به‌جا گذاشتن اثر خود تحمیل می‌کند؛ «اضطراب مرضی» دارد و به‌جای برنامه‌ریزی بلندمدت، مدام به راهکارهای مقطعی و پرهزینه متوسل می‌شود؛ «کنترل‌گری» دارد و آنقدر در جزئیات گیر می‌کند که از کلان‌نگری بازمی‌ماند. اینها دیگر فقط یک ماشین لباسشویی اضافه نیستند، اینها طرح‌های میلیاردی هستند که آینده زمین را به بازی می‌گیرند. تا وقتی به درمان زخم‌های روانی‌ پرداخته نشود، هر چقدر هم که خواسته شود، نمی‌توان زمین را نجات داد. چون هر بار، همان زخم‌های قدیمی انسان‌ها را وادار می‌کند، تصمیم‌های جدیدی بگیرند که باز هم به زمین آسیب می‌زند. پایان ماجرای عاطفه هنوز نوشته نشده است. اما یک چیز روشن است: تا وقتی ذهن‌هایمان را نبینیم، نمی‌توانیم زمین را نجات دهیم. شاید درمان زمین، از درمان ذهن‌هایمان آغاز می‌شود.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

هادی

بسیار اعجاب برانگیز و جالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *