«دلارام عشایری» در گفت‌وگو با «پیام ما» چالش‌های حفاظت در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ و جایگاه زنان در این عرصه را شرح داد

توران تکه‌ای از وجود من است

ایدئال این است که زمانه فرصتی دهد تا در فضایی با اعتماد و حسن‌نیت گروهی را گرد هم آورم و برای بهبود وضع طبیعت و فرهنگ ایران کاری کنیم





توران تکه‌ای از وجود من است

۲۵ دی ۱۴۰۳، ۱۷:۳۷

دهه ۸۰ بهار انجمن‌های محیط‌زیستی بود،‌ پروژه حفاظت از یوز آسیایی در همین دهه کلید خورد و بخش بزرگی از کارشناسان شاخص حیات‌وحش ایران در دل آن رشد کردند و توانستند تجربه‌شان را به نسل بعدی منتقل کنند. «دلارام عشایری» در همین دهه وارد عرصه حفاظت شد، مشابه بسیاری دیگر کارش را با انجمن طرح سرزمین شروع کرد‌، بعدتر به مؤسسه حیات‌وحش میراث پارسیان رفت و در ادامه با دوستانش تصمیم گرفتند سازمان مردم‌نهاد دیگری را تأسیس کنند که در این راه با چالش‌هایی مواجه شدند. او که یکی از فعال‌ترین زنان در عرصه میدانی در دهه ۸۰ و سال‌های ابتدایی دهه ۹۰ بود، این روزها به‌شکل مستقل فعالیت می‌کند. در آن دهه فعالیت زنان چطور تعریف می‌شد؟ آنها بیشتر در روستا حضور داشتند یا در زیستگاه‌های حیات‌‌وحش؟ با چه شرایطی حاضر است به کار میدانی بازگردد؟ در گفت‌وگو با این حفاظت‌گر از او در این باره پرسیدیم.

چه زمانی وارد حوزه محیط‌زیست و پس از آن وارد کار میدانی شدید؟

سال ۱۳۸۴ دانشجوی سال سوم زیست‌شناسی جانوری در دانشگاه شهید بهشتی بودم و به لطف آرش قدوسی که هم‌دوره من بود، پایم به منطقه حفاظت‌شده ورجین برای کمک داوطلبانه برای سرشماری‌ها باز شده بود. 

آرش به‌واسطه علایق و پیگیری‌هایش و با اطلاعی که توسط پدرش، مهندس فریدون قدوسی که آن زمان در سازمان حفاظت محیط‌زیست شاغل بودند، دریافت کرد؛ سفری داوطلبانه برای سرشماری طعمه‌های یوزپلنگ آسیایی رفته‌ بود. توصیف آن سفر و شور همراهی با پروژه یوز و کارشناسان حیات‌وحش آنقدر بود که وقتی شنیدم پروژه سفری به توران را برنامه‌ریزی می‌کند اعلام آمادگی کردم و همراه شدم.

هرچند در آن سال‌ها ارتباط خوب ما با سرمحیطبانی ورجین و شخص آقای رجبعلی کارگر برقرار بود، اما خیال ارتباط جدی‌تر با پروژه‌ای در سازمان و کارشناسان ملی و بین‌المللی را مهندس هوشنگ ضیایی با به جان خریدن تمام هجمه‌ها برای ما به واقعیت بدل کرد.

در زمان مدیریت مهندس ضیایی اتفاق دیگری هم افتاد و آن برپا شدن سازمان‌های مردم‌نهاد کوچک اما پرشوری بود که از دانشجویان یا علاقه‌مندان تشکیل شدند و سر و شکل حقوقی گرفتند. این گروه‌های جوان، به مدد همراهی مهندس ضیایی و زنده‌یاد مهندس لاله دارایی از برنامه کمک‌های کوچک محیط‌زیستی سازمان عمران ملل متحد، کار را هم در دوره‌های آموزشی و هم در میدان تمرین کردند.

من در روزهای نخستِ پا گرفتن انجمن طرح سرزمین در کنار نغمه نقیلو و حامد مشیری و دیگر دوستانی قرار گرفتم که مسیر جدی‌ شدن کار برای حفاظت از حیات‌وحش را می‌پیمودند. طرح سرزمین من را هم‌پای آرش قدوسی، طاهر قدیریان، امیرحسین خالقی، الناز نینواز، یاسمن دیلمقانی، یاسمن طالبی، علی ترک قشقایی، شادی توکلی، آذر صداقتی خیاط، شیدا عشایری، حامد ابوالقاسمی ‌و بسیار افراد خوشنام دیگر حفاظت حیات‌وحش قرار داد تا از شمال تا جنوب ایران برای فک خزر، پلنگ ایرانی، گورخر، یوز، دلفین، تالاب، درخت، کوه و پرنده به بیابان بروم. 

 

تصوری که درباره کار در این حوزه داشتید، آیا مطابق انتظارتان بود؟

حقیقت این است که متأسفانه به‌جز کلاس‌های درس دکتر بهرام کیابی و اندک اشاراتی در کلاس‌های مهندس جعفری، دانشگاه و رشته جانورشناسی تصویر و انتظار چندانی از حفاظت طبیعت در من شکل نداده ‌بود تا بخواهم آن را با آنچه داوطلبانه و خارج از فضای دانشگاه تجربه می‌کردم، مقایسه کنم. اطلاعاتم از دنیای حفاظت در جهان هم در آن زمان محدود بود و ما بیشتر آزمون و خطایی به پیش می‌رفتیم. رفته‌رفته از میان مقالات و کتاب‌ها و خاطرات کسانی چون دکتر کیابی، مهندس دره‌شوری، مهندس زهزاد، مهندس ضیایی، مرحوم اسدی و بعدها آقای وهاب‌زاده آموختم که قرار است چه شود. کارگاه‌هایی که پروژه یوز در آن زمان با کارشناسان بین‌المللی برپا می‌کرد هم از مهمترین راه‌های شناختن مسیر و تنظیم انتظارات ما بود. 

 

آیا این تصور وجود داشت و دارد که زنان کارهای ادرای و کار با جامعه محلی انجام‌ دهند و مردان کار در میدان؟ 

وقتی که من قدم در راه فعالیت میدانی حفاظت گذاشتم همگام با زنان هم سن و سال خودم همراه شدم. دختران جوان و پرشوری که خیلی‌هایشان شاگردان مهندس ضیایی بودند و بعضی‌ها مثل من از دور و اطراف به این گروه ملحق می‌شدند. ما همگی به توان بدنی و ذهنی خود اعتقاد داشتیم و شاید به مدد شور جوانی خیلی از موانع را اصلاً حس نمی‌کردیم. وقتی کار از شکل داوطلبانه و همراهی در برنامه‌هایی که اساتید ما برپا می‌کردند به‌سمت پروژه‌های حرفه‌ای رفت، بله این نگاه هم پررنگ‌تر شد که زنان برای کارهای دفتری، حضور در روستا و کار با دیگر زنان و آموزش مناسب‌ترند.

به‌دلیل نبود فرهنگ حفاظت به‌شکل مدرن و امروزی (حتی میان جوانان فعال آن روزها)، انگار که کار دفتری، فرهنگسازی در جامعه محلی یا آموزش در سطحی کم‌ارزش‌تر قرار داده ‌می‌شدند. پسرهای قوی و خوش‌اقبال در بیایان کارهای سخت و مهم را پیش ببرند و دخترهای علاقه‌مند و ظریف در دفتر و روستا کارهای ضعیف‌تر را

جمعی از زنان با تلاش زیاد خود را در فضای کار به‌اصطلاح بیابان نگه داشتند، خیلی‌ها هم به کارهای دفتری و کار با جامعه محلی و آموزش تغییر مسیر دادند. برخی میانه را گرفتند و در هر جا که می‌شد فعالیت کردند. از نظر من هیچ‌کدامش بد نبود. اما مشکل اینجا بود که ارزشگذاری آن زمان بر کار میدانی بالاتر بود و به‌دلیل نبود فرهنگ حفاظت به‌شکل مدرن و امروزی (حتی میان جوانان فعال آن روزها)، انگار که کار دفتری، فرهنگسازی در جامعه محلی یا آموزش در سطحی کم‌ارزش‌تر قرار داده ‌می‌شدند. پسرهای قوی و خوش‌اقبال در بیابان کارهای سخت و مهم را پیش ببرند و دخترهای علاقه‌مند و ظریف در دفتر و روستا کارهای ضعیف‌تر را. 

برخورد در پاسگاه‌ها چطور بود؟

فعالیت‌های میدانی در حوزه حیات‌وحش در همه‌جای دنیا کارهایی سنگین هستند، حضور زنان در این عرصه با وجود تمام تغییرات نگرشی معاصر، هنوز هم بحث‌برانگیز می‌شود. بدون شک تجربیات من در سال‌هایی که سفر کردن چنین که امروز در ایران باب شده به‌راه نبود، خود موضوعی مهم بود. اینکه من که هستم، خانواده‌ام که هستند که اجازه می‌دهند دختر جوانشان با مردان سفر کند! برخلاف انتظار، این ذهنیت در میان مردمان روستا کمتر دیده می‌شد. آنها پذیراتر و برای ما حق بیشتری قایل بودند. اما در میان خیلی از کارشناسان استانی و محیطبانان هضمش سخت‌تر بود. به‌نظر می‌رسد این موضوع من دو وجه داشت. یکی اینکه این عرصه‌ مردانه و زمخت را نمی‌خواستند با زن به اشتراک بگذارند. یکی دیگر اینکه فارغ از جنسیت، اصولاً نمی‌خواستند عرصه را بر یک عده جوان تهرانی باز کنند. بسیاری اوقات مشکلات ما در مناطق ربطی به ساختار جنسیتی ما نداشت. مشکل اصولاً حضور ناآشنا و موشکاف گروهی جوان مستقل و البته بی‌تجربه بود که آمده ‌بودند تا کمک کنند و به ناگزیر کاستی‌ها را هم می‌دیدند. ما بیشتر به کسانی مثل دکتر ظهرابی که در سال‌های دور در شیراز بسیار از او آموختیم، نیاز داشتیم. کسی که ما را باور کرده بود، می‌دانست از ما چه بخواهد و اگر اشتباهی داشتیم با همراهی‌هایش ما را از آن عبور می‌داد. اصولاً فکر می‌کنم نباید در ارزیابی کلی آن سال‌ها و تجربه فعالیت میدانی نسلی که در دهه ۸۰ شروع به کار کرد، فقط به جنسیت نگاه کرد. ما از نگاه خیلی‌ها، غریبه و گاهی دست‌وپاگیر و البته در بسیاری از موارد محبوب و پذیرفته‌شده بودیم. 

از منظر زن بودنم، برخورد در پاسگاه‌ها و حتی ادارات استانی در هر جایی متفاوت از دیگری بود. می‌شد به محیطبانی‌ای برویم و در چشمان محیطبان ببینیم که حضور من هزاران پرسش ایجاد کرده‌ است. یا به جایی دیگر که محیطبانانی باشند پذیرای حضور زنان و رفتارشان حرفه‌ای و همراه باشد.

بارها شد به جایی رسیدیم و من تنها زن همراه بودم. دیدم که محیطبانی با چشمان و سرش من را به دیگران نشان می‌دهد. انگار می‌گفت این را باش کجا آمده! بارها و بارها شد که مسیرهای بیراهه را برای آزمودن توان من یا دیگر زنان بپیمایند. حتی شد که صبحی محیطبانی نیاید چون برف بود و حتم داشت گروه زنان بر سر نقطه‌ سرشماری نخواهد آمد. بارها به‌دلیل نبود امکان مناسب اقامتی کف اتاق اداری خوابیدم و چون پنجره‌هایش در نور روز به داخل دید داشت، پیش از طلوع ساعت گذاشتم تا حجابم را در خواب بازبینی کنم؛ چراکه طرح‌واره ذهنی این بود که تو اصلاً قرار نیست اینجا باشی. هر مشکلی، هر انحراف معیاری در کمین حذف تو و حتی همراهان مذکرت بود. 

پیش آمد که مدیر منطقه کارهای دیگرش را رها کند و ساعت ۳ صبح بالای سر چادر ما بیاید تا ببیند من کجا خوابیده‌ام. شد که نیروی انتظامی ‌به در خانه محلی ما در روستا بیاید تا ببیند که هستیم. شد که محیطبانان و کارشناسان با همکاران مرد من صحبت کنند و جواب من را ندهند. آنقدر شور در سرم بود که به بیشتر اینها در آن زمان می‌خندیدم. از چالش کوهنوردی‌های سخت پشت سر محیطبانی که من را می‌آزمود، لذت می‌بردم. اما حتماً لحظاتی هم بودند که به‌دنبال هویت مستقل شغلی خود بودم و پیدا کردنش آسان نبود.

تقریباً همیشه اگر فرصت بود و اندکی زمان می‌گذشت، همان محیطبان سرسخت سر صحبت را باز می‌کرد تا بگوید که تا آن روز زنی در کوه ندیده است. حتی معاونی در اداره‌ای به من گفت که ببخش اگر نمی‌دانیم چطور با تو رفتار کنیم، ما به حضور زنان در این عرصه عادت نداریم. بسیار پیش آمد که با محیطبانان و همسرانشان دوست شوم، با کودکانشان هم‌بازی شوم و حتی تعریف توانایی‌هایم را از زبانشان بشنوم. از نظر من این مسیری بود که باید همه با هم طی می‌کردیم. هنوز هم باید طی شود. 

 

آیا اتفاق افتاد که به‌خاطر زن بودن از سفری حذف شوید یا برنامه شما دچار اختلال شود؟ 

بله. پیش آمد که همکاران مرد من به این نتیجه برسند که حضور زنان در سفرهای میدانی «به دردسرش نمی‌ارزد» و بی آنکه این موضوع را با هم در میان بگذاریم، من یا دیگر زنان همکارم از سفرها حذف شویم. پیش آمد که حساسیت به حضور ناشناخته‌ زنان، در استانی بالاتر باشد و آنها جایگاهی را که لازم بود، نداشته باشند تا نشود گفت خب بیایند. مشکل تنها در نگاه ناآشنای آن روزهای جامعه ذی‌نفعان ما نبود، مشکل دیگر در ساختار کاری خود ما هم بود. هر کس هر کاری از دستش برمی‌آمد، می‌کرد. کار میدانی جذاب و مهم بود و همه می‌خواستند مشارکت کنند و کار دفتر بیشتر شکل وقت گذراندن میان دو سفر را پیدا می‌کرد. وظایف ما درست تعریف نمی‌شدند و شاید هویتمان در کار، آن‌هم در سنینی که به‌دنبال تعریف خود هستیم، به‌درستی شکل نمی‌گرفت. وقتی از سفر حذف می‌شدی، انگار شکست خورده بودی. 

این شکست را تا حدی که می‌شد نمی‌پذیرفتیم، اما آنجا که بقای کل پروژه که معمولاً هم داوطلبانه و با منابع مالی غیردولتی در حال انجام بود و ادارات استان‌ها هر قدر هم از انجامش خوشحال بودند اما موظف به نگه داشتنش نبودند می‌رسید، کنار می‌رفتی تا همکاران مردت برای آرمان مشترکتان به میدان بروند.

 

چرا از این حوزه خارج شدید و الان چه می‌کنید؟

در گذر سال‌ها نوع تجربیات و فعالیت‌های من کم‌کم از بخش میدانی یعنی سفر به مناطق و روستاها به بخش هماهنگ‌کنندگی و مدیریتی تغییر کرد. به‌مرور، دستاوردهای حفاظتی که خود و همکارانم مشغولشان بودیم، برایم کم بود و احساس می‌کردم در تناسب با میزان توان و زمانی که می‌گذاریم، پیش نمی‎رویم. مشکل را نه‌فقط در محدودیت‌های بیرونی که در نابسامانی و کم‌سوادی خودمان در بخش مدیریت، استراتژی و ارزیابی کارهایی می‌دیدم که بیش‌ازپیش به نگاه حرفه‌ای و جدی نیاز داشتند. به سهم خودم و با دانشی که آن زمان (حدود سال‌های ۱۳۹۱ تا ۱۳۹۶) در دسترسم بود و البته با امکانات و دسترسی‌هایی که مؤسسه حیات‌وحش میراث پارسیان به من می‌داد، تلاش کردم. دستاوردهای ما خوب بودند، اما از نظر من کافی نبودند. رفته‌رفته احساس اثرگذاری در من کم شد، شاهد آن بودم که برایم رضایت‌بخشی از نقش داشتن در حفاظت کم‌رنگ شده‌ است. شاید بخشی از این تغییر هم ناشی از سن و نوع تجربیات من بود. بعد از دوره‌ای از ناامیدی با همراهی شیدا عشایری، خواهرم، در صدد پیدا کردن راه خودمان در حفاظت بودیم، سازمانی مردم‌نهاد ثبت کردیم و در تودرتوی مسیرهای اداری سال‌ها دویدیم. هنوز چندان به‌ راه نیفتاده بودیم که حوادث غیرقابل‌باور و اثرگذار دوستان و همکارانمان در میراث پارسیان اتفاق افتاد. بعد از چند سال بهت و رخوت، جرئت کردیم برای حضور دوباره در توران درخواست بدهیم و تازه دیدیم که حتی وقتی حراست کل به ما اجازه داده‌ است، مدیریت استان سلامت حضورمان را زیر سؤال می‌برد. نشانی بود از این واقعیت که فضای امنیتی‌ای که به‌وجود آمده‌ بود، بازدارنده بود، اما در کنارش اسبابی هم برای بهانه‌تراشی‌هایی شده بود که تا پیش از آن امکان بروز نداشتند.

با دوستانی روی پروژه‌ای کتابخانه‌ای بر تاریخ حفاظت طبیعت در ایران کار می‌کنم. کتاب ترجمه کرده‌ایم. در حوزه صنایع‌دستی به‌یادگار‌مانده از پروژه‌های حفاظت محیط‌زیستی قدیم کار می‌کنم و هم‌زمان ورزش حرفه‌ام شده است

 رخوت سال‌های حبس دوستانم، زیر فشار رفتن سازمان‌های مردم‌نهاد (که ما هم یکی از آنها بودیم) و قرنطینه کرونا من را از فضای پیشین دور کرد. حالا با دوستانی روی پروژه‌ای کتابخانه‌ای بر تاریخ حفاظت طبیعت در ایران کار می‌کنم. کتاب ترجمه کرده‌ایم. در حوزه صنایع‌دستی به‌یادگارمانده از پروژه‌های حفاظت محیط‌زیستی قدیم کار می‌کنم و هم‌زمان ورزش حرفه‌ام شده است؛ هم از تمرین‌های خودم و هم از مربی‌گری لذت می‌برم.

آیا قصد بازگشت دارید.‌ اگر بله با چه شرایطی؟

شاید دوست ندارم باور کنم که رفته‌ام. وقتی به پروژه تاریخ حفاظت یا اندک کمک‌هایم به کارهای حفاظتی نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم تلاشی است برای ابدی کردن پیوند من با حرفه‌ای که زمانی عاشقانه روزها و توانم را در آن گذاشتم. بعید می‌دانم با روش‌های سابق مایل باشم به کار برگردم. اگر رؤیاپردازی کنم، ایدئال این است که یا زمانه فرصتی دهد تا در فضایی با اعتماد و حسن‌نیت گروهی را گردهم آورم و برای بهبود وضع طبیعت و فرهنگ جایی مثل توران که تکه‌ای از وجود من است، کاری کنیم یا اگر جایی دوستانی با شناخت از توان و ناتوانایی‌هایم مطمئن بودند، نیازم دارند کمک کنم. اما دیگر در جلسه‌ای که همه از پیش می‌دانیم مدیرش کوچکترین اعتقادی به نظراتمان ندارد و صرفاً خواسته بگوید از کارشناسان غیردولتی هم نظر پرسیده است، نخواهم نشست. با همکارانی که با تمام فرازوفرودهای سال‌های اخیر هنوز گرفتار دسته‌ها و گروه‌ها و تاختن به دیگری برای تأیید خود هستند هم میلی به همراهی ندارم. در آرزوهای من حتماً روزی می‌‍‌رسد که پیش از هر چیز حفاظت از طبیعت یک لزومِ باورشده در افکار همگانی است و آن کسانی که دوست دارند برایش تلاش کنند، به‌اندازه امروز نگران گذران اقتصادی زندگی، پذیرش اجتماعی و حمایت ساختار حکومتی نیستند. 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *