اندوهش آن اندازه بود که از همدردی بازماندم





اندوهش آن اندازه بود که از همدردی بازماندم

۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۰۰

در تمام سال‌هایی که نبود، هر روزش عذاب وجدانی بود که ما هستیم و آن‌ها نیستند. ما کار می‌کنیم و می‌بینیم، و او و آن‌ها بازمانده‌اند. رهایی‌شان در آغاز به نظر پایان این اندوه بود و البته آغاز یادگیری من. از نگاه امیرحسین، دنیای حفاظت حیات‌وحش متفاوت بود. دیدگاه‌هایش به مراتب بالغانه‌تر و کامل‌تر از آن بود که گمان می‌کردم. صحبت با او کلاس درس شد، کلاس درس ماند. با این‌حال حضور در کنارش آسان نبود. در آزادی جسمش، گویی چشمانش جامانده بود. غم و اندوهی در چشمانش بود که من از همدردی با آن عاجز بودم. خود را ناتوان‌تر از آن می‌دیدم که در کنارش بخشی از آن غم را بفهمم یا حمل کنم. دیری نپایید که از خلال صحبت‌هایش فهمیدم دنیا بار اندوهش را افزوده است.

نام مادر بر زبانش با نگرانی بیشتری می‌آمد. ترس من از ناتوانی در شانه‌به‌شانه‌اش ماندن هم بیشتر می‌شد. عذاب وجدانی که در سال‌های نبودنش با من بود، اکنون دوباره برگشته بود. خبر بسته‌شدن چشمان مادرش، اشک را بر چشمانم جاری کرد. اشکی نه فقط از سر غم دوستت. اشکی از سر ناباوری که چگونه این‌همه غم را چشمانی باید در این سال‌ها به دوش بکشد که سرشار است از تجربه و دانسته. چرا چشمانی که این‌گونه طبیعت را عاشقانه زندگی کرده، باید دوباره چنین سنگین شود از اندوه.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

شهــرکُــشــــــی

شهــرکُــشــــــی