((فرود)) در میانه دوراهی





((فرود)) در میانه دوراهی

۱۸ فروردین ۱۴۰۵، ۲۲:۱۳

داستان «فرود» پسر «سیاوش» در شاهنامه فردوسی فقط روایت سقوط و افول اندوه‌بار وجدان از کشته‌شدن جوانی نجیب نیست، داستان نمایش یک خطای مرکب است. خطایی که از دشمن آغاز نمی‌شود، بلکه از درون ایران‌زمین آغاز می‌شود. از انتخابی که به‌ظاهر خردمندانه و رهایی‌بخش است. از تحمل و سختی راه؛ ولی در باطن مسیری است به‌سوی فاجعه. مصیبتی از سرسختی در نشنیدن، از بد شنیدن، از شتاب در داوری، و از آن لحظه که آدمی، در کشاکش بیم و خشم و غرور، دیگر توان بازشناختن خویش را از دست می‌دهد.
فردوسی ماجرا را با یک دوراهی آغاز می‌کند. راهی سخت و خشک در یک سو، و راهی خوش‌تر و هموارتر در سوی دیگر. آنچه پیش روی ایرانیان قرار می‌گیرد، فقط دو مسیر نیست، شیوه انتخاب و دیدن جهان است. طوس، راه آسان‌تر را برمی‌گزیند. همان راهی را که ظاهرش با آبادی و آسایش آراسته شده است.
«وزان روی منزل‌به‌منزل سپاه
همی رفت و پیش اندر آمد دو راه
ز یک سو بیابان بی آب و نم
کلات از دگر سوی و راه چرم»
«چپ و راست آباد و آب روان
بیابان چه جوییم و رنج روان»
همین چند بیت، جان داستان را پیشاپیش روشن می‌کنند. مسئله فقط این نیست که از کدام راه باید گذشت. مسئله این است که آیا همیشه راهی که زرق‌وبرق بیشتر دارد و ساده‌تر می‌نماید لزوماً راه درست‌تری است؟ آیا هرچه یا هر که به ما بنماید که از این مسیر زودتر به مقصد می‌رساندت، از فاجعه و مصیبت دورتر است؟ فردوسی پاسخ خود را از همان آغاز داده است. او بر این باور است که خطا همیشه پیش از جنگ روی می‌دهد. در انتخاب راهی که دشواریِ لازم را دور می‌زند و از همین رو، آدمی را در برابر آزمونی بزرگ بی‌دفاع می‌گذارد.
در سوی دیگر این دوراهی، «فرود» ایستاده است. نه در هیئت دشمنی آشکار و نه در هیئت مدعی قدرت، بلکه در هیئت کسی که می‌خواهد شناخته شود و بشناسد. پسر سیاوش است؛ ولی صرف داشتن این نسبت مانع از ختم داستان به یک فاجعه نمی‌شود. او به دنبال دوستی است و با زبان پیوند سخن می‌گوید، نه با زبان ستیز و جنگ، می‌خواهد پهلوانان و قهرمانان ایران را ببیند، با آنان بنشیند، سخن بگوید، و پس از آن با آنان همراه شود.
یکی سور سازم چنان‌چون توان
ببینم به شادی رخ پهلوان

وزان پس گرایم به‌پیش سپاه
به توران شوم داغ‌دل کینه‌خواه
در این داستان فرود، نامِ امکانی است برای پیوند. امکانی برای‌آنکه نسب، حافظه، و خون، مانع نابخردی شوند؛ اما تراژدی داستان فرود دقیقاً در همین‌جا رخ می‌دهد. در بسیاری از داستان‌های شاهنامه حقیقت لزوماً به سبب پوشیدگی‌اش و هویدا نبودن از دست نمی‌رود، گاه به سبب آشکاری‌اش از دست می‌رود. منظور اینکه نشانه‌ها هست، خبر هست، هشدار هست، اما کسی که تصمیم خود را پیشاپیش گرفته، نه می‌شنود و نه می‌خواهد که بشنود این جنگ و مجادله و نشنیدن عاقبتش مصیبت و ویرانی و تراژدی است.
در داستان فرود، بهرام که فرود را به نیکی شناخته و می‌داند او کیست بازمی‌گردد و او را به‌درستی معرفی می‌کند. به طوس می‌گوید او فرزند سیاوش است. می‌گوید کیخسرو شاه نیز سفارش کرده بود که گرد او نگردیم و از راه ساده نرویم که در آن راه مصیبت‌هاست. اما طوس در نقطه‌ای ایستاده است که دیگر مسئله‌اش حقیقت نیست، مسئله‌اش خودِ خویش است. پاسخ او، پاسخ کسی است که نسبت را فهمیده؛ اما حاضر نیست آن را به رسمیت بشناسد.
ترا شاه کیخسرو اندرز کرد
که گِرد فرود سیاوش مگرد
چنین داد پاسخ ستمکاره طوس
که من دارم این لشکر و بوق و کوس

گر او شهریار است پس من کیم؟
این همان گره اصلی داستان فرود است. باری خطای شناختی، در شاهنامه، همیشه از جهل برنمی‌خیزد. گاهی از غرور برمی‌خیزد. از کین برمی‌خیزد. از رنج‌های انباشته‌ای برمی‌خیزد که چشم را تیره می‌کنند و آدمی را به جایی می‌رسانند که دیگر نه نشانه را می‌بیند، نه ریشه را، نه نسبت را. در چنین وضعی، خویشاوند هم به چشم خصم دیده می‌شود و برادر دشمن برادر و خواهر دشمن خواهر و آنچه می‌توانست مجالی برای بازگشت باشد، به میدان حذف و تخلیه خشم بدل می‌شود.
ازاین‌رو، فرود فقط یک شخصیت تراژیک نیست. او صورت آن لحظه تاریخی و اخلاقی است که در آن، جامعه‌ای خسته و زخم‌خورده، میان دردِ وضع موجود و فریبِ راهِ آسان معلق می‌ماند. در چنین لحظه‌ای، کسانی از سر خشم، کسانی از سر نومیدی، کسانی از سر شتاب، و کسانی نیز از سر منفعت، چنان درهم می‌آمیزند که تشخیص دشوار می‌شود. آنچه باید از آن پاسداری شود، همان چیزی است که گاه نخستین قربانی آشوب و جنگ می‌شود. در چنین مخمصه‌ای، بزرگ‌ترین خطر فقط دشمن بیرونی نیست. بزرگ‌ترین خطر، فرسایش قدرتِ تمیز است. اینکه آدمی نداند کجا باید ایستاد، از چه باید گذشت، و چه چیز را نباید، حتی در اوج خشم، به آتش کشید.
داستان فرود برای چنین زمانه‌ای هولناک و زنده است. چون نشان می‌دهد چگونه می‌توان از دل یک زخم واقعی، به خطایی جبران‌ناپذیر رسید. چگونه می‌توان در طلب رهایی، راهی را برگزید که حاصلش نه رهایی که گسستن آخرین رشته‌های پیوند باشد و چگونه می‌توان کسی را که باید شناخته شود، پیش از آنکه نامش به‌تمامی شنیده شود، از میان برداشت. به همین دلیل مرگ فرود، مرگ یک جوان نیست. مرگ یک امکان است. امکان بازشناسی در لحظه‌ای که همه چیز آدمی را به‌سوی بدفهمی و شتاب می‌راند.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *