گفت‌وگو با یک جامعه‌شناس درباره تبدیل زنان به ستون‌های عاطفی و اقتصادی خانواده در جامعه ریسک

زنان مدیران پنهان اضطراب‌های جمعی





زنان مدیران پنهان اضطراب‌های جمعی

۸ اسفند ۱۴۰۴، ۱۷:۲۶

جامعه ایران هم‌زمان با بحران اقتصادی و زیستن در زیر سایه جنگ، به‌تعبیر جامعه‌شناختی، بدل به «جامعه ریسک» شده است. در چنین شرایطی که اضطراب به بخشی از زندگی روزمره تبدیل می‌شود، زنان از حاشیه به متن می‌آیند و با کار عاطفی تبدیل به مدیران خانواده می‌شوند و بار اصلی این اضطراب و حفظ انسجام خانواده را بر عهده می‌گیرند. به‌گفته «فاطمه موسوی»، جامعه‌شناس، در این شرایط زنان از بدن خود هزینه می‌کنند و دچار مشکلات عدیده جسمی و روحی می‌شوند.

در شرایطی که جامعه ایران با بحران اقتصادی و سایه جنگ روزگار می‌گذراند و به‌تعبیر جامعه‌شناسی، در «جامعه ریسک» به سر می‌برد، پرسش از «مدیریت بحران در سطح زندگی روزمره» اهمیتی دوچندان یافته است. جامعه‌شناسان معتقدند در چنین ایامی، نقش زنان از حاشیه به متن می‌آید و آنها مدیریت عاطفی و اقتصادی خانواده را برعهده می‌گیرند.

در جامعه ریسک، اضطراب به بخشی از تجربه روزمره بدل می‌شود. در این میان، به‌تعبیر «آنتونی گیدنز»، امنیت هستی‌شناختی افراد بیش از هر زمان دیگری تهدید می‌شود. برخی پژوهشگران حوزه جنسیت معتقدند زنان در شرایط بی‌ثباتی، سه کارکرد هم‌زمان برعهده می‌گیرند: مدیریت اقتصاد خرد خانواده، مهار اضطراب عاطفی و حفظ انسجام اجتماعی. «آرلی هوشیلد» این وضعیت را «کار عاطفی» می‌نامد؛ کاری نامرئی که در بحران‌ها شدت می‌گیرد.

بحران‌های تورمی و نااطمینانی، فشار مضاعفی بر زنان وارد کرده است. نظریه‌پردازانی چون «سیلویا فدریچی» بر این باورند که در دوره‌های بحران بار بازتولید اجتماعی بیش از پیش بر دوش زنان می‌افتد. جامعه‌شناسان ایرانی نیز معتقدند ترکیب نااطمینانی سیاسی، فشار اقتصادی و فرسایش سرمایه اجتماعی، وضعیت پیچیده‌ای پدید آورده که در آن زنان به بازیگران اصلی مدیریت روزمره بحران تبدیل شده‌اند؛ مدیریتی که کمتر دیده می‌شود، اما ستون پایداری خانواده و شبکه‌های خرد اجتماعی است.

در چنین شرایطی، در پشت صحنه زندگی روزمره، زنان نقش مدیران خاموش بحران را ایفا می‌کنند؛ نقشی که در تحلیل‌های کلان کمتر دیده می‌شود، اما در واقعیت اجتماعی حضوری تعیین‌کننده دارد. در این میان زنان از بدن خود هزینه می‌کنند و دچار مشکلات متعدد جسمی و روحی می‌شوند. در همین رابطه «پیام ما» با «فاطمه موسوی»، جامعه‌شناس و عضو انجمن جامعه‌شناسی ایران، به گفت‌وگو پرداخته است.


اکنون در موقعیتی قرار داریم که به تعبیر جامعه‌شناسی می‌توان آن را وضعیت بحران یا حتی «جامعه در معرض ریسک» دانست؛ جامعه‌ای که با انباشت هم‌زمان بحران‌های اقتصادی، سیاسی، زیست‌محیطی و… روبه‌روست. آیا اساساً با این توصیف موافق‌اید؟ 

در حقیقت، مسئله صرفاً نظر شخصی نیست؛ شاخص‌های عینی اجتماعی نشان می‌دهد ما با فشردگی و تراکم بحران‌ها مواجه‌ایم. ناترازی‌های گسترده انرژی، مشکلات محیط‌زیستی، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، بیکاری، نااطمینانی نسبت به آینده، اعتراضات اجتماعی و در کنار همه اینها سایه جنگ و تهدید خارجی، همگی به‌صورت هم‌زمان بر زندگی روزمره مردم سنگینی می‌کنند. در تاریخ معاصر ایران کمتر دوره‌ای را می‌توان یافت که چنین انباشت بحرانی رخ داده باشد. ویژگی اکنون، هم‌زمانی بحران‌ها و گستره اثرگذاری آنها بر همه لایه‌های زندگی اجتماعی است.

در چنین شرایطی، مهم‌ترین پیامد، تضعیف امنیت روانی و احساس پیش‌بینی‌پذیری زندگی است. وقتی افراد نتوانند آینده کوتاه‌مدت خود را تخمین بزنند، از قیمت کالاهای اساسی گرفته تا امکان اشتغال یا حتی امنیت فیزیکی، نوعی اضطراب مزمن در جامعه شکل می‌گیرد. این اضطراب فقط یک احساس فردی نیست؛ به یک وضعیت جمعی تبدیل می‌شود. خانواده‌ها در تصمیم‌گیری‌های روزمره مردد می‌شوند، سرمایه‌گذاری‌های بلندمدت به تعویق می‌افتد، برنامه‌های آموزشی و حرفه‌ای دچار تزلزل می‌شود و حتی روابط عاطفی تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد. سایه جنگ این نااطمینانی را تشدید می‌کند؛ زیرا جنگ، حتی اگر بالفعل رخ ندهد، با خود تصویر فروپاشی نظم عادی زندگی را حمل می‌کند.


در چنین وضعیتی، زنان چه جایگاهی دارند و چه نقشی ایفا می‌کنند؟

تجربه تاریخی و مطالعات اجتماعی نشان می‌دهد هرگاه جامعه وارد دوره‌های بحران عمیق می‌شود، فشار مضاعف بر گروه‌هایی وارد می‌شود که در ساختار قدرت و منابع در موقعیت فرودست‌تری قرار دارند؛ زنان، طبقات کم‌درآمد، اقلیت‌های قومی و مذهبی. تبعیض‌های ساختاری که شاید در شرایط عادی کمتر به چشم می‌آید، در دوره بحران تشدید می‌شود. درعین‌حال، دسترسی این گروه‌ها به منابع اقتصادی، حمایتی و نهادی برای مدیریت بحران محدودتر است.

برای مثال، مردی از یک خانواده کم‌درآمد اگر از یک اقلیت قومی باشد، در بسیاری موارد امکان مهاجرت یا جابه‌جایی جغرافیایی برای یافتن کار را دارد. جامعه نیز این اقدام را نوعی فداکاری تلقی می‌کند؛ او را تحسین می‌کنند که برای تأمین معاش خانواده از روستا به شهر یا از شهر کوچک به پایتخت رفته است. اما زن همان خانواده غالباً ناگزیر است در خانه بماند، از فرزندان مراقبت کند، شبکه‌های خویشاوندی را حفظ کند و با حداقل منابع موجود، اقتصاد خرد خانواده را مدیریت کند. اگر درآمدی هم از طریق کار خانگی، خیاطی، فروش محصولات دست‌ساز یا فعالیت‌های غیررسمی به دست آورد، این درآمد معمولاً به‌عنوان «کمک» دیده می‌شود، نه به‌عنوان سهمی برابر در تأمین معاش.

کار مراقبتی زنان اغلب طبیعی و بدیهی تلقی می‌شود. گویی انجام این کارها بخشی از سرشت زنانه است و نه فعالیتی که نیازمند مهارت، زمان، انرژی و استحقاق قدردانی باشد. در شرایط بحران، این کار مراقبتی افزایش می‌یابد؛ زیرا منابع حمایتی بیرونی کاهش پیدا می‌کند. اگر خدمات عمومی محدود شود یا هزینه‌های درمان و آموزش بالا رود، این خانواده است که باید شکاف را پر کند و در خانواده، این وظیفه بیش از همه بر دوش زنان می‌افتد.

از سوی دیگر، فشار اقتصادی بر نان‌آور خانواده که در بسیاری از خانواده‌ها مرد است، می‌تواند به افزایش تنش‌های درون‌خانوادگی منجر شود. بیکاری، کاهش درآمد یا ناامنی شغلی احساس ناکامی و استرس را تشدید می‌کند و گاه این فشار روانی به‌شکل خشونت کلامی یا حتی فیزیکی در خانه تخلیه می‌شود. در چنین وضعیتی، زنان نه‌تنها با بحران بیرونی بلکه با بحران درونی خانواده نیز مواجه‌اند. آمارهای جهانی نشان می‌دهد در دوره‌های رکود اقتصادی و بی‌ثباتی سیاسی، میزان خشونت خانگی افزایش می‌یابد.

هم‌زمان، وقتی منابع خانواده محدود می‌شود، نخستین جایی که صرفه‌جویی صورت می‌گیرد، اغلب نیازهای شخصی زنان است. آنها کمتر برای خود لباس می‌خرند، از خدمات درمانی صرف‌نظر می‌کنند، مراجعه به پزشک را به تعویق می‌اندازند و حتی در تغذیه خود صرفه‌جویی می‌کنند تا سهم بیشتری برای همسر و فرزندان باقی بماند. این فداکاری مداوم، موجب هزینه کردن زنان از بدن خود است و در بلندمدت به فرسایش جسمی و روانی آنان منجر می‌شود. بسیاری از زنان در چنین شرایطی دچار استرس مزمن، اختلالات خواب، افسردگی یا مشکلات جسمی مرتبط با فشار روانی می‌شوند.


می‌توان اقدامات زنان و هزینه‌هایی را که متحمل می‌شوند، کار عاطفی و هزینه عاطفی دانست؟

در اغلب خانواده‌ها زنان قطب عاطفی‌اند؛ آنها باید نگرانی‌های همسر را بشنوند، آرامش بدهند، از اضطراب فرزندان بکاهند و فضای خانه را تا حد امکان امن و پایدار نگه‌دارند. در شرایط بحران این کار عاطفی چندبرابر می‌شود. مادران می‌کوشند اخبار نگران‌کننده را از کودکان پنهان کنند، با طراحی فعالیت‌های ساده و کم‌هزینه -یک بازی، یک گردش کوتاه، یک خوراکی کوچک- حواس کودکان را پرت کنند تا از اضطراب عمومی فاصله بگیرند. درعین‌حال، باید مراقب باشند نگرانی‌های خود را بروز ندهند؛ زیرا کودکان به‌سرعت اضطراب مادر را دریافت می‌کنند.

این خودسانسوری عاطفی هزینه‌بر است. بسیاری از زنان ناچارند احساسات منفی خود را سرکوب کنند و شاید تنها در خلوت شبانه یا در گفت‌وگو با یک دوست صمیمی آن را تخلیه کنند. برخی به معنویت یا نیایش پناه می‌برند، برخی در جمع‌های زنانه دردودل می‌کنند. اما درنهایت، بار اصلی مدیریت عاطفی خانواده بر دوش آنان باقی می‌ماند. این وضعیت، نوعی فرسودگی عاطفی ایجاد می‌کند که کمتر به رسمیت شناخته می‌شود.


در بسیاری از بحران‌ها زنان را می‌بینیم که نقشی مهم را ایفا می‌کنند. آیا می‌توان گفت این بحران‌ها نظم جنسیتی را تغییر داده‌اند؟

در رخدادهای اجتماعی سال‌های اخیر، حضور زنان پررنگ و قابل‌مشاهده بوده است. آنان نه‌فقط در صفوف معترضان بلکه در مدیریت سوگ‌های جمعی، برگزاری مراسم‌ها و حفظ پیوندهای اجتماعی نقش فعالی ایفا کرده‌اند. این حضور نشان می‌دهد زنان صرفاً در حوزه خصوصی باقی نمانده‌اند و در بازتعریف فضای عمومی نیز مشارکت دارند.

بااین‌حال، بازنمایی رسانه‌ای و رسمی همچنان غالباً مردمحور است. مثلاً در جنگ هشت‌ساله ایران و عراق، زنان به‌عنوان امدادگر، پرستار، پزشک یا پشتیبان نقش داشتند، اما روایت غالب از جنگ، روایت حماسه مردانه بود. نام بسیاری از زنان در حاشیه ماند و حتی در مصاحبه‌ها، هویت آنان به نسبتشان با یک مرد تعریف می‌شد. در سال‌های اخیر، هرچند دیده‌شدن زنان افزایش یافته و جامعه حساسیت بیشتری نسبت به نقش آنان پیدا کرده است، اما این به‌معنای تحقق برابری کامل نیست.

نکته مهم این است که دستاوردهای برابری جنسیتی در شرایط بحران عمیق می‌تواند آسیب‌پذیر شود. تجربه کشورهای درگیر جنگ داخلی یا بی‌ثباتی شدید نشان می‌دهد وقتی جامعه به‌سمت فروپاشی ساختاری پیش می‌رود، نخستین گروهی که آسیب می‌بیند، زنان و دختران‌اند. ترک تحصیل دختران افزایش می‌یابد، سن ازدواج کاهش پیدا می‌کند، کودک‌همسری و بارداری‌های زودهنگام بیشتر می‌شود و خشونت اجتماعی و خانگی شدت می‌گیرد، منابع حمایتی تحلیل می‌رود و عاملیت زنان محدودتر می‌شود.

 درنهایت، مسئله کلیدی «عاملیت» است؛ توانایی تصمیم‌گیری درباره زندگی خویش. در جامعه‌ای با ثبات نسبی، زنان می‌توانند درباره تحصیل، شغل، ازدواج و فرزندآوری انتخاب کنند. اما در جامعه بحران‌زده، نخستین فرصتی که از دست می‌رود، فرصت تحصیل و اشتغال دختران طبقات فرودست است. وقتی خانواده‌ای با بحران اقتصادی روبه‌رو می‌شود، ممکن است آموزش دختر را کم‌اهمیت‌تر از آموزش پسر بداند یا ازدواج زودهنگام را راه‌حلی برای کاهش بار اقتصادی تلقی کند.

ازدواج‌های زودهنگام، به‌ویژه با مردان بزرگ‌تر، اغلب رابطه‌ای نابرابر ایجاد می‌کند که در آن دختر نوجوان قدرت چانه‌زنی و تصمیم‌گیری اندکی دارد. بارداری زودرس، وابستگی اقتصادی و فقدان تحصیلات، چرخه‌ای از محرومیت را بازتولید می‌کند. حتی اگر چنین زنی بعدها از آن رابطه خارج شود، با کمبود مهارت، سرمایه اقتصادی و شبکه حمایتی مواجه خواهد بود. به‌این‌ترتیب، بحران اجتماعی هزینه‌ای چندنسلی ایجاد می‌کند.


این بحران‌ها برای دختران جوان چه پیامدهایی دارد؟

برای دختران جوان امروز نیز پیامدهای نسلی قابل‌توجه است. بخشی از آنان در واکنش به نااطمینانی، راه مهاجرت را برمی‌گزینند؛ نه صرفاً برای تحصیل بلکه برای دستیابی به زندگی‌ای امن‌تر و پیش‌بینی‌پذیرتر. افزایش تمایل به مهاجرت در سال‌های اخیر نشان می‌دهد افق امید در داخل کشور برای برخی محدود شده است. آنان که می‌مانند، ممکن است با افق‌های شغلی و تحصیلی محدودتری روبه‌رو شوند و ناگزیر به سازگاری با شرایطی شوند که عاملیتشان را کاهش می‌دهد.


چه چشم‌اندازی برای آینده زنان ایرانی متصور هستید؟

در مجموع، می‌توان گفت زنان در شرایط کنونی هم‌زمان در سه موقعیت قرار دارند: نخست، به‌عنوان گروهی که فشار مضاعف بحران را تجربه می‌کند؛ دوم، به‌عنوان مدیران اقتصاد و عاطفه خانواده که انسجام اجتماعی خرد را حفظ می‌کنند و سوم، به‌عنوان کنشگران عرصه عمومی که در بازتعریف نظم اجتماعی مشارکت دارند. این سه‌گانه، تصویر پیچیده‌ای از وضعیت زنان در جامعه بحران‌زده ارائه می‌دهد.

اگر بحران‌ها در سطح کنونی مهار و مدیریت شود، ممکن است همین تجربه‌های دشوار به تقویت آگاهی و همبستگی زنان بینجامد و زمینه‌ای برای بازتعریف نقش‌ها و گسترش برابری فراهم آورد. اما اگر بحران‌ها عمیق‌تر شود و به فروپاشی ساختاری بینجامد، نخستین قربانی آن عاملیت زنان خواهد بود.

ازاین‌رو، تحلیل وضعیت کنونی بدون در نظر گرفتن نقش و تجربه زنان ناقص است. آنان نه‌فقط متأثر از بحران‌اند، بلکه در خط مقدم مدیریت روزمره آن قرار دارند؛ مدیریتی که اگرچه کمتر دیده می‌شود، اما ستون پایداری خانواده و شبکه‌های اجتماعی است. 

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

، ،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

بوم‌گردی در بحران هویت

بوم‌گردی در بحران هویت