از خیال تا خط‌مشی، روایتِ یوز ایرانی و نوآوری





از خیال تا خط‌مشی، روایتِ یوز ایرانی و نوآوری

۲۸ مهر ۱۴۰۴، ۱۸:۲۴

در این روزگارِ پرآشوب که علم در تردید گرفتار شده و سیاستگذاری در بی‌اعتمادی مردم، شاید تنها پناه، خیال باشد. خیال، نه به‌عنوان گریز از واقعیت، بلکه به‌عنوان نیرویی پیشران برای بازآفرینی علم، فناوری و نوآوری. از این منظر گاهی یک روایت کوچک می‌تواند کاری کند که صدها طرح و بخشنامه از انجامش عاجزند، چون به‌جای سخن گفتن درباره‌ زندگی، خودِ زندگی را به صحنه می‌آورد.

در میانه‌ همین فضای پرآشوب، جایی در میانه کویر توران، نویسنده‌ای کوشیده از دل ادبیات، با زبانی کودکانه، روایتی تازه خلق کند. «میو میویی که پتو متو شد» در ظاهر، قصه‌ای کودکانه درباره‌ یوزی تنهاست، اما در لایه‌ پنهانش، تجربه‌ای است از پیوند دانش با جامعه، تمرینی کوچک برای آنکه تخیل و داده، اخلاق و سیاست، دوباره با هم به گفت‌وگو بنشینند. این یوز کوچک که میان غریزه و وجدان سرگردان است، پرسش‌های بزرگی را تکرار می‌کند؛ آیا می‌شود در جهانی که مبنا و قانونش جنگ و شکار و بقاست، مهربان ماند؟ آیا ممکن است در میان خشکی‌کشیدگی و حرص، هنوز صدایی از امن بودن و مراقبت شنید؟

در جغرافیای کشور ما، به‌باور من، اگر علم فقط به‌دنبال پیش‌بینی و کنترل باشد، بی‌تردید از معنا تهی می‌شود. اما اگر بتواند به زبان مردم سخن بگوید، می‌تواند جان دوباره‌ بگیرد. در روایت داستانی مذکور، هر دو مفهوم علم و دانش در قالب «تجربه» زنده شده است؛ در ردپای یوزی که با دوربین‌های محیطبانان دیده می‌شود، در واژه‌های بازیگوشی که مرز انسان و حیوان را درمی‌نوردد و در آن تردید اخلاقی ساده که ذهن هر کودکی را به پرسش وامی‌دارد. این همان لحظه‌ای است که دانش از گزارش بیرون می‌آید و در زندگی جاری می‌شود.

سال‌هاست زبان روایی سیاستگذاری علم و فناوری کشور در میانه دره‌ای عمیق گیر افتاده؛ یک طرف، حرف‌های خشک «روش علمی» و اداری است که در نظام تصمیم‌گیری می‌چرخد و به زبان مردم ترجمه نمی‌شود و دیگر، جامعه‌ای است که از واژه‌های دهن‌پرکن و پرطمطراق فناورانه و نوآورانه خسته شده. یکی از ریشه‌های این وضع، غریبه بودن نظام سیاستگذاری با جهان ادبیات و روایت است. متأسفانه گویا تصمیم‌گیرها مشغول کارهای مهمتری هستند و همان‌جا، در سوی روایت غامض علمی-اداری، به اصرار باقی می‌مانند. اینان نه داستان می‌خوانند تا درد و نگاه جامعه واقعی را بفهمند، نه تلاشی می‌کنند تا حرف تخصصی‌شان را روشن و ساده بگویند. نتیجه مشخص است؛ ایده‌ها از اتاق‌های جلسه بیرون نمی‌آیند و به اراده و عمل جمعی تبدیل نمی‌شوند. این رفتار تکرارشونده لزوماً از اهمال و عادت نمی‌آید، در بسیاری از مواقع منطق قدرت و زبان طبقات و صنوف نیز پشت آن ایستاده است. کم نیستند زبانشناسان برجسته‌ای که توضیح داده‌اند هر طبقه اجتماعی یا گروه حرفه‌ای برای حفظ خطوط مرزهای هویتی و برتری نمادین خود، به گفتمان اختصاصی و «واژگان درون‌گروهی» تکیه می‌کند، آنها در قالب‌های زبانیِ خود می‌مانند تا «اهلیت» و «اعتبار»شان را نشان دهند.

سال گذشته، یونسکو در سند راهبردی Strategic Plan for the Implementation of the International- Decade of Sciences for Sustainable Development (۲۰۲۴–۲۰۳۳) صراحتاً بر لزوم تقویت گفت‌وگو و پیوند میان علم، سیاست و جامعه تأکید می‌کند و از ذی‌نفعان می‌خواهد science-policy-society interface را ارتقا دهند تا تصمیم‌سازی‌ها بر مبنای شواهد و مشارکت اجتماعی پیش برود. با این تأکید شاید علم بتواند به حوزه‌ عمومی و اعتمادسازی بازگردد. اما این کاری است عظیم، که نه‌فقط به دستور و تبلیغ بلکه به روایتی دلپذیر و گیرا هم نیاز دارد. خلق فضایی که کودک و والدین کودک نه در کلاس درس بلکه در جهان‌های خیالی خود نیز به فهمی از مسئولیت اجتماعی برسند.

بنابراین، اگر قرار باشد در این سرزمین از «حل مسئله» و «نوآوری» سخن بگوییم، باید یادمان نرود نوآوری فقط در پارک‌های علم و فناوری و زیست‌بوم‌های مهندسی‌شده رخ نمی‌دهد. نوآوری آنجا شکل می‌گیرد که علم، نهاد عمومی و جامعه کنار هم بایستند، مسئله‌ای مشترک را هدف بگیرند و نتیجه‌اش به ارزش عمومی بینجامد. این همان نگاه نظریه‌پردازان نوآوری مأموریت‌محور (mission-oriented) در بخش عمومی است که می‌گوید کار دولت صرفاً قانونگذاری یا نظارت نیست، دولت باید خالق ارزش باشد و با «تعریف مأموریت» بازار حل مسئله را شکل دهد؛ مأموریتی روشن، سنجش‌پذیر و مورد اجماع که دانشگاه، مدرسه، رسانه، سمن‌ها و بخش خصوصی را هم‌سو کند. ارزش عمومی زمانی زاده می‌شود که علم از برج فناوری و تخصص پایین بیاید و در هم‌ساخت (co-production) با مدرسه و خانواده و محله به کنش روزمره ترجمه شود، از کلاس تا کتابخانه، از پویش محلی تا برنامه‌ مدرسه. تجربه‌هایی از جنس روایت توران نشان می‌دهد می‌توان دانش را در فرهنگ جاری کرد، بی‌آنکه از دقت علمی کاسته شود؛ هدف روشن، ابزار ساده، ارزیابی نتیجه. این همان نوآوری مأموریت‌گراست، مأموریتی برای بازسازی اعتماد و امید، نه با شعار بلکه با هم‌راستا کردن دانش، سیاست و زندگی واقعی. گاهی مرز میان علم و شعر به ظرافت و نازکی نفَس یک یوز در کمین است. تنها کافی‌ است درست گوش دهیم تا بفهمیم چگونه هر داده‌ علمی، در پس خود داستانی دارد؛ داستانی از رهایی و اسارت، از مرارت و شرارت، از مهر و بی‌مهری. باید به‌جای انباشتن اسناد و وعده‌ها، یاد بگیریم این داستان‌ها را بخوانیم و از آنها برای اکوسیستمی واقعی، خط‌مشی و سیاست‌های کاراتری بسازیم. اینجاست که ادبیات می‌تواند به سیاستگذار یاد دهد که چگونه ببیند و چگونه بشنود.

ما امروز بیش از هر زمان، به گفت‌وگویی تازه میان علم و جامعه نیاز داریم. گفت‌وگویی که از دل داستان‌ها و تجربه‌های زیسته آغاز شود، نه از سطر آیین‌نامه‌ها. اگر بتوانیم دوباره به زبان کودکان، به زبان زمین، به زبان مهر و قابل‌فهم برای همگان حرف بزنیم، شاید بتوان آینده‌ای ساخت که در آن نه علم از مردم بگریزد، نه مردم از علم بترسند؛ آینده‌ای که در آن یوزها دوباره بدوند؛ نه در عکس‌ها، که بر خاک زنده‌ این سرزمین.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق