درباره فضاهایی که در دوران جنگ، نقطه اتصال مردم شدند

کافه‌درمانی زیر آسمان جنگی





کافه‌درمانی زیر آسمان جنگی

۲۰ مرداد ۱۴۰۴، ۱۶:۴۶

کافه‌های شهرهای مختلف در روزهای پرتنش جنگ دوازده‌روزه، پناهگاه‌هایی شدند برای آدم‌هایی که زیر صدای پدافند و اخبار آشفته، دنبال جایی برای گفت‌وگو بودند. در آن روزها، درهای معدودی از کافه‌ها در تهران و شهرهای دیگر باز ماند تا بیشتر از یک کسب‌وکار، نقش تکیه‌گاه‌های روحی را بازی کنند و نقطه‌هایی برای اتصال دوباره آدم‌ها و جایی برای همدلی شوند. در همین روزها بود که جمعی از هنرمندان به پیشنهاد «جمشید بایرامی»، عکاس، در میدان «شعاع» تهران جمع‌ می‌شدند و نام گعده‌ خود را گذاشتند «کافه جمشید»؛ جایی بی‌سقف و ساده، با یک فلاسک چای و زیلو، که در آن می‌شد برای لحظاتی صداها را نشنید و استرس را به تأخیر انداخت. انگار حرف‌زدن کنار یکدیگر در کافه‌ها یا آن شبه‌کافه زیر درختان میدان شعاع بهانه‌ای شده بود برای زنده‌ماندن و عبور از آن لحظات.

چند مأمور جلو آمدند تا بپرسند چه‌ خبر است. وقتی متوجه شدند، خندیدند و رفتند. مردم هم جلو می‌آمدند تا ببیند چرا چند نفر در میدان کنار هم نشسته‌اند. برخی هم برای جمعی که در میدان شعاع نشسته بودند، دست تکان می‌دادند و می‌رفتند. این روایت «جمشید بایرامی» است از روزهای پراضطراب جنگ دوازده‌روزه. او که خودش در جنگ هشت‌ساله به عکاسی روی آورد، در میدان شعاع با دوستانش با زیلو و فلاسک چای جمع می‌شدند تا اضطراب آن لحظات را از یاد ببرند.

در روزهای تلخ جنگ دوازده‌روزه که انگار راهی جز همدلی باقی نمانده بود، تماس‌های دورادور و پیام‌های مکرر جزوی از زندگی همه ما بود که نمی‌دانستیم قرار است چقدر ادامه پیدا کند. با شروع جنگ، اضطراب وحشتناکی بین همه مردم بود که در ادامه حملات، عده‌ای هم تهران را ترک کردند و به شهرهای دیگر پناه بردند. اما معدود افرادی مانده بودند که پناهشان خانواده و دوستان نزدیک بود تا آن شب‌ها را از سر بگذرانند.

در آن روزها بایرامی تهران را ترک نکرده بود. شب اول برای رهایی از آن اضطراب، به‌تنهایی به میدان شعاع رفت، یک فلاسک چای برد و نشست. خودش در گفت‌وگو با «پیام ما» آن شب را این‌طور شرح می‌دهد: «حدود ساعت ۱۰ می‌رفتم و تا دیروقت درحالی‌که صدای ضدهوایی و بمب می‌آمد، چای می‌خوردم و موسیقی گوش می‌کردم.» روز بعد در میان احوالپرسی با دوستانش گفته بود شب‌ها چنین برنامه‌ای دارد. همین شد که دوستانش هم به او پیوستند: «شب دوم، سه نفر بودیم و شب سوم پنج نفر شدیم که به میدان شعاع می‌رفتیم. شب‌های بعدتر به هشت نفر رسیدیم. انگار یک دورهمی شبیه سیزده‌بدر بود.»

حتی شبی مأمورانی که رد می‌شدند، از آنها پرسیدند برای چه جمع‌ شده‌اید. توضیحات را که شنیدند، خندیدند و رفتند. بایرامی درباره آن جمع توضیح می‌دهد: «من دلنوشته‌هایم را به اسم «کافه جمشید» می‌نویسم. از یک جایی به‌بعد، بچه‌ها به محلی که جمع می‌شدیم، می‌گفتند کافه جمشید.»

تک‌وتوکی از کافه‌های تهران در آن روزها درهای خود را نبسته بودند که گاهی پناه این جمع می‌شدند. اما به‌گفته او، با رسیدن ساعت ۱۰ شب، آنها هم می‌بستند و باز این میدان شعاع بود که آنها را همدل و همراه می‌کرد.

«ساتیار امامی»، عکاس دیگری است که در این جمع بود و ازآنجاکه کارش رسانه است، او هم در آن روزها از تهران نرفته بود و حتی در دورکاری هم در تهران ماند. او ماجرای آن روزها را با خوابی که برای سال‌ها می‌دیده، در گفت‌وگو با «پیام ما» روایت می‌کند: «همیشه خواب حمله به ایران را می‌دیدم، یک خواب سریالی. می‌دیدم که حضور دارم، اما دوربین همراهم نیست و ابزاری ندارم که بتوانم آن لحظه را ثبت کنم. بالاخره آن جنگ اتفاق افتاد. اما با این تفاوت که من دوربین همراهم بود، اما پای رفتن نداشتم؛ چراکه از فروردین‌ماه درگیر یک جراحی بودم. این حسرت بر من ماند که به‌عنوان یک آدم رسانه‌ای انرژی گذشته را نداشتم.»

او هم حوالی میدان شعاع زندگی می‌کند و با صدای انفجار یا پدافند احوال دوستانش را جویا می‌شده: «با ایده بایرامی، میدان شعاع شد پاتوق ما که بیشتر دور هم جمع می‌شدیم. زیر پدافند و درخت‌های میدان می‌نشستیم و گعده خودمان را داشتیم تا اضطراب‌هایمان فردی نباشد و کنار هم باشیم.»

انگار در این روزهای پرالتهاب، میدان شعاع که چند سالی است نامش را گذاشته‌اند «گاگیک تومانیان»، آن هم برای شهادتش در جنگ تحمیلی ایران و عراق، روزنه‌ای شد برای گریز از شرایط جنگی.

فضای کسب‌وکار نبود

یکی از آن کافه‌هایی که این جمع به آن سر می‌زدند، کافه «نووک» در خیابان ایرانشهر بود. «هژیر احمدی»، مدیر کافه نووک به «پیام ما» می‌گوید بعد از دو سه روز تعطیلی تصمیم گرفتند کافه را باز کنند: «تقریباً از ساعت ۱۱ صبح تا ۸ بعدازظهر کافه را باز می‌کردیم. اما روز اول شوکه شده بودیم و برنامه خاصی نداشتیم. دو سه روز اول تقریباً همه پرسنلمان تهران را ترک کرده‌اند.»

وقتی در گروهی واتس‌اپی، احوال پرسنل را جویا شد، فهمید در خانه‌ماندن بیشتر آنها را مضطرب کرده است: «با یکدیگر تصمیم گرفتیم که در کافه دور هم جمع شویم و صحبت کنیم. تقریباً یک‌سوم پرسنل آمدند. در حال صحبت بودیم که دیدیم مردم هم می‌آیند پشت شیشه و می‌پرسند که باز هستیم یا نه. اول برای دلگرمی خودمان و بعد هم برای مشتری، تصمیم گرفتیم کافه را نیمه‌وقت باز کنیم؛ چراکه بسیاری از افراد نتوانسته بودند تهران را ترک کنند و این دور هم بودن یک دلگرمی بود.»

باوجود اینکه سرویس غذا نداشتند، اما کافه‌ مثل روزهای عادی کار می‌کرد: «فضای کسب‌وکار نبود و بیشتر یک فضای احساسی بود.»

او خاطره‌ای از آن روزها می‌گوید: «پرسنل کم بود و آنهایی که بودند، به اجبار در تمام بخش‌ها کار می‌کردند. یکی از بچه‌هایی که سالن کار می‌کرد، باریستا هم بود. آماده‌کردن قهوه یکی از مشتری‌ها دیر شد و یک بی‌نظمی به‌وجود آمد. مشتری عصبی شد و شروع کرد به اعتراض و پرخاش. ما هم حق را به او دادیم و توضیح دادیم که دلیل باز بودن کافه چیست و از او پولی نگرفتیم. مشتری گریه‌اش گرفت و پرسنل ما را بغل کرد و تقریباً همه کافه باهم گریه می‌کردند.»

نقش کافه‌ها از مشروطه تا جنگ ۱۲روزه

روز دوازدهم مردادماه، ایکوم ایران و کافه‌موزه تایپ دومین نشست خود را با محوریت «کافه، جنگ و گفت‌وگو» با نگاهی به کافه‌های رشت و قزوین برگزار کرده بود. در این نشست «سیداحمد محیط‌طباطبایی»، رئیس ایکوم ایران، به نقش کافه‌ها اشاره کرد: «خود کافه نه یک فضای فیزیکی و کاربردی بلکه به‌عنوان محلی برای تعامل و گفت‌وگو نقش مهمی دارد. در مواقع بحرانی مثل زمان جنگ، همه نیاز دارند مورد حمایت قرار گیرند. این گفت‌وگو و تعامل با یکدیگر یکی از راه‌های مراقبت است.»

به‌گفته او، در فرانسه با انقلاب کبیر است که کافه‌ها، در مفهوم جدید خود، رشد کمی و کیفی پیدا می‌کنند و محلی می‌شوند برای برگزاری جلسات و انجمن‌های افرادی که با آن انقلاب درگیر بودند: «این امر از اروپا به نقاط دیگر هم تسری پیدا کرد. در ایران هم شکل قهوه‌خانه‌‌ای آن وجود داشت، اما حالا کافه‌‌ها به‌عنوان یک فضای مدنی شکل گرفته‌اند.»

محیط‌طباطبایی اشاره کرد هر زمان که توسعه مدنی پیش می‌آید و شاهد نوعی از فضاهایی همراه با فضاهای آزادی اجتماعی هستیم، شاهد شکوفایی کافه‌‌ها هستیم: «مثلاً در زمان انقلاب مشروطه این موضوع شکل جدیدی پیدا کرد. یک سال از انقلاب نگذشته بود که علی مولایی کافه لقانطه را در خیابان باب‌همایون تهران باز کرد و به‌دنبال آن کافه‌های دیگری هم باز شد.»

در ایران، برخی از شهرها دروازه‌های تعامل با اروپا بودند: «مثلاً تبریز از طریق استانبول به اروپا متصل می‌شد و رشت و انزلی از طریق پترزبورگ این ارتباط را داشتند. حتی یزد هم از طریق کمپانی هند شرقی و بمبئی و انگلستان این ارتباط را داشت و می‌بینیم اینها شهرهایی هستند که در جنبش مشروطه بیشترین سهم را ایفا کردند. به این دلیل است که برای مثال شهر رشت به‌عنوان یک دروازه تعامل و به‌دلیل حضور فرهنگ‌ها و اقوام مختلف، این حالت را همچنان با خودش طی ایام حفظ کرد و شرایط ممتازش تا به امروز ادامه دارد؛ تاجایی‌که می‌بینیم این شهر دارای ظرفیت خاص مدنیت است و تعداد بسیار زیادی کافه و فضای اجتماعی دارد.»

در کافه کسی به جنگ فکر نمی‌کرد

در این نشست، دو نفر از قزوین و رشت تجربیات خودشان از کافه‌داری در دوران جنگ را شرح دادند.

چند سال پیش، علاقه‌ای که «محمدصادق پورعبدالله» به مردم و شهرش رشت داشت، او را مجاب کرد تا جایی را بسازد که فقط یک کافه نباشد و درنهایت شد «کافه‌‌موزه رشت». ماجرا اما همین‌قدر ساده و هموار پیش نرفت: «از سال ۱۳۹۸ تا الان اتفاقات زیادی افتاده. از پاندمی کرونا تا جنبش‌های اجتماعی و همین جنگ اخیر، ما تلاش کرده‌ایم بمانیم.»

پورعبدالله در روزهای جنگ، روزی حداقل ۸ ساعت در کافه مشغول بوده: «آدم‌هایی که از شهرهای دیگر آمده و خانه‌شان را ترک کرده، مهمان ما بودند. با اینکه از درون ناآرام بودم، اما دیدنشان و گفت‌وگو با آنها آرامم می‌کرد و این شد پناهگاه من.»

او از نگرانی‌هایش برای کسانی گفت که در کافه هرروز آنها را می‌دیده، اما روزهای جنگ دیدار با آنها کمرنگ شده بود: «روز چهارم درحالی‌که در کافه ناهار می‌خوردم، دختری  روبه‌رویم نشسته بود که هر روز با ویلونش می‌آمد؛ اما روز قبلش نیامده بود و یادم آمد بی‌اختیار چقدر نگرانش شده بودم. از همان جنس نگرانی که با مسدودشدن اینترنت و هشدارهای مکرر تخلیه تهران برای دوستانم داشتم. می‌خواستم همه را به رشت و خانه‌ام که به‌نظرم تا آن لحظه امن‌ترین جا بود، دعوت کنم. اما روزهای بعد رشت هم لرزید، من هم پنجره‌ها را با چسب پوشاندم و فکر اینکه خانه  دیگر پناهگاه نیست، سنگین بود.»

کافه «ارثیه» که یک عینک‌سازی قدیمی در دل بازار قزوین است و حالا تبدیل به کافه شده نیز تجربه مشابهی را داشته. هرچند که در آن روزها قزوین کاملاً یک پناهگاه شده بود و هیچ اثری از جنگ در آن دیده نمی‌شد.

«نیما یوسفی»، یکی از اعضای کافه، درباره آن روزها گفت: «افراد از شهرهای مختلف به قزوین می‌آمدند. وقتی در کافه می‌نشستند، به جنگ فکر نمی‌کردند و شادتر بودند، اما به‌محض اینکه پایشان را بیرون می‌گذاشتند، آن سکوتی که همه‌مان از آن خبر داریم، گریبان‌گیرشان می‌شد.»

به همین دلیل، مدیریت کافه می‌گفت که باید صبح‌ها زودتر کافه را باز کنیم تا بتوانیم پذیرای مردم باشیم: «شاید باور نکنید، اما در آن روزها همه بچه‌ها به‌موقع می‌آمدند و تا آخر شب هم می‌ماندند.»

در روزهای پرهیاهوی جنگ، وقتی که ترس و اضطراب همه‌جا را فراگرفته بود، کافه‌ها و جمع‌های ساده‌ مردم به یاد آورده شدند و گفت‌وگو و همدلی، نیرویی فراتر از هر سلاحی است. آنها پناهگاهی شدند برای جان‌های خسته، جایی که در آن می‌شد برای لحظه‌ای از ترس فاصله گرفت و امید را بازیافت. شاید این موضوع تأییدی باشد بر گفته روانشناسان در دوره جنگ که ارتباط انسانی و حضور کنار هم، راهی است برای تاب‌آوری جمعی.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

شکاف دستمزدها در دانشگاه

شکاف دستمزدها در دانشگاه