بایگانی
انتصابهای عجیب؛ زخمی بر اعتماد عمومی
انتصاب افراد غیرتخصصی در مشاغل تخصصی نهادهای دولتی و عمومی یکی از آسیبهایی است که سیستم اداری ایران به آن دچار شده است و هر از گاهی اخباری از انتصاب افرادی با عناوین مختلف در جایگاههای مدیریتی و مشاور و… خبرساز میشود. این درحالیاست که دولتمردان همواره بر اصول شفافیت، رعایت اصول حرفهای و توجه به تخصص افراد در مشاغل مختلف تأکید میکنند.
در روزهای گذشته انتصاب سه «مداح» در شهرداری تهران خبرساز شد. براساس گزارشهای منتشرشده، «علی عشرتی» در سمت رئیس اداره رشد و تعالی مرکز نوسازی و تحول اداری، «جواد سوری» بهعنوان رئیس امور اداری و رفاهی و «محسن مرادی» بهعنوان «مدیر حوزه معاونت هماهنگی و پشتیبان منصوب شدهاند.
بهگزارش ایلنا، یک مقام شهرداری تهران این انتصابات را تأیید کرده است. بهگفته این مقام، افراد تازه منصوبشده پیشازاین نیز از پرسنل شهرداری تهران بودهاند: «این انتصابات بهصورت همزمان نبوده و در ادارات مختلف صورت گرفته است. پستهای یادشده در رده پستهای مهم مدیریتی نیست و انتصاب آنها از سمت شهردار، معاونتها و مدیرکلها نبوده است.»
این نخستین بار نیست که انتصاب افرادی بدون سابقه مدیریتی تخصصی به سمتهای مدیریتی در نهادها و ارگانهای دولتی یا عمومی همچون شهرداریها خبرساز میشود.
خیانت
دیماه سال گذشته رئیسجمهور در سخنانی در واکنش به انتصاب برخی افراد در سمتهای مدیریتی اظهار کرد: «طرف هیچ تجربهای ندارد، اما چون «حزباللهی» است، ناگهان مدیر میشود. حزباللهی باید بدون تجربه و امتحان بالا بیاید؟ آیا خیانتی بالاتر از این وجود دارد؟!»
خدشه به اعتماد عمومی
بااینحال و بهرغم انتقادات رئیسجمهور همچنان شاهد انتصاب افرادی هستیم که نه بهدلیل عملکرد مثبت یا شاخصههای ویژه مدیریتی و ضوابط قانونی است بلکه براساس روابط شخصی یا مناسبات غیرحرفهای است. این امر در نهادی مانند شهرداری که بهصورت مستقیم با شهروندان در ارتباط است، میتواند عملکرد مدیریت شهری را مسئلهساز کند و بهقول «الهام فخاری»، عضو سابق شورای شهر تهران، «اعتماد عمومی» را خدشهدار کند.
فخاری در گفتوگو با «پیام ما» با تأکید بر لزوم ارزیابی وضعیت کنونی انتصابات در دستگاههای اجرایی کشور، گفت: «تکیه بر روابط شخصی، پیشبرد توصیهها و مناسبات غیرحرفهای در انتصاب یا مانعتراشی در انتصاب مدیران، نظام اداری را از کارآمدی دور و اعتماد عمومی را بهشدت تضعیف میکند.»
او با اشاره به ضرورت رعایت اصول حرفهای در فرایندهای مدیریتی گفت: «اصل این است که فرد چه بهمثابه یک کارشناس برای تشخیص، تبیین و پیشبرد کار و چه در جایگاه مدیریتی، تخصص لازم، تجربه کافی و توانایی حل مسائل و راهبری سازمانی را داشته باشد. اگر چنین نباشد، دیگر تفاوتی ندارد که چه کسی، از این طیف یا آن طیف، مرتکب خطا میشود؛ چون نتیجهاش به زیان مجموعه و جامعه و کشور است.»
بهگفته او، در بسیاری از انتصابها، معیارهایی مانند شایستگی، تسلط، توانایی حل مسئله، توانایی نوآوری و کارنامه کاری و عملکرد واقعی نادیده گرفته میشود و بهجای آن، روابط شخصی، حلقه آشنایان یا توصیههای سیاسی یا حلقههای اقتصادی نقش تعیینکننده پیدا میکنند: «این روند موجب میشود حتی امور ساده اداری هم با پیچیدگی، گرفتاری، تأخیر و بینظمی همراه شود.»
فخاری با تأکید بر اهمیت ارزیابی عملکرد افراد و سازمانهای شغلی گفت: «وقتی کسی در مجموعهای کار کرده است، باید بررسی شود آیا حضورش باعث بهبود عملکرد آن مجموعه شده یا نه، مدیر شدن افراد چه هزینهای بر سازمان تحمیل کرده و چه حاصل و فایدهای رقم زده است. صرفِ داشتن رابطه یا سابقه حضور در دستگاههای مختلف نباید ملاک انتصاب باشد.»
رزومهسازی
فخاری با انتقاد از پدیده رزومهسازی در نظام اداری کشور افزود: «در سالهای اخیر برخی افراد با جابهجاییهای پیاپی میان سازمانها و پستهای مختلف، برای خود رزومهای بلند و پرشمار میسازند تا مشروعیت حرفهای کسب کنند. اما سؤال اصلی این است که آیا این جابهجاییها منجر به بهبود عملکرد یا حل مسئلهای در آن مجموعهها شده یا نه؟ فلسفه و هدف ارائه رزومه چیست؟ که نشان دهد فرد با چه تخصصی، کجا و چگونه و چه مدت کار کرده و در یک نظام اداری درست و بسامان، در پیوست رزومه باید گواهی حسن انجام کار ارائه شود…؛ ولی ببینید که ما با چه وضعیتی سروکار داریم.»
او تأکید کرد: «طولانی بودن فهرست سمتها، نشانه توانمندی نیست. ملاک باید اثرگذاری واقعی در همان جایگاه باشد که یک نظام ارزشیابی حرفهای دقیق میتواند این را گزارش دهد. اینکه فرد در چند دستگاه حضور داشته یا چند سمت مختلف داشته، اگر بهبود ایجاد نکرده باشد، هیچ مشروعیتی نمیآورد.»
این عضو سابق شورای شهر با اشاره به تأثیر این روند بر افکار عمومی گفت: «نحوه انتخاب مدیران و کارشناسان پیام مستقیمی به جامعه میدهد؛ اینکه آیا اصول حرفهای و خیر عمومی در تصمیمگیریها رعایت میشود یا خیر؟ اگر مردم چنین برداشت کنند که قدرت، منفعت و رابطه جای معیارهای تخصصی را گرفته، اعتمادشان به نهادها کاهش پیدا میکند و انگیزه افراد برای درست کار کردن دچار چالش میشود.»
فخاری همچنین با تأکید بر ضرورت استفاده از مشورت نهادهای تخصصی و سازمانهای مردمنهاد در تصمیمگیریهای مدیریتی، هشدار داد: «وقتی تصمیمهای مدیریتی بهصورت سلیقهای و نه لزوماً بر مبنای شایستگی و کارامدی گرفته میشود یا توضیح شفافی درباره دلایل جابهجاییها وجود ندارد، فضا برای شایعهسازی و سوءتفاهم باز میشود. همین مسئله بهمرور به نظام اداری و حتی مدیران سالم و متخصص آسیب میزند.»
او تصریح کرد: «هر مدیری نیاز دارد در کنار خود افراد متخصص و آگاه داشته باشد که در هنگام لازم در دفاع از حق عمومی و برای بهبود کار در برخی موارد با او مخالفت کنند. اطراف خود را با افرادی پر کردن که فقط تأیید میکنند یا از سر مدیون بودن همراهی میکنند، درنهایت به زیان همان مدیر تمام میشود.»
فخاری یادآور شد: «وقتی هیچکس در جای درست خود قرار ندارد، کارها پیچیده، زمانبر و پرهزینه میشود. چهبسا نفع برخی گروههای ویژه هم در انتصاب آدمهای نامتناسب و تسلط سایهوار بر مدیر و بهرهبرداری از مدیون کردن آنها باشد؛ چون یک فرد متخصص و مدیر اجرایی شایسته زیر بار آنها نمیرود. در چنین شرایطی انگیزه کاری از بین میرود و بهرهوری کاهش مییابد؛ چون افراد میبینند ضابطهای برای پیشرفت وجود ندارد و نتیجهاش بینظمی، نارضایتی و فرسایش شغلی در بدنه اداری کشور است.»
انتصاب افراد غیرتخصصی زمینه سوءاستفاده گروههای خاص و ایجاد روابط وابستگی غیرحرفهای را فراهم میکند، انگیزه کارکنان متخصص را کاهش میدهد و درنهایت بهرهوری سازمانها را پایین میآورد و این موضوع علاوهبر اینکه بر روندهای جاری سازمان و ارائه خدمات به شهروندان تأثیر میگذارد، اعتماد عمومی را که امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز است، از بین میبرد.
بهعبارت دیگر، نادیده گرفتن شایستگی و معیارهای حرفهای در انتصابها نهتنها عملکرد سازمانها را مختل میکند، بلکه اعتماد مردم به نهادهای عمومی را نیز خدشهدار میکند و میتواند پیامدهای منفی گستردهای بر کل نظام مدیریتی کشور داشته باشد
سال ۱۳۹۳ برای اولین بار وارد روستای شفیعآباد شدم. مبنای پروژه توانافزایی جامعه محلی بهمنظور دستیابی به معیشت پایدار بود. با اهالی روستا جلسه گذاشتیم تا در ابتدای راه با نیازهای واقعی مردم آشنا شویم. طی روزهای مختلف این جلسات ادامه داشت تا اینکه کمکم از تعداد اهالی حاضر در جلسه کاسته شد و تنها هفت زن باقی ماند. چیزی که این هفت زن در آن جلسات عنوان کردند، نیاز نبود بلکه دغدغهای واقعی بود. همین دغدغه باعث شد من برای ۱۰ سال در کنار این جامعه بمانم؛ آن دغدغه تغییر نگاه جامعه به نقش زنان در روستا بود.
گروه «گوجینو»، زاده هفت زنی است که در قدم اول تلاش کردند با حذف واسطهها، صنایعدستی منطقه خود را که پته و حصیربافی بود، به گردشگران بفروشند. من، اسم این قدم را آگاهی میگذارم. این زنان بهخوبی میدانستند که باید از نظر اقتصادی قوی شوند؛ راهی که میتوانست دیگر زنان را نیز با آنان همراه کند. روش ویدئوی مشارکتی را شروع کردیم. در این روش گروه گوجینو یاد گرفت با استفاده از دوربین فعالیتش را ثبت کند و صدای خودش را به جامعه برساند. روشی که اگرچه پایان خوبی داشت، اما برای زنان مسیری سخت بود؛ زنانی که حالا دوربین به دست گرفته بودند و روایت زنان منطقه را به تصویر میکشیدند، پیشازاین نهتنها دیده که شنیده هم نمیشدند.
این مسیر اما تابهامروز ادامه دارد و هر روزه زنانی جدید از راه میرسند و به این گروه ملحق میشوند؛ گروهی که حالا صدای بیش از ۱۵۰ زن را در خود دارد و هر روز به این صداها اضافه میشود.
با قوی شدن گروه گوجینو از نظر اقتصادی، آنها تصمیم گرفتند ۱۵ درصد از درآمدشان را به منفعتی جمعی اختصاص دهند. آن جلسه را بهخوبی به یاد دارم و اسم این قدم زنان گوجینو را جسارت میگذارم؛ وقتی که قنات بهعنوان این منفعت جمعی انتخاب شد. فکر میکنم هیچ واژهای نمیتواند طاقتفرسا بودن این تصمیم را بهخوبی به تصویر بکشد، ولی شاید اگر فقط برای چند ثانیه به زن و قنات فکر کنیم، بتوانیم واژگانی مثل جنگ و صلح و یا خشکی و آبادانی و یا روزمرگی و نوآوری را به یاد آریم. جنگ و خشکی در منطقهای که هر روز شاهد ازدسترفتن ارزشمندترین میراثفرهنگیاش بود، به صلح رسید. آبادانی هشت قنات تابهامروز، به دست زنان نوآور گوجینو.
و امروز روستای شفیعآباد ثبت جهانی شد. شاخصهای سازمان جهانی گردشگری را که خواندم، متوجه شدم زنان گوجینو یک قدم بزرگ برای این افتخار برداشتهاند. اسم این قدم را بخشش میگذارم. آنان در طی سالهای گذشته با صبر، ایستادگی و تلاش بخش زیادی از این شاخصها را به روستا و منطقه خود اهدا کرده بودند. اما درست در میانه اینهمه ایثار، گویی باید دوباره به ۱۰ سال پیش برمیگشتند؛ اینبار نه برای تغییر نگاه جامعه که برای تغییر نگاه مسئولین و دستاندرکاران دولتی به نقش زن. زنان گوجینو نهتنها با همه مطالبهگریشان به مراسم این روز بزرگ در چین دعوت نشدند که حتی عکسی از آنها در پوسترهای تبلیغاتی نیست؛ باز صدایشان شنیده نشد و دیده نشدند.
تنها یک سؤال دارم: در معیار پایداری اجتماعی برای ثبت جهانی این روستا، شاخص عدالت اجتماعی برایتان معنا داشت؟ شاید زنان گوجینو نیاز به برداشتن یک قدم دیگر دارن؛ من اسم این قدم را ایستادگی میگذارم.
باستانشناسی، دانش ریشهها و افق آینده
روز جهانی باستانشناس، که هر سال در سومین شنبه ماه اکتبر گرامی داشته میشود، فرصتی است برای تأمل در جایگاه دانشی که به شناخت هویت، تداوم فرهنگی و بازخوانی مسیر تمدن بشری یاری میرساند. این روز به ابتکار انجمنها و شوراهای علمی بینالمللی در تقویم جهانی ثبت شد تا اهمیت باستانشناسی بهعنوان علمی میانرشتهای و راهبردی در توسعه فرهنگی و اجتماعی جوامع مورد تأکید قرار گیرد.
باستانشناسی در جوهره خود، علمی است که از طریق تحلیل دادههای مادی، شواهد معماری و لایههای فرهنگی، تاریخ زیست انسان را در بستر زمان و مکان بازسازی میکند. در ایران، این دانش نهتنها به کشف آثار باستانی انجامیده، بلکه نقشی تعیینکننده در شکلگیری خودآگاهی تاریخی و بازشناسی تمدنهای کهن داشته است. کاوشهای علمی در محوطههایی چون چغامیش، شوش، هفتتپه و چغازنبیل در خوزستان، افق تازهای از تاریخ ایلام باستان را گشودند و نشان دادند نخستین دولتهای سازمانیافته، نظامهای آبیاری و شکلهای پیچیده شهرنشینی در همین سرزمین پدید آمدهاند.
باستانشناسان ایران در یک قرن اخیر با تکیه بر روشهای علمی و درعینحال نگاه فرهنگی، توانستهاند لایههای ناشناختهای از گذشته را آشکار کنند. کاوشهای شوش، چگاسفلا، تپهسیلک، شهداد، مارلیک و جیرفت ابعاد تازهای از خلاقیت و نظام فکری مردمان پیشازتاریخ ایران را نشان داده است. در خوزستان پژوهشهای جدید مبتنیبر فناوریهای ژئوفیزیکی، سنیابی رادیوکربن و مستندسازی دیجیتال در پایگاههای میراث جهانی، گواهی بر پویایی نسل جدید باستانشناسان ایرانی است که میراث علمی گذشتگان را با ابزارهای نوین پیوند میزنند.
روز جهانی باستانشناسی فرصتی است برای قدردانی از پژوهشگرانی که با صبر و دقت، روایتهای خاموش تاریخ را زنده کردهاند. در خوزستان، نسلهای متوالی باستانشناسان ایرانی، از زندهیاد «عزتالله نگهبان» تا پژوهشگران امروز، سهمی بزرگ در شناخت ساختارهای اجتماعی، آیینی و زیستمحیطی تمدن ایلامی داشتهاند. یافتههایی چون گلنوشتههای هفتتپه، آثار معماری معبد چغازنبیل و سامانههای آبرسانی باستانی، نه فقط شواهدی از شکوه گذشته، بلکه دادههایی علمی برای درک تحولات فرهنگی و زیستپایدار در این منطقهاند.
اهمیت این روز فراتر از پاسداشت یک حرفه است؛ یادآوری است از اینکه شناخت گذشته، بنیان درک آینده است. میراث فرهنگی و دادههای باستانشناسی، سرمایهای راهبردی برای برنامهریزی فرهنگی، آموزش، گردشگری پایدار و هویتسازی ملی به شمار میروند. باستانشناسی به ما میآموزد که تاریخ نه مجموعهای از وقایع کهنه، بلکه آزمایشگاهی زنده از تجربههای انسانی است که هنوز برای امروز ما سخن دارد.
در دنیای امروز که توسعه، گاه ناآگاهانه بهبهای ازدسترفتن میراثفرهنگی تمام میشود، گرامیداشت روز جهانی باستانشناسی یادآور این حقیقت است که علم باستانشناسی، نه صرفاً برای گذشته، بلکه برای آینده بشر ضرورت دارد. پاسداشت خاک، مطالعه علمی دادهها و تربیت نسلهای تازه باستانشناسان، مسئولیتی فرهنگی و ملی است که استمرار آن میتواند چراغ شناخت، خرد و پایداری را در جامعه روشن نگه دارد.
باستانشناسی ایران نیازمند تعامل بینالمللی است
باستانشناسی هرچند در ابتدا بهعنوان تلاشی برای جمعآوری اشیای جهت غنا بخشیدن به کلکسیونها و موزهها آغاز شد، اما از اوایل قرن نوزدهم به یک رشته علمی و دانشگاهی تبدیل شد که ریشه در اندیشههای دوران روشنفکری اروپا داشت. امروز اما این دانش نهتنها به تحلیل مواد فرهنگی میپردازد، بلکه بهدنبال رسیدن به درکی عمیقتر از ساختارها و تحولات جوامع انسانی است. ایران ما را هم باستانشناسان بزرگ بسیاری کاویدهاند؛ از «ارنست هرتسفلد» و «اریک اشمیت» تا «عزتالله نگهبان» و «علیرضا شاپور شهبازی»، آنها زیر تیغ آفتاب خاک را از رخ تاریخ کنار زدند تا معماهای یک سرزمین را حل کنند. بخشی از آنچه ما امروز از گذشتهمان میدانیم، مدیون دانش و تلاش بزرگانی است که در محوطههای باستانی عمر خود را گذراندند.
جیرفت مهمترین کاوش چند دهه اخیر
در جهان باستانشناسی، بارها کشفیات بزرگ تمدنی در نقاط مختلف جهان، باعث شگفتی باستانشناسان و محافل علمی شده است. ایران بارها این تجربه را از سر گذرانده است، اما شاید آخرین کشف بزرگی که در جغرافیای ایران توانست بازتابی جهانی داشته باشد و پاسخ سؤالات بسیاری را بدهد، کشف تمدن جیرفت بود. تمدنی که هرچند بهشکلی تصادفی و با یک تراژدی بزرگ کشف شد، اما تلاش باستانشناسان تا حد قابلتوجهی منجر به معرفی آن در سطح جهان شد. به باور «جلیل گلشن» باستانشناس پیشکسوت: «مهمترین کاوشی که در چهار دهه اخیر انجام شده، کشف تمدن جیرفت است. ما پیش از این کشف، تمدن بینالنهرین و مصر و در شرق تمدن سند را میشناختیم. فاصله جغرافیایی این محوطهها زیاد بود و یک خلأ در این میان وجود داشت که در اوایل دهه ۸۰ مشخص شد این جای خالی همان تمدن جیرفت است. یکی از ابعاد بارز مطالعات جیرفت این است که برای اولین بار محوطه مربوط به تمدنی بزرگ توسط باستانشناسی اهل همان کشور کاوش و مطالعه شد. دکتر «یوسف مجیدزاده» تلاشهای زیادی در جیرفت داشتند و مطالعاتی انجام دادند که نتایج آن بازتاب جهانی داشت.» البته گلشن تأکید میکند این ویژگی بارز به این معنا نیست که این مطالعات باید محدود به متخصصان داخلی شود: «کمااینکه در هیئت باستانشناسی جیرفت هم متخصصانی از دیگر کشورها حضور داشتند و یک همکاری بینالمللی شکل گرفته بود؛ اما سرپرست کاوشها یک ایرانی بود.»
جلیل گلشن معتقد است: «با توجه به اینکه باستانشناسی در ایران و جهان دانشی جوان است، مراوده بین کشورها و متخصصان برای رشد و توسعه آن لازم است؛ بهویژه برای ایران که یکی از مهمترین سرزمینها است و میتواند در شناخت سیر تحول انسان نقش مهمی ایفا کند. بنابراین، لازم است متخصصان رشتههای مرتبط با باستانشناسی در کشورهای مختلف با هم تعامل و تماس داشته باشند تا بتوانند بیشترین اطلاعات را از دستاوردهای یک کاوش به دست آورند. ما میدانیم باستانشناسی در عین اینکه اطلاعات مهمی به ما میدهد -در جریان بهدستآوردن این اطلاعات- باعث ازبینرفتن بخشی از لایههای فرهنگی هم میشود؛ پس چه بهتر که از این روند مطالعاتی، اطلاعات بیشتری استخراج شود. این امر با همکاری و حضور متخصصان از سراسر جهان امکانپذیر است؛ زیرا تخصصهای مرتبط با باستانشناسی در هر کشور، عموماً در یک حوزه تسلط دارند و همکاری باستانشناسان سراسر جهان میتواند باعث شناخت بیشتر از کشفیات باستانشناسی شود.»
نداشتن شناخت از سرزمین؛ توسعه را به بیراهه میبرد
گلشن درباره ضرورت دانش باستانشناسی در سرزمینی مثل ایران، به کتابی از «سید محمد بهشتی»، رئیس پیشین پژوهشگاه میراثفرهنگی و گردشگری، اشاره میکند و میگوید: «مهندس بهشتی معمار هستند، اما سالها در سازمان میراثفرهنگی و پژوهشگاه سمت مدیریت داشتند و بارها از ایشان شنیدم اگر به عقب برگردند، حتماً در رشته باستانشناسی تحصیل میکنند. ایشان کتابی در همین زمینه نوشتهاند با نام «توسعه در تاریکی» که در آن به موضوع توسعه و میراثفرهنگی در ایران پرداختهاند. در این کتاب تأکید شده است توسعه ایران بدون شناخت میراثفرهنگی و توجه به حفظ آن، در تاریکی اتفاق میافتد. اگر کسی سرزمین ایران را نشناسد، در مسیر توسعه به خطا خواهد رفت. در این کتاب به این مسئله هم اشاره شده که تمام مشکلاتی که امروز با آن مواجهایم، در همین نداشتن شناخت نسبت به سرزمینمان، ریشه دارد.» او از تأکید این کتاب بر توجه به باستانشناسی در توسعه هم میگوید و اینکه: «اگر بخواهیم کاری درست و اصولی انجام دهیم، لازم است تمام تخصصها با رشته باستانشناسی و دستاوردهای این دانش آشنا باشند. بهعبارتی، زمانی میتوانیم توسعه را تجربه و رشد کنیم که گذشته خودمان را بدانیم و مهمتر، اینکه بدانیم ایران کجاست و چه ویژگیهایی دارد. بدون شناخت سرزمین هیچکدام از طرحها و برنامهها به مقصود خود نمیرسند. این راهی است که از باستانشناسی میگذرد.» گلشن با اشاره به دوران مدیریتش در پژوهشگاه میراثفرهنگی، میگوید: «۱۵ دانشجوی دکتری از دانشگاه آکسفورد آمدند و از ما خواستند هماهنگی لازم را برای بازدید آنها از شهر کاشان انجام دهیم. وقتی پرسیدم با چه هدفی قصد دارید به کاشان بروید، گفتند میخواهیم ببینیم در این سرزمین خشک ایرانیها چطور زندگی میکردند. دانش آنها برای امروز و مواجهه با مشکلاتی که در پیش است، میتواند کمککننده باشد.» گلشن معتقد است: «ما کمتر به این مسئله توجه داریم، اما تمام این موارد موضوع علم باستانشناسی است. اگر میخواهیم به توسعه دست پیدا کنیم، نیاز داریم گذشته خود و سرزمینمان را بدانیم و با دانشی که گذشتگان را در این سرزمین نگه داشته، آشنا شویم تا بتوانیم راه آینده را در پیش بگیریم.»
باستانشناسی ریشههای ما را به ما نشان میدهد؛ ریشههایی که برای درک امروز و ساختن فردا به شناخت آنها نیاز داریم. باستانشناسی کاوش در لایههای هویتی یک ملت است؛ دانشی که ما را متوجه میکند توسعه بدون شناخت سرزمین، به بیراهه میرود. در روز جهانی باستانشناسی و برای بیان علت اهمیت این دانش در امروز و فردای جهان، شاید مهمترین مسئلهای که باید به آن اندیشید، این باشد که آیا میتوان بدون شناخت گذشته آیندهای روشن ساخت؟
بانگ مرال، صدای امید در دل جنگل
زندگی «جین گودال» نخستیشناس برجستهای بهتازگی درگذشته است، بهوضوح نشان داد امید، همراه با تلاش و پشتکار، میتواند به تغییرات مثبت و بزرگ منجر شود، امید بیپایان او منشأ تلاشهای بیوقفهاش برای ایجاد تغییرات مثبت بود. اما این نوع نگرش فقط مخصوص گودال نیست. هرچند باقی ماندن بر سر فعالیتهای داوطلبانه و امید به طبیعت با توجه به شرایط کنونی اقلیمی، سیاستگذاریها و تصمیمات ناصواب و اصرار بر توسعه ناپایدار در کشور، کاری سخت و گاهی غیرممکن بهنظر برسد، اما در همین جغرافیا هستند جوانانی که دل در گرو طبیعت ایرانزمین بسته و سرسختانه و امیدوارانه همچنان برای آن تلاش میکنند.
اگر شبی را در زیستگاه مرال اقامت کنی، بانگ مرالی را در فصل جفتگیری یا همان گاوبانگی میشنوی و درحقیقت صدای رسای امید، حیات و تلاش برای بقا و زندگی است که به گوش میرسد. برای من شاید امسال حضور در منطقه شکارممنوع سوادکوه بیش از هر چیز، بهدلیل نیاز شدیدم به شنیدن فریاد رسای امید در طبیعت و از طبیعت بود.
در پیمایش منطقه، دو نفر از اعضای «انجمن سبز هیرکانی» ما را همراهی میکردند؛ یکی جوانی دهه هفتادی که ۱۲ سال است داوطلبانه در این منطقه و برای حفظ و احیای مرال و آموزش و همراهی جامعه محلی تلاش میکند و دیگری پدری جوان که رؤیای بزرگ شدن پسر دو سالهاش را دارد تا بتواند او را به منطقه بیاورد و حیاتوحش را از نزدیک به او معرفی و داستان مرالها را برایش بگوید. عشق به مرال و زیستگاهش و حفاظت از آن، چنان انگیزهای در آنها ایجاد کرده بود که روزها و شبهای زیادی را بدون قیلوقال و ادعا و فارغ از غوغای جهان در این منطقه میگذرانند.
در خاطراتشان از تلاش برای حفاظت در برف و سرمای زیر صفر تا فصل شرجی و گرمای تابستان میگفتند و وقتی درباره مشاهده مرالهای ماده و گوسالههایشان حرف میزدند، میتوانستی نور امید را در چشمانشان ببینی.
با چند نفر از اهالی جامعه محلی مجاور زیستگاه که صحبت کردم، آنها از تلاش «داریوش» و «پیمان» برای حفاظت از زیستگاه مرال گفتند و از صداقت در گفتار و کردار آنها و از زحماتشان برای آموزش جامعه محلی، دامداران و کشاورزان در هر فرصتی که بهدست میآمد، گفتند. آنها تکرار میکردند و تأکید داشتند اکنون اهالی روستاهای اطراف حامی مرال شدهاند و به حیاتوحش و حفظ زیستگاه حساس شدهاند و اگر صدای تیری بشنوند یا تردد مشکوکی ببینند، احساس مسئولیت میکنند و سریع به داریوش زنگ میزنند؛ گویی اهالی روستا همه عضو انجمن سبز هیرکانی هستند.
این روایت کوتاه و موجز از دو جوان مازندرانی است که عشق به سرزمین و تنوعزیستی آنها را به دامنه کوهها و دل جنگلها کشانده است و روزهای زیادی را دور از فضای شهری و خانواده عاشقانه و پیگیر، بهدنبال رد مرالهای ایرانی و ایجاد فضایی امن تر برای آنها هستند. این حال و روز تنها مربوط به این دو جوان مازندرانی نیست و فعالان بیادعا و تلاشگری هماکنون در بسیاری از نقاط ایران هستند که باید اعتراف کرد اگر محیطزیست نفسی میکشد و بهرغم فشارها و سختیها هنوز از پای نیفتاده، مرهون زحمات آنهاست که بیهیچ چشمداشتی همچنان در میدان هستند.
پایمردی آنها برای دستیابی به اهدافشان و حفاظت بهینه از حیاتوحش و تنوعزیستی، بهترین کلاس و دوره آموزشی برای هدفگذاری، برنامهریزی، پشتکار و حرکت با محور امید به اصلاح و تغییر شرایط نامناسب به شرایط مناسب است.
این جوانان و جوانان دیگری از این جنس میراثدار این بیت از مولانا هستند: «تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید/تو یکی نهای هزاری، تو چراغ خود برافروز»
این بیت با توصیه به کنشگری، قدرتی را به رخ میکشد که جین گودال نیز به آن اشاره میکند: «آنچه شما انجام میدهید، تغییر ایجاد میکند و شما باید تصمیم بگیرید که میخواهید چه نوع تغییری ایجاد کنید.»
جادهای طولانی که بهرهبرداران جنگل آن را ساختهاند، به کلبه همیاران محیطزیست و این تابلو میرسد: «پایگاه حفاظت از محیطزیست و منابعطبیعی منطقه شکارممنوع سوادکوه». «داریوش احمدیپور» و «پیمان احمدی کلیجی» زندگیشان را پای حفاظت اینجا گذاشتهاند.
داریوش از کودکی در خانه پدربزرگش، پشت ارفعکوه، داستان حیاتوحش را از زبان دامدارها شنیده بود. «خرس درخت آلو را شکست و سیبهای باغ را خورد یا فلانی کَلی با شاخهای بلند شکار کرد.» هفتهشتساله بود که پشت سر دامداری راه افتاد و یواشکی تا ارفعکوه رفت و ۱۶ساله بود که دو تولهخرس را در مه دید. روزی محیطبانان را در حال گشت دید و شماره تلفنشان را گرفت. از آن وقت کارش شده بود گزارش صدای تیر، حضور شکارچی در منطقه و کمک به محیطبانان و فراری دادن کبکها از دست شکارچی. اکنون در آستانه ۳۲سالگی روبهروی کلبهای ایستاده که پایگاه محیطزیست است.
رد داس، تیشه و تبر روی دستهای «پیمان» جا خوش کرده. در ۳۶سالگی نه صدای آواز و ساز محلی از زندگیاش کم شده و نه عشق به جنگل و اصالتش. «پدربزرگ پدری و مادریام در همین منطقه دامسرا داشتند، یکی از پدربزرگهایم لاکتراش بود، ظرف و ظروف چوبی میساخت، مادرم از بچگی با دامهای اینجا بزرگ شد و بعدها من هم عاشق اینجا شدم.» سال ۹۹ که با داریوش آشنا شد، سوادکوه تازه شکارممنوع شده بود. داریوش در اینستاگرام نوشته بود برای حفاظت به کمک نیاز دارد. «برایش پیام گذاشتم، جواب نداد. چند وقت بعد با یکی از دوستانم همراه بودم که گفت برویم خانه داریوش. آنجا با هم آشنا شدیم.»
داریوش و پیمان، از چهار سال پیش، همراه و برادر شدند. آوازهای مازنی و عشق به ارفعکوه و مرالها آنها را به یکدیگر وصل کرد. شبی که برای نخستین بار یکدیگر را دیدند، مثل بلبل آواز سر داده بودند. پیمان خوانده بود: «بلین استاره، اَی رُش دَکِفه، ونوشه اونمای دوش دَکِفه» (بگذارید ستارهها حرکت کنند و بنفشه وحشی بهار را ببیند) و داریوش جوابش داده بود: «اِشکارِ عاشقیِ دَمِ نیِرین، بلین وِنه گلی سِرُش دکفه». (جلوی عاشقیکردن مرالها را نگیرید، بگذارید بانگشان از گلو بیرون بیاید.) آنها دوستی را با صدای ساز و آواز یافتند و دیدند عشقشان به طبیعت تا چه حد همانند است. «خدا ما را با هم جور کرد تا این منطقه را حفظ کنیم. ما خیلی شبیه همایم.» پیمان دوباره با سوز، دم میگیرد: «ارفعکوهِ سرِ سوره نکوشین/ مستِ اشکاره چمر ره نکوشین/بلین چشمه سرِ جم ببوشن، جم/ جنگله جفته کَکی رِه نکوشین» (نور بلندای ارفعکوه را {با کشتن مرال} خاموش نکنید/بانگ مرال مست را خاموش نکنید/بگذارید آنها سر چشمهای جمع شوند/جفت کوکوی جنگلی را نکشید).
راه آنها از آن زمان یکی شد. پیمان یکتنه با چوب و مصالحی ساده رودرروی انبوه درختان راش، افرا، بارانک، بلوط و سرخدا بهجای چادر گاوبانگی، کلبهای کوچک ساخت و پیوند دوستی محکمتر شد. یک بخاری هیزمی، پیکنیک، پتو و چند کتاب، اندک وسایل این کلبهاند، با فانوسی بر دیوار به نشانه امید؛ هم کلبه آباد شد، هم زیستگاه. در منطقه آبشخور ساختند تا حیوانات تشنه نمانند. آنها امسال بعد از چهار سال دوستی و همراهی، با گوشت و پوستشان نتیجه حفاظت و تلاشهایشان را فهمیدهاند، قلبشان پر از امید و اضطراب است.
آرزوی پیمان این است که داریوش را در لباس محیطبانی ببیند. «آن لحظه را مدام تصور میکنم که داریوش موتور محیطزیست دارد و من ترکش مینشینم، آن روز که داریوش مأمور دولت و ضابط قضائی است و شکارچیهای غیرمجاز، آنها که به منطقه دستدرازی میکنند، تنشان میلرزد.»
مرال امید ماست
داریوش و پیمان تصویر مرال لَنگ را چهار سال قبل در دوربینهای تلهای دیده بودند و با خودشان گفته بودند زمستان را چطور به سر میکند؟ میتواند با نرهای دیگر رقابت کند؟ با این دست آسیبدیده چطور از شکارچیها میگریزد؟ این اضطراب همیشه با آنها بود تا بهار امسال که پیمان از دور صدای «کلکو» شنید (مرالی شاخش را به درخت میسایید). آهسته نزدیک شد و پشت درختی کمین کرد. مرال نر همیشه غیرعادی راه میرفت. زیادی روی دستش تکیه میکرد و تنش را بهسختی میکشید. ناگهان دید مرال لنگ تنها نیست؛ یک ماده کنارش بود. پیمان جلوتر رفت. «از پشت درخت میدیدم که شاخش را به درخت میساید. فقط یک متر و نیم فاصله داشتیم. باورکردنی نبود. ماده به سمتم حرکت کرد. دیگر صدای پایش را میشنیدم. جلویم ایستاد و یک بوته علف گذاشت توی دهنش.» در تصویری که از این لحظه ثبت شده، چشمهای پیمان از شوق میدرخشد. گوزن لنگ دوازدهساله در فاصله نیممتری اوست. لحظهای سرش را بهسمت راست و چپ برمیگرداند و بعد به پیمان نگاه میکند. «نگاهش معصومانه بود. سرم را از پشت درخت آوردم بیرون. فقط تماشا میکردم. بعد آرام رفت دنبال ماده.» این پنج دقیقه برای پیمان و داریوش «رؤیایی» است. مرال حیوان باهوشی است؛ اگر صدای پایی را از کیلومترها دورتر بشنود و باد بوی غریبهای را برساند، میگریزد. اما پیمان و داریوش آشنا هستند.
در فیلمهای بسیاری که در جنگلهای سوادکوه ثبت شده، پیمان با حیوانات صحبت میکند. در یکیشان مرال در فاصله کوتاهی از او ایستاده. «برو پسر! چرا وایستادی؟ ای به قربان تو.» در تصاویر دیگر تولهخرسی از درخت آلوچه جلوی کلبه بالا رفته، دو «تشی» در تاریکی میرقصند، گوزنی در حال چراست. پیمان میگوید: «بهخاطر همین تصاویر به هدفمان در این زیستگاه ایمان داریم. بهخاطر ارتباط با مرالها، هر چه بشود، من یکی بههیچعنوان از این راه کوتاه نمیآیم.»
قرص ماه آسمان را روشن کرده است. هنوز صدای مرالها میآید. داریوش تصویری از پلنگی نشان میدهد که هفته پیش در دوربینهای تلهای ثبت شده، در فیلمهای دیگر در همان نقطه یک مرال پیر نر و بعد تشی، گرگ و خرس دیده میشود. دوربینها در زمستان گذشته، تصویر جنگل بیبرگ را ضبط کردهاند که پلنگی بهآهستگی از میان برفها میگذرد. پیمان میگوید: «اگر برای تأمین هزینهها حامی داشتیم، غصهای نبود. ما زندگیمان را برای اینجا گذاشتهایم و نمیخواهیم تور گاوبانگی داشته باشیم و برای جور کردن هزینه تعمیر موتور، دوربینهای تلهای و زندگی خودمان از مردم پول بگیریم. سالهاست که این هزینه را از جیبمان میدهیم.»
پیمان مهندس تأسیسات است و از کار ساختوساز درآمدی دارد، اما داریوش شغل دیگری ندارد. «ما چیز زیادی نمیخواهیم. در فصل گاوبانگی برای درآمد کاری نکردم و مدام اینجا بودم. زن و بچهام را تنها گذاشتم. روزهایی که من نباشم، داریوش اینجاست. در این سالها چند بار دوربین ما را دزدیدند یا خراب کردند. بارها بعد از دیدن فیلم دوربینها و شناختن شکارچیها، به خانه آنها رفتیم و صحبت کردیم که برای شکار به منطقه نیایند. دوربین تلهای در کارمان خیلی مؤثر است؛ پارسال بعد از دیدن فیلم چند شکارچی حکم گرفتیم و در خانهشان لاشه گوزن پیدا شد.»
دوربینهای تلهای منطقه شکارممنوع سوادکوه آفلاین است و از چند سال پیش تعویض نشده؛ بعضیشان تصاویری قرمز و خراب ثبت میکنند. داریوش و پیمان میگویند داشتن دوربینهای تلهای آنلاین برای باخبرشدن از وضع حیاتوحش و جنگل آرزویی دور است و همین حالا برای استفاده از همین تجهیزات قدیمی هم سختگیری زیاد است.
گمان میرفت که شوکایی نیست
سوادکوه خطالرأسی است به مرکزیت قله ارفعکوه که دورتادور آن زیستگاه است. جنوب آن صخرهای و زیستگاه کل و بز است و مرالها در بخش شمالی زیست میکنند. اینجا که در محاصره ۲۵ روستا و معادن بسیار است و جاده تهران-شمال و راهآهن از آن عبور میکند، تا قبل از سال ۹۷ منطقهای آزاد بود که سازمان محیطزیست در آن مجوز شکار میفروخت. شکارچی به جایی میآمد که هم کبک چیل و کبوتر جنگلی داشت، هم مرال و خرس و قوچ و میش. شکارچیان سه روز آخر هفته، با مجوز شکار چهار قطعه پرنده وارد سوادکوه میشدند، اما کنترل تمام این مساحت ممکن نبود. بعضی شکارچیان مجاز بیش از تعداد تعیینشده شکار میکردند و راه شکارچی غیرمجاز هم باز بود.
داریوش احمدیپور محیطزیست خواند تا از حفاظت بیشتر سر در بیاورد و این موضوع را برای پایاننامه کارشناسی ارشدش انتخاب کرد: «ارزیابی توان بومشناختی حوضه آبریز ارفعکوه بهمنظور افزایش سطح حفاظت». او دوربین تلهای نصب کرد و با آمار و سند ثابت کرد اینجا هنوز مرال و پلنگ دارد و تنوع ارتفاع و شیبی ارفعکوه زیستگاهها و رویشگاههای متنوعی برای گیاهان و جانوران فراهم کرده، با ۲۲۴ گونه گیاهی (شامل ۳۰ گونه در معرض خطر یا مورد تهدید) و ۲۰۵ گونه جانوری؛ کلوبز وحشی (آسیبپذیر)، گرگ آسیایی، خرس قهوهای، سیاهگوش و سگ آبی (گونههای حمایتشده) و گونه نادر پلنگ و البته پرندگانی چون عقاب طلایی، هما، عقاب مارخور، کرکس، دلیجه، سار صورتی، جغد کوچک، جغد جنگلی و بلبل.
نتیجهگیری پایاننامهاش روشن بود: ارفعکوه باید به پناهگاه حیاتوحش یا منطقه حفاظتشده ارتقا یابد. اینجا هنوز حیاتوحش زنده دارد و همه اینها یعنی حفاظت از منطقه ضروری است.
داریوش بعد از این پایاننامه، استشهاد محلی تنظیم کرد و از سازمان محیطزیست خواست سطح حفاظتی منطقه ارتقا پیدا کند. روزهای محرم سال ۹۷ میرفت در دستههای عزاداری و متن استشهاد را برای مردم میخواند. ۸۵۰ نفر از بومیان منطقه امضایش کردند. «بیشتر امضاکنندگان بهجز تعداد کمی که شکارچی بودند، موافقت کردند و امضا زدند که دیگر پروانه شکار هم صادر نشود. مهر شورای اسلامی ۱۰ روستا هم پای نامه نشست.» او این استشهاد را با پایاننامهاش به سازمان محیطزیست برد و دست آخر شورایعالی تأیید کرد این منطقه شکارممنوع است. «اول پاییز بود. درست قبل از اینکه پروانه شکار را صادر کنند.» موفقیت بزرگی در خاطره مردم منطقه و همیاران محیطزیست ثبت شد.
بهدلیل حفاظت بود که شمار کلوبزها در ضلع جنوبی منطقه از ۵ به ۲۰۰ رسید. حتی گمان میرفت در بخش شمالی مرالی نمانده باشد. در سالهای شروع حفاظت که پذیرش آن از طرف مردم محلی بهسختی ممکن شد، دوربینهای تلهای در شاهراهها بهندرت مرالها را ثبت میکردند. اما حفاظت کاری کرد که رفتهرفته قابهای تصویر جنگل از حیاتوحش پر شود. آنها بهار امسال بعد از ۱۲ سال بیخبری تصویر یک شوکا (گوزن مینیاتوری) را ثبت کردند که تا قبل از آن تصور میکردند در این منطقه منقرض شده باشد.
بدترین روز زندگیام
۸ اردیبهشت ۱۴۰۳؛ داریوش این روز را خوب به خاطر دارد. فصل «شور» بود؛ وقتی که مرالهای باردار به چشمههای شور میروند تا املاح مورد نیاز بدن را تأمین کنند. داریوش با جوانی بومی به اردهکوه رفته بود که میان درختان دو مرد نقابدار دید. اسلحه داشتند. موبایل را سپرد به پسر تا از دور فیلم بگیرد و خودش در پناه درخت راش دوربین را به سمتشان گرفت. کمی بعد پسر از ترس فرار کرد و مردان نقابدار پشت تنه یک توسکای افتاده سنگر گرفتند. داریوش رفت بالای سرشان و گفت: «سر تفنگ را بیار پایین.» شکارچی اسلحه را گرفت طرفش: «مثل سگ تو را میکشیم. بزن به چاک.» بعد پرسیدند: «او که میرود پیمان است؟» داریوش تبرش را انداخت و گفت: «تو پیمان را میشناسی. پس من را هم میشناسی. میخواهم حرف بزنم. من محیطبان نیستم، همیارم. چرا وقت آبستنی مرالها برای شکار آمدی؟» اسلحه را آوردند پایین و یکیشان جواب داد: «مملکت را با پوست خوردهاند، هیچی نمانده. ما فقط یک مرال نر میزنیم و میبریم برای زن و بچه. تو دنبال چی هستی؟ میدانی چرا محیطبان نمیشوی؟ تو خودت قربانی هستی! مگر شکارچی کتکت نزد؟» داریوش گفت: «چرا یک مرال آبستن باید جور این فسادی که تو ازش ناراحتی را بکشد؟ حیاتوحش هم قربانی فساد است. این تفنگ کمرشکن چهارپارهزن یک گله را از پا درمیآورد.» بعد قسمشان داد از منطقه بروند. «شکارچی گفت به جان دختر کوچکم دیگر نمیآیم، تو هم صدایش را در نیاور.» همزمان که این گفتوگو در جریان بود، پسری که از ترس گریخته بود، با همه تماس گرفته بود که «داریوش را دزدیدهاند». دست آخر اسلحه شکارچی ضبط شد و طبق قولی که به شکارچی داده بود، از او شکایت نکرد. اما شکارچی روی حرفش نماند و ۲۱ اردیبهشت امسال دوباره به منطقه آمد. داریوش این تاریخ را هم از یاد نمیبرد. شکارچیهای نقابدار شبانه با کولههای خالی به جنگل آمدند، ساعتی بعد با کولههایی خونین از جلوی دوربینها رد شدند و دوربینهای تلهای سر چشمه را هم دزدیدند. «فردای آن روز دلشوره داشتم. قائمشهر بودم. فصل شور همه روز و شبش استرس است. رفتم منطقه و در کمینگاهشان تهسیگار و آشغال و خون دیدم. مرال بارداری را کشته بودند. وسط جنگل از درد فریاد کشیدم. کنار پوست و روده مرال نشستم و رو به آسمان مثل دیوانهها داد زدم. بدترین روز عمرم بود.» در این ماجرا، محیطزیست سوادکوه در شناسایی شکارچیها کمک کرد؛ همان شکارچیان قبلی بودند و لاشه و اسلحهشان ضبط شد. «دادگاهشان هنوز تمام نشده، اما این آدم همچنان ما را تهدید میکند که بلایی سر داریوش و پیمان میآوریم. کشتن مرال یک میلیارد جریمه دارد و برایش سنگین است. پیغام میدهد به این و آن که به گوش ما برسد. نامردی که زور نمیخواهد. دوباره سروکلهاش را میپوشاند، میآید ما را آتش میزند و میرود.»
آنها که تفنگها را زمین گذاشتند
بهرسم همه شکارچیانی که تفنگ را به ارث میبردند، «خلیل» هم تفنگش را از مادر به ارث برد و از ۲۰سالگی با سایر اهالی روستایی در حاشیه ارفعکوه برای شکار راهی جنگل شد. خلیل نام واقعی او نیست و اکنون ۲۰ سال است که تفنگش در گنجه خاک میخورد. از روزی که داریوش به روستای او رفت و با مردم درباره شکار حرف زد، تفنگ بیشتر اهالی از گلوله خالی است. «شاید فقط در ۱۵ روستای حاشیه منطقه شکارممنوع سوادکوه، چند نفری باشند که گاهی به شکار میروند. همه تفنگها زمین گذاشته شد. ما آگاهی نداشتیم. آقاداریوش آگاهمان کرد.» خلیل در ۴۲سالگی، راننده است و کارت همیار محیطزیست دارد. نگرانی اصلیاش فروش زمین محلیها و ورود مردم غیربومی به منطقه است. «بسیاری از آنها برای زدن شکار، زمین و خانه گرفتهاند. ما محلمان را دوست داریم، اما این حس در مردم دیگر نیست. خیلی نگران آینده منطقه هستیم. میترسیم آنها بیایند و دوباره شکار شروع شود.»
مردم محلی که در دهه ۹۰ داریوش را غریبه میپنداشتند، طول کشید تا با او که از «یک کوه آنطرفتر» آمده بود، آشنا شوند. «اول فکر میکردند دنبال گنج آمدهام، بعد میگفتند احتمالاً در پوشش حفاظتگر برای شکار آمده یا اینکه میخواهد زمینخواری کند.» رفتهرفته برای ساخت آبشخور و نصب دوربین همراهش شدند و کنارش از دیدن تصویر پلنگ و مرال خوشحالی کردند. او شکارچیان روستاهای اطراف را به خانهاش دعوت کرد و گفت باید به حیاتوحش منطقه فرصت احیا داد. کار به جایی رسید که شکارچیان سابق، داریوش را خبر میکردند که شکارچی آمده یا اینکه خودشان برای متقاعد کردن شکارچی پا پیش میگذاشتند. «در این مسیر با آدمهایی آشنا شدم که دیگر مثل برادرم شدند؛ مثل پیمان. تا قبل از آن تنها بودم، نمیشد در تنهایی. پنج شش روستا به این جنگل راه دارد. میگفتم مگر من چند نفرم؟ خدایا من در این برف چقدر میتوانم در منطقه گشت بزنم؛ با اینهمه شکارچی؟»
بومیهای منطقه در جمعهای خصوصی گفتهاند «از جوانمردی به دور است که دو نفر آدم اینطور زندگی خودشان را بگذارند پای حیاتوحش و ما اجازه دهیم فلان شکارچی بیاید برای شکار». خیلی از شکارچیان منطقه دوستان داریوش و پیمان شدهاند. آنها به چموخم منطقه آشنایند، چشمههای شور را به حفاظتگران جوان نشان دادهاند و گفتهاند گوزنها در کدام منطقه «لش» میزنند (لشزدن رفتاری در زمان مستی مرالهای نر است، آنها رد بوی خود را در گلولای آبگیرها بهجای میگذارد). همین اطلاعات باعث شده داریوش و پیمان محل گذر شکارچیان را بشناسند و با اصول کارشان آشنا شوند. خلیل میگوید: «در این چند سال که تفنگهایمان را زمین گذاشتیم، شکارچیان زیادی دیدیم. یکیشان پارسال در آلاشت، تفنگ را بهسمت من نشانه گرفت و گفت: میکشمت. من هم سعی کردم با حرف زدن قانعش کنم اسلحه را زمین بگذارد.» او و دیگر شکارچیان که در این سالها حفاظتگر شدهاند، مانند داریوش و پیمان بارها از سوی شکارچیان تهدید شدهاند. «هیچکس پشت ما نیست؛ نه سازمان محیطزیست، نه نیروی انتظامی و نه هیچ ارگان دیگری. اصلاً نمیگویند ما که حافظ جنگل و حیوانات هستیم، با دست خالی در مقابل این جماعت چه باید بکنیم؟ همه ما نگرانایم و اگر خدایی نکرده اتفاقی برای هر کدام از ما بیفتد، جبرانناپذیر است.»
کمند مثل خواهرم بود
داریوش مادیونی داشت که اسمش کمند بود. «مثل خواهرم بود. یازدهساله بود که کشتندش.» توی گله اسبهای وحشی رهایش میکرد که برای خودش بچرد و صدایش میکرد: «دِتِر! دتر!(دختر)» و کمند برمیگشت. «خیلی دوستش داشتم. خوشذات بود. آن سالهایی که محیطزیست سوادکوه پایگاه نداشت و در چادر بود، آنجا سرباز محیطزیست بودم. در حفاظت از منطقه کلی کمک میکرد. تمام اسبابشان را بارش میکردم. اسب آرامی بود. اگر در گشتها حیوان وحشی میدید، نمیرمید. در تاریکی شب وقتی خرس و گراز میدید، گوشهایش را تیز میکرد و با دماغش صدای خُرخُر در میآورد.» داریوش با اشکی گوشه چشم، در سرمای کلبه، صدای کمند را تقلید میکند. «اسبهای دیگر اینجور وقتها سوار را زمین میزنند.» سراسر جاده جنگلی و ارفعکوه را با کمند میرفت، خطالرأس را دور میزد و از پاکوبهای جنگلی، مسیرهای مالرو و دامسراها میگذشت. «شکارچیای بود که همیشه قرقاول خزری میزد. هر چه میگفتم دارد منقرض میشود، گوشش بدهکار نبود. روزی خبر آوردند که فلانی باز دارد میآید برای شکار قرقاول.» داریوش با دوستی تا گذر رفت و وقتی شکارچی حواسش نبود، تفنگ و قرقاول را از عقب ماشینش برداشت و گذاشت کنار بوتههای جاده و به محیطزیست سوادکوه گزارش داد. شکارچی که با بار خالی رفته بود، دوباره برگشت و با چوب و داس به او حمله کرد. اما همین که ماشین محیطزیست را دید، گریخت. «از همان وقت کینه کرد. شبی آمد ماشینم را آتش بزند، اما همسایهها نگذاشتند. چند روز بعد دامداری زنگ زد و گفت اسبت افتاده. با همان تبر شکم اسب را پاره کرده بود. کمند اینطوری از بین رفت. خیلی عذاب کشیدم، خیلی گریه کردم.» در کلبه فقط صدای سوختن هیزم میآید.
بانگ گوزن روح جنگل است
جاده هفت کیلومتری ورودی منطقه که با اجرای «طرح تنفس جنگل» و توقف پروژههای بهرهبرداری بسته شد، از چشم داریوش مثل بمب ساعتی است. «این جادهها را طوری کشیدهاند که بیشترین مساحت جنگل را برای بیشترین بهرهبرداری پوشش میدهد. مشکل فقط همین جاده نیست، کلی جاده فرعی هم داریم. هر آن اضطراب داریم که ناگهان لودری بیاید، کامیونی بیاید و بگویند مثلاً دولت تصمیم گرفته در راستای خودکفایی در تولید کاغذ، یک طرح ملی بدهد و دوباره مثل زمان بهرهبرداری به جنگل هجوم بیاورند.» مثل طرح «برداشت درختان شکست و افتاده» که درست یک سال پیش مطرح شد و در اعتراض به آن، نامهای خطاب به رئیسجمهور نوشتند و زنهار دادند که «نگذارید مافیای چوب به جنگل بازگردد» و دولت مقابل بیش از ۵۰ هزار امضای مخالفان موقتاً کوتاه آمد.
ردپای پیمانکاران بهرهبرداری هنوز در جنگل پیداست؛ شمارهگذاریهای قرمز و خطهای آبی روی تنه درختان قطور، کیلومترها فنسکشی و محوطههای خالیای که با مقاومت جنگل، با نهالهای خودرو و تُنُک پر شده است. گونههای غیربومی هم یادگار آنهاست. داریوش میگوید: «میگفتند که هم بهرهبرداری میکنیم و هم نهال میکاریم، اما نهال بومی را قطع کردند و جایش اقاقیا و کاج زربین کاشتند. ارتفاعات روستای پالند پر از اقاقیاست. در ارتفاعات غرب منطقه شکارممنوع ما کاج کاشتهاند و خاک اسیدی شده و دارد تمام درختچههای جنگلی بومی را از بین میبرد. آنها درختهای ممنوعه را هم میزدیدند و لابهلای چوبهای مجاز میبردند یا بیش از تعداد تعیینشده قطع میکردند. شب و روز در منطقه بودند؛ با حدود ۵۰ اسب و قاطرچی، راننده وانت و کامیون، ماشینآلات استحصال چوب. هفتادهشتاد متر سیم بکسل را میانداختند در جنگل و درختان را از درهها بیرون میکشیدند و پوشش گیاهی کف جنگل از بین میرفت. مرال شکار میکردند و گوشت را لابهلای الوار از منطقه خارج می کردند. هیچکس به آنها شک نمیکرد.»
پیمان تعریف میکند که قبل از اینکه جاده جنگلی را بکشند، این منطقه گلههای ۸۰تایی و ۹۰تایی مرال داشته و کسانی هستند که آن روزها را دیدهاند. «این افت ناگهانی جمعیت هم بهخاطر تخریب زیستگاه بود و هم شکار. هنوز که هنوز است، سیمهای خارداری که پیمانکاران جا گذاشتهاند، به پای حیاتوحش میپیچد و تلفات میدهد. خارجکردنشان از جنگل خیلی هزینه دارد. اگر قرار باشد دوباره بهرهبرداری شروع شود، بدون اغراق دیگر نمیتوانیم حفاظت کنیم و گوزن قرمز از بین میرود. ما از یک خرابه به اینجا رسیدهایم و انتظار داریم سازمان محیطزیست این منطقه را حفاظتشده اعلام کند که فرداروزی اگر صحبت بهرهبرداری جنگل شد، بگویند اینجا زیستگاه است، تنوعزیستی بالایی دارد و اجازه تخریب ندهند.»
داریوش و پیمان، روستاییان اطراف و مرالها و پرندهها و پلنگها، همگی شاهدند که جنگل مثل نوزادی دارد رشد میکند و قد میکشد. همهجا پر از رد پای مرال و خرس و گراز است. صخرههای جنوبی از بز و بزغاله پر شده. بانگ مرالها از همیشه بلندتر است. پیمان میگوید آنها روح منطقهاند و «این جنگل بدون حیواناتش ارزشی ندارد». داریوش میگوید: «بانگ گوزن در این راشستان، روح این جنگل است.» صدای جغد جنگلی میآید. پیمان میگوید: «حتی اگر این جغد نباشد، جنگل از بین میرود.»
در سال ۱۳۸۲ هجدهم مهر از سوی تشکلهای محیطزیستی، استان اصفهان و استان چهارمحالوبختیاری بهعنوان روز نکوداشت زایندهرود نامگذاری شد تا فعالان و کنشگران محیطزیست بتوانند توجه مردم و مسئولان را به این رودخانه جلب و از خشکیدن تدریجی آن جلوگیری کنند. در همین ارتباط نیز در سال ۱۳۸۹ رودخانه زایندهرود بهعنوان یک اثر طبیعی از سوی وزارت میراثفرهنگی (آن زمان سازمان بود)، در فهرست میراث طبیعی کشور قرار گرفت. بهطور معمول میراثهای طبیعی ثبتشده بهعلت برخورداری از محوطههای طبیعی، تاریخی، پدیدهها و نمونههای ارزشمند گیاهی، جانوری و زیستگاهها باید تحت حفاظت و بهرهبرداری پایدار قرار گیرند و رودخانه زایندهرود نیز، بهعنوان یکی از میراثهای طبیعی کشور، قاعدتاً باید اینگونه باشد.
زایندهرود بزرگترین رودخانه فلات مرکزی ایران است که از کوههای زاگرس مرکزی سرچشمه میگیرد و بهسمت شرق حدود ۲۰۰ کیلومتر پیش میرود و سپس با عبور از شهر تاریخی «ورزنه» درنهایت به تالاب گاوخونی میریزد. حوضه آبریز رودخانه زایندهرود ۴۱ هزار و ۵۰۰ کیلومترمربع وسعت دارد و برآورد میشود جریان آب این رودخانه در مطلوبترین شرایط به ۱.۲ میلیارد مترمکعب در سال برسد. این رودخانه در دهه ۷۰ و پس از فاز نخست انتقال آب به شهر یزد، بهتدریج دچار کاهش شدید روانابهای جاری در رودخانه شد و بعد از افزایش سطوح زیرکشت کشاورزی زراعی و باغی در بالادست و پاییندست «سد زایندهرود»، از سال ۱۳۸۶ بهتدریج جریان دائمی خود را در کل مسیر از دست داد و درنهایت به رودخانهای فصلی و سپس در شرایط فعلی به رودخانهای خشک تبدیل شد. گرچه یکی از دلایل خشکی زایندهرود عوامل طبیعی مانند کاهش ارتفاع برف در سرچشمههای آن، مانند ارتفاعات کوهستانی «زردکوه» و «چلگرد» است، ولی پدیده افزایش گرمایش متوسط سالانه و تغییراقلیم نیز درنهایت از عوامل کاهش دبی آب ورودی زایندهرود محسوب میشود و درعینحال اقدامات و خطاهای انسانی نیز در خشکی زایندهرود دخیل بودهاند که کماکان نیز این اقدامات تخریبی ادامه دارند.
تالاب گاوخونی در انتهای این رودخانه در شرق اصفهان و در ۳۰ کیلومتری شهرستان ورزنه و بهعبارتی، در فلات مرکزی واقع شده است. این تالاب با وسعت ۴۷۰ کیلومترمربع در سال ۱۳۵۴ بهعنوان تالاب بینالمللی در کنوانسیون بینالمللی رامسر به ثبت رسیده است. خشکی رودخانه زایندهرود و تأمین نشدن حقابه محیطزیستی تالاب، باعث آسیب جدی به این تالاب بینالمللی و درنهایت تبدیل آن به کانون گردوغبار شده است.
موضوع دیگری که از دنبالههای وضعیت کاهش شدید رواناب در زایندهرود محسوب میشود، تأمین آب شرب فعلی شهر اصفهان و پنج میلیون نفر از شهرنشینان برای دو ماه آینده بوده است. با توجه به وضعیت ذخیره فعلی آب در مخزن سد زایندهرود که حدود ۱۵۰ میلیون مترمکعب است، تأمین آب پایدار مجموعهای از شهرهای تحت شبکه آبرسانی از این سد که شامل اصفهان، یزد، کاشان و غیره است، با ابهام جدی روبهرو است. تمام این موارد یک طرف ماجراست. در طرف دیگر مشاهده میشود برنامهریزی برای گسترش شهرها و ساخت واحدهای مسکونی و درنتیجه افزایش بارگذاری ادامه دارد. بهعنوان مثال، فقط در سپاهانشهر اصفهان دهها هزار واحد مسکونی در اراضی این شهرک در حال ساخت است. نمونهای دیگر، رشد بخش کشاورزی در استان چهارمحالوبختیاری با استفاده از جریان آب رودخانه زایندهرود در بالادست، در سالیان اخیر بهشکلی بوده که یک روز قبل از نکوداشت روز زایندهرود، یعنی در ۱۷ مهر همین امسال، جشنواره بادام در شهرستان «سامان» این استان برگزار میشود و مسئولان استان اظهار میکنند ۱۴ درصد تولید بادام کشور متعلق به ۱۵ هزار هکتار اراضی باغی شهرستانهای سامان و «بِن» است و این را افتخاری بزرگ برای استان چهارمحالوبختیاری محسوب میکنند.
مجموعهای از این تضادها و مغایرتهایی که میان مطالبه مردم و قوانین موجود برای پایداری و احیای اکوسیستم در این ناحیه از سرزمین ایران وجود دارد، از یک طرف و اقداماتی که باعث افزایش بارگذاری و ناپایداری سرزمین میشود از طرف دیگر، باعث میشود احیای زایندهرود درنهایت به یک بنبست ختم شود و در واقعیت نتوان اهداف توسعه پایدار را در آن پیاده کرد. مدیران ارشد کشور و استانهای منتفع از رودخانه زایندهرود (اصفهان، چهارمحالوبختیاری و یزد) باید توجه کنند و از دو عامل کلیدی ادامه افزایش بارگذاریها یا احیای زایندهرود و تالاب گاوخونی فقط یکی را انتخاب کنند؛ زیرا انجام هر دو عامل حداقل در حوضه آبریز زایندهرود امکانپذیر نیست.
«دولت چهاردهم اهتمام ویژهای به حل چالش کشاورزان اصفهان دارد و در این راستا کارگروهی ویژه، متشکل از نخبگان و اساتید برجسته دانشگاهی حوزه آب، مأمور شدهاند برنامهای اجرایی و جامع برای حل این معضل ارائه دهند.» اینها، جملههای مسعود پزشکیان، رئیس دولت چهاردهم در اصفهان و در جمع اصناف کشاورزی این استان است.
او در جریان سفر به اصفهان، در نشستی تخصصی با حضور نمایندگان اصناف کشاورزان و برخی نمایندگان مجلس که با محوریت آب و کشاورزی برگزار شده بود، در مورد برنامهریزی برای رفع چالش بخش کشاورزی در اصفهان توضیح داد: «این برنامه دربرگیرنده تمامی ابعاد موضوع از جمله جنبههای اقتصادی، اجتماعی و محیطزیستی خواهد بود. البته هرگونه مداخله و تصمیم دولت در این مورد، نیازمند بررسی دقیق عوارض و تبعات آن است، نخبگان و اساتید دانشگاهی در حال مطالعه و تدوین راهکارهای علمی و عملی در این زمینه هستند و امیدواریم با اجرای این راهکارها بتوانیم تعادل را به طبیعت کشور، بهویژه در استان اصفهان، بازگردانیم.»
تقصیر ما نبود
پزشکیان همچنین گفت: «دولت چهاردهم وارث ناترازیهای متعدد بهویژه در حوزه آب است، نه مسبب آن. با نگاهی به چالشهای پیشآمده برای مردم مناطق مختلف کشور در حوزه آب، درمییابیم که بخش عمدهای از این مشکلات ناشی از بیتدبیری مدیران ادوار گذشته در توسعه نامتوازن کشور است.»
او همچنین در بخش دیگری از صحبتهایش میگوید: «برداشتهای بیرویه از منابع آب زیرزمینی موجب شده است پدیده فرونشست زمین به یکی از معضلات جدی کشور، بهویژه در استان اصفهان، تبدیل شود. با وجود این شرایط، همچنان برخی نمایندگان محترم مجلس، از طرق مختلف، بر دولت فشار میآورند تا مجوزهای جدیدی در زمینه توسعه دریافت کنند، درحالیکه باید واقعبینانه به محدودیت منابع نگریست و از تصمیمات غیرکارشناسی پرهیز کرد.»
اضافهبرداشت از حوضه آبریز زایندهرود طی سالها شرایطی را رقم زد که سال ۱۴۰۴ با اعتراض گسترده کشاورزان اصفهانی آغاز شد. گروهی از این کشاورزان در آخرین روز نوروز ۱۴۰۴، لولههای خط انتقال آب به یزد را شکستند؛ اتفاقی که برای حدود دو هفته در تأمین آب شرب شهر یزد اخلال ایجاد کرد.
از آن زمان دولت متعهد شده است مشکل تأمین حقابه کشاورزان این استان را رفع کند. باوجوداین، تا پایان تابستان امسال بخش قابلتوجهی از کشاورزان، حقابه خود را دریافت نکرده و حتی اراضی دیم دچار بیآبی شدهاند.
وعده به خرمن
«مجتبی حسینی»، کارشناس کشاورزی پایدار، اما معتقد است وعدههای رئیسجمهوری برای رفع مشکلات کشاورزان در این حوضه آبریز چندان قابلاجرا نیست و بیشتر «وعده سر خرمن» است. او توضیح میدهد: «تمام شاخصهای زیستبومی نشان میدهند حوضه زایندهرود بارگذاری اضافی قابلملاحظهای در بخش آب دارد و مصارف از منابع پیشی گرفته است. خود دولت هم بر این موضوع اذعان دارد. اصلیترین راهحل پیش رو رفع این ناترازی از طریق حذف اضافه بارگذاری آب است که بخش قابلتوجهی از این اضافهبرداشت مربوط به بخش کشاورزی است؛ نهفقط در مورد استان اصفهان، بلکه این اضافهبرداشت در مورد استان چهارمحالوبختیاری هم صدق میکند. بنابراین، برای رفع بخش قابلتوجهی از مشکل آب در استان اصفهان، شما باید سطح زیرکشت کشاورزان را کاهش دهید و جانمایی صنایع را عوض کنید. آیا دولت قادر به انجام این کار است؟»
او ادامه میدهد: «برای مسئله زایندهرود اقدامات متنوع و راههای زیادی وجود ندارد. یکی راهکارهای فوری تخصیص منصفانه و عادلانه آب، طبق اولویتبندیهای قانونی است که عملاً چون منابع آب بسیار کم شده است؛ پس سهم هر یک از ذینفعان هم کم خواهد شد. این دقیقاً همان موضوع محل اعتراض جامعه کشاورزی در اصفهان است. راهحل درست، بلندمدت و البته اثرگذار آن اما، حذف اضافه بارگذاری است که بهدلایل زیادی دولت از پس آن بر نمیآید؛ خصوصاً چون دولت فقیر است. چون باید بتواند حداقل در بخش کشاورزی با پرداخت حق «نکاشت» و خسارت و ایجاد معیشت جایگزین سطح زیرکشت را کم کند؛ هم کشاورز را از بنبست نجات دهد و به احیای زایندهرود و تغذیه آبخوان اصفهان کمی کمک کند.»
فروردین امسال، وقتی دعوای کشاورزان اصفهانی با استان همسایه بالا گرفته بود، سخنگوی صنعت آب برنامههای وزارت نیرو را در این بخش اینگونه اعلام کرده بود: «وزارت نیرو برای حذف اضافه بارگذاری آبی در بخش صنایع، استفاده از آبهای نامتعارف مانند پسابها و آب دریا و بازچرخانی آب است. در بخش شرب و بهداشت، مدیریت مصرف ۲۵ درصدی با استفاده از تجهیزات بهروز و کارامد در ساختمانها و نیز تغییر رفتار شهروندان بدمصرف و پرمصرف است. در بخش کشاورزی نیز این برنامه شامل مقابله با برداشتهای غیرمجاز در هر دو بخش آبهای سطحی و زیرزمینی و نیز کاهش بارگذاریهای آبی برای توسعه اراضی باغی و زراعی در حد توان اکولوژیکی حوضه است.»
حالا کارشناسان بخش کشاورزی، از جمله حسینی، در مورد سخنان رئیسجمهوری میپرسند اگر برنامه کاهش بارگذاری و توسعه اراضی باغی و زراعی در این بخش است، پزشکیان باید توضیح دهد دقیقاً منظورش از رفع مشکل کشاورزان اصفهانی چیست؟
در میانه میدان، مراقبتی فمینیستی
کتاب «شعاع؛ میدان تحریر، برداشت دوم» نوشته «یاسمین الرفاعی» (انتشارات ورسو، ۲۰۲۲) اثری است که در قالبی چندگانه روایت میشود؛ رمان، گزارش، مصاحبه و تاریخنگاری. این قالب چندگانه ارتباطی مستقیم با فضای پساانقلاب مصر دارد؛ فضایی که روایت منسجم و واحد از وقایع ممکن نیست. الرفاعی شور و تضادهای انقلاب ۲۰۱۱ مصر را از منظری فمینیستی نشان میدهد و با نگاهی تاریخی، داستان «عملیات مقابله با آزار و تجاوز جنسی» یا به اختصار «اُپانتیش» را بازگو میکند؛ گروهی از زنان و مردان که در میدان تحریر، برای نجات زنانی که در میان جمعیت هدف آزار و حمله قرار میگرفتند، مداخله میکردند. الرفاعی در این کتاب گزارشی از کنشگری ارائه میدهد و تأملی بر مرزهای انقلاب، همبستگی و مقاومت فمینیستی در برابر ساختارهای پدرسالار و اقتدارگرا دارد.
کتاب «شعاع» روایتی از بدنهاست؛ بدنهای زنانه بهعنوان میدان نبرد سیاسی و ابزار کنترل اجتماعی. الرفاعی نشان میدهد چگونه شور و امید آزادیخواهانه انقلاب، زیر موجی از خشونت پدرسالارانه در فضای عمومی فرو نشست. الرفاعی از موقعیتی دوگانه مینویسد: هم شاهد و هم کنشگر. او میان حافظه شخصی و گواهی جمعی در نوسان است. صدایش آرام و گاه فروخورده است، گویی خستگی و دلزدگی پس از انقلاب در لایههای نثرش رسوب کرده. او مقاومت را رمانتیزه نمیکند؛ بلکه بر پیچیدگی «مراقبت سیاسی» تأکید دارد؛ همان «کار در آغوش گرفتن» یکدیگر در شرایطی غیرممکن. روایت او از قطعاتی متنوع تشکیل شده: مصاحبهها، تأملها و صحنههای کوتاه. این ساختار پارهپاره، شکلی از حافظه گسسته و امید ازهمگسیخته انقلابی را بازتاب میکند.
یاسمین الرفاعی در این کتاب هیچگاه قهرمانی را در معنای سنتی قهرمان انقلابی یا نجاتدهنده بازنمایی نمیکند. داوطلبانی که در میدان تحریر برای نجات زنان مداخله میکنند، در روایت او فرسوده، ترسیده، آسیبدیده و حتی گاهی پر از تردید هستند. آنها خطا میکنند، میترسند و با پیامدهای روانی آنچه دیدهاند، دستوپنجه نرم میکنند. اما همین اعتراف به محدودیت و آسیبپذیری است که روایت را انسانی و صادق میسازد. از این نظر، شعاع نوعی واژگونسازی مفهوم قهرمانی را پیش مینهد: قهرمان در این روایت کسی نیست که نترسد، بلکه کسی است که در دل ترس و شکنندگی همچنان دست به عمل میزند. این همان جایی است که کنش سیاسی نه از قدرت مطلق، بلکه از آگاهی به شکنندگی مشترک انسانها برمیخیزد.
الرفاعی در این کتاب چیزی فراتر از سندی سیاسی آفریده؛ او تبلور فکری و زیسته فمینیسم را نوشته است؛ یادآوری اینکه انقلابها فقط در میدانها و پارلمانها شکل نمیگیرند، بلکه در کار خاموش و پرخطر مراقبت نیز زاده میشوند؛ در همان شعاعی که برای دوام و بقا به دور یکدیگر میکشیم. کتاب شعاع خشونت جنسی را از قالب صرف یک مسئله فرهنگی خارج میکند و آن را بهعنوان مسئلهای سیاسی یادآور میشود و نشان میدهد اینبار زنان عرب که اغلب سوژههایی منفعل و سرخورده به چشم میآیند، خود، عاملان مبارزه هستند. الرفاعی بر این عقیده است که «انقلاب فقط بهدستآوردن قدرت نیست، بلکه انقلاب میان مردم است و درون آنها».
کتاب شعاع هم مرثیه است و هم بایگانی؛ سوگنامهای برای لحظهای زودگذر از امکان انقلاب و سندی از بازتولید پدرسالاری حتی در دل جنبشهای آزادیخواه. بااینهمه، کتاب الگویی از روایتگری فمینیستی عرضه میکند که شکنندگی را بهاندازه قهرمانی ارزشمند میداند؛ هرچند نه بهصورت صریح یا نظری، بلکه از خلال لحن و ساختار روایتش. الرفاعی نشان میدهد آسیبپذیری و توان، دو سوی یک واقعیت انسانیاند: کنش فمینیستی از دل همین آگاهی به شکنندگی مشترک برمیخیزد. «پگاه پزشکی» و «شیما وزوایی»، مترجمان این اثر در یادداشتی که در مجله «زنان امروز» در باب این کتاب منتشر کردهاند، چنین میگویند: «ما این کتاب را در سالی که گذشت ترجمه کردیم. سالی پر از لحظههای اضطراب، استیصال و اما هنوز بسیار نزدیک به خاطرههایمان از خیزشی انقلابی. در روزهای ترجمه تصور میکردیم در «اتاق عملیات» نشستهایم و وسایلمان را در دو گوشه پهن کردهایم. بارها بههم گفتیم: «این همان کتابی است که نیاز داشتیم بخوانیم.»
سال ۱۳۷۹، وقتی ۲۲ساله بودم، بههمراه سه نفر از شاعران جوان کرمان عضو هیئتمدیره «انجمن شعر خواجوی کرمانی» شدم. مجموعهای که قدیمیترین و مهمترین انجمن آن روزهای استان و شهر کرمان بود. علاوهبر ما «حمید مظهری» که تخلصش «اشک کرمانی» بود، بهعنوان پنجمین عضو به هیئتمدیره راه یافت. مظهری پیشازآن، سالها رئیس انجمن بود. ما جوانها به نگاه سنتی او و همنسلانش نقدهای جدی داشتیم. در انتخابات انجمن هدفمان این بود که آن تفکر مدیریتی را بگذاریم کنار و خودمان برای شعر کرمان تصمیم بگیریم و کار کنیم. انتخابات را که پیروز شدیم، یکیمان را گذاشتیم رئیس انجمن و جایگزین اشک کرمانی.
به یک سال نرسیده، به این نتیجه رسیدیم گزینهمان برای ریاست انجمن اشتباه بوده است. در دومین سال مدیریت ما، سومین دوره انتخابات شورای شهر شروع شد. رئیس جدید انجمن، اینبار برای شهر، کاندیدا و تأیید صلاحیت شده بود. من و چند نفر از جوانان خواجو، شبها تا صبح بر درودیوار کرمان، پوستر و اعلامیههای او را میچسباندیم. آن روزها به مزاح میگفتم «شهر خراب بشه، بهتر از اینه که شعر خراب بشه»؛ اما امروز با یقین میگویم که این یک واقعیت است، وقتی ما فاصلهمان را به اشکال مختلف با ستونهای فرهنگیمان بیشتر میکنیم؛ داریم همهچیز را با هم از دست میدهیم. شعر بهرغم اینکه بزرگترین ثروت فرهنگی ما است، مظلومترین نیز است. هر قشری به نیتی و با منفعتی آن را قربانی خواستههای خود میکند.
در سالهای اخیر، یکی از چالشهای قابلتوجه در فضای رسانهای و فرهنگی ایران، پدیده نسبت دادن نادرست اشعار یا خواندن و خوانش اشتباه آنها در برنامههای پرمخاطب فرهنگی و تلویزیونی است. در بسیاری از موارد، مجریان یا کارشناسان چنین برنامههایی ابیاتی را به شاعران بزرگ نسبت میدهند که اصلاً متعلق به آنها نیست. نکته نگرانکننده آنجاست که بخش اعظم این اشتباهها در برنامههای ضبطشده و تدوینشده رخ میدهد، یعنی حتی با وجود فرصت بررسی و ویرایش، تولیدکنندگان و مجریان به درستی آن توجه نمیکنند. این پدیده خطایی کوچک نیست؛ باید آن را نشانهای از روندی گستردهتر در حوزه فرهنگ و رسانه دانست که بهنوعی سادهسازی و بیدقتی فرهنگی در عصر دیجیتال منتهی شده است.
«ارونینگ گافمن» در کتاب «نمود خود در زندگی روزمره» توضیح میدهد افراد در تعاملات اجتماعی مدام و مستمر در حال «نمایشدادن خود» هستند تا در ذهن دیگران تصویری مطلوب ایجاد کنند. در این چارچوب، مجریان و چهرههای رسانهای همانند «بازیگرانی» اجتماعی عمل میکنند که میکوشند چهرهای آگاه، فرهیخته و ادیب از خود ارائه دهند. خواندن شعر یا نقلقول از شاعران کلاسیک فارسی -مانند حافظ، خیام، مولوی یا سعدی- یکی از ابزارهای تثبیت این تصویر فرهنگی است. درحالیکه وقتی سلبریتیها اشعار را به نادرست نسبت میدهند، نوعی تحریف نمادین سرمایه فرهنگی را رقم میزنند.
بهاعتقاد «پیر بوردیو» در کتاب «تمایز: نقد اجتماعی قضاوتهای ذوقی»، سرمایه فرهنگی به انباشت دانش، ذوقِ هنری و مهارتهای زبانی اشاره دارد که به فرد امکان میدهد در جامعه جایگاه برتر فرهنگی بیابد. رسانهها و مجریان با بهرهگیری از ادبیات کلاسیک درواقع میکوشند این سرمایه را به نمایش بگذارند. اما هنگامی که آگاهی واقعی نسبت به منبع، معنا، اصول شعر و درستی ابیات وجود نداشته باشد، نمایش فرهنگی به بالماسکهای ضد فرهنگ تنزل پیدا میکند؛ نوعی تظاهر به فرهیختگی که از درون تهی است. این امر بهمرور موجب میشود مخاطبان نیز برداشتی نادرست از شعر و اندیشه شاعران بزرگ پیدا کنند و ادبیات فارسی در ذهن نسل جدید به مجموعهای از جملات زیبا، اما مبهم تقلیل یابد.
این اشتباهها گاه ناشی از تمایل طبیعی افراد به همذاتپنداری با نمادهای فرهنگی محبوب است. انسانها برای جلب پذیرش اجتماعی، از رفتارها و گفتارهایی استفاده میکنند که از نظر جامعه ارزشمند تلقی میشوند. اما این نیاز به تأیید اجتماعی، اگر با دانش دقیق همراه نباشد، میتواند به بازتولید خطا و تحریف منجر شود.
در عصر شبکههای اجتماعی و رقابت شدید برای جذب مخاطب، رسانهها بیش از هر زمان دیگر به احساسات و جذابیت بیانی متکی شدهاند. درواقع مخاطبان از رسانه، برای برآوردن نیازهای عاطفی و اجتماعی خود استفاده میکنند. از این منظر، وقتی مجری در برنامهای ابیاتی از مولوی یا حافظ را با شور و احساس میخواند، هدف اصلیاش جذب همدلی و توجه مخاطب است. در چنین فضایی، صحت و منبع شعر در اولویت قرار نمیگیرد و نتیجه، نوعی تولید فرهنگی احساسی و غیرنقادانه است.
بااینحال، باید توجه داشت این پدیده، ریشه در سطح گستردهتری از فرهنگ عمومی دارد. نسبتدادن نادرست جملهها به چهرههای تاریخی یا فکری، اغلب ناشی از میل جمعی به سادگی و الهامپذیری سریع است. درواقع، در جهانی که سرعت انتشار اطلاعات از عمق آن پیشی گرفته، «معنا» قربانی شتاب شده است. این مسئله در حوزه شعر فارسی نیز مصداق دارد. ابیات از زمینه فلسفی، عرفانی یا تاریخی خود جدا میشوند تا به پیامهای کوتاه و انگیزشی تبدیل شوند؛ پیامهایی که جذاباند، ولی معمولاً درست نیستند. چون از بافتار معنایی خود فاصله گرفته و در یک ساحت دمدستی و انگیزشی مصرف شدهاند.
تداوم چنین اتفاقاتی به تضعیف سواد ادبی و رسانهای جامعه منجر میشود. زمانی که برنامههای فرهنگیِ تلویزیون و شبکههای نمایش خانگی یا پادکستهای پرمخاطب بدون دقت علمی لازم، محتوای ادبی منتشر میکنند، مخاطب نیز بهتدریج دقت خود را از دست میدهد. اصلاح این وضعیت نیازمند بازگشت به نقد فرهنگی و مسئولیت رسانهای است. تولیدکنندگان و مجریان باید بهجای اتکا به حافظه شخصی یا منابع غیرمعتبر اینترنتی، از مشاوران ادبی، نسخههای معتبر دیوانها و کارشناسان زبان فارسی بهره بگیرند. درعینحال، آموزش عمومی نیز باید به تقویت توان تحلیل و تشخیص منبع در میان مخاطبان بپردازد تا هر شنونده یا بینندهای بتواند میان «نقل زیبا» و «نقل دقیق» تمایز قائل شود.
درنهایت، اشتباه در خواندن یا نسبتدادن اشعار، نشانهای از فاصله روزافزون میان فرهنگ نمایشی و فرهنگ دانشمحور است. درحالیکه ادبیات فارسی، بهویژه شعر، قرنها ستون اصلی هویت فکری و زیباییشناسی ایرانی بوده است، بیتوجهی به دقت و اصالت آن در رسانههای معاصر میتواند موجب فرسایش معنایی و بیاعتنایی به ریشههای فرهنگی شود. رسانهها امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند نوعی بازنگری اخلاقیاند؛ نگاهی که در آن، احترام به میراث ادبی را در مرکز تولید فرهنگی قرار دهد.
زنان «گوجینو» زندگی را به کویر برگرداندند
زنان گروه «گوجینو» شش نفر بودند که تصمیم گرفتند صنایعدستی روستایشان را احیا و تولید کنند و بخشی از درآمد آن را به هدف والایشان یعنی حفظ و احیای قناتها اختصاص دهند؛ چراکه میدانستند اگر قناتها نباشند، «شفیعآباد» و روستاهای دیگر اطراف لوت تمام میشوند. حالا اسم روستای شفیعآباد کرمان در بین صد روستایی دیده میشود که در اجلاس جهانی سازمان گردشگری ملل متحد در چین درباره آن تصمیم گرفته میشود و شانسش را برای قرار گرفتن در بین روستاهای برتر هدف گردشگری امتحان میکنند. روستایی که برای تشکیل پرونده ثبتی آن، مؤلفههایی از جمله عملکرد زنان روستا و تشکیل انجمن «گوجینو»، زیباییهای روستا و آسمان پرستاره کویر همچنین رویداد ملی ماراتن کویر لوت پررنگ بوده و نقش اساسی داشته است.
روستای پرستاره
شفیعآباد را بهنام روستای پرستاره ایران میشناسند؛ چراکه آخرین روستای قابلسکونت در کلوتهای شهداد است. رویداد ملی ماراتن کویر لوت ۱۰سالی است که از روستای شفیعآباد با ۵۰ دونده در سال ۱۳۹۵ شروع شده و امسال ۶۰۰ دونده متقاضی دارد، کمک زیادی به معرفی این روستا و قلعهاش کرده است.
«معین افضلی»، مدیر پایگاه میراث جهانی لوت در کرمان میگوید برگزاری رویداد ملی ماراتن کویر لوت تأثیر اقتصادی بسزایی در این منطقه گذاشت. قبل از برگزاری این رویداد، شفیعآباد دو اقامتگاه داشت و حالا صاحب هفت اقامتگاه است و بخش زیادی از صاحبان اقامتگاهها نسل جوانی هستند که مهاجرت معکوس به روستا داشتهاند. در حال حاضر، حدود ۴۲ اقامتگاه بومگردی و دو هتل در مجموعه شهداد ساخته شدهاند. پیشازاین، بیشترین درآمد مردم شفیعآباد از کشاورزی و سیرکاری بود، درحالیکه امروزه درآمد گردشگری بر کشاورزی غالب شده است. بعد از تشکیل پرونده ثبتی روستا حدود دو میلیارد تومان برای بهسازی شفیعآباد هزینه شده است.
روستای شفیعآباد از سالها پیش محل رفتوآمد کاروانها و آخرین مقصد راه کهن شهداد امروزی(خبیث قدیم) به «دهسلم» بوده. کاروانها در آن اطراق میکردند و بهمدت پنج روز آب و غذا برمیداشتند تا بتوانند به شهرهای بیرجند، دهسلم، نهبندان برسند. درواقع، این روستا مرکزی برای دادوستدهای تجاری و فرهنگی بوده است. جدا از راههای قدیم، دو قلعه هم از گذشتههای دور این روستا بهجا مانده، یکی قلعه معروف شفیعآباد که حدود ۲۰۰ساله است و دیگری قلعه ۷۰۰سالهای که بین نخلستانها قرار گرفته و کمتر کسی آن را میشناسد.
سهم زنان در حفاظت از میراث روستا
«شهداد کلانتری»، از راهنماهای گردشگری شهداد، میگوید اولین گردشگران سال ۱۳۸۲ در روستای شفیعآباد اقامت کردند و پیشازآن، گردشگران در شهر شهداد اقامت داشتند. حالا دیگر تقریباً اغلب گردشگرانی که به این منطقه سفر میکنند، از قلعه روستای شفیعآباد بازدید و از صنایعدستی زنان روستایی در این قلعه خرید میکنند.
اما سهم زنان برای جهانی شدن روستایشان قابل ستایش است. آنان برای آنکه بتوانند سهمالارثشان از آب قنات حفظ کنند، چهار سال بیوقفه تلاش کردند و انجمن تشکیل دادند، هنرهای قدیم روستا را احیا کردند تا درآمدزایی کنند و هدفشان را حفاظت از محیطزیست و قناتها و صنایعدستی گذاشتند.
گروه «گوجینو»؛ نماد توانمندسازی و همبستگی زنان روستا
«فریبا رادی» یکی از زنانی که از همان ابتدا عضو انجمن «گوجینو» شده، میگوید: «کار در قنات در گذشته یک کار مردانه محسوب میشد و ما برای آنکه به آن ورود کنیم، راه دشوار و پرچالشی را پشت سر گذاشتیم. ما دوست داشتیم کنار مردان باشیم، اما مردها میگفتند «زن را چه به این کارها»! چالش زیادی داشتیم تا مردان متوجه شوند قصد ما کار کردن روی قنات با بیل و کلنگ نیست و با تولید محصولات هنری و بخشی از پول فروش آن، بهعنوان کسانی که سهم آب دارند و هیچوقت حق تصمیمگیری برای سهمشان نداشتهاند، حضور داشته باشیم و برای حفاظت از ارث و میراثمان تلاش کنیم. چهار سال طول کشید تا مردان را متوجه این موضوع کنیم.»
این هنرمند به نقش برادران، پدران و همسرانشان اشاره میکند: «وقتی انجمن تشکیل شد، شش نفر بودیم که برادران، پدران و همسرانمان همراهیمان کردند؛ چراکه زنان روستا هم حق آب دارند. وقتی پدر من سهم آب دارد، بچههایش وارث آن محسوب میشوند و به هرکدام از بچهها چهار ساعت حق آب برای استفاده در کشاورزی میرسد. قبل از آنکه انجمن «گوجینو» ثبت شود، زنان هیچگونه حق تصمیمگیری برای آب یا همان حق خودشان نداشتند. برادرها تعیین میکردند که کدام خواهر با کدام برادر حق آب را دریافت کند، اما بعد قضیه فرق کرد و ما هم تصمیمگیرنده شدیم.»
او یکی از اهداف بزرگ انجمنشان را کمک به حفظ و احیای قناتها معرفی کرده و میگوید: «زمانی که صنایعدستی زنان روستا را احیا کردیم، توانمند شدیم و به این باور رسیدیم که میتوانیم. یکی از کارهایی که بهنفع مردم جامعه روستا بود، حفظ و احیای قناتها بود؛ چون زندگی تمام روستاییها به قناتها وابسته است. یعنی بزرگترین بخش درآمد منطقه تکاب در کرمان کشاورزی است و اگر قنات حفظ نشود، عملاً منطقه تمام میشود. به همین دلیل، تصمیم گرفتیم به هر شکلی که شده، در کنار مردان از قناتها حفاظت کنیم. اول مردان نمیپذیرفتند، اما با پافشاری ما قبول کردند. فعالیتمان را با حفاظت از قنات شفیعآباد شروع کردیم.»
او ادامه میدهد: «بسیاری فکر میکنند قنات فقط برای انسانهاست. اما این طرز فکر درست نیست؛ چراکه همه جاندارانی که در منطقه زندگی میکنند، از قناتها سهم دارند؛ از حیوانات گرفته تا خزندگان و حشرات و گیاهان. ما از قناتها فقط برای کشاورزی و منابع انسانی حفاظت نمیکنیم، ما برای امید به زندگی، این کارها را انجام میدهیم.»
او تأکید میکند: «زمانی که میخواستند روستا را لولهکشی کنند، پسر من نگران بود و میگفت: «مامان بعد از لولهکشی آب، زنبورها باید از کجا آب بخورند؟» الان طوری شده که همه اهالی روستا دغدغه حفاظت از قنات دارند و حتی کودک من که نسل جدید روستاست، میداند قنات چیست و چرا باید از آنها حفاظت کنیم.»
چالشها و دستاوردهای زنان در مسیر ثبت جهانی روستا
زنان منطقه تکاب و روستای شفیعآباد که ششنفره کارشان را شروع کردند، حالا تعدادشان به ۱۵۰ نفر رسیده و در این ۱۲ سال جان هشت قنات از ۴۶ قناتی را که در ۳۴ روستای منطقه تکاب وجود دارد، نجات دادهاند. این زنان برای رسیدن به اینجا مسیر پرفرازونشیبی را طی کردند و بعدازاین هم راهشان پر از چالش است، بهویژه آنکه اگر روستایشان جهانی شود؛ چراکه بزرگترین چالششان نبود بازار ثابت و کافی برای عرضه و فروش محصولات صنایعدستیشان است. پتهدوزی، حصیربافی، عروسکهای بومی، زیورآلات و تولید مواد غذایی محلی، محصولاتی است که این زنان تولید میکنند و تعدادی از آنها توسط گردشگران خریداری و تعداد دیگری در صفحههای مجازی این گروه فروخته میشود. زنان روستا مجبورند برای تهیه مواد اولیه به کرمان سفر کنند. همچنین، برای پُست کردن سفارشهایی که میگیرند، مجبورند به شهداد بروند؛ چراکه شفیعآباد دفتر پست ندارد. شفیعآباد، روستای کاندید ثبت جهانی هدف گردشگری یک عابر بانک هم ندارد و اغلب، گردشگران بهدلیل سرعت پایین اینترنت و پرداخت پولِ محصولاتی که از زنان روستا میخرند، با مشکل مواجهاند؛ اما صبر و مقاومت زنان برای امید به زندگی بیپایان، همان چیزی است که سالها از همزیستی با کویر آموختهاند.
روستاهای ایرانی در مسیر گردشگری جهانی
سازمان گردشگری ملل متحد با برگزاری اجلاس «بهترین روستاهای گردشگری» به معرفی و قدردانی از روستاهایی میپردازد که گردشگری را به ابزاری برای توسعه پایدار، حفظ میراثفرهنگی و تقویت اقتصاد محلی تبدیل کردهاند. این روستاها، با استفاده از جاذبههای طبیعی و فرهنگی خود، بهعنوان الگوهایی در گردشگری پایدار معرفی میشوند. هر روستایی که وارد این فهرست جهانی میشود، داستانی از سنت و نوآوری دارد. این روستاها با پیوند دادن تاریخچه غنی خود به نیازهای امروزی، به محلی تبدیل شدهاند که نهتنها به گردشگران فرصت آشنایی با زندگی ساده و اصیل را میدهند، بلکه به پایداری زیستمحیطی و اجتماعی هم توجه دارند. انتخاب این روستاها براساس معیارهایی از قبیل حفظ محیطزیست، توسعه پایدار و استفاده بهینه از منابعطبیعی و فرهنگی، نشان میدهند گردشگری میتواند بهعنوان یک نیروی مثبت برای بهبود جوامع روستایی عمل کند. استقبالی که کشورها در چند سال اجرای این ابتکار داشتند، نشان میدهند سیاستهای کلی جهان بهسمت پایداری توسعه و توجه به جوامع محلی تمایل بیشتری دارد.
روستاهای ایران که به رقابت جهانی امسال رفتند
«مصطفی فاطمی»، مدیرکل توسعه گردشگری داخلی وزارت میراثفرهنگی، درباره روستاهایی که تابهحال بهعنوان دهکدههای جهانی معرفی شدهاند، میگوید: «در پنج دوره برگزاری این اجلاس ما توانستیم دو روستا را ثبت کنیم؛ کندوان و اصفهک. این دو روستا بهدلیل ویژگیهای خاصی که داشتند، هم از نظر معماری و موقعیت و هم از نظر توسعه پایداری که تجربه کردهاند، موفق به ثبت شدند. کندوان در زمینه پایداری محیطی و روستای اصفهک در حوزه پایداری اجتماعی برجسته بودند. داستان کندوان، بهرهگیری از طبیعت برای ایجاد یک زیستگاه انسانی است که از طریق اقتصاد گردشگری تداوم پیدا کرده است. در روستای اصفهک، داستان امید جریان دارد؛ امیدی که پس از یک زلزله شکل گرفت و گردشگری عاملی شد برای بازگشت مردم و گردشگران به روستایی که هیچکس نمیخواست دوباره به آن برگردد.»
فاطمی درباره روستاهایی که امسال نامزد معرفی بهعنوان دهکدههای جهانی بودند میگوید: «امسال هشت روستا از ایران نامزد معرفی بهعنوان دهکدههای جهانی بودند که هر کدام در حوزهای خاص ابتکاراتی داشتند و در یکی از شاخصهای مورد نظر سازمان گردشگری ملل متحد برجسته بودند. روستای حسنلو را از منظر ترویج و حفاظت از منابع فرهنگی معرفی کردیم؛ روستایی که سالها مردم آن، سایت باستانشناسی موجود در آنجا را حفاظت و حراست کرده و خودشان به پیشینه تمدنیشان واقفاند. موزهای ساخته و تلاش میکنند گردشگران را به روستای خود جذب کنند. در روستای پالنگان، موضوع بهرهگیری از آیینهای سنتی روستا برای جذب گردشگر مطرح شده و از سوی دیگر، پایداری محیطی هم مورد توجه است؛ به این صورت که اقلیم منطقه منطبق بر ساختار محیطی است که در آن واقع شدهاند؛ یعنی روی همان کوه باغات و خانههایشان را ساخته و از آب جاری رودخانه برای پرورش ماهی استفاده میکنند. روستای موییل در اردبیل، با بهرهگیری از چشمههای آب معدنی و کوه سهند، پایداری محیطی ایجاد کرده و تلاش میکند از این منابع بهرهبرداری اقتصادی و گردشگری داشته باشد. روستای برغان در البرز، علاوهبر معرفی برند محصولات غذایی مانند سماق و آلو، برند بستنی سنتی را نیز معرفی کرده و تلاش میکند آن را بهعنوان میراثی در حوزه غذا ثبت و معرفی کند. روستاییان فهرج، با مدیریت منابع آب در طول تاریخ، تلاش کردهاند، این روستا را در کویر کمآب یزد حفظ کنند. قناتها بهخاطر کمآبی ایجاد شدهاند. کشتهای کمآببر و گلخانهای رونق پیدا کرده و امروزه این روستا بهعنوان مقصد گردشگری کشاورزی مورد توجه است. مزارع کشاورزی متعدد گلخانهای، مزارع پرورش شتر و کمپهای کویری، همه داستان پایداری محیطی روستا را روایت میکنند.»
فاطمی درباره ویژگیهای بارز سه روستای کندلوس، شفیعآباد و سهیلی، توضیح میدهد: «روستای کندلوس در مازندران با تسهیلگری داروهای گیاهی را با برند خاص روستا تولید و به فروش میرسانند و موزهای ایجاد کردهاند که تاریخ و تمدن روستا را معرفی میکند. این روستا از منابع فرهنگی در رویدادها و آیینهایش بهره میبرد. روستای سهیلی در قشم هم نمونهای از پایداری محیطی است. مردم این روستا شش ماه از سال را به فعالیتهای گردشگری مشغولاند و در شش ماه دوم سال به احیای جنگلهای حرا که سرمایه اصلیشان در گردشگری است، میپردازند. به این معنا که نهالهای حرا را در خانههایشان میکارند و از آنها مراقبت میکنند تا پس از رشد کافی، در جنگل بکارند. علاوهبراین، عوامل آسیبرسان به جنگلهای حرا را کنترل و گونههای جانوری منطقه را حذف میکنند. از جمله اقدامات انجامشده، این بود که محل برگزاری یکی از سنتهای محلی بهنام «شترشویان» را که در آن چند ماه یکبار شترها را در دریا میشستند، بهجای دیگری منتقل کردند. چون این کار باعث آسیب به نهالهای حرا میشد.» بهگفته فاطمی، مردم روستا علاوهبر تمام این تلاشها برای حفظ روستا، در شیوه صید هم تجدید نظر کرده و صید ترال را در روستا ممنوع کردهاند؛ چون میدانند این شیوه صید چقدر به محیطزیست دریایی آسیب میزند.
داستان روستای شفیعآباد کرمان اما با هفت روستای دیگر متفاوت است. داستان زنان، صنایعدستی، روستا و توسعه گردشگری در شفیعآباد به هم گره خورده است، فاطمی در مورد این روستا میگوید: «زنانی که چند سال پیش تصمیم گرفتند روستایی را که در حال خالیشدن از سکنه بود نجات دهند، گروهی بهنام «گوجینو» تشکیل دادند و یک برند صنایعدستی دارند. با تلاشهای این گروه از زنان، قنات روستا احیا شد. در مرحله بعد بومگردیهایی راهاندازی کردند و شروع به ترویج و معرفی روستا بهعنوان مقصد گردشگری کردند. داستان شفیعآباد، داستان عزم زنان روستایی است که با مشارکت خود، روستا و منطقهشان را به یک روستای گردشگری و نمونه پایداری اجتماعی تبدیل کردند.»
معیارها و فرایند انتخاب دهکدههای جهانی گردشگری
در فرایند انتخاب «بهترین روستاهای گردشگری» کشورها میتوانند حداکثر هشت روستا را بهعنوان نامزد معرفی کنند. این روستاها توسط هیئت مشاوره مستقل ارزیابی و طبق معیارهایی مانند پایداری اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی، بهطور دقیق بررسی میشوند. پس از ارزیابیها، فهرست نهایی در اواخر تابستان و اوایل پاییز هر سال اعلام میشود.
بهگفته فاطمی «معیارهای اصلی سازمان جهانی گردشگری ملل متحد (UNWTO) برای ثبت در فهرست روستاهای جهانی، در درجه اول منابعطبیعی و فرهنگی است. ما تقریباً در تمام کاندیداهایی که معرفی میکنیم، بالاترین امتیاز را در این حوزه کسب میکنیم؛ به این معنی که روستاهای ما بهاندازهای قابلیت دارند که هرکدام در زمینه منابع فرهنگی و طبیعی کمنظیرند و بیشترین امتیاز را دریافت میکنند.» شاخصهای بعدی، ترویج و حفاظت از منابع فرهنگی و پایداری اقتصادی است. مواردی که نشان میدهد روستا چقدر از گردشگری و فعالیتهای مرتبط با آن منتفع میشود. چند درصد از مردم روستا از گردشگری بهرهمند هستند و آیا درآمد گردشگری به کل مردم روستا سود میرساند یا خیر.
مؤلفههای دیگر که زیر ذرهبین میرود: «در موضوع پایداری اجتماعی به نقش مشارکت زنان و جامعه محلی در فعالیتهای روستا و استمرار آن در دورهای که روستا به یک مقصد گردشگری تبدیل شده، توجه دارند. پایداری محیطی از دیگر شاخصهای ورد بررسی است که همانطورکه از نامش پیداست، به اهمیت حفاظت از محیطزیست پیرامون روستا میپردازد؛ آیا روستا به محیط پیرامونش اهمیت میدهد؟ چگونه از منابعطبیعی محافظت میکند؟ آیا برنامه مناسبی برای مدیریت پسماند دارد و میتواند کمترین آسیب را به محیطزیست وارد کند؟ آیا گردشگری موجب حفاظت از محیط پیرامون شده؟ آیا حذف پلاستیک و سوختهای فسیلی و ترغیب به استفاده از انرژیهای تجدیدپذیر و موارد مشابه مورد توجه قرار گرفته؟» ظرفیت گردشگری و توسعه و یکپارچگی زنجیره ارزش نیز مورد ارزیابی قرار میگیرد. این شاخص بررسی میکند که آیا اجزای مختلف گردشگری در روستا شکل گرفتهاند؟ یعنی مردم صنایعدستی تولید و عرضه میکنند؟ بازارچه دارند؟ اقامتگاههای بومگردی، هتل، آژانسهای گردشگری و مراکز پذیرایی وجود دارند و دیگر اجزای گردشگری در روستا توسعه پیدا کردهاند؟
فاطمی درباره فاکتورهای دیگر توضیح میدهد: «کشورها باید درباره سیاستگذاریهای کلی و اقداماتی که انجام میدهند، به داوران توضیح دهند؛ از جمله اینکه «حاکمیت و اولویتبندی گردشگری در کشور چه وضعیتی دارد. سازمان جهانی گردشگری میخواهد بداند حاکمیت محلی تا چه حد به توسعه گردشگری علاقهمند است و آیا اقدامات شاخصی برای توسعه گردشگری در روستا انجام داده است یا خیر. موضوع دیگر که باز به سیاستهای کلان مربوط است زیرساخت و اتصالات است. از کشورها میپرسند آیا روستا دسترسی مناسبی به امکانات حملونقل دریایی، هوایی، ریلی و زمینی دارد؟ گردشگران چگونه میتوانند به این روستا سفر کنند؟ در این شاخص، اتصالات آنلاین هم مورد توجه است؛ پهنای باند اینترنت روستا چقدر است؟ آیا روستا با شبکههای بینالمللی سفر در ارتباط است؟ آیا کارتهای اعتباری بینالمللی در روستا قابلاستفادهاند؟ آیا گردشگران میتوانند فعالیتهای خود را بهسادگی انجام دهند، آیا امکان رزرو از طریق وبسایتهای بینالمللی وجود دارد؟ مورد بعدی هم بهداشت، ایمنی و امنیت است. شامل میزان امنیت روستا، وجود مراکز بهداشتی، دسترسی مردم به مراکز درمانی و ایمنی اماکن گردشگری میشود.» علاوهبر تمام این شاخصها سه ابتکاری که روستا دارد و داستان تفصیلی روستا هم به سازمان جهانی گردشگری ارائه میشود.
بهگفته فاطمی، نقطهضعف روستاهای معرفیشده از سوی ایران بیشتر در حوزه زیرساخت است. هر چند در مواردی پیش از ارائه پرونده روستاها سعی میشود این کمبودها رفع شود، اما مسئله کلانتر از آن است که بتوان در کوتاهمدت آن را رفع کرد.
مزایای جهانیشدن برای روستاها
سال گذشته روستای اصفهک بهعنوان دهکده جهانی معرفی شد و پیشازآن، کندوان به این فهرست راه پیدا کرده بود. اما مزیت این ثبت چیست؟ فاطمی معتقد است: «فرایند ثبت روستاها خود بهتنهایی یک ارتقا است. یک روند که روستا را تبدیل به روستای گردشگری میکند. وقتی سه سال پیش برای ثبت روستا به روستای سهیلی رفتم و با مسئولان محلی و اعضای شورا صحبت کردم، نگاه آنها این بود که سهیلی باید تبدیل به شهر شود و اصلاً نگاه حفظ روستا را نداشتند. اما فرایند ثبت و علاقهمندی آنها به ثبت و احساسی که نسبت به روستایشان پیدا کردند، باعث شد سهیلی مسیر خود را تغییر دهد و بخواهد روستا باقی بماند. اصالتهای فرهنگی خود را حفظ کند و بهعنوان یک روستا تبدیل به بهترین دهکده گردشگری جهان شود. همین اتفاق در فهرج، پالنگان و بسیاری از روستاهای ایران رخ داده. توجه حاکمیت محلی به این روستاها جلب شده، نشستهای متعددی برای ارتقای استانداردهای روستا برگزار شده، تابلوها تغییر کرده و امکانات زیرساختی در این روستاها ایجاد شده است. درنتیجه میتوان گفت فرایند ثبت باعث ارتقای روستا میشود. وقتی ما یک روستا را کاندید تبدیلشدن به یک دهکده گردشگری جهانی میکنیم، باید آن را مطابق با استانداردهای بینالمللی ارتقا دهیم و این اتفاق در روند ثبت رخ میدهد. اینگونه نیست که بگوییم فقط ثبتش کنیم و هیچ اتفاقی نمیافتد. برخی روستاها، مانند اصفهک،داستانشان قوی است و سازمان گردشگری ملل متحد را ترغیب میکند آن را ثبت کند. در این موارد ارتقای روستا پس از ثبت اتفاق میافتد؛ ولی در اکثر روستاها، این فرایند قبل از ثبت اتفاق میافتد.»
گردشگری روستایی در افق جهانی
معرفی «بهترین روستاهای گردشگری» تنها یک جشنواره سالانه جهانی نیست، بلکه حرکتی تأثیرگذار در دنیای گردشگری است. این روستاها مسیر توسعه پایدار را روشن میکنند و بهعنوان پیشگامانی در عرصه حفاظت از محیطزیست، فرهنگ و اقتصاد محلی شناخته میشوند. این شانس بزرگی برای توجه بیشتر به ظرفیتهای گردشگری روستایی در ایران است. فاطمی معتقد است: «برای اولینبار است که سه روستا را بهصورت همزمان ثبت میکنیم. هر چند بهصورت غیررسمی به ما اعلام شده و خبر رسمی روز جمعه منتشر خواهد شد، اما با رسمی شدن این ثبت ما جزو معدود کشورهایی خواهیم بود که در یک دوره، سه روستا را ثبت کرده است.» این اتفاق نشان از جایگاه ویژه روستاهای ایران دارد؛ روستاهایی که هنوز اصالت فرهنگی و پایداری اجتماعی، اقتصادی و محیطی را حفظ کردهاند و میتوانند به جذابترین مقاصد گردشگری تبدیل شوند.
