بایگانی

طوطی‌های لس‌آنجلسی، غیربومی‌های بی‌آزار

در سال‌های اخیر، لس‌آنجلس شاهد پدیده‌ای بوده که کم‌کم به یکی از ویژگی‌های ثابت حیات‌وحش شهری آن تبدیل شده است: حضور گروه‌های پرجمعیت طوطی‌هایی که در خیابان‌ها، پارک‌ها و محله‌های مختلف دیده می‌شوند. این پرندگان، که از گونه‌های مختلفی همچون طوطی پیشانی‌سرخ (Red-crowned Parrot)، طوطی یاس‌تاج (Lilac-crowned Parrot)، طوطی زردتاج (Yellow-crowned Parrot) و پاراکیت ناندی (Nanday Parakeet) هستند، در اصل بومی جنگل‌های گرمسیری مکزیک و آمریکای مرکزی‌اند. اما امروزه با جمعیت‌هایی پایدار و گسترده در جنوب کالیفرنیا زندگی می‌کنند.

در دهه‌های گذشته، تجارت گسترده پرندگان زینتی باعث شد هزاران طوطی به آمریکا وارد شوند؛ بسیاری از آنها توسط مردم خریداری شدند، برخی فرار کردند و برخی عمداً رها شدند. حتی یک روایت معروف وجود دارد که در جریان آتش‌سوزی یک پت‌شاپ، آتش‌نشان‌ها برای نجات حیوانات، قفس‌ها را شکستند و تعداد زیادی طوطی از همان‌جا وارد فضای آزاد شدند. این رخداد یکی از عوامل شکل‌گیری اولین گروه‌های طوطی‌های وحشی لس‌آنجلس دانسته می‌شود.
نکته مهمی که در گزارش گاردین برجسته می‌شود، این است که با وجود غیربومی بودن طوطی‌ها، گونه مهاجم محسوب نمی‌شوند. علت آن ساده و بسیار کلیدی است:
این طوطی‌ها منابع غذایی بومی را مصرف نمی‌کنند و اغلب از گیاهان زینتی وارداتی تغذیه می‌کنند. به همین دلیل، برخلاف بسیاری از گونه‌های معرفی‌شده، فشار رقابتی بر گونه‌های بومی وارد نمی‌کنند و اکوسیستم شهری را به‌طور منفی تغییر نمی‌دهند. این الگو فقط در لس‌آنجلس دیده نمی‌شود؛ مطالعات سال ۲۰۱۹ نشان می‌دهد ۲۵ گونه طوطی در ۲۳ ایالت آمریکا جمعیت‌های خودپایدار ساخته‌اند.

اکنون این طوطی‌ها بخشی از زندگی روزمره شهر شده‌اند. آنها روی سیم‌های برق در محله‌های مختلف می‌نشینند، از میوه‌ها و دانه‌های درختان زینتی تغذیه می‌کنند و غروب‌ها در گروه‌های پر سروصدا به‌سمت درختان بلند برای شب‌گذرانی برمی‌گردند. به‌دلیل رژیم غذایی متنوع و فراوانی درختان غیربومی در شهر، این طوطی‌ها تقریباً نیازی به رقابت مستقیم با گونه‌های بومی برای غذا ندارند.


کشف جدید درباره ژن طوطی‌های شهری

اما در پشت این حضور پر سروصدا، یک روند مهم علمی هم در جریان است. گروهی از محققان در «اکسیدنتال کالج» لس‌آنجلس، زیر نظر جان مک‌کورمک، در حال بررسی دقیق نمونه‌های ژنتیکی طوطی‌های شهری هستند. داوطلبان پروژه FLAPP:» Free-Flying Los Angeles Parrot Project»، هر بار که طوطی‌ای در اثر برخورد با شیشه، برق‌گرفتگی یا تصادف جان می‌بازد، جسد آن را به این گروه می‌رسانند. محققان سپس نمونه‌ها را با مجموعه‌ای از نمونه‌های قدیمی پرندگان مکزیک مقایسه می‌کنند؛ نمونه‌هایی که قدمت برخی از آنها به دهه ۱۹۳۰ بازمی‌گردد.

نتایج اولیه تحلیل‌ها نکته‌ای غیرمنتظره را آشکار کرده است؛ برخی از طوطی‌های لس‌آنجلس دارای ترکیب ژنتیکی دو گونه هستند، هیبرید شده‌اند، ترکیبی از ژن‌های طوطی Red-crowned و طوطی Lilac-crowned. این نشان می‌دهد در محیط شهری، بدون محدودیت‌های جغرافیایی و رفتاری زیستگاه‌های طبیعی، گونه‌ها با یکدیگر آمیزش پیدا کرده‌اند.

جمعیت‌های شهری ممکن است کلید نجات برخی جمعیت‌های رو‌به‌انقراض در زیستگاه اصلی باشند.


رصد انتخاب مسیر طوطی‌ها 

این مسئله هم جذاب و هم پیچیده است. از یک‌سو، ترکیب ژنتیکی جدید می‌تواند یک ذخیره ژنتیکی ارزشمند ایجاد کند. با توجه به اینکه برخی از همین گونه‌ها در زیستگاه اصلی‌شان با کاهش جمعیت مواجه‌اند، برخی محققان معتقدند جمعیت شهری لس‌آنجلس می‌تواند در آینده به احیای ژنتیکی این گونه‌ها کمک کند. اما از سوی دیگر، این هیبریدسازی می‌تواند وضعیت طبقه‌بندی و حفاظت گونه‌های خالص را چالش‌برانگیز کند.
در کنار مطالعات ژنتیکی، پژوهشگران دیگری مانند «جَنِل اورتیز» نیز رفتار شب‌گذرانی، مسیرهای پرواز، الگوی تغذیه و تعامل طوطی‌ها با ساختار شهری را بررسی می‌کنند. پرسش‌هایی مانند «آیا طوطی‌ها عمداً نزدیکی جاده‌ها را انتخاب می‌کنند تا از شکارچی‌ها دور باشند؟» یا «کدام گونه‌ها از کدام درختان نخل برای آشیانه‌سازی استفاده می‌کنند؟» در حال بررسی است. در همین حین، نگرانی‌هایی درباره آینده وجود دارد. بسیاری از نخل‌های بلند لس‌آنجلس که طوطی‌ها از آنها برای شب‌گذرانی و آشیانه‌سازی استفاده می‌کنند، به‌مرور خشک یا قطع می‌شوند. ازآنجا‌که این درختان عمدتاً غیربومی‌اند و جایگزینی ندارند، ممکن است طوطی‌ها در آینده با کمبود محل مناسب برای آشیانه‌سازی مواجه شوند.


تأثیر رقابت بر سر لانه‌سازی روی گونه‌های بومی

از نظر اکولوژیک، تاکنون شواهد قطعی مبنی‌بر اینکه طوطی‌های لس‌آنجلس تهدیدی جدی برای گونه‌های بومی باشند، ثبت نشده است. اما برخی کارشناسان هشدار می‌دهند رقابت بر سر لانه‌سازی، به‌ویژه برای پرندگان بومی، در درازمدت می‌تواند تأثیرگذار باشد. بنابراین، بررسی‌های بلندمدت ضروری است.

در سطح اجتماعی، واکنش مردم محلی متفاوت است. برخی از سروصدای این پرندگان گلایه دارند، اما بسیاری، آنها را جزئی از هویت محله‌ها می‌دانند؛ پرندگانی رنگارنگ که یادآور طبیعتی از هزاران کیلومتر دورترند.

در سال ۲۰۲۱ کمیته ثبت پرندگان کالیفرنیا اعلام کرد طوطی‌ها «بخشی ادغام‌شده از اکوسیستم شهری» هستند. این تصمیم راه را برای بحث‌های جدی‌تر درباره مدیریت یا حفاظت آن‌ها باز کرده است.


یک هشدار و یک فرصت

این گزارش برای ما در ایران یک هشدار و یک فرصت است. ما نیز با گونه‌های غیربومی در بسیاری از شهرها مواجه‌ایم. پرندگانی مانند: مینا، طوطی، بلبل خرما، اردک‌های وارداتی و غیره. اما تقریباً هیچ پایش منسجم، داده ژنتیکی، مطالعات رفتاری یا ارزیابی اثر اکولوژیک درباره آنها انجام نشده‌ است. این گزارش یادآور این است که بدون داده، بدون مستندسازی و بدون پایش، نمی‌توانیم تشخیص دهیم گونه‌ مهاجم، مخرب است یا سازگار و بی‌خطر یا حتی دارای ارزش حفاظتی.

 همان‌طورکه لس‌آنجلس یک مطالعه سیستماتیک روی طوطی‌های شهری دارد، ما هم باید جمعیت گونه‌های غیربومی‌مان را پایش کنیم، اثرشان بر گونه‌های بومی را بسنجیم، رفتار و الگوی آشیانه‌سازی‌شان را ثبت کنیم و براساس شواهد علمی تصمیم‌گیری کنیم؛ چون ممکن است برخی گونه‌ها واقعاً مضر باشند و ممکن است برخی دیگر فقط «ساکنان جدید شهر» باشند که حضورشان خطری ایجاد نمی‌کند یا حتی فرصتی باشد برای آموزش عمومی و افزایش توجه به پرندگان.

سیستم هشدار برای آتش‌سوزی جنگلی ایجاد شود

آنچه در رابطه با آتش‌سوزی جنگل‌های هیرکانی در منطقه الیت قابل تأکید است، می‌توان به شرح زیر خلاصه کرد.

– عامل انسانی با نقش احتمالی زمین‌‌خواران، شکارچیان و گردشگران مهمترین عوامل آتش‌سوزی هستند. 

– نبود بارندگی طولانی‌مدت و خشک‌بودن زمین و لاش‌برگ‌های سطح جنگل در کنار ضعف یک نظام حتی ساده هشدار و اطلاع‌رسانی محلی به‌موقع و سریع باعث تشدید و گسترش سریع و غیرمعمول آتش برای جنگل‌های هیرکانی شده است.

– احتمالاً زمانی مسئولان به جدی‌بودن‌ فاجعه پی برده‌اند که شدت و سطح آتش‌سوزی به مقدار زیادی گسترش یافته بود. در چنین مواقعی معمولاً ضعف‌های مدیریتی و سازماندهی امکانات و نیروهای خودی و محلی بیش‌ازپیش خود را نشان می‌دهند.

– صعب‌العبور بودن منطقه و عدم امکان دسترسی راحت به منطقه آتش‌سوزی مزید بر علت شده و بسیج امکانات و مردم محلی را عملاً ناممکن کرده است.

– حضور داوطلبان و جامعه محلی که اولین حاضران در منطقه بودند، به‌رغم فداکاری و انگیزه بالا به‌علت کمبود امکانات و پشتیبانی‌های معمول نتوانسته از عهده گسترش آتش برآید. 

قاعدتاً امکان مهار آتش در جنگل‌های پهن‌برگ هیرکانی در شرایط عادی که معمولاً به‌صورت نقطه‌ای شروع می‌شود، اگر به‌موقع و در مراحل اولیه کشف شود، به‌راحتی و با استفاده از امکانات محلی قابل‌کنترل است. ولی وقتی شدت آن زیاد و سطح آن گسترش یافت، مخصوصاً در مناطقی که فاقد جاده و امکانات دسترس است، مهار آتش تنها با اتکا به امکانات محلی و بسیج مردمی عملاً ممکن نخواهد بود و به‌کارگیری تکنولوژی نظیر هواپیما و هلیکوپتر اجتناب‌ناپذیر است. به همین دلیل، برای مهار آتش‌سوزی جنگل‌های الیت، به‌کارگیری تکنولوژی‌های پیشرفته هوایی ضرورت داشت. 

درس‌هایی که باید از آتش‌سوزی جنگل‌های الیت آموخت:

– داشتن زیرساخت‌های دسترسی به مناطق دوردست و ارتفاعات در منابع طبیعی یک ضرورت است. اگر جاده در منطقه‌ای موجود نیست و یا به هر دلیل نباید ساخته شود، باید پیش‌بینی امکانات دیگر نظیر هلیکوپترهای سبک برای پایش و سرکشی به منطقه و حمل نیرو تجهیزات درصورت نیاز از ضروریات اجتناب‌ناپذیر نظام حفاظت از منابع‌طبیعی و جنگل‌های ارزشمند هیرکانی است. 

–  جنگل و چوب یک ماده قابل‌اشتعال است و اگر شرایط مهیا باشد، هر آن ممکن است آتش بگیرد یا توسط افراد مغرض، لاابالی و تماع عمداً آتش زده شود. بنابراین، تشکیل یک شبکه و نظام هشدار و اطلاع‌رسانی برای کشف آتش در مراحل اولیه ضروری است.

– تشکیل یگان‌های تخصصی و تقویت همکاری‌های بین‌المللی برای جلوگیری از فجایع مشابه و بلایای طبیعی دیگر لازم و ضروری است.

– تشویق مردم محلی و تشکیل گروه‌های داوطلب از مردم برای کمک به مهار آتش و سایر بلایای طبیعی و سازماندهی و پشتیبانی آنها با آذوقه و تجهیزات ضروری در عملیات اطفای حریق را باید در مدیریت حفاظت در نظر داشت.

– تمام فعالیت‌های فوق‌الذکر باید متمرکز و متولی مشخصی داشته باشد. شاید ادارات منابع‌طبیعی مناسب‌ترین محل برای استقرار آن باشد. خدمات این مرکز باید کل منابع‌طبیعی کشور را بدون توجه به اینکه در حال حاضر تحت مدیریت خودش است یا نه، پوشش بدهد.

در خاتمه به‌عنوان یک جنگلبان لازم می‌دانم یادآوری کنم جنگل به‌عنوان یک سرمایه ملی، چه با درختان سرپا و زنده، چه با درختان سرپا و خشک، چه درختان افتاده و شکسته یک مجموعه قابل‌اشتعال است و اگر در چارچوب طرحی مشخص مدیریت و مراقبت نشود، همیشه احتمال آتش گرفتن را دارد. پس برای حفظ و مراقبت از این سرمایه ملی که زیربنای حیات ما است، یک وظیفه ملی هم تلقی می‌شود. اظهاراتی نظیر اینکه وجود درختان شکسته و افتاده باعث آتش‌سوزی در جنگل می‌شوند، مطمئناً نه علمی است و نه از روی دلسوزی برای منابع‌طبیعی و جنگل.

 شاید در بهترین حالت بتوان آن را نوعی رفع مسئولیت دانست. در علم جنگلداری امروزی در جنگل‌های طبیعی هیرکانی هم درخت سرپا داریم، هم شکسته، هم افتاده، هم خشک و هم لاش‌برگ و بوته و علف و…، جنگلبان باید با علم خودش همه اینها را در جوار هم ببیند و مدیریت کند. بدون همه اینها جنگل ما تصنعی است و عملاً نمی‌تواند تمام کارکردهای یک جنگل سالم را که برای ثبات، بقا و حیات یک منطقه ضروری است، به‌نحو احسن ادا کند. اگر خلاف این اصل عمل کنیم، به بقا و حیات جنگل آسیب می‌رسانیم و نتیجه آن تخریب و افزایش بلایای طبیعی است که کم‌آبی و سیل و غیره جزء کوچکی از آن خواهد بود.

هیچ طرحی برای مهار آتش در جنگل نداریم

روزهای بسیاری جنگل‌های شمال و بعد ارسباران و حتی غرب درگیر آتش‌اند، آیا شما این آتش را نتیجه عملکرد سازمان‌های متولی می‌دانید یا دلایل دیگر مانند خشکسالی و … بیشتر دخیل هستند؟

آتش‌سوزی یا هر اتفاقی که برای حیات جنگل می‌افتد، ناشی از نوع مدیریت و مدل حفاظت حاکمیت از آن است. ارتش همواره حامی مرزهای کشور و حفاظت از آن بوده، برای این حفاظت، سیاستگذاری می‌کند و به ساختاری منتهی می‌شود. اما چرا چنین موردی درباره حفاظت از جنگل مطرح نبوده است؟ 

سازمان جنگل‌ها سال ۱۲۸۵ تأسیس شد و بیش از یک قرن از عمر آن می‌گذرد، اما باید دید روند مدیریتی جنگل چطور پیش رفته است. آن استاد ساعی اداره‌کل ایجاد کرد و ساختار سازمان جنگل‌ها و بعد منابع‌طبیعی شکل گرفت. نخستین چیزی که در همان ابتدای کار این ساختار برایش اهمیت قائل شدند، حفاظت از سرمایه‌های مردمی و انفال بود. این شعار نبود. هدف و وظیفه سنگین سازمان بود و است. وظیفه دوم احیا و توسعه جنگل‌هاست و درنهایت و درصورت توانایی، بهره‌برداری. 

در سال ۱۳۰۲ هانس شریکر که کارشناس جنگل بود و به استخدام ایران درآمده بود، تدوین نظامنامه حفاظت از جنگل را ایجاد کرد که کار بسیار بزرگی بود. همچنین، نخستین کار شریکر تربیت نیرو برای حفاظت از جنگل بود. آن زمان نیرویی در این زمینه نداشتیم. 

در سال ۱۳۰۹ بحث حفاظت و نیرو با جدیت مطرح و همان زمان شغل‌های قرق‌بانی و جنگلبانی تعریف شد. آقای ساعی هم در برنامه‌ای که سال ۱۳۲۰ به احمد مقبل داد تا تحویل رضا شاه دهد، درباره حفظ سرمایه جنگل صحبت کرد. اما امروزه در حفاظت ابتدایی مانده‌ایم و دست‌وپا می‌زنیم.


طرح جنگلداری هم در برنامه آقای ساعی داشتیم؟ 

بله، مرحوم ساعی سازمان‌ جنگل‌ها را ایجاد کرد و بعد گارد جنگل شکل گرفت که منحل شد و بعد نیروهای جنگلبانی آمدند. طرح‌های جنگلداری در شمال و بعد در غرب برای مدیریت بهتر مطرح شدند. در طرح ساعی طرح جنگلداری هم وجود داشت، اما ۱۵ سال طول کشید تا به پیشنهاد یک خارجی جنگل‌شناس، طرحی تهیه شود. 


آیا در آن طرح صحبتی از مقابله با آتش در جنگل شده بود؟

خیر، این طرح‌ها در آن زمان به مبارزه با آتش‌سوزی نمی‌پرداخت. بعدها فقط صحبت از خروج دام مطرح شد، چراکه بررسی‌ها نشان داد یکی از مهمترین علل عدم موفقیت ما در مدیریت جنگل، وجود دام در جنگل است. قطب دامداری و جنگلداری در یک مکان است و درنهایت در راستای ساختار حفاظت طرح‌هایی برای حفاظت مطرح شد. بعدها سوادمان بیشتر شد و فهمیدیم جنگل فقط چوب نیست و منافع زیادی دارد و با وجود آنکه در طرح جنگلداری مسئله خروج دام در سال ۳۱ مطرح شده بود، اما اجرایی شدن آن تا سال ۶۴ طول کشید.


بعد از آن چطور؟ آیا طرح دیگری برای مقابله با وضعیت آتش‌سوزی در جنگل نوشته شد؟

متأسفانه هیچ زیرطرحی در طرح‌های جنگلداری با نام زیرطرح مبارزه با آتش نداشتیم و نیروهای موجود هم آمادگی مقابله با آتش را نداشتند. تا آنکه در اواخر دهه ۸۰ من در جنگل دانشکده منابع‌طبیعی دانشگاه تهران زیرطرحی برای آتش نوشتم. در دفترچه طرح برای اولین‌بار پیش‌بینی شده بود در هنگام آتش‌سوزی چه باید کرد؛ مسئولیت جنگلبانان و همه افراد حاضر در منطقه مشخص بود.


نتیجه آن زیر طرح چه بود؟ آیا عملیاتی شد؟

خیر. ما دانشگاهی بودیم و می‌دیدیم آتش زیاد شده. این زیرطرح حتی در سازمان جنگل‌ها به تصویب رسید، اما هیچ‌کدام از مسئولان وقت آن را عمومی نکردند.


در این زیرطرح مسئول عملیات با نیروهای منابع‌طبیعی و محیط‌زیست بود؟ ما در آتش‌سوزی اخیر در منطقه حفاظت‌شده چهارباغ کم‌کاری و کم‌ جلوه‌دادن آتش توسط فرمانداری و… را شاهد بودیم؟

مسئول اصلی و اولیه حفاظت، سازمان منابع‌طبیعی و مجری طرح مربوطه است. اگر طرح جنگلداری ما زیرطرح مقابله با آتش‌سوزی داشته باشد، کار را بر همان اساس و بدون وقفه شروع می‌کند؛ بعد، از ارگان‌های دیگر کمک می‌گیرد. ما چندین بار در جنگل دانشکده منابع‌طبیعی که اداره‌اش می‌کردیم، آتش داشتیم و از نیروهای نظامی کمک خواستیم و آمدند؛ چون ساعات اولیه بسیار مهم است. سازمان جنگل‌ها مسئول است و سایر ارگان‌ها نیروهای پشتیبان هستند.


آیا  طرح شما امکان به‌روزرسانی و عملیاتی‌شدن دارد؟

حتماً دارد. برای مدیریت سرزمین در هر نقطه‌ای نیازمند طرح مدیریت هستیم؛ چرا در زمینه آتش‌سوزی در دانشگاه‌ها و سازمان‌ها و افراد بومی کسی را پرورش ندادیم؟ چرا در سازمان جنگل‌ها واحدی با این عنوان نداریم؟ 

افرادی که در دل آتش می‌روند، هیچ آموزشی ندیده‌اند و فقط دلسوزند. چه کسی می‌تواند آتش‌سوزی در شهر را کنترل کند؟ آتش‌نشانان. آنان دوره قوی دیده‌اند و می‌دانند از کجا شروع کنند، اما برای مدیریت جنگل فقط حرف زده و کنفرانس برگزار می‌شود. درنهایت می‌بینیم کشته افزوده و جنگل نابود می‌شود. آتش نمود احساسی و هیجانی دارد و برای همین هم آموزش تخصصی لازم است. خاک در حال نابودی است و هیچ‌کس این بخش را نمی‌بیند.


در روزهای اخیر همچنین صحبت‌هایی مطرح شد با این عنوان که مقابل آتش‌سوزی نایستید یا اینکه این آتش برای جنگل طبیعی و حتی خوب است، نظرتان درباره این گفته‌ها چیست؟

در بعضی از کشورها حتی آتش‌سوزی اجباری انجام می‌دهند، اما این قاعده شامل کشور ما نمی‌شود. در مواردی، حدود سه تا پنج درصد، رعد‌وبرق عامل آتش می‌شود و بعد باران آن را خاموش می‌کند؛ اما در شرایط فعلی جنگل‌هایمان، گفتن این حرف‌ها ابداً جایز نیست. ما می‌دانیم آتش‌سوزی در کالیفرنیا، کانادا و سایر کشورها به‌رغم همه امکانات باز هم رخ می‌دهد، اما آنها غافلگیر نمی‌شوند و مدیریت دقیق و فشرده است. 

آتش شوخی نیست و نباید اینقدر راحت درباره‌اش صحبت کرد. اگر در همه دنیا رخ می‌دهد، مدیریتی وجود دارد که بعد از وقوع آتش به‌ سهل‌انگاری در مدیریت متهم نمی‌شود؛ چون به‌موقع و با برنامه حاضر است، هرچند ممکن است به‌دلایل مختلف آتش گسترده هم شود. چرا در کشور ما بعد از آتش گرفتن چندین هکتار باید یک دامدار، کوهنورد یا حتی شکارچی خبر از آتش‌سوزی بدهد؟ این وضعیت عجیبی است. در کشورهای دیگر از امکانات و فناوری روز برای پیشگیری استفاده می‌کنند، در ایران اما بعد از اتفاق و با سوختن، تازه اقدامات شروع می‌شود.


در وانفسای آتش‌سوزی و درحالی‌که همچنان نیروها درگیر خاموش‌کردن آتش هستند، عده‌ای از مدیران استانی و نمایندگان مجلس و برخی فعالان می‌گویند دلیل این آتش‌سوزی‌ها درختان شکسته و افتاده یا خشک‌دارها هستند و اینکه سازمان منابع‌طبیعی آنها را جمع نکرده و اجازه برداشت نمی‌دهد. نگاه شما چیست؟

اینها بزرگنمایی و ماهی گرفتن از آب گل‌آلود است. خشک‌دارها نیاز به مدیریت دارند، اما اغلب آنها مقدارشان به‌حدی نیست که به طبیعت صدمه‌ای این‌چنینی برسانند. مسئله فعلی ما درختان شکسته و افتاده نیست. در کشورهای مختلف جنگل‌هایی هست که خشک‌دارهای آنها بسیار بیشتر از جنگل‌های ماست، اما چرا آتش نمی‌گیرند؟

در برخی کشورها تا ۲۵۰ مترمکعب خشک‌دار ریخته شده، هرچند میزان درصد رطوبت جنگل ما با آنها متفاوت است. اما این مسئله‌ای نیست که دستاویزی باشد، برای آنکه درختان افتاده و شکسته عامل آتش‌سوزی‌اند. ۹۵ درصد آتش‌زدن‌ها انسانی است که یا مغرضانه‌اند یا سهل‌انگارانه و تنها بین سه تا پنج درصد آتش‌سوزی‌ها در اثر رعدوبرق است. خشک‌دار جزو واجبات جنگل است و جنگل‌های ما بین پنج تا ۱۰ درصد بیشتر خشک‌دار ندارد.


نقدها به طرح تنفس جنگل بار دیگر مطرح شده است و می‌گویند بعد از اجرای طرح تنفس کارشناسان منابع‌طبیعی پشت میز نشستند و نه بهره‌برداری کردند، نه کاشت درخت انجام دادند و نه تولید نهالی صورت گرفت. نظرتان چیست؟

طرح تنفس براساس گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس و گزارش‌های سازمان جنگل‌ها و محیط‌زیست تدوین شد. ضرورت طرح تنفس بالا بود و طراحان اولیه این طرح نگفتند جنگل رها شود و فقط قرار بر این بود که بهره‌برداری انجام نگیرد؛ نه آنکه هیچ طرحی در جنگل عملیاتی نشود. 

مجلس تصویب کرد به‌مدت ۱۰ سال بهره‌برداری از جنگل نداشته باشیم. اما چطور فکری برای حفاظت جنگل نکرد؟! ما در جنگل دانشکده منابع‌طبیعی ماهی ۲۰۰ میلیون تومان هزینه پرسنل برای حفاظت از ۱۰ هزار هکتار پرداخت می‌کنیم که می‌شود سالی حدود سه میلیارد تومان. مگر برای نیروی انتظامی و حفاظت از مرزها هزینه نمی‌شود؟ چگونه است که برای جنگل‌های میلیون‌ساله و تاریخی هیچ ارزشی قائل نیستند؟ 

مجلس وقتی چنین طرحی تصویب کرد، باید هزینه حفاظت را هم تعیین می‌کرد. تا چند سال بعد از تصویب طرح تنفس قرق‌بانان و جنگلبانان حقوق نداشتند. ۱۲ هزار جاده جنگلی ما از بین رفت. پاسخگوی این وضعیت کیست؟ چطور نمایندگان و مسئولان محیط‌زیست و منابع‌طبیعی این طرح را تصویب کردند، اما هیچ آینده‌ای برایش متصور نبودند؟ دامدار آمد، قاچاقچی آمد و شکارچی آمد به چه دلیل؟ به‌دلیل بی‌برنامگی. 


شما مدافع طرح تنفس هستید؟

بله. من طرفدار حفاظت از جنگل هستم و ایرادم از طرح تنفس این است که فقط این را نوشتند، اما برای ادامه‌اش برنامه‌ای تدوین نشد. ما از سال ۹۵ جنگل‌هایمان را با یک مصوبه مجلس رها کردیم. مجلس، سازمان حفاظت محیط‌زیست، منابع‌طبیعی و… طرح تنفس یا استراحت را مطرح کردند، اما نبایست طرح‌های جنگلداری تعطیل و جنگل رها می‌شد. در جنگل دانشگاه تهران در ۱۰ سال گذشته که زنجیر برای ورود خروج داشتیم و قرق‌بان هم بود، حتی یک اتفاق ناگوار نداشتیم. جنگل باید طرح جنگلداری و حفاظتی داشته باشد.

الان در هر منطقه جنگل‌های هیرکانی می‌توان با ماشین به قلب جنگل وارد شد. این حفاظت است؟! این آگاهی‌رسانی و آموزش است؟! چرا وقتی طرح تنفس راه افتاد، گفته نشد بعد از آن قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ هیچ تمهید و برنامه‌ریزی‌ای برای گردشگری متمرکز و غیرمتمرکز وجود ندارد. تمام مشکلاتی که داریم از بی‌مدیریتی، بی‌مسئولیتی و انفعال است. 

وقتی طرح تنفس را پذیرفتند، باید می‌پرسیدند اگر بهره‌برداری تعطیل است، قرار است هزینه‌ها چطور تأمین شود؟ 


الان در غرب کشور صحبت از جنگلداری اجتماعی یا مشارکتی مطرح است. نظرتان دراین‌باره چیست؟

جنگلداری اجتماعی یعنی جنگل با اتکای نیروی مردمی اداره شود و برای مردم بهره داشته باشد. این نوع جنگلداری در حال حاضر، در غرب کشور به‌صورت پایلوت شروع شده، اما چگونگی انجام و آینده‌اش معلوم نیست. جنگل را باید پشتیبان زیست دید. ما هنوز بعد از سال ۱۳۶۴ نتوانسته‌ایم دام را از جنگل خارج کنیم.

چرا جنگل رها شد؟ هرچه تلاش می‌کردیم و جنگل زادآوری می‌کرد، دام می‌آمد می‌چرید. براساس اصول جنگل‌شناسی، جنگل ارگانیسم چندوجهی است. همه جنگل‌ها باید واحد کاری داشته باشند. حتی با وجود واحد کار هم ممکن است جنگل آتش بگیرد یا به زمین تعرض شود، اما سریعاً اقدام می‌شود و فرق کار در این است. 

چهره‌های «اثر کبری» در محیط‌زیست ایران

در دنیای امروز، بسیاری از طرح‌ها و سیاست‌ها با نیت خیر آغاز می‌شوند، اما در پایان نتیجه‌ای معکوس و حتی مخرب به بار می‌آورند. این پدیده که در علم اقتصاد رفتاری با عنوان «اثر کبری» شناخته می‌شود، به‌ویژه در حوزه‌ محیط‌زیست و منابع‌طبیعی جلوه‌ای آشکار دارد؛ جایی که تصمیم‌های عجولانه، ناآگاهانه یا بدون درک پیوندهای بوم‌شناختی، گاه آسیب‌هایی به زمین وارد می‌کنند که جبران آن نسل‌ها به طول می‌انجامد.

اثر کبری (Cobra Effect) استعاره‌ای است از تصمیم‌هایی که با نیت اصلاح، نتیجه‌ای معکوس به بار می‌آورند. این اصطلاح از ماجرایی در هند گرفته شده، جایی که دولت برای کاهش جمعیت مارهای کبری جایزه تعیین کرد و مردم در پاسخ، برای گرفتن پاداش بیشتر به پرورش مار پرداختند و درنهایت، شمار آنها چندبرابر شد.

در سیاستگذاری‌های محیط‌زیستی و منابع‌طبیعی ایران نیز می‌توان ردپای پررنگ اثر کبری را مشاهده کرد. بسیاری از طرح‌ها در ظاهر برای توسعه و آبادانی آغاز شده‌اند، اما در نبود نگاه جامع و بوم‌شناختی، نتیجه‌ای وارونه داشته‌اند.

سدسازی بی‌رویه در دهه‌های اخیر، با هدف تأمین آب کشاورزی، تولید برق و کنترل سیلاب انجام شد. اما پیامدهای آن در بسیاری از مناطق شامل خشکیدن رودخانه‌ها و تالاب‌ها، تخریب جنگل‌ها، شور شدن خاک، جابه‌جایی روستاییان و مهاجرت پرندگان بود. سامانه‌های طبیعی که قرن‌ها با تعادل بارش و تبخیر سازگار شده بودند، در برابر دستکاری‌های انسانی تاب نیاوردند. 

یارانه‌های انرژی در بخش کشاورزی نیز نمونه‌ای از همین چرخه معکوس است. ترویج آبیاری‌های تحت فشار، برقی‌شدن قوه محرکه پمپ آب چاه‌ها و ارزان‌شدن سوخت چاه‌ها و پمپ‌ها قرار بود به افزایش کارآیی مصرف آب و رونق کشاورزی و معیشت روستایی کمک کند، اما در عمل، با گسترش بی‌رویه سطح کشت و به استخراج بی‌رویه آب‌های زیرزمینی، افت سطح آب و فرونشست دشت‌ها انجامید؛ پدیده‌ای که امروز یکی از تهدیدهای اصلی امنیت سرزمینی کشور است. برای نمونه می‌توان به پدیده فرونشست در استان فارس با ثبت ۵۴ سانتی‌متر در دشت جهرم و فسا اشاره کرد که رکورد فرونشست‌های جهانی را شکسته است.

در حوزه کشاورزی، مبارزه شیمیایی با آفات نیز از دیگر مصادیق اثر کبری است. این اقدام برای افزایش تولید و کاهش خسارت، مصرف سموم و کودهای شیمیایی به‌شدت گسترش یافت، اما نتیجه، نابودی ریز موجودات زنده و باکتری‌های مفید خاک، آلودگی منابع آب، تهدید سلامت انسان و کاهش تنوع‌زیستی بود؛ خاکی که زمانی زنده و پویا بود، به محیطی بی‌جان و وابسته به نهاده‌های بیرونی تبدیل شد. در کنار اینها، توسعه بی‌برنامه گردشگری طبیعی نیز ضربه دیگری به محیط زیست زد؛ در برخی مناطق جنگلی و ساحلی، طرح‌های گردشگری با هدف رونق اقتصادی روستاها آغاز شد، اما در نبود ظرفیت‌سنجی و مدیریت صحیح، به تخریب زیستگاه‌ها و انباشت زباله انجامید.

در تمام این موارد، نقطه مشترک یک چیز است؛ نیت خوب، اما فهم ناقص از نظام طبیعی. پیدایش اثر کبری در سیاست‌های محیط‌زیستی معمولاً از سه منبع ناشی می‌شود. نخست نگاه تک‌عاملی به مسائل پیچیده؛ محیط‌زیست یک سیستم به‌هم‌پیوسته است. نمی‌توان تنها بر یک مؤلفه مانند آب، خاک یا گیاه تمرکز کرد و سایر اجزا را نادیده گرفت. نادیده گرفتن این پیوندها، تعادل اکولوژیکی را به هم می‌زند. دوم غلبه تصمیم‌های کوتاه‌مدت؛ فشارهای اقتصادی و سیاسی باعث می‌شود تصمیم‌گیران به دنبال نتیجه سریع باشند، بی‌ آنکه پیامدهای بلندمدت را بسنجند. این رویکرد، ریشه بسیاری از بحران‌های زیست‌محیطی است. و سوم نبود مشارکت مردم و دانش بومی؛ وقتی تصمیم‌ها بدون حضور کشاورزان، دامداران یا جوامع محلی گرفته می‌شود، احتمال مقاومت اجتماعی و رفتارهای جبرانی افزایش می‌یابد. همان‌طور که مردم هند با پرورش مار، سیاست دولت را دور زدند، در بسیاری از طرح‌های محیط‌زیستی نیز مردم، به‌دلیل نادیده گرفته شدن، به‌سمت رفتارهای ناسازگار سوق داده می‌شوند.

برای گریز از این چرخه معیوب، باید نگرش بوم‌سازگان‌نگر را در تمام سطوح تصمیم‌گیری حاکم کرد. به بیان ساده‌تر، هر سیاست یا طرح باید برپایه‌ شناخت تعامل بین خاک، آب، گیاه، جانور و انسان طراحی شود:

۱- ارزیابی واقعی اثرات محیط‌زیستی (EIA): پیش از اجرای هر پروژه بزرگ، باید ارزیابی‌ها به‌صورت مستقل، علمی و بدون مصلحت‌گرایی انجام شود. صرفاً تهیه‌ گزارش صوری، تضمینی برای پایداری نیست.

۲- بازنگری در سیاست‌های حمایتی: یارانه‌ها و مشوق‌ها باید به رفتارهای پایدار تعلق گیرد، نه فعالیت‌هایی که به تخریب منابع منجر می‌شود. به‌عنوان مثال، حمایت از کشاورزی حفاظتی و مدیریت بهینه آب به‌جای ترویج کشت‌های پرمصرف.

۳- آموزش و توانمندسازی جوامع محلی: هیچ طرحی بدون مشارکت مردم بومی به موفقیت پایدار نمی‌رسد. آنها صاحبان واقعی زمین‌اند و تجربه و دانششان می‌تواند ضامن پایداری طرح‌ها باشد.

۴- تغییر نگاه از «توسعه‌ کمّی» به «توسعه‌ کیفی»: افزایش تولید، ساخت‌وساز و بهره‌برداری از منابع، بدون توجه به ظرفیت طبیعی هر منطقه، مسیر مستقیم به‌سمت اثر کبری است.

اثر کبری به ما یادآوری می‌کند که زمین نیت ما را نمی‌فهمد، بلکه واکنش نشان می‌دهد. هر تصمیمی که با نادیده گرفتن منطق بوم‌شناسی گرفته شود، دیر یا زود به خود ما بازمی‌گردد. اگر سیاستی قرار است در خدمت طبیعت باشد، باید از همان ابتدا با فهم عمیق از سامانه‌های زیستی و با حضور کارشناسان و جوامع محلی طراحی شود. در غیر این‌صورت، هر طرحی حتی با نیت خیر می‌تواند به مار کبری دیگری در دامن محیط‌زیست تبدیل شود.

بنابراین، تا زمانی که سیاست‌ها و برنامه‌های ما از دیدگاه بوم‌سازگان‌نگر و نگاه بلندمدت پیروی نکنند، همچنان در دام اثر کبری گرفتار خواهیم ماند. نجات زمین و منابع‌طبیعی، با شعار و پروژه‌های پرهزینه ممکن نیست؛ بلکه با خرد محیط‌زیستی، مشارکت اجتماعی و احترام به قوانین طبیعت حاصل می‌شود.

این آتش‌سوزی‌ها مشکوک است

«سهیل اولادزاد»، فعال محیط‌زیست مازندران، با توضیح اینکه در حال حاضر آتش کلاله وسیع‌تر از دیگر نقاط گلستان است، می‌گوید آتش‌سوزی‌های اخیر عمدی است. «آتش‌سوزی‌های اخیر طبق الگوی طبیعی آتش‌سوزی‌ها رخ نداده است. مناطقی که سوخته یا در حال سوختن‌اند، دور از دسترس‌اند. مثلاً ناگهان می‌بینیم قسمت‌های مرتفع آتش گرفته که نه دامسرای سنتی است و نه در دسترس گردشگران. بعضی می‌گویند کار زمین‌خوارهاست، اما این مناطق حتی چنین قابلیتی ندارند. عجیب اینکه از زمان شروع این آتش‌سوزی‌ها، مدام از بعضی از افراد مسئول می‌شنویم که اگر طرح برداشت درختان شکسته و افتاده اجرا شده بود، این‌طور نمی‌شد. این اظهارنظر اصلاً درست نیست.» او که در عملیات اطفای آتش‌سوزی جنگل‌های سوادکوه حضور داشته، درباره این تجربه می‌گوید: «در سوادکوه شاهد بودم که سه منطقه در حال آتش‌سوزی هیچ ارتباطی با هم نداشتند. یعنی به‌طور هم‌زمان سه جا را آتش زده بودند و هیچ نشانه‌ای از سرایت آتش این مناطق وجود نداشت. درست در همین زمان حرف طرح برداشت درختان افتاده هم به میان آمد، اما نقطه‌ای که می‌سوخت اصلاً درختان افتاده نداشت.»

اولادزاد ادامه می‌دهد: «اینکه ناگهان نوک یک قله آتش می‌گیرد، عجیب و غیرعادی است. البته امیدوارم عمدی نباشد. واقعاً تصور اینکه انسانی برای رسیدن به سود جنگلی را به آتش بکشد، دردناک است. در این شرایط فکر می‌کنم حضور مردم محلی و مواظبت از عرصه‌های جنگلی کمک بزرگی می‌کند. باید جلوی حضور افراد مشکوک در جنگل‌ها را به محیطزیست گزارش کنیم و جلوی آتش‌سوزی‌های جدید را بگیریم.»

او درباره امکانات مورد نیاز برای خاموش‌کردن این آتش‌سوزی‌ها توضیح می‌دهد: «نیروهایی که در عملیات اطفای حریق ارسباران و گلستان شرکت دارند، می‌گویند برای خاموش‌کردن این مناطق صعب‌العبور و دورافتاده به هلی‌کوپتر نیاز است، اما بعد از آتش‌سوزی بزرگ جنگل‌های الیت در منطقه حفاظت‌شده چهارباغ، گویا چنین امکانی فعلاً در دسترس نیست. آنها درخواست امکانات بیشتر دارند.»


نیمه‌شب وسط جنگل جاده کشیدند

در روزهای گذشته جنگل سوادکوه در مازندران هم گرفتار آتش شد. این آتش‌سوزی یکشنبه شب، دوم آذر، شروع شد و دوشنبه‌شب خاموش شد. «داریوش احمدی‌فر»، حفاظتگر منطقه شکارممنوع سوادکوه که در عملیات اطفای این آتش حضور داشته، به «پیام ما» می‌گوید: «این آتش‌سوزی حدود ساعت ۱۰ شب در آلاشت شروع شد و ما جزو اولین گروه‌هایی بودیم که به منطقه رسیدیم. آتش در سه نقطه شعله‌ور بود؛ سه نقطه‌ای که هر کدام تقریباً حدود ۲۰۰ متر فاصله داشتند. مثلاً در نقطه‌ای یک هکتار می‌سوخت، ۲۰۰ متر آن‌طرف‌تر یک هکتار دیگر و ۵۰۰ متر جلوتر باز یک هکتار دیگر. این شعله‌ها اصلاً با هم مرتبط نبودند. طوری نبود که بگوییم یک برگ نیم‌سوخته از این نقطه پرت شده و رفته نقطه دیگر را سوزانده. با خودمان گفتیم شاید کسی کینه‌ای داشته و از عمد آمده این نقطه‌ها را آتش زده است.»

داریوش و همراهانش در آن نیمه‌شب در حال خاموش‌کردن آتش بودند که دیدند یک دستگاه لودر به منطقه آمده و در حال باز کردن راه است. «حدود ساعت یک شب بود که دستگاه بهره‌برداری جنگل را آوردند و شروع کردند به جاده‌کشی تا محل آتش‌سوزی. این دستگاه شخصی متعلق به یکی از پیمانکاران جنگل بود. به او گفته بودند راه را برای رساندن امکانات اطفای حریق باز کند. تا این لودر بیاید و جاده را بکشد، آتش خاموش شد. آنها فقط برای آوردن ۱۰ دبه بیست‌لیتری آب، در عرض سه‌چهار ساعت یک کیلومتر جاده کشیدند. این جاده آن شب کارایی دیگری نداشت.»

ساعت سه صبح بود که چند نفر با لباس‌های رسمی به منطقه آمدند؛ نماینده مردم قائمشهر، سوادکوه و کیاکلا در مجلس، رئیس‌پلیس امنیت استان، رئیس منابع‌طبیعی سوادکوه و مدیرکل منابع‌طبیعی استان مازندران با هیئت همراه. «دیدم در جمع این صحبت است که فعالان محیط‌زیست از روی احساس مانع اجرای طرح برداشت درختان شکسته و افتاده شده‌اند و به همین دلیل، جنگل انبار باروت شده و دارد می‌سوزد. درواقع، بعضی فکر می‌کنند اگر بهره‌برداری انجام می‌شد، جنگل این‌طور نمی‌سوخت. با شنیدن این صحبت‌ها نتوانستم خودم را کنترل کنم. وارد جمع شدم و گفتم من حفاظتگر بومی منطقه هستم. توضیح دادم که این محدوده‌ای که می‌سوزد، درخت افتاده و شکسته‌ای ندارد. این آتش عمدی است که در سه نقطه جدا از هم شعله‌ور شده. علاوه‌براین، جنگل دو ماه است که بارندگی نداشته و به‌دلیل برگ‌های خشک، آتش به‌راحتی پیشروی می‌کند. گفتم اگر قرار است درختان شکسته و افتاده برای پیشگیری از آتش برداشته شوند، باید با جارو همه برگ‌های خشک جنگل را جمع کنیم!»

از شروع آتش‌سوزی‌ها در ۲۵ روز گذشته در منطقه حفاظت‌شده چهارباغ، چندباری این حرف به میان آمده که توقف اجرای طرح بهره‌برداری از درختان شکسته و افتاده دلیل این آتش‌سوزی‌هاست، اما داریوش از جمله حفاظتگرانی است که مخالف این رویکرد است و می‌گوید: «درخت شکسته و افتاده جزوی از اکوسیستم جنگل است. زیستگاه گونه‌های دیگر است، رویشگاه قارچ است. منبع تغذیه پستانداران دیگر است. از آن طرف، درنهایت بعد از تجزیه، مواد آلی آن باقی درختان جنگل را تغذیه می‌کند. این جنگل ۳۰ میلیون سال قدمت دارد و در تمام این مدت بدون طرح بهره‌برداری و مدیریت زنده مانده و رشد کرده و به اینجا رسیده است. مشکل جنگل ما کشیدن جاده جنگلی و گردشگری بی‌ضابطه و آفرودسواری است.»

شعله‌هایی که درختان راش و ممرز سوادکوه را می‌سوزاندند غروب دوشنبه با تلاش محیطبانان و نیروهای هلال‌احمر و افراد دیگر به آتش‌بر خورد و خاموش شد، اما صحبت‌ها درباره برداشت درختان شکسته و افتاده تمامی ندارد.


انگار می‌دانند کجا را آتش بزنند

«امیر حسینی‌بای» که صاحب  اقامتگاه بومگردی در ارتفاعات رامیان است، می‌گوید آتش‌سوزی صبح سوم آذر در روستای «جوزچال» ارتفاعات شهرستان رامیان استان گلستان شروع و بعد از سه ساعت مهار شد. «آتش‌سوزی در دو نقطه رخ داده بود که احتمال عمدی‌بودن آن وجود دارد. این آتش را به‌همراه همسرم و دو نفر از دامداران محلی مهار کردیم.»

او و همسرش این روزها در حال پایش مناطق اطراف هستند و با دیدن کوچک‌ترین نشانه‌ای از دود، به محل آتش‌سوزی می‌روند. «فردا (چهارشنبه) هم عازم آتش‌سوزی‌های گالیکش هستیم.» حسینی از نقطه دیگری که همچنان در حال سوختن است، می‌گوید: «روستای «سوار وسط» که به جنگل گلستان چسبیده، در دو نقطه به‌شدت شعله‌ور است. این روستا مابین «کلاله» و «گالیکش»، اما در حوزه «کلاله» است. اینجا بخشی از جنگل‌های گالیکش است که به پارک ملی گلستان وصل می‌شود. شرایط در آن منطقه طوری است که نمی‌شود به آتش نزدیک شد و به‌شدت صعب‌العبور است. تا ساعت ۴ امروز، یعنی سه‌شنبه، متوجه شدم ستاد بحران درخواست عملیات هوایی کرده، ولی فعلاً کسی نیامده. درحال حاضر خطرناک‌ترین چیزی که جنگل‌های گلستان را تهدید می‌کند، آتش‌سوزی این دو نقطه است.»

از نگاه او مناطقی که آتش می‌گیرد، نقاط خاصی هستند که هر کسی نمی‌تواند پا به آنجا بگذارد. «مثلاً در همین روستای سوار وسط، انگار طرف می‌داند دقیقاً باید کجا آتش را روشن کند که شعله‌ور شود. جاهایی را داریم که جهت باد عوض می‌شود. شب‌ها جهت باد از سمت کوه به دشت است و روزها از دشت به‌سمت کوه‌. آتش دقیقاً زمانی اتفاق افتاده که باد به‌شدت می‌وزد و یک شعله کوچک را به جهنمی عظیم تبدیل می‌کند.»

او دلیل بخشی از آتش‌سوزی‌ها را سهل‌انگاری و بخش دیگری را عامدانه می‌داند. «دولت باید با جوامع محلی در پیشگیری از آتش‌سوزی‌ها و در بحران‌ها همکاری داشته باشد. مثلاً من در نقش عضوی از این جامعه محلی در هزار هکتار، جلوی قاچاق چوب را می‌گیرم و اجازه نمی‌دهم کسی حتی یک شاخه ۱۰سانتی را با خودش ببرد. تاوانش را هم می‌دهم، دادگاه هم با شکارچی چوب رفته‌ام. در این شرایط حداقل انتظاری که از دولت می‌رود، این است که از جوامع محلی حمایت کند. من درخواست غیرقانونی ندارم، ولی متأسفانه اینقدر دست جوامع محلی را بسته‌اند که در چنین روزهایی گیر می‌افتند. بعضی‌ها آسیبی که می‌بینند را این‌طور تلافی می‌کنند. همه اینها به این دلیل است که تعامل خوبی با جوامع محلی برقرار نمی‌شود.»


تهدید «سیاه‌خروس» دیزمار

آتش در عرصه‌های منطقه حفاظت‌شده دیزمار از دوشنبه شب شعله‌ور شده است. این منطقه زیستگاه گونه‌های جانوری از جمله «سیاه‌خروس» است. «عماد تفضلیان»، فعال محیط‌زیست، با ابراز نگرانی درباره این موضوع به «پیام ما» می‌گوید: «این جنگل‌ها منابع ملی و با ارزش اکولوژیک بالا هستند و طی میلیون‌ها سال خطرات مختلف را از سر گذرانده و توانسته‌اند خودشان را احیا کنند. ما به‌‌قدری به این جنگل‌ها آسیب زده‌ایم که حتی فرصت احیا را از آنها گرفته‌ایم. این میان، تنوع‌زیستی هم به‌شدت آسیب می‌بیند، به‌ویژه که در ارسباران جمعیت «سیاه‌خروس» هم با ادامه حریق تهدید می‌شود.»

او در ادامه درباره درگیری تمام استان‌های نوار شمالی کشور و همچنین ارسباران می‌گوید: «نگرانی من برای جنگل‌های ارسباران بیشتر است؛ زیرا به‌دلیل صعب‌العبور بودن، شرایط اقلیمی و وجود باد شدید در آن منطقه، اطفای حریق دشوار می‌شود و سرعت گسترش آتش بالا می‌رود. درواقع، در ارسباران مدیریت آتش دارد از کنترل خارج می‌شود. در حال حاضر دلایل انسانی و طبیعی زیادی برای شروع و تداوم این آتش‌سوزی‌ها وجود دارد. به‌طور قطع می‌توان ردپای عامل انسانی را در شروع این آتش‌سوزی‌ها دید، اما برای تأیید عمدی بودن آن به سند و مدرک نیاز است. کمبود باران از دلایل طبیعی آن است. همچنین، سال‌های سال است در تعطیلات گردشگران به مناطق شمالی هجوم می‌آورند و با بی‌مبالاتی و بدون حفاظت و مراقبت آتش روشن می‌کنند. حال اینکه بعی نیست کسانی در این میان شیطنت کنند.»

صبح سه‌شنبه، چهارم آذر، نیروهای امدادی، هلال‌احمر و سازمان محیط‌زیست و همچنین گروه‌های مردمی توانستند آتش‌سوزی منطقه‌ای از جنگل‌های ارسباران را مهار کنند، اما به‌علت وزش باد، مناطق دیگری گرفتار شعله‌های آتش شدند. «بهرام تندران»، مدیر روابط‌عمومی هیئت کوهنوردی حاضر در منطقه، می‌گوید: «با کمک‌های کوهنوردان و سازمان محیط‌زیست توانستیم آتش را در مناطقی از ارسباران از جمله جنگل آینالو که در آتش می‌سوخت، مهار کنیم؛ اما حریق از دره اوسرین همچنان در حال پیشروی است. در شرایط فعلی به‌علت مسافت زیاد و مسیر دشوار، نیروی انسانی با دست خالی امکان خاموش‌کردن این آتش را ندارند. نیازمند هلیکوپتر اطفای حریق هستیم و با توجه به اینکه منطقه دره‌های بسیار عمقی دارد، نیازمندیم نیروهای هوایی و ناوگان هوایی به ما کمک کنند.» به‌گفته او، هم‌زمان با این آتش‌سوزی، ساعت ۸ شب دوشنبه (۳ آذر) گزارش شد چهار شکارچی غیرمجاز با سوءاستفاده از این شرایط به شکار رفته‌اند که صبح سه‌شنبه دستگیر و به مقامات قضائی تحویل داده شدند.

«نعمت دهقانی»، رئیس هیئت کوهنوردی منطقه آزاد جلفا-ارس هم که در ارسباران حضور دارد، با اشاره به اینکه آتش‌سوزی وارد پنجمین روز شده است، می‌گوید: «شدت آتش‌سوزی نسبت به روزهای نخست که بسیار شدید و سخت بود، کمتر شده؛ اما به‌دلیل پوشش گیاهی انبوه و تراکم درختان آن منطقه کنترل کامل آتش‌سوزی بسیار دشوار است. 

با وجود حضور و تلاش نیروهای امدادی، بیشترین نقش را مردم محلی، گروه‌های داوطلب و کوهنوردان در مهار آتش برعهده دارند. حضور مردم‌ بومی و دواطلبان از سایر مناطق و همچنین کمک محدود نیروهای امدادی و اداره‌های محیط‌زیست و منابع‌طبیعی، باعث جلوگیری از پیشروی شعله‌های آتش شده و وضعیت آن قسمت تا حدودی مطلوب است.» مشاهدات و شنیده‌های فعالان حاضر در عملیات اطفای حریق درباره مشکوک بودن آتش‌سوزی‌های اخیر هشداری است به مسئولان ارشد و مدیران سازمان‌ها و نهادهای مربوطه برای تحقیق بیشتر و پیشگیری از فجایعی که در راه است. 

شاد زی «امیرحسین خالقی»

دلیل برای گله و شکایت کردن کم نیست. چشم که باز کنی و نگاهی به آسمان بیندازی‌، ناخودآگاه دهانت باز می‌شود که چیزی بگویی،‌ کلمه را می‌خوری که روزت خراب نشود. نگاهی به اخبار که می‌اندازی هم باز همان کلمه خودش را می‌کشد تا لب‌هایت که بیرون بپرد،‌ دوباره قورتش می‌دهی و تصمیم می‌گیری امیدوار بمانی، اما با کدام دلیل؟

 خیلی‌ها می‌گویند برای امیدوار بودن دلیلی نیست،‌ می‌‌گویند مگر آتش‌سوزی جنگل‌های شمال را نمی‌بینی؟ حریقی که به جان ارسباران افتاده و کسی به فکرش نیست، ناامیدت نمی‌کند؟ زاگرس را ندیده‌ای که از تابستان تا امروز می‌سوزد و خاکستر می‌شود؟ آلودگی هوا که سردردهای میگرنی تو را تشدید می‌کند، این را که دیگر باید خیلی خوب لمس کرده باشی؛ اینکه به‌جای مسئولان باید نگاهت به آسمان باشد، دلیل نیست که بپذیری شرایط از این بدتر نمی‌شود؟ دریاچه ارومیه و خشکیدنش در باورت می‌گنجید؟ 

من هم مثل شما همه اینها را می‌بینم، هر صبح که بیدار می‌شوم،‌ نگاهی به خبرها می‌اندازم،‌ در لحظه خواب هم در آخرین لحظه درگیر اخبارم و اتفاقاتی که افتاده‌. با‌این‌حال، در لابه‌لای این‌همه خبر بد،‌ می‌دانم کسانی هم هستند که برای بهبود امور می‌کوشند. لابد می‌گویید وقتی ساختار خراب است،‌ اینها فایده ندارد. می‌فهمم که ساختار باید اصلاح شود، اما همه اینها از نقش فرد یا افراد کم نمی‌کند.

 کسانی که برای بهتر شدن این سرزمین می‌کوشند و تلاششان را به کار می‌بندند‌ و منتظر روز ایدئالی که همه‌چیز درست شده باشد و آن‌وقت دست به کار شوند،‌ نمانده‌اند. اغلب آنها نه قدر ندیده‌اند و نه سپاس،‌ در عوض هزار رنج و تعب را هم تحمل کرده‌اند. پنجم آذر تولد یکی از آنهاست؛‌ «امیرحسین خالقی»!‌ 

او را از ابتدای دهه ۹۰ می‌‌‌شناسم، در این سال‌ها می‌دانم و همه می‌دانیم چه مرارت‌ها که نکشیده و همچنان می‌کشد، چه بی‌مهری‌ها که ندیده و همچنان می‌بیند. بااین‌حال، همچنان نگران ایران است‌ و یوزهایش! هر آنچه از دستش برآمده، انجام داده و می‌‌دهد که تنوع‌زیستی ایران حفظ شود؛ در سخت‌ترین و دشوارترین شرایطی که هر کسی می‌تواند تجربه کند. حضور او  مایه امید بسیاری از ماست. 

این نوشته به‌بهانه زادروزش نگاشته شده‌، تا هم تبریک تولدی باشد و هم اینکه بگویم، قدردان او هستم و هستیم. شاد زی امیرحسین خالقی!

ایران تماشا می‌کند، اعراب احیا می‌کنند

صنعت لنج‌سازی یکی از جلوه‌های کهن پیوند انسان ایرانی با دریاست؛ براساس مستندات موجود، قدمت آن به تمدن عیلام و حتی پیش‌ازآن و حدود شش هزار سال پیش برمی‌گردد. مهر گِلی کشف‌شده در محوطه باستانی چغامیش، نخستین نشانه از حضور صنعت و تجارت دریایی در فلات ایران است. 

این صنعت کهن اما روزها در عزلتی ناخواسته در حال فراموشی است. آمار استادکاران و سازندگان لنج‌های چوبی هر روز کمتر می‌شود و دانش و مهارتی که یونسکو آن را در فهرست میراث ناملموس در خطر ثبت کرده نیز به همان نسبت هر روز کمرنگ‌تر می‌شود. درحالی‌که لنج چوبی ‌فقط یک شناور و یا ابزاری برای حمل‌و‌نقل و گذران زندگی نیست، بلکه بخشی از هویت فرهنگی ایرانیان ساحل‌نشین است.

بیش از یک دهه از ثبت «دانش ساخت و دریانوردی با لنج سنتی خلیج‌فارس» در فهرست میراث ناملموس در خطر یونسکو می‌گذرد. ثبت لنج‌سازی در فهرست میراث در خطر هشداری بود برای متولیان فرهنگی کشور که به داد این صنعت ریشه‌دار ایرانی برسند و آن را احیا کنند. اما آنچه در این سال‌ها بر این صنعت گذشته، چیزی غیر از توجه و تلاش برای احیاست. 


لنجی که به خاطره‌ می‌پیوندد

«علی پوزن»، مدیر موزه زنده لنج‌سازی گوران، درباره وضعیت این صنعت در خاستگاه اصلی آن یعنی جنوب ایران به «پیام ما» می‌گوید: «امروز کمتر از انگشتان یک دست، کارگاه‌های لنج‌سازی چوبی در جنوب ایران نیمه فعال‌اند. کارگاه‌هایی که بدون حمایت مالی، هر روز خاموش‌تر می‌شوند. 

این درحالی‌‌است که لنج‌سازی نه‌فقط بخشی از میراث ملی ماست، بلکه می‌تواند فرصت اقتصادی بزرگی برای گردشگری دریایی و اشتغال در بنادر جنوبی باشد.» پوزن معتقد است: «دولت می‌تواند کارگاه‌های چوبی را زیر چتر حمایت قرار دهد، چوب مناسب در اختیارشان بگذارد و سرمایه‌گذاران را تشویق کند تا حداقل در قالب پروژه‌های گردشگری، یک یا چند لنج چوبی بسازند. این کمترین کاری است که می‌توان برای نجات این صنعت انجام داد.»

به‌گفته پوزن، بازسازی چرخه لنج‌سازی فقط منجر به حفظ مهارت‌های بومی نمی‌شود، بلکه می‌تواند زمینه‌ساز بازگشت استادکاران کهنه‌کار، تربیت نسل جدید و حتی شکل‌گیری رشته‌های دانشگاهی تازه شود. او معتقد است: «اگر دانشگاه‌های کشتی‌سازی کشور فرایند ساخت لنج چوبی را ثبت و تحلیل کنند، آنچه امروز دانش تجربی است می‌تواند به دانش آکادمیک تبدیل شود. ترکیب دانش سنتی با فناوری روز، افق تازه‌ای برای صنعت دریایی ایران در سطح جهانی ترسیم می‌کند.»

در سال‌های اخیر یکی از سیاست‌های مورد تأکید دولت‌ها اقتصاد دریامحور است و وزرای گردشگری توسعه گردشگری دریامحور را دنبال می‌کنند. اما یکی از مصادیق فرهنگی این شکل از گردشگری در ایران مورد بی‌توجهی قرار گرفته است. «سیدرضا صالحی‌امیری»، وزیر گردشگری، با اشاره به چالش‌های اصلی گردشگری دریایی و موضوع بهره‌برداری از لنج‌ها اما نخستین مشکل را سوخت لنج‌ها می‌داند و به مصوبه جدید دولت برای حل این مشکل و تخصیص یارانه به این موضوع اشاره می‌کند. 

او معتقد است فرهنگسازی لازم برای گردشگری دریایی صورت نگرفته است و مهم‌ترین مانع را کمبود زیرساخت‌های ساحلی می‌داند: «بدون داشتن تأسیسات ساحلی نمی‌توانیم در حوزه گردشگری دریایی حرکت کنیم. بیش از ۲۵۰ نقطه در سواحل کشور شناسایی شده است که قابلیت ایجاد تأسیسات گردشگری دارند و توسعه زیرساخت‌های ساحلی یکی از برنامه‌های جدی وزارتخانه برای شکل‌گیری واقعی گردشگری دریایی است.» وزیر گردشگری اما درباره اقدامات این وزارتخانه برای احیای کارگاه‌های لنج‌سازی جنوب کشور اطلاعات کافی ندارد.

از طرفی «علی دارابی» معاون میراث فرهنگی کشور در خصوص احیای کارگاه‌های لنج‌سازی به «پیام ما» می‌گوید: «قرار است گزارش‌هایی آماده شود در مورد میراث ناملموسی که ثبت شده‌اند اما شرایط خوبی ندارند. باید چرخه استاد شاگردی‌ این مهارت‌های کمیاب از جمله هنر و مهارت لنج‌سازی را فعال کنیم. مدیرکل دفتر ثبت ماموریت دارند که به مسئله کارگاه‌های لنج‌سازی رسیدگی کنند و مدیرعامل منطقه آزاد قشم هم اعلام آمادگی کرده که لنج‌سازی را در منطقه آزاد حمایت کنند.» 

اما همچنان این صنعت چشم امیدش به تلاش‌های مردمی است. باید دید دولتی‌ها چه اندازه دغدغه حفظ این صنعت کهن را دارند و پا را فراتر از وعده می‌گذارند. تا این مهارت که از ابتدا به عنوان میراث درخطر در فهرست میراث ناملموس یونسکو به ثبت رسیده، روزهای بهتری را تجربه کند.


چراغی در تاریکی

در هفته‌های اخیر، لنج چوبی ۶۰۰ تنی‌ای در بندر تاریخی «کُنگ» پس از ۱۲ سال ساخت، به آب انداخته شد؛ لنجی که کار ساخت آن در کارگاه مرحوم «عبدالله ابراهیمی» آغاز شده بود و با دست‌های استادان فقید، از جمله «وحید» از چابهار، «صالح» و «مسلم» از جزیره قشم، جان گرفته است. اکنون تنها دو لنج نیمه‌کاره دیگر در بندرهای کُنگ و گوران باقی مانده‌اند. 

علی پوزن معتقد است: «صنعت لنج‌سازی ایران دیگر در مرز هشدار نیست، در مرز نابودی است. اگر امروز کاری نکنیم، فردا این میراث فقط در عکس‌ها و کتاب‌ها زنده خواهد بود. این یک درخواست شخصی نیست؛ دعوتی ا‌ست برای بیداری ملی برای آنکه دست در دست هم دهیم و نگذاریم صدای چکش استادان لنج‌ساز برای همیشه خاموش شود. اما شاید یک اشتراک، یک گفت‌وگو یا یک تصمیم، بتواند آینده این میراث را نجات دهد.» 

بهار امسال هم لنج گوران که نخستین لنج چوبی با کاربری گردشگری بود و در کارگاه استاد «عبدالرحمن هدری صلخی» ساخته شده بود، به آب انداخته شد. این موارد نتیجه تلاش‌های فعالان فرهنگی در جنوب ایران است. تلاشی که به‌گفته پوزن «چراغی در تاریکی» است، اما ادامه آن به حمایت دولت و ورود هلدینگ‌های بزرگ گردشگری وابسته است.


نجات جان انسان‌ها مغایرتی با احیای یک میراث بشری ندارد

مصوبه هیئت وزیران با عنوان «جایگزینی شناورهای دریایی سنتی با ظرفیت کمتر از ۵۰۰ تن» در اسفند ۱۳۹۹ این الزام را ایجاد می‌کرد که لنج‌های چوبی امحا و با لنج‌های فلزی جایگزین شوند. مصوبه‌ای که با واکنش‌های متعدد کنشگران و مسئولان میراث‌فرهنگی روبه‌رو شد. آنها معتقد بودند این مصوبه ضربه مهلکی بر صنعت کهن لنج‌سازی می‌زند. کارشناسان میراث‌فرهنگی همان روزها در مورد این تصمیم هشدار دادند.

البته «بهزاد حاتمی»، رئیس اداره بازرسی و ثبت شناور‌های هرمزگان، با بیان اینکه هنوز هیچ مصوبه‌ای از سوی هیئت دولت مبنی‌بر امحا شناورهای لنج به ما ابلاغ نشده، درباره آمار لنج‌های موجود به «پیام ما» می‌گوید: «بالغ‌بر چهار هزار و ۷۰۰ فروند شناور با شکل و فرم لنج با کاربری باری، صیادی و تفریحی تا کنون در استان هرمزگان به ثبت رسیده است.» 

به‌گفته حاتمی، در حال حاضر سه کارگاه مجاز ساخت لنج چوبی در استان هرمزگان فعال‌اند: «این کارگاه‌ها با رعایت مقررات ثبت کشتی‌ها می‌توانند اقدام به تولید شناور کنند. درصورت رعایت الزامات ساخت و ثبت شناورهای سنتی (لنج) می‌توانند با کاربری‌های باری، صیادی و تفریحی به ثبت برسند. همان‌طورکه خردادماه امسال یک فروند شناور چوبی تفریحی با شکل و فرم لنج که با نظارت اداره ثبت شناورهای این استان و مؤسسات رده‌بندی ساخته شده بود، آب‌اندازی شد.»

«مهرداد اربابیان»، کارشناس توسعه فرهنگی دریایی معتقد است به مسئله لنج‌های چوبی باید از دو منظر نگاه کرد؛ یکی قوانین و شرایط جدید بین‌المللی و دیگری موضوع میراث‌فرهنگی ناملموس: «دنیا امروز به این سمت می‌رود که کشتی‌های صنعتی و امن جای کشتی‌های سنتی را در مسافت‌های طولانی بگیرند. ایران هم ناچار است در این زمینه از قوانین بین‌المللی پیروی کند.»

او می‌گوید: «اما در بحث میراث، قوانین بین‌المللی مانعی ایجاد نکرده است. قوانین IMO که تأکید بر حفظ جان انسان‌ها دارد و با حرکت شناورهای سنتی در مسافت‌های طولانی مخالف است. به‌دلیل اینکه بارها آتش‌سوزی این لنج‌ها و یا غرق‌شدن کشتی‌های فرسوده باعث به خطر افتادن جان انسان‌ها شده است. اما این ممنوعیت در فاصله ۱۰ تا ۱۵ مایل از سواحل اجرا می‌شود و در فواصل دو یا سه مایلی، قوانین ملی حاکم است.» 

او معتقد است میراث‌فرهنگی می‌تواند در مسافت‌های کوتاه و برای اهداف گردشگری از لنج‌های سنتی چوبی بهره‌برداری کند و قوانین بین‌المللی هم منعی برای این مسئله ایجاد نمی‌کنند.

بهزاد حاتمی هم درباره بهره‌برداری از لنج‌های سنتی در حوزه گردشگری از منظر قوانین دریانوردی می‌گوید: «برای بهره‌برداری هر شناور در محدوده دریانوردی مورد تقاضا، الزامات فنی و ایمنی خاص وجود دارد. درصورت احراز شرایط فنی و ایمنی برای شناور گواهینامه ایمنی و ثبت صادر و شناور مجاز به تردد است. بیشترین تقاضای بهره‌برداری تفریحی شناورهای سنتی ( موتورلنج‌ها) در محدوده دریانوردی آب‌های حفاظت‌شده یک و دو مایلی ساحل برای استفاده از ظرفیت‌های گردشگری سواحل و جزایر استان است که برای شناورهای واجد شرایط گواهینامه‌های لازم صادر شده و منعی برای فعالیت شناورهای سنتی تفریحی وجود ندارد.»


کشتی‌های ایرانی موزه ندارند

اربابیان به موضوع دیگری در حوزه توجه به میراث ناملموس می‌پردازد و با تأکید بر پیشینه دریانوردی ایرانیان، می‌گوید: «کشورهایی که سابقه دریانوردی در تاریخشان دارند، میراثشان را حفظ می‌کنند، برایش موزه می‌سازند، کشتی‌های سنتی را بازسازی و در حوزه گردشگری از آن استفاده می‌کنند. اما در ایران با توجه به سابقه چندهزارساله و اسنادی که برای اثبات این تاریخ وجود دارد، هنوز موزه دریانوردی و کشتی‌سازی نداریم. درحالی‌که تمدن ما با این صنعت گره خورده است.» 

شاید تنها اقدام در جهت ارائه بخشی از این تاریخ در قامت یک موزه، اقدامی است که در پارک موزه روباز گوران صورت گرفته است. اما سابقه کشتی‌سازی و دریانوردی که مدنظر مهرداد اربابیان است، به موزه تخصصی‌تر و وسیع‌تری نیاز دارد.

اربابیان تأکید می‌کند در سکه‌هایی از دوره هخامنشی و حتی نقوش مربوط به تمدن عیلام نقش کشتی سه‌دکله مثلثی درج شده است: «این نشان می‌دهد ایران حمل‌ونقل دریایی گسترده داشته‌. ما تا سواحل خاور دور با این کشتی‌ها رفته‌ایم و فرهنگ و حتی زبانمان را به مناطق مختلف منتقل کرده‌ایم. امروز اما متأسفانه این صنعت کهن به حال خود رها شده؛ بسیاری از کارگاه‌ها تعطیل شده است.»

به‌باور اربابیان، هنوز هم می‌شود برای احیای لنج‌ها اقدام کرد؛ فقط همت و اراده می‌خواهد: «حتی می‌توان این مهارت را به‌روز کرد؛ هرچند برای مسافت‌های دور مشکلاتی در زمینه قوانین بین‌المللی وجود دارد. اما برای محدوده‌های نزدیک، بسیاری کشورها هنوز از کشتی‌های چوبی استفاده می‌کنند. این ظرفیت در بخش گردشگری می‌تواند درآمدزا باشد؛ هم صرفه‌جویی در هزینه سوخت دارد و هم مزایای متعدد دیگر. چه در شمال و چه در جنوب کشور ما این مزیت را داریم، اما مسئله این است که جامعه کارشناسی درباره چگونگی بهره‌مندی از این مزیت بحث نمی‌کند تا به راهکار عملی برسد.» 

او به ساخت «لنج گوران» در بندر گوران جزیره قشم اشاره می‌کند و می‌گوید: «این اقدام می‌تواند یک الگو باشد؛ یک فرد با همت خودش این کار را آغاز کرده، اما توانسته یک میراث فرهنگی را احیا کند. باید توجه داشته باشیم اساتید این صنعت و کسانی که دانش ساخت لنج را دارند، یکی پس از دیگری از دست می‌روند؛ چند سال دیگر نسلی از استادان لنج‌ساز را نخواهیم داشت و این فاجعه است. در این لنج‌ها موسیقی و آواز جریان داشته که این‌هم یک نوع میراث ناملموس است که با درگذشت این اساتید و ناخداها و جاشوها فراموش می‌شود.» 

اربابیان معتقد است وزارت میراث فرهنگی می‌تواند این دانش را در قالب تاریخ شفاهی ثبت کند: «اگر این دانش از بین برود، فرهنگ هم از بین خواهد رفت. چرا وزارت میراث توجهی به این دانش ندارد؟ هزینه‌های کلان برای جشنواره‌های مختلف می‌شود، اما برای احیا و حفظ این دانش کاری نمی‌کنند.»

در جنوب ایران لنج یک ضربان است. ضربانی که هنوز ناخداها و استادکاران لنج‌سازی را سرپا نگه داشته، هر لنج که زیر آفتاب و باران می‌پوسد بخشی از فرهنگ جنوبی‌ها فراموش می‌شود و هر کارگاه لنج‌سازی که تعطیل می‌شود، بخشی از حافظه جنوب پاک می‌شود. حافظه و فرهنگی که شاید ساحل نشینان جنوب خلیج فارس قدر آن را خوب درک کرده‌اند؛ اما ما هنوز به باور ضرورت توجه به آن نرسیده‌ایم. 

«نظارت معکوس»، سلاح نوین محیط‌زیست

در غبار غلیظ آلاینده‌هایی که نفس شهرها را بریده و در سکوت سیاه و دودآلود جنگل الیت، همواره یک پرسش تلخ وجود دارد؛ «چرا دیر فهمیدیم؟» تاریخ تخریب محیط‌زیست، تاریخ پنهان‌کاری است. قطع درختان جنگل‌های هیرکانی معمولاً در خفا رخ می‌دهد و تخلیه پساب‌های صنعتی در رودخانه‌ها، شبانه و دور از چشم ناظران انجام می‌شود. اما اگر چشمانی داشته باشیم که هرگز نمی‌خوابند و می‌توانند از آسمان، کوچک‌ترین تغییر رنگ در برگی را رصد کنند، چه؟

چند ماه پیش که کتاب «تقاطع هوش مصنوعی و روزنامه‌نگاری» را ترجمه می‌کردم، با مفهومی مواجه شدم که برایم نه‌فقط یک اصطلاح فنی، بلکه بارقه‌ای از امید برای آینده‌ کنشگری محیط‌زیست در ایران بود: مفهوم «نظارت معکوس[۱]» چنان‌که «سانتوش کومار بیسوال» و «آناند جی. کولکارنی» دو نویسنده‌ هندی این کتاب می‌نویسند، در پارادایم سنتی، ما با «نظارت[۲]» از بالا به پایین مواجه‌ایم؛ جایی که حکومت‌ها و شرکت‌‌های بزرگ، ما شهروندان را رصد می‌کنند. اما این کتاب، فصلی نو پیش روی ما می‌گشاید؛ جایی که فناوری، دوربین را می‌چرخاند.

«نظارت معکوس» به‌معنای استفاده شهروندان و روزنامه‌نگاران مستقل از فناوری‌های هوشمند برای پایش قدرتمندان است. در بستر محیط‌زیست، این یعنی مسلح شدن «روزنامه‌نگاری توسعه» به هوش مصنوعی.

بیسوال و کولکارنی در این کتاب به ما نشان می‌دهند هوش مصنوعی دیگر در انحصار غول‌های فناوری نیست. امروز، یک کنشگر محیط‌زیست یا یک روزنامه‌نگار محلی در زاگرس یا چالوس، می‌تواند با دسترسی به تصاویر ماهواره‌ای رایگان (مانند سنتینل یا لندست) و بهره‌گیری از الگوریتم‌های تحلیل تصویر مبتنی‌بر هوش مصنوعی، تغییرات پوشش گیاهی را نه در بازه ۱۰ساله، بلکه به‌صورت هفتگی پایش کند. هوش مصنوعی می‌تواند الگوهای نامحسوس خشکیدگی را که چشم انسان به‌طبع نمی‌تواند آن را ببیند، بشناسد و پیش از آنکه تبری بر تنه درختی بنشیند یا آتشی جنگلی را ببلعد، هشدار دهد.

کتاب تأکید می‌کند قدرت هوش مصنوعی در «کشف الگوها در داده‌های کلان» است. فرض کنید حجم عظیمی از داده‌های مربوط به کیفیت آب، دمای خاک و میزان انتشار گازهای گلخانه‌ای کارخانه‌ها در دسترس باشد. تحلیل دستی این داده‌ها سال‌ها زمان می‌برد، اما الگوریتم‌ها در کسری از ثانیه می‌توانند تناقض میان «سبزشویی[۳]» شرکت‌ها و «واقعیت میدانی» را آشکار کنند. این همان نقطه‌ای است که روزنامه‌نگاری محیط‌زیست از حالت «واکنشی» (گزارش پس از وقوع فاجعه) به وضعیت «پیشگیرانه» و «نظارتی» تغییر ماهیت می‌دهد.

بااین‌حال، ترجمه این اثر یادم داد که نباید دچار خوش‌بینی خام‌دستانه شد؛ چون فناوری هوش مصنوعی شمشیری دولبه است. پس یک داور بی‌طرف نیست، بلکه آینه‌ای بزرگ‌نما در برابر ماست و می‌تواند هم دانش ما و هم تعصبات پنهان ما را با وضوحی بی‌رحمانه بازتاب ‌دهد. درواقع، همان فناوری که می‌تواند به ما در افشای تخریبگران محیط‌زیست کمک کند، می‌تواند برای تولید «جعل عمیق[۴]» و ساختن گزارش‌های تصویری دروغین از پروژه‌های عمرانی مخرب نیز به کار رود.

بنابراین، پیام اصلی کتاب برای مخاطبان روزنامه «پیام ما» و دغدغه‌مندان محیط‌زیست روشن است: در عصر هوش مصنوعی، دفاع از محیط‌زیست تنها با کاشتن نهال ممکن نیست؛ ما به «سواد الگوریتمی» هم نیازمندیم. ما به نسلی از روزنامه‌نگاران و شهروند-خبرنگارانی نیاز داریم که بتوانند زبان ماشین را بفهمند و از آن برای بازخواست کسانی استفاده کنند که ردپای کربنشان آینده‌ ما را سیاه کرده است.

کتاب «‌تقاطع هوش مصنوعی و روزنامه‌نگاری»، نقشه‌ راهی است برای درک این میدان نبرد جدید. این اثر به ما می‌گوید چگونه می‌توانیم از جایگاه تماشاچیان نگران نابودی زمین، به ناظران هوشمند و مجهزی تبدیل شویم که با ابزار «داده» و «الگوریتم»، شفافیت را به تاریکخانه‌های تخریب محیط‌زیست تحمیل می‌کنند. ترجمه این کتاب می‌تواند به مدافعان محیط‌زیست کمک کند از این ابزار مفهومی و تکنیکی در جهت منافع طبیعت استفاده کنند.

 [۱] Sousveillance

[۲] Surveillance

[۳]  سبزشویی (Greenwashing) تلاشی فریبکارانه برای پنهان کردن عملکرد مخرب یک سازمان پشت نقابی از تبلیغات و ادعاهای دروغین زیست‌محیطی است تا خود را دوستدار طبیعت جا بزند.

[۴] Deepfake

افسردگی پاییزی با طعم آلودگی

به عادت هر روز صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شوم، ناخودآگاه به‌سمت پنجره می‌روم و پرده را کنار می‌زنم تا اولین چیزی که می‌بینم، شعاع طلایی آفتاب و آبی بیکران آسمان باشد. هر روز صبح، به امید تنفس هوای تازه پنجره را باز می‌کنم، اما بعد از اولین دم، یادم می‌آید اینجا با بهشتی که از آن آمده‌ام، یکی نیست. 

از کودکی با نور آفتاب بیدار می‌شدم و با تنفس هوای دل‌انگیز صبحگاهی شوق زندگی سراپای وجودم را فرا می‌گرفت. اما سال‌هاست که از پشت پنجره آپارتمانی که در آن زندگی می‌کنم، نه آسمان بی‌کران پیداست و نه آبی آن انرژی می‌دهد. تهران آسمان ندارد؛ آسمانش کوتاه و خاکستری است. تا چشم کار می‌کند، دود است و دود. نفس کشیدن در تهران ممد حیات نیست؛ شاید این قصه‌ میلیون‌ها نفری است که به‌اجبار و برای گذران زندگی در شهرهای بزرگ و آلوده زندگی می‌کنند. 

هزاران سال هم که بگذرد، انسان به هوا نیاز دارد. آدم روز را با آبی آسمان زندگی می‌کند و شب‌ها با نور ماه آرام می‌گیرد. این است داستان افسردگی و پریشانی کسانی که از اصل خویش دور مانده‌اند و تنها اداهای زندگی کردن را درمی‌آورند.

مرور مطالعات و پژوهش‌های متعدد نشان می‌دهد آلودگی هوا تأثیر منفی بر سلامت روان شهروندان دارد. بنابراین، آمار افزاینده ابتلا به افسردگی در سال‌های اخیر می‌تواند رابطه‌ مستقیمی با آلودگی هوا در شهرهای بزرگ و سبک زندگی مرتبط با آن داشته باشد.

 افسردگی یک بیماری روانی رایج است که با احساس مزمن ناراحتی، کاهش علاقه به فعالیت‌هایی که قبلاً لذت‌بخش بودند، کاهش انرژی، مشکلات خواب، کاهش یا افزایش اشتها و افت تمرکز شناخته می‌شود. افسردگی پیامدهای فردی و اجتماعی بسیاری دارد؛ کاهش کیفیت زندگی، اختلال در عملکرد اجتماعی، افزایش ریسک ابتلا به سایر اختلالات روانی و در برخی موارد خطر اقدام به خودکشی از جمله پیامدهای آن هستند.

هرچند تمام افراد جامعه در خطر ابتلا به افسردگی هستند، بیشترین میزان شیوع آن در بین جوانان و میانسالان مشاهده می‌شود و این گروه آسیب‌پذیرترین بخش جامعه در برابر افسردگی به شمار می‌آیند. عوامل ژنتیکی، جمعیت‌شناختی، سبک زندگی و محیط اجتماعی همه می‌توانند در بروز افسردگی نقش داشته باشند. بنابراین، شناسایی و کنترل این عوامل در پیشگیری از ابتلا به افسردگی نقش اساسی دارد. در این میان، آلودگی هوا یکی از مهم‌ترین عوامل محیطی است که تاکنون به‌میزان زیادی نادیده گرفته شده و کمتر به آن پرداخته شده است.

پژوهش‌های بسیاری در سراسر جهان نشان داده‌اند رابطه‌ آلودگی هوا و افسردگی و سایر مشکلات سلامت روان، حتی اگر رابطه‌ علت و معلولی مستقیم نباشد، همبستگی قابل‌توجهی دارد. آلودگی هوا می‌تواند از طریق تغییرات بیوشیمیایی مغز، افزایش التهاب و استرس اکسیداتیو در سیستم عصبی، زمینه‌ساز افسردگی و اضطراب شود. مواجهه با آلاینده‌هایی مانند CO، O₃، NO₂، SO₂، PM10 و PM2.5 بر هیپوتالاموس اثر گذاشته و ترشح هورمون کورتیزول را افزایش می‌دهد که با افسردگی و اضطراب مرتبط است. آلودگی هوا همچنین باعث کاهش تریپتوفان، ماده پیش‌ساز سروتونین که کاهش آن نقش مهمی در افسردگی دارد، می‌شود.

با شروع فصل پاییز، سردتر شدن هوا، کوتاه‌تر شدن روزها و کاهش ساعات روشنایی، زمینه برای بروز نوعی افسردگی موسوم به افسردگی فصلی فراهم می‌شود. این نوع افسردگی با کاهش انرژی، کاهش انگیزه و تمایل بیشتر به مصرف کربوهیدرات‌ها شناخته می‌شود. وقتی افسردگی فصلی با افزایش آلاینده‌های هوا در پاییز و زمستان همزمان شود، این دو عامل یکدیگر را تشدید می‌کنند و اختلالات جدیدتری را سبب می‌شوند. کاهش سطح اکسیژن باعث خستگی مداوم، کاهش تمرکز و افزایش خطر زوال عقل در افراد می‌شود. پرخاشگری، اضطراب و بیقراری از مشهودترین پیامدهای تنفس هوای آلوده در شهرهای بزرگ است.

آلودگی هوا همچنین فعالیت فیزیکی در فضای باز و تعاملات اجتماعی را کاهش می‌دهد که هر دو برای سلامت روان حیاتی هستند. محدود شدن این فعالیت‌ها می‌تواند علائم افسردگی را تشدید و کم‌تحرکی، تنهایی و انزوای اجتماعی را تقویت کند. قشر متوسط و پایین جامعه به‌دلیل محدودیت‌های مالی و دسترسی کمتر به امکانات تفریحی و رفاهی، آسیب‌پذیرتر هستند؛ حتی یک پیاده‌روی کوتاه در محیط آلوده در هوای سرد، کاری خطرناک است که نه‌تنها مفید نیست، بلکه هیچ توجیهی برای سلامتی ندارد.


بی‌توجهی به سلامت روان کودکان

خطرات آلودگی هوا برای کودکان و نوجوانان یکی از موضوعاتی است که به‌شدت مورد بی‌توجهی قرار گرفته است. این گروه به‌دلیل قرار گرفتن در سن رشد و حساسیت شناختی و هیجانی، بیش از سایرین در معرض آسیب‌های روانی ناشی از شرایط محیطی هستند. آلودگی هوا امکان پرداختن به فعالیت‌های خارج از خانه را محدود کرده و با ایجاد خستگی و فشار روانی نامرئی، کودکان و نوجوانان را آسیب‌پذیر می‌سازد. کارشناسان توصیه می‌کنند حداقل در روزهایی که شرایط بحرانی است، فعالیت‌های آموزشی و پرورشی خارج از خانه محدود و امکانات لازم برای ماندن در خانه فراهم شود. بنابراین، همکاری نهادهایی مانند آموزش‌وپرورش، صداوسیما و والدین اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند.

مروری اجمالی بر تمام موارد ذکرشده، شاید بخشی از ناکامی جامعه ما در رسیدن به اهداف توسعه پایدار را توجیه کند. کاهش بهره‌وری، افزایش هزینه‌های درمان، کاهش ساعات مفید کار، کاهش مشارکت اجتماعی، تضعیف سرمایه اجتماعی، بروز آسیب‌های اجتماعی مانند خشونت و جرم، و تضعیف بنیان خانواده در اثر افسردگی و سایر اختلالات سلامت روان از پیامدهای مستقیم این شرایط هستند.

امید است در آینده، فرصتی به متخصصان سلامت روان کشور داده شود تا نقش واقعی و مؤثر خود را در تمام تصمیم‌گیری‌های کلان کشور که به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم بر سلامت روان جامعه تأثیرگذار هستند، ایفا کنند. مدیران سطح بالا و تصمیم‌گیرندگان در بخش تولید و صنعت پیش از آنکه دیر شود، هشدارهای مربوطه را جدی بگیرند تا زخم‌های نادیده‌ای که هوای ناپاک بر تن و روان جامعه وارد آورده، فرصتی برای ترمیم داشته باشند.

تشدید بیماری‌های ویروسی با آلودگی هوا

مطالعات اپیدمیولوژیک نشان داده‌اند افزایش غلظت ذرات معلق با نرخ بالاتر ابتلا به بیماری‌های تنفسی ویروسی مانند آنفلوآنزا، بیماری شبه‌آنفلوآنزا و عفونت‌های دستگاه تنفسی تحتانی مرتبط است.

آلودگی هوا می‌تواند با بالا بردن خطر عفونت و التهاب ریوی، بستری شدن بیماران با بیماری‌های تنفسی را افزایش دهد. علاوه‌بر بیماری‌های ویروسی فصلی، آلودگی هوا به سایر بیماری‌ها مثل بیماری‌های قلبی، خودایمنی (مثلاً لوپوس) و مزمن تنفسی ارتباط دارد.

موج فعلی آنفلوآنزا در ایران عمدتاً از سویه H1N1 است و انتظار می‌رود اوج آن تا پایان دی‌ماه ادامه پیدا کند، ویروس‌های شایع شامل H1N1، H3N2 و آنفلوآنزای نوع B نیز هستند.

براساس گزارش وزارت بهداشت، در حال حاضر کمتر از ۲۰ درصد موارد عفونت تنفسی در برخی مناطق ناشی از آنفلوآنزا و کووید هستند، یعنی بخش زیادی از بیماری‌های تنفسی از ویروس‌های دیگر (سرماخوردگی  و غیره) ناشی می‌شود. هم‌زمانی دوره شیوع آنفلوآنزا با آلودگی شدید هوا «خطر التهاب تنفسی مضاعف» را، به‌ویژه برای افراد با بیماری زمینه‌ای تنفسی مثل آسم یا برونشیت به‌همراه دارد.


خطرات ناشی از هم‌افزایی آلودگی هوا و آنفلوآنزا و کووید

وقتی آلودگی هوا بالاست، احتمال ابتلا به عفونت ویروسی بیشتر می‌شود و بیماری ممکن است شدیدتر شود (التهاب بیشتر، ضعیف‌شدن دفاع مخاطی). این ترکیب (ویروس+آلودگی) می‌تواند منجر به افزایش بستری شدن بیماران، مصرف بیشتر خدمات بهداشتی و فشار بیشتر بر سیستم درمان شود.

در چنین شرایطی افراد پرخطر مانند کودکان، سالمندان، بیماران زمینه‌ای در چنین شرایطی بیشترین آسیب را خواهند دید.

ازآنجاکه آنفلوآنزا یکی از ویروس‌های تنفسی عمده در فصل سرد است و شیوع آن می‌تواند هم‌زمان با دوره‌های آلودگی هوا باشد، واکسیناسیون سالانه آنفلوآنزا یک ابزار کلیدی پیشگیری است. واکسیناسیون در گروه‌های پرخطر (سالمندان، کودکان، افراد با بیماری زمینه‌ای) بسیار کمک‌کننده خواهد بود.

واکسن آنفلوآنزا می‌تواند شدت بیماری را کاهش دهد، احتمال بستری‌شدن را کم کند و به کاهش انتقال ویروس کمک کند. با توجه به ترکیب خطر آلودگی هوا و ویروس، افزایش پوشش واکسیناسیون آنفلوآنزا می‌تواند یکی از راهبردهای مؤثر در کاهش بار بیماری و عوارض باشد.

در حالت کلی آلودگی هوا هم به‌تنهایی برای سلامت تنفسی خطرناک است و هم  می‌تواند خطرات ویروسی فصلی مثل آنفلوآنزا و بیماری شبه‌آنفلوآنزا را تشدید کند. در کشور با موج آنفلوآنزای H1N1 و دیگر سویه‌ها در دوره آلودگی هوا، لزوم اقدامات پیشگیرانه مثل واکسیناسیون آنفلوآنزا بیشتر شده است. واکسینه‌شدن به‌ویژه در گروه‌های پرخطر می‌تواند به کاهش شدت بیماری، بستری شدن و مرگ‌ومیر کمک کند. همچنین، برای کاهش تأثیر آلودگی، تدابیری مثل بهبود تهویه فضاها، استفاده از ماسک در هوای خیلی آلوده می‌تواند مؤثر باشد.

صندلی خالی بزرگترین آلاینده جهان در کنفرانس تغییراقلیم

این روزها نگاه جهانیان به شهر «بِلِم» در حاشیه جنگل‌های بارانی آمازون دوخته شده و جهان بار دیگر خود را در برابر آزمونی بزرگ می‌بیند؛ آزمونی که در آن، حفظ آخرین شُش‌های سبز سیاره، معیار سنجش صداقت دولت‌ها و ساختارهای قدرت جهانی است. کنفرانس تغییراقلیم سازمان ملل (COP30) برگزار شد و بیش از ۵۶ هزار نفر از نمایندگان، پژوهشگران و فعالان محیط‌زیست از سراسر جهان گرد هم آمدند تا راهی برای عبور از بحران اقلیمی بیابند. اما در میان این اجتماع گسترده، یک «غیبت» بیش از هر موضوع دیگری توجه‌ها را جلب کرده بود؛ صندلی خالی ایالات متحده آمریکا، کشوری که هم بزرگ‌ترین منتشرکننده تاریخی کربن است و هم بیشترین مسئولیت را در برهم‌زدن تعادل اتمسفر زمین بر دوش دارد.

این رخداد را نمی‌توان یک بی‌توجهی دیپلماتیک ساده دانست. واقعیت آن است که صندلی خالی آمریکا در بلم، نماد آشکاری از روندی عمیق‌تر و نگران‌کننده‌تر است؛ روندی که در آن، سیاست‌زدگی، منافع کوتاه‌مدت اقتصادی و فشار لابی‌های سوخت‌های فسیلی بر ضرورت‌های زیست‌محیطی غلبه یافته است. در چنین شرایطی، تاب‌آوری شکننده زیست‌بوم‌ها، قربانی رقابت‌های حزبی، مناقشات اقتصادی و منطق بازار شده است.

نخست باید به ترکیب قدرت در کاخ سفید و کنگره آمریکا نگریست. در سال‌های اخیر، بخش قابل‌توجهی از جریان جمهوری‌خواه با زیر سؤال بردن مبانی علمی بحران اقلیمی، محیط‌زیست را به میدان نبردی ایدئولوژیک بدل کرده است. اظهاراتی نظیر نامیدن تغییراقلیم به‌عنوان «کلاهبرداری» یا «فریب»، که از سوی شخصیت‌هایی چون دونالد ترامپ و برخی وزرای او مطرح شده، نشان‌دهنده نوعی بی‌اعتنایی ساختاری به دانش اقلیمی و پیامدهای آن است. این رویکرد، صرفاً یک اختلاف‌نظر سیاسی نیست، بلکه شکل‌گیری گفتمانی است که حیات زیست‌کره را در برابر منافع کوتاه‌مدت اقتصادی قربانی می‌کند.

در این گفتمان، شعارهایی مانند «اول آمریکا» عملاً به‌معنای «اول سود شرکت‌های نفتی» تفسیر می‌شود. نتیجه آن است که بزرگ‌ترین اقتصاد دنیا، به‌جای ایفای نقش رهبری در گذار انرژی و مسئولیت تاریخی خود، به موقعیتی منفعل و حتی بازدارنده در سیاست اقلیمی جهانی تنزل یافته است.

اما در سوی مقابل، دموکرات‌ها نیز نتوانسته‌اند تصویری یک‌دست و اقلیم‌محور ارائه دهند. اگرچه رهبران این حزب بارها نسبت به پیامدهای گرمایش جهانی هشدار داده‌اند، اما مرور مواضع اخیر نشان می‌دهد نگرانی‌های آنها نیز از جنس صرفاً زیست‌محیطی نیست. بسیاری از چهره‌های برجسته این حزب آشکارا ابراز نگرانی کرده‌اند که غیبت آمریکا در بلم، فرصت را برای نقش‌آفرینی گسترده چین در سیاست اقلیمی جهانی فراهم خواهد کرد. چنین نگاهی بیانگر آن است که حتی در اردوگاه حامیان دیپلماسی اقلیمی نیز رقابت ژئوپلیتیک با چین، گاه بر نگرانی‌های واقعی زیست‌محیطی سایه می‌افکند.

این وضعیت پرسشی جدی را پیش روی تحلیلگران قرار می‌دهد: آیا رویکرد ایالات متحده، از هر دو جناح، بیش از آنکه معطوف به حفظ اکوسیستم‌های جهان باشد، بر کنترل بازار فناوری‌های انرژی‌های تجدیدپذیر، مدیریت سلسله‌مراتب قدرت و جلوگیری از ارتقای جایگاه رقبای ژئوپلیتیک استوار نشده است؟

برای درک بهتر ابعاد این رویداد، باید از پایتخت‌های قدرت فاصله گرفت و به میدان‌های عمومی بلم رفت؛ جایی که مردم بومی آمازون، فعالان مدنی و جوامع آسیب‌پذیر، روایت متفاوتی از بحران اقلیمی ارائه می‌کنند. حضور گسترده بومیان آمازون در COP30، بیش از آنکه یک حرکت نمادین باشد، پیام روشنی دارد؛ آنها نخستین قربانیان جنگل‌زدایی، استخراج بی‌رویه منابع و توسعه ناپایدار هستند و از همین رو، صریح‌ترین مدافعان زمین به شمار می‌روند.

فریادهای آنان، برخاسته از تجربه زیسته است؛ تجربه‌ای که در آن، آتش‌سوزی‌ها، خشکیدگی رودخانه‌ها، فرسایش خاک و انقراض گونه‌ها نه پیش‌بینی محققان، بلکه واقعیت روزمره است. این جوامع، برخلاف بسیاری از دولت‌های توسعه‌یافته، نیازی به مذاکرات طولانی‌مدت برای پذیرش بحران اقلیمی ندارند؛ زیرا این بحران پیشاپیش در خانه و زیست‌بومشان رخ داده است.

در همین راستا، سخنان رئیس‌جمهور برزیل، لولا دا سیلوا، مبنی‌بر اینکه «هزینه‌کرد برای تسلیحات به جای اقلیم، جاده‌صاف‌کن فاجعه‌ای جهانی است»، بازتابی از دغدغه مشترک بسیاری از کشورهای جنوب جهانی است. طرح «موتیراو» که برزیل ارائه کرده و حمایت گسترده‌ای نیز کسب کرده است، نشانه‌ای از شکل‌گیری نوعی دیپلماسی اقلیمی نوین در میان کشورهای درحال‌توسعه است؛ دیپلماسی‌ای که می‌کوشد در برابر بی‌عملی قدرت‌های بزرگ، مسیرهای مستقل برای حفاظت از زمین ایجاد کند.

 آنچه در بلم گذشت، فراتر از یک نشست بین‌المللی است. این رخداد نمادی از چالش عمیق‌تری است که تمدن مدرن با آن روبه‌رو شده است: ناسازگاری ساختارهای سیاسی موجود با شتاب و شدت بحران‌های زیست‌محیطی. درحالی‌که سیاستمداران در بزرگ‌ترین اقتصاد جهان هنوز درگیر مناقشاتی ابتدایی درباره ماهیت علمی گرمایش جهانی هستند، روندهای طبیعی با سرعتی بی‌سابقه تغییر می‌کنند.

سیل‌ها، خشکسالی‌ها، فرونشست‌ها، موج‌های گرمای مرگبار و طوفان‌های ویرانگر، در انتظار نتیجه انتخابات یا تغییر آرایش حزبی نمی‌مانند. شکاف میان سرعت تغییرات اقلیمی و سرعت تصمیم‌گیری سیاسی، یکی از مهم‌ترین تهدیدهایی است که آینده بشر با آن روبه‌روست.

در چنین شرایطی، صندلی خالی آمریکا در بلم، تنها غیبت یک هیئت رسمی نیست؛ بلکه نماد خلأ اخلاقی و راهبردی در سیاست اقلیمی جهانی است. این غیبت، روند تصمیم‌گیری بین‌المللی را کندتر و هزینه اقدامات سازگارانه و کاهشی را سنگین‌تر می‌کند، اما نمی‌تواند اراده کشورهای مصمم به حفاظت از سیاره را متوقف سازد.

جهان در آستانه دهه‌ای حساس قرار دارد؛ دهه‌ای که به تعبیر متخصصان اقلیمی، آخرین فرصت برای جلوگیری از عبور از آستانه‌های خطرناک سیستم زمین است. آنچه امروز در بلم روایت می‌شود، هشدار روشنی است درباره پیامدهای بی‌عملی و سیاست‌زدگی. اگرچه مسئولیت تاریخی برخی کشورها انکارناپذیر است، اما آینده زمین به‌شکل فزاینده‌ای در گرو اراده جمعی ملت‌ها، نهادهای مدنی و دولت‌هایی است که فراتر از رقابت‌های سیاسی به موضوع اقلیم می‌نگرند.

زمان با سرعتی نزدیک به ذوب یخ‌های قطبی می‌گذرد. هر روز تأخیر در تصمیم‌گیری، به‌معنای هزینه‌های بیشتر و آسیب‌های غیرقابل‌جبران‌تر است. اکنون زمان آن رسیده که سیاستمداران، فارغ از رقابت‌های حزبی و محاسبات ژئوپلیتیک، ضرورت‌های حیاتی طبیعت را در اولویت قرار دهند. تنها با پذیرش مسئولیت مشترک و تعهد به اقدام مؤثر، می‌توان امید داشت جهان از مسیر پرخطر کنونی فاصله گیرد.

وقتی مدرسه از طبیعت می‌ترسد

چه شد که سراغ محیط‌زیست رفتید؟ تجربه‌ای در کودکی داشتید یا خانواده‌تان درگیر این مسئله بودند؟

شاید شروع این مسئله به توجه زیادم به محیط و بازی در باغچه حیاط خانه‌مان و مادرم که نا‌دانسته نقش یک تسهیلگر را بازی می‌کرد، باز‌گردد. اما آشنایی من با محیط‌زیست از فعالیت کوهنوردی شروع شد. به‌واسطه اصرار زیادم به شرکت در برنامه‌های مختلف کوهنوردی و همراهی با دوستان علاقه‌مند به طبیعت و آشنایی با محیطبانان، به حیوانات و مناطق حفاظت‌شده علاقه‌مند شدم. حدود دو سال داوطلبانه برای اداره محیط‌زیست خراسان‌رضوی در مشهد، در بخش آموزش مدارس و تولید محتوای آموزشی همکاری کردم و هم‌زمان از نزدیک، شاهد شکل‌گیری مدارس طبیعت بودم.


رشته تحصیلی شما ارتباطی به محیط‌زیست داشت؟

در دانشگاه در رشته نقاشی تحصیل کرده‌ام. فعالیت هنری من هم چند نمایشگاه انفرادی و گروهی نقاشی در مشهد و تهران، تصویر‌سازی چند کتاب، کار در کارگاه چاپ دستی و سرامیک، نقاشی دیواری و فروش تولیدات هنری‌ام بوده است. بااین‌حال، در کارم سراغ طبیعت رفته‌‌ام.


چرا سراغ کودکان رفتید و تصمیم گرفتید در این زمینه فعالیت کنید؟

کار با کودکان ابتدا به توصیه مسئول آموزش اداره محیط‌زیست مشهد شروع شد و شاید این به‌دلیل وجوه کودکانه شخصیتم بود. نا‌گفته نماند کار با بچه‌ها برایم بسیار لذت‌بخش بود و بازخورد خوبی از شاگردانم دریافت می‌کردم. در این مسیر سعی کردم از فعالیت‌های هنری مثل نقاشی، کاردستی، داستان و بازی‌های تعاملی برای ایجاد علاقه در کودکان استفاده کنم.


علاقه‌مند کردن کودک یا نوجوانی که خانواده اهمیتی به تجربه حضور او در طبیعت نمی‌دهند، در سیستم آموزش‌وپرورش فعلی امکان‌پذیر است؟

مدرسه پس از خانواده، مهمترین نقش را در انتقال مفاهیم محیط‌زیستی به کودکان دارد. وقت آن رسیده که اداره آموزش‌وپرورش از تسهیلگران متخصص حوزه کودک-طبیعت استفاده کند. همچنین، با اختصاص بودجه معقول برای تولید ابزار آموزشی جذاب، استفاده از رویکردهای آموزشی نوین و توانمند‌سازی معلمان تغییرات بزرگی اتفاق خواهد افتاد. این درحالی‌است که حتی فعالیت آموزشی سازمان‌های مردم‌نهاد در مدارس سخت‌تر از گذشته شده است. در چنین شرایطی، نقش مؤسسات خصوصی، باغ‌های بازی و محتوای باکیفیت در فضای مجازی مهم‌تر از هر زمانی‌ست.


چالش‌های کار با کودک در حوزه طبیعت در ایران و سایر کشورها، به‌ویژه کشورهای توسعه‌یافته، چه تفاوتی با هم دارند؟

در ایران به‌دلیل ورشکستگی اقتصادی دولت و فقر بیش‌ازپیش مردم، امکان سرمایه‌گذاری در زمینه آموزش محیط‌زیست از مراجع دولتی و نهادهای خصوصی گرفته شده است. از سوی دیگر، تنها بخش کوچکی از جامعه توان تقبل هزینه آموزش خصوصی مطلوب را دارند. اما تفاوت بزرگ ما و کشورهای توسعه‌یافته مربوط به فضای امنیتی در دو حوزه آموزش و محیط‌زیست است. به‌عبارتی، به‌جای برخورد علمی با زمینه محیط‌زیست به‌عنوان ثروت ملی و سرمایه‌گذاری روی پرورش نسل‌های آینده به‌عنوان حافظان منابع سرزمینی، شاهد محدودیت‌های بسیار در این زمینه مهم هستیم.


آیا می‌توان گفت کار در حوزه کودک با تبعیضی از نوع جنسیتی مواجه نیست و حتی حضور زنان بیشتر مورد استقبال قرار می‌گیرد؟

دقیقاً همین‌طور است. ترجیح مسئولین این است که زنان به‌جای حضور در عرصه‌های طبیعی و میدان حفاظت در کلاس‌های مدارس و بخش آموزش فعالیت کنند. در مقابل، وقتی بحث به مناطق چهارگانه می‌رسد، شاهد انواع و اقسام محدودیت‌ها هستیم.


امکان امرار معاش با کار شما وجود دارد؟ در این زمینه تفاوتی بین شهرهای کوچک و کلانشهرها می‌بینید؟

صادقانه بگویم، خیر. درآمد مشاغل مرتبط با حوزه کودک و طبیعت به‌اندازه‌ای نیست که نیازهای اولیه زندگی یک فرد را پوشش دهد. از طرفی، اصولاً تقاضا برای چنین مشاغلی بسیار محدود است. در کلانشهرها باغ‌های بازی و مؤسسات خصوصی تا حدی موجب اشتغال تسهیلگران کودک-طبیعت شده‌اند. درحالی‌که در شهرهای کوچک، تسهیلگران مجبورند در مهد‌کودک‌ها و مؤسسات غیرتخصصی مشغول به کار شوند.


با توجه به اینکه اغلب کودکان در شهرها و دور از طبیعت‌اند، آینده محیط‌زیست چطور خواهد بود؟

کودکان در شهرها دور از مناطق بکر هستند، اما نباید این را نادیده بگیریم که محیط‌های طبیعی شهری مثل پارک‌ها، باغ‌های گیاهشناسی، محیط‌های طبیعی حاشیه شهرها، حیاط خانه‌ها و باغ‌ها مکان‌های خوبی برای ایجاد ارتباط اولیه کودکان با طبیعت هستند. با توجه به تلاش‌هایی که در دهه گذشته در زمینه نزدیک کردن کودکان به طبیعت، عمدتاً تحت عنوان مدارس طبیعت و تورهای طبیعت‌گردی کودک صورت گرفته و توجه روز‌افزون جامعه به این مقوله، می‌توان امیدوار بود با وجود کم‌کاری‌های جریان رسمی، نسل‌های آینده رویکرد بهتری نسبت به مسئله طبیعت و آموزش محیط‌زیست پیدا کنند و نهایتاً شاهد تغییرات بزرگ در حکمرانی محیط‌زیست باشیم.