بایگانی
میرزا حسن در سال ۱۲۶۷ قمری در محله چرنداب تبریز متولد شد؛ در خانه «ملا مهدی»، روحانی سرشناس شهر. انتظار دوری نبود که او بخواهد راه پدر را ادامه دهد و لباس روحانیت به تن کند، اما روزی مقالهای در روزنامه اختر خواند که بیسوادی را ریشه ضعف ایران میدانست. همین متن کوتاه مسیر زندگیاش را عوض کرد؛ مقصد سفری که قرار بود به نجف و پوشیدن لباس روحانیت ختم شود، بهسوی دارالمعلمین بیروت و آشنایی با تعلیم جدید تغییر کرد.

آموزش نوین در جامعه سنتی
رشدیه پس از سه سال تحصیل در دارالمعلمین بیروت، بهجای آکه در تهران یا تبریز بهدنبال منصبی بگردد، مدرسهای در ایروان ساخت؛ مدرسهای که بعدها نظر ناصرالدینشاه را جلب کرد. اما آوردن این الگو به تبریز، شبیه تلاش برای کاشتن نهالی نو در زمینی بود که هر بوته تازه را علف هرز میدید و سعی در از جا کندنش داشت. تبریزِ پایان قرن سیزدهم هجری، شهری بود با باورهای ریشهدار درباره مکتبخانه و شیوه سنتی تعلیم برای قشری خاص. همین بود که مدرسه رشدیه در «ششگلان» تنها چند ماه دوام آورد. او اما از پا ننشست هشت بار مدرسه ساخت و هشت بار آنها که این ساختار آموزشی را معادل با کفر میدانستند، خرابش کردند. رسالههایی در تکفیر مدارسش منتشر کردند. خانوادهها از ترسِ خشم مخالفان و مذهبیون تندرو، کودکانشان را از این مدارس بیرون بردند. رشدیه سالها در تبریز و مشهد تلاش کرد برای ساخت مدرسه، برای دختران و پسران ایرانی. در مشهد مدرسهاش آتش زده شد، دستش را شکستند و کودکی را در کلاس درس او در آتشی انداختند که باعث نابینا شدنش شد؛ همین حادثه اما او را به فکر تأسیس کلاس درس برای نابینایان انداخت. همین نگاه او به رنجها و تخریب مخالفان، او را در جایگاهی فراتر از یک مؤسس یا مدیر مدرسه قرار میدهد. او رنج یک کودک را به ابداع یک نظام آموزشی برای افرادی با شرایط خاص پیوند زد.
تلاش برای تحصیل دختران
در دورهای که آموزش دختران هنوز مسئلهای دشوار و گناهآلود بود و مدرسهای خاص دختران در ایران وجود نداشت، رشدیه دو دختر خود را با لباس پسرانه به مدرسه فرستاد. نزدیکانش را تشویق میکرد در خانههایشان مدرسه دخترانه راه بیندازند و حتی برنامه درسی برای آنها مینوشت. این کار او در آن دوران نهتنها اقدامی پیشرو بود که حتی در تصور کسی نمیگنجید چگونه میتوان برای باسواد شدن زنان اقدام کرد و آنها را از شرایطی که داشتند، نجات داد.
در نگاه رشدیه مدرسه فقط کلاس درس نبود. در کنار خواندن و نوشتن، کلاسهای قالیبافی و کفاشی برگزار میکرد تا کودکان مهارتی برای زندگی بیاموزند. او این کار را در جامعهای میکرد که هنوز درگیر این مسئله بود که باسوادی امری عمومی است یا طبقاتی.
پس از مبارزاتش در مشهد و تبریز به تهران آمد. مهاجرت به تهران دورهای تازه برای رشدیه بود. امینالدوله از او حمایت کرد، مدرسه بزرگی در «باغ کربلایی عباسعلی» ساخت و «انجمن معارف» را تشکیل داد. اما کوتهنظریها جریان را به ضرر او تغییر داد. درگیری با اعضای انجمن معارف، فشارهای مالی، رقابتهای ساختگی و روی کار آمدن اتابک، همه دست به دست هم داد تا رشدیه دوباره به حاشیه رانده شود. حقوقش قطع شد، ورودش به انجمنی که خود تأسیس کرده بود، ممنوع شد و احتمال آزار مخالفان چنان بالا رفت که به قم رفت و مجاور شد؛ همانجا از دنیا رفت.
رشدیه فقط مدرسه نمیساخت، بلکه در حال تغییر رابطه مردم با دولت، دین و مقوله آموزش در معنای کلی آن بود. همین تغییر بود که او را برای برخی تبدیل به تهدید میکرد.
او تنها به آموزش در قالب کلاس درس و مدرسه بسنده نکرد. کتابهایی در سالهای ۱۳۱۵ تا ۱۳۲۱ق منتشر کرد که سالها بعد بسیاری از مفاهیم آموزش ابتدایی ایران برپایه آنها شکل گرفت. علاوهبر شبنامههایی که در آن روزگار مرسوم بود، روزنامهای بهنام «مکتب» منتشر میکرد و در آن درباره اهمیت آموزش جدید مینوشت.
در یکی از طرحهای کمترشناختهشده، پیشنهاد کرده بود دولتیها قریهای در فیروزآباد بخرند و آن را به «نمونهای از زیست پایدار» تبدیل کنند؛ جامعهای کوچک که در آن آموزش، تولید و زندگی اجتماعی در کنار هم تمرین شود. این نگاه توسعهگرا در جامعهای که مدرسه هنوز نهادی تازه محسوب میشد، نشان میدهد رشدیه فراتر از یک معلم، اندیشمندی اجتماعی بود.
رشدیه سالهای پایانی عمر را با فقر و انزوا گذراند. حتی برای ساختن سنگ قبرش هم «جبار باغچهبان» از معلمان پول جمع کرد، چون وزارت معارف هزینه آن را نپذیرفته بود. اما نام او باقی ماند، نه بهخاطر مدارسی که ساخت یا کتابهایی که نوشت؛ بلکه بهخاطر ارتباط ماندگاری که میان جامعه و آموزش نوین ایجاد کرد.
پینوشت: در نگارش بخشهایی از این گزارش از متن سخنرانیهای «شب رشدیه» بخارا بهره گرفته شده است.
کودک بود که پدرش پس از آنکه سالها در تبریز و مشهد با مخالفان تأسیس مدارس نوین جنگید تا بنیانگذار راهی باشد که بسیار پیشتر از زمانهاش بود و در تهران مشغول انتشار شبنامه و نشریات «مکتب» و «غیرت» و همکاری با مشروطهخواهان شده بود. او از همان کودکی با رسم مبارزه و تلاش برای تغییر آشنا شده بود. میدانست آگاهی چقدر برای جامعه مهم است و بیش از همه برای زنان. همین بود که در ۱۹سالگی چهارمین نشریه مختص زنان را تأسیس کرد. نشریهای که در آن از زنان گفت و نوشت و حقوقشان را دنبال کرد. پیش از آن نیز بههمراه همسرش در انجمنهای سری زنان فعالیت داشت و مطالبات زنان را دنبال میکرد. او میراثدار شایستهای برای میرزا حسن خان رشدیه بود.
وقتی اولین شماره نامه بانوان منتشر شد، «صدیقه دولتآبادی» که آن روزها نشریه «زبان زنان» را چاپ میکرد، درباره آن نوشت: «پروردگار را شکر کردیم که دوره بدبختی و خاموشی ما زنان سپری شد و خواهران دانشمند برای ترقی نسوان راه معارف را میسازند، این مژده بهقدری کارکنان «زبان زنان» را شاد کرده که یکباره تمام سختیها و فشارها را فراموش کردیم.»
«شهناز رشدیه» از همان شماره ابتدایی نشریه، درباره تحصیل زنان بهشکلی بیپروا نوشت: «آیا در تهران صد نفر مرد نیست که خرج عیاشی یک یا چند شب خود را برای زنده کردن این ملت مرده نثار نماید؛ تا صرف مخارج مقدماتی چند درسه برای نسوان بشود؟» در همان شماره اول نوشته بود: «باید پوستکنده گفت که زنان اروپا از مردان ایرانی بهتر کار میکنند. خیلی تعجب است هنوز ایرانیان نفهمیدند اگر زنان تعلیم نیابند، مردان هم چنان که باید و شاید نخواهند شد.»
خیلی زود نشریه را توقیف کردند، چون در سرمقاله شماره نخست آن نوشته بود: «حجاب خرافه و موهومات و حصار سنت، جلوی دیدگان زنان و مردان را در این کشور سد کرده است.» شرط ادامه انتشار این بود که آنچه میخواهند را بنویسد. همسرش «ابوالقاسم آزاد مراغهای» بعدها گفته بود: «پس از سه هفته دوندگی نشریه را از توقیف خارج کردند، بهشرط اینکه صریحاً بنویسم مقصود ما همان حجاب موهومات بود، نه چادر و پیچه. و ما ناچار همین کار را کردیم.» مسئله آموزش و تعلیم زنان از موضوعات اصلی نامه بانوان بود که زیر نظر دختر ارشد رشدیه منتشر میشد. او تلاش میکرد تا نشریهاش تریبونی باشد برای زنان، همین بود که در شماره ۳۳ نامه بانوان اعلام کرد: «این نشریه فقط مقالات نوشتهشده توسط زنان را برای چاپ میپذیرد.»
نشریهای را که شهناز آزاد برای تأمین هزینههایش دستبند، گوشواره، گردنبند و بعضی از داراییهای دیگر خود را فروخته یا گرو گذاشته بود تا یازده ماه سر پا ماند. در همین مدت کوتاه انتشار نشریه او برای آزادی زنان از قید سنت تلاش کرد. نوشت و مطالبه کرد. آگاهی داد و صدای زنان را منعکس کرد. در همین نشریه نامه سرگشادهای به شاه نوشت که: «زن نصف تنه بشریت است؛ هیچ مرغی با یک پر نتواند پرید و هیچ جوان رشیدی که نصف بدنش افلیج باشد، به سرمنزل مقصود نخواهد رسید.» در شماره هفتم همین نشریه نوشت: «حفظ ناموس و بهبودی اخلاق؛ در جهالت و محبوس نگهداشتن زنان نیست، بلکه در مدرسه است.»
شهناز رشدیه معتقد بود اجباری کردن آموزش میتواند از ازدواجهای اجباری و مرگ کودکان که بهعلت نادانی مادر اتفاق میافتاد، جلوگیری کرد. معتقد بود یکی از مزایای تعلیم، فراگرفتن یکی از شاخهها و رشتههای هنر و صنعت است و همین منجر به اشتغال زنان میشود. در روزگار او زنان بهجز خانهداری تنها دو شغل دیگر میتوانستند داشته باشند: تکدیگری و تنفروشی، همانطورکه او به این وضعیت اعتراض کرده و نوشته بود: «برای کسب معاش به زنان فقط دو نوع صنعت را تجویز نمودهاند که صنعت رسمی شده: یکی تکدّی، دیگری تجارت و مبایعه با ناموس خودشان. جز این، به نسوان ایران صنعتی برای کسب معاش نیست. چرا باید خانمهای ایرانی حقوق، طب، ادبیات و سایر علوم تحصیل نکنند؟ فلان طبیبه یا قابله یا دندانساز خانم اروپایی که در دارالفنونهای اروپایی تحصیل نمودهاند، در سایه علم و صنعت خودشان در ایران روزی پنجاه تومان دخل دارند. ولی اولاد ایران باید گدایی کنند، چونکه جاهلاند، بیعلماند، از هیئت اجتماعی دورند. برای نسوان ایران اجتماعات و اسباب همه نوع کمال معرفت ممنوع و راه ترقی مسدود است.»
میگفت: «برای رهایی از جهل باید قانون اجباری کردن تعلیم و تربیت را در میان زنان و مردان تصویب کرد و هیچ تفاوتی در تحصیل میان زنان و مردان قائل نشد.» این مطالبه را دنبال میکرد که زنان علاوهبر حضور در مدارسی با قوانین آموزشی صحیح، باید بتوانند در کنفرانسها و مجامع عمومی همراه مردان حاضر شوند. در یکی از شمارههای نامه بانوان نوشت: «در ۱۴ مملکت حقوق سیاسی و مدنی طبقه نسوان تحصیل شده و زنان آن ممالک در انتخابات، اعم از انتخاب کردن و انتخاب شدن، مشارکت دارند. در بسیاری از این ممالک هماکنون عده کثیری از نسوان عالیه و سیاسی در کرسیهای مجلسهای ملی خود جلوس نمودهاند و در امورات مملکتی و حکومت صاحب نفوذ و دخالت هستند. بنابراین، حضور زنانی که در این کنگره به نمایندگی رسماً از جانب مملکتها و دولتهای خود آمدهاند و غالب آنها از اعضای دولت بوده و دارای مشاغل عالیه میباشند، دارای تأثیرات بزرگ تاریخی است که مثل و نظیر آن در ادوار سابقه دیده نشده است.»
استناد او اما تنها به ممالک مترقی اروپایی نبود، در جایی دیگر به اهمیت زن در تاریخ ایران باستان اشاره کرده است: «یکی از جهات عمده ترقی تمدن فُرس قدیم، شناختن حقوق نسوان و اشتراک زنان در امور زندگی شخصی و اجتماعی ایرانیان باستان بود و وجود نسوان را خیلی تقدیر میکردند. حسن اخلاق و مراتب عالیه زنان و مردان فُرس قدیم نزد ارباب تاریخ مشهود است. در یکی از نمازهای مخصوص فُرس قدیم معروف به «فروردینیشت» در ستایش نسوان است.»
میراثدار مبارزات پدر
میرزا حسن خان رشدیه راه آموزش نوین در ایران را ساده طی نکرد. بارها مخالفانی که از جایگاهشان میترسیدند به مدرسهاش ریختند و تخریب کردند و آتش زدند. او اما از نو شروع کرد. آنقدر تعلیم فرزندان ایران از دختر و پسر و حتی نابینایان برایش مهم بود که تمام این مشقات را به جان خرید. در وصیتنامهاش آمده: مرا در محلی به خاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و از این بابت روحم شاد شود.» او در تحصیل زنان هم تلاشهایی داشت؛ در روزگاری که این امر گناهآلود و شرمآور خوانده میشد. روایتی بهنقل از یکی از اعضای خاندان رشدیه در میان منابع وجود دارد درباره اینکه دختران رشدیه نخستین زنانی بودند که به مدرسه رفتند: «چون مدرسه دخترانه وجود نداشت، موی سر دو دخترش (شهناز و مهینبانو) را تراشید، لباس پسرانه پوشاند و روانه مدرسه کرد. در مدرسه شهناز شده بود «میرزا عبدالله» و مهینبانو شده بود «بدرالدین» به دخترها سفارش شده بود راز دختر بودنشان را در مدرسه آشکار نکنند، اما گوشهایشان که برای گوشواره سوراخ شده بود، همواره موی دماغ میشد. وقتى در مدرسه از آنان مىپرسیدند چرا گوششان سوراخ است؟ میگفتند ما در بچگی مریض شده و دکتر گفته بود که گوشتان را باید سوراخ کنید تا خوب شوید. اما سرانجام رازشان برملا شد. چراکه یک روز دیدند میرزا عبدالله (شهناز) با شلیته سر حوض نشسته است.»
ایستادگی میرزا حسن در راهی که به آن ایمان داشت، در تاریخ با روایتها و اسنادی ثبت شده است. میگویند روزی در تبریز مخالفان جنجال و هیاهوی تازه به راه انداختند. رشدیه در مدرسه بود که خبر رسید عدهای در راه مدرسهاند و برای تخریب میآیند. بهسرعت کودکان را از مدرسه بیرون بردند و رشدیه به دارالفنون تبریز که روبهروی مدرسه بود، رفت و از روی بام به تماشا ایستاد. مهاجمان با بیل و کلنگ وارد شدند. درها را کندند، دیوارها تخریب کردند و بعد نارنجکی از باروت در سوراخ زیر شیر آبانبار گذاشته و فتیلهاش را آتش زدند. در یک چشم بههم زدن آن بخش از ساختمان به هوا رفت و تخریب شد. رشدیه بنا گذاشت به خندیدن. «مفخمالملک»، پیشکار ولیعهد، که کنار او بود پرسید: «چرا میخندی؟» رشدیه پاسخ داد: «هر یک از این آجرپارهها که به هوا رفته، یک مدرسه خواهد شد. به آن روز میخندم. کاش زنده باشم و ببینم.» همان روز میرزا حسن به مهاجمان گفته بود من میروم، اما برمیگردم و دوباره مدرسهای دیگر میسازم. همین کار را کرده بود. به مشهد رفت، اما آنجا هم از دست تندروهای زمانه در امان نماند. مدارسش را تخریب کردند. آتش زدند. او دوباره به تبریز رفت و مدرسه ساخت و آنها باز به تخریب آمدند. شهناز میراثدار چنین پدری بود. زنی که بهخاطر عقایدش به حبس رفت. اما پا پس نکشید و نوشت: «تا روح در بدن و قلم در دست دارم، از گفتن حقایق خودداری نخواهم کرد.»
پیروی شهناز از راه پدر تنها به انتشار نشریه و پیشرو بودن در مطالبه حقوق زنان در جامعه خلاصه نشد. او در زمینه آموزش، کودکستان «شهناز» و دبستان «ستاره» را تأسیس کرد. هر چند در آن سالها که او این کار را به نتیجه رساند، راهی که میرزا حسن رشدیه آغاز کرده بود، تا حد زیادی هموار شده بود و تحصیل زنان و تأسیس مدارس دخترانه، در میان بخشی از جامعه پذیرفته شده بود. اما هنوز مانده بود تا زنان نقشی در اجتماع و سیاست پیدا کنند.
شهناز رشدیه (آزاد) در سال ۱۳۴۰ از دنیا رفت، اطلاعات دقیقی در منابع تاریخی از جزئیات زندگی او در دسترس نیست. اما اندیشه او که در میان صفحات «نامه بانوان» ثبت شده، میتواند معرف تفکر و شخصیت او باشد. او همواره در روایتهای تاریخی با عنوان همسر (آزاد) و پدر (رشدیه) معرفی شده، اما نوشتههایش نشان میدهد شخصیتی مستقل و نگاهی متفاوت به مسائل زنان همعصرش داشت.
شاید بتوان گفت راهی که امروز تا حدودی در زمینه حقوق زنان هموار شده، همان راهی است که بسیاری از زنان و مردانی که به اهمیت نقش زنان در اجتماع و آگاهی آنان باور داشتند، در روزهای پیش و پس از مشروطه آغاز کردند. کسانی مثل شهناز رشدیه، صدیقه دولتآبادی، فروغ آذرخشی، طوبی آزموده، فخرآفاق پارسا، مریم عمید و… که در این راه ایستادگی کردند و هزینه دادند. راهی که هنوز با تمام سختیهایش ادامه دارد.
کودکان بیسرپرست در آغوش پدرومادربزرگهای تنها
افزایش جمعیت سالمندی در جهان از یکسو و تغییرات اجتماعی و سبک زندگی در جوامع موجب شده است بسیاری از نهادهای بینالمللی اجتماعی و بهداشتی در سراسر جهان طرحها و برنامهها متنوعی را برای ارتقای کیفیت زندگی سالمندان در دستورکار خود قرار دادهاند.
از یکسو آموزش بیننسلی به کودکان، بهویژه افراد بیسرپرست، و آماده کردن آنان برای آینده از طریق بهرهگیری از تجربیات سالمندان موجب شده است طرحهایی برای دستیافتن به هر دو هدف ارتقای کیفیت زندگی سالمندان و آموزش به کودکان اجرا شود.
بر همین اساس، ابتدای دهه ۹۰ میلادی ایده بهکارگیری سالمندان در مراکز نگهداری کودکان بهعنوان یک مدل نوآورانه اجتماعی مطرح شد. این طرح در تلاش برای پیوند دادن نسلهای دور افتاده بود و در آمریکا، کانادا و کشورهای اروپایی خانههای سالمندان و مهدکودکها فضاهای مشترکی رابه این هدف اختصاص دادند و کودکان بخشی از روز را در کنار سالمندان گذراندند. موفقیت این طرح موجب شد کشورهایی چون ژاپن و استرالیا نیز آن را به کار گیرند و به یک الگوی شناختهشده در جهان تبدیل کنند.
ایجاد روابط طبیعی و روزمره بین دو نسل، کاهش انزوای سالمندان، ایجاد حس مفید بودن در آنان و همچنین مهارتآموزی به کودکان در ساختارهای مدرن شهری از جمله اهداف این طرحها است که امروزه بهعنوان یکی از برنامههای اصلی رفاه اجتماعی در کشورها مورد استفاده قرار میگیرد.
جمعیت سالمندی ایران در سالهای اخیر افزایش داشته است و براساس مطالعات رسمی طی سالهای آینده نیز همچنان به رشد خود ادامه خواهد داد. جمعیت سالمندان کشور در سال ۱۴۰۰ هشت میلیون و ۸۵۹ هزار و ۷۵۸ نفر است و معادل ۱۰.۴۳ درصد از کل جمعیت ایران را تشکیل میداد، تا سال ۱۴۳۰ به بیش از ۲۶.۴ میلیون نفر خواهد رسید. این افزایش جمعیت سالمندان بهمعنای آن است که در این سال، بیش از یکچهارم جمعیت ایران بالای ۶۰ سال خواهند بود. این افزایش رشد جمعیت سالمندی از سوی برخی کارشناسان بهعنوان سونامی سالمندان مطرح میشود و لزوم برنامهریزی و ایجاد طرحهای مناسب برای این جمعیت روبهرشد را ضروری میکند.
مهدکودکهای سالمندی در راه است
«سیدجواد حسنی»، رئیس سازمان بهزیستی کشور، اوایل آذرماه امسال از راهاندازی محیطهای دوستدار سالمند در کشور خبر داد و گفت: «اکنون ۱۶ محیط دوستدار سالمند در کشور مصوب شده است. البته این آغاز کار است و برای ایجاد این فضاها نیاز به تداوم و پایداری در نظام اداری داریم.»
او با اشاره به برخی طرحهای دیگر، مانند گردشگری سالمندان و ایجاد پاتوقهای سالمندان در مدارس، بیان کرد: «بهزیستی باید مهدکودک سالمند ایجاد کند و برای این کار ردیف بودجه نیز در نظر گرفته شده است. سالمندان و کودکان هر دو به نیازهای چندوجهی یکدیگر نیاز دارند. آیا نمیتوانیم سالمندان و کودکان را در کنار هم قرار دهیم؟ این اقدامی است که میتواند در تقویت پیوند نسلی مؤثر باشد.»
آغوش باز سالمندان برای کودکان بیسرپرست
از سوی دیگر «حمیدرضا الوند»، مدیرکل دفتر مراقبت و توانمندسازی کودکان و نوجوانان سازمان بهزیستی، در گفتوگو با «پیام ما» از طرح «دستهای مهربان» یا «آغوش مهربانی» در راستای مسئولیت اجتماعی این سازمان و با هدف کمک به کودکان بیسرپرست و اثبات توانمندی سالمندان خبر داد و گفت: «در این طرح سالمندان داوطلب و دارای تخصص برای ساعاتی در هفته به مراکز نگهداری کودکان بیسرپرست میپیوندند و با آنها ارتباط عاطفی و بیننسلی برقرار میکنند.»
او افزود: «طرح دستهای مهربان یا آغوش مهربانی با هدف بازسازی پیوندهای عاطفی کودکان تحت مراقبت و استفاده از ظرفیتهای سالمندان توانمند کشور طراحی شده است.»
بهگفته او، اکنون ۸۷ درصد کودکان حاضر در مراکز شبانهروزی بهزیستی، بدسرپرست هستند و تنها ۱۳ درصد بهطور کامل بیسرپرست به شمار میروند که هیچیک از والدین و بستگان نزدیکشان در قید حیات نیستند یا از حضور و حمایت خانواده امن محروم ماندهاند.
این مقام سازمان بهزیستی کشور بیان کرد: «نبود والدین و همچنین فقدان نقشهای طبیعی نظام خویشاوندی -بهویژه پدربزرگ و مادربزرگ- باعث میشود این کودکان از دریافت حمایتهای عاطفی ضروری در مراحل مهم رشد محروم شوند. روند سالمندی جمعیت در ایران نیز سرعت پیدا کرده است و برخلاف تصور، سالمندان افراد سالم و توانمندیاند. این افراد جایگاه اجتماعی و منزلت فرهنگی بالایی دارند و دارای تجارب زیسته ارزشمند و آشنا با سنتها، آداب، هنجارها و ارزشهای فرهنگی جامعهاند. به همین دلیل، سازمان بهزیستی به این ایده رسیده است که از این سرمایه انسانی برای ایجاد ارتباط بیننسلی و انتقال تجربه به کودکان بهره بگیرد و از سوی دیگر، خلأ عاطفی نداشتن پدربزرگ یا مادربزرگ را برای کودکان جبران کند.»
او تصریح کرد: «سالمندانی که به حضور در طرح آغوش مهربانی تمایل دارند، ابتدا باید در کارگروه استانی از نظر اخلاقی، جسمانی، روانی، اجتماعی و فرهنگی بررسی و تأیید شوند. پس از تأیید، آنها میتوانند بهعنوان «پدربزرگ یا مادربزرگ معنوی» در مراکز نگهداری کودکان فعالیت کنند.»
الوند ادامه داد: «معمولاً برای هر سالمند، برنامهای ثابت تعریف میشود؛ برای مثال آنها هفتهای دو ساعت در روزی مشخص در مرکز حضور پیدا میکنند و در فعالیتهایی همچون بازیهای گروهی، قصهگویی، خاطرهگویی، آموزش هنجارها و ارزشهای فرهنگی، گفتوگوی عاطفی و همراهی در فعالیتهای ساده روزانه شرکت میکنند.»
مدیرکل دفتر مراقبت و توانمندسازی کودکان و نوجوانان سازمان بهزیستی یادآور شد: «در طرح آغوش مهربانی، اولویت با زوجهای سالمند است تا حضور همزمان آنها الگوی طبیعیتری از نقشهای خانوادگی برای کودکان ایجاد کند. در غیر اینصورت، هر فرد میتواند پدربزرگ یا مادربزرگ معنوی مرکز باشد و بهصورت ثابت در برنامههای هفتگی حضور پیدا کند.»
بهگفته او، ثبات حضور سالمندان در کنار کودکان، عامل مهمی در ایجاد اعتماد بین کودک و سالمند و ترمیم بخشی از آسیبهای عاطفی کودکان است.
الوند افزود: «این طرح هم بهنفع سالمندان و هم بهنفع کودکان است؛ زیرا با مشارکت اجتماعی مستمر، احساس مفید بودن و نقش داشتن در جامعه در آنان تقویت میشود. همچنین، این حضور میتواند نگاه جامعه نسبت به سالمندان را تغییر دهد و این ذهنیت که «سالمندان دیگر کارایی ندارند» را اصلاح کند.»
او همچنین با اشاره به تفاوت این طرح با مهدهای سالمندی این طرح را همسو با الگوهای بیننسلی خواند و گفت: «این طرح در ایران میتوانست با توجه به ویژگیهای فرهنگ ملی، زودتر شکل بگیرد. بااینحال، با آغاز آن میتوان مسیر روشنی را برای آینده آن ترسیم کرد. با فرهنگسازی مناسب، میتوان جامعه را به جایی رساند که نسبت به تکتک کودکان احساس مسئولیت داشته باشد و سالمندان نیز جایگاه واقعی و اثرگذار خود را حفظ کنند.»
با توجه به رشد جمعیت سالمندی و تغییرات نسلی باید سیاستگذاری اجتماعی در ایران را بهسوی استفاده از ظرفیتهای پنهان و مغفولمانده جامعه مانند بهرهگیری از سالمندان توانمند در آموزش مهارتهای زندگی سوق دهد. اجرای چنین طرحهایی میتواند گام بسیار مهمی در این حوزه باشد و نهادهایی مانند آموزشوپرورش نیز میتوانند چنین برنامههایی را در دستورکار خود قرار دهند و سونامی سالمندی را به یک فرصت برای ارتقای کیفیت زندگی کودکان و سالمندان تبدیل کنند.
چه کسی گفته جنگل را باید پاکسازی کرد؟
اینکه در گزارش مجلس گفتهاند «پاکسازی نکردن درختان قطعشده و افتاده» دلیل گسترش آتشسوزی الیت بوده، مانند حرفهای فردی درحال غرقشدن است که به هر ریسمانی چنگ میزند. اگر چنین باشد و برای جلوگیری از آتشسوزی باید از خشکهدارها بهرهبرداری کرد، میتوان گفت پس چون جنگل به خودی خود قابل اشتعال است، جنگلها را از بین ببریم تا دیگر آتش نگیرد. لاشههای درخت در جنگل جزئی از اکوسیستماند، نه اینکه منشأ آفت باشد.
واقعیت این است که در جایی که ماده قابل اشتعال وجود دارد، همیشه احتمال آتشسوزی هست. اینکه ما بگوییم آنجا ماده آتشگیر وجود داشته که آتشسوزی شده، دلیل نمیشود، دلیل عمده آتشسوزیها ناکارآمدی مدیریت ماست. اینکه ما نتوانستیم به اندازه کافی در آنجا حفاظت و سیستم اطلاعرسانی داشته باشیم که بتوانیم قبل از اینکه آتش به مرحله گستردهای برسد، آن را مهار کنیم. جنگلها هیرکانی شمال، جنگلهایی طبیعی و پهنبرگ هستند که احتمال آتشسوزی در آنها خیلی کم است. حالا فرض کنیم امسال بارندگی کم بوده و هزار دلیل دیگر که باعث شده این احتمال بیشتر شود. همین ما را مکلف میکند که بیشتر حواسمان باشد. نه اینکه دلایلی اینچنین بیاوریم.
لاشههای درخت در جنگل درواقع محل تغذیه بقیه قسمتهای اکوسیستم است؛ مثل قارچ و دیگر حشرات که مجموعهای را تشکیل میدهد. درمورد اینکه آن لاشه درختها بخشی از اکوسیستم است، بارها گفتهایم؛ درخت پوسیده و خشکیده بخشی از اکوسیستم را تشکیل میدهد. در هیرکانی هم اگر میخواهیم اکوسیستم سالم و پایدار باشد؛ لاشهها باید وجود داشته باشد، مخصوصاً در جنگلهایی که آنها را رها کردهایم و هیچگونه مدیریتی نداریم، وجود آنها ضروریست.
چنین دلایلی از طرف لابیهای قطع درخت میآید. چه کسی گفته جنگل را باید پاکسازی کرد؟ جنگل پهنبرگ شمال آتش نمیگیرد مگر عمدی در کار باشد. گسترش این آتش به دلیل بیخبری ماست. اگر در همان روزهای اول و چه بهتر ساعات اول آتش کشف میشد، خاموش کردن آن خیلی راحتتر بود و دیگر نیازی به هواپیما و هلیکوپتر هم نداشتیم. وقتی اجازه دهیم سهچهار روز بگذرد یا عمدی در کار باشد و آتش را نقطه به نقطه در جاهای مختلف جنگل ایجاد کنند، این دیگر نوعی از خرابکاریست. حالا به جای اینکه دنبال خرابکار و عامل اصلی آتشسوزی باشند، حرف درختان افتاده را پیش کشیدهاند.
سازمان محیطزیست یا سازمان منابع طبیعی هر دو متهم هستند، چون هر دو به صورت مشترک وظیفه حفاظت دارند. اگر آنها سیستم نظارتی و اعلام حریق خود را بهخوبی سازماندهی کنند، نباید در جنگلهای هیرکانی آتشسوزی رخ دهد.
از طرف دیگر در گزارشهای مجلس درباره نقش درختان شکسته و افتاده در بروز سیل گفتهاند اما واقعیت این است که اگر جنگل ما زنده باشد، اصلا دیگر سیلابی رخ نخواهد داد. جنگلی که سالم است و پوشش گیاهی مناسب دارد، آب را جمع میکند و اجازه وقوع سیل را نمیدهد. اگر اکوسیستم جنگلی سلامت باشد و خاک حالت اسفنجیبودنش را حفظ کند، به تدریج آب را جذب میکند. اما در جاهایی که جنگل را تخریب کردیم، ممکن است سیل راه بیفتد و این لاشهها و شاخهها را هم با خودش به آبروهای عرضی جادهها ببرد و دپو کند و آن موقع است که خسارت میزند. ما وارد جنگل شدهایم و هزار و یک بلا سر آن آوردهایم. حالا وظیفه ماست که مراقب آن باشیم.
ما انسانها آنقدر جنگلها را فقیر کردهایم که در بعضی نقاط دیگر کارکردهای خود را به درستی انجام نمیدهد؛ بنابراین وظیفه ماست که از آنها مراقبت کنیم. به جای اینکه دنبال مقصران آتشسوزیهای اخیر بگردیم، گناه را گردن جنگل میاندازیم که «چرا آتش گرفتی؟»
انفعال سازمان محیطزیست در بحران «الیت»
کمیسیونهای امور داخلی کشور و شوراها و همینطور کشاورزی، آب، منابعطبیعی و محیطزیست در نشست علنی روز سهشنبه مجلس شورای اسلامی در دو گزارش مجزا علتها عوامل وقوع آتشسوزی جنگلهای منطقه «الیت» را بررسی کردند و جزئیاتی تازه از این حادثه دادند. طبق گزارشهای محلی این آتشسوزی، نهم آبان و طبق گزارشهای رسمی، دهم آبان در ارتفاعات «وشتاز» آغاز شد.
در این آتشسوزی هم مثل بسیاری موارد دیگر گروههای داوطلب پیش از دیگران سر رسیدند و با کمترین امکانات مشغول مهار آتش شدند. سه روز بعد خبر اطفای آتش اعلام شد، اما شعلهها هنوز زیر خاکستر بودند. ۱۹ آبان با وزش باد بار دیگر آتش شعله کشید و پس از پرواز بالگرد هلالاحمر، بار دیگر خبر دادند که آتش خاموش شده است. اما آتشسوزی یک هکتاری خاموش نشده بود و با وزش بادی گستردهتر شد. شامگاه ۲۴ آبان شعلهها، اینبار در منطقه «دراکینگ»، جان گرفتند و بهسوی منطقه سهکوهه پیش رفتند. درنهایت گسترش شعلهها، طبق گزارشهای رسمی، به ۲۰۰ هکتار رسید و ۲۳ شبانهروز طول کشید تا آتش واقعاً کنترل و مهار شود.
براساس این گزارشها، تغییراقلیم، گرمای هوا، کاهش بارندگی و خشکسالی بیسابقه، تداوم الگوی تابستان، نبود رطوبت کف جنگل، شیب تند نزدیک به ۸۰ درصد در منطقه و قرارگیری محل آتشسوزی در کانال بادی از دلایل طولانیشدن عملیات اطفا بوده است. این گزارشها با اشاره به اینکه جنگلهای الیت به وسعت ۲۰۰ هکتار بهصورت لکهای درگیر آتشسوزی بوده، مساحت محدودههایی که پوشش گیاهی آن سوخته و تخریبشده را «حدود ۱۰ هکتار» برآورد میکند.
انفعال قابلپیگیری
کمیسیون امور داخلی کشور جدا از تغییراقلیم، دلیل گسترش آتشسوزی را «ضعف در ساختارهای حفاظتی و کمبود تجهیزات و نیروهای واکنش سریع» دانسته و آورده است: «با توجه به اینکه آتشسوزی در منطقه حفاظتشده تحت نظارت سازمان حفاظت محیطزیست اتفاق افتاده، انفعال این سازمان در مواجهه با این بحران از جمله عدم حضور بهموقع و انجام اقدامات اثرگذار از نکات قابلپیگیری است.»
موضوع دیگری که کمیسیون امور داخلی بر آن تأکید دارد، جای خالی جلسات منظم شورایعالی مدیریت بحران است. این جلسات براساس تبصره ۲ ماده ۶ قانون مدیریت بحران کشور، بهصورت عادی حداقل هر سه ماه یکبار و جلسات فوقالعاده برحسب ضرورت به پیشنهاد رئیس سازمان و تأیید وزیر کشور تشکیل شود، اما «بهصورت منظم و بههنگام برگزار نشده است».
کمیسیون امور داخلی و شوراها دراینباره مینویسد: «تشکیل این شورا از این جهت مهم است که با وجود تعدد بحرانهای طبیعی مانند سیل، زلزله، رانش زمین و آتشسوزی در کشور، سیاستگذاری بههنگام، تهیه و تدوین سند برنامه ملی آمادگی و پاسخ به بحران و بهروزرسانی اسناد بالادستی و تجهیزات و امکانات یک ضرورت انکارناپذیر است.»
نبود پایگاههای دائمی زمینی و هوایی اطفای حریق در مراتع و جنگلهای هیرکانی و نبود امکانات سختافزاری و نرمافزاری در حوزه تشخیص، مهار و کنترل آتش، مانند دوربینهای حرارتی کنترلی، پهپاد و بالگردهای شناسایی، از دیگر موارد اشارهشده در این گزارش است. حمایت نکردن از نیروهای یگان حفاظت محیطزیست نیز از دلایل آتشسوزی ذکر شده است: «علیرغم تلاش گسترده نیروهای یگان حفاظت محیطزیست، در حال حاضر دو هزار و ۸۰۰ نفر (حدود ۸۰ درصد) نیروی انسانی این یگان شرکتی میباشند؛ مطابق قانون ۲۰ درصد فوقالعاده بحران این نیروها کسر شده است که این مهم میتواند موجب بیانگیزگی احتمالی آنها شود.»
در بخش چهارم گزارش عملکرد دستگاههای اجرایی شرح داده است؛ از جمله برگزاری دو جلسه ستاد بحران، اعزام نیروهای امدادی، ایمنی و مردمی، استفاده از ظرفیت هوایی سپاه، هوانیروز، ارتش، وزارت دفاع، سازمان هلالاحمر؛ از جمله هفت بالگرد، دو هواپیمای ایلیوشین، دو پهپاد شناسایی حرارتی و همچنین دو هواپیما و یک بالگرد از کشور ترکیه). بر این اساس، اطفا در مجموع تا پایان روز سوم آذر، ۴۳۳ سورتی پرواز انجام شده است. در طول عملیات اطفا هفت هزار و ۸۰۰ نفر شرکت داشتند که با توجه به شرایط صعبالعبور منطقه و شبانهروزی بودن عملیات، در مجموع ۱۶ نفر مصدوم شدند و از این تعداد، ۹ نفر بهصورت سرپایی درمان و هفت نفر در مراکز درمانی بستری شدند.
این گزارش همکاری داوطلبانه مردم بومی را از نکات مثبت عملیات دانسته و در آخر این پیشنهادها را مطرح کرده است: تشکیل بههنگام جلسات شورایعالی مدیریت بحران، تعیین مناطق پرخطر و رتبهبندی خطر آتشسوزی توسط ستاد مدیریت بحران کشور، تعیین سطحبندی مدیریت بحران برای حوادث مشابه، ساماندهی و آموزش نیروهای مردمی، ضرورت تشکیل سازمان مستقل مدیریت بحران کشور، تخصیص ردیف اعتبار به ماده ۱۶ قانون مدیریت بحران در عرصههای منابعطبیعی و محیطزیست در لوایح بودجه سنواتی از سوی دولت، ایجاد پایگاه هوای اطفای حریق هلالاحمر با تجهیز بالگردهای مخصوص، پهپادهای شناسایی و آموزش نیروهای بومی حول محور شناسایی، مهار و کنترل آتش در جنگلها، نصب دوربینهای حرارتی و کنترلی در جنکلها و منابعطبیعی از سوی سازمانهای محیطزیست و منابعطبیعی و درنهایت حمایت از نیروهای یگان حفاظت محیطزیست از طریق تغییر وضعیت قراردادی از شرکتی به رسمی و برقراری فوقالعاده بحران برای ایجاد انگیزه بیشتر در حفظ مراتع و جنگلها.
اصرار به برداشت درختان شکسته جنگل
یکی از نقاط اشتراک گزارشهای تازه مجلس پیشنهاد «پاکسازی درختان شکسته و افتاده» برای «جلوگیری از سرایت آتش» است؛ بهرهبرداری از این درختان در میان کارشناسان جنگل مخالفان جدی دارد. این طرح پیشازاین نیز با مخالفت سازمان حفاظت محیطزیست متوقف شده بود، اما حتی در روزهایی که جنگلهای هیرکانی در آتش میسوخت، بارها مطرح شد و اعتراض مخالفان را بهدنبال داشت.
گزارش کمیسیون امور داخلی کشور و شوراها درباره «بررسی علل و عوامل وقوع آتشسوزی جنگلهای هیرکانی منطقه الیت» در ابتدا از ارزش جنگلهای هیرکانی میگوید؛ اینکه «یکی از کهنترین اکوسیستمهای جهان» هستند و جدا از آتشسوزی «با بحرانهایی نظیر فرسایش خاک، آلودگی رودخانهها، کاهش تنوعزیستی، خشکیدگی درختان بر اثر تغییراقلیم، تعرض به حریم جنگل، شکار غیرقانونی، قطع درختان و توسعه مسیرها و ساخت ویلاهای جنگلی نیز مواجهاند».
بررسیهای اولیه کمیسیون امور داخلی و شوراها حاکی از این است که حریق احتمالاً با دخالت عامل انسانی از جمله «شکارچیان غیرقانونی یا حفاران مجاز» آغاز شده و وزش باد گرم و خشکی لاشبرگها و پوشش زیر خاکی، کاهش رطوبت نسبی هوا، وزش بادهای مقطعی و «انباشته شدن برگهای خشک و درختان شکسته افتاده»، بستر مستعدی برای گسترش سریع آتش فراهم کرده است. با اینهمه مطابق گزارشهای دریافتی از دستگاههای نظارتی علل قطعی حادثه «همچنان در حال ارزیابی» است.
این گزارش در جای دیگری هم به این موضوع اشاره میکند: «عدم صدور مجوز سازمان حفاظت محیطزیست درباره پاکسازی درختان قطعشده و روی زمین افتاده؛ این موضوع در شرایط عادی منشأ آفتهای جنگلی، در زمان وقوع بارانهای شدید موجب مسدودشدن مسیر آب و ایجاد سیلاب در زمان آتشسوزی سبب شعلهور شدن آتش میشود.»
کمیسیون کشاورزی هم این موضوع را در درخواستهای فوری و راهبردی خود برای عبور از شرایط بحرانی اینطور مطرح کرده است: «جمعآوری بعضی از درختان خشکشده و افتاده در بستر مناطق حفاظتشده جنگلهای هیرکانی با طرح و نظر فنی و اقدام سازمان حفاظت محیطزیست برای جلوگیری از سرایت آتش.»
اما «وحید اعتماد»، دانشیار گروه جنگلداری و اقتصاد جنگل دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران به «پیام ما» میگوید: «پشت اینکه میگویند درختان افتاده و شکسته برداشت شود، مسئله دیگری است. در مناطقی مثل الیت درختان قطور و بزرگی نداریم که افتاده باشند و برداشت آنها ضروری باشد. این منطقه سنگلاخی است. ما در مناطق حفاظتشده کشور بههیچوجه این اجازه را نداریم، مگر اینکه در طرح حفاظتی جنگل آمده باشد. مشکل اینجاست که برای بعضی مناطق زیر نظر محیط زیست طرح حفاظتی وجود ندارد.»
افزایش ۲۳ درصدی سطح آتشسوزیها
گزارش کمیسیون کشاورزی، آب، منابعطبیعی و محیطزیست در مورد «بررسی علل و عوامل وقوع آتشسوزی جنگلهای هیرکانی منطقه الیت مرزنآباد چالوس» تغییر کاربری جنگل و اراضی جنگلی، طرحهای عمرانی، معدنکاوی، توسعه روستاها و سکونتگاهها، چرای بیرویه دام، تصرف عرصه، قاچاق چوب، گردشگری ناپایدار، تغییراقلیم و تبعات آن مانند طغیان آفات و بیماریها، آتشسوزیهای گسترده و خشکشدن درختان، از عواملی است که این گزارش بهعنوان تهدیدها و آسیبهای جنگلهای هیرکانی برشمرده است.
در یافتههای این گزارش آمده است پدیده آتشسوزی جنگلها در کشور دیگر یک «حادثه طبیعی گاهوبیگاه و پراکنده» نیست، بلکه به «بحران ساختاری و مدیریتی» تبدیل شده که ریشه در «کمبودهای قانونی، ضعف در حکمرانی یکپارچه، فقر شدید امکانات و تجهیزات، و غفلت از سرمایه انسانی و مشارکتهای مردمی» دارد.
براساس گزارش کمیسیون کشاورزی، جنگلهای زاگرس با «تاج پوشش ضعیف» و جنگلهای هیرکانی با گونههای منحصربهفرد در «آستانه تحمل اکولوژیک» خود قرار دارند و «هر آتشسوزی، حتی در مقیاس کوچک، میتواند به نابودی غیرقابلجبران این میراث طبیعی بیهمتا و تنوعزیستی وابسته به آن بینجامد». این گزارش ادامه میدهد: «تخریب جنگلها بهمعنای تشدید فرسایش خاک، کاهش کمی و کیفی منابع آب زیرزمینی، تشدید سیلابهای مخرب و درنهایت، تهدید امنیت غذایی، امنیت آبی و امنیت زیستی کشور است. این موضوع بهطور مستقیم بر امنیت ملی و تابآوری سرزمین تأثیرگذار است و غفلت از آن پیامدهای جبرانناپذیری در پی خواهد داشت.»
براساس این گزارش سال ۱۴۰۳، دو هزار و ۸۰ مورد آتشسوزی وسعت ۴۸ هزار و ۴۳۵ هکتار را سوزانده و تنها در هشت ماه نخست سال ۱۴۰۴، دو هزار و ۱۷۷ فقره آتشسوزی به وسعت ۵۹ هزار و ۶۶۵ هکتار رخ داده است که مقایسه این دو پنج درصد افزایش در تعداد فقرات و ۲۳ درصد افزایش در سطح حریق را نشان میدهد.
کمیسیون کشاورزی عامل انسانی را محرک اصلی آتشسوزیها میداند و میگوید: «بیش از ۹۰ درصد آتشسوزیها بهطور مستقیم یا غیرمستقیم ناشی از فعالیتهای انسانی است. این امر، نشان از ضعف عمیق در فرهنگسازی، آموزش همگانی و اطلاعرسانی مؤثر دارد.»
مسئله بودجه و واکنش بهجای پیشگیری
بهعکس شواهد و دادههای منابع رسمی که پایان عملیات اطفای حریق جنگلهای الیت را سوم آذر عنوان کردهاند، کمیسیون کشاورزی نوشته این آتشسوزی یکم آذر پایان یافته است. این گزارش نقدهایی بر سیاستها و عملکردهای کلان حاکمیتی برای مدیریت جنگلها مطرح کرده است: نگاه کاملاً واکنشی بهجای پیشگیری، نبود مدیریت یکپارچه برای اطفای حریق جنگلها، ضعف در برنامهریزی و بودجهریزی، ناکارآمدی در بهرهگیری از فناوریهای نوین، ضعف در برخورد قضائی با متخلفان.
در تشریح این موارد اشاره شده است که سالانه میلیاردها تومان صرف خاموش کردن آتش میشود، اما اعتبارات مختصری به پیشگیری و آمادگی اختصاص مییابد. در همین حال بیش از ۱۵ دستگاه بهطور موازی در موضوع اطفای حریق جنگل نقش دارند، بدون آنکه مسئولیت نهایی مشخص باشد. کمیسیون کشاورزی میگوید در زمینه آتشسوزیها نبود سازوکار هماهنگی مؤثر بین قوای سهگانه مشهود است و از سوی دیگر، اعتبارات پیشبینیشده برای حفاظت از جنگل را ناکافی میداند و میگوید: «این اعتبارات معمولاً با تأخیرهای چندماهه و گاه در پایان سال تخصیص مییابد.» این گزارش نبود سازوکار هدفمند در «اعطای مجوز فروشگاههای چوب» را که «عموماً فروش چوبهای قاچاق در این مراکز به فروش میرسد»، در نقدهای ساختاری مطرح کرده است.
این گزارش در آخر چندین درخواست فوری برای عبور از بحران مطرح میکند. بررسی فنی، اجتماعی و اقتصادی اجرای طرحهای صیانتی جنگل، تعریف شفاف مسئولیتها و اختیارات دستگاههای درگیر، ایجاد «ستاد فرماندهی یکپارچه ملی» با اختیارات تام در زمان بحران، تشکیل کارگروه ویژه مشترک بین کمیسیونهای مرتبط، تعیین شاخصهای عملکردی شفاف برای دستگاهها و الزام به گزارشدهی دورهای به مجلس، اعمال نظارت بر تخصیص بودجه و تقویت اعتبارات از جمله این درخواستهاست.
کمیسیون کشاورزی در گزارش خود خواستار استفاده از ظرفیت فناوریهای نوین و هوشمند و تجهیز ناوگان هوایی مدرن و همینطور پیشبینی نیازهای اعتباری و زیرساختی برای ایجاد پایگاه اطفای حریق هوایی، استفاده از پهپادهای آتشنشان و دوربینهای حفاظتی ورودی مناطق و روستاها شده است و در ادامه از ضرورت بازبینی قوانین مدیریت پیشگیری و اطفای حریق عرصههای طبیعی میگوید.
گزارش کاملی نبود
در جلسه علنی روز سهشنبه مجلس، چند نماینده درباره این آتشسوزی و مسئله حفاظت از جنگلها تذکر دادند. «مهرداد لاهوتی»، نماینده مردم لنگرود، یکی از آنها بود که درباره گزارشهای کمیسیون کشاورزی و کمیسیون امور داخلی کشور گفت: «گزارش جامعی نبود و هیچ تعیینتکلیفی در آن دیده نمیشد. این گزارش باید پیشنهادات مشخص و راهکارهای عملی برای برونرفت از وضعیت فعلی ارائه میکرد.»
او با اشاره به تکرار هرساله آتشسوزی جنگلها و خسارت جدی به محیطزیست گفت: «بسیاری از عوامل مؤثر بر این بحران مرتبط با محیطزیست است و نیازمند توجه دقیق است. بهعنوان کسی که در استانهای شمالی زندگی میکنم، این موضوع را از نزدیک و دقیق دنبال کردهام. هفته گذشته در لنگرود با یک حادثه بزرگ آتشسوزی درگیر بودیم. حدود ۹۰ درصد این آتشسوزیها عوامل انسانی دارد. اگر منشأ انسانی آنها عمدی است، چرا نباید با عاملان برخورد شود؟ اینها باید ریشهیابی شود. از سوی دیگر، ۹۹ درصد عملیات اطفای این آتشسوزیها توسط عوامل انسانی از جمله نیروهای سازمان جنگلها و منابعطبیعی و مردم همان مناطق انجام میشود، نیروهای محلی پای کار میآیند، چراکه فاصله نیروهای آتشنشانی تا محل حادثه زیاد است و امکان رسیدن سریع وجود ندارد. مشکل اینجاست که نیروهای محلی هیچ ابزار اولیهای ندارند. نه بیل دارند، نه داس و نه اره؛ هیچ وسیلهای که بتوان با آن آتش را کنترل یا مهار کرد در اختیارشان نیست.»
کافی است چند دقیقهای در یکی از چهارراههای مرکز شهر توقف کنید و به وضعیت تردد نگاه کنید تا معنای واقعی آشفتگی و هرجومرج را تنها با مشاهده عبور و مرور وسایل نقلیه دریابید. از موتورسوارانی که عبور از چراغ قرمز را نوعی مزیت میدانند تا کسانی که بهاندازه یک چراغ قرمز صبوری میکنند، اما خط عابر پیاده را محل توقف خود قرار میدهند؛ این رفتار فقط مختص موتورسواران هم نیست، بسیاری از خودروها نیز چنین میکنند.
این فقط حال و روز خیابانهاست؛ اگر سری به پیادهرو بزنیم، اوضاع بهتر نیست. فضایی که باید برای تردد امن مردم باشد، در اختیار کسبهای قرار گرفته که بیرون مغازه را هم بخشی از سرقفلی خود میدانند و اجناسشان را تا نیمه پیادهرو چیدهاند. از سوی دیگر، دستفروشانی که هر روز بر تعدادشان افزوده میشود، بخش دیگری از مسیر را اشغال کردهاند و آن مقدار اندکی هم که باقی میماند، تبدیل به محل عبور و پارک موتورسیکلتها شده است. پیادهرویی که دیگر «پیادهرو» نامیدنش چندان درست نیست.
در این میان، تنها کسی که حقش هر روز کمتر میشود، عابر پیاده است؛ نه در پیادهرو میتواند با آرامش قدم بزند و نه هنگام عبور از چهارراهها. شاید بهتر است مدیریت شهری نگاهی دوباره به نتیجه تصمیماتش بیندازد؛ گویی ما در حال ساخت شهری هستیم که تنها برای خودرو و موتورسیکلت طراحی شده است. دور از ذهن نیست که روزی رسماً اعلام شود: «لطفاً در شهر خودرومحور ما، پیاده تردد نکنید تا مزاحم سوارهها نشوید.»
برای دانشجویان باستانشناسی پدری کرد
صادق ملک شهمیرزادی جوانترین استاد ما بودند. سال ۱۳۵۳ که فارغالتحصیل شدم، همان سال کار عملی باستانشناسی در دشت قزوین داشتیم و من جزو گروه ایشان بودم که در زاغه فعالیت میکردم. از خصوصیات ایشان این بود که به دانشجویان و کسانی که با او کار میکردند، اعتماد داشتند و بسیار خوب با همه برخورد میکردند. دشت قزوین یکی از محوطههای بسیار قدیمی در یکی از فلاتهای ایران است.
ایشان برای اینکه متوجه شوند آن محوطه چه دوره تاریخی را طی کرده، یک گمانه میزنند بهنام گمانه پیشرو. در باستانشناسی اینطور است که وقتی گمانه پیشرو میزنند، باید تا اولین لایههای سکونت که در آنجا شکل گرفته، پیش روند. با اینکه من دانشجو بودم، دکتر ملک به من اعتماد و مرا مسئول انجام آن کار کردند. بقیه بچهها هم همینطور؛ در هر قسمت که کار میکردند، ایشان خیلی با حسن خلق برخورد میکردند و به آنها اعتماد داشتند. این یکی از ویژگیهای خیلی خوب دکتر ملک بود که باعث میشد کسانی که با ایشان کار میکنند، پرورش پیدا کنند، اعتمادبهنفس داشته باشند، خوداتکا باشند. کار ایشان فقط آموزش دانشجویان نبود، بلکه آموزش توأم با پروش بود.
از خصوصیات دیگری که دکتر ملک داشتند؛ این بود که خیلی مهربان بودند و افراد را بهعنوان خانواده خود حساب میکردند؛ بهطوریکه همه بچهها چه دختر، چه پسر را با اسم کوچک صدا میزدند. بعد از اینکه فارغالتحصیل میشدیم، با خانوادههای دانشجویان رفتوآمد داشتند. در ایام مختلف، دانشجویان برای کارهای اداری و شخصی به خانه ایشان رفتوآمد میکردند.
متأسفانه بعضی افراد به دکتر ملک حسد داشتند و با اینکه دارای مدرک دکتری بودند و باید استاد تمام بازنشسته میشدند، ایشان را در حد استادیاری نگهداشتند و دنبال ارتقای او نبودند. اساتید با همین ارتقایی که پیدا میکنند، حقوقشان نیز افزایش پیدا میکند. ابتدا استادیار، بعد دانشیار و در آخر هم استاد تمام میشوند، ولی دکتر ملک در حد حداقل حقوق بازنشسته شدند و این مسئله از اجحافاتی بود که در حق ایشان شد. از طرفی دیگر، در آن زمان بعد از انقلاب، کسی که مسئول گروه شده بود، واقعاً مستحق این جایگاه نبود؛ چراکه بازنشسته شده بود. فکر میکنم بعضی از دانشجویانی که همراه آن مدیر گروه بودند، مقصر هستند. در زمانی که دکتر ملک در قید حیات بودند و با اینکه ایشان میدانستند بعضی از دانشجویان علیهشان توطئه کردند و در حق ایشان اجحاف شده، باز هم برخوردشان با همه دانشجویان یکسان و پدرانه بود.
مهمترین تفاوت بارزی که ایشان با دیگر باستانشناسان داشتند، همین بود که غیر از اینکه معلم بودند و آموزش میدادند، پرورش هم میدادند و از طرف دیگر، همه بچهها را بهعنوان اعضای خانواده خودشان حساب میکردند.
روز یکشنبه، ۱۶ آذر، در مؤسسه بینالمللی تمدنهای کهن و توسعه پایدار مستندی به کارگردانی «پژمان مظاهریپور» درباره فعالیتهای کاری شهمیرزادی نمایش داد. این برنامه با حضور «عباس مقدم»، عضو هیئتعلمی پژوهشگاه میراثفرهنگی و گردشگری برگزار شد؛ برنامهای که پس از مدتها از شهمیرزادی گفته و اقداماتش در حوزه باستانشناسی مرور شد.
پسر چشمآبی «سووشون»
در شناسنامه صادق نامیده میشد، اما دوستانش به او شاپور میگفتند و چنان با شاگردانش صمیمی بود که او را همان شاپور میخواندند. متولد اول آذر ۱۳۱۹ در شهمیرزادِ سمنان بود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران گذراند. برخلاف نظر خانوادهاش که میخواستند پزشکی بخواند، خودش به باستانشناسی علاقهمند بود و سال ۱۳۴۰ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد.
دانشگاه در او تحول عظیمی به وجود آورد و بانیاش یکی از استادانش، «سیمین دانشور» بود که تأثیر عمیقی بر او گذاشت و از شاپور تأثیر متقابلی گرفت. تا حدی که شخصیت پسر چشم آبی در رمان «سوووشون» همان صادق ملک شهمیرزادی است.
هنگامی که وارد دانشگاه تهران شد، تنها ۲۰ سال از فارغالتحصیلی اولین باستانشناسان ایرانی مانند «فریدون توللی» میگذشت.
زمانی که در دانشگاه پذیرفته شد «عزتالله نگهبان»، پدر باستانشناسی ایران، در حال حفاری در تپه مارلیک بود. همان جایی که «ابراهیم گلستان» فیلممستندی در هنگام حفاریها از آن ساخت و بهدلیل گفتار مشهور و کارگردانیاش مورد ستایش قرار گرفت.
شهمیرزادی در این مستند میگوید: «در آن زمان ما فقط اسم حفاری را شنیده بودیم. ندیده بودیم و نمیدانستیم چه کاری است. قبرکنی و شیء بهدستآوردن نهایت چیزی بود که دانشجویان باستانشناسی از حفاری میدانستند. اما اگر از یک دانشجو میپرسیدند سفال زرینفام کاشان چیست؟ یک ساعت صحبت میکرد. بیشتر روی هنر در باستانشناسی متمرکز بودند.»
نگهبان در تپه مارلیک اولین حفاریهای باستانشناسی را در اوایل ۱۳۴۰ رهبری میکرد. شهمیرزادی در آن زمان که دانشجو بود، تلاش کرد در این حفاریها شرکت کند. درحالیکه در آن زمان حضور دانشجو مرسوم نبود و این اولین حضور او در یک پژوهش باستانشناسی بود. تپهای که محل یک قبرستان قدیمی و مربوط به دوران پیشازتاریخ است و ساکنان تپهها در حدود سه هزار تا سه هزار و ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح در این محل زندگی میکردند. پسازآن، این منطقه را ترک کردند و به سیلک کاشان رفتند.
دوری ۱۶ساله از فعالیتهای باستانشناسی
پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه تهران بورسیه تحصیلی گرفت و به آمریکا رفت. در خرداد ۱۳۴۸ از مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه شیکاگو فارغالتحصیل شد و همچنین دکترایش را در سال ۱۳۵۶ از دانشگاه پنسیلوانیا دریافت کرد، آنهم در رشته انسانشناسی.
او تعهد داشت بعد از بازگشت از آمریکا تا سه ماه کار باستانشناسی انجام دهد. هر دو استاد او قرار بود به ایران بیایند تا در تپه چغامیش حفاری کنند و فرصتی بود که او این سه ماه را در ایران بگذراند.
زمانی که کارش تمام شد، نگهبان در حال حفاری در هفتتپه بود و به او پیشنهاد داد با یکدیگر به هفتتپه بروند.
سال ۱۳۴۹ در دانشگاه تهران استخدام شد و کاوش در تپه سگزآباد دشت قزوین را آغاز کرد؛ تپهای که مربوط به عصر برنز و آهن است و بقایای یکی از اولین اجتماعات کشاورزی در این منطقه شناسایی شد. شهمیرزادی پس از کاوش در سگزآباد به تپهزاغه میرود که در چند کیلومتری تپه سگزآباد قرار دارد. ابتدا نگهبان در این تپه کاوش کرده بود، شهمیرزادی کاوش در این محل را گسترش داد. اسنادی که او به دست آورده، گواه بر وجود یک روستای قدیمی پیشازتاریخ است. او ۲۱ خانه از روستا را مشخص و نقشهنگاری کرد و مشخصشدن حریم روستا و کوچههای آن، نقطه پایانی کار او در تپه زاغه بود.
پسازآن، راهی «آقتپه» گنبدکاووس شد. آن زمان انقلاب و فعالیتهای باستانشناسی بهمدت چند سال در سراسر کشور متوقف شد. او پس از انقلاب در دانشگاه تهران باستانشناسی تدریس کرد. نتیجه فقط ۱۶ سال تدریس در دانشگاه تهران و دوری از محوطههای باستانشناسی و کاوش بود.
آخرین کاوش
زمانی که در سال ۷۹ تقاضای بازنشستگی کرد، «سیدمحمد بهشتی»، رئیس وقت سازمان میراثفرهنگی، به او گفت به گنبدکاووس برود. نتیجه فعالیتهایش به این موضوع منتج شد که آنجا «کلاته»، یک آبادی متصل به روستا است و نه یک روستا. اینچنین کهنترین کلاته پیشازتاریخ را در آنجا کشف کرد.
پس از پایان کاوش، بهشتی او را برای آخرین کاوش باستانشناسیاش راهی تپه سیلک کرد. سیلک از معروفترین تپههای باستانی ایران است و جزو اولین تپههای باستانی کاوششده. گریشمن اولین کسی بود که آنجا را کاوش کرد و پس از سالها شهمیرزادی پذیرفت سیلک را ساماندهی کند. او موفق شد ۲۱ موردی را که گریشمن به آن توجه نکرده بود، به دست بیاورد؛ از جمله مسیر کهنترین رودخانهای که در ایران در حدود شش هزار سال پیش جریان داشته، کهنترین روستا در سیلک شمالی و قدیمیترین زیگورات در فلات مرکزی.
تپههای سیلک باقیمانده خانههاییاست که مردم در آن زندگی میکردند. بعدها متروک و ویران و با خاک یکسان شدند. پسازآن، مردمی دیگر روی خانههای آنها خانه ساختند. خانههای سلیک در زمانی بیش از هفت هزار سال متمرکز و روی هم ساخته شد تا این تپهها به وجود آمدند. برای مثال تنها لایه شماره ۲ دوره چهارم سیلک به ۱۷ لایه ساختوساز تقسیم میشود.
سیلک پس از شهمیرزادی
آنچه در مستند پژمان مظاهریپور نمایش داده شد، نشان از این دارد که امروز ساختوسازها چنان تپههای سیلک را از هم جدا کرده که بهسختی میتوان از بالای یک تپه، تپه دیگری را دید. در سال ۱۳۵۷ حریم تعریفشده سیلک باطل و زمینهای اطراف آن بهصورت غیرقانونی واگذار شد. پسازآن، مالکان اقدام به کشاورزی و ساختوساز کردند.
درحالیکه بیش از ۶۰ سال از کار گریشمن میگذشت، در سال ۱۳۸۰ هیئت طرح بازنگری سیلک به سرپرستی شهمیرزادی با آواربرداری بخشی از تپه جنوبی پژوهش میدانی نخستین فصل کاوش خود را کارش را آغاز کرد. او طی چند فصل تمام اطلاعات مربوط به سیلک را بهروز کرد. بازنگری سیلک آخرین پژوهش میدانی بود که شهمیرزادی در سال ۸۵ به انجام رساند و پس از برنامه مطالعات سیلک متوقف ماند.
ورود اولین تحلیلهای انسانشناسی به باستانشناسی
«عباس مقدم»، باستانشناس، در این برنامه به شرح خاطراتی از شهمیرزادی پرداخت: «او روزگاری از میان ما رفت که دوره بدی بود. یکی از حسرتهای زندگی من این است که مراسمی در شأن او در زمانی که از دنیا رفت، برگزار نشد؛ چراکه در اوج کرونا بود.»
مقدم، شهمیرزادی را یکی از بارزترین سپاسگزاران عزتالله نگهبان خواند: «به ما میگفت اگر میخواهید باستانشناسی را بشناسید، ببینید استاد او که بوده و ما را به آن استادانی ارجاع میداد که آن دانشجو را تربیت کردهاند. فکر میکنم شهمیرزادی تبلوری از نگهبان برای نسل ما بود.»
او در بخش دیگری از صحبتهای خود از تحلیلهای انسانشناسانه استادش یاد کرد: «در دورهای باستانشناسی ایران اسیر روایتهای اسطورهای بود و هیچ لایه دیگری از شناخت دیده نمیشد. ولی او برای اولینبار تحلیلهای انسانشناسی را وارد باستانشناسی کرد؛ چراکه دکترایش را در حوزه انسانشناسی گرفته بود. برای نخستینبار میدیدیم او از الگوی اهلیسازی حیوانات، از بسیاری از تجربیات انسان در تولید سفال، غذا و… صحبت میکرد. بنابراین، ملک سطح تحلیلهای ما از باستانشناسی را گسترده کرد.»
اجحاف و نادیدهگرفتهشدن
بهگفته مقدم، توسعه شهری سیلک باعث شد لایههای این محوطه آسیب بسیاری ببیند: «کاری کردند دیگر سیلک نرود؛ چراکه میخواستند حدفاصل سیلک شمالی و جنوبی یک جاده آسفالت بکشند و گستره شهری را پی بگیرند. بهدلیل این اجحافی که در حق سیلک شد، ملک قهر کرد و دیگر سیلک نرفت. میگفت حتی اگر بخواهم به اصفهان بروم، سعی میکنم با بیشترین فاصله از کاشان بگذرم.»
بعد از انقلاب اجحافها در حق او شروع شد: «برنامههای زیادی برای باستانشناسی ایران داشت، اما میگفت ۱۶ سال کار میدانی نکردهام و سالها نادیده گرفته شد. حتی در سالهای تدریسش باید به فردی در حد ملک اتاقی میدانند، اما در دانشگاه هیچ اتاقی نداشت.»
در تمامی سالهای تدریس شهمیرزادی در حد استادیار ماند و هیچگاه استاد تمام نشد: «از سال ۱۳۴۴ تا زمان رفتنش بیش از ۹۰ مقاله فارسی، ۲۵ مقاله انگلیسی، ۱۱ عنوان کتاب تألیفی، ۶ کتاب ترجمه، ۷ جلد گزارش از کاوشهای سیلک و آقتپه نوشت و صدها دانشجو تربیت کرد. اما استادیار استخدام شد و استادیار هم بازنشسته شد. میگفت نمیخواهم افرادی که صلاحیت ندارند، به من دانشیاری یا استادی بدهند. هنوز که هنوز است دانشگاه تهران هیچ یادبود یا مراسمی برای او نگرفته است.»
از دیدگاه مقدم، میراث ماندگار شهمیرزادی ساختن انسانها است: «اگر کسی میخواهد او را بشناسد، باید به شاگردهایش نگاه کند؛ چراکه ویژگیهای او در شاگردانش وجود دارد. او به شاگردانش یاد میداد که ایراندوست باشند.»
او در پایان صحبتهای خود خاطرهای از شهمیرزادی تعریف کرد: «روزی در سمیناری یک فرد مسنی پرسید چرا میراثفرهنگی اهمیت دارد؟ ملک رو به من کرد و گفت تو بگو. توضیحاتی دادم و بعد از آنکه آن فرد رفت، گفت از این بعد اگر کسی پرسید میراثفرهنگی چرا اهمیت دارد؟ این را بگو: مدرک و سند هویت شخصی من در کشور خودم شناسنامهام است. مدرک و سند هویتی من در خارج از کشور خودم پاسپورتم است. ولی میراثفرهنگی من هویت فرهنگی من در جامعه انسانی است.»
چشمانداز «مالی سبز»، طلوع پارادایمی نو در جهان
اپیدمی ناترازی در کشور از جمله در سطح انرژی و منابع آبی، لزوم بازنگری در بسیار از کارکردها و نقشهای تعریفشده را ضروری ساخته بهنحویکه متخصصان و اندیشمندان در حوزه مباحث توسعه پایدار را متوجه اهمیت روزافزون برخی موضوعات از جمله چشمانداز «مالی سبز» بهعنوان رویکردی برای اجتناب از وقوع پیامدهای نامطلوب کرده است.
«مالی سبز» چرخشی اساسی در نظام تأمین مالی سنتی است؛ تحولی که براساس آن «سود مالی» تنها معیار موفقیت سازمانها و نهادهای دولتی یا خصوصی نیست، بلکه «سود زیستمحیطی و اجتماعی» نیز وزنی همتراز سود مالی مییابد و براساس آن معیار سنجش موفقیت بهجای توجه صرف به سود مالی، تابعی از تأثیرات زیستمحیطی، اقتصادی و اجتماعی یک پروژه است.
در کنفرانس زمین ریو (۱۹۹۲) اولینبار مفاهیم «اقتصاد سبز» و «تأمین مالی برای توسعه پایدار» در سطح بینالمللی مطرح شد. «هرمان دالی» پدر اقتصاد اکولوژیک با نظریه سرمایه طبیعی، «مارک فالتون»، «کریستیانا فیگورس» دبیر اجرایی کنوانسیون تغییرات آبوهوایی سازمان ملل (UNFCCC)، «مایکل بلومبرگ» رئیس کارگروه افشای مالی مرتبط با آبوهوا (TCFD) و «مارک کارنی» رئیس سابق بانک مرکزی انگلیس و فرستاده ویژه سازمان ملل برای اقدام اقلیمی و امور مالی در کنار اقدامات جمعی نظیر کنسرسیوم اوراق قرضه سبز (Green Bond Principles) و برنامه محیطزیست سازمان ملل برای ابتکار مالی (UNEP FI) از پیشگامان مفهوم مالی سبز قلمداد میشوند. مالی سبز درحقیقت محاسبه هزینههای زیستمحیطی در معادلات اقتصادی و لحاظ کردن ترجیحات زیستمحیطی در تصمیمگیریهاست.
مالی سبز بر سه رکن پایهریزی شده است. در رکن نخست، جذب سرمایه برای پروژههای دوستدار محیطزیست بهعنوان سیاست توزیع منابع مالی بهنحویکه برای مثال جهتدهی منابع بانکی را بهسمت طرحهای سرمایهگذاری با سطوح آلایندگی کمتر هدایت کند. تسهیلاتی تحت عنوان وام سبز یا صکوک سبز که در برخی از کشورهای دنیا رواج یافته است، مثالهای قابلتعمیم به این بخش است.
در رکن دوم، با معرف و نشر مفهومی تحت عنوان سرمایهگذار مسئول، اینگونه تلقی میکند که سرمایهگذار مسئول؛ سرمایهگذاری که بهدنبال «سود پاک» است. براساس دیدگاههای شکلدهنده مالی سبز، سرمایهگذار مسئول معتقد به پروژههای کمکربن، شرکتهای شفاف و یا سازمانهای با حکمرانی خوب است. در کنار این دو رکن، مالی سبز در رکن سوم از طریق معرفی و عرضه ابزارهای مالی نوین نظیر صندوقهای سرمایهگذاری پایدار، به نقش تحول گرایانه خود عمل میکند.
در میان این ارکان، سرمایهگذار مسئول بهعنوان قلب و محور اصلی این دیدگاه، بهمثابه کشاورزی عمل میکند که نهتنها به برداشت محصول امسال میاندیشد، بلکه حاصلخیزی خاک برای سالهای آینده را نیز مد نظر دارد. این سرمایهگذار دید بلندمدت، مسئولیت اجتماعی و شفافیتطلبی عملکردی را بهعنوان رویکردی مسئولانه برمیگزیند تا نهتنها قادر به کسب منافع اقتصادی باشد، بلکه عملکردهای مطلوب در بخشهای زیستمحیطی و اجتماعی نیز حاصل کند. این رویکرد باعث میشود در سطح رقابتی دسترسی به بازارهای بینالمللی، جذب سرمایهگذاران جهانی، کاهش هزینه تأمین مالی و افزایش اعتبار برند فراهم شود تا از این گذر کسبوکار از یک جایگاه بینالمللی برخوردار شود.
همچنین، اتخاذ رویکرد مالی سبز میتواند منتج به مزیتهای راهبردی نظیر کاهش ریسک آینده، ایمنسازی در برابر قوانین سختگیرانه محیطزیستی، تابآوری بیشتر، سازگاری با تغییراقلیم، ثبات بلندمدت و تضمین تداوم فعالیت در افق زمانی طولانیتر نیز باشد.
بدیهی است اتخاذ رویکرد سبز در سطح کمپانیها با توجه به مطلوبیتهای متعدد ایجادشده، جذاب و قابلبررسی است، لیکن قبل از اتخاذ این رویکرد در سطح کسبوکار نیاز است تا زنجیرههای پیشین نظیر مراکز تأمین نهادهها یا بازارهای تأمین منابع مالی محصولات و خدماتی در این بخش ارائه کنند تا این جذابیتهای مسئولانه منجر به دستاوردهای عملکردی نیز شود. بانکها و مراکز تأمینکننده منابع مالی میتوانند از طریق تمرکز بر پروژههای کوچک و کمریسک تأمین منابع مالی سبز را عهدهدار شوند و براساس مسئولیت ذاتی خود با ارائه خدمات مشاوره مالی به این کسبوکارها بستر رشد و شکوفایی آنها را فراهم سازند.
در سمت تقاضا نیز کسبوکارهای علاقهمند به اتخاذ رویکرد مالی سبز با شفافسازی در انتشار گزارش پایداری سالانه، اندازهگیری ردپای کربن و افشای اطلاعات محیطزیستی اقدامی متقابل جهت اطمینانبخشی و حرکت در مسیر تعیینشده نشان دهند. دولت نیز با هدف تسهیلگری و البته ترویج و تثبیت رویکرد مالی سبز از طریق اقداماتی نظیر معافیتهای مالیاتی برای پروژههای سبز، تدوین چارچوب قانونی و تدوین استانداردهای گزارشدهی اجباری و ارائه پشتیبانی فنی به ایفای نقش فعال بپردازد. البته ایجاد «واحد تخصصی مالی سبز» توسط بانکها و ایجاد «رشته تخصصی مالی پایدار» در دانشگاههای تخصصی نیز تسهیلکننده و مؤثر است.
درنهایت مالی سبز رشد اقتصادی را نه هدف، بلکه وسیلهای برای تحقق رفاه انسانی در چارچوب ظرفیتهای طبیعی کره زمین قلمداد میکند. نگاهی که باید، یا داوطلبانه و یا براساس ضوابط و قوانین اجباری، سازمانهای تولیدکننده کالا و خدمات در کشور را مجاب کند با تغییر در رویکردهای جاری خود نقشی سازنده در ممانعت از پیامدهای مخرب و ناگوار محیطزیستی داشته باشند. این نقش نه با رویکرد تشریفاتی و رسانهای، بلکه با رویکرد سیستمی و منسجم باید تمام بخشهای کسبوکار را بهطور یکپارچه در بر گیرد.
گفتوگو باید جایگزین انحصار شود
روابطعمومی دیگر تنها تولیدکننده محتوا نیست، بلکه باید دردهای جامعه را بفهمد، صدای ذینفعان را به گوش تصمیمگیران برساند و سازمان را در شراکت اجتماعی با مردم قرار دهد. در حال حاضر، با توجه به اهمیت ارتباط و مشارکت ذینفعان در توسعه و پایداری سازمانها، نقش و اهمیت دو بخش روابطعمومی و مسئولیت اجتماعی در سازمانها روزبهروز پررنگتر و ضرورت بازاندیشی و بهروزرسانی این دو بخش مهمتر میشود. در همین راستا، دوشنبه، ۱۷ آذر، ششمین وبینار از سلسله وبینارهای کاربردی و تخصصی حوزه ارتباطات و روابطعمومی، با محوریت «روابطعمومی و مسئولیت اجتماعی» برگزار شد و کارشناسان بر اهمیت اعتمادسازی و پاسخگویی در دو عرصه روابطعمومی و مسئولیت اجتماعی شرکتی تأکید کردند.
گفتوگو، جایگزین فاصله و انحصار
«حسین قوامی»، استاد دانشگاه و فعال حوزه مسئولیت اجتماعی، در این وبینار با مرور ریشههای شکلگیری روابطعمومی مدرن و تحلیل نسبت آن با اعتماد اجتماعی گفت: «روابطعمومی زمانی مؤثر است که گفتوگو جایگزین فاصله و انحصار شود و سازمان و جامعه در یک سطح قرار گیرند.»
قوامی با بازخوانی ماجرای معروف معدن کلرادو و اعتراضهای کارگری گسترده، گفت: «این تجربه نشان میدهد فلسفه روابطعمومی نه تبلیغ، بلکه تعامل، شنیدن و ایجاد تفاهم است.»
او با اشاره به نقش مردم در بقای سازمانها توضیح داد: «هر جا رقابت وجود داشته باشد، روابطعمومی و مسئولیت اجتماعی بهطور طبیعی تقویت میشود. اما در شرایط انحصار، توجه به جامعه کاهش مییابد؛ زیرا سازمان خود را بینیاز از مردم تصور میکند.» بهگفته او، سازمانهایی که حیاتشان وابسته به انتخاب مردم است، «چارهای جز احترام، شفافیت و رفتار مسئولانه» ندارند.
این استاد دانشگاه پروژههای مسئولیت اجتماعی سازمانی در ایران را «یکسویه و کوتاهمدت» توصیف کرد و هشدار داد چنین اقداماتی میتواند نتایج معکوس داشته باشد. او تأکید کرد: «سازمان و جامعه در یک کشتی قرار دارند و هر خدشه به این کشتی، هم جامعه و هم سازمان را آسیبپذیر میکند. ازاینرو، مسئولیت اجتماعی باید به توانمندسازی مردم، کاهش آسیبها و ایجاد رشد مشترک منجر شود.» قوامی مسئولیت اجتماعی واقعی را «بلندمدت، پایدار و فراتر از حرکات تبلیغاتی» دانست.
اعتماد عمومی نخستین قربانی روایت غیرواقعی
«سیدرضا جمشیدی»، فعال رسانهای و کارشناس مسئولیت اجتماعی ایران، در این رویداد بر نقش رسانهها در شفافیت و ارتقای رفتار مسئولانه تأکید کرد. او به تفاوتهای بنیادین میان روابطعمومی سنتی و روابطعمومی سبز پرداخت و توضیح داد: «رویکردهای سنتی بیشتر بر تبلیغات و تصویرسازی تکیه دارند، درحالیکه روابطعمومی سبز به مسئولیتپذیری اجتماعی و زیستمحیطی متکی است. در این نگاه تازه، ذینفعان تنها مشتریان و سهامداران نیستند؛ جامعه محلی، محیطزیست و حتی نسلهای آینده نیز در دایره توجه قرار میگیرند.»
بهگفته او، رسانهها در این منظومه نقشهای همزمان و تأثیرگذاری برعهده دارند: «ناظر اجتماعیاند و عملکرد سازمانها را زیر ذرهبین میبرند، آموزشگر عمومیاند و آگاهی جامعه را درباره مسائل پایداری افزایش میدهند و تسهیلگر گفتوگو میان ذینفعان محسوب میشوند.» او هشدار داد: «اگر رسانه شفافیت را کنار بگذارد یا روایت غیرواقعی بسازد، اعتماد عمومی نخستین قربانی خواهد بود.»
جمشیدی برای تبیین ویژگیهای رسانه مسئولیتپذیر، شاخصهایی چون صداقت در گزارشدهی، شفافیت در نمایش نقاط قوت و ضعف، مستندسازی فرایندها، توجه به انتظارات ذینفعان و رعایت استانداردهای حرفهای ESG را برشمرد. او تأکید کرد «بزرگنمایی، پنهانکاری و انتشار محتوای گمراهکننده، سرمایه اجتماعی سازمان را به خطر میاندازد.»
او در ادامه به روشهای همکاری مؤثر میان روابطعمومیها و رسانهها اشاره کرد؛ از ارائه گزارشهای واقعی و قابلسنجش و دعوت خبرنگاران به بازدیدهای میدانی تا انتشار گزارشهای پایداری و ایجاد ارتباط مستمر با رسانههای تخصصی. استفاده از ظرفیت سمنها و نهادهای اجتماعی نیز یکی از مسیرهای تقویت این همکاری عنوان شد.
گذار از پروژهمحوری به پیمان اجتماعی برند
«نازیلا حقیقتی»، مشاور مسئولیت اجتماعی، در این نشست از تغییری بنیادی در نسبت سازمانها با جامعه سخن گفت؛ تغییری که او آن را «گذار از پروژهمحوری به پیمان اجتماعی برند» مینامد. او پیمان اجتماعی برند را قرارداد نانوشته میان سازمان و جامعه توصیف کرد؛ قراردادی که به باور او امروزه بیش از هر زمان دیگری بر رفتار اخلاقی، شفافیت و ثبات تصمیمها استوار است. او یادآور شد: «اعتماد سختترین و گرانترین دارایی یک سازمان است.» و تأکید کرد: «در دنیای امروز، سازمانها با بودجه دیده میشوند، اما فقط با مسئولیت شنیده میشوند.»
حقیقتی با اشاره به تغییر انتظارات جامعه توضیح داد: «دورهای که شرکتها با اجرای پروژههای متعدد و انتشار گزارشهای قطور تلاش میکردند اعتماد عمومی را جلب کنند، به پایان رسیده است. جامعه امروز کمتر میپرسد چه کردید؟ و بیشتر میخواهد بداند چرا این کار را کردید و چه تغییری ایجاد شد؟»
او تأکید کرد: «اعتماد زمانی شکل میگیرد که معنا، اخلاق و رفتار پایدار در عملکرد سازمان دیده شود.» بهگفته او، «پروژه اعتماد نمیسازد؛ رفتار پایدار و صداقت سازمان است که اعتماد میسازد.»
او افزود: «مردم دیگر فقط خریدار کالا یا خدمات نیستند؛ آنها با برندها قرارداد اخلاقی و احساسی میبندند. سه اصل این قرارداد رفتار مسئولانه، شفافیت واقعی و احترام به شعور اجتماعی است.»
او هشدار داد: «اگر سازمان روایت نکند، جامعه روایت خودش را مینویسد و معمولاً این روایت بهنفع سازمان نیست.»
این مشاور مسئولیت اجتماعی، آینده روابطعمومی را «سرمایهگذاری بر اعتماد» توصیف کرد و آن را بهشدت وابسته به نقش آن در مسئولیت اجتماعی سازمانی دانست و سه مسئولیت محوری برای روابطعمومی برشمرد: «معماری اعتماد، روایتسازی انسانی و پیوند دادن اکوسیستم اجتماعی.»
حقیقتی بحرانها را آزمون واقعی پیمان اجتماعی دانست و گفت: «برخی سازمانها در بحران پنهان میشوند و هر دقیقه سکوت، یک قدم از اعتماد را میسوزاند. اما کسانی که شفاف ظاهر میشوند، حتی با پذیرش خطا، سرمایه اجتماعیشان افزایش مییابد.»
حقیقتی بر نقش انسانمحور مسئولیت اجتماعی تأکید کرد: «اگر میخواهیم برندهایمان شنیده شوند، اگر میخواهیم اعتماد پایدار بسازیم، باید سازمان را وارد شراکت اجتماعی با مردم کنیم. از عصر دیدهشدن عبور کنیم و وارد عصر شنیدهشدن شویم. آینده روابطعمومی، آینده اخلاق، شفافیت و اجتماعیبودن است.»
جامعه از سازمانها اصالت، شفافیت و پاسخگویی میخواهد
«ابراهیم مولائی»، فعال رسانه و دبیر وبینار تخصصی روابطعمومی و مسئولیت اجتماعی، نیز بر ضرورت گفتوگوی مستمر، روایتگری اصیل و نقش محوری روابطعمومی در شکلدهی و تثبیت اعتماد اجتماعی تأکید کرد.
بهگفته او، روابطعمومی زمانی اثربخش است که «محل تلاقی تجربه و اعتماد» باشد. مولائی بر ترکیب «نگاه دانشگاهی، تجربه رسانهای و رویکرد اجرایی» تأکید کرد؛ ترکیبی که میتواند تصویری دقیقتر و کاربردیتر از الزامات مسئولیت اجتماعی سازمانی ارائه دهد.
مولائی با اشاره به تغییرات معنادار مفهوم مسئولیت اجتماعی در جهان امروز گفت: «دوره فعالیتهای نمادین گذشته است. جامعه از سازمانها اصالت، شفافیت و پاسخگویی میخواهد. مسئولیت اجتماعی یعنی عمل به وعدهها و کاهش فاصله میان گفتار و رفتار.»
او تأکید کرد: «آینده روابطعمومی در ایران متعلق به سازمانهایی است که اعتمادسازی پایدار را به بخشی از هویت و راهبرد خود تبدیل کردهاند.»
در تاریخ معاصر ایران، حفاظت از محیطزیست با نامهایی گره خورده است که پایههای این دانش را در کشور بنیان گذاشتند. در رأس این نسل، اسکندر فیروز قرار داشت؛ شخصیتی که بسیاری از ساختارها و رویکردهای نوین محیطزیستی ایران مرهون تلاشهای اوست.
از میان شاگردان و همراهان این جریان علمی، دکتر اسماعیل کهرم چهرهای برجسته و شناختهشده است؛ پژوهشگری که از نخستین نسل متخصصان محیطزیست پس از فیروز به شمار میرود و دههها در حوزه بومشناسی، آموزش و آگاهیرسانی نقشآفرین بوده است.
دکتر کهرم، چه در دانشگاه و چه در میدان پژوهش، همواره کوشیده است تا موضوع محیطزیست را از سطح یک بحث حاشیهای به سطح یک مسئله اساسی ملی ارتقا دهد. یادداشتها، کتابها، سخنرانیها و حضور مستمر ایشان در عرصه عمومی، در جهت جلب توجه تصمیمگیران و افکار عمومی به اهمیت امنیت زیستی، سلامت مردم و پایداری سرزمین بوده است.
اظهارنظرهای اخیر ایشان نیز در همین چارچوب قابلفهم است:
تأکید بر اینکه بیتوجهی به هزینههای پیشگیرانه در حوزه محیطزیست، درنهایت کشور را با هزینههای بسیار بیشتری روبهرو میکند و اینکه سرمایهگذاری در زیرساختهای سالمسازی محیط، نه یک انتخاب لوکس، بلکه ضرورتی برای سلامت شهروندان است.
بدیهی است که کارشناسان محیطزیست، همچون دکتر کهرم، نه از زاویه نظامی، بلکه از منظر علم، سلامت جامعه و آینده ایران سخن میگویند. نقدهای آنها متوجه اشخاص نیست، بلکه متوجه روندهایی است که اگر اصلاح نشوند، پیامدهای آن گریبان همه را خواهد گرفت.
در چنین فضایی، شایسته است سیاستمداران و مدیران کشور با تابآوری، سعه صدر و دقت بیشتری به مباحث محیطزیستی بنگرند و توجه داشته باشند بخش مهمی از آنچه دکتر کهرم بر آن تأکید میکند، ناظر بر عدم انجام تکالیف قانونی دستگاههایی است که در حوزه آلودگی هوا و سلامت محیط تعهدات مشخصی دارند. سخنان ایشان نه از سر تقابل، بلکه هشداری علمی درباره امنیت زیستی و سلامت شهروندان است؛ همانگونهکه دیگر دلسوزان این سرزمین در حوزههای مختلف امنیت ملی تلاش میکنند، دکتر کهرم نیز از زاویهدید متخصصانه و با دغدغه برای آینده کشور، به «امنیت زیستی» هشدار میدهد. همراهی با این نگاه، بهرهگیری از تجربه و دلسوزی ایشان و دیگر کارشناسان، بخشی از روند ضروری برای حفظ پایداری و سلامت ایران است.
در کنار این جایگاه علمی، نباید از ویژگیهای شخصیتی دکتر کهرم نیز غافل شد. ایشان، در میان تمامی کسانی که با خلق و منش او آشنایی دارند، به صراحت کلام شهرهاند. دکتر کهرم نماد صداقت، صراحت و راستگوییِ بیپیرایه است. اگر گاهی در بیانِ واقعیتهای زیستمحیطی، سخنش تند بهنظر میرسد، این تندی بیش و پیش از هر چیز از سوز دل، احساس مسئولیت و عشق بیریا به ایران سرچشمه میگیرد. همان روحیهای که سالها او و دیگر فرزندان دلسوز این سرزمین را بر آن داشته تا از طبیعت و سلامت مردم دفاع کنند.
امروز بیش از هر زمان، لازم است این سرمایههای انسانی و علمی برای کشور حفظ شوند و صراحت بیریا و دلسوزانه ایشان نه بهعنوان تندی، بلکه بهعنوان نشانهای از عمق عشق و تعهد به ایران دیده شود.
جولان زبان بیگانه در تارو پود جامعه ایرانی
پس از مدتها دختربچه همسایه به منزل ما آمد و در هیاهوی بازیهای کودکانه واژههایی همچون کاراکتر، وایرال، فالور، پیج و غیره را به کار برد! درعینحال که مات مانده بودم و یکییکی جایگزین این واژگان را برای او به زبان میآوردم، ذهنم غرق در علتیابی شد تا درنهایت به طنز تلوزیونی رسیدم! من از این برنامه بهدلیل رعایت نکردن زبان فارسی و تکرار واژههای بیگانه توسط مجری و میهمانها پیوسته شاکی بودم! و یکیدو بار نیز برای بیان شکایتم با صداوسیما تماس داشتم.
عموم مردم با واژههای مختلف بیگانه، آشنا و آن را ناخواسته در فضای عمومی تزریق و ترویج میکنند. البته فضای مجازی بهشدت تأثیرگذار بوده و است و فقدان و یا ضعف در حساسیت والدین، معلمان، اساتید و نخبگان این نفوذ غریب و مخرب را قوی کرده است. در این میان از صداوسیما انتظار قاعدهگذاری و الزامهای سختگیرانه رعایت زبان فارسی برای میهمانها، کارشناسان، فضای تبلیغات و یا تهیه فیلم و مجموعه تلویزیونی انتظار بالایی نیست! صداوسیما رسالت مهمی در حفظ فرهنگ، زبان و ادب فارسی دارد. از ترویج نامهای تجاری کاملاً بیگانه در تبلیغات صداوسیما گرفته تا برنامههای پربیننده طنز و یا میزگردهای مختلف اجتماعی، اقتصادی و یا سیاسی، آلودگی و تکاپوی زبان بیگانه موج میزند و در فضای لطیف جامعه نهادینه میشود!
شوربختانه اینکه دامنه آسیب به زبان فارسی در بین واژگانی که معادل فارسی نامآشنا، معروف و بسیار زیبا دارند، نیز رسوخ کرده است! فرهنگستان زبان فارسی در عمل بیشتر عقب میماند و پس از تثبیت واژگان بیگانه در بین عموم جامعه، فرایند جایگزینی سخت واژههایی غریبتر از بیگانه را مطالبه میکند!
ما را چه شده است؟! چرا حساسیت و اقدام مؤثر و مورد قبولی مشاهده نمیشود؟ این تغییرات تدریجی نوعی تهاجم و نفوذ نرم است که درنهایت استحاله و یا زوال کامل و جامع فارسی و ازدسترفتن هویت ملی را باعث میشود! شاید بتوان قویترین سخنرانی و بیان مؤثر در پاسداشت زبان فارسی را در شب شعرهای سالانه رهبری معظم و پیگیریهای دلسوزانه ایشان یافت! این معادله مرموز و تحرک گسترده و پیچیده انگلیس خبیث در زوال جغرافیای زبان فارسی بارها توسط رهبری فرزانه گوشزد شد، ولی عمل به برنامهای درازمدت، جامع، هدفمند و دقیق در دولتها همیشه بگیر و نگیر داشته و جریان اصلاح برای پیشگیری از زوال زبان فارسی همچون دیگر بخشهای مدیریتی مشاهده نمیشود و از اساس میلنگد!
تعجبآور اینکه بدیهی است دستکاری، اصلاح و یا جراحی عمیق در بسیاری از بخشهای اقتصادی، محیطزیستی و یا ساختارهای اداری بهدلیل مقاومت برخی اندکسالاران، مفسدان و یا ملاحظههای امنیتی و سیاسی شامل دشواری است، اما سکوت در برابر زوال زبان فارسی و کملطفی نسبت به شعر زبان فارسی و فرهنگ ایرانی-اسلامی از این قاعده جداست و این سکوت مرگبار در برابر انواع هجمه غیرقانونی به زبان فارسی و جهش دیوانهوار واژههای بیگانه از در و دیوار شهر، دانشگاه، مراکز عمومی، فروشگاه و غیره، نابخشودنی است!
خیلی خوشبینانه مدیران ارشد و حتی مقام اول اجرایی کشور در پشت سخنگاه (تریبون) استفاده از زبان بیگانه را تمرین میکنند! همایشها مملو از تابلوهای تبلیغاتی با عناوین بزرگ لاتینی و ترجمه فارسی به زیر کشیده شده و آنهم با نگارشی ریزریز! قتل خاموش زبان فارسی با نامگذاری خودرو، شرکت، مغازه، تالار سخنرانی و غیره؛ «من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد»!
غافل نشویم که زبان فارسی تاریخ دارد و روح بلندی بهاندازه ایران. فراموش نکنیم هجمه به زبان فارسی نرم و تدریجی است و تحتتأثیر تهاجم دشمنان و تزلزل معیشت، اقتصاد، سیاست و تلاطم جنگ آسیبپذیر است! بهبود آن تابع زمان است! و ابزار پیشگیرانه و مؤثر و همگانی را میطلبد.
انتظار نمیرود ما فریاد بزنیم ایران خط قرمز من است، ولی بالا تا پایین گفتارمان پر باشد از واژههای بیگانه! بهراستی نمیتوان سلبریتی باشی و فارسیگو؟! پزشک باشی و مروج زبان فارسی؟! روحانی باشی و مبلغ دین با دریچه واژههای فارسی؟! دانشجو باشی و رساله دکترا یا ارشدت مملو از واژگان فارسی؟! در گذشته افراد بنا به نوع سخنرانی و محیط و مخاطب واژگان سخنرانی را تنظیم میکردند و حال مخاطب و زبان فارسی را رعایت میکردند.
چه دلیلی دارد در صداوسیما، میهمان از بهکارگیری واژگان بیگانه ابایی نداشته باشد؟!
چرا یک کارگردان و یا مدیر برنامه کاربرد واژگان فارسی بهجاب واژههای بیگانه را تمرین نمیکند؟! و برای بهکارگیری این همه واژه بیگانه از مردم عذرخواهی نمیکند؟!
چرا هزاران واژه بیگانه توسط رئیسجمهور، وکیل، وزیر، مهندس، کارشناس بهداشت و یا سینماچی مانند نقل و نبات دست به دست میشود؟!
از سوی دیگر، برنامه طراحی ساده و هدفمند کتابهای فارسی پایههای ابتدایی و متوسط بهگونهای جذاب و مؤثر و متناسب با تهاجم کنونی مشاهده نمیشود! طراحی گفتوگوهای شاد و جذاب با واژههای فارسی و تولید محتوای تئاتر کودکانه دانشآموزی در ترویج جایگزینهای فارسی هیچ جایگاهی ندارد!
سوءمدیریت و خاموشی و سکوت مرگبار در جریان حذف زبان فارسی در ایرانزمین و تبدیل و تحویل اقیانوسی از معارف و ادبیات ارزشمند به دریای خشک و عاری از حیات واژگان و ادب فارسی به آیندگان بههیچوجه پذیرفتنی نیست!
رعایت زبان فارسی و گفتوگو با واژگان فارسی هیچ حساسیت و یا واکنش منفی را در بین انواع نگرشها و اندیشههای جامعه ایرانی تزریق نمیکند و بعید میدانم همه ایران با این چالش «پاسداشت زبان فارسی و نه به زبان بیگانه» همراه نباشند! پس چرا این مهم بهگونهای مطلوب ترویج نمیشود؟ مقصر کیست؟ کارگزار این جریان فرهنگی پرطرفدار ولی پرآسیب کیست؟ نخبگان و خواص جامعه کجا هستند؟
امید است همه مردم در مرحله نخست به این موضوع حساسیت ویژه نشان دهند و خواص و جامعه نخبگانی با کار ترویجی، تغییر رفتار و تولید گفتمان و محتواهای ارزشمند به توقف جریان تخریب زبان فارسی و پیشگیری از آسیبهای کوتاه و درازمدت، مستقیم و غیرمستقیم، متنوع و زنجیروار کمک کنند.
