بایگانی
«انقلاب خورشیدی» با واردات چینی
خبر «انقلاب خورشیدی» نخستینبار در ۲۳ تیرماه توسط معاون سرمایهگذاری و توسعه ساتبا اعلام شد. اما با گذشت چندین روز، هنوز هیچ جزئیاتی درباره این طرح، از جمله تعداد نیروگاههای هدف، مشوقهای مالی یا برنامه زمانبندی آن، از سوی مسئولان منتشر نشده است.
تلاشهای خبرنگار «پیام ما» برای گفتوگو با «سیدمهدی حسینی»، مدیرکل دفتر بودجه، تسهیل سرمایهگذاری و تجهیز منابع مالی ساتبا، نیز بینتیجه ماند. مسئول دفتر این مدیرکل اما به پیامما گفت که اطلاعات دقیقی درباره این طرح در اختیار ندارند. تماسهای پیاپی با «جعفر محمدنژاد سیگارودی»، معاون سرمایهگذاری و توسعه ساتبا، نیز تاکنون به مصاحبهای رسمی منجر نشده است.
فقط یک قابلیت جدید
تنها نکته مطرحشده درباره این برنامه، امکان استفاده هیبریدی از سیستم خورشیدی است؛ به این معنا که شهروندان میتوانند هم برق تولیدی خود را به شبکه بفروشند و هم در زمان قطعی یا محدودیت شبکه، آن را برای مصرف شخصی استفاده کنند.
بااینحال، نرخ خرید تضمینی برق تولیدی خانگی همچنان ۳۸۰۰ تومان بهازای هر کیلوواتساعت باقی مانده؛ رقمی که تقریباً نصف قیمت فروش برق در بورس انرژی است. تاکنون نیز خبری از تسهیلات حمایتی یا وامهای کمبهره برای متقاضیان این طرح منتشر نشده است.
با توجه به ناترازی ۲۰ تا ۲۵ هزار مگاواتی شبکه برق، مشخص نیست «انقلاب خورشیدی» با چه مکانیزمی و در چه مقیاسی میتواند بخشی از این خلأ بزرگ را پر کند.
موتور خاموش انقلاب خورشیدی
«حمیدرضا صالحی»، رئیس هیئتمدیره انجمن ساتکا، درباره این طرح دولتی میگوید: «نه انقلاب است، نه توانسته جریان بسازد.»
او آمارها را ردیف میکند و میگوید: «ببینید، اگر فقط یک میلیون خانوار، پنل پنجکیلوواتی نصب کنند، ما به پنج هزار مگاوات ظرفیت میرسیم. عدد کوچکی نیست. همین حالا کل ظرفیت نیروگاههای خورشیدی کشور حدود یک هزار و ۷۰۰ مگاوات است. یعنی فقط با سقف خانهها میتوانیم سه برابر وضعیت موجود تولید کنیم.» مسئله فقط آمار نیست، بحث سر ریشه اصلی این مشکل است که چرا کشوری مثل آلمان سهم بالایی در نیروگاههای خانگی دارد و ایران با وجود ۳۰۰ روز آفتابی، نه؟
او در پاسخ میگوید: «چون مدل اقتصادیاش نمیچرخد. قیمت خرید تضمینی برق خیلی پایینتر از آن است که مردم را به وام گرفتن و نصب پنل ترغیب کند. قیمت برق برای مردم خیلی پایین است. ساتبا برق خورشیدی را ۳۸۰۰ تومان خریداری نمیکند؛ این عدد برای کسی که باید دویست میلیون تومان خرج کند، جذاب نیست. در آلمان هر کیلووات برق خانگی ۱۵ یا ۲۰ سنت ارزش دارد، ولی در ایران مردم برق رایگان دارند؛ پس چرا باید خرج کنند؟»
او در بخشی از مصاحبه که بحث به وام و تأمین مالی میرسد، میگوید: «وامی که به مردم داده میشود، باید با سود پایین باشد. در حال حاضر، وام پنل خورشیدی با سود ۲۵ درصد داده میشود! عقلانی نیست. این وام باید حداکثر با ۱۵ درصد ارائه شود. دولت باید انگیزه ایجاد کند. بهعنوان مثال، قیمت خرید برق ۵۷۰۰ تومان باشد. اگر اینگونه عمل شود، مردم برای نصب پنل خورشیدی ثبتنام میکنند و حتی صف میکشند؛ مانند قرعهکشی خودرو.»
اما حالا، با طرح جدید ساتبا، فقط یک ویژگی اضافه شده است: اینکه مشترک میتواند برق تولیدی خود را در ساعات روز مصرف کند؛ اتفاقی که «مثبت است، ولی نمیتواند موتور محرک باشد». بهگفته صالحی، حتی اگر برخی خانوارها برای جلوگیری از قطعی برق تابستانی سراغ سیستمهای خورشیدی بروند، این یک حرکت مقطعی و پراکنده خواهد بود. «شاید چند هزار نفر از این طرح استقبال کنند، اما نمیتوان اسم آن را انقلاب گذاشت. انقلاب یعنی میلیونها نفر اقدام کنند؛ یعنی تحول در سیاستگذاری.»
تکرار یک اشتباه تاریخی
«سید هاشم اورعی»، رئیس اتحادیه انجمنهای انرژی ایران و استاد دانشگاه صنعتی شریف، نیز معتقد آنچه رسانهها بهعنوان انقلاب خورشیدی معرفی میکنند، درحقیقت شعار است، نه واقعیت. نکته مهمی که اورعی در گفتوگو با «پیام ما» به آن اشاره میکند، دخالت مستقیم دولت در اجرای پروژههای نیروگاههای خورشیدی است. اورعی میگوید: «وزارت نیرو خودش وارد عمل شده و میخواهد یکهزار و ۸۰۰ مگاوات نیروگاه خورشیدی بسازد. خودش تجهیزات وارد کرده و خودش میخواهد اجرا کند. اما مگر در هیچجای دنیا دولت میتواند سریعتر و بهتر از بخش خصوصی پروژه را اجرا کند؟ تجربهها چیز دیگری نشان میدهند.» او این رویکرد را «تکرار یک اشتباه تاریخی» مینامد و معتقد است این مدل دخالت نهتنها ناکارآمد است بلکه فرصت را از افراد توانمند و دارای انگیزه میگیرد.
پروژهای برای بازگرداندن ارز؟
انتقادها اما فقط به ساختار و مدیریت پروژهها محدود نمیشود. پشتپرده نیز نگرانکننده است. اورعی خبر میدهد که قرار است با واردات پنلهای خورشیدی از چین، در برخی خانهها سیستمهای ۳.۸ کیلوواتی نصب شود؛ طرحی پایلوت که توسط یک گروه صنعتی خاص اجرا میشود، با هدف احتمالی رفع تعهدات ارزی از محل واردات.
او میگوید: «این طرح اصلاً رسانهای نشده، مبهم است و بهنظر میرسد بیش از آنکه برای توسعه انرژی خورشیدی باشد، برای حل مسائل ارزی گروههای خاص طراحی شده. مردم جایی در آن ندارند. این پروژهها فقط اسم مردم را یدک میکشند.»
اورعی به نمونههایی دیگر هم اشاره میکند: «انتقال آب، سدسازیهای بیمنطق، پروژههایی که تنها برای گرفتن بودجه از صندوق توسعه ملی تعریف شدهاند، وامهایی که پرداخت شدهاند و بازنگشتهاند.» بهگفته او، برخی از این وامگیرندهها هرگز قصد بازپرداخت نداشتهاند: «جایی امن نشستهاند، میدانند هیچکس سراغشان نمیآید.» اورعی میگوید: «من بارها گفتهام، باز هم میگویم؛ اگر همین تفکر ادامه پیدا کند، حتی تا ۵۰ سال دیگر هم چیزی از دل این ماجرا بیرون نمیآید. اگر هم چیزی بیرون بیاید، بدتر از امروز خواهد بود.»
تبلیغ زودهنگام؟
«ایمان احمدی»، عضو هیئتمدیره انجمن ساتکا و مدیرعامل شرکت مشاهیر نیرو جنوب، یک روز کامل اتاقبهاتاق ساتبا را رفته تا از جزئیات این طرح آگاه شود. بهگفته احمدی، هنوز جزئیات دقیقی از طرح منتشر نشده و بیشتر صحبتها کلیگویی است. «کاش جزئیات را دقیقتر اعلام میکردند. الان فقط شنیدیم که قرار است پنلهای خورشیدی کوچک روی پشتبام خانهها نصب شود و مصرفکننده بتواند از برق تولیدی خودش هم استفاده کند، اما چیزی درباره نرخ جدید خرید تضمینی یا حمایتهای مالی مشخص نیست.» اطلاعات «پیام ما» از یک منبع آگاه نشان میدهد که قرار بر اجرای پایلوتی با صد هزار سامانه خورشیدی کوچک وارداتی است؛ سامانههایی که پنل، اینورتر و باتری ذخیرهسازی دارند. احمدی میگوید: «هنوز معلوم نیست سرمایهگذار اصلی چه کسی است. فقط اسم یک گروه مطرح شده، ولی نه رسماً چیزی اعلام شده و نه اطلاعاتی در اختیار ماست.» بزرگترین نگرانی احمدی، ورود دولت به واردات تجهیزات خورشیدی از چین است: «الان دولت خودش رقیب بخش خصوصی شده و قرار است حدود ۲.۳ میلیارد دلار تجهیزات خورشیدی وارد کند، آنهم کامل و بستهبندیشده. این اتفاق به تولید داخل ضربه میزند.»
واردات صفر تا صد بهجای تکیه بر توان داخلی، عملاً تولیدکنندگان ایرانی را کنار زده و دولت را به رقیب بخش خصوصی تبدیل کرده است. این درحالیست که ایران توان تولید بخشی از تجهیزات مانند استراکچر را دارد. کارشناسان و متخصصان حوزه انرژی این روند را «تکرار یک اشتباه تاریخی» میدانند و معتقدند این پروژه نه با هدف توسعه واقعی انرژی خورشیدی، بلکه برای رفع تعهدات ارزی و بازگرداندن ارز طراحی شده است؛ پروژهای که مردم تنها نامشان بر آن خورده و در عمل سهمی از آن ندارند.
دولت بزرگترین مانع توسعه انرژی پاک است
بحران قطعی برق در تابستان و زمستان حالا دیگر بخشی از واقعیت زندگی در ایران شدهاند. بهنظر شما مقصر شرایط فعلی چه عاملی است؟
بزرگترین مقصر وزارت نیرو است که ما در صنعت برق به این روز افتادهایم؛ ولی تنها مقصرش وزارت نیرو نیست. مثلاً ما سازمان عریض و طویل نظاممهندسی را داریم که تنها وظیفهاش این است به ساخت ساختمانها در کشور نظارت کند؛ هم از جنبه سازهای، هم از جنبه معماری و هم از جنبه مدیریت مصرف انرژی. اما آیا این سازمان از عهده وظایفش برآمده؟ ساختمانهایی که در ایران ساخته میشود، از نظر راندمان انرژی مثل ساختمانهایی است که مثلاً در کشور آلمان ساخته میشود؟ فکر کنم جواب این سؤال را همه میدانند. پس سؤال بعدی این است که نظاممهندسی این وسط چهکار میکند؟ چون اکثر ساختمانها از نظر راندمان و مدیریت مصرف انرژی چنان است که انگار در تابستان تمام حرارت را از خارج جذب میکند و مصرفکننده هم مجبور است که کولر را روشن کند. البته فرهنگ مصرفکننده مهم است. اما مهمتر از رفتار مصرفکننده، نوع تکنولوژی است که در اختیار مصرفکننده قرار دارد. مثلاً در سالهای اخیر باب شده که مردم بیشتر از اسپیلت استفاده میکنند. من احساس میکنم اینکه گفته میشود مردم از اسپلیت استفاده نکنند، همان اندازه سادهلوحانه است که ما از فردا از مردم بخواهیم سوار اسب و الاغ شوند؛ چون بنزین نداریم. شما دارید با تکنولوژی روز دنیا جلو میروید. اینکه مدام تأکید کنیم بهجای اسپلیت از کولر آبی استفاده کنید، غلط است. نمیخواهم بهشکل مفصل وارد این بحث شوم که خود کولر آبی احتمالاً مشکل آب ایجاد میکند و از دید من کارشناس، در کشور ما مشکل آب از مشکل برق بزرگتر است. مشکل دیگر از طرف سازمان استاندارد است. طبق آمارها ما ۲۰ میلیون کولر آبی در کشور داریم. چند میلیون از آنها کمبازده هستند. بعد طرح تعریف میکنند برای جایگزینی موتورهای کمبازده ۲۰ میلیون کولر آبی! خب در همان آغاز اصلاً نگذارید تولید شود! پس سازمان استاندارد چهکار میکند؟ علاوهبر اینها، شهرداریها هستند. شهر تهران را نگاه کنید؛ پر از ساختمانهای تجاری و اداری با نمای شیشهای مثل گلخانه است. اصلاً چرا باید اجازه دهیم در کشوری با اقلیم ما، ساختمانها نمای شیشهای داشته باشند؟ شما چقدر باید بعداً هزینه انرژی کنید که این گلخانه را خنک کنید؟ در کشور ما هیچکدام از این سازمانها، وظایف خود را انجام نمیدهند.
در بسیاری از تحلیلها، انگشت اتهام بحران انرژی بهسمت مردم نشانه میرود؛ گفته میشود مصرف برق در ایران بالاست. اما وقتی تکنولوژیهای پرمصرف و سیاستگذاری نادرست داریم، انتظار رفتار متفاوت از مردم تا چه حد واقعی است؟
مثال خودرو شاید ملموستر باشد. ما خودرو با مصرف بنزین زیاد در اختیار مردم قرار میدهیم و بعد به مردم میگوییم که بنزین زیاد مصرف میکنند. خب شهروندان چهکار کنند؟ خودشان ماشین را حمل کنند؟ راهکار درست این است که ماشین کممصرف در اختیار مردم قرار دهیم. همین مثال را در وسایل سرمایشی هم داریم. نمیتوانیم وسایل پرمصرف به مردم بدهیم و بگوییم مصرف شما بالاست. تفاوت نظام حکمرانی در اینجاست که الان دولت ژاپن به مردم گفته که هوا گرم شده و اگر شما کولرها را روشن نکنید، گرمازده میشوید. احتمالاً رفته محاسبه کرده که هزینههای گرمازدگی مردم چقدر میتواند هزینه سربار ایجاد کند. بنابراین، گفته از کولر استفاده کنید و دولت هم کمک میکند. اینطور نیست که مردم ژاپن همه کولرها را روشن کنند و شبکه برق ژاپن از مدار خارج شود. چون از قبل، وسیله راندمانبالا در اختیار مردم قرار داده. خانهها را درست عایقبندی کرده. خیلی سادهانگارانه است که ما فکر کنیم وقتی همه اینها درست شده، مردم ژاپن دما را روی مثلاً ۴ درجه میگذارند و بعد با کاپشن مینشینند در خانههایشان. حتماً این کار را نمیکنند. در ایران تمام این مسائل نادیده گرفته میشود و فقط توپ را به زمین مردم شوت میکنند. مصرف انرژی ما در ایران بالا است و از نظر شاخص جیدیپی (GDP) همیشه جزء بیست کشور پرمصرف در حوزه انرژی بودیم. ولی تنها عامل آن، مصرف بالای مردم نیست. ما بهخاطر اینکه یک زمانی فکر میکردیم؛ اقیانوسی از انرژی داریم که بیانتهاست، در یک بازهای، تمام چرخ صنعت را بردیم بهسمت صنایع انرژیبر. به صاحبان صنایع گفتهاند که انرژی بیانتها داریم، پس بروید پتروشیمی بزنید! فولاد بزنید! یعنی در استراتژی توسعه صنعتی هم اشتباه کردیم. در این مشکل ایجادشده، ذینفعان مختلفی دخیل بودهاند و تا موقعی که تمام آنها پاسخگو نباشند، واقعاً این مشکل حل نمیشود. خیلی بیانصافی است؛ وقتی وسایل برقی که در اختیار بخش خانگی قرار میدهی، پرمصرف و غیراستاندارد است، انتظار داشته باشی کم مصرف کند.
برای حل این مشکلات، راهکاری مثل حذف یارانه انرژی مطرح میشود، اما آیا میتوان در شرایط فعلی بهسمت واقعیسازی قیمت انرژی رفت؟
بهنظرم با وضعیت اقتصادی فعلی، اگر ما قیمت برق را اضافه کنیم، دوباره تورم اضافه میشود و قیمت برق از نرخ تورم جا میماند. بعد به یک نقطه میرسیم که واقعاً مصرف برق عادی از توان حتی قشر متوسط جامعه هم خارج شود. وقتی درآمد خانوار با تورم افزایش پیدا نمیکند، ولی شما قیمت حاملهای انرژی را بالا میبری، از یک جایی بهبعد دیگر نمیتواند تحمل کند. بعضی میگویند که یارانه انرژی باعث تورم میشود. این کاملاً درست است، ولی آیا میتواند یک دفعه حذف شود؟ مسلماً نمیتواند. اما این درست است که دولت باید یارانه انرژی را حذف کند. چون اتفاقاً این رانت انرژی بیشتر در جیب افرادی میرود که مردم عادی نیستند. در جیب کسانی میرود که مزرعه بیتکوین دارند یا قاچاق سوخت میکنند. همه میدانیم که مزرعه بیتکوین و قاچاق سوخت در ابعاد بزرگ، کار مردم عادی نیست. همه میدانند که کار چه کسانی است. از این لحاظ لااقل ما باید قیمت انرژی را تا حدی منطقی کنیم، ولی این کار راهحل دارد، اما تاکنون به آن توجه نشده.
اخیراً الگوی مصرف خانگی جدیدی اعلام شده که تناقضاتی بههمراه داشته. براساس این الگو، اگر مصرفکنندگان زیر حد متوسط مصرف کنند، از یارانه برخوردار میشوند، اما در غیر اینصورت، قیمت برق بدون یارانه محاسبه میشود. مشکل این است که در تعیین الگو، نادیده گرفتن خانههای خالی ناعادلانه است. همچنین، مقایسه مصرف یک خانوار با شرایط مختلف، مثلاً خانواده پرجمعیتی که بچهها کل روز در خانه هستند و یک خانواده شاغل، ناعدالتی را تشدید میکند. مسلماً خانوادههای کوچک بهاندازه خانوادههای بزرگ برق مصرف نمیکنند. یعنی حتی در بحث یارانه هم درست تصمیمگیری نشده است.
در این شرایط، سهم تجدیدپذیرها هم در سبد انرژی ایران همچنان ناچیز است. بهنظر شما چه موانعی باعث شده این بخش، برخلاف ادعای برخی از مسئولان، عملاً به حاشیه رانده شود و اعتماد سرمایهگذار در آن شکل نگیرد؟
صنعت تجدیدپذیر، مثل دیگر صنایع کشور، بهشدت تحتتأثیر فضای کلان اقتصادی و ریسکهای شدید سرمایهگذاری است. بهنظر من، بزرگترین منبع ریسک، خود دولت است. در دهه ۹۰ وزارت نیرو با شرکتهای خصوصی قرارداد خرید تضمینی امضا کرد و گفت برق تولید کنید، من خریدارم. سرمایهگذار هم براساس همین قرارداد، از صندوق توسعه ملی تسهیلات گرفت و پروژه را اجرا کرد. اما دولت پول را بموقع نداد، جهش ارزی رخ داد، اقساط عقب افتاد و صندوق برای وصول طلب، از منابع بانک عامل برداشت کرد. نتیجه این شد که بانکها حالا دیگر آن قراردادها را معتبر نمیدانند. وقتی سرمایهگذار برای تأمین مالی جدید مراجعه میکند، بانک میگوید: این قرارداد تضمین ندارد، باید وثیقه سنگین بیاوری. مثلاً برای احداث یک نیروگاه ۱۰۰ مگاواتی که حدود ۴۰ میلیون دلار سرمایه میخواهد، بانک تقاضای وثیقهای معادل ۵۰ میلیون دلار میکند، ملکی در تهران، آنهم ملکی که قابل نقد شدن باشد؛ اما سرمایهگذار چنین ملکی ندارد، وگرنه اصلاً برای وام اقدام نمیکرد.
در سالهای گذشته نقدهای زیادی نسبت به مشکلات ساختاری توسعه تجدیدپذیرها مطرح شده است. اما آیا انجمنهای تخصصی، از جمله انجمن شما، راهکارهای مشخصی برای رفع این موانع پیشنهاد دادهاند؟
ما از سمت انجمن سه یا چهار پیشنهاد در مورد تأمین مالی و پوشش ریسک سرمایهگذار دادهایم که الان میتوانم در مورد تکتک آنها صحبت کنم و اینکه چرا ما فکر میکنیم این راهکارها به درد ایران میخورد. اول بگویم که این راهکارها اجرا نشده و اجرا هم نخواهد شد. در کشور ما هیچچیزی بهشکل پایدار توسعه پیدا نمیکند. متأسفانه اینجا کشور توسعه ناپایدار است؛ البته اگر توسعهای وجود داشته باشد. اما یکی از مهمترین پیشنهادهای ما، تشکیل صندوق ضمانت است؛ نهادی که بتواند پشتوانهای برای پرداخت بدهی سرمایهگذاران باشد، تا بانکها در تأمین مالی پروژههای تجدیدپذیر کمتر احساس خطر کنند. درواقع، اگر دولت نمیخواهد یا نمیتواند بهطور مستقیم پرداخت کند، دستکم باید ضمانت دهد که اگر سرمایهگذار بدهکار شد، بانک بتواند از صندوق طلبش را بگیرد.
وزارت نیرو طبق اعلام خودش، ۸۵ هزار میلیارد تومان اموال مازاد دارد. میتوان این داراییها را بهجای فروختن در فرایندهای نامشخص «مولدسازی»، بهعنوان پشتوانه صندوق ضمانت اختصاص داد. همینطور، طبق قانون مانعزدایی، وزارت نیرو سالانه حدود ۱۵۰ هزار میلیارد تومان درآمد از محل فروش برق دارد؛ این درآمد میتواند ضامن ایفای تعهدات باشد، نه اینکه صرفاً یک عدد روی کاغذ بماند. نکته این است که لازم نیست منابع تازه وارد سیستم شود، فقط باید همین داراییها و درآمدها بهصورت شفاف و حسابشده مدیریت شود.
از طرفی، صورتهای مالی توانیر هم خودش مسئله مهمی است. وقتی در ظاهر، شرکت را زیانده نشان میدهند، درحالیکه همان صورتهای داخلی شرکت سودآوری را نشان میدهد، اعتماد عمومی و بانکی از بین میرود. بهعنوان مثال، در سال ۱۴۰۱ توانیر ۱۵ هزار میلیارد تومان سود داشته، اما در صورت مالی، نیمی از آن بهعنوان زیان ثبت شده. وقتی این سود به تولیدکننده برق نمیرسد، سؤال این است که این پول کجا خرج میشود؟
در چنین شرایطی، طبیعی است که سرمایهگذارها عقب بکشند. مثلاً در بازار برق یا بورس سبز، تا زمانی که دولت با یک دستور شفاهی میتواند مصوبهای را لغو کند یا طرحی را تعلیق کند، هیچ اعتمادی باقی نمیماند. اگر سیاست وزارت نیرو این است که سرمایهگذاری جلب شود، باید تعهداتش را به قوانین الزامآور تبدیل کند، نه به مصوبههایی که با تغییر وزیر بیاعتبار میشوند.
مسئله این است که توسعه انرژیهای تجدیدپذیر صرفاً نیازمند تکنولوژی یا پول نیست؛ به ثبات، صداقت و پیشبینیپذیری نیاز دارد. وقتی دولت خودش ریسک اصلی است، دیگر نمیتوان انتظار داشت بخش خصوصی با خیال راحت وارد شود.
اگر اختیار داشتید فقط یک سیاست کلیدی وزارت نیرو در حوزه انرژیهای تجدیدپذیر را تغییر دهید، چه میکردید؟
تنها کاری که واقعاً باید انجام شود، این است که وزارت نیرو از تجارت برق کنار برود و نقش واسطه یا دلال را بازی نکند.
اما دو مانع اساسی در این مسیر وجود دارد. نخست اینکه حتی اگر من برق را در نقطه «آ» تولید کنم و بخواهم به مصرفکنندهای در نقطه «ب» بفروشم، این تضمین وجود ندارد که برق تولیدی به مقصد برسد. وزارت نیرو ممکن است در میانه مسیر، به دلایلی بخشی از برق را منحرف کند و مثلاً به مصرف خانگی اختصاص دهد. این کار بهسادگی با یک نامه انجام میشود، اما واقعاً باید به نهادهای تصمیمگیر توضیح داده شود که ادامه این روند چه تبعات بلندمدتی دارد.
مانع دوم مربوط به ساختار قیمتگذاری است. در حال حاضر، برق در بورس عرضه میشود و مثلاً تابلوی بورس قیمت را ۶۰ تومان نشان میدهد، اما همان برق با نرخ یکهزار تومان به صنایع فروخته میشود. این تفاوت نجومی چه منطقی دارد؟ در واقع وزارت نیرو خودش بزرگترین واسطه است: از یکسو تولیدکننده را مجبور به فروش ارزان میکند و از سوی دیگر، با قیمت بالا برق را در اختیار صنایع میگذارد. اگر واقعاً هدف یارانه دادن به مردم است، پس چرا خود مردم از این برق منتفع نمیشوند؟ چرا همچنان با خاموشی، قطعی یا بیثباتی روبهرو هستند؟
«در گرمترینهای روزهای سال بهسر میبریم، اما آب و برق بدون هیچ اطلاعی قطع میشود. برق که میرود، آب هم با آن میرود. قبلاً یک نوبت برق قطع میشد، الان دو نوبت.» اینها را «علی سهیلی» میگوید، از کسبه سبزوار که در خیابان «کاشفی» فروشگاه دارد. عصبانی است و فکر میکند این همه قطع آب و برق نه زندگی برایشان گذاشته است، نه کاسبی. او ادامه میدهد: «در اوج کاسبی ما برق خیابان اصلی و بازار شهر قطع میشود. میرویم خانه، میبینیم آب هم نداریم. چند ساعت بعد برق خانه قطع میشود. مردم حق دارند شکایت داشته باشند. یک نفر باید به این وضعیت رسیدگی کند.»
تبعیض برای مرکز
سهیلی ادامه میدهد: «خیلی جالب است. مشهد یک کلانشهر است و چندین برابر شهری مانند سبزوار آب و برق مصرف میکند، اما نه برنامه قطع برق در این شهر دونوبت شده است و نه قطع آب و افت فشار اعمال میشود. انگار چون مشهد مرکز استان است، یک امتیاز ویژه دارد و نباید دچار محدودیت شود. اما مردم بینوا در گوشهوکنار استان که صدایشان به جایی نمیرسد، باید در روز چهار ساعت برق نداشته باشند و ساعتهای طولانی هم بیآب بمانند. این اگر تبعیض نیست پس باید نامش را چه گذاشت؟»
«زینب الداغی» پرستار است. او نیز مانند سهیلی فکر میکند قطع بدون برنامه و اعلام آب و برق دیگر قابلتحمل نیست: «از شیفت سخت کار به خانه میروم، اما باید بدون برق و آب بمانم. هنوز فقط ماه اول تابستان گذشته و دو ماه گرم دیگر در راه است، اما وضعیت ما اینطور است. کسی هم هیچوقت پاسخگوی مردم در این شهر نیست. خانه ما در خیابان «بیهق» است. یعنی درست روی قنات قدیمی شهر. قناتی که دیگر فعال نیست. وقتی بود شرایط آب شهر هم بسیار بهتر بود.»
بیآبی در محلههای قدیم
زینب میگوید: «اینجا از قدیمیترین بخشهای شهر است. این بهانه که آب ممکن است به ساختمانهای جدید و محلههای جدید نرسد، برای محله ما صدق نمیکند. نمیدانم مسئولان متوجه نمیشوند که نباید هم آب و هم برق را با هم قطع کنند. میگویند فشار آب را کم کردهایم. برای قطع برق چه توجیهی وجود دارد؟ باور کنید اگر مردم آنقدر معترض نمیشدند، همین جواب را هم نمیدانند.»
«حسین کلاته» اهل «کلاته مزینان» در حوالی سبزوار است؛ کلاته به این دلیل که زادگاه «علی شریعتی» است، شهرت زیادی دارد. بااینحال، حسین میگوید در کلاته مزینان هم ما، مانند روستایی دورافتاده و ناشناخته زندگی میکنیم، درحالیکه بخش قابلتوجهی از تاریخ سبزوار در همین منطقه «باشتین» و «کلاته» رقم خورده است. او که معمار است، ادامه میدهد: «این مشکلات و محرومیتها، شایسته مردم سبزوار نیست. مردمی که در تاریخ ایران نامشان با قیام سربداران و مبارزه علیه مغولها گره خورده است. بیشترین بخش نارضایتی در سبزوار مربوط به کسبه و بازاریان است؛ چون عملاً از کار و کاسبی افتادهاند. دفتر ما روبهروی «باغ ملی»، هر روز قطعی برق دارد. دسترسی به آب نداریم و عملاً در بهترین ساعات مراجعه اربابرجوع در را قفل میکنیم و میرویم. شب در خانه هم توأمان، برق و آب نداریم. در کلاته هم اوضاع همینطور است. همه مردم متوجه بحران آب و انرژی هستند، اما باید این شرایط را مدیریت کرد. در روزگاری که منابع بهوفور باشد که مدیریت کاری ندارد؛ مدیریت مربوط به همین روزگار کمبود منابع است.»
ناچار به افت فشار هستیم
در پی این نارضایتیها، شرکت آبوفاضلاب سبزوار طی اطلاعیهای اعلام کرد تأمین آب شرب سبزوار با چالشهای جدی روبهرو شده و باعث کاهش فشار آب در بعضی ساعات روز شده است: «با توجه به محدودیت شدید منابع تأمین آب، ناگزیر به مدیریت فشار آب در بعضی ساعات روز هستیم. آب سبزوار از طریق منابع زیرزمینی تأمین میشود، درحالیکه حجم سفرههای آب زیرزمینی بسیار کاهش پیدا کرده است.»
«حسین ریاضی»، مدیرعامل این شرکت، میگوید: «کمفشاری داریم، اما قطعی آب نه. ممکن است در بعضی نقاط، گرههای هیدرولیکی یا گرفتگی ورودیها باعث شود در زمان مدیریت فشار، مشترکان با قطع آب روبهرو شوند. این مشترکان باید با سامانه ۱۲۲ تماس بگیرند تا اگر چنین مشکلی وجود داشت، تیمهای مربوطه برای بررسی و رفع آن اعزام شوند. از طرف دیگر، در شرایط کنونی مانند همیشه، اتفاقات عادی در سطح شهر جریان دارد و ممکن است حوادثی مثل شکستگی لوله، منجر به قطع موردی آب برای مشترکان شود. اما این موارد ناخواسته است و قطع آب توسط آبفا انجام نمیشود.» او نیز مانند شرکت آبفای تهران میگوید: «واحدهای آپارتمانی که در ارتفاع زیادی از زمین قرار دارند، باید مخزن ذخیره نصب کنند و اینگونه، همیشه آب خواهند داشت. در حال حاضر، روزانه ۸۰ هزار مترمکعب آب برای شهر سبزوار -که شامل بخش روداب و روستاهای بخش مرکزی شهرستان نمیشود– تولید میشود، اما حتی این میزان هم با تقاضای مصرف سازگاری ندارد.»
سکوت شرکت توزیع برق
شرکت توزیع برق سبزوار اما هیچ توضیحی در مورد علت دونوبتی شدن قطع برق در این شهرستان ارائه نمیکند. موضوعی که نمایندگان این حوزه انتخابیه در مجلس شورای اسلامی را بر آن داشت تا شخصاً از وزیر نیرو دلایل این اتفاق را، آنهم در گرمترین روزهای سال، پیگیری کنند.
یک وبسایت خبری محلی در خراسانرضوی بهنام «سبزوار فوری» در پی تشدید نارضایتی مردم سبزوار از شرایط پیشآمده، نوشت: «فرماندار و نمایندگان سبزوار اعلام کردند پیگیریهایی را در سطح استانی و کشوری برای بهبود این شرایط آغاز کردهاند.»
این رسانه همچنین در مورد «بهروز محبی» و «محمدرضا محسنی ثانی» نیز نوشته که این نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی در تماسی تلفنی با وزیر گلایههای مردم غرب خراسان از قطع دونوبتی برق را مطرح کردند. یکی از مسائلی که این دو نماینده شهرستانهای غرب خراسان در مجلس مطرح کردند، این بود که چرا شهرستانهایی مانند سبزوار باید در برنامه مدیریت مصرف برق، خسارتی بیش از مرکز استان، یعنی مشهد، تحمل کنند؟
در این سالهای بیآبی، نخلستانهای آبادان آتشسوزیهای بیشماری دیدهاند، اما آتشی که روز جمعه (۲۷ تیر) به نخلستانها افتاد، سهمگینترین بود. مردم در وصفش میگویند: «آخرالزمان بود»، «وحشتناک بود، حتی وحشتناکتر از جنگ»، «فریاد نخلها را میشنیدیم».
نخل، مادر ما بود
از یاد آن روز نفسگیر، «ابوفراس خالدی»، شیخ شاعر اهل «کوتشنوف»، بغض میکند. «ناگهان دیدم خورشید از بین رفت. دود غلیظی آسمان را گرفت. زمین آتش شد. زنان و دختران ما شیون میکردند و میدویدند. انگار کربلا بود.» شیخ حرفش را قطع میکند و به هقهق میافتد.
«این حق را به من بدهید که گریه کنم. ما روستاییان نخل خود را بهمثابه مادر میبینیم. آدم که ببیند مادرش جلوی چشمش طعمه آتش میشود، چه حالی پیدا میکند؟ ما این مصیبت وارده را آنقدر با تلخی گذراندیم که تلخیاش هنوز در گلوی ماست.»
مصیبت در ساعت ۱۲ ظهر گلوی دهستان منیوحی را گرفت. تا ساعت یک که نخستین ماشین آتشنشانی برسد، حریق در کار بلعیدن نخلها بود. اهالی میگویند ماشینهای آتشنشانی از منطقه آزاد اروند، شهرک صنعتی و اداره بندر ساعت ۵ و نیم غروب سررسیدند. از آبادان تا منیوحی حدود ۲۰ کیلومتر راه است، رسیدن آنها نباید اینهمه طول میکشید. در گزارش رسمی آتشنشانی آمده است که عصر جمعه هشت گروه از پالایشگاه، اداره بندر، آبادان و سازمان منطقه آزاد اروند عازم محل حادثه شدند و پس از چهار ساعت توانستند آتش را مهار کنند.
«به همهجا زنگ زدیم. هیچکجا جواب ما را نداد. ناچار جوانهای کوتشنوف و روستاهای همسایه، داخل نهرهای مجاور رفتند که خالی و گِل بود. به صف ایستادند. گل را با کمی آب رقیق کردند و سطلها را یکبهیک به دست دیگری دادند تا برسد پای نخل. نمیشد نزدیک آتش شد. جهنم بود.» وصف آن روز دوباره بغضش را میشکند. او و اقوام و عشیرهاش در کوتشنوف، حدود شش هزار نخل از دست دادهاند. «اگر بشمریم بیش از اینهاست. جرئت ورود به نخلستان را نداریم. میترسیم. از آن روز دیگر سری به نخلستان نزدم. سکته میکنم از غم.»
نخلداران دهستان منیوحی، خسته از بیآبی و مشکلات اقتصادی، چشمانتظار چیدن ثمر نخلستانها بودند. فقط یک ماه مانده بود تا فصل برداشت خرماهای شیرین، خارکهای گَس، فصل امید. «امید مردم با سوختن این چندهزار نخل سوخت.» نخل عزیزترین داشته آنان بود. «مادر ما بود نخل. حامی ما بود. نماد زندگی بود. چطور بگویم؟ نمیتوان توصیف و تصور کرد. ما نخل را دوست داریم، چون با نخل به دنیا آمدهایم. با نخل زندگی کردهایم. به نخل تکیه کردهایم. زیر سایهاش نشستیهایم. از ثمره نخل خوردهایم. با کربهای نخل (استخوانهای نخل) سرمای زمستان را دفع کردیم. با پیشهای نخل (برگ نخل) گرمی آفتاب را از خود دور کردیم. آتش فقط نخلها را نسوزاند، ریشه زندگی یک نسل را خاکستر کرد. مردم چشم امیدشان به نخلها بود. حالا دیگر هیچ امیدی به زندگی ندارند.»
خانه سیاه است
«مسلم»، کارگر بنّای ساکن «کوتشنوف»، لباس سیاه پوشیده و خانهای را نشان میدهد که دیوارها و سقفش سیاهِ سیاه است. اندک وسیلههایی که در خانه بوده، ذوب شده است. به زبان عربی میگوید: «در این اتاق من زندگی میکردم، در اتاق کناری برادرم با دختر و پسرش. این اوضاع و احوال ماست.» روز واقعه، شعلهها از نخلستان پشت خانه، به کولر رسید و منفجرش کرد. کولر و پنجره از جا درآمدند و آتش وحشیانه از قاب خالی پنجره به خانه آمد و همهچیز را خاکستر کرد. «دیگر میترسیم زیر این سقف بخوابیم. حتی پولی ندارم که خانهای دیگر کرایه کنم. از استاندار و فرماندار درخواست دارم کمکم کنند.»
«سید محمدرضا موالیزاده»، استاندار خوزستان، از تشکیل کمیته ویژه ارزیابی خسارتهای این آتشسوزی خبر داده و وعده داده که «دولت تا جبران خسارتها کنار مردم است».
او گفته است: «ازدستدادن سرپناه برای هر خانواده یک فاجعه است و ما متعهد به جبران این خسارات هستیم.» بهگفته استاندار، کمیته امداد موظف شده کمکهای نقدی و غیرنقدی را بهسرعت به آسیبدیدگان اختصاص دهد و ادارهکل مسکن و شهرسازی باید برنامه بازسازی خانههای تخریبشده را آغاز کند. بهجز خانه مسلم، سه خانه دیگر هم در این روستا سوخته است و ساکنان منتظر اجرای وعدههای دولتاند. آنها فعلاً در خانه اقوامشان ساکناند و در همین چندروزه، کمکهای مردمی در حال جمعآوری است.
نخلهای رهیده از آتش، تشنهاند
اخبار همه آتشسوزیها به خبرگزاریها نمیرسد. چهارم تیر، یکبار دیگر سوختن نخلستانهای آبادان در خبرها آمد؛ اینبار ۵۰۰ نخل در روستای «تنگه سه». همان روز نخلستان «خانم قیّم» در روستای «رُمِیله» هم آتش گرفت و او صدای غمانگیز شکستن استخوان نخلها را شنید. «صدای شکستن برگ نخلها وقتی میسوزد، اشک همه را در میآورد. انگار نخل فریاد میزد که به دادم برسید. واقعاً وحشتناک بود. نخل برای ما مقدس است. چطور میتوانستم وقتی نخلها میسوخت به خانه برگردم؟ نمیتوانستم.»
آتشسوزی ۴ بعدازظهر شروع شد و آتشنشانی ساعت ۸ شب رسید. «چقدر زنگ زدیم به آتشنشانی. آمد و گفت به ما گفتهاند که نباید نخل را خاموش کنید، مگر اینکه خانه یا ادارهای آتش گرفته باشد. یکی دیگر گفت من آب ندارم و جاده خراب است، نمیتوانم ماشین را سروته کنم. خیلی طول کشید تا بیایند. شانس آوردیم که آتش رسید به جایی که دیگر چیزی برای سوختن نبود. خیابان بود. همانجا متوقف شد و نرسید به نخلهای بعدی. ۸۰ نخل ما نیستونابود شد.»
خانم قیم میگوید تعداد حادثههای حریق بیشتر شده است. اسفندماه گذشته، آتشسوزی بزرگ دیگری در نخلستان خانواده او رخ داد. «شانس آوردیم که آخر زمستان بود. آنقدر به آتشنشانی زنگ زدم که بالاخره یک ماشین فرستادند. آمد مشغول خاموشکردن شد، اما آب تمام کرد و آتش تمام نشد. رفت. خدا خواست که باران خوبی گرفت. باران، بیمنت، نخلها را نجات داد.»
باغ همسایه هم ۱۰ روز پیش سوخت. «نخلها تشنهاند و با یک جرقه گُر میگیرند. بهشدت آتشافزا شدهاند. یادم است چندین سال پیش وقتی میخواستیم چای آتشی درست کنیم، بهسختی میتوانستیم استخوانهای نخل را بشکنیم و بسوزانیم. نخل سیراب بود. آب میآمد تا بالای ریشهها. الان آب آنقدر کم است که نخل شاید در هفته بیشتر از یکیدو بار آب نگیرد. برای همین حساس شده است. زودتر میسوزد.»
امسال، نخلهای رهیده از آتش بار خوبی ندادهاند. نخلداران میگویند چون آب یا شور است یا اینکه بهزحمت به نخل میرسد. خانم قیم در حیاط خانهاش یک نخل «برحی» دارد که هر سال محصولش را با اطرافیان تقسیم میکرد. «امسال آنقدر آب شور شد که دیگر دانههای خرما رشد نکرد. انگار عقیم شد. خرماها گندید و از شاخه افتاد. امسال خارک و خرمای هر سال را نداریم.»
در رمیله تا چهار روز پیش فقط دو ساعت در روز آب از لولهها میآمد؛ آبی شور که به تلخی میزد. «همه ما ریزش مو گرفتهایم. برادرزادهام دچار اگزمای شدید پوستی شد و از پوستش مدام خون میآمد. من نیمی از مرغهای مرغداریام را بهخاطر همین آب از دست دادم. چند روزی است که با تانکر به روستا آب میآورند و در شاهلوله رمیله میریزد. بعد از روزها اعتراض مردم، بالاخره آب رسیده، اما یک روز در میان است و کفاف نمیدهد.»
بیآبی و اشتباه
نخلداران منیوحی میگویند شبکه آبیاری و زهکشی آبادان مناسب این اقلیم نیست. در این سالها لولههای زهکشی زیر آب رفته و نخیلات در فصل بارش میگندد. تابستانها هم آب کافی نیست.
در این خشکسالی، چطور میشود نخلستان را آبیاری کرد؟ قیم از مخزنهای بزرگی میگوید که چند سال پیش در نخلستانها گذاشتهاند و با جریان جزر و مد پر میشود. «روی این مخزنها یک شیر آب گذاشتهاند و به وسیله پمپ آب، آبیاری انجام میشود. این آب از شطهای همجوار میآید. اما امسال بهخاطر کمبود آب، حتی در زمان مد مخازن پر نمیشود. نهرها لایروبی نشده و آب کم است.» ابوفراس خالدی هم میگوید: «فاجعه امروز ادامه اجرای طرحهای نادرست در سالهای ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۵ است؛ طرحهای وزارت نیرو شاید بیشتر از سه میلیون و ۲۰۰ نفر نخل را در خوزستان، بهویژه در آبادان و منیوحی از بین برد. با این طرح، بخش اعظم نخیلات در منیوحی، در روستای من کوتشنوف و اروندکنار نابود شد. سدسازیهای بیمعنی در بالادست نخیلات را از ما گرفت. زمینهایمان شبهبایر شده است. نخلداران پشتوانه ندارند. هر سال هر چه نخل میسوزد، از بیآبی است.»
نخلداران سالی یک مرتبه از نخیلاتشان درآمد دارند و زندگی را اینطور ادامه میدهند. شیخ شاعر میگوید نخلهای باقیمانده در زمینهای خشک و زیر حرارت شدید، آسان میسوزند. «آخر چطور ممکن است که سرزمینی میان دو رود اروندرود و بهمنشیر، اینقدر تشنه بماند؟ با آبی که از لولهها میآید، حتی جرئت وضوگرفتن نداریم. بوی تعفن و فاضلاب میدهد. چرا؟ مگر ما «مردم» نیستیم؟»
او باغهای سیب، انگور، انجیر و خرما را بهخاطر میآورد. جنگ هشتساله این باغها را از مردم گرفت و نخلستان ماند. در آن زمان اروندرود منبع معیشت بود. «بچه که بودم، وقتی در خانه غذا نبود، پدرم به مادرم میگفت یک ساعت صبر کن، میروم شط و ماهی میگیرم. یک ساعت بعد با زنبیلی پر از ماهی برمیگشت. اندازه خودمان برمیداشتیم و بقیه را بین همسایهها تقسیم میکردیم. همسایهها هم همینطور بودند. ایام ماهی «صُبور»، ایام ماهی «بیاح»… چه روزگاری! اروند برای ما ممنوع شد و امروز هزار و یک مجوز باید داشت. اما مردم عراق در اروندرود آزادانه قلاب میاندازند و صید میکنند. این است که ما مردم ماندهایم و این چند نخل.»
بعد از آتشسوزی بزرگ منیوحی، مردم در حسینیه جمع شدند و رودرروی بخشدار و مسئولان دیگر از درد آب و نان و نخلها گفتند: «چرا آبادان، خرمشهر و جزیره مینو از آب طرح غدیر بهره میبرند و ما نه؟ یک سال و دو سال رهاسازی آب، مشکل ما را حل نمیکند. ما خستهایم. ما نخلداران مرزیم که در جنگ ۱۲روزه تمام شبها بیدار بودیم و مراقب مرز. ما گوشمان از حرف پر است. اینجا همه فقیرند. به داد ما برسید.»
کارزار خطاب به رئیسجمهور پزشکیان است و با اظهار نارضایتی از ناایمن بودن جاده کنونی اهواز-مسجدسلیمان خواستار جاده جایگزین شده: «جاده کنونی اهواز-مسجدسلیمان یک مسیر طولانی، کمعرض و پرپیچوخم با شیبهای خطرناک و فرورفتگیهای ریزشی و رانشی است و بهدلیل وجود نقاط حادثهخیز فراوان، بیشترین آمار تصادفات منجر به فوت در خوزستان را دارد؛ بهنحویکه به «جاده مرگ» شهرت یافته و صدمات جانی و مالی جبرانناپذیری را به مردم منطقه تحمیل کرده است. برای حذف همه نقاط حادثهخیز و کوتاه کردن چشمگیر مسیر، سالهاست وزارت راهوشهرسازی طرح احداث جاده جایگزین موسوم به «جاده میانبر ایمن اهواز-مسجدسلیمان» به طول ۲۱ کیلومتر را به تصویب رسانده که مجوز محیطزیست هم دارد و در سالهای قبل برای آن ردیف بودجه هم اختصاص یافت؛ اما عملیات اجرایی آن نیمهکاره رها شد.»
هدف اصلی این کارزار کاهش حدود نیمساعته مسیر است، اما آنچه مسکوت مانده «منطقه حفاظتشده کرایی» و سرنوشت آن است. کرایی در ۳۵ کیلومتری جنوب شهرستان مسجدسلیمان به مساحت ۴۰ هزار هکتار، شامل رشتهکوه سیاه (کوهشه) است که از سال ۷۶ بهعنوان شکارممنوع و از سال ۸۶ بهعنوان منطقه حفاظتشده تصویب شده. این منطقه پوشش گیاهی بسیار متنوعی دارد و بیش از ۸۶ گونه گیاهی در آن شناسایی شده. زیستگاه انواع پرندگان، گربه وحشی، کاراکال، گرگ، شغال و تشی است. گونه شاخص کرایی اما قوچ و میش است که جمعیت نسبتاً مطلوبی دارد.
طرح احداث محور چهارخطه «آبگنجی به مسجدسلیمان» مشهور به جاده میانبر اهواز به مسجدسلیمان بهخاطر تخریب منطقه حفاظتشده کرایی سالها با مقاومت سازمان حفاظت محیطزیست مواجه بود، اما درنهایت در مرداد ۱۴۰۰ مجوز مشروط آن با ۳۳ شرط و اعتبار یکساله مصوب شد. این جاده به طول ۲۱ کیلومتر و عرض ۲۱ کیلومتر، حدود ۱۱ کیلومترش در منطقه حفاظتشده است که شامل پنج تونل هفت کیلومتری، ۷۸۹ کیلومتر گالری در ابتدا و انتهای تونل، پنج پل به طول ۶۳۰ متر در طول مسیر که ۳۱۰ متر آنها درون این منطقه است.
جاده گران در قلب کرایی
جاده میانبر مسجدسلیمان ۱۰ سال پیش با حضور وزیر وقت در قالب موافقتنامه جاده ملاثانی به مسجدسلیمان کلنگزنی شد، ولی بهخاطر هزینه بالای ساختش که شش هزار میلیارد تومان برآورد اولیه بود، گفته شد که باید ردیف اعتباری جداگانهای داشته باشد. این قطعه مجوز ماده ۲۳ را ندارد و هنوز مناقصهاش برگزار نشده. هفته گذشته پایگاه اطلاعرسانی وزارت راهوشهرسازی (خوزستان) از امضای تفاهمنامه جاده میانبر مسجدسلیمان با اعتبار پنج هزار میلیارد تومان میان نماینده مسجدسلیمان، لالی و اندیکا در مجلس شورای اسلامی و مسئولان وزارت راهوشهرسازی خبر داد. برایناساس، «روحالله عمادی»، مدیرکل راهوشهرسازی خوزستان، گفت: «این طرح که مطالبه چندین دهه مردم مسجدسلیمان و شمال خوزستان بود، با پیگیریهای انجامشده و تعاملات صورتگرفته، بهعنوان گام مهم و ابتدایی در بحث ماده ۲۳ به نتیجه رسیده است. اکنون دستور تأمین اعتبارات مالی این پروژه صادر شده و امید است این پروژه در فضای اجرایی و مالی موفق و در زمانی منطقی به بهرهبرداری برسد.»
«رسول کریمینژاد»، معاون مهندسی و ساخت ادارهکل راهوشهرسازی خوزستان، در گفتوگو با «پیام ما» جاده معروف به «میانبر اهواز به مسجدسلیمان» را بخشی از طرح ۹۰ کیلومتری احداث باند دوم جاده ملاثانی به مسجدسلیمان عنوان میکند: «در سالهای گذشته ۱۳ کیلومتر از این مسیر، چهاربانده شده و ۱۵ کیلومتر هم در حال اجراست. اما در مقطعی از مسیر در محل «تنگه بتوند» بهخاطر گچی و ریزشی بودن کوه امکان هیچ عملیات اجرایی اعم از احداث باند دوم و حتی تعریض وجود ندارد. به همین دلیل، تغییر مسیر (واریانت) درنظر گرفته شده که به جاده میانبر مشهور شده است.»
جاده فعلی کوه را دور میزند، از گردنهها میگذرد تا به مسجدسلیمان برسد، جاده میانبر قرار است با یک خط مستقیم از وسط کوه و از دل منطقه حفاظتشده کرایی عبور کند که دراینصورت، مسیر ۴۰ کیلومتر کوتاهتر میشود و زمان سفر که حالا یک ساعت و نیم است، ۳۰ تا ۴۰ دقیقه کمتر میشود.
کریمینژاد میگوید: «پیشازاین، بهسبب بار مالی زیاد مجوز این جاده یکبار رد شده بود، اخیراً با پیگیری نماینده مسجدسلیمان مصوب شده است که شرکت نفت به این پروژه یک هزار میلیارد تومان کمک مالی کند که بهاینترتیب، امیدواریم مشکل حل شود و مجوزش داده شود. مجدد مدارک را فرستادیم وزارت راهوشهرسازی و موافقت اخذ شده و قرار است دوباره در کمیسیون ماده ۲۳مطرح شود.»
او درباره اینکه چرا جاده فعلی ایمنسازی نمیشود، میگوید: «ایمنسازی و حذف نقاط حادثهخیز جاده طبق قانون برعهده ادارهکل راهداری و حملونقل جادهای است که در چند قسمت مشغول کار هستند.»
کریمینژاد ادامه میدهد: «طرح اولیه ما برای جاده میانبر، شکافتن کوه بود، ولی محیطزیست بههیچعنوان قبول نکرد و گفت منطقه به دو شقه تقسیم میشود و باید حتماً تونل بزنید و از زیر منطقه عبور کنید. به همین دلیل است که هزینههایمان بالا رفت. با ساخت تونل هیچ آسیبی به زیستگاه وارد نمیشود. ۶۰ درصد هزینه میانبر بهخاطر ملاحظات محیطزیستی است؛ اعم از تونل و فنس و دیواره و محل عبور حیاتوحش که ما اعلام آمادگی کردیم، آنها را انجام دهیم و بار مالی زیادی به پروژه وارد کرد. اما به کاهش تلفات جادهای، کاهش سوخت و کاهش زمان سفر میارزد.»
شرطهای فراموششده
«سید عادل مولا»، معاون محیطزیست طبیعی ادارهکل حفاظت محیطزیست خوزستان، به «پیام ما» میگوید: «مجوزی که در سال ۱۴۰۰ برای جاده میانبر اهواز به مسجدسلیمان داده شد، یکساله بود و اکنون مهلت آن به پایان رسیده است. درخواست جدید برای تمدید مجوز ارائه شده، ولی هنوز پاسخی ندادهایم و با توجه به اتفاقاتی که در این مدت رخ داده، نیاز به بررسی مجدد دارد.»
مولا به عملیات ساخت جاده دوبانده اهواز به مسجدسلیمان در ماههای اخیر اشاره میکند که ضرورت اجرای جاده میانبر را زیر سؤال میبرد: «دفتر زیستگاهها و امور مناطق سازمان محیطزیست دو سال پیش طی مکاتبهای با درخواست مدیرکل وقت راهوشهرسازی خوزستان، برای مجوز چهارخطه کردن جاده ملاثانی به گاوسوار (جاده فعلی اهواز به مسجدسلیمان) موافقت کرد، اما مشروط به اینکه جاده میانبر اهواز به مسجدسلیمان منقضی و پیگیری آن متوقف شود. بنابراین، نیازی به اجرای جاده میانبر نمیبینیم.»
براساس این نامه مدیرکل دفتر زیستگاههای سازمان حفاظت محیطزیست در تاریخ ۲۶ مرداد ۱۴۰۱ در پاسخ به درخواست مجوز مدیرکل راهوشهرسازی خوزستان، برای چهارخطه کردن جاده ملاثانی به گاوسوار (جاده فعلی اهواز به مسجدسلیمان) نوشته است: «با توجه به اینکه درخواست مربوطه از ابتدا گزینه مورد تأیید این دفتر برای رفع نقاط حادثهخیز محور اهواز-مسجدسلیمان بوده و ادارهکل راهوشهرسازی تأکید بر اجرای گزینه میانبر آبگنجی به مسجدسلیمان از منطقه حفاظتشده کرایی را داشته است، لذا این دفتر با اجرای چهارخطه کردن ملاثانی به گاوسوار، منوط به منقضیشدن پیگیری و اجرای جاده میانبر آبگنجی به مسجدسلیمان موافقت میکند.» سازمان محیطزیست یک سال بعد در ۲۵ مرداد ۱۴۰۲ با اجرای این جاده، بهدلیل تداخل با ۲۷ هکتار از منطقه کرایی، مخالفت کرد که منجر به اصلاح مسیر شد و درنهایت موافقت مشروط خود را با چهارخطه شدن جاده فعلی مسجدسلیمان اعلام میکند که هماکنون در حال اجراست.
افزایش پنج برابری جمعیت قوچ و میش
کرایی تنها زیستگاه فعال قوچ و میش در خوزستان است. مولا به تغییر شرایط در منطقه حفاظتشده کرایی نیز اشاره میکند: «مسئله مهمتر اینکه چند سال از مجوز اولیه گذشته و در این مدت اتفاقات تازهای افتاده، مثلاً تعداد قوچ و میش در این مدت افزایش یافته است. بنابراین، باید غنای زیستگاهی دوباره بررسی شود.»
بنابر گزارش سرشماری اداره حیاتوحش حفاظت محیطزیست خوزستان، در سال ۹۳ منطقه کرایی ۳۳ رأس قوچ و میش داشت که در سال ۱۴۰۰ به ۱۳۱ رأس و در سال ۱۴۰۳ به ۱۷۶ رأس افزایش یافت. این منطقه در گذشته آهو و پلنگ هم داشت که بهدلیل تخریب زیستگاه اکنون وجود ندارند و به باور کارشناسان، درصورت احیای زیستگاه قابلبازگشت هستند.
بهگفته مولا، «یکی از الزامات و تعهدات وزارت راه، اصلاح و احیای آبخورها و چشمهها است که باید ببینیم چقدر میتواند به آن عمل کند. اگر عملکرد وزارت راه در کرایی همانند عملکردش در رامشیر و شادگان و ایذه باشد، به مشکل برمیخوریم؛ چون تاکنون به هیچکدام از تعهداتش عمل نکرده است.»
اصلاحات برای نجات کرایی
طبق مجوز جاده میانبر اهواز به مسجدسلیمان، رعایت مفاد تعهدنامه، مفاد «دستورالعمل (راهنمای) اجرایی ایمنسازی جادهها برای عبور حیاتوحش» و مفاد «دستورالعمل اصول چهلگانه محیطزیستی در طراحی، اجرا و بهرهبرداری از راههای کشور» الزامی است. در زمان اجرای عملیات استفاده از مواد ناریه (عملیات آتشباری) مجاز نیست. همچنین، وضعیت محیطزیست محدوده اجرای طرح پس از اتمام عملیات باید به حالت قابلقبول اعاده شود. احداث کمپ، کارگاه یا تأسیسات جانبی مرتبط با پروژه (سنگشکن و کارخانه آسفالت) توقفگاه و پارکینگ در محدوده یا حاشیه جاده منطقه تحت مدیریت (منطقه حفاظتشده) کرایی مجاز نیست.
مولا میگوید: «ساخت تونل برای این است که کمترین آسیب به منطقه کرایی برسد، اما اینگونه نیست که منطقه دستنخورده باقی بماند. تردد عوامل راهسازی و در آینده تردد خودروها را خواهیم داشت. ما سعی کردیم شرایط سختگیرانه باشد، اما این کافی نیست. بهترین راه، اصلاح و رفع نقاط حادثهخیز جاده موجود است و بحث ما از روز اول هم همین بود.»
او کرایی را یکی از مناطق زاگرسی و از زیستگاههای بکر خوزستان برمیشمارد که حدود ۲۰ درصد پوشش شاخص زاگرس در این منطقه قرار دارد: «مهمترین پوشش گیاهی منطقه بادامکوهی و بلوط و یکی دیگر از شاخصهای آن وجود چشمههای فعال است. مطالعات کاملی درباره ارزش اقتصادی منطقه نشده و چیزی که داریم در حد برآورد تخریب پوشش گیاهی یا قطع درخت بدون در نظر گرفتن عمر آنها یا آسیب به سایر زیستمندان است.»
سکوتهای سنگین و مواضع معنادار
جنگ دوازدهروزهای که در بهار ۱۴۰۴ میان ایران و اسرائیل درگرفت، بیتردید یکی از نقاط عطف پرمخاطره در معادلات منطقهای بود؛ رویدادی که فقط عرصه نبرد نبود، بلکه به میدانی برای سنجش واکنش همسایگان ایران تبدیل شد. در این جنگ، کشورهای پیرامونی ایران –از ترکیه تا افغانستان– هر یک با مواضع، سکوتها و پیامهای غیرمستقیم خود، روایتی پیچیده از منافع، نگرانیها و ملاحظات ژئوپلیتیکی به نمایش گذاشتند.
ترکیه؛ نوسان میان روایت اسلامی و ملاحظات استراتژیک
ترکیه از همان روزهای آغازین جنگ، در چارچوبی کاملاً حسابشده ظاهر شد. نه در صف حامیان اسرائیل ایستاد و نه دفاع آشکار از ایران را برگزید. بیانیهای که در روز سوم جنگ منتشر کرد –تأکید بر «حق ملتها برای دفاع از خود»– دقیقاً همان واژگانی بود که بتوان از آن دو معنا استخراج کرد. آنکارا نه میخواست روابط نظامیاش با تلآویو آسیب ببیند، نه فرصت تبدیلشدن به میانجی در بحران را از دست بدهد.
در رسانههای داخلی، اگرچه فضای عمومی اندکی متمایل به روایت ایران بود، اما سیاست رسمی بر حفظ موازنهای شکننده استوار بود؛ موازنهای که هم ریشه در جاهطلبی منطقهای ترکیه دارد، هم در نگرانی از رویارویی با غرب.
عراق؛ دوگانگی میان خیابان و دولت
واکنش عراق از جنس پارادوکس بود. دولت مرکزی در بغداد تلاش کرد با اتخاذ موضعی خنثی، خود را از درگیری دور نگه دارد، اما خیابانهای نجف، بصره و کربلا تصویر دیگری ارائه میدادند؛ شعارهای تند ضداسرائیلی، اجتماعات مردمی و اعلام همبستگی با ایران از سوی گروههای شیعی. این شکاف میان موضع رسمی و واکنش اجتماعی، چالشی همیشگی در سیاست عراق است: از یکسو، تلاش برای حفظ ثبات داخلی و اجتناب از ورود به منازعه مستقیم و از سوی دیگر، فشار روزافزون جریانهای مقاومت شیعی که ایران را متحد طبیعی خود میدانند.
آذربایجان؛ سکوت سرد در خدمت محاسبه
جمهوری آذربایجان از معدود کشورهایی بود که ترجیح داد در لایهای از سکوت رسمی حرکت کند، اما همزمان، شواهدی غیررسمی از همکاری اطلاعاتی با اسرائیل در رسانهها مطرح شد. در سالهای گذشته، نزدیکی امنیتی میان باکو و تلآویو به مرحلهای رسیده که نمیتوان از آن چشم پوشید. در چنین بستری، جای تعجب نبود که آذربایجان نهتنها از ایران حمایت نکرد، بلکه بازنمایی اخبار جنگ در رسانههایش، رویکردی منتقدانه نسبت به تهران داشت.
پاکستان؛ همدلی پنهان، بیطرفی علنی
پاکستان با وجود قرابتهای مذهبی و سیاسی با ایران، همان سیاست سنتی خود را ادامه داد: بیطرفی فعال. بیانیه رسمی دولت اسلامآباد محکومکننده کلی خشونتها بود، اما در نهادهای دینی و برخی نطقهای پارلمانی، نشانههایی از همدلی با موضع ایران دیده شد.
اما این بیطرفی، ریشه در دغدغههایی واقعی دارد؛ از بیم تحریک هند، تا تلاش برای پرهیز از وارد شدن در تنش میان اسرائیل و جهان عرب. افزونبرآن، بحرانهای داخلی اقتصادی و سیاسی، توان هرگونه سیاست خارجی مداخلهگر را از دولت سلب کرده است.
افغانستان؛ سکوتی که حامل پیام بود
طالبان در افغانستان، نهتنها بیانیهای صادر نکرد، بلکه تماماً سکوت اختیار کرد. درحالیکه کشورهای دیگر، حتی با زبان دیپلماتیک موضعگیریهایی داشتند، کابل راه دیگری رفت؛ انفعال مطلق. اما درعینحال، گزارشهایی از تحرکات نگرانکننده در مرز شرقی ایران منتشر شد که گمانههایی از احتمال سوءاستفاده از وضعیت بحرانی برای قاچاق یا نفوذهای مرزی را تقویت کرد.
افغانستان امروز، بهویژه با حاکمیت طالبان، درگیر بحران مشروعیت بینالمللی است و توان ورود به هر نوع نزاع منطقهای را ندارد.
ترکمنستان؛ استمرار سنت انزوا
رفتار ترکمنستان مطابق پیشبینیها بود؛ بیطرفی کامل، سکوت خبری و پرهیز از هرگونه اظهارنظر سیاسی. عشقآباد همواره سیاستی محتاطانه و درونگرا در پیش گرفته، بهویژه در بزنگاههای امنیتی. تنها نشانه تعامل، همکاریهای محدود مرزی با ایران برای حفظ نظم در گذرگاهها بود، که البته در چارچوب منافع مرزی تفسیر میشود، نه همدلی سیاسی.
ارمنستان؛ بیم از تضعیف جایگاه در قفقاز
درحالیکه ارمنستان روابط خوبی با ایران دارد، اما در این بحران ترجیح داد سکوت کند؛ سکوتی که بیش از آنکه ناشی از بیتفاوتی باشد، از ترس واکنشهای احتمالی اسرائیل یا تشدید فشارهای باکو نشئت میگرفت. در فضای آکادمیک ارمنستان، نگرانیهایی جدی درباره حضور پررنگتر اسرائیل در منطقه قفقاز جنوبی شکل گرفت؛ حضوری که میتواند تعادل قدرت را بیشازپیش به سود آذربایجان بر هم بزند.
ضرورت بازنگری در سیاست همسایگی
نگاهی به رفتار همسایگان ایران در این جنگ کوتاه، اما تعیینکننده، نشان میدهد اشتراکات جغرافیایی، لزوماً به هم سویی سیاسی نمیانجامد. هر کشور برپایه منافع خاص خود، با زبانی متفاوت، از کنار این بحران عبور کرد. برخی سکوت کردند، برخی موضع گرفتند و برخی فقط از مرزهای خود مراقبت کردند.
اما یک پیام مشترک میان همه آنها وجود داشت: ملاحظات ژئوپلیتیکی و اضطراب از ناآرامی، بیش از هر چیز دیگری، تصمیمگیری آنها را هدایت میکند. برای ایران، این واکنشها نهفقط یک هشدار، که فرصتی برای بازتعریف سیاست منطقهای است؛ سیاستی که باید با درک دقیقتری از ترجیحات واقعی همسایگان طراحی شود، نه با تکیه بر پیشفرضهای تاریخی یا پیوندهای مذهبی.
در «شنوف» خانهها بیصدا سوختند
روستای شنّوف آبادان را خیلیها نمیشناسند. نه بهخاطر نخلهایش اسمی از آن آمده، نه بهخاطر بیکاریِ مردمانش. اما اخیراً با سوختنِ خانههای شنوف، نام این روستا در خبرها آمد. چند روز پیش، در سکوتِ غلیظ و ظهرِ قرمزِ جنوب، زبانههای آتش از دل نخلستانی بلند شد و راهش را کشید تا رسید به خانههایی که با امید و خاطره و زندگی ساخته شده بودند.
چهار خانه سوختند؛ چهار سقف؛ چهار گوشه از زندگی مردمی که هرچه داشتند، زیر همین سقفها جمع شده بود. حالا خاکستر مانده و سطلهای آب خالی و زنانی که کنار دیوار سیاهشده نشستهاند؛ با نگاهی که انگار هنوز باور نکردهاند سقفشان فرو ریخته.
نخلستان آتش گرفت و خانهها خاکستر شدند. نخل دوباره سبز میشود، اما خانهها چه؟
آتشنشانی نرسید. نه بموقع، نه با تجهیزات لازم. آب نبود یا راه نبود، فرق زیادی نمیکند. نتیجهاش یکی شد. خانهها از دست رفت. انگار نهانگار که این مردم هم شهروند همین کشوراند. خانهای در پایتخت که آتش میگیرد همه آژیر میکشند؛ هم آتشنشانیها، هم رسانهها. اما در شنوف، کسی صدای آژیر نشنید. فقط صدای سوختنِ گیسوانِ نخلها و سقفها آمد و بعد سکوت. سنگینتر از هر فریادی.
ساکنان این خانهها حالا کجا میخوابند؟ روی زمین؟ در خانه همسایه؟ باز خدا را شکر استاندار آمد و سرکشی کرد. کسی حساب کرده چند تا از وسایلشان را میشود جایگزین کرد و چندتای دیگر را نه؟ آتش فقط وسایل را نمیسوزاند، عزتنفس آدمها را هم خاکستر میکند. وقتی دست خالی از خانهات بیرون میآیی و چیزی برای نجاتدادن نداری، چیزی در درونت فرومیریزد که بهراحتی دوباره ساخته نمیشود.
نخلستانهای جنوب سالهاست بیپناه ماندهاند. در سالهای اخیر چندین میلیون نخل بهخاطر شوریِ آب نابود شدند. این یعنی تیر خلاص به محیطزیستِ آبادان. نخلها از بیآبی، از آتش، از بیتوجهی نابود شدند. اما حالا خانهها هم دارند به سرنوشت نخلها دچار میشوند.
چهار خانه سوختند. شاید عدد کمی باشد، اما برای آن پنج خانواده دنیایشان سوخت و اگر ما فقط به آمار نگاه کنیم، چیزی از عمق فاجعه نفهمیدهایم. این سوختن فقط سوختن چهاردیواری نبود. سوختن امیدی بود که بهسختی زنده مانده بود در دل این روستا. خصوصاً وقتی ببینی «مسلم حسینزاده» لابهلای وسایلِ سوختهاش بهدنبالِ عکسهای قدیمی و کیف مدرسه برادرزادهاش میگردد. آن خانه ۷۰متری دو اتاق داشت و در هر اتاق یک خانواده زندگی میکرد. در سوی دیگر، کانکسی کوچک که احمد و مادرش و فرزندش در آن زندگی میکردند، دیگر نیست و از بین رفته است.
این روزها همه اهالیِ شنوف در غمِ خانوادههایی هستند که سقفِ بالای سرشان را از دست دادند. آنها میپرسند کسی کاری میکند؟ کسی بازسازی میکند؟ کسی مسئول است؟
خانههایی که سوخت، آخرین سنگر آرامش مردمی رنجدیده بود که هیچچیز دیگری نداشتند، جز همین خانههای ساده و حالا حتی آن را هم ندارند.
«حمید مرادی»، بیستمین شهید زاگرس شد
«حمید مرادی»، وکیل پایه یک دادگستری و عضو انجمن «شان شنە نوژین» کردستان در جریان اطفای حریق روز پنجشنبه دوم مرداد در آبیدر سنندج دچار سوختگی و جراحت شدید شد و درنهایت جان باخت. او بیستمین داوطلبی است که برای نجات زاگرس جان خود را از دست داده است. دیروز، جمعه، سه عکس از وحید مرادی در شبکههای اجتماعی مدام در حال دستبهدست شدن بود، در یکی از آنها لباس کردی پوشیده بود و در مراسمی حضور داشت و دو عکس دیگر هم او را در طبیعت نشان میداد.
دهم خرداد امسال گزارشی در «پیام ما» منتشر کردیم درباره آتشسوزی در کوهستان زاگرس، اینکه در سالهای اخیر این حریقها جان ۲۱ نفر را گرفته؛ از این تعداد ۱۹ نفرشان داوطلبانه برای اطفای حریق رفته بودند. در این گزارش بازماندگان از روزهای سختی گفتند که پس از کشتهشدن عزیزانشان دچارش شدند. از بدعهدی ادارت منابعطبیعی، مدیریت بحران و… از تنهایی، رنج و سوگی که تمام نمیشود، از خانوادههایی که سالها میدوند، اما درنهایت نمیتوانند بهشکل رسمی عنوان شهید را کنار اسم عزیزشان بگذارند.
در دوران جنگ دوازدهروزه فعالان محیطزیست مشغول اطفای حریق در زاگرس بودند، آنها از همان اولین موشکی که به تهران اصابت کرد و پدافندها را در مرز به کار انداخت، کنار بلوطهای زاگرس ماندند تا همین امروز جمعه که این یادداشت نوشته میشود. اولین پیام روز جمعه، ۳ مرداد، در ۳ دقیقه بامداد با عنوان «حریق مراتع پشت شمشیر (جاده شاهو)» با فیلمی از آتشسوزی منتشر شد. ۱۸ دقیقه بامداد تصاویر مجروحان آتشسوزی در آبیدر در گروه بارگذاری شد. به ساعت ۸ صبح نرسیده، همه خبردار شدند که حمید مرادی جان عزیزش را از دست داده است. یکی مینویسد: «کاک حمید، جان خود را فدای طبیعت کرد. ما راهشان را محکمتر ادامه میدهیم و نمیگذاریم خونشان روی زمین بماند». یکی از اعضای گروه ساعتی بعد از شروع حریق در «جاده ایوان به سومار بعد از سد شرفشاه، کرانه چپ رودخانه منطقه توه سبزی وکچهر روبهروی دیمراه» خبر داد. اعضای گروه در تدارک رفتن به منطقه حریق بودند، عزیزان آنها دلواپس جانشان!
زاگرس دارد میسوزد، زاگرس سالهاست که میسوزد و جان عاشقانش را میگیرد. مسئولان سازمان و ادارات منابعطبیعی مدام میگویند بالگرد نداریم، تجهیزات نداریم و…؛ آنها توجیهات خودشان را دارند برای زمینخواریها در زاگرس، برای انواع و اقسام آفت در زاگرس، برای حریق در زاگرس و برای جانهای عزیز ازدسترفته، آنها حتی برای کارهای نکردهشان برای خانواده شهدای زاگرس هم توجیه دارند؛ هرچند این توجیهات کسی را قانع نمیکند.
جنگ، تهدید ثبات محیطزیستی و سلامت فرامرزی
مکاتبه با سازمان ملل متحد، برنامه محیطزیست ملل متحد، کنوانسیونهای تنوعزیستی، تغییراقلیم، رامسر، بازل، روتردام و استکهلم و اتحادیه جهانی حفاظت از طبیعت توسط شینا انصاری، رئیس سازمان حفاظت محیطزیست، انجام گرفته و در آنها آمده: «حملات مناطقی را هدف قرار دادند که در نزدیکی زیستبومهای حساس، تأسیسات انرژی، ذخایر نفتی و زیرساختهای صنعتی قرار دارند. خطر نشت مواد شیمیایی، آلودگی آبوهوا، تخریب غیرقابلبازگشت اکوسیستمها و تهدید سلامت عمومی، نهتنها ایران بلکه ثبات محیطزیستی منطقه و سلامت فرامرزی را تهدید میکند.»
او در ادامه خواست جامعه جهانی محیطزیست نسبت به حمله ایران بهعنوان عضو فعال و متعهد بسیاری از کنوانسیونهای بینالمللی محیطزیستی، واکنش جدی و فوری داشته باشند و بهصورت رسمی، هدف گرفتن مناطق حساس محیطزیستی در درگیریها را محکوم کنند؛ از سازوکارهای حقوقی بینالمللی برای پیگیری و جبران خسارات زیستمحیطی طبق اصل «آلودهکننده باید بپردازد» استفاده شود و پاسخهای هماهنگ بینالمللی برای ترمیم آسیبهای واردشده به محیطزیست شکل گیرد.
انصاری همچنین تأکید کرد جامعه جهانی محیطزیست باید با صدایی واحد اعلام کند که هیچ کشوری حق ندارد اهداف نظامی خود را با بهخطرانداختن سلامت سیاره و بشریت دنبال کند و مسئولیت پیشگیری از آسیب محیطزیستی در زمان جنگ، تعهد مشترک بینالمللی است.
در پایان، رئیس سازمان حفاظت محیطزیست ضمن تأکید بر پایبندی جمهوری اسلامی ایران به همکاریهای چندجانبه و اصول حقوق بینالملل، تصریح کرد: ایران حق حاکمیتی خود را برای دفاع از مردم، سرزمین و محیطزیست خود محفوظ میداند.
این مکاتبات درحالیاست که یک هفته پس از آتشبس، بیانیهای از سوی سازمان حفاظت محیطزیست منتشر و در آن خسارت گسترده به ۱۳ منطقه تحت حفاظت سازمان در استانهای فارس، ایلام، کرمانشاه، اصفهان، خوزستان، همدان، لرستان، کهگیلویهوبویراحمد و گیلان اعلام شد. براساس بیانیه، در جریان این حملات اسرائیل به ایران، یک پاسگاه محیطبانی تخریب و چند ساختمان دیگر نیز آسیب دیدهاند. همچنین، حدود ۹ هزار هکتار از جنگلها و مراتع حفاظتشده کشور در اثر اصابت بقایای پرتابههای جنگی دچار حریق شده و بهشدت تخریب شدهاند. این مناطق که از لحاظ تنوعزیستی اهمیت بالایی دارند، در پی این آتشسوزیها، شاهد نابودی پوشش گیاهی، خسارت به خاک و تلفشدن گونههای جانوری بودهاند.
پس از آن معاونت محیطزیست انسانی سازمان حفاظت محیطزیست هم آماری از تبعات جنگ دوازدهروزه منتشر کرد. براساس این آمار، حملات موشکی به انبارهای نفتی «ری» و «کن» منجر به ازبینرفتن حدود ۱۹.۵ میلیون لیتر سوخت شد؛ بهدنبال آن، ۴۷ هزار تُن گاز گلخانهای و بیش از ۵۷۸ هزار و ۸۲۱ کیلوگرم آلاینده هوا وارد جو تهران شده که کیفیت هوا را بهشدت کاهش داد.
آمار دیگر مربوط به آوارها و نخالههای بهجامانده از جنگ بود. طبق این اعلام، در جریان حملات اخیر، تنها در تهران حدود ۱۵۰ هزار تُن نخاله و آوار جنگی تولید شده که زیان مستقیم آن بالغبر ۷۵۰ میلیارد تومان برآورد میشود. همچنین، هزینه پاکسازی و دفع ایمن پسماندهای صنعتی، الکترونیکی و نظامی در پایتخت به حدود ۳۰۰ میلیارد تومان رسیده است.
این معاونت با اعلام اینکه در سایر نقاط کشور نیز خسارات قابلتوجهی ثبت شده است، یادآور شده: «در شهرستان کنگان، آسیب به پالایشگاه فاز ۱۴ پارسجنوبی موجب سوختن ۵.۵ میلیون مترمکعب گاز و انتشار بیش از ۱۲ هزار تُن گاز گلخانهای و ۴۳۷ هزار کیلوگرم آلاینده در هوا شده، این آلودگیها منجر به افزایش ذرات معلق، کربن سیاه و اکسیدهای نیتروژن شده و کیفیت هوا را در چند استان به سطح هشدار رسانده است.»
بولتن دانشمندان اتمی هم در گزارشی در هفتم جولای به تبعات محیطزیستی این جنگ در ایران پرداخت. این مقاله با عنوان «جنگ ۱۲روزه؛ آسیبهای محیطزیستی برای دههها در ایران» توسط «جسیکا مککنیزی» و «سارا گودرزی» نوشته شد و در آن عنوان شده که حتی یک جنگ کوتاهمدت ۱۲روزه توانایی برجا گذاشتن پیامدهایی درازمدت، پیچیده و گاه پنهان را دارد و پرداختن به الگوهای انتشار، آلودگی و آسیب محیطزیستی جنگ، کلید جبران خسارتها پس از درگیری و پیشگیری از تکرار آنها در آینده است و همانطورکه این پژوهشگران میگویند: «هرکسی که به محیطزیست اهمیت میدهد، باید به صلح نیز اهمیت دهد»
براساس آن، پیامدهای محیطزیستی عمیق جنگ اسرائیل علیه ایران ممکن است تا دههها ادامه داشته باشد؛ چراکه حملات گسترده به زیرساختهای انرژی، پالایشگاهها و تأسیسات هستهای، موجب انتشار آلودگیهای سمی، تخریب منابع آب و خطر نشت رادیواکتیو شده است. این آثار بلندمدت، نهتنها سلامت عمومی را تهدید میکند، بلکه بازسازی و پاکسازی آن نیازمند سالها تلاش و منابع است.
با وجود گزارشهایی ازایندست، سازمانها و نهادهای بینالمللی درباره تبعات محیطزیستی جنگها منفعلانه عمل کردهاند و حالا مکاتبه رئیس سازمان حفاظت محیطزیست با آنها شاید روزنهای باشد برای یادآوری و تکرار این اثرات مخرب.
در ادبیات کلاسیک ایران و جهان، مفاهیمی مانند پدرکشی و پسرکشی بهعنوان روایتهایی فراتر از درگیریهای خانوادگی مطرح میشوند. این مفاهیم در بسترهایی چون روانکاوی، اسطوره، عرفان، فلسفه و نقد اجتماعی، لایههای معنایی پیچیدهتری به خود میگیرند و بازتابی از تنشِ نسلها، بحرانِ هویت، مواجهه با قدرت و تلاشِ انسان برای یافتنِ معنا در جهانی ناپایدار و دگرگونشونده هستند.
از منظر روانکاوی، زیگموند فروید با معرفی «عقده اُدیپ» بنیانِ تئوریکِ تحلیلِ پدرکشی را بنا مینهد. در این چارچوب، کودک میلِ ناخودآگاهی به حذفِ پدر و تصاحبِ مادر دارد، میلی که در روندِ اجتماعیشدن سرکوب میشود و درصورت سر باز کردن، ممکن است به اختلال روانی بینجامد. تراژدی ادیپ شهریار نوشته سوفوکل که در آن ادیپ ناآگاهانه پدر خود را میکشد، نمونهای اسطورهای از این میلِ سرکوبشده است و به الگویی برای شکلگیری نظریه «ناخودآگاه» فروید بدل میشود.
برخلاف فروید که بر کارکردِ بازدارنده پدر در سطحِ امیالِ جنسی تأکید دارد، لاکان پدر را واسطه ورود کودک به نظمِ نمادین یعنی زبان، قانون و فرهنگ میداند. پدر در نگاهِ لاکان، حدفاصلِ سوژه و لذتِ نابِ پیشااجتماعی است و پدرکشی در این ساحت، تلاشی برای گریز از ساختارهای تثبیتشده هویت و بازگشت به حالتی از آزادیِ کامل تلقی میشود. در چنین خوانشی، پدر نمادِ نظامهایی است که معنا، قانون و هویت را تولید و تحمیل میکنند.
درک چنین مفاهیمی بدون رجوع به زمینه اسطورهایشان ناقص خواهد بود. در اساطیرِ یونان، کرونوس پدرش اورانوس را سرنگون میکند و خود نیز بعدها بهدستِ پسرش، زئوس از قدرت خلع میشود. این چرخه بازتابی از ضرورتِ حذفِ نسلِ پیشین بهعنوان شرطی برای گذار به مرحلهای نو از هستی است؛ نوعی آیینِ عبور که در آن، قدرت از پدر به پسر منتقل میشود.
در شاهنامه فردوسی، داستان رستم و سهراب بازتابی از تعارض نسلی، ناآگاهی تراژیک و گسست در پیوندهای پنهان پدر و پسر است. سهراب، بیآنکه بداند در میدان نبرد با پدرش رستم روبهرو و درنهایت به دست او کشته میشود. این روایت، در لایهای نمادین، بازتابِ تقابلِ ناهشیار میان فرزند و اقتدارِ پدرانه است؛ جایی که سهراب با دو میلِ متقاطع؛ یعنی جستوجوی پدر و اثباتِ خویش وارد میدانِ نبرد میشود. او در پیِ یافتنِ پدر است، اما همزمان میکوشد بر برجستهترین چهره قدرت چیره شود. سهراب ناآگاه از اینکه با که میجنگد و قصد نابودیاش را دارد، میلِ عبور از پدر را در خود حمل میکند.
در سنتِ عرفانی فارسی، پدر گاه نمادِ تعلقاتِ نفسانی و هویتِ تثبیتشده است؛ ساختاری درونی که سالک باید برای رسیدن به حقیقت از آن عبور کند. در این بافتارِ معنایی، «پدرکشی» بهمنزله گذار از «پدرِ درونی»، منِ پیشینی و سلطهگر تفسیر میشود. چنانکه در خوانشهای متأخرِ از ابنعربی و سهروردی، این تقابل بهمثابه مرحلهای بنیادین در مسیرِ سلوکِ معنوی و فردیتیابی تعبیر میشود.
در «برادران کارامازوف» نوشته داستایوفسکی، با تصویری از خانوادهای فروپاشیده و بیمار مواجهایم. در مرکز این فروپاشی، فئودور پاولویچ قرار دارد، پدری هوسباز، فاسد و بیاخلاق که رابطهای آشفته و تنشزا با سه پسرش -دیمیتری، ایوان و الیوشا- دارد. دیمیتری بر سر «میراث» و «عشق»، آشکارا با پدرش در ستیز است.
قتلِ فئودور گرهگاهِ اصلیِ روایت را میسازد. در آغاز، دیمیتری متهمِ اصلی این جنایت شناخته میشود، اما درنهایت حقیقت برملا میشود. قاتل، خدمتکارِ خاموش و مرموزِ خانواده، اسمردیاکف است؛ پسر نامشروع فئودور که از نفرت، بیایمانی و دیدگاهی نیهیلیستی الهام میگیرد. مرگ فئودور نشانهای نمادین از گسستِ نسلِ نو از سنتهای پوسیده و پدرسالاری فاسد است. رویدادی که بیانگر ضرورتِ عبور از پدری تباه و نظمهای دیرپای اخلاقی و مذهبی است تا نسلِ جدید بتواند به خودآگاهی، رهایی و معنا دست یابد.
در اندیشه مدرن، فریدریش نیچه با بیان «خدا مرده است» از مرگِ پدر معنوی و سرچشمه معنا سخن میگوید. در نگاه او، خدا -که نماد قانون، اخلاق و حقیقتِ مطلق است- پدری است که باید کنار زده شود تا انسانِ مدرن بتواند هویتِ خود را مستقل و خلاقانه بنا نهد. بااینحال، نبودِ این پدر میتواند به خلأ معنا و سقوطِ هستیشناختی بینجامد. درحقیقت، پدرکشی نزد نیچه دوگانهای است میان رهایی و فروپاشی.
میشل فوکو پدر را نمادِ قدرتِ انضباطی میبیند. قدرتی که در نهادهایی مانند مدرسه، کلیسا، زندان و دولت تثبیت شده است. در اندیشه او، پدرکشی بهصورت کنشی اعتراضی و مقاومتی در برابر ساختارهای سلطهگر درمیآید. نگاه فوکو را میتوان در تقابل با دیدگاه نیچه فهم کرد. نیچه به گسستِ هستیشناختی از خدای پدر میاندیشد، درحالیکه فوکو بر افشای سازوکارهای پنهانِ قدرت در چهره پدرانِ نهادی تمرکز دارد؛ یکی رهایی از سرچشمه معنا را جستوجو میکند و دیگری از شبکههای انقیاد پرده برمیدارد.
در ادبیاتِ مدرن و پستمدرن، مفهوم پدرکشی شکلی ساختارشکنانه به خود میگیرد. انسجامِ روایی و مرکزیتِ معنایی فرومیپاشد و پدرکشی به کنشی مداوم و پایانناپذیر تبدیل میشود. اقتدار، معنا و حقیقتِ یگانه جای خود را به تنوع تفاسیر، چندصدایی و مشارکتِ فعال خواننده میدهند. خواننده، در مقامِ خوانشگر، همواره در نقشِ قاتلِ پدر ظاهر میشود؛ قتلی که در گفتوگویی بیوقفه با متن شکل میگیرد. درواقع، معنا و روایت در چرخهای همیشگی از مرگ و تولد، دگرگون میشوند و از نو سر برمیآورند.
درنهایت، پدرکشی و پسرکشی، استعارههایی چندلایه و پیچیدهاند که فراتر از مرزهای اخلاقِ فردی، به بازنمایی تنشهای میان-نسلی، بحرانهای هویت و ساختارهای سلطه میپردازند. از این منظر، گاه به ناگزیر باید پدر را بهصورت نمادین «کُشت» تا فرزند بتواند معنای تازهای برای خویش بیابد، هویتِ خود را بازتعریف کند و به آزادی دست یابد؛ و گاه این پسر است که باید «قربانی» شود تا پدر با فناپذیری، وظیفهمندی و جایگاهِ متزلزل خویش مواجه شود.
«پیرپسر» فیلم بحثبرانگیز این روزهای سینمای ایران است، اما واکنشهای مثبت عموماً از سر ذوقزدگی یا اظهارات خشمگینانه نسبت به مضمون و فرامتن، مجال چندانی باقی نگذاشته برای نقد و بررسی ساخته جدید اکتای براهنی ورای صفبندیهای موافق و مخالف. قبل از هر چیز باید نسبت به ظرفیت و مختصات سینمای ایران واقعبین باشیم و از یاد نبریم تعداد عناوین تمام و کمالی که لقب شاهکار به آنها میچسبد، طی چندین دهه گذشته شاید به زحمت دورقمی شود. در شرایطی که رسیدن به حداقلها در میان تولیدات ایرانی، بهویژه در سالهای اخیر، بهندرت اتفاق میافتد، «پیرپسر» فیلم قابلقبولی است که با وجود کموکسریهای چشمگیر در متن و اجرا، سه ساعت تماشاگر را با روایتی جسورانه پای پرده نگه میدارد. همین دستاورد کمی نیست و ازقضا تحلیلهای جانبدارانه درباره سطح سلیقه نازل و درک پایین مخاطب را نقض میکند؛ تحلیلهایی که باعث شده سینمای ایران به محافظهکارانهترین شکل ممکن محل جولان کمدیهای عامهپسند بیخطر و پروپاگانداهای ارگانی باشد و در چنبره ممیزی و سانسور به مرز اختگی برسد.
استقبال گسترده از فیلم و مشاهده رفتار و واکنشهای تماشاگران در سالنهای نمایش نشان میدهد چقدر مخاطب از سقف نظارت و محدودیتهای اجباری پیشافتاده خسته شده است. اتفاقاً هر جا که فیلم همچنان در بند ممیزی و قراردادهای مألوف باقی مانده، توی ذوق میزند و یادمان میآورد که مشغول دیدن محصولی از سینمای ایران با قدوقوارهی همیشگی هستیم. اما «پیرپسر» دقیقاً چه کاری را درست و فراتر از انتظار انجام میدهد و کجا کم میآورد؟
از زمانی که آدمیزاد قصه گفتن را یاد گرفته، یک قانون اصلی و نقضناپذیر برای فراگیری و ماندگاری داستانها وجود داشته؛ امکان تقلیل روایت به یک درگیری انسانی مبتنیبر غرایز نفسانی. هر چقدر هم که عمیق یا پیچیده، قصه اول از دروازه غریزه وارد ذهن میشود و بعد بستر روایت برای توجیه و توصیف انگیزهها و نیازهای شخصیت پهن میشود. برگ برنده «پیرپسر» پایبندی به همین فرمول است و اکتای براهنی بهتر از «پل خواب» پوسته روایی برگرفته از مراجع و منابع الهام خودش را گسترش میدهد (که البته گاهی بیشازاندازه برای الصاقشان به فیلم تأکید دارد)، ولی جایی که باید برای کاویدن درونیات شخصیت اصلی به عمق برود و مثلاً پرسش دراماتیک درباره اخلاقی بودن کشتن پدر و عواقبش را به مسئله تبدیل کند، چندان موفق نیست.
به همان نسبت که میان نماهای داخلی و خارجی فیلم، از نظر جزئیات و سلیقه بصری، اختلاف دیده میشود (بهلطف طراحی صحنه و فیلمبرداری سطح بالا)، در زمینه شخصیتپردازی هم میان کاراکتر اصلی (علی با نقشآفرینی حامد بهداد) با دو قطب مقابلش، یعنی غلام باستانی (حسن پورشیرازی) و رعنا (لیلا حاتمی) شاهد فاصله هستیم. «پیرپسر» در کمال بیپروایی میتواند غلام و رعنا را قضاوت کند، پس تصمیمات و اقدامات آنها در سیر درام حداقل از منظر خودشان توجیه منطقی دارد و با تعریف شخصیتها جور درمیآید. درعوض، انفعال شخصیت اصلی در بیشتر لحظات تحمیلی بهنظر میرسد و ناشی از قرائت گنگ راوی قصه نسبت به مفهوم قدرت و بلوغ است که نمیتواند گیر افتادن پسر زیر سایه سنگین پدر را به بحران گریزناپذیر شخصیت تبدیل کند. تا جایی که هر بار تضاد رفتار علی با دیگر مردان عامدانه به چشم میآید، مرز بین مردانگی و نرینگی مسموم روشن نیست و انگار برای عجز کاراکتر ارزش تراشیده میشود.
نتیجه؟ فقدان یا نقصان در تحلیل، باعث لکنت در تعریف و سیر شخصیت شده و در پایان نه با یک سقوط تراژیک کوبنده مواجهایم و نه شیوه غلبه بر شرارت، تماشاگر را به کاتارسیس درست و حسابی میرساند. اگر منصفانه نگاه کنیم، بخشی از انفعال و ناکامی مورد بحث برمیگردد به محدودیتهای عرفی تحمیلی از فرامتن که احتمالاً تلاش برای نفی آنها ممکن بود به قیمت دردسرها و حواشی بیشتر برای فیلم تمام شود؛ تا همینجا «پیرپسر» برای خیلیها تبدیل شده به مسئله فرهنگی، حالا فکر کنید راه انداختن حمام خون در پایان ممکن بود چه تبعاتی داشته باشد.
«پیرپسر» با اقتباس از چند شاهکار ادبی ساخته شده. باتوجه به این موضوع، بهنظر شما تا چه اندازه میتوانیم فیلم را صرفاً یک داستان خانوادگی ببینیم و چقدر باید آن را در بستر مسائل اجتماعی و فرهنگی بزرگتر تحلیل کنیم؟
ابتدا باید بهلحاظ فنی به فیلم نگاه کرد تا دید درام آن چقدر کار کرده. بهنظر من، فیلم کمی طولانی است و حداقل در پرده دوم افت دارد که اگر تماشاگر، بیحوصله باشد ممکن است آن را رها کند. جبران آن در پرده سوم اتفاق میافتد که در یک ساعت آخر و در خانه میگذرد. زمانی که در جشنواره فجر اکران شد، ازآنجاکه کنار فیلمهای بد قرار گرفت، در حد یک شاهکار بالا برده شد. اما میتوان گفت فیلم خوبی است، ولی بههرحال زمان طولانی آن باعث افت داستان میشود.
فیلم در ترسیم هم پدرکشی و هم پسرکشی، موفق است و درواقع، میتوانیم از دو منظر به این موضوع نگاه کنیم. اول داستانی که در درون فیلم جاری است و یک داستان خانوادگی محدود است و دوم دیدن فیلم در نسبت بینامتنی است که دیدگاه جدیدتری است. بهعبارت دیگر، دیدن آثار هنری در نسبت با جامعه و شرایط اجتماعی، تاریخی و فرهنگی که هیچکدام نسبت بههم برتری ندارند. در دیدگاههای قدیمیتر نقد، اصرار داشتند به اینکه خود فیلم چه میگوید و بیرون از فیلم را نمیدیدند. اما در نگاههای جدیدتری که بهویژه از دهه شصت و هفتاد با رسوخ زبانشناسی و نشانهشناسی در نقد هنری اتفاق افتاد، بهتدریج این انگاره بینامتنی بیشتر و بیشتر مطرح شد. بهویژه با بحثهایی که برخی فلاسفه، مانند ژاک دریدا، با بحث واسازی در فلسفه مطرح کردند و از آن موقع دیگر در نقد چیزی به اسم خود اثر نداریم، بلکه خود اثر در نسبت با تاریخ، جامعه و فرهنگ قرار میگیرد که هیچکدام نسبت به بقیه برتر نیست. در این پروسه، سینما نسبت به هیچکدام از اینها برتری ندارد، بلکه سینما با تاریخ و فرهنگ و جامعه در هم تنیده میشود. بنابراین از این منظر، فیلم دارد به مسائل درازدامنتری ارجاع میدهد؛ مثل مردسالاری، پدرسالاری، زنکشی و زنستیزی و روحیه استبدادی در نسبتهای سیاسی و اجتماعی. حال در این نسبتهای جدید و معاصر، دیگر این پسرکشی و زورمندسالاری یکسویه باقی نمیماند و پسر علیه پدر قیام میکند و زور خود را به پدر دیکته میکند؛ این اتفاقی است که در ایران و جهان در حال رخ دادن است. پس وقتی فیلم در نسبت با اینها قرار میگیرد، در محدوده رابطه پدر و پسری قرار نمیگیرد؛ اعم از اینکه فیلمساز میخواسته به آن بپردازد یا خیر.
به ارجاعات فیلم اشاره کردید. با توجه به این موضوع، فکر میکنید چقدر نسبت این ارجاعات نمادین با جامعه و فرهنگ و بازنمایی پژوهشهای خود موفق بوده؟
یک ویژگی خوبی که پیرپسر دارد، این است بهانهای ایجاد میکند برای پژوهشهای زیاد. مثلاً اینکه فیلم چه تأثیراتی از برادران کارامازوف، رستم و سهراب، ادیپشاه، ضحاک و… گرفته است. همه اینها زمینههای پژوهشی هستند و چیزی نیست که بتوانم با یکبار دیدن فیلم درباره آن صحبت کنم. اما شاید در بخشهایی از فیلم میتوانست بعضی از نمادپردازیها پوشیدهتر باشد. مثلاً در سکانسی که شخصیت «غلام» (با بازی حسن پورشیرازی) رو به پسرانش ایستاده و دو مار از پشتش بیرون زده، احساس میشد که از دنیای اثر بیرون میزند. اما اگر نخواهیم مته به خشخاش بگذاریم، بهطور کلی میتوان گفت که فیلم در کلیت استفاده از این منابع موفق بوده.

برخی از نمادها بهنوعی گلدرشت بود. مثلاً وجود تابلوی رستم و سهراب در میزانسن کافی بود، اما چندبار از نمای نزدیک تصویر آن نشان داده شد…
برخی موارد در فیلم حشو میشود. ما درباره رستم و سهراب خوانده یا شنیدهایم و بحث رستم و سهراب که در فیلم مطرح میشود، بهنوعی حشو است. بله، مواردی ازایندست در فیلم وجود دارد. هرجاکه کارگردان این موارد را در داستان و خود فیلم در هم میتند، قابلتأیید است، اما هرجاکه یک ارجاع گلدرشت میدهد و بهزور یک عنصر گلدرشت میچپاند که بهنوعی ما را شیرفهم کند، در آن ناموفق است.
در سینمای ایران و جهان چقدر به پدرکشی و پسرکشی پرداخته شده و آیا میتوانید فیلمی را مثال بزنید؟
حتماً که در سینمای ایران و جهان وجود دارد. البته در سینمای ایران بهندرت دیده میشود؛ چراکه در فرهنگ ما پدران قدیس هستند و باید به پدر احترام گذاشت، درحالیکه پدران هم انسانهایی هستند با خطاهای انسانی و این خطاها هرچه تاریخ جلوتر میرود، بیشتر خود را نشان میدهند. بنابراین، ازآنجاکه فرهنگ عمومی ما چنین ویژگیای دارد، این اخلاقهای منفی پدرانگی در درامها کار نمیکند و وضعیت سانسور و ممیزی هم بهصورتی بوده که اجازه طرح این مسائل داده نمیشد. این مسائل و گسستهای نسلی همواره در ایران وجود داشته، ولی سینما اجازه نداشته به این موضوع بپردازد. پس بازنمایی چنین مسئلهای در سینما، نکته مثبتی است. فیلم «برادران لیلا» سعید روستایی هم با وجود انتقادات، از این منظر مثبت است.
فیلم «برادران لیلا» هم فضاسازی مشابه پیرپسر داشت. فکر میکنید کدامیک در این نمادگرایی موفقتر بودهاند؟
پیرپسر خیلی تا ته مغاک این رابطه میرود. درواقع، با قتل پدر در فیلم، تماشاگر به کاتارسیس و یک راحتی روحی و عاطفی میرسد؛ انگار که یک هیولا کشته شده باشد. در برادران لیلا، سیلیای که «لیلا» به پدرش میزند، تقریباً چنین کاربردی دارد، اما درنهایت ما همچنان دلمان برای پدر میسوزد. انگار بعد از اینکه سیلی را میخورد، میشکند و طوری که میمیرد و بچهها از مرگ او ناراحت میشوند، بهنوعی حس غمخواری پیدا میکنیم. درواقع، وجه هیولاوارگی و انتقاد رادیکالی که در پیرپسر وجود دارد، در برادران لیلا وجود ندارد.
به پژوهشهای فیلم بازگردیم. با توجه به پژوهشهایی که فیلم به آنها ارجاع داده، پیرپسر چطور توانست این رابطه پدر و پسر و قدرت را بازنمایی کند؟
درباره پدرکشی میتوان با چند رویکرد مواجه شد. یک رویکرد، ارسطویی است که فیلم اصلاً ندارد. در رویکرد ارسطویی اگر ادیپ پدرش را میکشد، یک دلیلش این است که سرنوشت با او همراه نیست که خود این موضوع هم از دیدگاه ارسطویی، گونهای عمل غیراخلاقی است که دارد اتفاق میافتد و شخصیت آگاهی و ارادهای نسبت به آن ندارد. بنابراین، بهنظر میرسد ادیپشاه بهنوعی بیگناه است؛ یعنی خطای اخلاقی مرتکب شده، اما ارادهای نسبت به کارش ندارد و ارسطو تحت عنوان هامارتیا (نوعی خطای اخلاقی) از آن صحبت میکند. کمااینکه وقتی ادیپ خودش را کور میکند و سرگردان میشود، بهنوعی سعی میکند جبران کند و به فضیلت اخلاقی قبلیاش برمیگردد و میتوانیم او را ببخشیم. اما فیلم پیرپسر بیشتر با رابطههای فرویدی ادیپی قابلتحلیل است؛ یعنی رابطهای که بین پدر و پسر بر سر تصاحب مادر وجود دارد. البته با این تفاوت که بحث زنکشی هم در اینجا مطرح میشود. بااینحال، بیشتر نگاه فرویدی است که دارد کار میکند تا ارسطویی. اما ازآنجاکه به اخلاق اشاره کردید، یک نوع اخلاق نیچهای انگار مطرح میشود؛ گونهای روح دیونیزوسی که طالب آریگویی به زندگی است که در بچهها وجود دارد و پدر آن را سرکوب میکند. پدر درواقع روحیه نهگو به زندگی دارد و منفینگر است که این دو دیدگاه روبهروی یکدیگر قرار میگیرد. بنابراین، بیشتر میشود با قدرت دیونیزوسی آن را تحلیل کرد.
البته با دیدگاه فوکویی هم میتوان با آن مواجه شد؛ یک جبهه، جبهه قدرت یعنی پدر است و یک جبهه، جبهه مقاومت یعنی دو پسر هستند و اینها تلاش میکنند در ابتدا به یک گفتوگو برسند، ولی این گفتوگو یا این منازعات قدرت هیچگاه به تعادل نمیرسد، تا اینکه به یک جنگ قدرت منتهی میشود و همهچیز را ویران میکند. فکر میکنم این قدرت بیشتر با قدرت فوکویی میتواند قابلتحلیل باشد.
میتوان گفت پسرکشی نوعی ناکامی در گذار نسلی است. آیا ساخته اکتای براهنی تصویرگر جامعهای است که نمیخواهد جای خود را به نسل بعد بدهد؟
صد درصد میشود اینطور تحلیل کرد. همانطورکه پیشتر گفتم، در دیدگاههای جدید، فیلم امری مرکزی و عوامل اجتماعی امری حاشیهای نیستند؛ همه تجربههای زیسته فرهنگی و اجتماعی ما میتواند در فهم ما نسبت به فیلم دخیل شود. درنتیجه، انقطاعات نسلی موضوعی است که اهمیت دارد و بهنوعی پدر به فرزندانش اجازه نمیدهد که به بلوغ برسند. درواقع، آنها را بچه نگه داشته تا خودش از شرایط استفاده کند و اجازه نمیدهد زندگی مستقل داشته باشند و در تصاحب کردن زوری «رعنا» (با بازی لیلا حاتمی) این موضوع کاملاً نمادین میشود.
فکر میکنید دلیل دیدهشدن فیلم، بیشتر به همین تجربههای زیسته جامعه برمیگردد؟
این موضوع دلایل متعددی میتواند داشته باشد. چندین سال بود که سینمای ما دچار رکود شده بود. جریاناتی در سینما حاکم شدند که نوع خاصی از سینما را میخواستند. این تسلط افراد سیاسی بر سینما که کلاً اجازه نفسکشیدن تنها به یک نوع سینما را داده بود، باعث رکود شده بود. از طرف دیگر، در این سالها التهابات متعدد اجتماعی رخ داده که سینما را به حاشیه برده. از جمله، در همین روزهای اکران پیرپسر جنگ ایران و اسرائیل اتفاق افتاد و باز هم فیلم تحت سایه چنین مسئلهای قرار گرفت. بنابراین، آن سیاستگذاریهایی که فقط یک نوع سینما را میپسندید و بقیه را حذف میکرد و التهابات متعدد اجتماعی که سینما را مدام در پسزمینه قرار میداد، باعث شد فیلم برآمده از تجربه زیسته مردم، وجود نداشته باشد و اساساً به سینما توجهی نشود. بنابراین در این شرایط، پیرپسر که استانداردهای نسبی را دارد، واقعیتهای اجتماعی را بهصورت ملموس نشان میدهد، از داستان درام و ویژگیهای خوبی بهره میبرد، یکدفعه دیده شد. شاید اگر شرایطی بود که امکان دیگری وجود داشت تا فیلمهای خوب دیگری با در نظر گرفتن شرایط اجتماعی-سیاسی ساخته شوند، این فیلم در کنار فیلمهای دیگر قرار میگرفت. اما شرایط بهگونه دیگری بود و میتوانیم بگوییم تا حدودی حق فیلم هم بود که دیده شود.
