گفت‌وگو با «لازار میسایلدیس»، نوه ژرژ، عکاس یونانیِ آبادانلالایی‌های مامااولین عکس‌ها از آتش‌سوزی سینما رکس رابه ثبت رساندم وبه چشم خود دیدم که چه مظلومانه همشهریانم درآتش ذوب شدند ساختمان عکاسخانه، پیش از آن که توسط ژرژ خریداری شود، درمانگاه سرپایی انگلیسی‌ها و یک مهندس روس به نام« مارکو» معماریش را تغییر و آن را بازسازی کرد

شنبه 16 مرداد 1400

آبادان، مرکز شهر، ساختمانی آجری با معماری چشم‌نواز که سال‌هاست نگاه هر رهگذری را به خودش جلب می‌کند. گویا رازهای مگوی بسیاری در خشت خشت این ساختمان قدیمی نهفته است. معماری این ساختمان سحر می‌کند نگاه رهگذران را. پشت این آجرها، درون این ساختمان چه چیزی وجود دارد که آن را اینگونه رمزآلود کرده است؟ حیاط آنجا و اتاق‌های مجاورش چه داستان‌هایی را از سر گذرانده و شاهد چه آمدوشدهایی بوده‌اند که امروز تنها خاطره‌ای از آن به یادگار مانده است. لبخندی که هنوز روی دیوار ساختمان ماسیده و یا نگاهی که هنوز به گوشه حیاط خیره است. بی‌شک این سوالاتی است که سال ها ذهن شهروندان و دوستداران میراث فرهنگی را درگیر خود کرده است. ساختمان «عکاسخانه ژرژ یونانی»، خیابان شهرداری آبادان.

از بصره تا آبادان با خانواده «میسایلدیس»
سال 1915 میلادی، بلمی از سوی بصره به سمت خرمشهر حرکت کرد و در کنار ساحل کارون پهلو گرفت؛ دختری ارمنی که به دلیل حمله عثمانی‌ها از ترکیه رانده شده بود به همراه همسر یونانی‌تبارش، اولین قدم پس از سفری طولانی از موصل، کرکوک و سپس بصره را در خاک ایران گذاشت و از آنجا به اهواز رفت.
«پاریس» دختری ارمنی و اهل ترکیه بود که پس از یورش و نسل‌کشی عثمانی‌ها از ترکیه به عراق گریخته، در بصره دلبسته «ژرژ میسایلدیس» جوانی یونانی عضو «ارتش کمک صلح» شده و پس از ازدواج، راهی ایران می‌شود.
«ژرژ» که در عکاسی و ساعت‌سازی تبحر داشته در اهواز مغازه کوچک ساعت‌سازی راه‌اندازی می‌کند و دو فرزند پسرش «آنستاس» و «باندلی» در همان شهر متولد می‌شوند.
علاوه بر دو پسرشان «ماردیروس» نیز پسر دیگری است که این زوج او را به فرزندخواندگی می‌گیرند و تا پایان عمر مثل فرزند خود، از او حمایت می‌کنند.
پس از چند سال «ژرژ» و «پاریس» به آبادان می‌آیند و ملک کنونی عکاسخانه نظرشان را جلب و آن را معامله می‌کنند؛ بنایی که پیش از آن درمانگاه سرپایی انگلیسی‌ها بود تا اینکه توسط «ژرژ» خریداری و یک مهندس روس به نام«‌مارکو» معماریش را تغییر و آن را بازسازی می‌کند.
این‌ها روایت‌های «لازار ژرژ میسایلدیس» نوه «ژرژ» فقید است که پس از سال‌ها دوری از ایران و اقامت در گوشه‌ای دیگر از این جهان، با عشق و تعصب از گذشته و خاندانش می‌گوید. خاندانی که پیش از این به دلیل نبود مرجعی موثق؛ زمان و نحوه ورودشان به آبادان در پرده‌ای از ابهام بود و هرآنچه که نوشته شد بر اساس تاریخ و گمانه‌زنی رقم خورد.
«لازار» تنها فرزند «باندلی» است که در یک سالگی مادرش که از ارامنه ایران بوده از پدر جدا می‌شود و برای همیشه ایران را ترک می‌کند و او با لالایی‌های «ماما» مادربزرگش که سرگذشت‌شان را هر شب داستان‌وار برایش بازگو می‌کرده بزرگ می‌شود؛ او تا اوایل جنگ ایران و عراق همراه خانواده در آبادان بوده و امروز پس از گذشت نزدیک به 40 سال دوری از وطن، همچنان یک آبادانی تمام‌عیار است.
به گفته او خانواده «میسایلدیس» در بدو ورود به آبادان ابتدا فروش کیف، کلاه‌های انگلیسی و لوازم آرایشی برند «مادام دوژه» در کنار ظهور و چاپ عکس را به‌عنوان شغل خود انتخاب می‌کنند تا اینکه کم‌کم با همکاری شرکت «آگفا» و بعدها «گورت»، «ایلفورد» و کمپانی‌های دیگر به شکل جدی کار عکاسی، پیشه اصلی‌شان می‌شود.
تمام اعضای خانواده «میسایلدیس» از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین فرد در زمانه‌ای که هنوز عکس‌برداری برای بسیاری جا نیفتاده بود، عکاسی را عاشقانه در آبادان وسعت می‌دهند. تا جایی که «آناستاس» عکاس شرکت نفت، «باندلی» عکاس نیروی دریایی و «لازار» جوان، عکاس خبری می‌شوند.
«لازار» در میان صحبت‌ها و نقل خاطراتش از اعتبار عکاسخانه «ژرژ‌یونانی» بین مردم و دولتی ها می‌گوید. از اینکه با توجه به فرهنگ آن زمان عکس زنان را فقط به خودشان تحویل می‌دادند و حافظ حریم خصوصی افراد بودند. او به‌دست‌آوردن این جایگاه را دلیل ایجاد حساسیت از سوی بعضی از جناح‌های سیاسی از جمله چپ‌ها می‌داند که آن روزگار جلوی سینما «خورشید» کتاب و مجله می‌فروختند و به آنها انگ ساواکی‌بودن می‌زدند.
مگر می‌شود آبادانی بود و خاطره‌ای از رکس نداشت؟
«لازار» هم مثل جوان‌های آن روزگار آبادان که سینما بخشی از زندگی‌شان بود، علاقه‌مند به دیدن فیلم‌های روز بود.
او می‌گوید: «شب حادثه آتش‌سوزی برای دیدن فیلم به همراه یکی از دوستان به سینما «رکس» رفتیم. مسئول گیشه که اگر اشتباه نگویم نام خانوادگی‌اش «توفیق» بود از دوستان ما به حساب می‌آمد و معمولا بدون نوبت به ما بلیط می‌فروخت. از شانس ما آن شب او حضور نداشت و صف خرید بلیت نیز بسیار شلوغ بود.
تصمیم گرفتیم به سینما «سهیلا» برویم؛ اما فیلم روی پرده «آرواره‌کوسه‌ها» بود که ژانر مورد علاقه‌ام نبود. به خانه برگشتم و در کنار مادربزرگم «پاریس» خوابیدم. چند ساعتی گذشت و با صدای پدرم که فریاد می‌زد مادر «لازار» سوخت از خواب بیدار شدم.
پدرم بدون اینکه متوجه حضور من در اتاق شود هراسان به خیابان می‌رود. ماموران شهربانی که برگشت من به خانه را دیده بودند آرامش می‌کنند و به پدرم می‌گویند پسرت را دیدیم که به خانه برگشت. پدر مجدد به خانه آمد و وقتی من را دید با گریه غرق در بوسه‌ام کرد. آن شب، شب هولناکی بود.
به جرات ‌می‌گویم اولین عکاسی که در صحنه حاضر شد من بودم؛ اولین عکس‌ها از این حادثه تلخ را به ثبت رساندم و به چشم خود دیدم که چه مظلومانه همشهریانم در آتش ذوب شدند.
اما صد افسوس که آن عکس‌ها به همراه نگاتیوهایشان همه در عکاسخانه و در کنار دیگر اموال با ارزش ما در دوران جنگ به تاراج رفتند.»«لازار میسایلدیس» که امروز ساکن ایالت کالیفرنیا است از طریق خواندن گزارش‌های مربوط به عکاسخانه و خانواده پدری‌اش توانسته با دوست‌داران و دنبال‌کنندگان حفظ این بنای تاریخی ارتباط برقرار کند.
او با بیان خاطرات و روایت‌های ارزشمند؛ مدعی است که عمارت «ژرژ‌یونانی» به ناحق از سوی کسانی و با ادعای دروغین با سندسازی از وارثان اصلی که او و پسرعمویش هستند، گرفته شده و به فروش رفته.
«لازار» با ادای احترام به مالک جدید و نگاه فرهنگی‌اش در حفظ و ثبت این بنا، ابراز امیدواری کرد که شاید روزی از روزها به ایران بیاید و بتواند با گفتن ناگفته‌ها در راه‌اندازی مجدد عمارت خانوادگی‌اش و احیای خاطرات آبادان، نقشی اثرگذار داشته باشد.

آبادانبصرهخرمشهرلالایی های مامامیسایلدیس
مطالب مرتبط
ایمان مصطفایی
گشتی در نخستین موزه شخصی معماری و شهرسازی ایرانکا، خاطرات آبادان اینجاست
یادگارهایی از تاریخ شهری صنعتی اینجا تلنبار شده که افتخار تک‌تک آبادانی‌هاست
نسرین جودکی
سوگل دانائیسوگل دانائی
«آریابوم» کشتی به جا مانده از جنگ هشت ساله در خطر نابودی قرار دارداوراقِ خاطرات اروند
فروغ فکریفروغ فکری

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “لالایی‌های ماما