محمد مهدی توفیق، خیاط قدیمی کرمان در گفت و گو با پیام ما: برای هنرمندان مشهور ایران لباس دوخته‌ام

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 608

محمد مهدی توفیق، خیاط قدیمی کرمان در گفت و گو با پیام ما:
برای هنرمندان مشهور ایران لباس دوخته‌ام

نشستن پای صحبت مردی که برای آموختن حرفه از کرمان تا طهران آن زمان را درنوردیده عالمی دارد. محمد مهدی توفیق ۷۰ سال سن دارد و از سن هفت سالگی در کار دوخت و دوز لباس است. او با گشاده رویی پیشنهاد من را برای گفت و گو پذیرفت و سوزن به دست و انگشتانه به انگشت بنای همسخنی با من را گذاشت که لذت آن باید تا مدت ها در کام روزنامه نگاری ام باقی بماند.
توفیق از شاگردی در کارگاه های کرمان و طهران گفت تا کارگاه داری در کرمان و تهران امروز! یکی از دلخوری های او از جوانان امروز این است که چرا جوانان تن به کار نمی دهند.
این پیشکسوت خیاطی کرمان در نشستی یک ساعته از خاطرات خود در خیاط خانه های کرمان و تهران با ما سخن گفت که خواندن آن را به شما خواننده صفحه«کرمون» توصیه می کنم؛

۱ از سن ۷ سالگی خیاطی را شروع کردم. تا ۱۷ سالگی در کرمان خیاطی می کردم. نزد چند استاد کار کردم اما بعداً دیدم که هیچ کس از کار استادهای من راضی نیست. استاد ها هم تقصیری نداشتند. به صورت سنتی کار خیاطی را از استاد خود یاد گرفته بودند و نظم خاصی هم بر کار آموزش حکم فرما نبود. استادانم یکی«جلال سیرجانی» بود. «احسانی» بود که در میدان ارگ مغازه داشت. یک استاد زردشتی هم داشتم. یک عبادوز در بازار «کلاه مال» های کرمان بود. پدرم مرا به او سپرد اما بعد از مدتی گفتم:« من پیش این عبادوز نمی روم. چون همه اش می گوید قیتون لبه عبا بدوز منم دوست ندارم. چون هیچ کار دیگری یاد نمی گیرم.»
۲ عزت الله خان و نصرالله خان سالار باعث شدند که من فکر رفتن به تهران به سرم بزند. این دو برادر از خوانین کرمان بودند و کت و شلوارهای خود را در تهران می دوختند. یک روز یکی از این برادرها به مغازه ای که من در آن کار می کردم آمد. استاد من گفت:«آقا شما لباس هایتان را در تهران می دوزید و آن وقت تعمیرات شان را برای ما می آورید؟» سالار گفت:«بله! تعمیرات را برای شما می آورم. نمی خواهی انجام نده می روم جای دیگر.» استاد خیاط گفت:«نه! منظورم این بود که ما هم می توانیم برایتان لباس بدوزیم.» سالار با اشاره به کت خودش گفت:«می توانی مثل این بدوزی؟ من همین الآن دو تا قواره پارچه توی خانه دارم.» استاد با تردید گفت:«در همین حد و حدودها می توانم بدوزم…» که سالار گفت:«کار تو نیست اوستا! نه پارچه های من را خراب کن و نه اعصابم را. من هر سال به تهران می روم مدتی می مانم و سه چهارتا از همین کت و شلوارها سفارش می دهم و بابت هر کت و شلوار هم ۱۰۰ تومان دستمزد می دهم.» من که شاهد ماجرا بودم و دیدم استادم توانایی دوختن کت و شلواری- که مشتری را راضی کند- ندارد، تصمیم گرفتم به تهران کوچ کنم.
۳با برادرم که در تهران فرش فروشی داشت و وضعیت اقتصادی نسبتاً خوبی داشت نامه نوشتم و گفتم که من می خواهم به تهران بیایم و در آن جا خیاطی کنم. برادرم جواب داد:«کار کردن در تهران به این راحتی ها نیست و با کرمان فرق می کند.» اما من تصمیم خودم را گرفته بودم. در آن زمان ۱۷ سال داشتم. نزد یک استاد خیاط رفتم. استاد گفت:«هر کاری که در کرمان انجام داده ای هیچ! از نو باید شروع کنی!» گفتم:«اشکال ندارد.» و کارم را شروع کردم. پادو خیاطی شدم. برای کارگران چایی می آوردم. سیگار می خریدم و از این قبیل کارها.
۴تمام خیاط های درجه یک تهران در خیابان لاله زار بودند. من نزد خیاط«هیلتون» به کارمی کردم. بعد از اتمام دوره پادویی استادم به من گفت:«شما می توانید وردست یک شلوار دوز کار کنی.»کم کم شلوار دوز شدم. بعد از رفتن شاگرد مغازه من شخصاً شلوار دوزی را بر عهده گرفتم و برای خودم وردست انتخاب کردم.»
۵ بعداً به استاد خیاط دیگری به نام آقای«حسین تهرانی» که کت و شلوار دوز بود گفتم که می خواهم روی کت و شلوار دوزی کار کنم. از من پرسید:«روی کت و شلوار کار کرده ای؟» گفتم:«در شهرستان کار کرده ام.» گفت:«شهرستان را ول کن!» و دوباره از صفر شروع کردم کار کردن. پولی هم گیرم نمی آمد. خرجم را برادرم می داد. روزی ۳ تومان درآمدم بود که همه اش کرایه اتوبوس می شد.
۶ آن روزها به فردی که مدیریت کارگاه های خیاطی را بر عهده داشت، «میرزا» می گفتند. میرزا همه کاره کارگاه بود. به طوری که صاحب مغازه اصلا متوجه نمی شد که کدام کارگر آمد و کدام کارگر رفت. همه کارها را به میرزا می سپرد.
۷ در آن زمان هر خیاطی که شهرت پیدا می کرد، مورد احترام دیگر کارگران قرار می گرفت. مثلا اگر ظهر می آمد در قهوه خانه مخصوص خیاط ها در لاله زار یک دیزی بخورد همه کارگران که حدود ۱۰۰ نفر بودند، به احترام او از جای خود بلند می شدند و این باعث می شد که دیگر کارگران انگیزه پیشرفت و تلاش پیدا کنند.
۸ بعد از چند سال شوهر خاله ام که در تهران ساکن بود، از من پرسید:«خیاطی را خوب بلدی؟» و پیشنهاد داد که یک مغازه باز کنم. خودش هم دست به کار شد و یک مغازه را با سرقفلی ۱۵۰۰ تومان و ماهی ۲۰ تومان در نارمک برایم مهیا کرد. بعد از باز شدن مغازه، با یک دختر کرمانی – که از آشنایان مان بود- ازدواج کردم و او را با خودم به تهران بردم.
۹ نارمک جای خلوتی بود. من بین مسلمانان و ارمنی ها مغازه باز کرده بودم. این طرف رودخانه ارمنی ها و آن طرف هم مسلمان ها. یک روز صبح، یک ارمنی درب مغازه آمد و با لهجه ارمنی آمیخته به فارسی گفت:«چه کار می کنی؟» گفتم:«خیاطی! چه طور مگه؟» گفت:«چهار شب پیش ما دست و پای آدم پیدا کردیم. تو آمدی خیاطی باز کردی؟» و ادامه داد:« این جا میان سرت رو می بُرند و پارچه های مردم را هم می دزدند.» البته بی راه هم نمی گفت. گاهی اوقات درگیری و دعوا بود. افراد مست مزاحم می شدند و لگد به در مغازه می کوبیدند و رد می شدند.
۱۰ در لاله زار که کار می کردم. استادم خیلی استاد ماهری بود. هنرپیشه هایی مثل «بیک ایمان وردی» و خواننده هایی مثل «داریوش اقبالی» و «ستار» برای دوختن لباس های مجلسی خود را در مغازه او می دوختند. بعدها استاد کت هایشان را به من می داد که بدوزم.
۱۱ یک روز در مغازه ام در نارمک مشغول کار بودم. اتومبیلی جلوی مغازه ایستاد. داخل مغازه آمدند و پرسیدند:«از کی مغازه باز کردی؟» گفتم:«یک سال و نیم.» جواز کسب خواستند که نداشتم. گفتند باید کلاس بروی و دوره ببینی. من فکر می کردم که دوره ها چند روزه و نهایتاً یکی دو ماهه باشد؛ اما گفتند که یک سال باید دوره ببینم. سر کلاس که رفتم. دیدم. «نصیریان» آمد کلاس و یک کتاب به زبان آلمانی هم زیر بغلش بود. شروع به درس دادن کرد. لازم بود که آموزش های او را یادداشت کرده و در منزل تمرین کنیم. من هم سواد نداشتم و این بزرگ ترین مشکلم بود. بعد از یک سال که امتحان نهایی را دادم از بین ۶۴ نفر خیاطی که در آزمون شرکت کردیم نفر ششم شدم. در حالی که من سواد نداشتم و دیگران ششم دبستان و سیکل و دیپلم و حتی فوق دیپلم بودند.
۱۲ پس از برگزاری آزمون، نراقی-مسوول اتحادیه خیاطان- به داوران آزمون گفت که این جوان بی سواد است. از من پرسیدند که چند سال است کار می کنی؟ جواب دادم ۱۳ سال است که در تهران کار می کنم. داوران گفتند:«قرار است عده ای از همین افراد را به ایتالیا بفرستیم تا دوره های پیشرفته خیاطی را ببینند و تو یکی از آن ها هستی؟» گفتم:«چند روزه است؟» گفتند:« چند روز نیست. یک دوره یک ساله است.» من قبول نکردم و گفتم:«همسرم حامله است و ماه آینده خدا به ما فرزندی خواهد داد. نمی توانم یک سال زن و بچه ام را تنها بگذارم.» اصرار کردند که این فرصت را از دست نده، چون بدون هزینه است. اما من قبول نکردم و پرسیدم:«من در آزمون قبول شده ام؟» گفتند:«بله!» گفتم:«خب، جوازم را بدهید من مغازه ام را باز کنم.» ان ها هم جوازم را صادر کردند. اول به خاطر این که مکان مغازه ام زیاد مورد پسند اتحادیه نبود، می خواستند مدرک درجه ۳ به من بدهند اما به خاطر این که از لحاظ فنی کارم خوب بود مدرک درجه ۲ که حقم بود را صادر کردند.
۱۳ سال ۱۳۵۴ به کرمان آمدم. پیش از آن باجناقم به تهران آمد و گفت اگر در کرمان یک مغازه باز کنی، مشتری های زیادی جذب می کنی. من هم آمدم کرمان و در خیابان خورشید مغازه باز کردم. مشتری زیادی هم داشتم. آن قدر سرم شلوغ بود که پارچه های مردم را اشتباهی برای یکدیگر می دوختم. تا سال ۵۹ کرمان بودم اما دوباره به تهران برگشتم. تا این که ریه هایم مشکل پیدا کرد. پزشک توصیه کرد که به یک شهرستان مهاجرت کنم. من هم گفتم حالا که قرار است به شهرستانی بروم، بهتر است به شهر خودم کرمان برگردم. در حال حاضر ۹ سال است که در خدمت کرمانی ها هستم.
۱۴ خاطره ای به یادم مانده از زمان کارم در نارمک که خیلی جالب است:«برادر شوهر خاله ام که سرهنگ نیروی هوایی بود، لباس هایش را نزد من دوخته بود. بعد از مدتی آمد و گفت دوستی دارم که سرآشپز کاخ شاه است. از لباس من خوشش آمده و سراغ خیاط را گرفته و من هم آدرس مغازه ات را داده ام. حواست باشد که این آدم خرش به اندازه خود شاه می رود!!! یک روز یک اتومبیل مشکی با پرچم سه رنگ جلوی مغازه ام توقف کرد. بلافاصله متوجه شدم که باید همان فرد باشد. داخل آمد و گفت:«یک پارچه دارم که از انگلستان برایم آورده اند. فقط سریع باید آماده شود چون می خواهم حضور اعلی حضرت بروم.»
در همان بحبوبه فرزند اولم به شدت بیمار شد. به هر پزشکی که مراجعه کردیم افاقه نکرد. در نتیجه لباس سر آشپز روی دستمان ماند. شاگردم گفت:«آقا لباس یارو آماده نشد. آدم حسابی است. مشکل برایت درست می کند.» با بی حوصلگی گفتم:« من بچه ام مریضه! هر کار می خواهد بکند.» یک بار دیگر هم سرآشپز به مغازه آمد و تاکید کرد که ۵ شنبه باید به حضور اعلی حضرت برود. من هم مشکلم را به او نمی گفتم و استدلالم این بود که بیماری بچه من چه ارتباطی به یک آشپز دارد.
۵ شنبه غروب برای بردن لباس آمد. دست که روی دستگیره در گذاشت برق محل قطع شد. داخل آمد و گفت:«کت من آماده است؟» کت سرمه ای را که روی دیوار آویزان بود نشانش دادم و گفتم:«بله، فقط دکمه هایش مانده است.» همین طور در حال لمس کت بود که برق وصل شد. گفت:«این که مال من نیست. این سرمه ای است؟» من هاج و واج مانده بودم که چه جوابی بدهم. رفت نشست روی صندلی و زد زیر خنده!گفت:«پسر تو خیلی شیطونی! چرا لباس من را آماده نکردی؟» این جا بود که مجبور شدم جریان بیماری فرزندم را توضیح بدهم. گفت:«چرا زودتر نگفتی؟» گفتم:«چی بگم آقا؟ شما که پزشک نیستید. کاری از دستتان ساخته نیست.» در این لحظه کارتی را از جیبش بیرون آورد و پشت آن را امضا کرد و نشانی پزشکی را داد که فرزندم را نزدش بردم وخوب شد. اما سرآشپز موقع خروج از مغازه گفت:«من امشب چی بپوشم؟» گفتم:«شما که یک دست لباس ندارید. امشب را یک کاری بکنید.» با خنده گفت:«من می خواستم لباسم مشکی باشد. امشب هم از کلک تو خوشم آمد وگر نه پدرت را درمی آوردم.»

195

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :