آقای مدیری با پنجه طلایی ها در نیفت!

سه شنبه 31 فروردین 1395

آقای مدیری با پنجه طلایی ها در نیفت!

علیجان غضنفری
سرانجام سریال طنز«در حاشیه» مهران مدیری هم با اعتراض پنجه طلایی های جامعه ما «درحاشیه» رفت و این هشدار جدی را به سازندگان برنامه ها و سریال های طنز داد که گاهی شوخی هم می تواند امنیتی شود! مخصوصاً اگر این شوخی یک طبقه به شدت خاص، با نفوذ، قدرتمند و سرمایه دار را هدف گرفته باشد.
اما جنجالی ترین متن اعتراضی که از صبح دهم فروردین روی پرتال رسمی سازمان نظام پزشکی ایران قرار گرفت، متنی بود که از سوی یک دکتر خطاب به کارگردان در حاشیه! و نه به صدا و سیما یا شبکه 3 بلکه خود مهران مدیری که بوی تهدید می داد. با این عنوان؛
آقای مدیری!
چو به گشتی طبیب از خود میازار/چراغ از بهر تاریکی نگه دار و به او یاد آوری کرده بود که چگونه انگشت کوچک کارگردان در سریال «قلب یخی» قطع شد و به وسیله «پنجه های طلایی» پرشکانی که وی با همان انگشت به آن ها نشانه رفته پیوند زده شد و اشاره به افسردگی پس از سریال قهوه تلخ و نجات او به وسیله همان پنجه های طلایی و…
خلاصه نویسنده متن به جای آن که حتی گوشه کوچکی از ایرادهای وارد بر جامعه پزشکی را قبول کند این کارگردان توانای سریال های طنز را حسابی شسته بود و گذاشته بود کنار.
اما من می خواهم ضمن بوسیدن این پنجه های طلایی که گاه زندگی را به انسان ها بر می گردانند با بیان دو خاطره به این عزیزان یاد آوری کنم که در میان شما هم کسانی پیدا می شوند که به بیماران خود به چشم «کیسه پول» می نگرند و جراحی های بیمار دم مرگ را به خاطر خواب بعد از ظهر جمعه شان به بیمارستان دیگری حواله می کنند. حتی اگر آن روز شیفت کاری شان باشد. برویم.
«عصر 5 شنبه 20 اسفند 93 بود که برادر عیال بنده از بین راه سیرجان- کرمان تماس گرفت که پسر دو ساله اش علی بر اثر پیچیدگی و انسداد راه شکم، در شرف ترکیدن روده است و مادرش با هر بار تغییر وضع بچه به هوش می آید و از هوش می رود و او دست تنها باید رانندگی کند و هم مراقب بچه و مادرش باشد و کلی هم گریه و التماس که راهنمایی کنید او را به جراح مطمئنی برسانم. با توجه به نوع بیمه ای که داشتند بچه را به یکی از بیمارستان های معروف شهر بردیم.
وضعیت به قدری اورژانسی بود که جراح کشیک سریعاً دستور آزمایش و سونوگرافی مربوطه را داد. تا این جای ماجرا پزشک جراح کشیک شاد و سرحال به مادر بچه که به شدت در هم ریخته بود دلداری می داد که چیزی نیست و او بدون عمل و با کمک هوا راه روده را باز کرده و انسداد را برطرف خواهد نمود. اما ورود عکس و سونوگرافی همه چیز را به هم ریخت. رفتار دکتر به کلی تغییر کرد. شروع کرد به تندی و پرخاش که شما حالا که کار از کار گذشته بچه را آورده اید؟ آن گاه وارد اتاقش شده در را بست. پدر و مادر بچه به کلی روحیه خود را باختند و ما در تلاش بودیم که ببینیم دکتر کی بچه را به اتاق عمل می برد. ناگهان درب مطب دکتر باز شد و دکتر بدون اشاره به وضع و حال بچه ها در حالی که چند دستور متفرقه به پرستاران می داد روانه خروج از بیمارستان شد. ما هم به خیال آن که کار کوچکی دارد و به قول پرستاران«الآن بر می گردد!» با استرس تمام مجبور به تحمل شده بودیم. ربع ساعتی گذشت که تلفن بخش زنگ خورد و خانم پرستار پس از مکالمه کوتاهی ما را صدا زد که دکتر می گوید:« بچه شما روده اش گره خورده و من نمی توانم او را عمل کنم. قبل از آن که تلف شود ببریدش جای دیگر!»
حالا توجه کنید که پرستار بیچاره این را باید به پدر و مادری می گفت که شکم فرزندشان واقعاً در حال ترکیدن بود و خودشان را با هزار امید به این بیمارستان رسانیده بودند و حس و حالی که دوباره مأیوس شان کند نداشتند. معلوم بود که این آدم های نا امید جز گریه و زاری راهی نداشتند و پرستار هم که لابد اخلاق دکتر را می شناخت همراهی می کرد:« باشه آقای دکتر! درسته که روز تعطیله، ولی به هر حال شما کشیک این روز هستید و خدا رو خوش نمیاد…»
اما دکتر که مایل بود زودتر مکالمه را قطع کند مثل این که دستور داد پرستار بزند، روی آیفون و خطاب به پدر علی کوچولو گفت:« ببین آقا جان بذار من رک و پوست کنده بهت بگم. شک نکن! اگر من بچه ات را عمل کنم قطعاً می میرد. زیرا از دست من بر نمی آید. حالا اگر می خواهی پسرت را به کشتن بدی من عملش می کنم. تازه همه همراهانت باید تعهد بدهند که خودت چنین خواستی و…!»
دیگر ما صدای دکتر را نمی شنیدیم و پرستار هم به ما حالی کرد که این آقا مُرغش فقط یک پا دارد و بهتر است بچه تان را به جایی برسانید.
راه افتادیم. در این جا معجزه ای رخ داد. ناگهان شکم بچه که حتی پدر و مادرش هم از او قطع امید کرده بودند، تخلیه شد و چشمانش را باز کرد و این برای پدر و مادر به منزله عمر دوباره بود. وضع بچه به اندازه ای عادی شد که واقعاً تصور کردیم مشکل برطرف شده و آن شب رفتیم خانه. اما فردا روز جمعه اوضاع به گونه ای سخت تر تکرار شد. در بیمارستان بعدی هم همان وضعیت تکرار شد. با این تفاوت که در این جا دکتر، زبان به نصیحت متخصص بی هوشی گشود که عمل سخت است و این مورد در بین بچه ها از یک در هزار هم کمتر است و بچه قطعاً تلف خواهد شد و تظاهر به خیرخواهی که:«من دوست تو هستم. هرگز تن به قبول چنین مواردی نده! من نمی دانم اولیای این بچه چه قدر به تو نزدیک هستند. مجبوری خودت را این گونه گرفتار کنی؟ و توضیح این که این عمل حتی در صورت موفقیت ساعت ها وقت می برد و باید تمام شکم بچه تا ناف باز شود و پیچیدگی هم به اندازه ای شدید است که هیچ چیز جز عمل وی را نجات نخواهد داد!» قصه را کوتاه می کنم. با نا امیدی آن آقا هم ما را به بیمارستان افضلی پور فرستاد. در آن جا نیز انترن ها ما را به کلی از بچه جدا کردند و متوجه شدیم که بی اجازه دکتر متخصص در حال آماده سازی وسایل تنقیه بیمار هستند که باد وارد شکمش کنند و دکتر دومی ما را به شدت از این امر ترسانده بود. اوضاع به گونه ای در آمد که در آن جا هم با اجرای یک نقشه فرار بچه را از چنگ دانشجویان در آوردیم. تا زمان گذشت و قضایا همان طور شد که دکتر دومی می خواست به آن جا بکشاند. یعنی آن قدر بچه زجر کشید که روز شنبه شد و ساعت کار معمول هفتگی آغاز شد. هر چند هر لحظه احتمال می رفت بچه تلف شود و زجری هم که می کشید دل هر بیننده ای را به درد می آورد؛ اما دکترها حتی آن دکتر کشیک که جراح هم بود حاضر نشد. در روز تعطیل وقت گذاشته یک کودک بی گناه را از مرگ نجات دهد.»
در سال های اخیر، امکان ندارد که شما از حاشیه یکی از مزارع وسیع حومه شهر کرمان گذر کنی و بخشی از آن باغ یا مزرعه به نام یکی از پزشکان شهرمان نباشد. خداوند بیشترش را به آن ها بدهد. اما نباید وظیفه اصلی خویش را که همانا نجات جان انسان هاست از دست بدهند. مبادا روزی برسد همان طور که با کمک لابی های خود مانع پخش یک سریال طنز 90 قسمتی شدید، خدای ناکرده خلاف سوگند نامه ای که امضا کرده اید عوامل و دست اندرکاران آن سریال را نیز منتقدین خود را در لیست سیاه معالجه ها خود قرار دهید. در پایان، امیدوارم آن پزشکانی که بیماران را به بیابان برده یا بیماری را به جرم نداشتن هزینه درمان به گروگان گرفتند از شما عزیزان نباشند!

سیرجانکرمان
مطالب مرتبط

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.