گفت و گو با حبیب قصابی زاده، تاکسیران قدیمی کرمان: رانندگی در شهر بدون آپاراتی و پمپ بنزین

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 600

گفت و گو با حبیب قصابی زاده، تاکسیران قدیمی کرمان:
رانندگی در شهر
بدون آپاراتی و پمپ بنزین
ورود به دنیای مدرن با ایجاد مشاغل جدید همراه بود. مشاغلی که باید انسان امروزی را برای زندگی در دنیای جدید آماده می کرد. گسترش شهرها حمل و نقل و آمد و شد را وضعیتی جدید بخشید. یکی از مشاغلی که با تغییر دنیا به وجود آمد، شغل رانندگی بود. رانندگی کامیون، اتوبوس و تاکسی. در ایران و به خصوص کرمان اوایل سده ۱۳۰۰ رانندگان به فعالیت در هر سه حالت مبادرت می ورزیدند.
«حبیب قصابی زاده» یکی از نخستین کسانی است که به شغل رانندگی تاکسی در شهر کرمان روی آورده است و می توان او را فردی شجاع دانست. از این رو که جدا شدن از مدل های سنتی و پرداختن به شغل آزموده نشده که به واسطه جدید بودن خود، ابهاماتی هم دارد، کاری است که هر کسی جرأت انجام آن را ندارد. قصابی زاده متولد ۱۳۱۲ است. ۷۵ سال، خیابان های کرمان را با تاکسی اش زیرپا گذاشته است. او از بیش از ۷ دهه رانندگی خود حکایت هایی دارد. اغلب خاطرات او به دهه ۲۰ و۳۰ مربوط می شود.
۱
وقتی که رانندگی را شروع کردم، یک اتوموبیل پاوودای روسی داشتم. تصدیق(گواهی نامه) پایه ۲ همگانی گرفته بودم. آن زمان، اول تصدیق پایه ۲ شخصی می دادند، بعد همگانی و در آخر هم پایه۱ که من تلاش کردم و پایه ۱ را هم گرفتم. آن روزها شهر کرمان، کوچک بود. از چهارراه احمدی شروع می شد تا فلکه فابریک، ناصریه و طهماسب آباد و ما این مسیر را گردش می کردیم. اما مرکز تجمع تاکسی ها میدان ارگ بود.
۲
کرایه هر سه مسافر، یک تومان بود. اما همیشه هم مسافر گیرمان نمی آمد. آن قدر دور شهر دور خالی می زدیم که نگو. به همین خاطر درآمد تاکسی کفاف زندگی را نمی داد. بعداً اداره برق اعلام کرد که به راننده پایه یک برای کار با جرثقیل نیاز دارد. من هم تصمیم گرفتم در اداره برق مشغول کار شوم. کم کم رانندگی تاکسی به شغل دوم من تبدیل شد. این را هم بگویم که یک سال راننده اتوبوس شرکت واحد بودم و در اتوبنز نزد اکبر پور باقری رانندگی می کردم. راننده بیابان هم بودم.
۳
اولین هواپیمایی که به کرمان آمد را من به خوبی به یاد دارم. در حوالی مسجد صاحب الزمان فرود آمد و مردم همه به تماشا رفتند. خیلی برای مردم جالب بود چون تا آن روز ندیده بودند. هواپیما که جای خود دارد. اولین کامیونی هم که به کرمان آمد برای مردم تازگی داشت. آن روز هم همه مردم جمع شده بودند و تماشا می کردند و خیلی هم هیجان زده شده بودند.
۴
آن روزها پمپ بنزین در کرمان وجود نداشت و بنزین درب مغازه ها داخل بطری شیشه ای و حلب ۱۷ کیلویی فروخته می شد. هر حلب بنزین ۵ تومان بود. آپاراتی هم نبود و خودمان مجبور بودیم که چرخ ها را پنچرگیری کنیم. پنچرگیری هم به این راحتی ها نبود.
۵
آن روزها خندق بزرگی سرتاسر کرمان کشیده شده بود. ما هم مجبور بودیم بخشی از این مسیر را در همین خندق طی کنیم. یادم است که از انتهای خیابان ناصریه باید می رفتیم داخل خندق و از چهارراه ابوحامد می آمدیم بالا. عادت داشتیم وقتی که به مسافری می رسیدیم، می پرسیدیم که:«می آیی؟» روزی در همین مسیر ناصریه و ابوحامد پیرزنی به حالت انتظار ایستاده بود. من تصور کردم که مسافر است. سرم را از شیشه تاکسی ام بیرون آوردم و گفتم:«می آیی؟» پیرزن ساده دل که از این عادت ما بی خبر بود، برداشت بدی کرد و بنا به داد و فریاد گذاشت:«… الآن به پسرهایم می گویم که بیایند و تو را کتک بزنند.»
۶
بغل خیابان شاپور(شریعتی فعلی) یک درخت کاج کوتاه بود. همه راننده تاکسی ها در تاریکی شب از راه دور آن درخت را با انسان اشتباه می گرفتند. به سرعت به سمت این درخت می آمدند تا سوارش کنند. اما وقتی می رسیدند، می دیدند که درخت است و دوباره خالی برمی گشتند.
۷
خیابان های کرمان خاکی بود. حتی یک خیابان آسفالته وجود نداشت. رانندگی در خیابان های خاکی هم دشواری های خودش ر داشت. یعدها یک آقایی به نام«بابایی» در خیابان زریسف، قیرپزی باز کرد. هر کس که می خواست جلوی منزل خود را آسفالت کند، از آقای بابایی قیر می خرید. بابایی هم با گاری قیرها را به مقصد می رساند.
۸
تاجران و کسبه معروف شهر از جمله ارجمند کرمانی(سلطان قالی جهان) مسافر من بودند. آقای ارجمند را به حرجند برای کارخانه گردی(بازدید از کارخانه قالی بافی) به حرجند می بردم. گاهی اوقات کارخانه گردی از صبح تا عصر طول می کشید. قالی هایی در ابعاد۵*۱۰ متر با زمینه لاکی بافته می شد که به آمریکا صادر می شد. آقای محمد صنعتی هم آن روزها در میدان باغ ملی کارگاه درب و پنجره سازی داشت. بسیاری از اوقات ایشان نیز از من می خواست تا برای انجام کارها، رانندگی اش را برعهده بگیرم.
۹
سینماها به راننده تاکسی ها تخفیف می دادند. فیلم ها هم بیش تر جنگی و بزن بهادر بودند. سینما تابان گوشه میدان ارگ بود و در آن جا فیلم نمایش می دادند. فیلم ها به زبان خارجی و دوبله نشده بود. اما زیرنویس فارسی داشت. بسیاری از مردم هم سواد خواندن و نوشتن نداشتند. برای همین کنار آدم های باسواد می نشستند تا زیر نویس ها را برایشان بخواند. خیلی وقت ها وسط فیلم، برق قطع می شد و مردم هم با هم پا به زمین می کوبیدند که «یا پول یا فیلم». مسوولان سینما هم مجبور بودند که بعد از وصل شدن برق، فیلم را دوباره از اول به نمایش بگذارند. ما هم یک فیلم را دوباره و سه باره می دیدیم.
۱۰
یک روز بغل میدان ارگ که محل تجمع تاکسی ها بود، ایستاده بودم. شهرداری هم بغل میدان ارگ بود. دیوارهای شهرداری از «نای شکسته» ساخته شده بود. نای، همین حلقه هایی است داخل چاه ها می گذارند تا دیواره های چاه فرو نریزد. برخی از این نای ها به هر دلیلی کنار کوره می شکستند. شهرداری هم نای شکسته ها را جمع کرده و با آن دیوارهایش را بالا آورده بود. سه نفر غیر کرمانی به در و دیوارهای شهرداری نگاه می کردند و از من پرسیدند:«این جا کجاست؟» جواب دادم:«شهرداری!» بلافاصه هر سه نفرشان با صدای بلند شروع به خندیدن کردند. من ناراحت شدم که چرا می خندند؟ وقتی دلیل را جویا شدم. یکی شان گفت:«وقتی شهرداری وضعش این باشد، دیگر تکلیف بقیه شهر معلوم است.»
۱۱
هر وقت نگاهم به ساختمان یکی از ادارات کرمان می افتد، یاد خاطره ای می افتم. همان سال ها یکی از کارمندان اداره …. مسافر من بود. هر صبح دنبالش می رفتم و او را به محل کارش می رساندم. او هم داخل اداره می رفت. پالتو و کلاهش را به جارختی آویزان می کرد و بر می گشت. دوباره او را درب خانه اش پیاده می کردم. می گفت:«ساعت یازده دوباره بیا دنبالم.» ساعت یازده دوباره دنبالش می رفتم و او را به اداره می بردم. همکارانش هم به ارباب رجوع و بازرسان می گفتند: پالتو و کلاهش این جاست. همین جاست و زود برمی گردد.
۱۲
تاکسی ها باید نوبتی خودمان را به کلانتری معرفی می کردیم. چون اگر کسی در خانه بیمار داشت و به اورژانس نیاز پیدا می کرد با کلانتری تماس می گرفت. کلانتری هم تاکسی حاضر را به نشانی بیمار می فرستاد تا به بیمارستان منتقل شود.
۱۳
در عروسی ها ماشین عروس می شدیم. هر شب ۵ تومان می گرفتیم. از طرف خانواده داماد پیش ما می آمدند و می گفتند مثلا ۲ تا یا ۵ تا یا بیشتر ماشین نیاز داریم. من و همکارانم هم به تعداد نیاز نزدشان می رفتیم و هر تاکسی ۵ تومان می گرفت.
۱۴
روزی خانمی مسافر من شد و می خواست به گروهبان محله(خیابان سرباز فعلی) برود. من آن خانم را به منزلش رساندم. پسر این خانم که داوود نام داشت و تقریبا هم سن و سال من بود برای بردن وسایل خریداری شده به خانه به کمک من آمد. بعد هم از من برای خوردن یک استکان چای به خانه دعوت کرد. دوستی من با پسر آن خانم از همان جا شروع شد. بعداً با دختر همان خانم ازدواج کردم که تا امروز هم زندگی مان ادامه دارد و چهار فرزند داریم.
۱۵
پدرم در سن صد و پانزده سالگی درگذشت، خدا بیامرز کوه کن بود. یعنی کوه می کند تا آن را تبدیل به آهک کند. پدرم «داش» بود، در روضه خوانی های تکیه مشتاق با دوستانش در برگزاری مراسم ها کمک می کرد. شب ها تا صبح هم در محله زرتشت ها پاس می دادند و هادربانی (نگهبانی) می دادند تا کسی مزاحم اهل محل نشود.

60

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 5
  • امروز: 96
  • دیروز: 420
  • هفته: 5,827
  • ماه: 14,907
  • سال: 75,674