روایت زنان دیاسپورا از روزهای تلخ جنگ

رنج جنگ فرسنگ‌ها دور از سرزمین مادری





رنج جنگ فرسنگ‌ها دور از سرزمین مادری

21 مهر 1405، 21:44

این‌ها روایت‌هایی دست‌اول از زنان ایرانی ساکن دیگر کشورهاست که در ایام جنگ، زیر بار فشار خردکننده نگرانی و هراس از آنچه بر عزیزان و وطن و مردمشان می‌گذشت، روزگار گذرانده‌اند؛ فرسنگ‌ها دورتر از جایی که روزی مجبور به ترک آن شدند و شاید، مثل بسیاری از مهاجران، امید داشتند ترس‌ها و دلواپسی‌هایشان را هم همان‌جا بگذارند و در سرزمین جدید، بی‌دغدغه‌تر از قبل زندگی کنند. اما جنگ ترسی چنان مسری و فراگیر دارد که به‌راحتی دورترین فاصله‌ها را می‌پیماید و در چشم‌به‌هم‌زدنی به دل‌هایی می‌رسد که دوری از وطن و عزیزان، نازک‌ترشان کرده است؛ کاری می‌کند که امید رنگ ببازد و هر شیرینی زندگی در رفاه و آسایش به کام آدم تلخ شود.

 

اندوه مونا

 

از تمام زیبایی‌های خانه کوچک «مونا» چیزی جز کلبه‌ای غبارگرفته نمانده است. در جغرافیای پرباران شمال اروپا، ارتفاع علف‌ها و تعدد گلدان‌های خشکیده محوطه حیاط نشان می‌دهد مدتی است کسی در این خانه دل‌ودماغ زیبایی ندارد. کسی که به گواه دوستان و آشنایان، عطر همیشگی برنج ایرانی و گلدان‌های رنگارنگش برای همسایه‌های غریب با فرهنگ ایرانی هم جذاب و دلنشین بود، حالا مدتی است برای بقا تلاش می‌کند.

«وقتی خبر جنگ رسید، اول نتوانستم بروم سر کار. چند روز مرخصی گرفتم. فکر می‌کردم جنگ زود تمام می‌شود و به حال سابقم برمی‌گردم.» با اندوه به اطرافش نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد: «سرما و هوای گرفته اینجا خیلی روحیه آدم را خراب می‌کند. تمام تلاشم را می‌کنم تا قبل از پایان تابستان به زندگی برگردم. امیدوارم فقط دیگر جنگ نشود.»

مونا یکی از بی‌شمار کسانی است که در روزهای جنگ دچار حملات اضطرابی شد؛ شوک و اندوه شدید حاصل از اخبار وقایع، روزها زندگی او را فلج کرد و اجازه نداد تا چندین ماه به زندگی عادی بازگردد. اما روایت این آدم‌ها نه در بحبوحه جنگ و نه پس از آن جایی در رسانه‌ها نیافت. خودشان هم نه برای علاج، که از سر ناچاری برای مقابله با سیل اضطرابی که هر لحظه به جانشان می‌ریخت، سدی از تنهایی ساختند و در کنج خلوت، برای قطعه‌ای که از خود در کشور به‌جا گذاشته بودند، گریستند.

 

وسواس اِلی

 

«اِلی»، ساکن کپنهاگ که خانواده‌اش در تهران زندگی می‌کنند، هم داستانی شبیه مونا دارد: «وقتی خبر شروع جنگ را شنیدم، احساس وحشت و نگرانی به من دست داد. به موبایلم چسبیدم. می‌خواستم از خانواده‌ام خبری بگیرم، اما چون تماس‌ها قطع شده بود، امکان ارتباط وجود نداشت. خیلی سخت بود. از طریق دوست برادرم مطلع شدم که خانواده از تهران خارج شده‌اند و کمی از نگرانی‌ام کم شد.»

نگرانی در روزهای بعد ادامه می‌یابد و او دچار وسواس چک‌کردن اخبار می‌شود: «دائماً در وضعیت وحشت و نگرانی بودم. فقط چک می‌کردم کدام محله‌ها یا کدام شهرها بمباران شده‌اند. همه‌اش منتظر بودم بچه‌ام بخوابد و بروم اخبار را چک کنم؛ شب تا صبح، تا هر ساعتی که از خستگی بیهوش شوم. سر کارم هم تمرکزم خیلی کم شده بود.»

برای زنی فرسنگ‌ها دور از خانه که حالا در کشوری دیگر ریشه دوانده، ازدواج کرده و فرزند دارد، خبر کشته‌شدن آدم‌ها و بمباران مراکز صنعتی، هنری و فرهنگی، غم‌انگیزترین خبرهاست: «من برای بمباران ذوب‌آهن و فولاد مبارکه اشک ریختم. فاجعه مدرسه میناب خیلی غم‌انگیز بود. کشته‌های محله رسالت… شنیدم چند خانواده همه با هم از بین رفتند. خیلی غم‌انگیز بود. حمله به انستیتو پاستور خیلی ناراحت‌کننده بود، همین‌طور حمله به تمام آن مراکزی که مربوط به نفت و پتروشیمی می‌شد. من واقعاً خیلی، خیلی، خیلی با شنیدن این اخبار حالم بد می‌شد.»

فشار اضطراب و اخبار بد که از حد می‌گذرد، اِلی ناچار می‌شود تصمیمی بگیرد: «حالت اضطراب شدید داشتم. کل حوادثی که در یک سال و چند ماه اخیر اتفاق افتاد، همه‌اش همین‌طور پشت سر هم بود و اصلاً انگار فرصتی نشد که در واقع ترمیم شویم. از اتفاقات دی‌ماه وارد جنگ شدیم. به‌لحاظ بدنی علائم اضطراب و استرس داشتم، اما بعد از سه‌چهار ماه و وصل‌شدن تماس‌ها تصمیم گرفتم که دیگر اخبار را نگاه نکنم و همه آن صفحه‌های خبری را بستم. حس کردم زندگی‌ام دارد نابود می‌شود، اگر می‌خواستم به همان روند قبل ادامه بدهم.»

اِلی در روزهای جنگ به بازگشت به ایران هم فکر می‌کرده است: «دلم می‌خواست پیش خانواده‌ام باشم. فکر می‌کردم اگر قرار است اتفاقی بیفتد، بگذار سر همه‌مان بیاید. به‌علاوه، دوست داشتم بیایم و به مردم کمک کنم.»

 

احساس گناه و خشم نگار

 

جنگ برای نگار که در ینگه دنیا زندگی می‌کند و خانواده‌ای در ایران ندارد، با حسی متفاوت تجربه می‌شود: احساس گناه. او می‌گوید: «از اینکه در ایران و کنار بقیه آدم‌ها نبودم، احساس گناه می‌کردم، اما بعدش دچار حس عصبانیت و خشم شدم؛ چرا این اتفاق داشت می‌افتاد و چرا حقوق انسان‌ها این‌طوری داشت پایمال می‌شد؟»

نگار هم برای فائق‌آمدن بر این احساسش راهی جز دوری از اخبار پیدا نکرده است: «سعی می‌کردم از اخبار پرهیز کنم؛ مخصوصاً از اینستاگرام و تصاویری که از جنگ منتشر می‌شد. اما دیگر از خیلی چیزها لذت نمی‌بردم، چون مدام در ذهنم مقایسه می‌کردم که الان مردم در سختی هستند و درست نیست من در آسایش از شرایطم لذت ببرم.»

نغمه از سوئد، در پاسخ به سؤال «با شروع جنگ چه حسی داشتی؟»، از اینکه دلش می‌خواسته تمام مدت گریه کند و دچار کم‌اشتهایی و کاهش وزن شده است، می‌گوید. مهتاب از آمریکا از اضطراب و برهم‌خوردن روال زندگی‌اش می‌گوید و زهرا از فرانسه از پرخاشگری و نشخوار افکار بی‌حاصل؛ مثل اینکه: «دلم می‌خواست کاری کنم؛ از طرفی می‌خواستم خانواده‌ام را از ایران خارج کنم، از طرفی پشیمان بودم که چرا مهاجرت کردم.»

در گزارش‌ها می‌نویسند روزگاری جنگ ایران و آمریکا به وقوع پیوست؛ در جغرافیایی محدود و در زمانی مشخص. اما روایت آدم‌ها نشان می‌دهد که جنگ زمان و مکان نمی‌شناسد.

تابستان پایان یافته و نمی‌دانم مونا توانسته به زندگی روزمره بازگردد یا نه. اِلی و نگار هنوز اخبار را پیگیری می‌کنند و نگران ازسرگیری درگیری‌ها هستند. در جغرافیای مهتاب، زهرا و نغمه خبری از جنگ نیست، اما بدن و ذهنشان هر لحظه در انتظار فاجعه است؛ فاجعه‌ای که مرز نمی‌شناسد و مقصدش روان آدمی است؛ روان انسان مهاجری که قطعه‌ای از وجودش همیشه در سرزمین مادری جا مانده است.

وطن همچون بنفشه نیست که آدم با خود ببردش هر کجا که خواست. وطن درختی است با ریشه‌هایی که از لایه‌لایه خاک می‌گذرند و به اعماق جان آدم می‌روند و نمی‌شود بر دردهایش چشم بست و از خوشی‌هایش خشنود نشد. هنوز خیلی‌ها جز این نمی‌توانند.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *