روایت نخستین سفر استانی؛ از دیدار با خیرین تا بازدید از یک خدمت درمانی ویژه

زیر چتر سبز گیلان؛ از باد منجیل تا لبخند بچه‌ها





زیر چتر سبز گیلان؛ از باد منجیل تا لبخند بچه‌ها

5 مهر 1405، 23:05

قرار است این سفرها زیاد باشند؛ خیلی زیاد! برنامه این است که راهی ۶۵ دانشگاه و دانشکده علوم پزشکی کشور شوم و از نزدیک ببینم در هر گوشه این سرزمین، مردم، خیرین، سازمان‌های مردم‌نهاد و دانشگاه‌ها برای سلامت چه می‌کنند. بنابراین، رشت شروع یک سفر ۶۵ قسمتی بود؛ سفری که امیدوارم هر قسمت آن چیزی به من یاد بدهد و من هم چیزی برای گفتن داشته باشم.

و چه جایی بهتر از گیلان برای شروع؟سفر از همان ابتدا قرار نبود خیلی آرام و بی‌دردسر باشد. مسیر طولانی بود و حوالی منجیل، باد تصمیم گرفت نقش خودش را در این سفرنامه پررنگ کند و محافظ پشت ماشین را از جا بکند! خوش‌شانس بودیم که باران نیامد؛ وگرنه معلوم نبود وسایل ما در آن فضای باز به چه سرنوشتی دچار می‌شدند.

ماشینمان هم یک «KMC» بود؛ یغور، بزرگ و البته نه‌چندان راحت! صندلی جلوی آن‌قدر جای کمی داشت که خوابیدن در آن بیشتر شبیه یک پروژه تحقیقاتی بود تا استراحت. بااین‌حال، بالش گردنی و چشم‌بند نجاتم دادند و توانستم بخشی از مسیر را بخوابم. در سفرهای کاری طولانی، گاهی یک بالش گردنی کوچک از مدیرکل مافوق کارراه‌اندازتر است!

برای اقامت، هتل کادوس را برایمان در نظر گرفته بودند. من اصرار کردم با راننده در یک اتاق باشم تا اتاق اضافه‌ای گرفته نشود، اما دوستان رشتی اصلاً زیر بار نرفتند. استدلالشان هم کاملاً منطقی بود: «راننده باید راحت باشد و استراحت کند.»

بعدها فهمیدم راننده محترم ساعت دو شب خوابیده و بلافاصله رفته سراغ تعمیر و اصلاح چادر پشت کابین! ظاهراً در این سفر، تعریف ما از «استراحت» با تعریف ایشان کمی تفاوت داشت. دوستان رشتی به راننده ما می‌گفتند «کاپیتان». خیلی زود متوجه شدم این عنوان فقط یک شوخی نیست؛ در نگاه آن‌ها، راننده واقعاً یکی از اعضای مهم این سفر بود. البته با توجه به مسیری که در پیش داشتیم، حق هم داشتند!

 

گیلان؛ جایی که طبیعت، مشکلاتش را پنهان می‌کند

 

صبح روز نخست، دیدار با دکتر «محمدتقی آشوبی»، رئیس دانشگاه علوم پزشکی گیلان، آغاز شد. درباره وضعیت مشارکت خیرین سلامت، ظرفیت‌های موجود برای جذب مشارکت‌های مردمی و شرایطی که دانشگاه برای حضور بیشتر خیرین فراهم کرده است، صحبت کردیم.

در همان جلسه، یکی از نکاتی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، فاصله میان تصویری بود که طبیعت گیلان به ما نشان می‌دهد و تصویری که نظام سلامت استان با آن روبه‌روست.

گیلان از آن سرزمین‌هایی است که طبیعتش آدم را گول می‌زند! وقتی از جاده وارد استان می‌شوید، همه‌جا سبز است؛ درخت، شالیزار، مه، باران و رطوبت. آدم ممکن است خیال کند اینجا همه‌چیز باید سالم و سرحال باشد. اما زیر همین «چتر سبز»، زیرساخت‌های سلامت استان با مشکلات جدی روبه‌روست. خود دکتر آشوبی هم بر همین نکته تأکید داشت: «زیرساخت‌های فرسوده و ناکافی حوزه سلامت، در میان این همه زیبایی طبیعی کمتر دیده می‌شوند.»

از طرف دیگر، گیلان فقط جمعیت ساکن خودش را درمان نمی‌کند. آخر هفته که می‌شود، جاده‌ها پر از مسافرانی است که از تهران و دیگر شهرها راهی شمال شده‌اند. جمعیت استان در بسیاری از روزها عملاً افزایش پیدا می‌کند و این مهاجرت مقطعی، بار بیشتری بر دوش نظام سلامت می‌گذارد. گاهی طبیعت برای یک استان امتیاز است؛ اما اگر گردشگر زیاد باشد و زیرساخت کافی نباشد، همان طبیعت زیبا می‌تواند صورت‌حساب سنگینی برای نظام سلامت داشته باشد.

 

یک جلسه با همه!

 

جلسه نخست شورای مشارکت اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی گیلان هم برگزار شد؛ جلسه‌ای با حضور طیف گسترده‌ای از دستگاه‌ها و گروه‌های اجتماعی: بهزیستی، کمیته امداد، بانک‌ها، نیروی انتظامی، صاحبان صنایع، سازمان‌های مردم‌نهاد، خیرین سلامت، مجمع خیرین، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و جمعی دیگر.

جلسه شلوغ بود؛ اما از آن شلوغی‌هایی که آدم دوست دارد باشد. چون وقتی قرار است درباره سلامت اجتماعی صحبت کنیم، واقعاً نمی‌شود فقط دور یک میز دانشگاهی نشست و بقیه جامعه را پشت در گذاشت.

در این جلسه درباره یک نکته اساسی صحبت کردم: مشارکت اجتماعی در سلامت را نباید فقط در «کمک مالی» خلاصه کنیم.

بخش مهمی از این داستان خیرین هستند؛ اما سلامت مردم فقط با ساخت بیمارستان و خرید دستگاه بهتر نمی‌شود. سبک زندگی، محیط اجتماعی، وضعیت اقتصادی، آموزش، ترافیک، تغذیه، آلودگی، دسترسی به خدمات و ده‌ها عامل دیگر هم در سلامت مردم نقش دارند.

در گیلان، برای مثال، چاقی، دیابت، فشار خون و تصادفات جاده‌ای از مسائل مهم سلامت هستند. بنابراین، اگر تمام مشارکت اجتماعی را صرف ساخت و تجهیز مراکز درمانی کنیم، بخشی از مسئله را دیده‌ایم و بخش دیگری را رها کرده‌ایم.

در مورد سرطان هم صحبت شد؛ بیماری‌ای که فقط بیمار را گرفتار نمی‌کند. خانواده بیمار هم همراه او وارد مسیری طولانی می‌شود؛ مسیری که هزینه اقتصادی، روانی و اجتماعی خودش را دارد.

آنجا دوباره به این فکر کردم که خیر سلامت در ایران می‌تواند فقط «سازنده یک ساختمان» نباشد؛ می‌تواند در پیشگیری، آموزش، غربالگری، حمایت اجتماعی از بیمار و حتی اصلاح عوامل اجتماعی مؤثر بر سلامت هم نقش داشته باشد. این همان تغییری است که باید آرام‌آرام در مفهوم مشارکت اجتماعی سلامت ایجاد کنیم.

 

وقتی خیرین پای کار می‌آیند

 

بعد از جلسه، نوبت به دیدار با سمن‌ها، خیریه‌های بیمارستانی و مجامع خیرین رسید. حدود صد نفر در سالن حضور داشتند. مجری برنامه یکی از همکاران جوان اداره کل بود و آن‌قدر روان و مسلط صحبت می‌کرد که برای لحظاتی به این فکر افتادم شاید بهتر باشد در سفرهای بعدی، من فقط شنونده باشم! کمی صحبت کردم و بعد برای بازدید از مراکز راهی شدم. اما دوباره به سالن برگشتم و این بار وارد بخش جذاب‌تر ماجرا شدم: پرسش و پاسخ.

سؤال‌ها خوب و جدی بودند؛ از آن سؤال‌هایی که نشان می‌دهد آدم‌ها واقعاً در میدان کار کرده‌اند و با مسئله از نزدیک درگیرند. سعی کردم پاسخ‌ها تا حد امکان عملی و امیدوارکننده باشند. به هر حال، اگر بعد از چند ساعت جلسه، مردم فقط با فهرستی از مشکلات سالن را ترک کنند، احتمالاً جلسه چندان موفقی نبوده است. باید دست‌کم چند راه هم جلوی پایشان گذاشت.

حضور دکتر آشوبی در بخشی از این برنامه برای من مهم بود. حضور رئیس دانشگاه در چنین نشستی فراتر از یک سخنرانی رسمی است؛ نشانه‌ای است از اینکه دانشگاه می‌خواهد سازمان‌های مردم‌نهاد و خیرین را جدی بگیرد و این حوزه را در حاشیه نبیند.

 

یک اتاق کوچک، یک خدمت بزرگ

 

در میان برنامه‌ها، با همراهی یکی از خیرین منطقه، از بخش دندان‌پزشکی و دندان‌پزشکی تحت بیهوشی بیمارستان ۱۷ شهریور رشت بازدید کردیم. اینجا دیگر موضوع، ساختمان و عدد و رقم نبود. پای بچه‌هایی در میان بود که برای دریافت خدمات دندان‌پزشکی معمولی هم ممکن است با مشکلات جدی روبه‌رو شوند؛ کودکانی مبتلا به اوتیسم، فلج مغزی، سندرم داون و اختلالات مشابه.

برای خانواده این بچه‌ها، مراجعه به دندان‌پزشکی می‌تواند به یک عملیات کامل خانوادگی تبدیل شود؛ پیدا کردن مرکز مناسب، تحمل اضطراب کودک، هزینه‌های بالا و در نهایت نگرانی از اینکه آیا اصلاً می‌توان خدمت مورد نیاز را ارائه کرد یا نه. حالا مرکزی فراهم شده بود که بخشی از این مشکلات را حل می‌کرد. خدمت شاید روی کاغذ فقط «دندان‌پزشکی تحت بیهوشی» باشد، اما پشت همین عنوان ساده، خانواده‌ای ایستاده است که بخشی از بار زندگی‌اش سبک‌تر شده است.

همین‌جا دوباره به این نتیجه رسیدم که گاهی اثر واقعی مشارکت اجتماعی را نه در تعداد پروژه‌ها، بلکه در مقدار رنجی که از زندگی یک خانواده کم می‌شود، باید سنجید.

رادیو گیلان و یک ناهار حساب‌شده

 

ظهر دوباره به هتل کادوس برگشتیم. جلسه‌ای با دکتر عبدالله‌زاده و مدیران اداره داشتیم و بعد هم مصاحبه زنده با رادیو گیلان انجام شد. مصاحبه خوبی از کار درآمد. بعداً آن را در آرشیو رادیو گیلان پیدا کردم و برای مادرم فرستادم. البته صحبت من چند دقیقه است و قبل و بعدش آهنگ‌های گیلکی پخش می‌شود.

ناهار هم ماجرای خودش را داشت. سعی کردم کم غذا بخورم؛ هم به این دلیل که نمی‌خواستم هزینه زیادی به مهمانان تحمیل کنم و هم چون می‌دانستم هنوز جاده در پیش داریم و شکم پر در سفر طولانی معمولاً رفیق آدم نیست. البته کیفیت غذا و رفتار کارکنان رستوران هتل آن‌قدر خوب بود که این تصمیم کمی سخت شد!

اما سفر اجازه نمی‌داد زیاد معطل شویم. بعد از ناهار، دوباره سوار ماشین شدیم و راه بابل را در پیش گرفتیم. می‌دانستم مسیر طولانی است؛ اما راستش را بخواهید، نمی‌دانستم قرار است این «طولانی» تا این حد طولانی باشد! در بسیاری از شهرها مجبور می‌شدیم از داخل شهر عبور کنیم و کمربندی مناسبی وجود نداشت. جاهایی هم که کمربندی داشت، ترافیک چنان بود که آدم شک می‌کرد شاید خود کمربندی هم به‌نوعی داخل شهر محسوب می‌شود!

فرصت نشد به باغچه دوستانمان در بیجار بَنه سر بزنیم. طبیعت گیلان را از پشت شیشه ماشین می‌دیدیم و رد می‌شدیم؛ شالیزارها، درختان، رطوبت هوا و آن سبزی ممتدی که انگار کسی یک قلم‌مو برداشته و روی تمام منظره کشیده است.

اما این سبزی یک پیام دیگر هم داشت: گیلان فقط یک مقصد گردشگری نیست. مردمی در این سرزمین زندگی می‌کنند که سلامتشان با تمام ویژگی‌های طبیعی، اجتماعی و اقتصادی استان گره خورده است.

و شاید مأموریت ما در این ۶۵ سفر همین باشد؛ اینکه از پشت میز فاصله بگیریم، برویم میان مردم و دانشگاه‌ها و ببینیم هر منطقه چه مسئله‌ای دارد، چه ظرفیتی دارد و چه کسانی حاضرند برای حل مسائلش کنار نظام سلامت بایستند.

رشت برای من با یک باد شدید در منجیل شروع شد، با یک ماشین بزرگ و ناراحت ادامه پیدا کرد، میان بارانِ نیامده و سبزی بی‌پایان گیلان گذشت، به جلسه با خیرین و سمن‌ها رسید و در لبخند خانواده‌هایی تمام شد که حالا دسترسی آسان‌تری به یک خدمت تخصصی برای فرزندانشان دارند.

این فقط سفر اول بود. ۶۴ سفر دیگر مانده است. و من هنوز امیدوارم در پایان این مسیر، علاوه بر کیلومترهای طی‌شده، بتوانم چند قدم هم به این سؤال نزدیک‌تر شده باشم که چگونه می‌شود ظرفیت بزرگ مردم را برای سالم‌تر شدن جامعه، بهتر و عادلانه‌تر به کار گرفت.

 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *